"حاکان"


  ساعت حدود 12شب بود،کلافه توی خونه قدم میزدم اصلا خواب به چشمام نمیومد دوست داشتم یه نخ سیگار بکشم تا آروم بشم میدونستم دلیل این ناراحتی همین سیگاره،نمیخواستم بکشم...بخاطر تیارا..من بهش قول داده بودم نباید زیرش میزدم....

رفتم توی آشپزخونه که یکم آب بخورم تا آروم بشم همین که برگشتم چشمم به سیگار روی اپن افتاد...نباید حتی بهش فکر میکردم اما...رفتم توی آشپزخونه پاکت سیگار رو برداشتم و یه نخ بیرون کشیدم....واقعا دست خودم نبود...روشنش کردم.

"داشتم به لبام نزدیکش میکردم که یاد جمله ی تیارا افتادم.

تیارا:حاکان ازت خواهش میکنم ترکش کن،بخاطرِ من....دیگه نکش باشه؟

سیگارو توی آب خاموشش کردم وبقیه سیگارارو هم له کردم وزیر لب گفتم:باشه خانومی تو جون بخواه یه لیوان آب خوردم و ازآشپزخونه بیرون اومدم که آیفن به صدا دراومد.

باتعجب به ساعت نگاه کردم،12:30بود.آخه کی میتونست باشه؟ بانگرانی به سمت آیفن رفتم:کیه؟

یه صدای نازک آشنابود:بازکن عزیزم،باچه زحمتی بابام اینا رو پیچوندم،باز کن تا همسایه ها ندیدن...

مهراد بود از خوشحالی نزدیک بود جیغ بزنم ولی خودمو کنترل کردم:برو پیِ کارت دیگه پررو شدی.هرروز هرروز میای اینجا یکم برنج بده،از شام امشبت هرچی مونده بریز توی پلاستیک بده،نون خشک میخوام...خستم کردی ...د برو گمشو خواهر من... مهراد خودشو لوس کرد وباصدای ناراحتی گفت:هــــــــه.عزیـــــــــــزم با منی؟

_آره با خود تن لشتم عشقم

مهراد:باز کن دیگه پررو نشو...

_باز نمیکنم شرمنده الآن وقت مهمونی نیست برو فردا بیا...

مهراد:باشه پس من امشب توی ماشین میخوابم،فقط این همه مسیر رو رانندگی کردم یه چایی بیار حداقل

_باشه اگه دم کردم میارم...

مهراد:ممنون از لطفت دوست عزیز شب بخیر فعلا

آیفن رو گذاشتم و به سمت قوری وکتری سیاه شده رفتم وچایی گذاشتم که دم بیاره..

با صدای گوشیم از آشپزخونه بیرون اومدم وبه سمتش رفتم.یه پیام داشتم،مهراد بود"خاک بر اون سر بی غیرتت کنن.ناموست توی ماشین خوابیده جواب ندادم".

منتظر موندم که چایی دم بیاره،یادم افتاد که توی خونه قند نداریم... 2تا چایی خوش رنگ ریختم ورفتم بیرون دیدم مهراد توی ماشین دراز کشیده با انگشت به شیشه زدم و اشاره کردم که درو باز کنه،اما مهراد باسمجی گفت:نمیخوام

_باشه باز نکن من رفتم بای بای سریع درو باز کرد:نه نه الاغ کجا داری میری؟وایسا عزیزم

_چی شد پس؟

مهراد:هیچی بابا بنده رسما اعلام مینکم که گه خوردم.خوبه داداش؟

_حله.خب پس با این حساب من باید هر دوتا چایی رو خودم بخورم

مهراد:بله بله؟امکان نداره

_آخه فکر نمیکنم کسی بعد ازخوردن گه میلش بکشه چایی بخوره.اصلا سنگ کلیه میاره.میدونستی؟

مهراد:زهرمار.بریم تو چمنا چایی بخوریم آخه عزیزم هوا دو نفرست..!

_باشه بریم فقط یه مشکلی هست؟

مهراد:چی؟؟؟

_قند نداریم...

مهراد:اه ه ه ه.خب زهرمار میگرفتی خب...

_زهرمار توی دلت برادر من.تو اصلا میدونی قیمت نقل چنده؟

مهراد:نه

_خب همین دیگه...تو اصلا میدونی قیمت نبات چنده؟

مهراد:نه نمیدونم.

_دِ همین دیگه نمیدونی...اصلا از قدیم گفتن خر چه داند قیمت نقل ونبات؟؟؟

مهراد اول نفهمید منظورم چیه گفت:آره واقعا...

بعد با عصبانیت گفت:چی گفتی تو؟؟

_من چیزی نگفتم فقط رسما قهوه ایت کردم...

آب دهنش رو قورت داد وگفت:اشکال نداره داداش قهوه ای هم رنگ خداست... باخنده بهش گفتم:شوخی کردم به دل نگیر.

مهراد:پس به کجام بگیرم؟

_به گِل گیر...

مهراد:کم نیاری داداش؟

_نه قربونت نترس من همیشه 2پیمونه بیشتر میریزیم...

مهراد زد زیر خنده:دمت گرم خدایی

_خب بسه دیگه چاییتو بخور.

مهراد:باچی چاییمو بخورم؟

_خب معلومه با دهنت...

مهراد:زهرمار،منظورم همون نقل و نبات بود که من ازقیمتش خبر ندارم.

باخنده گفتم:سوء تفاهم نشه دور از جون خره...

مهراد:اصلا بیخیال من 2تا کاکائو تو جیبم دارم. 2

تا کاکائو از جیبش درآورد ویکیشو به سمت من گرفت:بگیر بکوفت .

از دستش گرفتم و دستم رو بردم که چاییمو بردارم که گوشیم به صدا دراومد.یه پیام از آرمان داشتم،باز کردم نوشته بود:"سلام داداش چطوری؟یه شیرینی پیش من دارید همتون..."

باکنجکاوی سریع تایپ کردم:"سلام فدای تو.خوش خبر باشی؟چه خبره دست ودل باز شدی؟

مهراد:کی بود؟ درحالی که داشتم چایی میخوردم گفتم:به تو ربطی نداره.

مهراد:پس به کی مربوطه؟ها؟نکنه شلوارت 2تا شده؟

_هیـــــس.یواشتر ساعت یکه این کولی بازیا چیه؟

مهراد:کی بود؟

_خیلی خب آرمان بود.

مهراد باتعجب گفت:آرمان؟ چی میگفت؟

_هیچی گفت یه شیرینی ازش طلبکاریم.

مهراد:نه بابا چه عجب؟!!به چه مناسبت؟

دوباره گوشیم صداش دراومد."باورت نمیشه حاکان،پارسا بهوش اومده."

ازخوشحالی نزدیک بود جیغ بکشم...

مهراد:چیه؟نیشت باز شد؟

_پارسا بهوش اومده.خدایا شکرت...

مهراد:دروغ میگی؟وای خدا باورم نمیشه خدایاشکرت.

تایپ کردم:"داداش خیلی خوشحال شدمِ،شادباش میگم بهت از طرف منم بهش سلام برسون..."

روی چمنا دراز کشیدم،نفسمو با صدا بیرون دادم حس خوبی بهم میداد.

_کی برمیگردی؟

مهراد باصدای آرومی گفت:فردا غروب بخدا حاکان مجبورم وگرنه خیلی دلم میخواست بمونم...

_من که چیزی نگفتم حالا.اشکال نداره داداش میدونم کارو زندگی دارید،تا اینجاشم شرمنده کردید...

مهراد وسط حرفم پرید:بسه دیگه تو مثل برادرمونی ما هرکاری که میکنیم همش وظیفست.

باپوزخندگفتم:حرفای خوب خوب میزنی بهت نمیاد؟!!

مهراد:باشه پس بزار یه جور دیگه بگم..آخه خر نفهم چرا اینطوری فکر میکنی؟ما هرکاری برات انجام میدیم تو باز جفتک میندازی..

بعد سرشو خواروند و گفت :همین دیگه...

_خب حالا من نفهمیدم باید کدومشو قبول کنم پس ترجیح میدم ترکیبش کنم میشه:بسه دیگه خر نفهم تو مثل برادرمونی...

مهراد:منظورت اینه که ماهم خریم؟

_چی میگی؟بنده چنین جسارتی درمورد خر نمیکنم.

مهراد با مشت زد تو بازوم و گفت:الآن بهت میگم خر کیه. توی چمنا باهم دیگه درگیر شدیم و به شوخی همدیگرو کتک میزدیم. درحالی که نفس نفس میزدم:بسه دیگه بریم تو.

مهراد:بریم       


********************** 


مهراد درحالی که در ماشین را باز میکرد:دیگه سفار نمیکنم ها؟به چاقو،کبریت،قیچی،گاز...نزدیک نمیشی.باشه؟

حاکان:باشه.تو هم هواست باشه از توی سایه رانندگی کن.

مهراد دستش را در هوا تکان داد وگفت:خدافظ

حاکان:مرسی که اومدی داداش بازم از این کارا بکن..خدافظ

با رفتن مهراد دلش گرفت،باز هم تنها شده بود.تصمیم گرفته همین امروز برود و دنبال کار بگردد... به خانه برگشت و لباس هایش را عوض کرد،به سمت خیابان حرکت کرد.میخواست به شرکت ها سری بزند اما میدانست که فایده ای ندارد،بابی میلی به سمت پاساژی حرکت کرد تا گفته ی تیارا را عملی کنددلش میخواست هر کاری که از دستش بر می آید انجام دهد تا تیارا خوشحال باشد...

و حالا بخاطر او قبول کرده بود که یک فروشنده در فروشگاه باشد. نفس عمیقی کشید و وارد پاساژ شد کل مغازه هارا زیرو رو کرد اما هیچی به هیچی چند روز دنبال کار بود،هرروز به این فروشگاه و آن فروشگاه میرفت،اما کاری که باب میلش باشد پیدا نمیکرد یا حقوقش مناسب نبود،یا مغازه اش به دل او نمی نشست،یا ...

گوشی اش زنگ خورد،تیارا بود.لبخندی زد وجواب داد:جانم؟

تیارا:سلام عزیزم خوبی؟

_:فدای تو،تو خوبی؟

--:آره خوبم.چه خبر؟چکار میکنی؟

_:هیچی چکار کنم.از صب تا غروب دنبال کارم،غروبم تا شب بیکارم...

--:یعنی چی؟کار پیدا نکردی؟

_نه هنوز اما خیلی زود پیدا میکنم.  

--:حـــاکان...؟ 

_:خب چیکار کنم نبود دیگه دوباره فردا   میرم.قول میدم فردا برم سرکار دیگه.باشه؟   --:باشه قول دادی ها؟ 

_:آره قول مردونه. 

--:فدای مردم بشم من...  

_:خدانکنه خانومم.تیارا جان من خودم بعدا بهت زنگ میزنم کاری نداری عزیزم؟

--:نه عزیزم خدافظ

_:خدافظ گوشی را قطع کرد وبه سمت کمد رفت تا آماده شود.باید قولی را که به تیارا داده بود را عملی میکرد،نمیخواست تیارا فکر کند که برایش اهمیتی ندارد. به همه جا سر زده بود،فقط یک پاساژ مانده بود که نرفته بود وارد آن شد و تمام مغازه ها را تک به تک نگاه کرد.اصلا دلش نمیخواست فروشنده باشد اما مجبور بود...

وارد یک مانتو فروشی شیک شد.مغازه خیلی زیبا بود شیک وباکلاس...دلش میخواست آنجا برایش کاری باشد.به آرامی سلام کرد. فروشنده:سلام بفرمایید. حاکان:آگهی زده بودید که فروشنده میخوایید...

_اوه بله بله خوش اومدید...

--ممنونم

_شرایط ما رو میدونید؟

--معذرت میخوام حقیقتش نمیدونستم فروشندگی هم شرایط میخواد!!ببخشید مدرک تحصیلی هم لازمه برای این کار؟

فروشنده که فهمیده بود حاکان دارد مسخره اش میکند بادلخوری گفت:مسخره میکنید؟

--نه نه.بنده قصد جسارت نداشتم ولی مگه اومدم خواستگاری که دارید شرایط میزارید؟

فروشنده باصدای بلند خندید وگفت:بله حق باشماست اما منم فروشنده ام دیگه بهم یه سری چیزا گفتن.

--خب من شبیه اون چیزایی که به شما گفتن هستم یانه؟

_بله فکر کنم خودشی...

--خوبه.خب حالا باید چیکار کنیم؟

_خب اگه دوست داری استخدام میشی دیگه.

--با عرض پوزش،حقوقش چقدره؟

_250هزار تومن ماه اول.ماه های بعد بیشترم میشه...تازه هرچقدرم بتونی بکشی روی هر مانتو مال خودته.

--250تومن همش؟اونوقت چندساعت در روز؟

_از ساعت 9صبح تا 8شب.کمه؟

آهی کشید وباصدای بلندی گفت:حیف که مجبورم...

_معلومه که بچه پولداری!از سرو وضعت تابلوئه.پس چرا میخوای فروشنده بشی؟

--گفتم که مجبورم،تازه خودم پولدار نیستم بابام پولداره.

فروشنده لبخندی زد:خب حالا چه فرقی میکنه؟

حاکان با صدای آرومی گفت:خیلی فرق میکنه...