حاکان خودش را به دریا که 5دقیقه بیشتر با ویلا فاصله نداشت رساند.تا شاید خنکی آب کمی حالش را خوب کند.

وقتی کنار دریا رسید گوشی اش را بیرون آورد که به تنها عشق زندگی اش زنگ بزنددلش گرفته بود کم مانده بود گریه اش بگیرد،احساس بی کسی میکرد.شماره تیارا راگرفت.چند بوق خورد که تیارا باصدای گرفته ای جواب داد.

تیارا:الو

حاکان:الو سلام.خوبی تیارا؟

تیارا:ممنون

حاکان:خواب بودی؟

تیارا:نه کاری داشتی؟

از لحن سرد تیارا دلگیر شده بود:تیارا جان چیزی شده؟

تیارا:نه چطور مگه؟

حاکان:آخه سرد جواب میدی؟

تیارا:چی باید بگم؟

حاکان:هیچی.زنگ زدم خاموش بودی.2بارم زنگ زدم که جواب ندادی...

تیارا:زنگ زدی اینارو بگی؟

اعصابش خورد شد وباخودش گفت به چه حقی باید با من اینطوری حرف بزنه.

حاکان:زیاده روی نکردی؟

تیارا:نه چه زیاده روی حرف حقه دیگه.آدم وقتی کار مهمی داره زنگ میزنه نه وقتی که میخواد شر و ور بگه....

حاکان فریاد زد:خفه شو.من شر و ور میگم آره؟

تیارا با بغض گفت:آره.هم تو هم بابات.

حاکان:بابام؟چی گفته مگه؟

تیارا:امروز اومد اینجا بهم گفت که حاکان به درد تو نمیخوره خودتو بدبخت نکن.اون نمیتونه یه زندگی رو بچرخونه خودشو بتونه نگه داره هنر کرده...

حاکان:داری راست میگی؟

تیارا باگریه گفت:زنگ بزن ازخودش بپرس.

حاکان:تیارا،جونِ رهام راستشو بگو حرفاش روی تو تاثیری هم داشت؟

تیارا:من دوست دلرم حاکان.

حاکان:قول میدی منتظر من بمونی و ازدواج نکنی؟قول میدم خودمو زود جمع وجور کنم که یه عروسی وب بگیریم.بدون لینکه از بابام کمک بگیرم باشه؟

تیارا:قول میدم تا همیشه منتظرت بمونم.

حاکان:خیلی دوست دارم.خیلی خیلی...

تیارا:نمیخوای بیای منو ببینی؟

حاکان:چرا میام.همین تازگیا میام.

تیارا:صدای آب میاد شمالی؟

حاکان:آره.امشب میرم زنجان،تولد یکی از بچه ها بود توی ویلاشون گرفته.

تیارا:باشه عزیزم خوش بگذره.

حاکان:فدای تو.خب کاری نداری؟

تیارا:حــــاکان؟

حاکان:جانِ حاکان؟

تیارا:دوست دارم.زود بیا.

حاکان:چشم خانومم

تیارا:کاری نداری؟

حاکان:نه.به امید دیدار.

تیارا:به امید دیدار

بعد از قطع کردن،سریع شماره ی پدرش را گرفت ولی جواب نداد ودوباره گرفت...باز هم جواب نداد.

بیخیال شد و گوشی اش را داخل جیبش گذاشت.مستی به کل از سرش پرید.رفت لب ساحل زانوهایش را بغل گرفت و به تماشای دریا نشست...

چهره ی زیبای تیارا مدام جلوی چشمانش رژه میرفت.سرش را روی پایش گذاشت تا با خیال راحت کمی به صدای دریا گوش کند.

 

*******************************

 

"باران"

با دیدن دختری که کنار افشین نشسته بود و زیر گوشش زمزمه میکرد آمپر چسبوندم.افشین سرش رو به مبل تکیه داده بود و انگار خواب بود.

باعصبانیت جلو رفتم که دختره سرشو بلند کرد:بله؟

_میشه بپرسم شما اینجا چکار میکنید؟

دختر:بله؟؟؟؟؟فکرنمیکنم به شما ربطی داشته باشه؟

_چی؟؟؟به من ربطی نداره؟پس به کی ربط داره؟

دختر:برو بابا

باعصبانیت لیوان آبی که روی میز بود را برداشتم و همه رو روی دختره خالی کردم.

جیغی کشید وگفت:چیکار میکنی دیوونه؟

_اومدی کنار نامزدم نشستی معلوم نیست چه چرت وپرت هایی میگی بعد تازه طلبکارم هستی؟

دختر:بیا بابا عقده ای.نامزدت دو دستی تقدیمت

_چی گفتی؟عقده ای خودتی و...

با اومدن شیما به طرفم حرفم رو خوردم.چی شده باران؟

به دختره اشاره کردم:این کیه؟

شیما:این یکی از دوستامه

داد زدم:به دوستت بگو دهنش رو ببنده وگرنه گل میگرمش.

لیلی و السا هم اومدن طرفمون.وبا داد من افشین هم از خواب بیدار شد وبه طرفم اومد:چی شده باران؟

_تو یکی ساکت.

افشین مثل بچه های حرف گوش کن رفت یه گوشه ایستاد و دیگه چیزی نگفت.

دختر:ای بابا نگو میترسم.تو میخوای دهن من رو گل بگیری؟

_آره داری درست میشنوی.چیه بهم نمیاد؟میخوای امتحانش کنی؟

دختر:برو بابا دختره ی بیشعور.

داشتم به سمت دختره خیز برمیداشتم که افشین اومد و دستمو گرفت و منو به حیاط برد.

با عصبانیت بهم نگاه کرد:این چه کاریه داری میکنی؟آبرومون رفت تولد شیما هم بهم ریختی.معلوم هست چته؟

_اون دختره کی بود؟

افشین:کدوم دختره؟

_خودتو به اون راه نزن افشین.همون که پیشت نشسته بود داشت زمزمه های عاشقانه میکرد.

افشین:بسه دیگه باران.کلافم کردی.به روح داداشم اگه من کسی رو دیده باشم.خوبه؟باورکردی؟

به چشمای عصبانی و مظلومش نگاه کردم:آره باورکردم.

افشین:خب دیگه بریم تو دختره بیچاره رنگش پریده بود داشت پس میوفتاد.مثلا دوستته ها؟

_بریم.

دست افشین رو گرفتم وباهم وارد ویلا شدیم.وقتی رفتیم تو شیما نگران نگام کرد:بهتری عزیزم؟

_ببخشید شیماجون معذرت میخوام.

شیما:دختر ماهمه واسه تو نگران بودیم چی میگی تو الآن؟بیا تو آشپز خونه واست یه شربت درست کنم حالت جا بیاد.

بدون هیچ حرفی همراه شیما به راه افتادم.وروی یکی از صندلی های آشپزخونه نشستم.که لیلی،السا وافشین هم اومدن نشستن.

افشین:پس نیماکجاست؟

شیما:رفته توی اتاق بخوابه.سر درد داشت.

شیما برای هممون شربت ریخت وخودشم اومد نشست و برای عوض شدن جو شوخی میکرد وماهم میخندیدم ساعت حدودا 1بود ومهمونا داشتن میرفتن.که السا با نگرانی گفت:بچه ها حاکان کجاست؟

همه نگران همدیگه رو نگاه کردیم.که افشین گفت:حاکانم مست کرده بود احتمالا همین گوشه کنارا از هوش رفته نگران نباشید.

لیلی:اما من و السا دیدیم که از ویلا بیرون رفت.

السا هم به علامت تائید سرشو تکون داد.دیکه همه داشتیم نگران میشدیم که افشین گفت:پس باید بریم دنبالش بگردیم.

_ولش کن.به ماچه هرجا باشه خودش میاد.

شیما:وا؟؟؟باران تو که انقدر سنگدل نبودی؟طرف مهمون ماست،درسته که باهاش سر جنگ داریم.اما الآن وظیفمونه که به دنبالش بریم.

وقتی دیدم نظر همه همینه منم همراهشون رفتم.اول از خود ویلا و باغ شروع کردیم هرکس یه طرف رو می گشت اما بی فایده بود حاکان همونطور که لیلی گفته بود توی ویلا نبود.شروع کردیم به گشتن اطراف حدود نیم ساعت گشتیم که شیما گفت:ما چقدر اسکلیم.خب حتما رفته ساحل دیگه...

راست میگفت حتما اونجا بود خیلی خنگ بودیم.همونطور که شیما گفته بود حاکان اونجا بود.زانوهاشو بغل گرفته بود وسرشوگذاشته بود روی زانوهاش.

افشین جلوتر ازهمه به راه افتاد و دستشو گذاشت روی شونه ی حاکان.که باعث شد حاکان سرشو با ترس بلند کنه.

حاکان با ترس گفت:مرد حسابی شلوارم خیس شد.

افشین خندید وگفت:خجالت نمیکشی شلوارت خیس بشه تو این سن؟

حاکان:خب توکه این چیزارو خیلی خوب می فهمی برو تو دریا ببینم شلوارت خیس میشه یا نه؟

افشین باخنده سرش رو خواروند وگفت:آها از اون لحاظ؟

حاکان:نه پس من....

افشین:خب حالا نمیخواد بگی.این جا چیکار میکنی؟

حاکان:هیچی اومدم آفتاب بگیرم.

افشین:دیوونه نمیشه باتو یه کلمه عین آدم حرف زد.

حاکان:خب چی بگم؟یه بطری مشروب رو ریختی تو حلق ما بعد می پرسی اینجا چیکار میکنی؟

افشین:خب دیگه پاشو بریم؟

حاکان:کجا؟تازه اومدیم.صبرکن یه چایی بخوریم میریم وقت فراوان است فرزندم.

......