آیلا




با سوزش بد گلوم از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود سعی کردم بلند شم اما بدنم کوفته تر از اون بود که بتونم بلند شم گلومم خیلی خشک بود دوس داشتم آب بخورم ولی حتی صدامم در نمی اومد دو سه دقیقه بعد سروکله توهان پیدا شد و چراغارو روشن کرد


-به به بالاخره بیدار شدی


-.......


هر کاری کردم صدام در نیومد


توهان اومد سمتم و این دفعه با نگرانی پرسید


-آیلا خوبی ؟


سرمو به زحمت تکون دادم


-نمی تونی حرف بزنی نه


دوباره سرمو تکون دادم


-اوووف صدات گرفته الان یه چیزه گرم برات میارم


و بدون اینکه منتظر باشه رفت بیرون و چند لحظه بعد با مامان اومدن تو اتاق توی دست مامان چای بودغلط نکنم مامان در حالی که تو صداش حرص موج میزد


-آخه دختر نمی گی با تاپو شلوارک میری بیرون اونم تو بارون سرما میخوری ای خدا من نمی دونم این دختر کی می خواد بزرگ بشه هم خودش هم برادرش


توهان –وا مامان به من چه


-به تو چه مگه خودت کم از این قرتی بازیا نمی کنی


توهان در حالی که کمکم میکرد که بشینم گفت


-آخه مادرمن منو چه به این کارا


و منم مثل بز نشسته بودمو نگاهشون میکردم


بالاخره به خودشون اومدنو منو هم دیدن با هزار زور اون چاییه رو خوردمو گرفتم خوابیدم





ادامه دارد.........