زن عمو با خوشحالی هر دومون رو در اغوش گرفت...با صدایی که خوشحالی توش موج میزد گفت:
-بفرمایین داخل.
از جلوی در کنار رفت.به ارامی وارد شدم. با دیدن چند نفر که برام اشنا نبودند, فهمیدم تنها مهمونای اونا ما نیستیم.
عمو به طرفمون اومد. با ارسلان دست داد ولی به من که رسید نوازشگونه
پیشونی ام رو بوسید و اروم گفت:
-خوش اومدی عمو جان.
با گفتن مرسی به طرف بقیه رفتم.اول از همه با خانوم مسنی که تقریبا شبیه زن عمو بود مواجه شدم. با خوشرویی جواب سلامم رو داد وگفت:
-خیلی بهم میاین!تعریفتو از لعیا(زن عمو) زیاد شنیده بودم... ماشالا از 
هیچی کم نداری!
با خجالت سرم رو پایین انداختم و اروم گفتم:
-ممنون شما لطف دارین.
با شوهرش هم احوال پرسی کردم. خانواده ی خون گرمی بودند.
با کنجکاوی به دختری که فهمیده بودم اسمش نازنینه, خیره شدم.
تقریبا میخورد همسن خودم باشه. دختر ناز و تودلبرویی بود.
به طرف ارسلان رفت و گفت:
-سلام اقا ارسلان!
خنده ی جذابی کرد و گفت:
- چطوری وروجک؟!
نازنین اخم ظریفی کرد و گفت:
-زن گرفتی ولی هنوز ادم نشدی....چقدر بگم من وروجک نیستم!
ارسلان:-برای من همون وروجکی!
انگار میفهمید بحث کردن باهاش فایده نداره,با حرص روشو به طرف من 
کرد. محکم به ارسلان تنه زد و به طرفم اومد.
با این که نمی خواست دردش رو ابراز کنه ولی به خوبی معلوم بود.
ارسلان هم انگار فهمیده بود بلند زد زیر خنده.
نازنین:- مرض رو آب بخندی!
به طرفم برگشت و گفت:
- چطور تونستس خودتو بدبخت کنی و به این هرکول جواب مثبت بدی؟!
ارسلان:-از خداشم باشه !.. این افتخار نصیب هر کسی نمیشه!!
نه انگار داشت زیادی خودشو بالا میگرفت!
نگاهم رو به نازنین دوختم و گفتم:
- اینو نگه دیگه چی بگه!! نازنین جان باید میومدی و میدیدی چطور به پام
افتاده بود... دلم براش سوخت وگرنه هیچی نداره ادم دلش رو بهش خوش کنه!!
خنده ی حرص دراری بهش زدم.
خنده ی مصنوعی زد...میتونستم حرص رو از توی چشماش بخونم .
نازنین با خنده گفت:
-ای ول خوشم اومد!!
زبونش رو برای ارسلان دراورد و خندید.
تقریبا شیر شده بودم... دوست داشتم تلافی بی محلی هاشو سرش در بیارم...تلافی تمام تحقیرهاشو!!
بلند گفتم:
-حرص نخور هرکول خان شیرت خشک میشه کسی نیست بچمو سیر کنه!!
با این حرفم همه زدند زیر خنده ولی ارسلان اتیشی شده بود!
با یه جهش به سمتم اومد...جیغ خفیفی کشیدم و با ترس پشت زن عمو
قایم شدم.
زن عمو رو به ارسلان گفت:
- ول کن دخترمو!!! وگرنه با من طرفی ها!
چیزی نگفت و با چهره ی درهم به طرف اقایون رفت.
کنار نازنین نشستم. زن عمو و خواهرش هم به طرف اشپزخونه رفتند.
نازنین:- ای ول چقدر شجاعی!! با اون حرصی که میخورد گفتم کارت 
ساخته اس!
با خنده گفتم:
- نه بابا از این عرضه ها هم نداره!
ریز خنده ای کرد ولی بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:
-وای یادم رفت خودم رو معرفی کنم!!
سرفه ای مصنوعی کرد و ادامه داد:
- اینجانب نازنین پویا رشته ی معماری از تهران...خوش وقتم!
- من هم سارینا صدری رشته ی دندون پزشکی...همچنین

دستهاشو به هم کوبید و گفت:
- وای پس همسنیم!
با خنده نگاهش کردم که با صدای ارومتری گفت:
-برای فردا هم همبازیم جور شد!
با تعجب خیره نگاهش کردم که گفت:
- اها... ببخشید تو که خبر نداری!
راستی حدس بزن فردا قراره کجا بریم؟
-بدون این که مهلت حرف زدن رو بهم بده گفت:
-شمال!



سر شام ارسلان دیگه حتی نه نگاهم کرد و نه حرفی زد.
بعد از رفتن خاله ی ارسلان با اصرار زن عمو شب همونجا موندیم. با خستگی خودم رو به اتاقش رسوندم. قبلا خیلی دوست داشتم این اتاق رو ببینم ولی الان خسته تر از اون چیزی بودم که بخوام اونجا رو دید بزنم.
به طرف تخت دونفره ای که گوشه ی اتاق قرار داشت رفتم و. نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که با صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم. میدونستم ارسلانه . از نفس های بلندی که می کشید میتونستم بفهمم خیلی عصبانیه.
هیچ تکونی نخوردم.
انگار فهمیده بود بیدارم. بالشتی که زیر سرم بود رو محکم کشید و سرش رو روش گذاشت.
نمیدونستم از این کارش بخندم یا تعجب کنم! باز هم تکونی نخوردم.
هنوز به چند ثانیه نکشیده بود که پتویی که روم قرار داشت هم محکم کشیده شد.
دیگه تقریبا هیچی نداشتم. هم بالشت و هم پتوم رو ازم گرقته بود فقط کم مونده بود با یه لگد منو از تختش بندازه پایین و بگه شرمنده شما پایین بخاوب من اینجوری راحت ترم.
سرم رو بالا بردم و بهش خیره شدم ولی اون انگار از این وضع خیلی هم راحت بود,سرش رو بیشتر توی بالشت فرو کرد 
وپتو رو محکم دور خودش پیچوند.
با حرص بهش زل زدم. سرفه ی مسخره ای کردم و گفتم:
- من هم ادمم!!
بدون اینکه حتی به خودش تکونی بده گفت:
-من هم ارسلانم ...از اشناییت خوشوقتم.
با تعجب بهش خیره شدم.
چند ثانیه گذشت و من همونطور داشتم نگاهش میکردم بلکه بخواد نگاهی به منه حقیر بندازه ولی حتی به روی 
مبارکش هم نیاورد.
پوفی کشیدم....
دستم رو زیر سرم بردم تا حداقل بتونه جای بالشت رو برام بگیره ولی اون کجا و نرمی بالشت کجا!!
دستم رو برداشتم. این دفعع سرم خیلی پایین بود. هیچوقت عادت نداشتم بدون بالشت بخوابم.
داشتم با خودم کلنجار می رفتم و زیر لب بهش فحش میدادم که یکدفعه با صدای محکمی گفت:
-اینقدر فس فس نکن بزار بخوابم!!
راستش اونقدر صداش قاطع بود که بی هیچ حرفی مثل مظلوما دست از تقلا برداشتم و چشمام رو بستم.
نمی دونم چند دقیقه گذشته بود که اروم گفت:
سارینا؟
دوست نداشتم جوابش رو بدم یعنی حداقل اونموقع نمی خواستم!
چند بار دیگه هم صدام زد ولی وقتی هیچ جوابی ازم نشنید سکوت کرد.
بیخیال شدم و سعی کردم بخوابم.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با احساس بالا رفتن سرم ,چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
مطمئنا توی اون تاریکی نمی تونست چشمای باز منو ببینه!
پتو رو از روی خودش کنار زد و به ارومی روی من انداخت.
همونجوری که بهش خیره بودم,لبخند محوی روی لبهام نشست