شیما مات ومبهوت به گوشی دستش خیره شد.اصلا باورش نمیشد که حاکان همچین کاری کرده باشد. السا:چیزی شده شیما؟چی می گفت؟

شیما:می ...می...میکشمت.اگه تلافی نکنم شیما نیستم..

لیلی:بنال ببینم چی شده خب؟

شیما:قطار حرکت کرده..

باران:منم تورو میکشم شیما.اما الآن نه به وقتش.چند بار گفتم این پسره عوضیه؟

شیما:خب به من چه؟حالا باید چکار کنم؟

السا:هیچی دیگه سریع بریم که حداقل به اتوبوس برسیم...

لیلی:موافقم بریم....

باران:نه بچه ها صبرکنید به افشین زنگ بزنم شاید تهران کار داشته باشه بیاد برسونتمون.

گوشی اش را بیرون آورد وشماره افشین راگرفت: باران:الو سلام.

افشین:سلام عزیزم...چه عجب اینطرفا؟؟

باران:به جانِ افشین درگیر امتحانات بودم.اما حالا دیگه تموم شد داریم برمیگردیم تهران.

افشین:آها،به سلامتی کِی برمیگردید؟

باران:همین الآن.میتونی بیایی مارو برسونی؟البته اگه کار نداری ها؟

افشین:آره عزیزم اتفاقا خودمم اونجا کاردارم.الآن دقیقا کجایید؟؟

باران:راه آهن.کی میایی؟ افشین قهقه ای زد:پس از قطار جاموندید.تا نیم ساعت دیگه اونجام.

باران:مرسی عزیزم.منتظرتم بای و رو کرد به دخترا:بچه ها حله..... 

****************************  

حاکان مقابل در خانه شان ایستاده واسترس تمام بدنش را گرفته بود،با خودش فکر میکرد اگر مادرش دروغ گفته باشد وپدرش خانه باشد چه؟یک لحظه تصمیم گرفت برگردد اما باز هم پشیمان شد،داشت تصمیم میگرفت که چکارکند که گوشی اش به صدا درآمد...مادرش بود.

_جانم مامان؟

-کجایی عزیزم؟

_من نیومدم... و نمیام..

-اِِِِ؟چرا حاکان من دارم از دلتنگی می میرم.... من کلی برات غذا پختم.پسرم بیا...

_شما که گفته بودید باباخونه نیست؟؟؟اما امروز از بچه ها شنیدم خونست.

-به جونِ خودت،به جون مهسان خونه نیست میای؟

_درو باز کن...

-پشت دری قربونت برم؟؟ بعد از چندثانیه صدای تیک باز شدن در باعث شد به خودش بیاید و وارد خانه شد.چقدر دلش برای اینجا تنگ شده بود...در همین افکار مادرش را روبه رویش دید،مثلِ همیشه زیبا... اشک چشمانش را پر کرد اما اجازه ریزش آنها را نداد...برخلاف او مادرش مثل باران اشک میریخت بعد از95روز پسر کوچکش را میدید.سریع او را به آغوش گرفت وتمام وجود پسرش را بوسه باران کرد.از اعماق وجودش او را میبوئید ودر مقابل حاکان هم همین کار را میکرد.اما به مادرش گفت:مامان چند ساله ازم دوری؟

لیلا:چقدر سنگ دلی تو پسر؟درست 95روزه که ندیدمت خیر سرم مادرم ها؟

حاکان سر مادرش را از سینه اش جداکرد وگفت:معذرت میخوام شوهرت یه خورده....بیخیال

لیلا با تاسف گفت:ببخشید پسرم باور کن چیزی تودلش نیست فقط عینِ خودت مغروره.

حاکان:اووووه باز خوبه هیچی تو دلش نیست.اگه بود که مادرِ ما...منظورم اینه که بدبخت می شدم...

لیلا باخنده گفت حالا نمیخوای نامزد خوشگلتو ببینی؟

حاکان:مگه اومده؟ لیلا:معلومه که اومده،از صبح زود اینجاست.

حاکان باذوق غیر قابل وصفی گفت:خب زودتر میگفتی وبا عجله به داخل خانه رفت.وبا دیدن تیارا در چهار چوب در،از ته دل لبخندی زد که باعث چال شدن روی گونه اش شد:الآن باید خودمو کنترل کنم؟

تیارا:آره خب100%.

حاکان مظلومانه نگاهش کرد:نمیتونم

وبعد هم تیارا را درآغوش کشید وسرش را به سینه چسباند ومدام به موهایش بوسه میزد:خیلی دوست دارم،خیلی

تیارا:مطمئن باش من بیشتر.حاکان خیلی دلم برات تنگ شده بود

حاکان: مطمئن باش من بیشتر

تیارا:ادای منو در میاری؟

حاکان:نخیر دارم حرف زدن عشقمو تقلید میکنم...

لیلا از طرف دیگر سالن داد زد:بچه ها بیایید ناهار.

حاکان:اومدیم مامان خوشگلم،بریم تیارا؟

تیارا:وای من که خیلی گشنمه بریم.

حاکان با لذت مشغول بو کردن غذا شد:واااااای 3ماهه عین آدم غذا نخوردیم.

لیلا باناراحتی به حاکان نگاه کرد وبا بغضی آشکار گفت:عزیزم خیلی لاغر شدی. کاش میشد که خودم اونجا مواظبت بودم.

حاکان بالحنی مسخره گفت:مامان من همینطوریشم خیلی نگرانم.نمیدونم وقتی بابا برگرده بفهمه که من اینجابودم قراره چی بشه؟

لیلا:مسخره نکن عزیزم،اون از خداشه که برگردی ولی خب دیگه مغروره دیگه.درست عین خودت... تیارا:حاکان،چرا باعمو آشتی نمیکنی که این قضیه یه بار واسه همیشه تموم بشه؟

حاکان کلافه شد:بزارید یه بار مثل آدم وبا آرامش غذابخورم.

لیلا:بسه حاکان،یعنی بابات آرامشتو بهم میریزه؟

حاکان:دقیقا

لیلا:بخدا خیلی عوض شدی حاکان،اصلا انگار عوَ...

حاکان:بگو...عوضی شدم؟؟؟

لیلا:منظورم این نبود،ببخشید اما هرچی که باشه باباته بزرگت کرده.خودتم میدونی که دعوای آخری تقصیر تو بود.میدونی که بابات نسبت به مهسان حساسه آخه اون چه کاری بود که کردی؟چرا زدی توی گوش خواهرت؟ حاکان:خودتم خوب میدونی که تقصیر خودش بود.به من میگه خفه شو...

تیارا:بسه حاکان این غرور لعنتی رو بزار کنار که بتونی یه نفس راحت بکشی.ببین،الآن فقط از خانوادت مامانت واست مونده که اونم داره در حقت لطف میکنه که باهات حرف میزنه.تک خواهرت باهات قهره،برادر بزرگت،بابات... که چی بشه حاکان؟

حاکان:خب اگه من اشتباه کنم بابام باید با کمربند به جونم بیوفته که...این همه حامد منو کتک زد مگه بابا چیزی گفت؟همش طرف حامد روگرفت.

لیلا:یادته حامد چرا کتکت میزد؟

حاکان:آره یادمه...که چی؟ میخوای بگی که...

لیلا:نه نمیخوام چیزی بگم.فقط میخوام بگم که بعد از اون همه دعوا بازم درست نشدی....هنوزم بوی سیگار میدی....حاکان بازم سیگار میکشی آره؟

حاکان سرش را به زیر انداخت:مامان از لحاظ روحی کلا به هم ریختم،3ماه هیچکدوم از اعضای خانوادمو ندیدم...بقرآن داغونم...هرشب باقرص میخوابم حتی دوستام هم نمیدونن...آره سیگار میکشم.اصلا از سیگار نکشم از چی بکشم؟

لیلاوتیارا که حالا داشتند گریه میکردند هردو به حاکان نگاه می کردند.راست میگفت زیر چشمهایش گود افتاده بود ولاغر تر به نظر میرسید...

لیلا:الهی من بمیرم...

حاکان:خدانکنه مامان این چه حرفیه؟

لیلا:پسرم من بهت قول میدم که همه چی درست بشه...

حاکان که تحمل اشک هیچکدام از عزیزانش را نداشت گفت:معلومه که درست میشه.حالا خواهشا غذاتونو بخورید.مثلا اومدم که حال وهوام عوض بشه.