رمان عشقم رو نادیده نگیر7
(یک ماه بعد)
با صدای بسته شدن در به سختی چشمام رو باز کردم. حتما ارسلان بود.ارسلان دانشجوی دکترای مغز و اعصاب بود من هم که داشتم لیسانس
دندون پزشکی ام رو میگرفتم.
از یه طرفی خیلی به رشته ام علاقه داشتم از طرف دیگه ای هم چون یه جورایی به ارسلان ربط داشت انتخابش کردم.. واقعا یه دیوونه ای بودم برای خودم!!!
به ارومی بلند شدم و بعد از شستن صورتم با حوصله موهام رو شونه کردم و بافتم. از اتاق خارج شدم.. یک لحظه چشمم به اتاق ارسلان
افتاد. سعی کردم بی توجه باشم ولی نشد. اینو میدونستم که ارسلان
اصلا نمی زاشت کسی وارد اتاقش بشه. حتی عزیز ترین کسش!!
ولی عسل استثنا بود.. چند بار قبل از این ازدواج توی اتاق ارسلان دیده
بودمش...البته با اجازه خود ارسلان!
من هم که بوق!!! حتی یه بار کلمه ی اتاق رو جلوش به زبون اوردم
نزدیک بود کارم رو تموم کنه! بیشعور!!
از یاداوری اون روز اخم به چهره ام نشست. دوباره نگاهی به در اتاقش انداختم. حتی این ها هم باعث نمی شد از کنجکاویم کم بشه.
با هیجان به طرف اتاقش رفتم و در رو باز کردم.
اتاق ساده ولی در عین حال شیکی داشت. تخت دونفره ی بزرگی به رنگی سفید و مشکی وسط اتاق جا گرفته بود. کاغز دیواریش هم ترکیبی
از رنگ های سفید و مشکی داشت.
به طرف میز کامپیوترش رفتم و روی صندلی نشستم.داشتم به اطراف نگاه میکردم که نگاهم روی کلید کوچیکی که کنار میز بود ثابت شد.
برش داشتم و نگاهش کردم. نمی دونستم مال کجاست. همه ی کشو های میز رو کشیدم ولی هیچ کدوم قفل نبودند. اخرین کشو که کنار عسلی بود رو بی حوصله کشوندم ولی باز نشد. با خوشحالی کلید رو
داخلش چرخوندم. باز شد. جیغ خفیفی کشیدم و با هیجان تمام وسایلش
رو روی فرش خالی کردم. چقدر عکس داشت!!!
همه ی عکس ها رو برداشتم و روی تخت نشستم. بیشتر عکس ها از
خودش گرفته شده بود. یکی از عکس هایی که خیلی چشمم رو گرفته
بود برداشتم و از بقیه جداش کردم.
بلوز جذب مشکی پوشیده بود که تمام عضله هاش رو به نمایش میگذاشت. کرواتی که رده های قرمز و سرمه ای داشت رو هم پوشیده بود. دستش رو توی موهاش فرو کرده بود و با چشمهای قهوه ای کمرنگ
و خمار و مغرورش به دوربین دوخته بود. چقدر این بشر جذاب بود.
داشتم بقیه ی عکسارو نگاه می کردم که یکیشون از لای بقیه افتاد روی
زمین.
خم شدم و برش داشتم... توی چشمای سبز وحشی اش برق ناراحتی
موج میزد.
با این که یک ماه از رفتنش می گذره ولی هیچ وقت نمی تونم چشمای
خیسش رو فراموش کنم.
چقدر بهش التماس کردم که نره ولی اون انگار صدای منو نمی شنید.
نه تنها من بلکه صدای هیچ کس رو نمی شنید و در مقابل چشمای
گریون عمه و چهره ی گرفته ی شوهر عمه فقط سکوت کرد.
حتی چهره ی خسته ی ارسلان هم منصرفش نکرد.
چقدر از این که ارسلان رو توی اون حال ببینم عذاب کشیدم.
ولی عسل انگار یک تیکه سنگ شده بود و این چیزا رو نمی دید!
اینو هم یادم نمیره, قبل از این که فرودگاه رو ترک کنه به طرف من و ارسلان اومد.
و بدون این که نگاهی به ما بندازه , به مردمی که در حال گذر
بودند چشم دوخت و گفت:
- امیدوارم خوشبخت شید!
بعد از این حرف بی توجه به نگاه هاج و واج ما ,فرود گاه رو ترک کرد.
دوباره جمله اش رو در ذهنم تکرار کردم" امیدوارم خوشبخت شید"
چقدر ای جمله برام گرون تموم شد!
ارسلان بعد از رفتن عسل دیگه باهام حرف نزد. حتی توی این چند روز
اخید تا چشمش بهم می افتاد یا اخم میکرد و یا به بهانه های الکی دعوا راه می انداخت! دیگه اون ارسلان سابق نبود!
به سختی بغضم رو فرو دادم و هر دو عکس رو با خودم به اتاقم بردم.
عکس ها رو زیر تخت جایی که اصلا در دید نبود گذاشتمشون.
هنوز ساعت 11 بود. با خستگی وارد اشپزخونه شدم و روی اپن نشستم.
ارسلان ساعت 6 میومد.خیلی حوصلم سر رفته بود بخاطر همین هم تصمیم گرفتم شام رو همین الان درست کنم.
دوست داشتم غذای مورد علاقه ی ارسلان رو درست کنم ولی نمی دونستم چی رو بیشتر از همه دوست داره.
بعد از کلی کلنجار رفتن تصمیم گرفتم از زن عمو بپرسم. هرچی باشه اون مادرش بود و
خوب می دونست تنها پسرشچه غذایی رو دوست داره!
با یه جهش از روی اپن توی سالن پریدم و شماره ی خونه ی عمو رو گرفتم. بعد از چند
بوق صدای زن عمو توی گوشی پیچید.
زن عمو:سلام مادر!
- سلام زن عمو
- سلام سارینا جان.. تویی؟!
توی دلم گفتم پ ن پ این صدای وجدانمه!!!! خب معلومه منم! بجاش گفتم:
-بله .... میخواستم یه سوالی ازتون بپرسم!
کمی مکث کردم بعد ادامه دادم:
- زن عمو شما میدونین غذای مورد علاقه ی ارسلان چیه؟
باصدای مشکوکی گفت:
- وا مگه خودت نمی دونی؟!!
با دستپاچگیگفتم:
- چیزه...اره یعنی نه... اخه هیچ وقت فرصت نشد بپرسم. الان هم رفته بیمارستان. میخوام غافلگیرش کنم.
- چیزه...اره یعنی نه... اخه هیچ وقت فرصت نشد بپرسم. الان هم رفته بیمارستان. میخوام غافلگیرش کنم.
فکر کنم باور کرده بود چون ریز خنده ای کرد و گفت:
- باشه حالا چرا دستپاچه میشی؟
بعد ادامه داد:
- خب ارسلان بیشتر سبزی پلو با ماهی رو دوست داره!...راستی سارینا شما که امشب برنامه ای ندارین؟!
- نه فکر نکنم
- پس امشب بیاین اینجا!
چه با قاطعیت هم میگفت! حال میداد بگم نه همونجا بره تو دیوار... ولی از اونجایی که من بر خلاف ارسلان
یه ادم با شخصیت با شعور با ادبی بودم گفتم:
-چشم خدمت میرسسیم.
زن عمو: پس منتظرتون هستیم. به ارسلان هم سلام برسون.خداحافظ
خدا حافظی کردم و به طرف یکی از مبل ها رفتمو روش دراز کشیدم. کلا بیخیال اشپزی شدم.
تلویزیون رو روشن کردم ولی از اونجایی که شانس کلا باهام قهر بود هیچ برنامه ای نداشت.
با حرص کنترل رو به طرف تلویزیون پرت کردم.خیلی بد جورصدا داد.
به طرف کنترل رفتم ولی نشکسته بود. چه جالب!! این بار اروم مثل ادم کنار میز تلویزیون گذاشتمش ولی با دیدن
تلویزیون هنگ کردم. بر عکس کنترل این یکی کاملا ناقص شده بود.یه ورش کاملا برداشته شده بود. با
ترس سعی کردم درستش کنم ولی همون هم برداشته شد. ای خدا حالا چیکار کنم .
این بار خودم خودمو بدبخت کرده بودم ... این بار خودم بهونه دستش داده بودم.
خودم رو روی مبل انداختم و سعی کردم بی خیال باشم.
نمی دونم چقدر توی اون حال بودم که صدای چرخیدن کلید توی قفل پیچید. خودش بود.
از حالت خوابیده در اومدم و روی مبل نشستم. چراغ ها خاموش بودند و اون نمی تونست منو ببینه ولی
باز نور اباژوری که گوشه ای از سالن قرار داشت دید من رو نسبت بهش بیشتر می کرد.
خستگی از چهرش می بارید. از همون وقتی که عسل رفت ارسلان هم گوشه گیر ترشد و دیرتر خونه میومد.
شاید هم من اشتباه میکردم ولی دلیل این همه تغییر ناگهانی ارسلان رو فقط میتونستم اینجوری تعبیر کنم.
افکارم رو پس زدم و بهش چشم دوختم.اونقدر خسته بنظر میومد که اصلا دلم نمی اومد دعوت زن عمو رو بهش بگم
ولی برای پوشوندن گندی که زده بودم باید هر طوری که شده بود می گفتم.
تا خواستم زبونم رو باز کنم از همون بالا گفت:
- چه مرگته!
اه اه بیشعور... اصلا هیچ بویی از انسانیت نبرده بود.
با اعتماد بنفسی کاذب گفتم:
- مامانت برای شام دعوتمون کرد... من هم بهت ....
یکدفعه بدون هیچ اعتنایی انگار که حرفم رو نشنیده باشه به راهش ادامه داد و از جلوی چشمام محو شد.
مثل باد لاستیک پنچر شدم.منو بگو با چه اعتمادی حرف میزدم اون هم مثل خلی چسبوندم به دیوار.
از حرص داشتم ناخن هامو میجویدم. حالا ببین چه بلایی به سرت میارم ...فقط منتظر باش!!
سردرد شدیدی سراغم اومده بود. مسکنی خوردم و به سالن برگشتم.
همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد. تلفن رو برداشتم.
-الو
زن عمو- سلام دخترم... ارسلان هنوز نرسیده؟
-سلام... چرا رسیده!
زن عمو- خب...بهش که خبر دادی؟
-آره دادم ولی...
وسط حرفم پرید و گفت:
- الان کجاست؟
-توی اتاقشه!
چند دقیقه سکوت کرد و گفت:
-دعواتون شده؟
با گیجی جواب دادم:
-نه برای چی؟
زن عمو- گفتی اتاقش
بعد در حالی که صداش رو پایین می برد گفت:
-نکنه جدا میخوابین؟!!
تا خواستم جواب بدم گوشی به شدت از دستم کشیده شد.با تعجب به ارسلان که داشت با خشم نگاهم می کرد خیره شدم.
چشم غره ای بهم رفت و مشغول صحبت با مادرش شد.
ارسلان- نه مادر جان... سارینا بعضی وقتها حس و حال شوخی کردن میزنه به سرش!!
زن عمو-..........................
ارسلان- نه....شما خیالتون راحت باشه
زن عمو-..........................
ارسلان-چشم همین الان خدمت میرسیم...خدا نگهدار
اه اه چه لفظ قلم هم حرف میزد... معلوم بود خیلی از زن عمو حساب می بره!
با عصبانیت گوشی رو سرجاش کوبید و داد زد:
-به جان خودم اگه بخوای حرفی به مادرم بزنی زندت نمیزارم!!!
سرم رو انداختم پایین که داد زد:
-شیرفهم شد؟!!
با هر دادی که میزد سردرد من هم انگار دوبرابر می شد.بغضم رو به سختی قورت دادم و اروم گفتم:
-باشه
کمی اروم تر شد و گفت:
-حالا هم برو لباس هاتو بپوش نمی خوام بیشتر از این مشکوک شن!
-حالا هم برو لباس هاتو بپوش نمی خوام بیشتر از این مشکوک شن!
بعد بدون حرفی به اتاقش برگشت.
خودم رو به اتاقم رسوندم ولباسهام رو عوض کردم.ارایش ملایمی هم به صورتم پاشیدم و از اتاق خارج شدم
با دیدن تلویزیون سریع پارچه ای روش کشیدم و از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین بوگاتیش بود. هیچ وقت وقت نکرده بودم ماشینش رو دید بزنم مطمئنا الان هم وقتش نبود.
هر چی نگاه کردم ماشین جنسیسی که قبلا پارک شده بود رو ندیدم.حتما مال خودش نبود.
همین ماشینش رو هم عمو بهش داد. عمو نمایشگاه اتومبیل داشت وگرنه ارسلان چطور میتونست
همچین عروسکی زیر پاش باشه.
با بوقی که ارسلان زد سریع به خودم اومدم و سوار شدم.
بدون هیچ حرفی پاش رو روی گاز فشرد و راه افتاد.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۲/۰۶ ساعت 23:38 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|