رمان فرق بین من و اون *5*
قسمت پنجم
"باران"
همه ی وسایلمو جمع کردم.رفتم که صبحونه رو آماده کنم که شیماگفت:بیخیال باران همگی توقطار یه چیزی میخوریم دیگه.
_لازم نکرده.همه بیدار شدن؟
شیما:آره بیدارن.یه چیزی بگم دعوام نمیکنی؟
_بنال ببینم چی میگی؟
شیما:میخوام برم حاکان رو ببینم وازش خدافظی کنم.
تیز به سمتش برگشتم که ترسید:تو غلط میکنی.مگه نمیبینی چقدر داره بهمون توهین میکنه پسره ی بی شعور؟
شیما:خب قبول کن شما هم باهاش بد حرف زدید،وگرنه چرا با من بدحرف نزد؟بـــــــــاران جــــــــونم؟؟؟
_به من چه شیما؟اگه غرورت اجازه میده برو چرا از من اجازه میگیری؟
شیما:منظورم این نبود.
_پس چی بود؟
شیما:همگی باهم بریم...
_چــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شیما:زهر مار گوشم کر شد.
_گمشو برو تا نزدم توی دهنت
شیما:من با شماکاری ندارم دارم میرم.
_خاک تو اون سرِ آویزونت کنن.بدبخت طرف رسما قهوه ای مون کرد.هرچی لقب تو دنیا بود بهمون نسبت داد.گوسفند،شل مغز...
شیما:مــــن رفـــتم.
وسریع از خونه زد بیرون سریع رفتم پشت پنجره که ببینم واقعا میره یا نه؟که دیدم حاکان بایکی از دوستاش هم اون موقع صبح تومجتمع بودن شیما هم سریع رفت طرفشون.اعصابم داغون شده بود خــــــفن...
آخه بگو این پسره چی داشت که انقدر خودتو بهش میچسبونی؟بعد به خودم تشر زدم آخه چی کم داره مگه؟؟؟؟خدایی شیما هم حق داشت هر دختری جای شیما بود عاشق حاکان میشد...
خوش بختانه فضولیم بیشتر از این گل نکرد وبرگشتم سمتِ آشپزخونه که دیدم بچه ها بیدار شدن.
اِلسا:شما2 تا چِتون بود اول صبحی سروصدا میکردین؟
_اولا صبح بخیر.دوما دختره دیوانه رفته از حاکان جونش خدافظی کنه.
اِلسا:ولش کن به توچه بزار هرکاری که دوست داره انجام بده.
_اگه بدونی چی می گفت؟میگفت بیا همه با هم بریم.
اِلسا باشک وآروم گفت:خب مگه چه اشکالی داره؟
_اِلســـــــــــا!!!!!نا امیدم کردی.
لیلی:حالا واقعا شیما رفت؟
_آره پسرا تومجتمع بودند،شیما همونجا دیدشون.
لیلی واِلسا باسرعت به سمت پنجره رفتن وبا حسرت به شیما نگاه کردند.
لیلی:این شیما خیلی شانس داره اگه ندیدی مخ اینو زد من اسمم رو عوض میکنم.
السا:من سرِ حرفم هستم.این پسره حتی به ماها فکرم نمیکنه...ولی خدا وکیلی عجب تیکه ایه ناکس...
هر سه تامون پشت پنجره با حسرت به اونا نگاه میکردیم ولی هیچ کدوممون به روی خودمون نمیاوردیم.
_بچه ها دیر شد دیگه آماده شید بریم پایین.همه به اتاق رفتند وآماده شدند که شیما با عجله به اتاق آمد:بچه ها بچه ها یه خبر خوب...
اِلسا باذوق گفت:چی شده؟
شیما:با حاکان و یاشارهمسفرشدیم.اونا هم دارن میرن تهران.
همه با تعجب به همدیگه نگاه کردیم.
_معذرت میخوام شیماجان،یاشار دیگه کدوم خریه؟
شیما:خر نیست عزیزم،اونم یه جیگریه عین حاکان....
لیلی:جدی میگی؟؟؟؟؟
باخشم به لیلی نگاه کردم:تمومش کن لیلی.بچه ها خواهشا دورِ این اکیپ رو خط بکشید.
اِلسا:اِِِِ؟چرا؟؟
_بخاطر اینکه اونا از جنس ما نیستن.دقت کرده باشید هر سری که مارا دیدن همش مسخرمون کردن...
اِلسا:چه ربطی داره باران جون؟مگه ما باهاشون خوب تا کردیم؟
_هر کاری دوست دارید بکنید من که نیستم.حالا هم بریم دیگه از قطار جا میمونیم،بلیط هم که نداریم باز باید بریم التماس کنیم پس عجله کنید..
***************************
هیچکدام از پسر ها بلیط نداشتند،دقیقا مثل دخترا.حاکان ویاشار سریع خود را به راه آهن رساندند و هنوز قطار هم نیامده بود.روی صندلی های انتظار نشسته بودند ومنتظر قطار بودند وکنارشان 3صندلی خالی بود.بعد از دقایقی دخترا هم آمدند و شیما باچشم به دنبالشان میگشت که با ذوق گفت:بچه ها ،اونجان.
شیما،اِلسا ولیلی سریع به سمتِ آنها حرکت کردند.باران در صندلی ای در پشت آنها نشست وشیما،لیلی واِلسا کنار پسرا نشستند.یاشار که اصلا حواسش به دخترا نبود ،اما حاکان بلافاصله با صدای شیما برگشت:سلام حاکان قطار که نیومده؟
حاکان:سلام چرا اومد.مسافراش زیاد بودن بهمون گفت شماصبر کنید اینا رو ببرم پیاده کنم زود برمیگردم شمارو میرسونم.
دخترا هرسه باهم خندیدند.
حاکان:دخترخانوما،نمیخوایید سلام کنید؟من بزرگترم ها؟
لیلی واِلسا به پسرا سلام کردند.
شیما:راستی حاکان،شماکجای تهران می شینید؟
حاکان:راستش ما هرجا خسته بشیم می شینیم ولی ترجیح میدیم فضای سبز باشه.
باز هم دخترا به خنده افتادند.
شیما باخنده:نه منظورم این بود که کجای تهران زندگی میکنید؟
حاکان:گیشا.شماچطور؟
شیما:مافرشته هستیم.
حاکان:هه.چه اعتماد به نفسی؟ما هم پس حوری هستیم.
یاشار:حاکان بسه دیگه.
اِلسا:یاشارخان،شما هم گیشا زندگی می کنید؟
یاشار:بله منو حاکان هم محله ای هستیم متاسفانه...
شیما:راستی من اگه دعوتتون کنم به تولدم تشریف میارید؟
حاکان:آره آخ جون.من که میام حتما،اینو نمیدونم.
یاشار:بله اگه کاری برام پیش نیاد حتما میام.
حاکان:راستی..کِی و کجا؟
شیما باخوشحالی گفت:مررررسی.26خرداد توی شمال
حاکان:من که پایه ام...
صدای ناله ی باران از صندلی عقب بلند شد همه برگشتند که دیدند رنگِ باران پریده واخمی ناشی از درد روی صورتش نشسته...
دخترا سریع کنارش نشستند.وحاکان ویاشارهم برگشتند.
لیلی:چیزی شده عزیزم؟
باران:ناجور حالت تهوع دارم.
اِلسا:چی خوردی مگه صبح؟
باران:کره ومربا.فکر نمیکنم واسه اون باشه آخه سرمم گیج میره
حاکان که با شیطنت میخندید گفت:پس واسه چیه؟
باران:زهرمار ببند نیشتو.
حاکان که حالا عصبی شده بود از لای دندان هایش غرید:خفه شو.تاحالا هر زر مفتی زدی هیچی بهت نگفتم ولی از حالا به بعد چیزی بگی...
بقیه حرفش راخورد.تا به حال به هیچ کسی جز دوستانش اجازه نداده بود که اینگونه با او حرف بزنند.
باران هم که ترسیده بود دیگر چیزی نگفت.وسریع به نمازخانه راه آهن رفت والسا و لیلی هم در پی او رفتند.شیما رویش را به پسرا کرد وگفت:منم باید برم پیشِ دوستم.فقط اگه قطار اومد ممکنه به ماخبر بدید؟
وسپس کارتی به طرف حاکان گرفت:این شماره ی منه.
حاکان:باشه حتما
شیما:ممنون
وسریع به سمت نمازخانه حرکت کرد.
باران گوشه ای دراز کشیده بود.وبچه ها برایش آب پرتغال گرفته بودند.
شیما:خوبی عزیزم؟
باران:آره خوبم.دیدی عشقت چی گفت شیما؟می بینی چقدر بی شعوره؟
شیما:خب باهات شوخی کرد.توکه انقدر بی جنبه نبودی؟
باران:به چه حقی باید بامن اینطوری شوخی کنه؟کم مونده بود بگه باران جان بیا بریم بِیبی چک بگیرم.
همه دخترا با این گفته باران خندیدند.
لیلی:حالا بچه ها قطار نره؟
شیما:نه حاکان گفت بهتون خبر میدم.زنگ میزنه.
دخترا باهم گفتند:چـــــــــــــی؟زنــــــــــــــگ میزنه؟
شیما:خب مگه چه اشکالی داره شمارمو بهش دادم.
باران:خاک توسرت...
اِلسا:اِِِِ باران؟نه شیما جان خوب کاری کردی.پسر به این ماهی...
باران:هه
****************************
5دقیقه بعد از رفتن دخترا قطار وارد ایستگاه شد وپسرا سوار شدند.البته با کلی التماس چون بلیت نداشتند.وقتی روی صندلی نشستند.حاکان نفس عمیقی کشید:آخـــــِی.
یاشار:به شیما زنگ بزن
حاکان:نچ
یاشار با تعجب گفت:یعنی چی؟
حاکان:فکر کرده با گاگول طرفه؟دختره داره عین چی خودشو می چسبونه به من.اون دختره از خود راضی هم باید ادب شه.به من میگه ببند ...
یاشار:یعنی بهشون خبر نمیدی؟
حاکان:من کی همچین حرفی زدم؟بزار قطار راه بیوفته بهشون خبر میدم...
یاشار:خیلی بی شعوری!!
حاکان:قربونت برم منم دوست دارم...
هردو باهم خندیدند.
بعد از دقایقی قطار حرکت کرد.وحاکان گوشی اش را بیرون آورد،وشماره شیما را گرفت.
_الو شیما خانم خودتون هستید؟
-بله بله.قطار اومده؟
_بله قطار که اومد منتهی یه مشکلی وجود داره...
-چه مشکلی؟
_قطار که اومد من یادم رفت به شما خبر بدم، قطار که حرکت کرد تازه یادم اومد.
-چــــــــــــــی؟
_معذرت میخوام دیگه خدافظ.