رمان فرق بین من و اون *3*
“آرمان”
_حاکان،حاکان،حاکولی پاشو...
حاکان:هـــــــــــــوم؟؟؟
_پاشو من دارم میرم
با این حرفم حاکان از جاپرید:کِی میخوای بری؟با کی میخوای بری؟
ازاین حرکتش خندم گرفت،درحالی که پتو رو ازروش کنار میزدم:با مهراد ویاشار میریم.مطمئنی نمیخوای بیایی؟
سرش رو خواروند وگفت:هــــا؟آره من نمیام.کِی میخوایید برید؟؟
میدونستم دوست داره بیاد گفتم:پاشو آماده شو بریم.الآن داریم میریم.
حاکان:باشه شما برید به سلامت.کی برمی گردید؟
_مسخره بازی در نیار،پاشو دیگه جونِ آرمان؟اصلا تو دلت واسه تیارا تنگ نشده؟
حاکان:چرا اتفاقا خیلی دلم تنگ شده براش،اما واقعا نمیتونم بیام.کی برمیگردید؟
_باشه هرطور راحتی.احتمالا تاشروع ترم جدید بمونیم.تا اون موقع میخوای تنها بمونی؟
حاکان:آره هاپو که نمیخورتم.بعدشم تنها راحت ترم.
_حاکان کسی خونه نیست شیطونی نکنی دختر بیاری؟
حاکان:یعنی هیچ کدومتون تابستون ترم برنمی دارید؟؟
_نه دیگه.
حاکان:بچه ها کوشن؟
_یاشار دانشگاه کار داشت رفته دانشگاه.مهرادم رفته صبحونه بگیره.البته اینم بگم یاشار غروب میاد تهران،اگه نظرت عوض شد باهاش بیا.
حاکان:باشه پس من میخوام بخوابم.پیشاپیش خوش رفتید....مواظب زن منم باش بهش دست درازی نکنی ها؟؟؟
_کـــــــــــــوفت!!باشه هواشو دارم
حاکان واسه مسخره بازی همیشه میگه شریک زندگی من مهراده،مهرادم همیشه خودشو واسه حاکان لوس میکنه حتی روز ولنتاین واسه هم کادو گرفتن...
حاکان سرشوکرد زیر پتو وخوابید.منم رفتم که به کارام برسم وآماده بشم رفتم تو اتاق ووسیله هامو توی کولم گذاشتم وآماده شدم که صدای در اومد رفتم دیدم مهراده،به علاوه صبحونه یکم خرت وپرت هم گرفته بود.تعجب کردم ما که داشتیم میرفتیم اینا واسه چی بود؟؟
_اینا رو چرا گرفتی دیگه؟
مهراد به حاکان اشاره کرد وبا صدای نازکی گفت:اِوا!نکنه فکر کردی همینطوری آقامو ول میکنم میرم خوشگذرونی؟؟
باخنده گفتم:اتفاقا آقاتونم سفارشتو میکرد.
مهراد:قربون اون چشای خوشگلش بشم من،خب مرده دیگه غیرت داره،انتظار نداری که ولم کنه به امون خدا...
_خب بسه دیگه خفه شو.برو آماده شو تا من صبحونه رو آماده میکنم.
مهراد:باشه پس حاکانم بیدار کن یه چیزی بخوره.راستی نمیاد تهران؟بهش بگو
_بهش گفتم.میگه نمیام ولش کن آخه آدم چقدر مغرور باشه؟داره قید خانوادشم میزنه بخاطرغرورش
مهراد:درست میگی،اما حاکانم حق داره دیگه خب خودتم میدونی که خانوادش چقدر بهش گیر میدن مخصوصا اون حامد عوضی.اَََََحالم ازش بهم میخوره بااون چشای قشنگش...
_بالآخره خوشگله یا حالت ازش بهم میخوره؟
مهراد:خدایی نمیشه انکار کرد که خوشگله ولی من...
حاکان باصدای بم وگرفته ای گفت:بسه دیگه کم غیبت کنید.
_اِ؟تو بیداری؟
حاکان:بهم میاد خواب باشم؟
از آشپزخونه که بیرون اومدم دیدم چشاش قرمزه،تابلو بود که گریه کرده،اما به روش نیاوردم میدونستم که چقدر مغروره واگه چیزی میگفتم از خونه میرفت بیرون.اعصابم خورد شد اصلا دلم نمیخواست ناراحتیشو ببینم.داشتم کنترل خودمو از دست میدادم یه چیزی بهش بگم که گوشیش زنگ خورد.
صفحه گوشیشو نگاه کرد،لبخندی زد وبه اتاق رفت ومهراد رو بیرون کرد.حدس زدم که تیارا باید باشه.من واقعا نمی فهمیدم اینا واقعا نامزدن؟؟؟هفته ای یه بار یا2بار بیشتر باهم حرف نمیزدن.صداشو از تو اتاق خوب میشنیدم.
حاکان:سلام تیاراجان.حالت خوبه؟؟
_....
حاکان:چرا چیزی شده؟
_....
حاکان:منم دلم برات تنگ شده،همین روزا میام می بینمت اما زود برمیگردم خونه نمیرم.باشه؟راضی شدی؟
_....
حاکان:من فدای اون چشمات بشم.جونِ حاکان دیگه گریه نکنی ها.؟؟
_....
حاکان:شاید 2،3روز دیگه بیام.قولِ مردونه
_....
حاکان:راستی چه خبراز رهام؟رزا؟عمو؟زن عمو؟خوبن همه؟
_.....
حاکان:سلام برسون به همه.مامانم خوبه؟حامین...چطورن؟
_....
حاکان:آها باشه.خب کاری نداری مزاحمت نمیشم.مواظب خودت باش.
_.....
حاکان:چشم خانومِ خودم.خدافظ
بعد از این که قطع کرد،اومد بیرون چهره ش گرفته تر شده بود معلوم بود دلش برای تیارا خیلی تنگ شده.مهراد هم که متوجه چشمای سرخ حاکان شده بود کلافه بود،میدونستم هر لحظه امکان داره فوَران کنه.اومد توی آشپزخونه وکمی آب خورد که از عصبانیتش کم بشه ولی همین که لیوانو توی دستش گرفت با عصبانیت به کف آشپزخونه پرتش کرد .
با صدای شکستن لیوان حاکانم به آشپزخونه اومد:چی بود؟
مهراد باعصبانیت فریاد زد :به توربطی نداره چی بود.
حاکان:منظورت چیه؟
مهراد به طرف حاکان خیز برداشت ویقه لباسش راگرفت:مرتیکه تو آدمی؟
حاکان با تعجب به من نگاه کرد وباخونسردی روبه مهراد گفت: همین الآن دستتو بکش.
مهراد با پوزخندی گفت:بخاطر خودت وخودخواهیات مادرتو از دیدن بچه ش محروم کردی.تو واقعا خجالت نمیکشی هرروز مامانت زنگ بزنه با گریه وزاری بهت التماس کنه که برگردی خونه؟
حاکان دوباره باخونسردی که اعصاب هرکسی راخورد میکرد:اینا به تو ربطی نداره.
با این جمله ش مهراد قاطی کرد یه سیلی محکم به حاکان زد.حاکان باپوزخند فقط نگاش کرد.سریع رفتم و روبه روی مهراد وایسادم و آروم گفتم:معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
کلافه دستشو محکم توی موهاش کرد وگفت:برو بابا.و بعد هم با عصبانیت به سمت حاکان رفت: میدونی چیه؟تو اصلا مرد نیستی.یه ذره مردیت تو وجودت نیست.بیچاره اون دختر که دلشو به تو خوش کرده تولیاقتشو نداری...
حاکان که داشت از عصبانیت می لرزید برگشت ویه سیلی به مهراد زد:تو غلط میکنی در مورد زندگی من حتی فکر کنی ...
بعد هم همانطور که انتظار می رفت خانه را ترک کرد.میخواستم مهراد را سرزنش کنم که دستشو بالا آورد وگفت:خواهشأ خفه شو..
_چشم.
به اتاق رفت وسریع آماده شد وکوله ش روبرداشت و رو به من گفت:بریم؟؟؟
_پس حاکان رو....
پرید وسط حرفم:حاکان...حاکان..بره به جهنم به من چه؟مرتیکه نفهمِ خودخواه
_اینجوری نگو.خودتم خوب میدونی که حق داره خانوادش اصلا حسابش نمیکنن خودت جای اون بودی چیکار میکردی؟؟
مهراد:من جای اون بودم بخاطر مامانم که اینهمه گریه میکنه میرفتم و زود برمیگشتم.
_خب اگه مامانش اینقدر ناراحته چرا خودش نمیاد؟
مهراد:خب معلومه ابله،کوروش کبیر اجازه نمیده...
باصدای کوبیده شدن در هردو به سمت دربرگشتیم،که یاشار هنوزکاملا تو نیومده گفت:به حاکان چی گفتید که همچین ناراحت بود؟شما دوتا نفهم وضعیت روحیش رو درک نمیکنید.نه؟
کل ماجرا رو براش تعریف کردیم اونم سرشو تکون داد وگفت:پس با این حساب من چند روز دیگه میمونم نمیشه تنهاش گذاشت.
_خودتو خسته نکن برادر،میدونی که قبول نمیکنه
آهی کشید وگفت:آره میدونم
********************************
همه ی دخترا در خانه بودند وهیچ کدام حال وحوصله نداشتند.
اِلسا:بچه ها همینطوری ساکت نشینید خوابم گرفت.
شیما:جنابعالی بگو چیکار کنیم؟
اِلسا:خب پاشید بریم بیرون.
شیما:مجنون،ساعت 10:30کجا بریم این وقت شب؟
لیلی:اسمِ مجنون رو آوردی نیاوردی ها؟؟؟مجنون آقای خودمه
باران:کسی نمیخواد برگرده تهران؟
اِلسا:اتفاقا مامانم امروز میگفت زودتر بیاخونه.
باران:فردا همه برگردیم؟
شیما:آره موافقم.من چند روز دیگه میخوام برم ویلای شمالمون.راستی همه ی شماهم دعوتید تولدمو میخوام اونجا بگیرم.میایید؟
همه باهم موافقتشان را اعلام کردند.
شیما:بچه ها نظرتون راجع به پسره همسایه چیه؟
باران:کی آرش؟اصلا ازش خوشم نمیاد من، خیلی هیزه
شیما:نه بابا کی آرشوگفت؟پسرِبلوک بغلی رو میگم.اون که خیلی خوشگل وخوش استیل بود.همون که گوشیشو انداختی تو آب؟؟؟
باران باصدای بلندی گفت:حـــــــــــاکان؟نگو که چشمت اونو گرفته؟
شیما:زهرمار چه خبرته گوشم کرشد؟گفتی اسمش چیه؟
باران:نمیدونم میگفت حاکان آریامنش.حالاچطورمگه؟
شیما:چه اسمی هم داره عوضی،مثل خودش مامانیه.میخوام توهمین چند روزه تورش کنم.
اِلسا:عمرا اگه به ماها پا بده.طرف خوشگل وخوش تیپ نیست که هست.پولدار وباکلاس نیست که هست.حتی واسه عشق وحال دست رو هر دختری بذاره بهش نه نمیگه،بعد روچه حسابی باید بیاد با مادوست بشه؟نه واقعا ما چی داریم؟
شیما:وای اِلسا خواهشا تمومش کن.ماچی کم داریم مثلا؟
باران:بچه ها بیخیال.حالا چطوری میخوای تورش بزنی؟
شیما از جایش بلند شد ودرحالی که به سمت پنجره میرفت:خب مرحله اول اینه که فردا باهم میریم پیشش جهت پرداخت پول گوشیِ بدبختش بعدشم...اِ؟
لیلی:چی شد؟
شیما:ببین چقدر حلال زاده هم هست.دختر بیا ببین خودشه؟
اِلسا با عجله خود را به پنجره رساند.آره آره خودشه
شیما سریع مانتویش را به تن کرد وگفت:بچه ها بجنبید سریع حاضرشید.
همه یک صدا گفتند:کجـــــا؟
شیما:سر قبر ادیسون.خب بریم پیش پسره دیگه...