قسمت دوم.

"آرمان"

امروز آخرین امتحانم رو دادم.دلم بدجور برای خانوادم تنگ شده تصمیم گرفتم یا غروب یا فرداصبح برم تهران.آماده شدم که برم بلیت قطار بگیرم که حاکان از حموم اومد بیرون ودر حالی که به سمت آیینه وسشوار میرفت:کجا؟

_میرم بلیت بگیرم

حاکان:داری میری تهران؟

_آره دلم بدجور گرفته،باور کن دیگه احساس میکنم درو دیوارخونه دارن منو میخورن.

حاکان یه لبخند زد فهمیدم باز میخواد مسخره بازیاشو شروع کنه.

حاکان:درودیوار سیرن نترس!!دیشب همه افتاده بودن به جون یاشار تا آخرین قطره خونشم خوردن.بعید میدونم تا یه هفته دیگه گشنشون بشه.

_توچی؟تو نمیایی تهران؟؟

حاکان باپوزخندی گفت:برم پیش کی؟؟کسی منتظرم نیست.ترجیح میدم غذای درودیوار بشم ولی خونه نرم.

_چرا آخه حاکان؟این مسخره بازیا واسه چیه؟؟خودتم خوب میدونی که مادرت چقدر دوست داره.الآن درست 3ماهه که خونه نرفتی...

حرفمو قطع کرد وگفت:ودرست 3ماهه که جز مامانم کسی بهم زنگ نزده...

سریع گفتم:پس بخاطر مامانت برو

حاکان:واسه اینکه یه نفرخوشحال بشه 4نفرو ناراحت کنم؟آرمان بسه بیخیال توروخدا گمشو برو بلیتت رو بگیر

_باشه خودم میدونستم اصرار فایده نداره.خدافظ

حاکان: خدافظ

ازساختمون بیرون اومدم وبه طرف در مجتمع حرکت کردم که صدای آقا گفتن یه دختروشنیدم:آقا...آقا...صبرکنید.

یعنی بامن بود؟؟برگشتم وبه پشت سرم نگاه کردم،همون دختره بود که گوشیِ حاکان رو انداخت توآب.وایسادم تا بهم برسه.

نفس زنان روبه روم ایستاد چندبار نفس کشید وگفت:سلام دوستتون همراهِ شما نیستن؟

_سلام.نه من همراهم اوله...

باتعجب گفت:بـــله!!!

_میگم من همراه اول دارم.

دختر:ظاهرأ شما کلأ مسخره بازی تو ذاتتونه..نه؟؟من پرسیدم دوستتون باشما نیس...

پریدم وسط حرفش وگفتم:خب این بچه سؤالا چیه میپرسی خانم محترم کسی همراه من هست؟؟شماکسی رواینجا میبینید؟؟

دیدم یه دختر داره به طرف ما میاد:باران اتفاقی افتاده؟این آقا چی میگن؟

_کسی به شما یاد نداده توکارکسی فضولی نکنید؟

دختر:نه

_سلام کردن چطور؟

دختر:نه

_إ إ إچه تفاهمی به منم یاد ندادن.

دختر:نگفتی باران؟؟؟

باران:هیچی این دوست همون آقاییه که گفتم گوشیش افتاده توی آب

دختر:آها پس ایشون اون روز اذیتت کرده بودن.

باران:نه شیما این اصلأ چیزی نمیگفت بدبخت...

پریدم وسط حرفشون وگفتم:معذرت میخوام خانوما من باید برم دیرم شده شماره دوستمو بهتون میدم باخودشون تماس بگیرید.درضمن حاکان گوشی رو فروخته.فعلا خدانگهدار

شماره حاکانو دادم وسریع رفتم. بلیت واسه امروز نبود برای فردا صبح گرفتم.

توراهِ برگشت با دیدن یه ماشین عروس یادتنها برادرم افتادم بغض گلومو اذیت میکرد اشک توچشام جمع شد اما اجازه ندادم بیان پایین.به 2ماه پیش برگشتم:

"داشتیم حاضر میشدیم،برای عروسی پارسا برادر26سالم.اونشب پارسا چقدر جذاب شده بود با اون کت وشلوار خوش دوخت مشکی،موهای خوش حالتش... دل هر دختری را میبرد.اون شب تو اون تالار قشنگ وبزرگ همه کلی خوش گذروندن پارسا کلی رقصید من نشسته بودم وبخاطر مشروبی که خورده بودم یکم سردرد داشتم حتی حاکان،مهراد ویاشار یه لحظه سالن رقص رو ترک نکردن.پارسا اومد بالا سرم وایستادوگفت:داداش کوچیکه عروسیِ داداش بزرگه ست ها؟؟نمیخوای پاشی برقصی؟

_فدای داداش بزرگه برم الآن میام.

پارسا:اگه دوست نداری داداشت یه عمرزیرکنایه های زنش بمونه که داداشت نرقصید زود بیا.

_چـــــشم.اومدم.مخلص تو وزن داداشم هم هستم.

تاآخر مجلس همش شادی وجشن وسرور.بچه ها که با ماشین مهراد آمده بودند همه روی شیشه ها نشسته بودندومسخره بازی درمیاوردن.

ماشین ما ومهراد وچند ماشین دیگه آخر خیابون بود وداشتیم باهم ازطریق شیشه ها بگو بخند میکردیم که صدای گوش خراشی باعث شد خنده رو لبام محو بشه.بخاطر ترافیکی که درست شده بود نتونستم جلو رو خوب ببینم وپاهام هم توان راه رفتن نداشت لرزش بدی داشتن.به هر زحمتی که بود پیاده شدم و به سمت حادثه رفتم.چیزی رو که باچشمام دیدم باورکردنش سخت بود.ماشین پارسا به دلیل سرعت زیادی که داشته ازکنترل پارساخارج شده وحالا تویه تیربرق بوداون لحظه دنیا دور سرم میچرخید چشمام سیاهی میرفت ونفس کشیدن برام غیرممکن بود وقتی که دیدم لباس سفید عروس حالابا خونش قرمز شده....والآن هم که پارسا توکماست،سپیده(زن داداشم)حدود یه ماه توبیمارستان بستری بود وحالا هم که خونست لام تاکام باکسی حرفی نزده..."

روبه آسمون ابری کردمو از ته دل آرزو کردم پارسا بهوش بیاد.وبه سمت خونه حرکت کردم..

*********************************

 وقتی به خانه رسید فقط حاکان خانه بود ودرحال سیگارکشیدن.با تشر به حاکان که معلوم بود عصبانی است گفت:چند بارگفتم حق نداری تو این خونه از این کوفتی بکشی؟

حاکان باخونسردی که همیشه وقتی خیلی عصبانی بود ازش انتظارمیرفت:خفه شو حوصلتو ندارم.

آرمان هم که خودش منتظر بهانه ای بود که خالی شودفریاد زد:حاکان همین الآن گمشو برو بیرون...

بعد از لحظاتی دوباره با فریادگفت:نشنیدی؟

حاکان ازجایش بلند شد وبه سمت آرمان رفت وروبه رویش ایستاد وباصدای لرزانی که معلوم بود بغض داردگفت: شنیدم

وبه سمت در رفت وخانه راترک کرد.آرمان با کف دستش محکم به پیشانی اش کوبید.از رفتارش با حاکان پشیمان شده بود میخواست به دنبالش برود وعلت ناراحتی اش را بداند اما بلافاصله پشیمان شد،خیلی خوب دوستش را میشناخت،میدانست اگر خودش نخواهد خداهم نمی تواند او رابه حرف بیاورد.هرچندحدس میزد دلیل ناراحتیِ حاکان ندیدن خانواده است واز طرفی هم غرورش اجازه نمیداد به خانه برود.آخرین بار باحالت قهر خانه را ترک کرده بود واگر پدرش بااو تماس نمیگرفت و از او درخواست نمیکرد که به خانه برگردد هیچوقت به خانه برنمیگشت.

*****************************

حاکان روی چمن های فضای سبز داخل مجتمع دراز کشیده بود وسعی میکرد که بغضش را مهار کند اما موفق نمیشد.خودش هم نمیدانست دقیقأ برای چه انقدر ناراحت است.اما میدانست که یکمی از این حس برای دوری از خانواده اش است،دوری از دختری که اول به زورِخانواده با او نامزد کرده بود وحالا او عاشقش شده بود.او واقعا از ته قلبش تیارا،نامزدش را میپرستید.تیارا دخترعموی 19ساله ی او بود که از17سالگی برای حاکان نشان شده بود و هنوز هیچ چیز جدی ای بین آنها نبود.دلش به طرف تهران پرکشید.باخودش گفت:ای کاش این غرور لعنتی نبود...دلش برای خودش می سوخت که همچین خانواده ای دارد.

پدرش مردی پولدارومغرور،قدبلند باچهره ی جذاب بود که حاکان همه جوره به پدرش میکشید..مادرش(لیلا)زنی دلسوز ومهربان وفوق العاده زیبا بود که همیشه سعی داشت اختلاف بین حاکان وهمسرش(کوروش)را از بین ببرد اما تلاش هایش هیچوقت به نتیجه نرسید وگویی حاکان وکوروش دشمنان خونی هم بودند.

برادر بزرگش حامد که26ساله بود و4سال از حاکان بزرگتربود ومانند پدرش آدم جدی ای بود وگاهی اوقات با حاکان درگیر شده بود که از اوهم عقده داشت.

برادردیگرش که2سال از حاکان بزرگتربود حامین نام داشت که فردی کاملا بی تفاوت بود خیلی به مسائلی که درخانه رخ میداد توجه نمیکرد وبیشتر به مادرش میکشید.بیشتر وقتش رابادوستانش بودو...

وخواهر19سالشه اش که مهسان نام داشت ومهربان ودلسوز بود....

اما حاکان ازهمه ی آنها متنفر بود بدون آنکه دلیلی داشته باشد...و در کل آدمی بود که گناه یک نفر را به پای همه می ریخت.

به آسمان چشم دوخت هوا تاریک شده بود.در همین افکار بود که توپ والیبالی محکم به روی صورتش افتادو او را از افکارش بیرون کشید.توپ را برداشت وباعصبانیت به اطراف نگاه کرد تا صاحب توپ را ببیند که دید همان دختری که گوشی اش را داخل آب انداخته بود به سمت او می آید.

باران:معذرت میخوام مثلِ اینکه...

حاکان با عصبانیت تقریبا داد زد:چی میخوای از جونِ من؟؟؟

باران:صداتو بیار پایین...

حاکان که دید تند رفته است سریع گفت:معذرت میخوام ببخشید.عصبانی بودم

باران گفت خواهش میکنم بازم معذرت میخوام.حالا میشه توپ رو بدید؟؟؟

حاکان:بله حتما.بفرمایید

باران:راستی؟آقایِ... .آقایِ؟؟؟

حاکان:آریا منش هستم.حاکان آریامنش

باران از اینکه توانسته بالآخره 2کلمه درست وحسابی باحاکان حرف بزند خوشحال بود.

باران:بله خوشوقتم آقای آریا منش.بنده هم محتشم هستم،باران محتشم...

حاکان:معذرت میخوام من ازشما سؤالی کردم که شما خودتونومعرفی کردید؟؟؟

خنده کم کم از روی لبهای باران محوشد وجایش را به خشم داد:خیلی بی ادب و پررو هستی.اشتباه ازمنه که اصلا باهات حرف زدم.بهرحال من خواستم بدونم چقدر باید پرداخت کنم برای تعمیر موبایل؟

حاکان:اعصاب نداری ها؟خب دختر اینطوری که میترشی میمونی رو دست مامانت....

باران باصدای بلندی فریاد زد:خفه شو نکبت عوضی.به تو ربطی نداره،توراجع به خودت چی فکر میکنی ها؟خیلی بی شعوری!!!!!

حاکان درحالی که باخنده سرش رابه علامت تأیید تکان میداد گفت:میدونم....میدونم.

همه ی دوستان باران کنارش ایستادند که حاکان گفت:بادیگارداتن؟

شیما:هی عمو؟

حاکان:جانم خاله؟

شیما:راتو بکش برو...

حاکان:رنگ آمیزی هم بکنم؟

لیلی:زبون آدمیزاد حالیت میشه؟

حاکان:آره خدایی این یکی روخوب می فهمم اما راستش هیچ تسلطی به زبون شما ندارم.معذرت میخوام جسارتا مال کدوم زبون بسته ایه؟

آرمان از دقایقی پیش که نگران حاکان شده بود،وارد مجتمع شده بود وبا شنیدن کل کل حاکان بادخترا دیگر جلونرفته بود وترجیح میداد دورادور نظاره گر باشد، میدانست که حاکان از پس زبان همه ی آنها برخواهد آمد وحالا از خنده درحال انفجار کردن بود.

اِلسا:صبرکن تا بهت بگم.

حاکان:نه دیگه قربون دستت،مامانم صدام میکنه باید برم.

وسپس برگشت وباصدای بلندی گفت:جانم مامان؟اومدم اومدم!!!...خود دخترا هم خندشان گرفته بود.سپس اِلسا گفت:بچه ها بگیرینش

وبه دنبال حرفش همه به دنبال حاکان افتادند.کل مجتمع را دنبال حاکان دویدن و در آخر اورا گم کردند.حاکان که خود را زیر آبنما پنهان کرده بود وقتی از نبودن دخترا مطمئن شد سرش را بالا آورد وبلند شد که با هول دادن دستی به داخل آبنما افتاد وهمه شروع به خندیدن کردند.

حاکان دست وپامیزد ودادمیزد خفه شدم،کمک،کمک کنید.واین درحالی بود که عمق آبنما به نیم مترهم نمیرسید...