وقتی رسیدیم خونه رفتم تو و درو باز کردم و داد زدم
-سلاااااااام به اهالی خانه کسی نیست نو بادی
یه دفعه مامان از اونور سالن کنار پله ها اومد
-پ چه خبرته دختر تمام خونه رو گذاشتی رو سرت
-سلاممم مندی جوووون
-کوفتو مندی جون
چشمام اندازه توپ فوتبال شد از مامان انتظار نداشتم این طوری حرف بزنه آخه شما که نمیدونین جلوی همین مامان خانم نمیشه قهقهه زد همیشه باید لبخند سیندرلایی براش بزنی وگرنه خفه ات میکنه
-بله؟بله؟چشمو گوشو دلم روشن مندی جون از این حرفا هم بلد بودی و نمیزدی
-آیلا بیا برو اینقدر رو اعصابم دراز نشست نرو
-آها
به مامانم نگاه کردم هووم نه بابا اینم تیکه ایه برا خودش
چشمای عسلی کشیده دماغش رو به خواطر اینکه شکسته بود عمل کرده البته چندین سال پیش وقتی من حدود 10 سالم بود و لبای ظریف با پوشت سفید و موهای رنگ شده قهوه ای
-آهای بچه زنمو خوردی
-اول سلاااام ددی جون دوم بیا زنتم برا خودت
دماغمو کشید
-ای شیطون راستی توهان راست میگه درباره خونه؟
-اوهوم
-پس مبارکت باشه
- ممنون
مامان- میشه بگید چه خبره
بابا داشت برای مامان توضیح میداد که گفتم
-من خستم میرم بخوابم
بابا-باشه گلم
مامان- پس شام
توهان در حالی که از پله ها پایین میومد گفت
-راس میگه شام نمی خوری
من – نه نه ..خیلی خستم میرم بخوابم
همه شون با هم گفتن
-شب بخیر
-شب شما هم بخیر