زنگ در رو فشردم و منتظر موندم. همون موقع یادم اومد با خودم کلید اوردم.سریع کلید رو توی قفل چرخوندم. کفشهام رو توی جا کفشی گذاشتم و وارد شدم.فکر کنم کسی خونه نبود چون هر چی داد زدم هیچ جوابی نشنیدم. همه جا تاریک بود. کلید برق رو زدم و ساکم رو روی تخت اندختم. تا خواستم کمدم رو باز کنم,چشمم به سروناز افتاد.گوشه ی اتاق کز کرده بود و زانو هاشو بغل گرفته بود.از لرزیدن شونه هاش فهمیدم گریه می کنه. با وحشت به طرفش رفتم و با صدای نسبتا بلندی گفتم: -سروناز؟!! سرش رو بالا اورد و خیره نگاهم کرد. طاقت دیدن اشکهاش رو نداشتم. با بغض گفتم:
-سروناز چی شده؟!
فقط با چشم های اشکیش نگام میکرد. با بی تابی به طرفش رفتم چونه اش رو گرفتم -خواهری نمی خوای بگی چی شده؟؟ سرش رو به نشانه ی منفی تکون داد. با کلافگی گفتم: -آخه چرا این چشمای قشنگت رو خیس میکنی؟ - دلم گرفته بیشتر از این اصرار نکردم...شاید نمی خواست الان چیزی بگه.از جام بلند شدم. درحالی که پیشونی اش رو میبوسیدم,گفتم:
-هر وقت خواستی چیزی بگی میتونی روم حساب کنی!
داشتم اتاق رو ترک میکردم که صداش رو شنیدم. سروناز:- بهم گفت دوستم داره.... گفت منو می پرسته....گفت زندگیش رو به پام میریزه.... حتی بهم پیشنهاد ازدواج داد! با بهت به انگشتری رو که روی میز بود و بهش اشاره کرده بود,نگاه کردم. بینیش رو بالا کشید و با چشمای گریونش به نقطه ای نا معلوم خیره شد. سروناز:- من هم عاششقش بودم....می پرستیدمش...زندگیمو به پاش می ریختم. گریه اش شدت گرفت. ادامه داد: -سارینا گول خوردم... اون بهم دروغ گفت.. اون منو فریب داد...منو بازی داد سارینا من هنوز عاشقشم...بخدا هنوز هم می پرستمش ولی...ولی اون منو پس زد... گفت هیچوقت دوستم نداشته...گفت همش یه دروغ بود ...گفت خوشگلتر از من هم دوروبرش هستند!! اون فقط برای ارضای هوس هاش بهم نزدیک می شد! ولی من نفهمیدم! کور شده بودم ... هیچی نمی دیدم!هیچی! اشکهامو با پشت دستم پاک کردم. با سرعت به طرفش رفتم و محکم توی اغوشم گرفتمش. هق هق هاش بیشتر شده بود سعی نکردم ارومش کنم...باید خودش رو خالی می کرد. باورم نمی شد؟ اون فقط17 سالش بود....اون هنوز بچه بود! کی می تونست همچین نامردی رو در حقش بکنه! کی دلش می اومد خواهر منو بازی بده! از شدت خشم سرخ شده بودم. در حالی که موهاشو نوازش میکردم, با صدایی دورگه از خشم و بغض گفتم:
-آروم باش خواهری...آروم باش! بخدا ارزشش رو نداره!
با این که نمیدونستم کی هست یا اصلا اسمش چیه,ولی باز هم سعی نکردم از سروناز بپرسم. باید صبر میکردم حالش بهتر بشه بعد بپرسم! خودم هم میدونستم هیچ کاری نمی تونم بکنم ولی اونموقع خیلی عصبانی شده بودم!


سرش رو پایین اورد و روی پاهام گذاشت. هنوز هم گریه می کرد.
اشکهاش مانتوم رو خیس کرده بودند. با خستگی سرم رو به دیوار تکیه دادم و به قاب عکس خودم و سروناز که روی عسلی بود خیره شدم. دستهاشو دور گردنم اویزون کرده بود و سعی داشت منو ببوسه من هم با خنده با دستهام پسش میزدم. اون موقع من16 سالم بود و سروناز 13 سالش بود. با صدای باز و بسته شدن در خونه به خودم اومدم. حتما مامان بابا اومدن. به چشمهای بسته سروناز خیره شدم. فکر کنم خواب بود چون دیگه صدای گریه هاش بند اومده بود. به سختی بلندش کردم و اروم روی تخت گذاشتمش. ......... در رو باز کردم وبهشون خیره شدم. حواسشون به من نبود. بابا:- خانوم...عجب دختر بی معرفتی داری! حتی یه زنگ هم نزده ببینه زنده ایم یا نه!! مامان:-چی بگم والا... شاید کاری براش پیش اومده...نباید زود قضاوت کنیم! خودم بعدا بهش زنگ میزنم با شرمندگی وارد هال شدم و گفتم: -سلام همزمان به سمتم برگشتند . معلوم بود تعجب کرده بودند بابا:-به به دختر با معرفت!یه وقت خبری ازمون نگیری ها! - بخدا یه مشکلی برام پیش اومد( چقدر راحت قسم میخوردم...سرم رو پایین انداختم) بابا:-شوخی کردم بابا... حالا بیا اینجا زیارتت کنیم! کنارش روی مبل نشستم.پیشونی ام رو بوسید و پرسید: کی اومدی؟ نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: -فکر کنم یه ساعتی میشه
بابا:-پس چرا لباسهاتو عوض نکردی
نگاهی به لباسهام که هنوز تنم بود کردم -خیلی خسته بودم اصلا حواسم نبود بابا:- پاشو برو لباسهاتو عوض کن دختر خوب! تا خواستم بلند شم گفت: - راستی سارینا!سارینا کجاست؟ -خوابه. سرش رو تکون داد . گفت: برو ببین چش شده این چند روز اصلا با کسی حرف نمی زنه! -چشم بلند شدم و به طرف اتاق حرکت کردم ولی یک دفعه با اخم شدید مامان مواجه شدم.نیشم شل شد. با خوش حالی به طرفش رفتم و اویزونش شدم. :- وای مامان نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!!شبا همش خوابت رو میدیدم.. خیلی دلم هواتو کرده بود! چه شب هایی که به یادت گریه کردم... تروخدا نگام کن شدم پوست استخون! دیگه حرفم رو ادامه ندادم و بهش خیره شدم. وای عجب چاپلوس باحالی ام من!! دیگه خبری از اون اخمش نبود و داشت با خنده نگام می کرد. بر خلاف بابا, با مامان خیلی صمیمی تر بودم. صداش رو پایین برد و گفت: - سارینا مادر برو ببین این دختر چش شده! من هر چی باهاش حرف زدم جوابم رو نداد. باشه ای گفتم و کمکش کردم ظرف هارو بشوره مامان: - ای بابا گفتم برو ببین خواهرت چش شده... لازم نکرده ظرفارو بشوری! - ای بابا خب مادر من الان خوابه!! چقدر گیر میدی! چشم غره بهم رفت و گفت: _ تو هیچ وقت ادم نمیشی!


یک هفته گذشت و من هنوز به خونه ی خودم بر نگشتم.مامان و بابا هم تعجب کرده بودند ولی من مسافرت کاری رو بهونه کردم. خیلی دلم میخواست صداش رو بشنوم ولی باز غرورم بهم اجازه نمی داد بهش زنگ بزنم. سروناز هم از اون موقع بهتر شده بود. یعنی حداقل در حد سلام و خداحافظی پیشرفت کرده بود ولی همین هم معجزه بود. بهش نگاه کردم. روی مبل نشسته بود و به صفحه ی تلویزیون خیره شده بود . معلوم بود توی این عالم نیست. یواشکی به طرفش رفتم و پشت سرش وایستادم. صورتم رو نزدیک گوشش بردم و یه جیغ بنفش کشیدم که فکر کنم تمام شیشه ها لرزیدند. خیلی خنده دار شده بود . با صدای بلند شروع کردم به خندیدن. سروناز:-مرض ...کوفت... رو اب بخندی!!! -عزیزم چیزی گفتی!؟؟ -هیچی گفتم جان فرمایشی داشتی؟ -آها میدونی گوشام چیز دیگه ای شنفتن!! -خب عزیز من گوشای شما مشکل دارن! تا خواستم جوابش رو بدم صدای زنگ گوشیم بلند شد. برخلاف انتظارم شماره ی عسل افتاده بود. با تعجب جواب دادم و گفتم: - عسل خودتی؟ -سارینا میتونم باهات حرف بزنم؟ _ چیزی شده؟ - میتونم ببینمت؟ خیلی دوست داشتم ارسلان رو ببینم به همین بهانه گفتم: - باشه... ولی الان خونه نیستم تا ربع ساعت دیگه خودم رو میرسونم! مرسی بوق....بوق... بوق خیلی نگران شده بودم. سریع به طرف اتاقم رفتم و تمام وسایلم رو جمع کردم. پیش بقیه رفتم و گفتم: - بابا ارسلان برگشته من هم دیگه برم! -خب چرا نیومد دنبالت!؟ با دستپاچگی گفتم:
-خب...چیزه هنوز که نرسیده فقط گفت تو راهه همین!
مامان از اشپزخونه اومد بیرون و گفت: -باشه دخترم....فقط به اون شوهر بی معرفتت هم بگو یه سری به ما بزنه! خنده ی خجولی کردم و گفتم: -باشه حتما با سروناز هم خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.


در رو با کلید باز کردم و وارد باغ شدم. اونقدر ذوق زده شده بودم که
نگرانیم رو به کلی فراموش کرده بودم. با هر قدمی که برمیداشتم
لبخندم پررنگ تر میشد طوری که هر کس منو میدید فکر میکرد
تازه وارد این خونه شدم!
چون میدونستم ارسلان سرکاره با خیال راحت وارد خونه شدم.
خیلی دوست داشتم ببینمش.تصمیم گرفته بودم دیگه باهاش بدرفتاری
نکنم.هه هه سارینا یه جوری میگی بدرفتاری انگار کلفت زیر دستت بوده
تو هم هی فحشش میدادی!!
وارد اشپزخونه شدم . برخلاف انتظارم هیچ اثری از ظرف نبود.
بابا ایول پس اقا خونه داری هم بلد بوده رو نمیکرده!!!!
از تصور اینکه ارسلان یه روپوش ببنده بیفته به جون ظرفا خندم گرفت.
همونجوری داشتم فکر میکردم که صدای زنگ بلند شد.
در رو باز کردم و از همونجا داد زدم:
- عسل بیا اینجا!!
اخه دختره ی احمق نمی گفتی هم همین کارو می کرد.
بعد از چند ثانیه وارد شد و روی یکی از مبل ها نشست.
داشتم به طرف اشپزخونه میرفتم که گفت:
-سارینا من هیچی نمی خورم...اگه میشه چند لحظه به حرفام گوش کنی!
بیخیال پذیرایی شدم و کنارش نشستم.
بادیدن چهره ی گرفته اش دوباره نگرانی به سراغم اومد.
عسل:- سارینا میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟
-اره بپرس
چند لحظه سکوت کرد. یکدفعه گفت:
- دوستش داری؟
شوکه شدم ... نمی دونستم باید چی بگم
عسل که سکوتم رو دید گفت:
-از همون اول معنی نگاهات رو بهش می فهمیدم ولی وقتی حال دایی وخیم شد و تو گفتی حاضری بخاطرش هم که شده با ارسلان ازدواج کنی,یک لحظه شک کردم ولی هنوز هم میتونم یه چیز دیگه رو توی
نگات بخونم!
درحالی که چونه اش می لرزید گفت:
-دوستش داری؟
سرم رو پایین انداختم . لبم رو تر کردم و اهسته گفتم:
-اره
نمی دونستم چرا دیگه خجالت میکشیدم ولی دلم نمی خواست این حرفا رو جلوی اون به زبون بیارم
چند لحظه سکوت کرد بعد درحالی که سعی میکرد جلوی سرازیر
شدن اشکاش رو بگیره,گفت:
-دارم از اینجا میرم!
اونقدر این حرفش ناگهانی بود که به سرعت سرم رو بالا گرفتم و نگاهش
کردم.
با صدای بلندی گفتم:
- منظورت چیه؟؟!!
عسل:- میخوام برم که بتونم فراموشش کنم...میدونم نمیشه ولی حداقل میتونم با این واقعیت کنار بیام.... حداقل میتونم اینجوری کمتر عذاب
می کشم
با صدای در نگاهم رو به ارسلان دوختم. داشت به طرف پله ها میرفت
که چشمش به من افتاد. ولی چون روبروی عسل یه ستون قرار داشت
مانع از دیدش به عسل میشد.
سرجاش متوقف شد و با صدای بلندی که می تونستم تعجب رو از توش
بخونم گفت:
-سارینا؟؟!!
هنوز توی شوک حرفای عسل بودم . هیچی نگفتم و خیره نگاهش کردم.
ارسلان که تقریبا بهم نزدیک شده بود گفت:
- سارینا داری گریه می کنی؟!
چند قدم بهم نزدیک تر شد ولی با دیدن عسل سرجاش متوقف شد.
با صدای بلندی گفت :
- یکی بگه اینجا چه خبره!!
نگاهم رو به عسل دوختم ولی اون سرش رو پایین انداخته بود.
بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و به طرف پله ها حرکت کردم.
باخستگی پله ها رو طی کردم و وارد اتاقم شدم.
روی تخت ولو شدم.
سرم رو توی بالشت فرو کردم و خودم رو مچاله کردم.
همه ی خوشی هام با حرف عسل پر زده بود.