به نمای برج نگاه کردم هووم عالیه از سنگ های مشکی و پجره های بزرگ و قدی استفاده شده بود انگار توهان داشت با یکی حرف میزد ولی من محو برج شده بودم پارکینگش هم خیلی قشنگ بود

توهان- خانما نمی خواید بیاید

همون موقع تلفن آرمیلا زنگ خورد

-بله

-......

-اوه سلام

-......

-چی

-.......

-باشه باشه اومدم

تماسشو قطع کرد و رو به ما گفت

-بچه ها ببخشید من باید برم

توهان – میرسونمت

-نه نه نزدیکه

 

-مطمِئنی

 

-آره بابا خدافظ

 

توهان-خدافظ

من-باااااای

 

-کوفتو بای فارسی را پاس بدار خواهرم

 

باحرص ادا شو در اوردم

-فارسی را پاس بدار خواهرم

 -هه هه هه خندیدم

-رو یخ بخندی

-چیش به تو میرسه

-مرگ تو

- جون من

-جون تو

-از جون خودت مایه بزار

-وای توهان بسه

رفتیم سمت آسانسور

اوووو چه خبره 20 طبقه توهان زد رو طبقه هفدهم

من- توهان

-ها....

-توهان

-چته

-توهان

-بله

-توهاااااان

-جووووونم

-اینجا لامپ اضطراری داره

با مهربونی نگاهم کرد

-آیلا تو هنوز اون اتفاقو فراموش نکردی

با چشمای اشکی حاصل از یادآوری اون اتفاق نحس زل زدم به توهان –وحشتناک بود

-فراموشش کن

-چطوری توهان نمیشه

-چطور میترسیدی من که کنارت بودم

-توهان تو 12 سالت بیشتر نبود

حالا گذشت دیگه بهش فکر نک...

آسانسور ایستاد

جلوی در وایسادیم دوباره نقاب بی تفاوتیمو زدم

من- توهان جان الان میخوای از تو سر من کلید بیاری

-نه  خیر باهوش جون خودش رفته مسافرت کلیدش رو گذاشته پیشم

-خو که چی

- نخود چی

- توهان با من یکی به دو نکن که اعصابم خط خطیه

به جز یه در هیچ دره دیگه ای نبودتوهان کلد رو در اورد و درو باز کرد واووو جه طراح باحالی داشته این ساختمون.....

 

ادامه دارد......

دوستتون دارم نظر یادتون نره