رمان آبلا (6)
توهان- خانما نمی خواید بیاید
همون موقع تلفن آرمیلا زنگ خورد
-بله
-......
-اوه سلام
-......
-چی
-.......
-باشه باشه اومدم
تماسشو قطع کرد و رو به ما گفت
-بچه ها ببخشید من باید برم
توهان – میرسونمت
-نه نه نزدیکه
-مطمِئنی
-آره بابا خدافظ
توهان-خدافظ
من-باااااای
-کوفتو بای فارسی را پاس بدار خواهرم
باحرص ادا شو در اوردم
-فارسی را پاس بدار خواهرم
-هه هه هه خندیدم
-رو یخ بخندی
-چیش به تو میرسه
-مرگ تو
- جون من
-جون تو
-از جون خودت مایه بزار
-وای توهان بسه
رفتیم سمت آسانسور
اوووو چه خبره 20 طبقه توهان زد رو طبقه هفدهم
من- توهان
-ها....
-توهان
-چته
-توهان
-بله
-توهاااااان
-جووووونم
-اینجا لامپ اضطراری داره
با مهربونی نگاهم کرد
-آیلا تو هنوز اون اتفاقو فراموش نکردی
با چشمای اشکی حاصل از یادآوری اون اتفاق نحس زل زدم به توهان –وحشتناک بود
-فراموشش کن
-چطوری توهان نمیشه
-چطور میترسیدی من که کنارت بودم
-توهان تو 12 سالت بیشتر نبود
حالا گذشت دیگه بهش فکر نک...
آسانسور ایستاد
جلوی در وایسادیم دوباره نقاب بی تفاوتیمو زدم
من- توهان جان الان میخوای از تو سر من کلید بیاری
-نه خیر باهوش جون خودش رفته مسافرت کلیدش رو گذاشته پیشم
-خو که چی
- نخود چی
- توهان با من یکی به دو نکن که اعصابم خط خطیه
به جز یه در هیچ دره دیگه ای نبودتوهان کلد رو در اورد و درو باز کرد واووو جه طراح باحالی داشته این ساختمون.....
ادامه دارد......
دوستتون دارم نظر یادتون نره