رمان عشقم رو نادیده نگیر5
با نور شدیدی که به چشمم می خورد چشمام رو باز کردم. از روی الاچیق بلند شدم. نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت8:30 بود.
خمیازه ی بلندی کشیدم و مانتو شالم رو برداشتم و به طرف خونه حرکت کردم. در رو به ارومی باز کردم و داخل شدم. دیدمش. داشت با گوشیش حرف میزد.پشتش به من بود و داشت با کلافگی عرض سالن راه میرفت.
با تعجب بهش خیره شدم.. فکر کنم دیوونه شده بود.
تا یاد دیشب افتادم نگاهم رو ازش گرفتم و به طرف پله ها رفتم.
یک لحظه مکث کردم. نکنه اتفاقی افتاده باشه؟!
پشتش به من بود و من رو نمی دید.
به اهستگی قدم برداشتم و به طرفش رفتم که صداش رو شنیدم
ارسلان:دختره ی دیوونه معلوم نیست کدوم گوریه!
- ..........................
ارسلان:یاشار تو مطمئنی تا در خونه رسوندیش؟
-..........................
ارسلان: اخه لعنتی من از کجا میدونستم با اون حرفا ناراحت میشه؟!!
دیگه به بقیه حرفاش گوش ندادم.
تا خواستم دستم رو روی شونه اش بزارم, راهش رو ادامه داد و کمی جلوتر رفت.
چند بار دیگه هم خودم رو بهش رسوندم ولی بی فایده بود.
با حرص گفتم:
_ میشه یه لحظه اروم بگیری؟؟!!
یکدفعه با سرعت به طرفم برگشت که 10 متر پریدم عقب.
گوشیش رو بدون خدا حافظی قطع کرد.
چند لحظه با بهت منو نگاه کرد ولی بعد از چند دقیقه با عصبانیتی
که تابحال ازش ندیده بودم به طرفم قدم برداشت و غرید:
- دیشب کجا بودی؟!!
سعی کردم خندمو قورت بدم. فکر کنم فراموشی گرفته بود
با خنده گفتم:
- مهمونی.... مگه یادت نیست؟؟
با دیدن رگ گردنش که متورم شده بود و چشماش که به سرخی میزد,
فهمیدم قضیه جدیه.
با ترس بهش خیره شدم که گفت
-: گفتم دیشب کجا بودی !!!!!؟؟؟
با لکنت گفتم:
-دیشب....دیشب بخدا همینجا بودم ولی.....
با صدای خیلی بلندی داد زد:
- اگه همینجا بودی پس چرا هنوز این لباسا تنته هان؟؟!!!
ای بابا خب بزار حرفمو بزنم دیوونه!! سکوت کردم. راستش توی اون موقعیت داشتم از ترس خودمو خیس میکردم.
قدم دیگه ای به طرفم اومد. با هر قدمی که نزدیک تر میشد من هم
یک قدم عقب تر میرفتم.
با خیزی که به طرفم برداشت,خیغ خفیفی کشیدم و شروع کردم به دویدن.
با تمام سرعت دور سالن میدویدم ولی لحظه ی اخر بازوم محکم کشیده شد و روی زمین افتادم. از درد اخمام رو توی هم کشیدم که تعادلش رو از دست داد و افتاد روی من.
با گیجی بهش خیره شدم. صورتش دو بند انگشت بیشتر باهام فاصله نداشت.
بهش خیره شده بودم. اون هم به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمی
زد.
نمی دونم چند ثانیه گذشته بود که سمت چپ صورتم به شدت سوخت.
به خودم اومدم و دستم رو جایی که سیلی زده بود گذاشتم.
باورم نمیشد همچین کاری کنه... اصلا به چه حقی این کارو کرد..
اونقدر دردم گرفته بود که لال شده بودم. سر جام نشستم
ارسلان: از این به بعد غلط میکنی بدون اجازه ی من تنهایی جایی بری,
شیر فهم شد؟!!!
جوابی ندادم که با صدای بلند تری داد زد:
شیر فهم شد!!!؟
جلوی اشکای سمجی که چشمامو تار کرده بودن رو نگرفتم و اجازه دادم
پایین بیان.شونه هام میلرزیدند و هق هقم فضا رو پر کرده بود.
داد زدم:
- ازت متنفرم...آشغال ...متنفرم!!
گریه اجازه نداد بقیه حرفم رو بزنم.
با سرعت پله ها رو طی کردم. وارد اتاق شدم و محکم در رو کوبوندم و قفلش کردم.
خودم رو به در تکیه دادم . اشک های سمجم هنوز که هنوزه روی صورتم
جریان داشتند.
دیگه خسته شده بودم... از این زندگی... از این زندگی که فقط توش عذاب
می کشیدم... زندگی که جایی توش نداشتم ...من هم ادم بودم ...
تا یه جایی تحمل داشتم!
اگه ازدواج نکرده بودم حداقل عذاب نداشتم... از این که نادیده گرفته بشم...
ار این که حکم یه ادم اضافی رو داشته باشم....من این عشق رو نمی خواستم!!
در حالی که گریه میکردم, از روی در سر خوردم و روی زمین نشستم.
سعی کردم توجهی به ارسلان که مدام صدام میکرد,نکنم.
تازه یاد خانواده ام افتادم. دو هفته از این ازدواج میگذشت ولی من حتی یک زنگ هم بهشون نزده بودم... چقدر از یادشون غافل شده بودم...
یک لحظه از خودم بدم اومد.
اشکامو به سختی پاک کردم و بلند شدم.
ساک دستی کوچیکم رو روی تخت گذاشتم . چند دست لباس که لازمم میشد رو برداشتم و توی ساک جا دادم.
وقتی از همه چیز مطمئن شدم به طرف در حرکت کردم ولی یک
لحظه چشمم به دختری رنگ پریده و چشمهای باد کرده که از توی اینه
دهن کجی میکرد, افتاد.
اگه مامان و بابا من رو اینجوری میدیدن چی میگفتن؟
با بی حوصلگی خودم رو به میز ارایشی رسوندم. ارایش ملایمی به صورتم زدم و از اتاق خارج شدم.
بی توجه در مقابل چشمهای متعجب ارسلان عبور کردم و به طرف
پله ها حرکت کردم.
داشتم از پله ها پایین می رفتم که با صدای ارومی گفت:
- کجا؟
بدون اینکه حتی یه لحظه صبر کنم , به راهم ادامه دادم . کلید رو از روی
اپن برداشتم. هنوز قدم اول رو نزاشته بودم که بازوم محکم کشیده
شد و متعاقبش صدای نه چندان دوستانه اش رو شنیدم .
ارسلان: مگه با تو نبودم؟! گفتم کجا میری؟!!!
با غیض به طرفش برگشتم و شمرده شمرده گفتم:
- سر...قبر... تو!!
نمیدونم چرا این حرفو زدم ولی اونقدر عصبانی بودم که کنترلی روی
حرفام نداشتم.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دوباره تکرار شد... دوباره سیلی زد...
اونقدر محکم بود که چشمام از درد روی هم قرار گرفت .
نفس عمیقی کشیدم. ممکن بود هرآن اشکام دوباره راه خودشون رو
باز کنن به همین خاطر سعی کردم پلکام رو تکون ندم.
نگاهم رو بهش دوختم. خیلی عصبانی بود.
اینو میتونستم از چشمای به خون نشسته و نفس های کشدار و بلندش
ببینم.
کم کم روی لبهم پوزخندی نشست.به طرفش رفتم. سری از روی تاسف تکون دادم و به سرعت از خونه خارج شدم.