رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان طلایه13

تاريخ : پنجشنبه 1391/12/03 | 20:23 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

از ظهر خیلی گذشته بود که با تکان ­های دست اردوان، سریع از خواب پریدم، یک لحظه با این فکر که اتفاقی افتاده باشد و من متوجه نشده باشم، قلبم فرو ریخت، ولی با دیدن اردوان که در صحت و سلامت، کنار تخت نشسته بود و با لبخند گفت: - ساعت دو ظهره، نمی­ خوای بلند شی؟ خیالم راحت شد. اردوان که دیگر اثری از بیماری در چهره اش نبود، گفت: - مردم از فضولی، پاشو ببینم چه خبر بوده که خانم افتخار دادن و توی رختخواب من خوابیدن! با یادآوری آنچه دیشب، گذشته بود، دوباره احساس خستگی کردم. خمیازه ای کشیدم و در جایم نشستم، بعد گفتم: - اگر به اون سرمی که تو دستت بود، توجه می کردی، می فهمیدی دیشب چه خبر بوده. اردوان خندید و گفت: - یعنی به بهانه ی سرم، خودت رو مهمون رختخواب من کردی. اخم کردم و بالشت کوچکی را به سمتش پرتاب کردم که جاخالی داد و در حالی که بلند می خندید، گفت: - آن قدر دیشب حرصم دادی، تو خواب هم این کوروش ننه مرده رو می دیدم که تو اتاقم داره چرخ  می زنه و مرتب صداش، تو گوشم بود. با اخم نگاهش کردم و گفتم: - نه خیر، خواب ندیدی اردوان خان! فقط با مریضی بی موقع تون، یکی از خواستگارهای خوبم رو پروندی. اردوان که بلندتر می خندید و انگار بیش از حد تصور شاد بود. گفت: - عجب! فکر کردی من شلغم بنفشم که خانم برای خودشون بساط عروسی راه بیندازن. مثل خنگ ها به اردوان که خیلی راحت به حرف های من گوش داده بود و به جای بدخلقی، می خندید، نگاه کردم و گفتم: - چیه، نامزد جونتون عیادت اومدند که این قدر با دُمت گردو می شکنی. اردوان بلندتر خندید و گفت: - وقتی حسودی می کنی، قیافت خوشگل تر می شه، ولی محض اطلاع خانم، دوست عزیزم، دکتر کوروش، یک ساعت پیش اومدند عیادتم و حالم رو حسابی خوب کرد. جداً وقتی که می گن دست دکتر شفاست، درسته، الان انگار دوپینگ کردم، این قدر شادم. حالا می فهمیدم چرا اردوان، آن قدر سرحال شده، حتماً فهمیده کوروش دیگه پاشو از زندگی من بیرون کشیده، سکوت کرده و در فکر فرو رفته بودم که اردوان حسابی نزدیکم شده و دستی به موهایم کشید و با خنده گفت: - دیشب، خیلی به زحمت افتادی، ممنونم. از این که دست به موهایم می کشید، معذب شده و با اخم موهامو از زیر دستش کشیدم و گفتم: - خواهش می کنم برای سپاسگزاری از حسن رفتار خودتون و همسر آینده تون، دیشب پیش دوست هام بود. هر چی می گفتم، اردوان می خندید. با نگاهی دوباره، دست به موهام کشید و گفت: - حالا برای هر چی بوده، ممنون. با اخم دست هایش را پس زدم و گفتم: - نکن. اردوان به چشم هایم خیره شد و گفت: - دوست دارم، مثل ابریشم لطیفه، خوشم می یاد، نوازشش کنم، حالم رو بهتر می کنه. با لحن خاصی گفتم: - به قول نامزدتون که صد در صد پر موخوره است. اردوان چشم هایش خندید و گفت: - هر کی همچین زِری زده، یعنی به موهای خانمم، حسودی کرده. صورتم کِش آمده و با حالت مات نگاهش کردم. اردوان با لحنی خاص، گفت: - چیه؟ زیاد خوشحال نشو، خواستم یه خورده برات نقش یه شوهر مهربون رو بازی کنم، ترسیدم یادت رفته باشه، آخه مامان اینها تماس گرفتند، بریم پیششون، کلبه ی جنگلی حاجی عزیزی. من که آرزوم بود، اردوان همیشه آن قدر مهربان باشد. اصلاً به روی خودم نیاوردم و گفتم: - حالا چی شده یه دفعه رفتن اونجا، دیشب پدر منو درآوردن. اردوان خیره نگاهم کرد و گفت: - آخی، ولی بد تیکه ای رو از دست دادی، جون من دکتر کوروش، اوه اوه، حسرت و آرزوی همه ی دخترهای غریب و آشنا، فکر کن وقتی اومده و تو رو اینجا دیده چه حالی شده. و دوباره زد زیر خنده و ادامه داد: - فکر کن، وقتی فهمیده ما زن و شوهر هستیم، قیافه اش چه شکلی شده!؟ کاشکی حالم خوب بود،می دیدمش، باور کن صد بار قیافه اش رو تجسم کرده بودم، بعد از این که یک روز تو چشم هایش نگاه می کنم و می گویم طلایه همسر منه، چه شکلی می شه، ولی افسوس که این صحنه رو از دست داد. و دوباره قاه قاه خندید. از این که به راحتی یک رقیب قَدَر را از میدان به در کرده و آن قدر سرخوش شده، حرصم درآمده بود. گفتم: -حالا چندان هم خوشحال نباش، شاید به زودی اون پشت سر تو بخنده که چه راحت صاحب ... به یک باره، خنده هایش قطع شد. اما حس رضایت در وجود من، جان گرفت.  با جدّیت به چشم هایم خیره شد و گفت: - این طوری دوست داری؟ وقتی سکوتم را دید، با لحن عصبی گفت: - این آرزو رو به گور می بره، شک نکن عزیزم. با ناراحتی به سمت کمد لباسش رفت و با حرص گفت: - بجُنب، مامان اینها منتظرند. به سختی از جایم بلند شدم و گفتم: - من باید حمام کنم، خیلی اوضاعم بی ریخته. با حرص حوله ام را برداشتم و وارد حمام شدم، که گوشی اردوان زنگ خورد. بین رفتن و ماندن، گیر کرده بودم. از یک طرف دوست اشتم بفهمم کیه و چی می گه و از طرفی اردوان منتظر بود از شرّ من راحت بشه تا با گلاره حرف بزنه. ولی من هم یک بار شده باید خودم را به پررویی می زدم و کنارش می ماندن و مثل خودش که راحت به مکالمات من گوش می کرد و برای از بین بردن هر کسی، هر کاری صلاح می دانست، انجام می داد. به همین خاطر از نصف راه رفته، برگشتم کنارش، اردوان با بهت نگاهم می کرد. اما من خونسرد و حوله در دست نشستم و به چشم هایش زل زدم و گفتم: - نمی خوای جواب بدی؟ اردوان پررو تر از من بود، گفت: - شما نمی خوای بری حمام؟ به چشم هایش نگاه کردم و گفتم: - شما به کارت برس. ازدوان که انگار مغلوب شده بود، بالاخره گوشی شو جواب داد. با این که گوشی اردوان هیچ گاه صدا رو پخش نمی کرد، ولی معلوم بود گلاره چه جیغ های بنفشی می زد که من هم یک چیزهایی متوجه شدم. تا اردوان بیچاره گفت: - بله. گلاره فریاد کشید: - معلومه از دیشب کدوم گوری هستی؟ مگه نگفتم تا رسیدی زنگ بزن. صدبار از دیشب تا حالا زنگ زدم، دیگه می خواستم بلند شم بیام اونجا، معلومه تو اون ویلا چه خبره که گم و غیب شدی!؟ نکنه داری یه     غلط هایی می کنی. اون از دیشب که اومدی پیش من، تمام هوش و حواست یه جای دیگه بود، بعد هم که باهام تنها می شی، می گی سرم درد می کنه، پام درد می کنه، می خوابی، نه حرفی می زنی، نه بهم توجه    می کنی، اصلاً معلوم نیست جدیداً چه غلطی می کنی. ببین اردوان، همین الان بلند می شی می یای اینجا، والا من کار ندارم. مامانت هست، بابات هست، خودم بلند می شم، می یام اونجا ببینم کی می خواد جلومو بگیره. اردوان که فکر نمی کرد، من چیزی از حرف های گلاره بشنوم، خنده مصنوعی کرد و گفت: - باشه، هر چی تو می گی درسته عزیزم، حالا خودت رو ناراحت نکن. گلاره که از آن طرف جیغ می کشید، گفت: - همین!؟ تو درست می گی عزیزم!؟ من دارم می گم پاشو زود بیا پیشم، من دیگه حوصله ی تحمل این عوضی ها رو ندارم، همچین بعد از جریان دیشب برام پشت چشم نازک می کنند، انگار به اسب شاه گفتم یابو، انگار اون دختره ی اُمّل، تحفه بوده، از صبح که پاشدم، همه دهن گشادشون را باز می کنند، هی زِر زِرشو می کنند. اردوان دیگه طاقت تحمل کردنشون رو ندارم، اگه نمی تونی منو ببری ویلا، باید بیایی بریم هتل، من الان زنگ می زنم یه اتاق رزرو می کنم. اردوان نگاهی به من انداخت و سعی کرد آرام حرف بزند، یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده، گفت: - نه عزیزم نمی شه، من الان دارم می رم خونه ی دوست پدرم، دعوت دارم. در حالی که از فضولی من کلافه شده بود، از جایش بلند شد و صداشو پایین آورد و از اتاق خارج شد و سپس آهسته گفت: - مگه من گفتم بیایی؟ چقدر گفتم نیا، من .... من که دیگر بقیه ی حرف هاشو نمی شنیدم، می خواستم پررو بازی در بیاورم و دنبالش بروم، ولی خجالت کشیدم و داخل حمام شدم. همین قدر که فهمیده بود بین شان شکرابه و دیشب اردوان باهاش خوب تا نکرده، کافی بود. پس سریع دوش گرفتم و از حمام خارج می شدم، متوجه اردوان که لباش هاشو به تن کرده و به نظرم کمی هم بی قرار بود، شدم که با دیدن من، یک دفعه مثل آدم ندیده ها، ماتش برد، سرتا پای خودم را که حسابی داخل حوله پوشیده بودم، نگاهی کردم تا مشکلی نداشته باشم، گفتم: - چیزی شده؟ اردوان که تازه به خودش آمده بود، دستپاچه گفت: - نه، فقط بجُنب، مامان اینها منتظرند. عینک و کلاهی برداشت و رو به من ملتمسانه گفت: - طلایه خیلی سریع حاضر شو، من تو ماشین منتظرتم. من که با تعجب نگاهش می کردم، گفتم: - حالا بعد ناهار می ریم، چه عجله ای ... اردوان وسط حرفم پرید و گفت: - بهت می گم زود باش دیگه، حتماً دلیل داره، از اتاق خواستی بیایی، درش رو قفل کن، کلید رو هم بردار. از اتاق خارج شد. حالا می دانستم علّت آن همه استرس که در نگاه اردوان موج می زند، گلاره است. حدس زدم حتماً می خواد تهدیدش را برای آمدن به ویلا عملی کند که اردوان می خواهد هر چه زودتر، از این مکان برویم. سریع هر چی لازم داشتم، برداشتم و یک تیپ اسپورت خوب زدم و به گفته ی اردوان در اتاق را قفل کردم و از ساختمان بیرون رفتم. اردوان تو حیاط داخل ماشین نشسته بود تا سوار شدم. سریع ریموت درب را زد و گفت: - طلایه اگر اشکالی نداره چند لحظه سرتو پایین بگیر. من یک جورهایی بهم برخورده بود، نگاهی اخم آلود بهش انداختم و صندلی ماشین را خواباندم و خودم هم رویش خوابیدم. با سرعت زیاد که باعث کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت می شد، سریع از آن منطقه گذشت و بعد گفت: - بیا بالا خطر رفع شد. ساکت بودم و بعه قول شیدا، چهره ام همیشه قبل از خودم ناراحت می شد. صندلی را به حالت اولیه درآوردم و چشمانم را به طبیعت زیبا که با باران سخاوتمندانه ی دیشب، به نظرم خیلی دلنوازتر شده بود، دوختم. اردوان که مثل همیشه حین رانندگی زیرچشمی نگاهم می کرد، گفت: - چیه، پکری؟ چیزی نگفتم، بی تفاوت گفت: - ممکن بود گلاره بیاد دم ویلا، یعنی گفت دارم می یام، معذرت می خوام، مجبور شدم بگم سرت را بدزدی. نگاه چپ چپی بهش انداختم و گفتم: - خب زنگ بزنه چی! اردوان با تمسخر دنده را عوض کرد و گفت: - این وقت ها یه حرکتی هست که بهش می گن از دسترس خارج کردن، که الان گوشیم تو همون وضعیته. - ولی این حرکتی که می گی کار خیلی زشتیه، شاید.... آمد وسط حرفم و گفت: - حرکت های زشت یه وقت هایی کارآمدتره. دیگر چیزی نگفتم و اردوان هم سکوت کرد و به رانندگی خودش ادامه داد. باز دوباره ژستی گرفته بود که قلبم را می لرزاند، اصلاً نمی دانستم این آدم چه چیزی در وجودش داشت که قلبم را لبریز می کرد، شاید کوروش، به مراتب خیلی بهتر و جذاب تر از اردوان بود، ولی تأثیری که اردوان رویم می گذاشت، خیلی عمیق تر بود. که اردوان بعد از دقایقی جلوی یک رستوران که در کنار جاده بود و محلی به نظر می رسید، نگه داشت. دیدن بسته های کلوچه، کلاه و سبدهای حصیری و اجناس چوبی و خلاصه بوی به خصوصی که توی این جور جاها هست، در دل طبیعت سبز، حسابی حس و حالم را عوض کرده بود و انگار دیگر هیچ چیز و هیچ کس به جز من و اردوان وجود نداشت. مثل بچه مدرسه ای ها، داخل مغازه های کنار رستوران می دویدم و هر چیزی را با سرخوشی بر می داشتم و نگاه می کردم. اردوان که انگار او هم یاد کودکی هایش افتاده بود، دنبال من راه می رفت و هر چه را که می دیدم، سریع برمی داشت و روی میز فروشگاه می گذاشت. صاحب مغازه که حسابی با اردوان گرم گرفته بود و تقاضای عکس گرفتن با گوشی همراهش را داشت، با لهجه ی شیرینی اجازه حساب کردن به اردوان نمی داد و می گفت: - اینجا متعلق به خودتونه. اردوان هر چه اصرار کرد، قبول نکرد و بالاخره مبلغی گذاشت و به رستوران کنار آن وارد شدیم. بوی پلو کباب و میرزا قاسمی که با سیر فراوان طبخ شده بود، با باقلا قاطُق، بی قرارم کرده بود و صاحب رستوران که از ورود اردوان حسابی شاد شده بود، از انواع و اقسام غذاهایی که داخل آشپزخانه اش داشت به همراه کلی مخلفات از سیر و زیتون و ماست محلی گرفته تا ترشی و فلفل و ... برایمان چید. من که اصلاً نفهمیده بودم، شب قبل چی خوردم، صبحانه هم نخورده بودم، چنان با اشتها مشغول شدم که اردوان با خنده گفت: - تو که دست ما رو از پشت بستی، یه مهلتی هم به من بده، اسم ما بد در رفته. بی توجه بهش مشغول خوردن پلو کباب با مخلفاتش که از غذاهای شمالی مورد علاقه ام بود، شدم و گفتم: - ببخشید، دیشب چنان بد نگاه می کردی که اصلاً غذا نخوردم، بعدش هم همچین من بیچاره رو تا صبح سیلون و ویلون کردی که هیچ انرژی برام نمونده. به زور لقمه ی داخل دهانم را قورت دادم و گفتم: - راستی دیشب فیلم بازی کردی؟چطور شد که یهو سُر و مُر و گنده شدی ! نکنه منو گذاشته بودی سرکار که این کورش بیچاره رو از میدون به در کنی؟ اردوان که آن هم انگار از قحطی آمده بود، گفت: - آخه صبح وقتی دیدم، یه پری کنارم خوابیده، ناخودآگاه همه ی دردهامو فراموش کردم. و در حالی که می خندید، ادامه داد: - تازه، عمل انرژی زا وقتی بود که کوروش اومد، دیگه توپ توپ شدم، اصلاً رفتم رو هوا، تو فضا. با تعجب نگاهش کردم، دوباره ادامه داد: - ولی جداً دیشب مرگ رو جلو چشمام دیدم، نمی دونم چرا این قدر حالم خراب شده بود! - بله دیگه، وقتی آدم مثل خُل ها تو اون بارون، یک ساعت بشینه تو ساحل، بهتر از این نمی شه، شانس آوردی تنها نبودی و الا دنبال کفن و دفن بودند. اردوان که چشم هایش دوباره شیطون شده بود، گفت: - دلت می یاد؟ لبخند زدم و گفتم: - چرا که نه، حقت بود، بس که هم فضولی، هم تو مسائلی که به تو ربط نداره، دخالت می کنی. اردوان سری تکان داد و گفت: - الحمدا... دیگه آن مسائل منتفی شد و رفت پی کارش و خیال من هم راحت شد. پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم: - زیاد هم امیدوار نباش، در ضمن ما دیشب به نتیجه هایی رسیده بودیم، قرار بود امروز ... وسط حرفم آمد و گفت: - مثل اینکه دلت تنگ شده، دوباره مریض داری کنی ! با لحن جدی گفتم: - بالاخره که چی؟ اردوان ما باید از هم جدا بشیم، مثلاً همین الان اگر گلاره سر می رسید، چی کار  می کردی؟ مطمئناً با ناخن هاش چشم هامو در می آورد. اروان دوغ محلی را که داخل پارچ سفالی بود، داخل لیوان ریخت و گفت: - تو مثل این که خیلی گلاره رو جدی گرفتی، بابا اون نیمکت نشینه. به چشم هایش خیره شدم و گفتم: - برعکس، تو خیلی دست کم گرفتیش. من حوصله ی یک سری مسائل رو که قبلاً دوستم شیدا هم پیش بینی کرده، ندارم. اردوان چشم هاشو تنگ کرد و گفت: - کی پیش بینی کرده؟ همون که می خواد تو رو لقمه بگیره واسه خان دادشش، اون وقت در مورد زندگی خصوصی من چی گفته؟ من که دوست نداشتم، اردوان در مورد شیدا این جوری صحبت کنه، گفتم: - اولاً که تو زندگی خصوصی شما دخالت نکرده، فقط هر آنچه حُکم عقل بوده، گفته، مثلاً گفته به محض این که نامزد شما بفهمه زنتون من هستم با یه تیپا منو از خونه ی شما پرت می کنه بیرون، گفته هر چه زودتر با یک طلاق توافقی هر کدوم بریم سراغ زندگیمون خیلی بهتره. اردوان که سرش رو تکون می داد، گفت: - خب، ایشون دیگه چه خرده فرمایشاتی داشتند؟ - بقیه خصوصیه و برای بعد از طلاق توافقیه. اردوان که با خونسردی غذاشو می خورد، گفت: - اولاً هیچ کس چنین حقی نداره، زن قانونی منو بیرون کنه، دوماً هم من شما رو طلاق نمی دم، قبلاً هم گفتم ولی علت این که مکرراً تکرار می کنی رو نمی فهمم. - اردوان خودت دیشب قبول کردی ! اردوان خندید و گفت: - من غلط کردم، راضی شدی؟ نگران هم نباش، هیچ مشکلی برای تو پیش نمی یاد. - آره دیدم، مثلاً همین قایم موشک بازی امروزت، فکر می کنی تو تهران هم می تونی این کارها را بکنی؟ اگر تو این چند وقت قضیه سرّی مونده بود، به خاطر این بود که قیافه ی منو نه تو می شناختی نه نامزدت، ولی الان کافیه یک بار من رو ببینه، خدا می دونه چی می شه. اردوان که دیگه حوصله اش سر رفته بود، با اخم گفت: - تو مشکلت گلاره هست؟ سکوت کردم، که گفت: - اگه گلاره مشکلته، من منتفی اش می کنم. به گوش هایم شک کردم. گفتم: - چی کار می کنی؟! اردوان انگار خیلی خوشش می آمد، سر به سرم بگذارد، گفت: - هیچی می گم بره پی کارش، خیالت راحت شد؟ من که حلّاجی آنچه می گفت، برایم سخت بود. گفتم: - چی می گی تو ! مگه نامزدت نیست؟ پوزخندی زد و گفت: - خب زنم مهمتره، نامزدی رو می شه بهم زد، ولی عقد که باطل شدنی نیست. به چشم هایم خیره شد و جدی گفت: - دیگه فیلم بازی کردن بسه، من عاشقت شدم طلایه، حاضر نیستم یک تار موی سر تو رو با دنیا عوض کنم، چه برسه به گلاره که آدم نیست. به گوش هایم شک کرده بودم و هر آن منتظر بودم بگوید شوخی کرده و مثل همیشه دارد اذیت می کند.همان طور ماتم برده بود.اردوان چشم ها و لب هایش با هم خندید و گفت: -چیه باور نمی کنی از همون روزی که تو مهمونی کوروش دیدمت جذبت شدم،انگار یه آهن ربا گذاشته بودی تو چشمن هات و منو باهاش هر طرف که می رفتی می کشوندی،تصمیم گرفته بودم هر طور شده مال خودم بشی هی از کوروش در موردت سوال می کردم.اصلا کوروش دیگه مشکوک شده بود،خودم هم نمی دونم چطور جرات کردم برای جشن تولد گلاره دعوتت کنم ولی انگار اختیار زبانم دست خودم نبود فقطتو رو می خواستم،نمی دونم چرا ولی تو همون نگاه اول عاشقت شدم.یادته بهت گفتم عشق در یک نگاه رو قبول داری؟ اردوان حالا سرش رو تکان می داد و گفت: -تا اون روز هر کی از عشق و عاشقی حرف می زد به نظرم مسخره بود ولی حالا عاشق شده بودم تو ذهنم می گفتم باید هر چه زودتر تا از دستم نرفته ازش خواستگاری کنم ولی وقتی آن شب این پدر و دختر اون طوری گیرم اندختن،مونده بودم چه کار کنم تو فکرم بود زودتر تکلیف مثلا زنم رو،روشن کنم و بعد بیام سراغت ولی بعد،آن شب با خودم گفتم حالا این دختره راجع به من چه فکری می کنه،امشب اومده مراسم نامزدی بعد بگم یه زن هم دارم حتما تف می کنه به صورتم،خلاصه داشتم می مردم،دنبال یه راه حل بودم که اون روز تو رو تو خونه خودم دیدم،شاید باورت نشه ولی اول فکر کردم خیالاتی شدم و از بس بهت فکر کردم دارم می بینمت،ولی وقتی فهمیدم واقعی هستی و حتما دوست زن ندیده ام،نزدیک بود سکته کنم.گفتم،حتما تو رو مامور کرده فکر کردم حالا هم جریان زنم رو می دونی و هم نامزدم و خلاصه قاطی کرده بودم،چند وقت خواب و خوراک نداشتم تا این که اون جریان پیش اومد و گلاره کهمدتی بود به زور تحملش می کردم شاکی شده بود و اومد خونه و زندگیتو بهم ریخت،من هم دنبال این بودم که اول زنم رو بفرستم بره و بعد هم یه فکری به حال گلاره کنم که همه ی خبرها به گوش کسی که عاشقش بودم برسه و بعد از یه مدتی اقدام کنم،آمدم بالا مثلا سراغ زنم که وقتی تو رو دیدم وا رفتم،باز هم اول فکر کردم چشم هام اشتباه می بینه و کسی رو که همه جا توی رویاهام بود به جای زنم دارم می بینم ولی بعد که تو به حرف اومدی باورم شد. اردوان که حالا تمام وجودش صداقت شده بود و چنان نگاهم می کرد که تا عمق جانم تاثیر گذاشته بود ادامه داد: -.... اضافه شد... نمیدونم انگار دوپینگ کرده بودم،تو ابرها بودم،هر لحظه میخواستم از خواب بیدار بشم. شبش که تو اصرار داشتی بری بخوابی من میترسیدم بخوابم،میترسیدم ازت جدا شم،میترسیدم صبح بیدار شم ببینم همه چیز خواب و رویا بوده.ولی وقتی میدیدم خدا چقدر بهم لطف داشته و چیزی رو  که فکر میکردم حالا حالاها به دست نمیارم،مال خودم بودم از ذوق داشتم میمردم. فقط یه نگرانم کرده بود میترسیدم پای کس دیگه ای درمیون باشه که منو به هیچ گرفته بودی به همه فکر میکردم،اصل فکرم هم به کوروش میرفت. خلاصه همش تو هول و لا بودم،سعی میکردم زیر زبونتو بکشم تا چیزی دستگیرم بشه داشتم میمردم، اگر بدونی دیشب وقتی اومدی اونجا،چی کشیدک. وقتی دیدم با هم دارید یک ساعت دم ساحل حرف میزنید و وقتی اومدید تو ویلا همه دست زدند،باورت میشه یک لحظه بلند شدم جلوی همه بگم طلایه زن منه،باور نمیکنید رم شناسنامه هامون رو بیارم ولی میدونستم کارم منطقی نیست البته اگر بیشتر بهم فشار می اومد صد درصد این کارو میکردم. برای اینکه اوضاع خرابتر نشه رفتم بالا حداقل نبینمت ولی وقتی اومدم پایین و گلاره اون حرکت رو کرد و ان عوضی ها هم انگار دوتا چشم داشتند و چهارتاهم قرض کرده بودند و نگاه میکردند ،دیگه خون خونم رو میخور. فقط تو دلم صلوات می فرستادم که خراب کاری نکنم. بالاخره از اون خراب شده بیرون اومدیم بعدش هم با کوروش که زنگ زده بود صحبت میکردی داشتم سکته میکردم،دستم رو دراز کردم گوشی رو ازت بگیرم و بهش فحش بدم ولی باز هم نتونستم،وقتی از خاطرات جنگل و این حرف ها گفت دیگه دیدی چی به روزم ومد. لبخندی زد که هزاران بار از همیشه اش قشنگتر بود . گفت: _میترسیدم تو عاشقش باشی ولی وقتی صبح اومد و جریان رو تعریف کرد و من هم باهاش درد و دل کردم بهم اطمینان داد که زنم منو دوست داره اخه گفت..... اردوان که صدایش را لوس کرده بود ادامه داد. _میگفت تو حسابی ناراحت بودی و دست و پاتو گم کردی،خودم وقتی فهمیدم بی اهمیت از لو رفتم موضوع کوروش رو خبر کردی خیالم راحت شد . حالا بگو درست فکر کردم یا نه خیالم باطله؟ولی طلایه اصلا هیچی نگو اگر بخواهی بگی اشتباه کردم میمیرم،نمیدونی تو این مدت چقدر زجر کشیدم. اردوان با نگاه عاشقش بهم خیره شد و گفت: _طلایه میخوام به همه بگم تو زنم هستی و من حاضرم برات جون بدم همش ت این چند وقت منتظر بودم یک جوری خیالم راحت بشه بعد همه چیز رو بهت بگم. در نگاه عاشقش غرق شده بودم و با خودم میگفتم حالا باید چیکار کنم یعنی اگر حقیقت رو بگم راحت قبول میکنه،یعنی انقدر عاشقم هست که چشم پوشی میکنه،اصلا باید کمی صبر میکردم باید یه خورده فکر میکردم،یعنی انطور که اون صداقت داشت و همه چیز  رو راحت گفت،من هم میتوانستم به عشقم اعتراف کنم و همه حقایق را بازگو کنم؟ نمیدانم چقدر در خودم گمشده بودم که اردوان گفت: _طلایه کجایی؟ من فقط یه کلمه پرسیدم من رو برای همیشه به همسری قبول داری یا نه؟ من دهانم خشک شده بود و فکردم کار نمیکرد،مقداری دوغ نوشیدم و بعد گفتم: _اردوان من یه خورده غافلگیر شدم،اگر اجازه بدی یه خورده باید کر کنم. اردوان نگاهش رنجیده شد و گفت : _یعنی.... خواستم حرفی بزنم که اردوان با اوج ناراحتی نگاهی بهم انداخت و بعد گفت: _ولی تو زنمی، من هم دوستت دارم،به چی میخوای فکر کی؟ نکنه اشتباه کردم تو کوروش رو.... حالا احساس کردم کمی چشمهایش خیس شده،گفتم: _نه،اصلا موضوع کوروش نیستو من هیچ وقت به کوروش فکر نکردم فقط با توجه به..... حسابی لکنت افتاده بودم و نمیدانستم باید چه بگویم،لحن صدامو کمی محکم کردم و بعد گفتم: _ببین اردوان من باید در مورد یک سری مسائل بیشتر فکر کنم،تو شاید خیلی راحت هر کسی رو به زندگیت می یاری و میبری ولی من باید در موردش فکر کنم. اردوان که فکر کرده بود مشکل من گلاره است با تحکم گفت: _به خدا من هیچوقت به گلاره حس خاصی نداشتم اون فقط... چطور بگم... اصلا من همین الان جلوی چشم خودت زنگ میزنم و میگم دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم و دارم با زن رسمی و قانونیم زندگی میکنم. _احتیاجی نیست،فقط به من مهلت بده بعد خودم همه چیز رو برات توضیح میدم. ازدوان سری تکان داد و گفت: _باشه،فقط... درحالی که چم هایش کمی شیطون شده بود گفت: _زودتر توضیح بده چون من زنم رو میخوام،اگر بخواهی زیاد لفتش بدی نمیتونم بهت قول بدم که... من که گونه هایم از خجالت قرمز شده بود گفتم: _درهر صورت من یک ماه وقت میخوام که ببینم تو با زندگیت چه کار میکنی تا من هم تصمیمم رو بگیرم،تو این مدت هم طبق قرارداد عمل میکنیم. اردوان لبخند بزرگی صورتش را نقاشی کرده و به ساعتش نگاه کرد و گفت : _پس فعلا علی الحساب خانومم پاشو بریم که منتظرند. من به میز غذا که هنوز دست نخورده بود نگاهی کردم و گفتم: _کجا هنوز گرسنمه. بعد از حرفهای اردوان داشتم از خوشحالی بال در می اوردم دوست داشتم جیغ بکشم و به مریم و شیدا همه چیز را گزارش بدهم ولی نمیتوانستم چون انها میگفتند پس منتظر چی هستی،میدانستم اردوان انقدر اسیرم شده که هر حرفی بزنم بپذیرد ولی باید صبر میکردم تا پای گلاره به طور کلی از زندگیم قطع شود. بعد موضوع را به اردوان میگفتم، ولی نمیدانستم تا اون روز در مقابل اردوان که از چشم هایش معلوم بود چقدر مشتاق وصاله میتوانم دوام بیاورم یا نه. در کل مسیر اردوان فقط در گوشم نجواهای عاشقانه داشت و چیزی که کمی باعث اضطراب و نگرانیم شده بود فقط حرف های اردوان در مورد نجابتم بود،چنان اغراق امیز از متانت و نجابت چشم هایم صحبت میکرد که یک موقع هایی میخواستم زبان باز کنم و حرف هایی که تو این مدت ازارم میداد به زبان بیاورم ولی سکوت میکردم و سعی میکردم به خودم دلداری بدهم که اردوان همه جوره من را میپذیرد. انقدر به حرف های اردوان و افکار خودم غرق شده بودم که متوجه پیچیده شده ماشین داخل فرعی کنار جاده نشدم وقتی به خودم امدم اردوا در مسیر مارپیچی که همه جایش سبز سبز بود ماشین را پیش میبرد. انگار ادم پا گذاشته بود توی رنگ سبز مداد رنگی،انقدر درختها بلند و درهم پیچیده بودند که احساس میکردی اسمان هم به رنگ سبز درامده. از این که کنار اردوان که صدای موسیقی را زیاد کرده بود و خودش هم باهاش میخواند. من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه گوش و دل سپرده بودم،غرق لذت شده و محو اردوان که چقدر در همین دقایق برایم عزیزتر شده بود و خودش را ملامت میکرد که چرا حداقل روز عروسیمون یک بار به عروس قشنگش نگاه نکرده شده بودم. اردوان گفت: _میدونی طلایه چند روز پیش وقتی اومدیم اصفهان وقتی تو نبودی چنان مامانم رو بغلم گرفتم و بوسیدم و ازش به خاطر حسن سلیقه اش تشکر کردم که مامانم بیچاره گفت "اردوان داری بابا میشی؟ چی شده حالا داری این حرف هارو میزنی؟! نه به اون که اونقدر اخمو بودی نه به حالا!" گفتم: _اهان پس خودت رو سر ناهار لوس میکردی من عاشق بچه هتم و این حرف ها از تخیلات مامان جونت سرچشمه گرفته بود. اردوان زیر چشمی نگاهم کرد انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که دوست داشتم همانجا با تمبم وجود بلند فریاد بزنم که دوستت دارم. گفت: _نه اصلا همان شبی که دیدمت میخواستم یک جوری برم تو جلد مامانم و مامانت که مجبورت کنند بچه دار بشیم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: _چه خوش خیال، حالا همچین هم فکر نکن همه چیز درست شده، من که هنوز توافقی باهات نکردم که تو واسه خودت خیالبافی هم کردی. ما هنوز قرارداد قبلی رو داریم که الان بنده در خدمتم وقتی بریم تهران باید بری سراغ زندگی خودت. اردوان با شیطنت نگاهم کرد و گفت : _به همین خیال باش،چه اینجا،چه تهران زنمی باید پیشم باشی. حالا یک فرصت چند روزه خواستی تا من تکلیف گلاره رو مشخص کنم که میکنم. اردوان انقدر محکم این حرف ها را میزد که که من ترس برم داشته بود. دقیقا همان ترسی که ان زمان از وجود خواستگاران رنگارنگ پیدا کرده بودم. با اخم گفتم: _اصلا اینطوری نیست،برای خودت نبر و ندوز. وقتی خواستم فکر کنم دلیل به این نیست که جوابم مثبت باشه من الان بهت فقط به چشم یک خواستگار نگاه میکنم که بخوام بهت جواب بدم،حالا تو یه خورده پارتیت کلفت تره . ولی نه اینکه حتما بهت بله بگم. اردوان پوزخندی زد و گفت : _محض اطلاع سرکار خانم، شما قبلا بله را به بنده گفتی،اون هم چه بله ای،بی خود هم  این حرف ها رو نزن که اون چند روز مهلت رو هم ازت میگیرم،فکر کردی چی؟ بچه بازیه؟! تو زنم هستی و من هم فقط دارم به احترامت صبر میکنم نه چیز دیگه ای. صدایش عصبی شده بود و ادامه داد. _دیگه از این مزخرفات نشنوم. تو زندگی تو فقط یک مرد هست اون هم شوهرته. بی خودی هم اعصاب منو بهم نریز که اون وقت کار دستت میدم. از لحن خشک و جدی اردوان حسابی ترسیده بودم و احساس میکردم این بازی دیگر از کنترلم خارج شده. با اخم گفتم: _مثلا چه کاری؟ اردوان که با تحیر نگاهم میکرد با جدیت گفت: _خودم میدونم. لجم درامده بود به اطر همین با لج گفتم: _هیچ کاری نمیتونی بکنی. اردوان که انگار حسابی ناراحت شده بود گفت: _میرم دادگاه خانواده ازت شکایت میکنم. _خیال کردی به همین راحتیه؟ اردوان با قدرت و مستقیم نگاهم کرد و خونسرد گفت: _اره از اونی هم که تو فکرشو بکنی راحت تر، هر چند کار به اونجاها نمیرسه ،تو عاقلتر از این حرفهایی. من هم اونقدرها که تو فکر میکنی به عرضه نیستم. انقدر حرصم درامده بود که دندانهایم را بهم فشار میدادم،ساکت شدم. اردوان با لحن خشکی گفت: _ببین طلایه من نمیدونم داری به کدوم اشغالی فکر میکنی و به خاطر کی این حرف ها رو میزنی،ولی مطمئن باش من طلاقت نمیدم که بخوای هر غلطی خواستی بکنی،از این به بعد هم قضیه گلاره رو تموم شده بدون، و از این به بعد همه حواسم به تو و روابطت و کارهاته،پس فکر نکن میتونی قصر در بری، اون دوره که من شوهرت بودم و خودم نمیدونستم گذشت، بیخود فکرهای باطل نکن. من هیچ جوره قصد عقب نشینی ندارم بفهم چی میگم،اصلا هم ادم صبوری نیستم،حالا کم کم بهتر منو میشناسی وقتی چیزی رو بخوام هرچند دست نیافتنی به دست میارم. تو که دیکه دم دستمی و مال خودمی. از شدت عصبانیت داشتم خفه میشدم برای چی با من اینطوری حرف میزد،انقدر احساس تملک میکرد انگار من را هم خریده بود. دوست داشتم همانجا توی گوشش بزنم و بگویم هیچ غلطی نمیتوانی بکنی و لی انقدر عاشقش شده بودم که از همین احساس مالکیتش هم خوشم میامد و دوست داشتم دو دستی همه هست و نیستم را تقدیمش کنم ولی اخه چطوری بهش میفهماندم مشکل اصلی کجای کاره، حالا میترسیدم خیلی هم میترسیدم قبل از شنیدن حرف هایم ابرویم برود باید تا چند وقت به خاطر گلاره دست به سرش میکردم تا حسابی عاشقم بشه،اینطوری که حرف میزد احساس میکردم واقعا عاشقم شده ولی احتمال این که تحت تاثیر زیبایی من قرارگرفته باشد و اینطور احساس عاشقی کند هم بود،واقعیت اینکه توی تضاد قرار گرفته بودم از طرفی دوست داشتم رک و رو راست همه چیز را بگویم،از یک طرف میترسیدم قبول نکند یعنی باید حداقل تا ازپیش مامان اینها رفتن صبر میکردم و بعد حرفم را میزدم،امکان داشتهمانجا جلوی مامان اینها رسوایم کند و ابروریزی وحشتناکی بشود. حسابی در خودم و افکارم فرورفته بودم،هیچ کس به جز خودم از این راز باخبر نبود که بتوانم ازش کمک بگیرم،کاش زودتر برمیگشتم تهران اصلا نباید تا اینجای کار جلو میرفتم،کاش حداقل ا پایان دانشگاه صبر میکردم ولی انگار تقدیر چیز دیگری بود. اردوان که حالا ماشین را کاملا متوقف کرده بود، نگاهی به من که تو هپروت گم شده بودم و تو دلم میگفتم شیدا همه چیز را پیش بینی کرده بود غیر اینجای کار که اردوان خیلی راحت بیخیال گلاره بشه و به من ابراز عشق کند با این همه فکر چیزی به مغزم خطور کرد . اره درسته،اصلا من باید فعلا یکجوری موضع میگرفتم که یعنی بهت شک دارم. اردوان چند تا پتویی را که در صندلی پشت ماشین بود برداشت و ارام گفت: _این حرف ها رو نزدم که بری تو ژست،خواستم حساب کار دستت بیاد که موضوع جدیه، یعنی این که ما زن و شوهر هستیم،شوخی نیست. با اخم گفتم: _حالا چه شوخی چه جدی، من نمیتونم با اینده و زندگیم بازی کنم،ان هم با ادمی مثل تو که همین الان از دست نامزدش قایم شده خودش هم نمیدونه تکلیفش چیه! سریع در ماشین را باز کردم تا پیاده بشوم که محکم دستم را کشید و با خشم گفت: _صبر کن ببینم تو چی داری میگی؟! قایم شده یعنی چی؟ خوبه همه چیز رو برات گفتم این حرف ها چیه میزنی مثل اینکه خیلی عصبانی شده بود که رنگ صورتش دوباره ارغوانی شده بود و چشم هایش ترسناک با اخم نگاهم کرد طوری که هر لحظه میگفتم ، الانه که بزنه تو گوشم! ((((تایپست: کلا عقل نداره که،کتک خورش ولی ملسه)))) ارام و با طمانینه و با ترس،بدون این که بهش نگاه کنم گفتم: _من شوهر نصفه نیمه رو نمیخوام،از کجا معلوم گلاره به همین راحتی کنار بره،اون که من دیدم به زور حلقه نامزدی دستت میکنه،شاید فردا هم به زور ببرتت عقدش کنی،اون وقت تکلیف من چیه؟ اردوان با حرص گوشه لبش را محکم فشرد و گفت: _دارم بهت میگم جریان گلاره تموم شده بدون،برسم تهران بهش زنگ میزنم میگم میخوام با زنم زندگی کنم،الان هم نمیگم به خاطر اینکه اونقدر کله شق و نفهمه فردا بلند میشه می یاد دم ویلا و حیثیتم رو میبره. من که از ضعف اردوان شاکی شده بودم گفتم: _اره دیگه باید هم بترسی وقتی خانوم تا دیروز ویلا رو متعلق به خودشون میدونسته و لباس هاش هنوز تو کشوهای اونجاست مطمئن باش به همین راحتی کنار برو نیست. تو هم بیخود برای من فیلم بازی نکن که جریانش تموم شده،همچین که یک ساعت بری پیشش همه چیز یادت میره مثل دیشب که جلوی چشم این همه ادم فقط دنبال اون بودی،اینجور زنها خوب بلدن خودشون رو تحمیل کنند که تو اگر هم خدت بخوای راه عقب نشینی نداشته باشی،اون وقت این وسط فق با زندگی من بازی کردی که اون هم برات مهم نیست چون همین الان احساس مالکیت داری که خب زنم هستش،به کسی چه ربطی داره، اصلا ده تا هم دوست دختر داشته باشم مگه خودت نگفتی اندازه موهای سرت دوست دختر داری ولی اردوان خان این رو بدون من هیچوقت بازیچه دست امثال تو نمیشم این رو باید تو این مدت که زنت بودم و حتی خودم رو به اقای معروف نشان هم ندادم،خوب میفهمیدی. اردوان که دستش را به سرش گرفته بود گفت: _مگه من غریبه ام که تو این حرف ها رو میزنی،ناسلامتی خوبه شوهرتم یکی حرف های مارو میشنید فکر میکرد من دارم اغفالت میکنم بهت صدبار گفتم باز هم میگم تا بریم تهران موضوع گلاره رو تموم میکنم. با اخم گفتم: _فعلا برای من، تو حکم شوهر فرضی رو داری،پس اینقدر خودت رو دست بالا نگیر،من هنوز هیچ جوابی بهت ندادم تا ببینم چی میشه،جریان گلاره رو هم من نمیگم تمامش کنی خودت میدونی پس به خاطر حرفهای من این کار رو نکن. فردا پس فرداها پشیمان بشی من.....                                     اردوان که حالا به چشم هایم زل زده بود گفت : _حق داری این حرفها رو بزنی من نمیدونم چطور افکارت رو شستشو بدم،خودم همیشه حدس میزدم که مجاب کردن تو برای این که  در موردم به اطمینان برسی سخته،حالا خوبه زنم خودت بودی والا توجیه این که حداقل نسبت به زنم هیچ حسی نداشتم دیگه سخت تر بود. پوزخندی زد و سری تکان داد و گفت: _پاشو یه خورده پیاده روی داره. پیاده شدم و همراه اردوان که کوله پشتی خیلی بزرگی هم به دوشش بود و دو سه تا پتو هم به دست راه افتادم. همه فکر و ذکرم شده بود که ایا همه چیز را به اردوان بگویم یا نه،بالاخره باید میگفتم.پس تصمیم گرفتم وقتی رفتیم تهران اگر اردوان همانطور که گفت از گلاره جدا شد حقیقت را بهش بگویم به همین خاطر بیخیال از همه چیز از طبیعت زیبای کوه و جنگل و صدای زیبای گنجشک ها و جیرجیرک ها غرق لذت شدم. وقتی رسیدیم مامان اینها ما را که دیدن انگار از سفر قندهار برگشتیم چنان سر و صدایی به پا کرده بودند که باز دلم به الشون سوخت که تو این مدت اینقدر تنهاشون گذاشته بودیم. اردوان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود اهسته زیر گوشم گفت: _فکر میکنی بتونی اگر من رو هم نخوای اینها رو متقاعد کنی که ازم جدا بشی! نگاه طلبکارانه ای بهش کردم و گفتم: _اون موقع قرار نیست تا چند وقت اینها متوجه بشن. اردوان که میخندید سری تکان داد و گفت: _فکر کردی، من اولین نفری به اقا جونت میگم طلایه چه افکار پلیدی داره. چشم غره رفتم و گفتم: _من هم علتش رو فاش میکنم اون هم با مدرک. درحالیکه جواب پوزخندش را میدادم ارام گفتم: _نامزد و اینها. اردوان که انگار مقلوب شده بود صدایش را لوش کرد و گفت: _خیلی بدی این کارو بکنی میکشمت. _نه اگر عاقل باشی با هم به توافق برسیم که دل من صندوقچه اسراره، اگر شیطونی کنی و دهنت لق بشه گفتم. اردوان که جدی شده بود گفت: _بیخود کردی اصلا حق نداری با حرف هایت تو دلم رو خالی کنی. خندیدم و گفتم: _من که شروع نکردم خودت پر رو بازی دراوردی. ناگهان اردوان چهره قشنگش که دلم برایش ضعف میرفت رنگ غم گرفت و گفت: _نه طلایه تورو خدا اذیتم نکن دوباره مثل دیشب رو به مرگ میشم ها! اون وقت مجبوری به اب و اتش بزنی تا حالم خوب بشه. و با طعنه ادامه داد. _میدونم که تو بیشتر از من عاشقی و داری ناز میکنی. _خیلی پررو و پرمدعا و اعتماد به نفسی. اردوان خندید گفت: _ولی کوچیک تو هستم ،خانوم قشنگم. ان شب را در کلبه اقای عزیزی ماندیم از رودخانه نزدیک انجا ماهی گرفتیم و کباب کردی. انقدر جای قشنگی بود که ادم سر ذوق می امد. مخصوصا که اردوان حسابی شاد بود و با همه میگفت و میخندید و انقدر براشون جک میگفت و حرف میزد و با نگاه عاشقانه اش مرا ستایش میکرد که احساس میکردم از خوشحالی دارم غش میکنم. از این که همان روز اول عاشقم شده بود یک حس خوبی داشتم که از وصف ان عاجز بودم ولی من هم بیتوجه به همه چیزهایی که ناراحتم میکرد و دست و پامو میبست مثل بقیه شاد بودم و میخندیدم مامان اینها میگفتند این بهترین مسافرت تو کل عمرشون بوده و من همه را مدیون حضور اردوان میدانستم. انشب را در کلبه جنگلی خوابیدیم و خدا رو شکر انجا یک طوری بود که اتاق جداگانه نداشت. با ان نگاه های عاشقانه اردوا و اعتراف به عشقش حالا دیگر از تنها بودن باهاش ترس داشتم ولی در ان کلبه همه چیز رویایی بود. بخصوص صبحانه محلی که انجا خوردیم به جرات میتوانم بگویم بهترین صبحانه عمرم بود. ان روز ناهار را همانجا ماندیم و حسابی بهم خوش گذشته بود و تنها چیزی که کمی باعث ازارم میشد حرف های اردوان در مورد نجابت چشمهای اسب اقای عزیزی و شباهتش به نجابت چشم های من بود . اصلا هر وقت اردوان از نجابت و این چیزها در موردم حرف میزد حالم بد میشد و احساس خائنی را داشتم که هر لحظه امکان داشت دستم رو شود. در راه برگشت به ویلا اردوان خیلی نگران بود گلاره بخواد بیاد ویلا به همین خاطر با کوروش تماس گرفت که حواسش تا فردا به گلاره باشد انگار کوروش هم گفته بود خودت زنگ بزن و بگو رفتی تهرا و سرت خلوت بشود باهاش تماس میگیری والا هرکاری بگی از گلاره برمیاد. اردوان هم به گلاره زنگ زد،معلوم بود گلاره خیلی عصبانیه چون صدای جیغ و دادش از پشت گوشی می امد اردوان از ماشین پیاده شد و بعد از کلی صحبت که نمیدانستم چه میگوید و فقط تو ماشین داشتم حرص و جوش میخوردم. بالاخره اردوان گوشی را قطع کرد و امد. از کنجکاوی داشتم کلافه میشدم ولی اردوان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده جوری رفتار میکرد که من دیگر حسابی حرصم درامده بود اخرش هم انقدر هیچی نگفت که با عصبانیت پرسیدم _نمیخوای بگی نامزد جونت چی گفت؟ اردوان که کمی چهره اش گرفته بود گفت: _فکر نمیکنی اگر میخواستم بدونی همیین جا توی ماشین حرف میزدم. من که حسابی غرورم لگدمال شده و حسودیم به اوجش رسیده بود،فقط سکوت کردم و تا ویلا یک کلمه حرف نزدم و حتی در مقابل سوالاتش فقط با سر یا اره و نه جوابش را میدادم. اردوان که کاملا متوجه شده بود از دستش ناراحتم ولی باز هم به روی خودش نمی اورد و سعی میکرد کاری کند من فراموش کنم. حتی تو حرف هایش هم یک جوری بهم فهماند فقط برای برداشتن چمدان ها به ویلا برگشته و چون مجبور هستیم تا فردا صبح صبر می کنیم والا از همان راه برمیگشتیم تهران. تمام شور و حالی که توی کلبه جنگلی داشتم یک باره فروکش کرده بود ،نمیدانم چرا اصلا حال و حوصله نداشتم و به خاطر این که مامان اینها متوجه نشوند به بهانه سر درد رفتم تو اتاق و درحالیکه از همه جا و هیچ جا ناراحت بودم اشک به چشمانم غلتید. خودم هم نمیدانستم ناراحتم یا نه؟ ولی بغض گلویم را میفشرد. احساس میکردم حریف گلاره نیستم،احساس میکردم دلم از همه چیز گرفته. هنوز مدتی از بالا امدنم نگذشته بود که اردوان سینی غذا به دستش وارد شد. حوصله اردوان را هم نداشتم از این که انطوری جوابم را داده بود دلگیر بودم و دوست داشتم خودم را به خواب بزنم،ولی اردوان سینی غذا را روی تخت گذاشت و گفت: _پاشو پاشو شام بخوریم. اهمیتی بهش ندادم. پتو را پس زد و گفت: _طلایه پاشو هرچیزی ارزش دونستن نداره. چرا خودت رو لوس میکنی؟! محلش نگذاشتم و پتو را روی سرم کشیدم. اردوان خندید و گفت: _پاشو دختره نازک نارنجی. باز هم بهش اهمیت ندادم که گفت: _پاشو مثل دخترهای خوب شامت رو بخور . همه چیز رو برات تعریف میکنم تا از فضولی سردرد نگیری. دوست نداشتم بهش اهمیت بدهم ولی دوباره پتو را پس زد و موهامو نوازش کرد و گفت: _اخه دختر خوب تعریف کردن حرف های صدتایه غاز گلاره کلی حرف زشت و مزخرف چه اهمیتی داره که تو حتما باید بشنوی! با بغض و ناراحتی گفتم: _سرم درد میکنه مزاحم نشو اردوان. احساس میکردم از وقتی به عشقش اعتراف کرده دیگه اصلا تحمل وجود گلاره رو ندارم و کم صبر و کم جنبه شده ام نمیخواستم خودم را لوس کنم اما دست خودم نبود. اردوان کمی موهایم را کشید و گفت: _پاشو شام بخور سرت خوب میشه. درجایم نشستم. اردوان با اخم به چشم هایم نگاه کرد و گفت: _یعنی این واقعا ارزش داشن که گریه کنی؟! با اخم گفتم: _اصلا گریه نکردم. اردوان خندید و گفت: _میخوای دروغ بگی اول برو زیر چشمهاتو پاک کن که سیاه شده بعد بگو که حداقل ابروت نره. با دست زیر چشمهایم را پاک کردم و از اینکه اینقدر تابلو دروغم فاش شده بود اخم هایم بیشتر شده بود و گفتم: _از سر درده. اردوان لقمه سوسیسی به دستم داد و گفت: _پس بخور سرت خوب بشه. به زور لقمه را داخل دهانم گذاشت. من که دوست نداشتم نگاهش کنم سرم را پایین انداخته بودم که با دست چانه ام را بالا برد و گفت: _ببین طلایه بهت اخطار میکنم این دفعه اخره به خاطر این چیزها اشک میریزی. اخه عزیزم وقتی چیزی رو بهت نمیگم به خاطر اینه که ناراحت میشی. مثلا امروز گلاره دهنشو باز کرده از عمه و خاله  و ابجب من گرفته تا مرده و زنده ام و هرکسی که فکرش رو بکنی صدتا فحش داده که چرا از دیروز تاحالا گم و گور شدم و صد تا خط و نشون و تهدید مثلا من به تو بگم جز این که ناراحت بشی جز این که بترسی چه کاری از دستت برمیاد؟! نه بگو دیگه. من که حالا فهمیده بودم مکالمه بین شان فقط جر و بحث بود گفتم: _خب حداقل میتونی یه اشاره بکنی وقتی من میبینم تو میری یک ربع حرف میزنی فکر میکنم دوباره داری باهاش قرار مدار میذاریريالچه میدونم عزیزم،عزیزم بهش میگی. اردوان خندید و گفت: _عجب پس خانوم حسود هم تشریف دارن! خوبه منو دوست نداری! باید در موردم فکر کنی. پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم: _خودت حسودی تازه خیلی هم بداخلاق اصلا هرچی فکر میکنم من شوهرر اینطوری دوست ندارم زیاد روی من حساب نکن بهت جواب مثبت بدم. اردوان خندید و گفت: _باشه هر چی تو بگی حالا شامت رو بخور که تازه فهمیدم چقدر شکمویی. با اخم گفتم: _ناراحتی چیزی نخوردم؟ _من عاشق همین غذا خوردنت.... درحالیکه میخندید گفت: _غذا درست کردن هاتم. اون شب اول یادته برام زرشک پلو با مرغ درست کردی . اگر بدونی چه حالی داشتم صد بار میخواستم بپرم بغلت بگم برات میمیرم ولی خجالت کشیدمو فکرشو بکن. عاشق کسی باشی که تو خونه ات زندگی میکرده و خبر نداشتی. وای که اون شب چه حالی داشتم طلایه بهم یه قول میدی؟ نگاهش کردم و گفتم: _مثلا چه قولی؟ اردوان که با لبخند به چشم هایم زل زده بود و تا عمق وجودم نفوذ میکردگفت: _دیگه هیچوقت گریه نکن. قبلا هم بهت گفتم. وقتی که پیش من هستی خیالت از همه چیز راحت باشه. پس مطمئن باش من همه جا حواسم بهت هست روی من حساب کن. پشتیبانت هستم و فکر کنم انقدر وجود در خودم میبینم که این قول رو بهت بدم. از الان تا هروقت بخوای میتونی فکر کنی خیالت راحت باشه من تابع قرارداد هستم پس اصلا خودت رو اذیت نکن. الان هم شامت رو بخور و چمدونت رو ببند که فردا صبح زود باید برگردیم تهران. هم تعطیلات بین لیگ من دو روز دیگه تموم میشه و کلی کار سرم ریخته هم از دست این دختره دیوونه میترسم که پاشه بیاد اینجا ابروریزی کنه. انشب هم چون هردومون از صبح زود بیدار شده بودیم خیلی زود به خواب رفتیم من هم انقدر در همین چندوقته به اردوان اعتماد پیدا کرده بودم که همان چند جمله اش باعث برطرف شدن همه نگرانی هایم شده بود. صبح درحالیکه از اقا جونم اینها و همچنین از پدر و مادر اردوان خداحافظی میکردیم که انها به سمت اصفهان  بروند و ما هم به سمت تهران. بعد از کلی سفارش که زودتر بهشون سر بزنیم از همدیگر جدا شدیم و خیلی زود دوباره به سمت همان خانه ای که بین ما یک اسانسور شیشه ای قرار داشت حرکت کردیم. در بین راه تمام هوش و حواسم پیش مامان و اقاجونم بود. بعد از این همه مدت دخترشون رو به همراه دامادشون میدیدند. چقدر ارامش در چهره شان هویدا بود. اگر بعد از این کارها درست پیش نمیرفت باید چه کار میکردم. نمیدانم چقدر در خودم گم شده که چشم هایم سنگین شد و به خواب عمیقی ررفتم. اردوان هم که نمیخواست مزاحم بشود قبل از خودم زنگ خواب را برایم زد. حتی موسیقی را هم قطع کرد تا راحت بخوابم.به همین خاطر نزدیکی های تهران چشم هایم را باز کردم که اردوان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: _یه خورده بخواب، همچین خوابیدی نمیگی من هم خوابم بگیره چی! خمیازه ای کشیدم و گفتم: _خستگیم در رفت. این چند روزه مثل چند سال برایم گذشت. اردوان که با اخم نگاهم میکرد گفت: _یعنی اینقدر سخت گذشته؟! _سخت نه ولی خیلی عجیب غریب بود . با همه این حرف ها از این که اقا جونم اینها اون قدر شاد بودند خیلی خوشحالم. دفعه پیش هر وقت میرفتم یک طوری نگاهم میکردند که یعنی چرا شوهرت نمیاد. من هم دیگه این اخری ترجیح دادم نرم. مثلا تعطیلات عید دروغکی گفتم داریم میریم مسافرت نمیتونیم بیایم. اردوان که صدای موسیقی را کمی بلندتر میکرد گفت: _حالا هر موقع اراده کنی با هم میریم. سه سوته میرسونمت. باز رفته بودم تو هپروت داشتم به این فکر میکردم که چطور موضوع خودم را بازگو کنم. که اردوان گفت: _گلاره چقدر سخت میگیری به چی اینقدر فکر میکنی؟! من که از اشتباه لفظی اردوان کمی خلفم تنگ شده بود گفتم: _گلاره خانوم الان خدمت دوست های محترمتون هستند. اردوان که از اشتباهش ناراحت بود کی سرشو خاروند و گفت: _حالا ببخشید خوبه به تو اشتباهی گفتم. فکر کن اگر به اون اشتباهی بگم طلایه. البته اینقدر که این چند وقته صدات کردم بعید هم نیست پیش بیاد چیکار کنم؟ اخمی بهش کردم و گفتم: _مثل اینکه حالا حالاها قصد ادامه رابطه رو داری که اینطوری میگیو مگخ نگفتی برسیم تهران همه چیز رو باهاش تموم میکنی؟ _من از خدامه زودتر باهاش بهم بزنم ولی نیاز به سیاست و زمان دارهف تو گلاره رو نمیشناسی. بخوام اب پاکی رو روی دستش بریزم مشکل ساز میشه. با ناراحتی گفتم: _خوبه بذار برسیم تهران بعد حرف های جدید بزن. مثل لینکه همچین خیال جدایی نداری،همه حرفهات..... بقیه حرفم را دوست نداشتم بگویم. سکوت کردم. اردوان با کمی ناراحتی گفت: _من گفتم همه چیز رو درست میکنم پس میکنم. دیگه تو به این کارهاش دخالت نکن. من که بهم برخورده بود با اخم گفتم: _برام مهم نیست هرکاری دوست داشتی بکن. همانطور که من فعلا دارم میکنم! اردوان با غضب نگاهم کرد و گفت: _تو حرف های بهتری نداری تا شروع  میکنی سریع حرف گلاره رو به میون میاری!؟ دیگر از عصبانیت داشتم میمردم گفتم: _ببخشید من حرف گلاره رو نزدم خود جنابعالی بودید که به یاد گلاره خانوم به جای طلایه گفتید گلاره. رویم را برگرداندم. اردوان نفس بلندی کشید و گفت: _یعنی هنوز اونقدر بزرگ نشدی که بفهمی همین اشتباهاتی پیش میاد. با حرص گفتم: _نه هنوز بچم ببخشید که تشخیصم ضعیفه نمیفهمم شما حق داری منو با اسم گلاره صدا بزمی. اردوان که شاکی شده بود گفت: _طلایه خواهش میکنم دیگه تمومش کن. از شدت ناراحتی فقط دندانهایم را به هم میساییدم و با لج گفتم: _چشم کوروش خان! با خشم نگاهی کرد و گفت: دفع اخرت باشه این مسخره بازی ها رو در میاری،اصلا دفعه اخرت باشه اسم کوروش رو اون هم به عمد برای تلافی می یاری طلایه واقعا خجالت داره. من فقط یک اشتباه کردم اون هم لفظی. با خشم بیشتری گفتم: عجب ولی تو راحت باش اصلا اگه خیلی دوست داری از این به بعد به جای طلایه گلاره صدام کن هم خاطره قشنگی برات شکل میگیره هم اینکه نبودنش کمتر ازارت میده.



سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات