رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

ازدواج اجباری................18

تاريخ : پنجشنبه 1391/12/03 | 12:21 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
بعد چند وقتيكه تو بيمارستان بودم مرخم كردن يه هفه بعد كيانا اينا تصميم گرفتن برگردن امريكا تو اين چند وقت خيلي بهشون عادت كرده بودم ازشون قول گرفم واسه زايمانم بيان اونام گفن سعي خودشونو ميكنن
تو فرودگاه كيانا بغلم كردو و تو گوشم كن
-بهار خواهش ميكنم ازن نذار كامران اذيت بشه اونم داره زجر ميكشه حواشو داشته باش
مراقب اين جيگر عمه هم باش
-خيالت راحت
بعد خداحافظي با بقيم اونا رفتن برگشتم به كامران نگاه كردم كه ديدم با ناراحتي داره به سمتي كه رفتن نگاه ميكنه
اروم رفتم طرفش و دستش و تو دستم گرفتم
ازون حالت بيرون اومد و بهم نگاه كرد بهش لبخندي زدم انم جوابمو دادو دستمو محكمتر فشار داد و راه افتاديم طرف ماشين
كامران دستمو ول نميكرد خودمم علاقه نداشتم دستمو از دستش در بيارم
در جلورو واسم باز كرد و منتظر موند سوار شم
بعد يه ماه اولين باري بود كه بهش رو ميدادم اونم سركيف شده بود
الان تو ماه 4 بارداري بودم
كامران دستمو گرفت و زير دست خودش رو دنده گذاشت و با انگشتام بازي ميكرد ولي هنوزم ميتونستم بفهمم ناراحته از رفتن عزيزاش
واسه اينكه ازون حالت درش بيارم بالحن شادي بهش گفتم
-كامران؟
-جونم؟
-مياي بريم سونو؟
-الان؟
خنديدم و گفتم
-الان كه نميشه ما نوبت نگرفتيم فردا بريم
-باشه زن بزن وقت بگير
با يه لحن باحالي گفتم
-واااااي،به نظرتو بچه دختره يا پسر؟
كامران كه با ديدن روحيه من شاد شده ولخندي زدو گفت
-هرچي باشه فقط سالم باشه
سرمو تكون دادم و گفتم
-خوب اون كه اره ولي اخه واسه تو فرق نداره بچت پسر باشه يا دختر/؟
برگشت طرفم و گفت
-من دوست دارم بچم يه دختر خوشگل و ماماني مثل مامانش باشه
لبخندي بهش زدم و گفتم
-ولي من دوست دارم بچم پسر باشه اسمش دوست دارم بذار ارش
با تعجب گفت
-ارش؟
-اوهوم چرا تعجب كردي؟
-اخه نه به اسم من ربط داره نه به اسم تو چي شده اسم ارش و دوست داري؟
-ميدوني از بچگي دوست داشتم هروقت بچه دار شدم اسم بچمو بذارم ارش
سرشو تكون داد وگفت
-ولي من دوست دارم اگه دختر بود اسمشو بذارم كامليا
-اسم قشنگيه
كامل برگشتم طرفش و گفتم
-پس اگه پسر شد ميذاريمش ارش و اگه دختر شد ميذاريمش كامليا
-اوهوم فكر خوبيه حالا فردا مشخص ميشه
لبخندي زدم و سرمو به سمت خيابون برگردوندم و به بيرون خيره شدم

بهار؟
-هوم؟
-منو ميبخشي؟به خدا رفتار اون روزم دست خودم نيست،ديوونه ميشم وقتي بفهمم يكي به چيزي كه گفتم عمل نكنه
بعد مثل بچه هاي مظلوم گفت
-هوم،ميبخشيم؟
با خودم فكر كردم اره ميبخشمت تقصير منم بود
واسه همي با لبخند برگشتم طرفش و با لحن بچه گونه اي گفتم
-به شرطي ميبخشمت كه ديگه من و نزنيم
خنده اي كردو دستمو بوسيد و گفت
-دستم بشكنه اگه دوباره روت بلند بشه
كامران سريع برگشت طرفم و گفت
-زود باش كمربندت و ببند
تا خواستم ببندم كار از كار گذشت و پليس بهمون ايست داد
كامران غرغري كرو ماشن و كنار خيابون پارك كرد
مامور اومد به شيشه زد شيشه رو داد پايين
-سلام جناب
-سلام گواهينامه مدارك ماشين لطفا
كامران سرشو تكو دادو رو به من گفت
-مدارك و از تو داشبورت بده
سرمو تكون دادم مدارك و در اوردم و دادم دستش
-بيا
-بفرمايين قربان
بعد اينكه 30 تومن جريممون كرد گذاشت بريم
خونه كه رسيديم با زحمت رفتم بالا راه رفتن واسم سخت شد بود
اروم اروم از پله ها بالا رفتم و رفتم تو اتاقم داشتم بلوزمو در مياوردم كه در يهو باز شد
جيغي كشيدم و لباسم و سريع جلوي خودم گرفتم و رو به كاران گفتم
-برووووو بيرون
ولي اون اصلا حواسش بهم نبود اروم اومد جلو لباسو از دستم گرفت و با لذت به سينه هام زل زد
دسمو جلوي سينه هام گذاشتم
سرشو اورد جلوي صورتمو بهام و نرم بوسيد
منم با اين كه شوكه شده بودم ازين كارش به خدم اومدم و همراهيش كردم دستش رو كمرم بالا و پايين ميرفت دستمو تو موهاش فرو برده بودم و همراهيش ميكردم
لباشو از لبام جدا كردو با چشاي خمارش بهم خيره شد بعد با نرمي روي تخت حلم داد و خودشم روم خيمه دو مشغول بوسيدن لبام شدم
كم كم داشتم نفس كم مياوردم به زور خودمو ازش جدا كردم و نفس عميقي كشيدم
كامران خواست دوباره بياد طرفم كه انگشتمو گذاشتم رو لبشو با ارومي گفتم
-بسه كامران نفسم گرفت
چند ثانيه بهم خيره شدو سريع از روم بلند شد
دستمو گرفت و كمك كرد از رو تخت بلند شم
يه سرافون شيك قهوه اي رنگ از تو كمدم در اورد و گرفت طرفم
بلنديش تا روي زانوم بود ولي خويش اين بود كه گشاد بود و توش راحت بودم
كامران رفت اتاق خودش تا لباساش و عوض كنه
منم گيرمو در اوردم و موهام و شونه كردم
امروز به اندازه كافي هيجان زده شده بودم
جلوي اينه رفتم و رژم و كه دور لبم پخش شده بد تميز كردم و يه رژ قرمز به لبام زدم
اي رنگ خيلي بهم ميومد
تويه تصميم اني تصميم گرفتم لباسم و با يه سرافون قرمز رنگ كه دوتا بند داشت و يه وجب پايين تر از باسنم بود بپوشم لباسش خيلي باز بود طوري كه تا وسطاي سينم معلوم بود
دلم براي كامران سوخت اگه من و اينجوري ميديد بيشتر زجر ميكشيد
خواستم لباسو درارم كه باز دوباره كامران اومد داخل
با ديدنم تو اون لباس با لذت به پاهام و سينه هام كه قشنگ معلوم بود خيره شد ولي سريع به خودش اومد و گفت
-سريع لباستو عوض كن اگه ميخواي كار دستت ندم
بعدم سريع از اتاق بيرون رفت
منم سريع لباسم و عوض كردم و رفتم بيرون

كامران روي كاناپه لم داده بود داشت با تلفن حرف ميزد
رفتم جلوشو با اشاره پرسيدم ناهار چي ميخوره
-يه دقيقه گوشي شهاب جان
-چي ميگي؟
-ميگم ناهار چي ميخوري؟
-فرقي نميكنه هرچي درست كني ميخورم
بعدم لبخندي زد و مشغول حرف زدن با تلفنش شد
با حالت متفكر رفتم تو اشپزخونه خوب حالا چي درست كنم؟
تصميم گرفتم مرغ سرخ كنم با سيب زميني
واسه همين شروع كردم
كارم كه تموم شد كامران و صدا زدم
-كامران بيا ناهار امادست
-باشه
بعد چند دقيقه اومد و نشست پشت ميز ولي فكرش حسابي پرت بود و داشت با غذاش بازي ميكرد
اروم پرسيدم
-كامران طوري شده؟
-نه نه
-خوب پس چرا نميخري
-دارم ميخورم ديگه
با لحن مشكوكي گفتم
-اها
تلفنش زنگ خود با سرعت دوييد طرف تلفنشو جوابش و داد
با تعجب داشتم به كاراش نگاه ميكردم
با صداي دادش از اشپزخونه اومدم بيرون و با ترس نگاش كردم
وقتي ديد ترسيدم گفت
-بهار برو تو حياط
سرمو به نشونه نه تكون دادم
سرم داد كشيد و گفت
-ميگم برو تو حياط
با بغض نگاش كردم و سرمو انداختم پايين و رفتم بالا حتي نذاشت ناهارمو كوفت كنم
لحظه ي اخر ديدمش كه با كلافگي دستشو كرد لاي موهاش
اروم اروم اومدم بالا اشكامم اروم اروم روي صورتم ميريخت
خودمو رو تختم انداختم و گريه كردم
اينروزا اصلا تحمل داد و فرياداي كامران و نداشتم اگه يه ذره باهام بد حرف ميزد ميخورد تو ذوقم و اشكم در ميومد گريم بند اومده بود ولي چشام سرخ سرخ شده بود
كامران اود تو اتاق وكنارم ري تخت نشست
برگشتم طرف ديوار
كامرن همونطور نشسه روم خم شد و با لحن ارومي گفت
-بهار خانوم برگرد ببينمت
دستشو كنار دم و گفتم
-ولم كن
-اه اه صداشو نگاه كن،برگرد ببينم باز دوباره تو گريه كردي؟
حرفي نزدم و سعي داشتم بدون اين كه برگردم دستشو از رو بازوم جدا كنم
اومد كنارم رو تخت دراز كشيد و من از پشت به خودش چسبوند يه دستشو زير سرم گذاشت با يه دستشم بغلم كرد
سرشو تو موهام كرد و گفت
-خانوم خانوما ببخشيد سرت داد زدم به خدا اعصابم خيلي خراب بود
با بغض گفتم
-اعصابت خرابه بايد سرمن خالي كني؟
برم گردوند الان صورتامون روبه روي هم بود تو چشاش نگاه كردم و سريع سرمو انداختم پايين
-من معذرت خواهي كردم ديگه بهار خيلي داغونم خيلي
بعدم سرشو گذاشت رو سينم
دستمو لاي موهاش فرو كردم و گفتم
-چيزي شده؟
-اوهوم
-ميخواي بهم بگي چي شده؟
سرشو بلند كرد و بهم نگاه كرد
-مگه من زنت نيستم؟خوب بهم بگو شايد بتونم كمك كنم
-نه اگه بفهمي بيشتر اذيت ميشي
با استرس بهش نگاه كردمو گفتم
-كامران كسي طوريش شده؟اره؟
فقط نگام كرد
داد زدم
-بگو ديگه لعنتي داري سكتم ميدي
-نه نه كسي طوريش نشده
-پس چي شده
-ببين بهار قول ميدي تا اخرش سوال نكني؟
سرمو تكون دادم
-راستش چند وقتيه تلفناي مشكوكي بهم ميشه،همش تهديدم ميكنن
با رس گفتم
اخه چرا؟
نگام كردو گفت
-قرار شد وسطش سوال نپرسي
-نميدونم اخه من يه قرار داد بستم ميلياري با يه كشور عربي،حالا دارم تهديدم ميكنن كه بايد اين قرار دادو كنسلش كنم
-كيا؟
-نميدوم به خد نميدونم،من واسه خودم نميترسم اونا تهديد كردن بايي سرتو ميارن
با ترس بهش خيره شدم و اروم خزيدم تو بغلش گفتم
-كامران من ميترسم اگه بلايي سرم بيارن
-نترس عزيزم تا وقتي من زندم هيچكس حق نداره بلايي سرت بياره
-كامران؟
-جون كامران،نترس خانومي ميخوام واست محافظ بذارم
-نه من محافظ نميخوام
-لج نكن بهار نميشه اينطوري كه
-خوب منم هروقت رفتي شركت باهات ميام،اينجوري همش كنارتم ديگه
بهم نگاه كردو گفت
-اينم حرفيه ولي اخه تورو با اين وضعت كجا ببرم مگخ نشنيدي دكتر گفت بايد استراحت مطلق باشي
-خوب من اگه تو خونه بمونم كه همش استرس و اضطراب خودم و تورو دارم اونجوري كنار هميم
بعدم با التماس گفتم
-باشه؟
يكم ناهم كردو گفت
-قبول ولي به شرط اينكه واست محافظ بگيرم
از ناچاري قبول كردم
-باشه
-حالا بگير بخواب
-خودمو تو اغوشش قايم كردمو سعي كردم بخوابم ولي خوابم نبرد شرع كردم به بازي كردن بايقه ي تيشرتش
-نكن بهار بگير بخواب
با صداش بهش نگاه كردمو چيزي نگفتم




سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران