رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان من و بارون (2)

تاريخ : جمعه 1391/11/27 | 12:18 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
بعد از قطع کردن مکالمه با نگین آندی وارد اتاقم شد. آندی:خسته نباشی.چقدر میخوابی .نترکی یه وقت. -چشم نداری ببینی .!!!!!من 2 ساعت خوابیدما .حسود. -خانوم حالا که بیدار شدی .افتخار میدین تدریس شیرین زبان رو ادامه بدین.؟ -بله بانو بشین. در حال درس دادن به آندی یاد امیر علی افتادم.درس دادنم تموم شده بود.آندی داشت از اتاق میرفت بیرون. -آندی یه لحظه بشین کارت دارم. -بفرما. -آندی یادته قول دادی برام توضیح بدی چرا امیرعلی اخلاقش عوض شده!!!!حالا وقت مناسبیه. -باشه.باران من برادرمو ازتو خیلی بهتر میشناسم.حتما یادته برای تولد 13 سالگیت رفتیم ویلای شمال.حتما اینم یادته که توی همسایه گیه ویلای ما خانواده ای زندگی میکردن که یه پسر به اسم شروین داشتن. -خب اره .اینا چه بطی............. -حرف نزن. خوب گوش کن.توی اون 2هفته ایکه توی شمال بودیم تو با شروین خیلی گرم گرفته بودی .میدیدم که امیرعلی تنها و گوشه گیر شده بود.بعضی وقتا مینشست شمارو ازدور نگاه میکرد.فقط من میدونستم تو و امیرعلی همدیگرو دوستدارید.خودم شاهد بودم امیرعلی وقتی 16 سال داشت با چه ذوقی اون گردنبند صدف رو برات درست کرد وانداخت گردنت همون موقع بود که بهت گفت دوستداره توهم با خجالت به عشقت اعتراف کردی.اون روزی که تولدت رو جشن گرفتیم یادته تو شرو ین رو برای جشن دعوت کردی کادوی شروین یه کتاب شعر عاشقانه بود . شروین یک سال از امیر علی بزرگتر بود من اون لحظه عشقو توی چشمای شروین حس کردم که چجور به تونگاه میکرد. روز بعد از جشن رو یادته کنار دریا من,تو,شروین,ارشیا,بردیا وامیرعلی نشسته بودیم.تو وشروین کتاب شعرو باز کردینو بلند بلند یه شعر عاشقونه شروین برات خوند.وای من اون لحظه رو فراموش نمیتونم بکنم.یه لحظه نگام افتاد به امیرعلی قرمز شده بود خون خونشو میخورد دیگه طاقت نیاوود.اومد کتاب شعر لعنتی رو ازت گرفتو با حرص پارش کردو انداخت توی دریا .تو هم عصبانی شدی وسر امیرعلی داد زدی:(چرا این کارو کردی ؟من اون کتابو دوستداشتم .یادگاری بود.امیرعلی بلند تر داد زد:هنوز مفهوم دوست داشتنو نمیفهمی.پس کلمه ی دوست داشتنو به زبون نیار.باران تو هنوز بچه ای احساساتتم بچه گونه اس.)تو هم اون گردنبندیکه امیر علی با عشق درست کرده بودو ازگردنت بازکردی و انداختی جلوی پای امیرعلی.دیگه منم از این کارت شوکه شده بودم چه برسه به امیر علی .تو اون گردنبندو از خودت هیچوت دورنمیکردی.اونموقع حرفی زدی که باعث شد جدایی طولانی مدت بینتون بیوفته . گفتی:(برو گمشو که دیگه نمیخوام اون ریختتو ببینم) امیرعلی هم رفت که دیگه ریختشو نبینیL مثل یه فیلم همه ی اون چیزیکه آندی تعریف کردجلوی چشمام بودL -من بچه بودم ولی احساسم به امیرعلی بچه گونه نبود.ظهر همون روز که امیر علی رفته بود دلم براش تنگ شد.دلم میخواست ازش معذرت خواهی کنم.ولی هردفعه نمیدیدمش.من امیرعلی رو دوست داشتم و دارم ولی اون منو دیگه دوست نداره. گریه میکردم وباهاش حرف میزدمL آندی:باشه باشه حالا که دیگه گذشته.دیگه بهش فکر نکن .ولی من مطمئنم هنوز دوست داره. -آندیا خواهش میکنم کمکم کن میخوام گذشته رو جبران کنم.اول باید بهم ثابت بشه مثل قدیم دوستم داره یا نه. -باشه کمکت میکنم.امیرعلی الان تو رو دوست داره ولی میترسه باز اعتراف کنه.ترسش 2 دلیل داره.یک:میترسه چون یکبار جلوی همه غرورشو لگد مالی کردی.ومیترسه هنوز نبخشیده باشیش بخاطر همون کتاب.وازت ناراحته که اون حرفو بهش زدی.بخاط همین نمیتونه ازت معذرت خواهی کنه.دو:میترسه چون فکر میکنه عشقی که براش اعتراف کردی توی سن 10 سالگیت یه حس بچه گانه بوده الان تو اونو دوستندای وکار احمقانه میدونه که بهت اعتراف کنه. -تو این چیزاو ازکجا میدونی؟ خندیدو گفت:اول اینکه من برادرمو خوب میشناسم.خیر سرم میخوام دکتر روانشناس بشم.در ضمن منتوی این 5 سا ل همیشه کنار داداشیم بودمو حال وروزشو دیدم. -بله بله.حالا کمکم کن باید چیکاکنم؟ -اول از همه باید صبر داشته باشی.نباید تو اول اعتراف کنی.باید بذاری اون اول بیاد جلو .در صورتی که تو مثل آهن ربا میکشیش جلو. -آخه چجوری؟ -باید مثل قدیم باهاش رفتاکنی. به خلوتش نفوذ کنی باید باهاش صمیمی بشی. مثل قدیم پروو باشی.باهاش بیشتر تنها باشی. باید کاری کنی که مثل قدیم به دیدنت معتاد بشه. -آخه این کارایی که میگیرو چجوری انجام بدم.؟ -مثل قدیم. -نمیتونم مثل قدیم باهاش رفتار کنم.چون اون نمیخواد .هردفعه خواستم این کارو کنم نشده. -به موقش خودم بهت کمک میکنم. -من باید داخل اتاق امیر علی رو بگردم. -هیچ موجود زنده ای جرعت رفتن طرف اتاق امیرعلی رو نداره تاحالا هم کسی رو راه نداده به اتاقش.حالا برای چی؟ -میخوام ببینم دوستم داره یانه. -آخه خنگ خدا کی با دیدن اتاق طرف مقابلش فهمیده دوستش داره یا نه.!!!!!!! -اگه اثری از دوران بچگیمون بود مشخص میشه. -حالا ببینم چیکار میتونم برات بکنم. دو هفته از اون روزی که همه چیز رو آندی برام روشن کرده بود میگذشت.ولی من خیلی کمتر از گذشته امیرعلی رو میدیدم.فقط سر میز شام میدیدمش . -آندی دارم دیوونه میشم .چیکا کنم؟ -تو که دیوونه بودی.برو خودتو به امین آباد معرفی کن. -میزنم لهت میکنما. -اوه اوه مثل اینکه حالت خیلی خرابه زنجیری. -تو کلاس زبانم میخوای دیگه!!!.مگه قرار نبود کمکم کنی!!!!! -شوخی حالیت نمیشه.خب اره.حالا چی شده؟ -حال منو ببین بعد شوخی کن.من الان چند روزه امیر علی و فقط سر میز شام میبینم.مگه نگفتی باید بیشتر همدیو ببینیم.به جای اینکه اون معتاد دیدنم بشه فعلا من خمارم. -خب تو چرا روزا نمیری مطب.؟ -خنگول برم بگم چی؟ -دهنتو باز کن ببینم. دهنمو باز کردم بعد از معاینه گفت:منکه چیزی حالیم نمیشه.همشون سفیدوسالمن.برو یه عکس از دندونات بندا ز شاید از داخل خراب باشن. -بعد چیکار کنم.؟ -بعدش برو پیش امیر علی. -اگه سالم بودن چی!!!میگه الکی رفتی از دندونات عکس گفتی که چی بشه؟ -بگو درد داشتم. -باشه .کی بریم . -بریم؟نه خودت برو. -کجا هست رادیولوژی؟ -توی همون ساختمونیکه مطب امیر علی هست.آدسشو مینویسم.فردا صبح زود با آژانس برو. -وقت نباید بگیریم. -آهان چرا.من خودم برات زنگ میزنم وقت میگیرم. -خیلی ممنون. -نوش جونت. -زهر مار.توفردا چیکاداری نمیتونی منو ببری؟ -کلاس دارم فردا. -آهان.فکر کردم قرار داری. -بانمک.کی صبح کله سحر قرار میذاره!!!! -ازتو هیچ چیزی بعید نیست. همه ی این حرفا یی که به آندی میگفتم همش شوخی بود خودشم میدونست باهاش شوخی میکنم.خو ب میشناختم آندی رو اصلا اهل دوستی با پسر نبود. صبح ساعت 7 بیدار شدمو یه آژانس گرفتم .آدرس مطب امیر علی رو به راننده دادمو راه افتاد .بعد از 45 دقیقه به ساختمون رسیدم.طبقه دوم مطب امیرعلی بود.طبقه ی سوم رادیولوژی بود. عکس دندونامو انداختم پرسیم:کی آماده میشه؟ منشی :یک ربع .بیست دقیقه دیگه. رفتم طبقه ی دوم. اول مردد بودم.ولی رفتم داخل مطب.به منشی گفتم:من یه وقت میخواستم.عکس دندونامو میخوام به آقای دکتر نشون بدم. نمیخواستم بدونه نوبت برم داخل اتاق.بخاط همین نوبت خواستم بگیم. منشی:وقت امروز پره.اگه منتظر بمونید مابین مریض میفستمتون داخل اتاق دکتر. -حالا اگه دندونام پر کردن خواست.چه موقع بهم وقت میدین.؟ -میوفته برای 2هفته ی دیگه.اگه کارتون ارژانسی نباشه.اسمتونو بگید بنویسم. -باران پارسیانمنشی بهم نگاه کردو گفت:آشنای آقای دکتر هستید. -بله پسر عموم هستن. -چرا از اول نگفتید!!!!بذارید به آقای دکتر خبر بدم. -نه . هنوز عکس دندونام حاضر نشده.میرم طبقه بالا وقتی آماده شد میام. همیشه از محیط دندونپزشکی میترسیدم.برای همین هیچوقت مسواک و نخ دندون رو فراموش نمیکردم .ازبچگی از دندون پزشکی میترسیدم حالا باپای خودم اومدم.وای خدای من عجب غلطی کردم.امیر علی کیلویی چنده.وقتی یاد امیرعلی افتادم ارومتر شدم.عکس اماده شد. گرفتمو رفتم طبقه ی دوم. استرس داشتم.منشی تا منودید گفت:به آقای دکتر گفتم شما اومدید. بفرمایید داخل اتاق. وارد اتاق شدم.امیر علی ماکسی جلوی دهن و بینیش زده بود.باپسرکی که روی یونیت دراز کشیده بود صحبت میکردتا منو دید ماکسو از روی صورتش کشید پایینو گفت:سلام چی شده؟ -علیک سلام. مگه باید چیز خاصی شده باشه.!!!!! خندیدو گفت :آخه تو باپای خودت نمیرفتی دندونپزشکی .اینش عجیبه.نکنه ترست ریخته!!؟ -من ازهمون اولم از دندونپزشکی نمی ترسیدم.از محیطش متنفر بودم. شروع کرد با پسرک صحبت کردن. امیر علی:خب عمو جون این پنبه و گاز بگیر.دیدی درد نداشت.حالا بلند شو برو پیش مادرت. مثل یه مرد بگو اصلا گریه نکردی. خندم گرفته بود.وقتی پسرک از اتاق رفت بیرون. خندیدمو گفتم :عمو هم شدی؟ خندیدوگفت:باید بابچه ها بازبون خودشون صحبت کرد.حالا بیا اینجا ببینم عمو جون. ته دلم کله قند آب میکردن.رفتم جلو و عکسو دادم دستش. -چند روزه دندونم درد میکنه. همونجورکه به عکس نگاه میکرد گفت:کدوم دندونت؟ یه لحظه فکر کردمو گفتم:فک بالا سمت راست. خندیدو گفت:این عکس که چیز دیگه ای میگه. -یعنی چی ؟ -یکی از دندونای فک پایین سمت چپ ودوتا از دندونای فک بالا سمت چپ خرابه.پر کردن لازم داره. یا خدا.ترس برم داشت. -خب حالا که نمیخوای پر کنی؟ -چرا.یکیشونو الان پر میکنم.اونیکه پایینه. -نه. یعنی من آمادگیشو ندارم. با خنده ی گوشه لبش گفت:چرا رنگت پریده.؟ چیه میترسی؟ -نه نه نه. -پس بخواب روی یونیت. من هم از آمپور میترسم هماز دندون پر کردن.دراز کشیدم.ا یه آمپور اومد طرفم. -یا خدا. دستشو گرفتمو گفتم:میشه رای من اسپری بزنی ؟ -نه نمیشه. -پس ترو خدا آروم بزن.لثه ی پایین دردش بیشتره. داشت اشکم در میومد. امیر علی:موقع زدن آمپور دست منو نگیر.بیشتر دردت میگیره. نگاهی به چشمام انداختو گفت:نگامم نکن. چشمامو بستم.آمپورو فرو کرد توی لثم دردم گرفت اشکم سرخورد روی گونم. امیرعلی:دیدی گفتم میترسی. -من نمیترسم دردم گرفت. -دهنتو بازکن. -یعی چی؟هنوز بی حس نشده.تومیخوای کارتو شروع کنی؟ -نترس اون الان اثرشو گذاشته. دوباره دهنمو باز کردم.توی دلم هرچی فوحش بلد بودم نثار آندی کردم.موقع تراشیدن دندونم امیر علی یه عینک شیشه ای به چشماش زد ماکسم زد جلوی دهن و بینیش.واقعا چشما ش دیدنی بود.فقط به چشماش نگاه میکردم.برگشت نگاهم کردو گفت :چشماتو ببند . به حرفش گوش ندادم .هنوز داشتم به چشماش نگاه میکردم.نمیدونم چیشد که به دستیارش گفت:اون دستمالو بذار گوشه ی لبش.لبش پاره شد . لبم بی حس شده بود بخاطر همین درد پارگیه لبم رو حس نمیکردم.خیلی کم زخم شده بود ولی دستمال کاغذی غرق خون بود.یه دستمال کاغذی دیگه روی لبم گذاشت.بعداز چند دقیقه.گفت:بلند شو کارت تموم شد.م معذرت میخوام لبت پاره شد.تقصیر خودت بود. دهنمو شستمو گفتم:خیلی ممنون.ولی نمیفهمم من چیکار کردم که میگی تقصیر من بود. نمیتونستم درست وحسابی صحبت کنم.هنوز دهنم سر بود. اخم کردو گفت:میخواستی خیره خیره بهم نگاه نکنی. خدافظی کردمو میخواستم از اتاق برم بیرون که گفت:اگه کاری نداری صر کن اهم بریم خونه. داشتم بال در میاوردم.پرو پرو رفتم پشت میزش نشستم. امیرعلی.:تا چند وقت اگه آب یخ بخوری برسه به دندونت درد میگیره.پس مواظ باش .برای اون 2تا دندونتم یکیشو فردا درست میکنم .اونیکی هم پسفردا.چطوره؟ -نه نه.ذار رای هفته ی دیگه .هفته ای یکی. خندیدو گفت: باشه. امیر علی همش از توی کشو های میزش وسایلی لازمش میشد مثل کاغذ خودکار و.... منم از جام تکون نمیخوردم. امیرعلی:این روی تو به کی رفته من نمیدونم.!!!! -به پسر عموم. -منظورت ارشیاست دیگه!!!!!!اونم مثل تو پرووووووومیمونه. -نه .منظورم تویی. -آخه من کجا پروو هستم.؟ -میزنی لب مردمو پاره میکنی .تازه میندازی تقصیر خودشون. -میخواستی خیره بازی در نیاری.در ضمن من ازت معذرت خواهی کردم. -منم بخشیدمت.من اصلا به تو نگاه نمیکردم.من به تصویر خودم توی عینکت نگاه میکردم.ولی نمیفهمم اگه به توهم نگاه میکردم چرا باید اینجوری بشه!!!!! -منم نمیتونم بفهمم دندونی که خیلی کم خرابه چجوری میتونه تورو انقدر اذیت بکنه که خودت بدون هیچ اجباری بیای دندون پزشکی.یا ترست ریخته یا خیلی ناز نازی ولوس هستی. -نخیر آقای دکتر.درد میکرد ولی من برای پیشگیری اومدم پیش شما.اگه ناراحتی بقیه دندونامو میرم پیش دکتر دیگه ای که حداقل لبمو پاره نکنه. -خب حالا تو هم همش این لبتو بکوب توی سر ما.بگم ببخشید خوبه!!!! بعد از 2ساعت نشستن بهم گفت:بلند شو بریم. بعد از 5 سال اولین باری بود که رانندگی امیر علی رومیدیدم.اولین باری بود که دوتایی تو یه ماشین تنها شده بودیم. -چند روزی میشد که برای ناهار نمیومدی خونه. -اره سرم شلوغ بود .ازبیرون غذامیگرفتم. -آهان .یعنی امروز غذای خونه میخوری دیگه.!!!! -اره.توناراحتی از این موضوع.؟ -نه.برای چی؟ -آخه اخمات تو همه. -مدلشه. در واقع داشتم از ناراحتی منفجر میشدم.نمیتونست منو برای ناهار ببره یه رستوران تا باهم غذابخوریم!!!!!!!!!!! اه اه اه.من یه ذره هم شانس ندارم.نهاینکه شکمو باشم نه.ولی دوست داشتم با امیرعلی بیشتر تنها باشیم. امیر علی:رسیدیم.باران خوابی؟ -هان.؟ چی؟نمیبینی چشمام بازه؟ -ولی الان چند دقیقه میشه دارم صدا ت میکنم. -اثر بی حسی به مخمم رسیده. پیاده شدم.امیرعلی رفت ماشینو بذاره داخل پارکینگ.وارد ساختمون شدم.آندی اومد طرفم گفت:کی دلش اومده لب به این خوشگلی رو گاز گرفته؟ -بی تریت چرا بلن صحبت میکنی؟این چه حرفیه یکی میشنوه. -اونیکه باید نشنوه شنیدو سرخ شدو رفت. به پشت سرم نگاه کردم.امیرعلی داشت از پله ها میرفت بالا . -داشت دندونمو درست میکرد دستش لرزید یکخورده لبم زخمی شد. -آهان.اونوقت چرا دستشون لرزید.؟ -اه تو هم که.هیچی گفت چشماتو ببند من به حرفش گوش ندادم.اخه من داشتم به چشماش نگاه میکردم. چون لبم بی حس بود نمیدونم یکدفعه چی شد. -من بهت میگم دوستداره تومیگی باید بهم ثابت بشه هنوز بهت ثابت نشده. -نه.این چه ربطی به دوستداشتن داره. -آهان پس اتاقش خیلی ربط داره!!!!!! -اره داره. ماه مهرو پشت سر گذاشتم.یک شب سر میز شام امیر علی گفت:چرا نیومدی دندونتو پر کنم؟مگه پیشگیری برات مهم نبود!!!!!! -اممممممم.یادم رفته بود.راستش دیگه دد ندارم. در واقع میترسیدم برم پیشش. -فردا بیا درستش کنم.اون یکی هم میذارم برای هفته ی دیگه. -اگه اسپری بزنی میام. -باشه اول اسپری میزنم بعد آمپور. -یعنی نمیشه آمپور نزنی؟ -نه نمیشه.اسپری خیلی تاثیر نداره. فردای اون شب حاضر شدم برم مطب امیر علی .یه تیپ آبی زدمو یه آرایش ملیح کردم.با آژانس به مطب رفتم.به منشی گفتم:سلام امروز سر آقای دکتر خلوته؟ -سلام خانوم پارسیان .بله.بفرمایید . تعجب کردم منشی چه حا فظه ای داره بعد از 10روز هنوز قیافه من یادشه.در اتاق رو باز کردم میخواستم وارد بشم که یه خانم با روپوش سفید به تن رو به روی امیر علی نشسته بود.امیرعلی تامنو دید گفت:سلام باران.بیا تو چراجلوی در خشکت زده!!! رفتم داخل وگفتم:مثل اینکه مزاحم شدم. این خانومه کیه؟نکنه؟نه نه.زبونتو گازبگیر باران . امیرعلی:ایشون خانوم دکتر نگار افشار هستن.همین طبقه ی 4 مطب چشم پزشکی دارن.وایشون دختر عموی من باران خانوم. رفتم جلو و با نگار دست دادم.زن زیبایی به نظر میرسید.ولی احساس کردم از امیر علی بزرگتر باشه.شاید30 رو داشت. امیر علی:بخواب روی یونیت. بدون هیچ حرفی دراز کشیدم.اول اسپری زد بعد آمپور.اندفعه هیچی متوجه نشدم.اصلا به چشمای امیر علی نگاه نکردم چشمامو بستم.ولی همش ذهنم پیش امیر علی و نگار بود. از نگار خوشم نیومد.اصلا این چرا باید اینجا باشه؟.چرا باید با امیر علی اینقدر صمیمی باشه.؟ این مگه خودش مطب نداره ؟ بیمار نداره.؟.ناخودآگاه اشکام دراومد. امیر علی دست از کار کشید و گفت:درد داری؟اگه درد داری یه آمپور بی حسیه دیگه بزنم. -چشمامو باز کردمو چشمای نازشو دیدمشدت اشک ریختنم بیشتر شدو گفتم:نه درد ندارم. -پس چرا داری گریه میکنی؟ هیچ جوابی ندادم.چند بار اسپری بی حسی رو روی دندونم زد بعد دوباره شروع به کار شد.من خیلی بی خود حساس شده بودم. امیر علی :بلند شو دهنتو بشور .تموم شد. دهنمو شستمو گفتم:خیلی ممنون. خدافظ از اتاق اومدم بیرون.چرا امیر علی این همه دل سنگه خدایا.حالت تهوع داشتم.از آسانسور اومدم بیرون توی پیاده رو راه میرفتمو گریه میکردم.یکی از پشت سر صدام کرد:خانوم پارسیان. برگشتم دیدم منشی امیرعلیه.گفتم:چی شده؟ -کیفتونو جاگذاشته بودید. ازش گرفتمو به راه خودم ادامه دادم.یه آژانس گرفتمو یه راست رفتم خونه. حوصله هیچکس رو نداشتم.آندی اومد جلومو گفت:سلام. امروز چه خبر؟ -هیچ خبر. -یعنی هیچی هیچی!!!!! -اره ولم کن خوابم میاد. -درد نداری. -نه. -امیرعلی زنگ زد خونه گفت اگه درد داشتی یه قرص بدم بهت بخوری. منشی امیر علی دیده داری گریه میکنی. راه افتادم طرف اتاقم. -نه درد من از چیز دیگه ایه. -بیا ناهار بخور. -نمیخورم. رفتم توی اتاقمو دراز کشیدم. با ثمین داشتم از در دانشگاه میومدم بیرون که رامبد ودیدم به ماشینش تکیه داده بودوسیگار دود میکرداز ثمین خدافظی کردمو توی پیاده رو به راهم ادامه دادموتا جاییکه منو نبینه وسوار تاکسی بشم.اشتباه فکر میکردم اون چشمای تیز بینش منو دیده بود.سوار ماشینش شدو آروم پشت سرم راه افتاد.نزدیکم شدو گفت:بیاسوارشو باران کارت دارم. سرمو چرخوندم طرفشو باخشم بهش نگاه کردم دوباره برگشتمو به راهم ادامه دادم.از ماشین پیاده شدو اومد جلوی روم ایستاد.مجبور شدم بایستم.عصبانی بودم.تقریا دادزدم:تواز جون من چی میخوای؟دانشگاه منو ازکجا پیدا کردی ؟اسمم که میدونی!!!! -خواهش میکنم آروم تر. -دست از سرم بردار. چراحالیت نمیشه!!!!ازت خوشم نمیاد.من نامزد دارم. پوزخندی زدوگفت:باران خانوم من توی این مدت دست روی دست نذاشتم.مجرد هستی.در حال حاضرم خونه ی عموت زندگی میکنی .خو ب گوش کن تا حالا هرچی که خواستم همون لحظه برام فراهم شده.من تو رو میخوام مطمئن باش آخرشم مال خودم میشی. داشتم میترکیدم از حرص از عصانیت از تعجب.میخواستم خفش کنم. رفتم جلو حولش دادم عقب:برو گمشو حالم ازت به هم میخوره.هیچ غلطی نمیتونی بکنی. مچ دستمو گرفتو به چشمام خیره شد و گفت:اون شب چشمات آبی بود.بدونه لنزم خواستی هستی. -دستمو ول کن لعنتی. دستامو و لکرد و گفت:همین روزا منتظر باش میخوام بیام خواستگاریت. بعد سوار ماشینش شد و رفت. دادزدم:تو غلط می کنیییییییی. ولی صدامو نشنید. رفته بود. از اون روز یک هفته میگذشت.دلم برای امیر علی تنگ شده بود.به بهانه ی دندونم رفتم مطبش.وقتی کار دندونم تموم شد گفت:صبر میکنی باهم بریم یا کار داری؟ -باهم بریم. 45 دقیقه نشستم وبعد از معاینه ی یه مریض آماده شد تاباهم از مطب بریم بیرون. سوار ماشین شدیمو راه افتادیم.سکوت حکم فرما بود. Lاه حالم داشت به هم میخورد.پخش ماشینو روشن کردم. (بابک جهانبخش:سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم. عیبی نداره میدونم باعث این جداییم.) یکدفعه نمیدونم امیرعلی چش شد که پخشو خاموش کرد. L کمی باصدای بلند گفتم:اه چرا خاموشش کردی ؟داشتم گوش میکردم. -به درد تو نمیخورد. -از کی تاحالا برای من تعیین تکلیف میکنی؟به درد تو میخوره ولی به درد من نمیخوره.!!!!! -بس کن باران حوصله ی کل کل کردن با تو رو ندارم. -اره به ما که رسید حوصله نداری. دیگه رسیده بودیم.وارد خونه شدم سلام کردم. بعداز تعویض لباسم به سر میز رفتم.بعداز خوردن ناهار روی کاناپه نشستم.امیرعلی رو به روم نشسته بود داشت روزنامه میخوند.آندی هم کنارم نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد.زنعمو هم اومد روی مبل کناریه من نشست.باصدای خیلی آروم که فقط من متوجه ی حرفاش بشم گفت:امروز یه خانومه اومده بود اینجا باران جون. -خب .به من مربوط میشه؟ -آره عزیزم. -خب چیکار داشت؟ -از تو برای پسرش خواستگاری کرد.گفت که یه روزی رو برای خواستگاری رسمی مشخص کنیم.منم گفتم باید به خودتو خانوادت بگم. شماره تلفن خونه رو گرفت که شب زنگ بزنه .من هنوز به عموت نگفتم. یاد حرف رامبد افتادم:همین روزا میام خواستگاریت. -نه زنعمو بهشون خبر بدین که جواب من منفیه. زنعمو تعجب کردو گفت:تو مطمئنی؟!! -آره مطمئنم. -نمیخوای دربارش فکر کنی؟ -نه زنعمو.بهشون بگین که جوابمون منفیه وتغییر هم نمیکنه. -مگه شما باهم دوست نیستید؟!! خواستگارت آقای کیاییه. جیغ زدم:دوووووست؟!!!!!!!با جیغ من آندی وامیر علی متوجه موضوع شدن. زنعمو:اره.مادرش گفت که تو راضی هستی خودت به پسرش گفتی. داشتم از عصبانیت میلرزیدم واشک میریختم. -غلط کرده من از اون پسره بدم میاد. من با اون دوست نیستم. چند وقته منو تعقیب میکنه ومزاحمم میشه. تو یه چیزی بگو آندی چرا لال شدی؟ آندی که حال منو دید گفت:اره مامان باران راست میگه. -باشه .زنگ زد جواب رد میدم.خودتو ناراحت نکن عزیزم.حالا که چیزی نشده. یه نگاه به امیر علی انداختم داشت نگام میکرد.گفت:چرا نگفتی مزاحمت میشه؟ -چیز مهمی نبود فکر میکردم خودم بتونم مشکلمو حل کنم. بلند شد رفت. صبح ساعت7 بیدار شدم تا ساعت 2 کلاس داشتم اون روز از در دانشگاه که اومدم بیرون رامبد و دیدم که باخشم بهم نگاه میکنه.نگاهمو از گرفتمو به راهم ادامه دادم.سریع خودشو بهم رسوندو گفت:چرا جواب رد دادی؟ -چون من کلا از شما خوشم نمیاد.مشکلیه؟ -اینجا چند نفره که میگی شما؟من نمیفهمم چرا به من جواب رد دادی!!!!!هر دختری آرزو داره بامن ازدواج کنه.من چی کم دارم که تو اینجوری دست رد به سینه ی من میزنی ؟هرچی که بخوای برات فراهم میکنم تو فقط لب تر کن. -فقط یه در خواست دارم ازت.اونم اینه که بری گمشی. -آخه بگو برای چی؟ -من عاشق کس دیگه ای هستم و نمیتونم شما رو قبول کنم.همین -عاشقی دیگه چیه؟تو بامن زندگی کنی بهت قول میدم فراموشش میکنی.اگه مال من نباشی نمیذارم برای کس دیگه ای بشی. صورتش قرمز شده بود وحشتناک وترسناک.ترسیدم. -اونیکه من عاشقشم منو دوست نداره خیالت راحت دست نخورده میمونمو میمیرم. رامبد سوار ماشینش شد و باسرعت برق از کنارم رد شد. از اون روز به بعد دیگه رامبد و ندیدم.تا اینکه یه شب بارونی بعد ازاینکه شام خوردیم . آیفون به صدای در اومد.زهرا آیفونو جواب داد. زهرا:میگن آقای کیایی هستن برای امر خیر تشریف آوردن.چیکار کنم؟ عمو:آقای کیایی؟!!!ندا تو خر داشتی؟ زنعمو:نه. عمو:درو باز کن زهرا. منکه داشتم به حرفاشون وش میدادم گفتم:نه زهرا درو باز نکن. عمو:چرا باران؟نمیشه که در خونمو نو جلوی مهمون باز نکنیم . دیگه هیچی نگفتم.رفتم توی اتاقم دراز کشیدم.عد از چند دقیقه آندی اومد توی اتاق گفت:بلن شو بیا پایین. -آندی تودیگه چرا؟تو که میدونی من دلم جایه دیگه ای گیره.اونوقت بیام چی بگم.؟ -بابا گفت بیام دنبالت ببرمت پایین خودت جوابشو نو بدی. یه دست لباس راحتی مشکی پوشیدم. -اینا چیه پوشیدی؟چرا مشکی پوشیدی؟چرا لباس خونگی پوشیدی؟ -چرا ومرگ.میزنم لهت میکنم آندی. -باشه باشه.تو خون کثیفتو کثیف تر نکن. آندی زود تر رفت بیرون.منم بعد از چند دقیقه بعد از رفتن آندی رفتم.دیدم امیرعلی جلوی تلوزیون روی کاناپه نشسته و نرفته اون طرف سالن که مخصوص مهمونه. رفتم کنارش نشستم شروع کردم به تخمه شکستن برگشت یه نیم نگاهی بهم انداختوگفت:چرا اینجا اومدی نشستی؟برو اونطرف پیش مهمونا. -دوست ندارم. -چرا؟ برگشتم بهش نگاه کردم حرصم میگیره از این همه بیخیالیش . -چون دوست ندارم.تو چرا نرفتی؟ -مگه برای من اومدن!!!!! دستمو گرفتو گفت:بلند شو بریم. منو مجبور کرد بلندشم و به طرف مهمونا برد.سلامی کردمو کنار امیرعلی نشستم.به ادامه ی صحبتشون پرداختن.از تحصیلات از مادیات از......پسرشون تعریف میکردن.منم سرمو بامیوه پوست کندن گرم کردم.سیبی که پوست کنده بودمو با چاقو نصف کردمو به امیر علی دادم اونم با یه لبخند تشکر کردو گرفت.نگام افتاد به رامبد داشت نگام میکرد. بابای رامبد:آقای پارسیان من به خاطر خوشبختی پسرم وعروسم هر کاری که ازدستم بر بیاد انجام میدم.من یه رستوران دارم که به اسم عروسم میکنم و یه مقدار سهام توی یه شرکت که اونم تقدیم میکنم به عروس گلم باران خانوم .هرچی که بخواد من براش فراهم میکنم فقط کافیه لب تر کنه. عمو:منم خوشبختی باران میخوام.مثل دختر خودم می مو نه.ولی هرچی دخترم باران بگه همونه. -من جوابمو دادم.دیگه لازم نمیدونستم به خودتون زحمت بدین آقای کیایی.جوابم منفی هست وتغییر هم نمیکنه.نمیتونید بااین چیزا عوض کنید چون عوض شدنی نیست. کیایی: چرا دختر گلم.؟پسر من چه مشکلی داره که قبولش نمیکنی ؟ -آقا پسر شما هیچ مشکلی نداره.....کسی نمیتونه منو به این ازدواج اجبار بکنه. وقتی این جمله رو میگفتم به چشمای رامبد خیره خیره نگاه میکردم تا متوجه ی منظورم بشه. رامبد از سرجاش بلند شدو گفت: میشه تنهایی با باران خانوم صحبت کنم آقای پارسیان؟ با التماس به عمو نگاه کردم تا رضایت نده من با رامبد تنهابشم. عمو:باشه .برید اونطرف سالن باهم صحبت کنید. رفتم روی کاناپه نشستمو تلوزیونو روشن کردم.رامبد کنارم نشست ازش فاصله گرفتم. کنترل رو برداشتو تلوزیون رو خاموش کرد.گفت:مگه نمیگی منو نمیخوای؟ مگه نمیگی اونیکه عاششی تورو دوستنداره؟مگه نمیگی هیچ وقت ازدواج نمیکنی؟ -اره .حالا این سوا لها رو برای چی میپرسی؟ -حداقل یه شب بامن باش فقط یه شب. اول متوجه منظورش نشدم. -چی؟منظورت چیه؟ -میخوام ببینم تو چه مزه ای هستی!! یه کشیده زدم زیر گوشش سریع یه کشیده ی دیگه زیر اونیکی گوشش خوابوندم.بلند شدم برم که مثل ببر وحشی پرید طرفمو منو چسبوند به دیوار وگفت:تا حالا هیچ کس جرعت نکرده بود چنین کاری بکنه حتی بابام.حالا فقط تشنه به خونتم. امیرعلی از راه رسید.بادستاش رامبد و حولش داد عقب کنترل خودمو از دست دادم میخواستم با دو زانو بیوفتم زمین که امیرعلی زیر بازومو گرفت.رامبد سریع از ما دور شد و مادر پدرشو صدا زد و از در رفت بیرون . امیرعلی:حالت خوبه؟ -نه. منو نشوند روی یه کاناپه و رفت توی آشپز خونه با یه لیوان آب قند برگشت هر کاری کرد از دستش نگرفتم.آخر خودش لیوانو نزدیک لبم کردو گفت:بخور رنگت پریده. وقتی از دست امیرعلی آب قند خوردم انگار روی ابرا راه میرفتم. امیرعلی:چی بهت گفت؟از دور دیدم که زدی زیر گوشش. -بهتر که ندونی. -میخوام بدونم.بگو. -برات مهمه؟ هیچی نگفت. -میگفت حالا که زنم نمیشی حداقل یه شب مال من باش ببینم توچه مزه ای داری. لیوان از دست امیرعلی افتاد روی زمین وشکست.به سرعت برق بلند شدو رفت طرف اتاقش.شاید خجالت کشید.توچراخجالت نکشیدی باران ؟توچجوری اون حرفو جلوی روی امیرعلی خیلی ریلکس گفتی!!!!!یه لحظه خجالت کشیدم.ولی من پروو تراز این حرفا بودم. ساعت 12شب بود حسابی خوابم میومد روی تخت دراز کشیدم.توی خوابو بیداری بودم که آندی اومد توی اتاق وگفت:بلند شو باران. -خوام میاد.حوصله هیچی رو ندارم.برو بیرون. -بلند شو دیوونه از دستت میره ها. -میری بیرون یا اینکه خفت کنم. -باشه من میرم بیرون ولی بدون در رابطه با امیر علی بود.بای بای. سریع از جام بلندشدمو گفتم:چی شده؟ -توکه خوابت میومد. -لوس نشو دیگه.بگو دیگه. -امیر علی پشت ساختمون زیر آلاچیق نشسته بدو برو پیشش. -توی این بارون؟برای چی اونجا؟ -بلند شو زیادسوال نپرس.یه آب به دستو صورتت بزن .بارونیتو بپوش.این بارونی رو هم ببر برای امیر علی.هوا تاریک وترسناک بود.آروم آروم رفتم طرف پشت ساختمون.هرچی نزدیکتر میشدم صدای گیتار زدن امیر علی رو بهتر میشنیدم.زیر آلاچیق پشت به من نشسته بود.متوجه من نشد روی یه صندلی بیرون از آلاچیق پشت سر امیرعلی نشستم وبه آهنگی که میخوند گوش دادم. ((سراغی از مانگیری نپرسی که چه حالیم./ عیبی نداره میدونم باعث این جداییم./ رفتم شاید که رفتنم فکر تو کمتر بکنه./ نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه./ لج کردم باخودم آخه./ حست به من عالی نبود./ احساس من فرق داشت باتو./ دوست داشتن خالی نبود./ بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون./ چشمام خیره به نوره./ چراغ تو خیابون./ خاطرات گذشته./ منو میکشه آسون./ چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون./ رفتم ولی قبم هنوز هوای توداره شب وروز./ من هنوز عاشقتم./ به دل میگم ساز بسوز./ چه حالی داریم امشب به یادتو منو بارون./)) صورتمو گرفته بودم طرف آسمون.بارون صورتمو غرق بوسه میکرد.بوی بارون وخاک رو خیلی دوست داشتم یه نفس عمیق کشیدمو با صدا فوت کردم بیرون.امیر علی برگشت منو پشت سرش دید. امیرعلی:تو اینجاچیکار میکنی؟چرا زیر ارون نشستی؟بیا زیر آلاچیق. بلند شدم رفتم کنارش نشستم . -نمیدونستم گیتار میزنی!!!! -تو چی از من میدونی!!!!!!!!!از کی پشت سرم نشسته بودی؟؟ -از وقتی که شروع کردی به خوندن.صدای زیبایی داری. -خوبه بارونی پوشیدی وگرنه بدنت خیس میشد.چی شد این موقع شب اومدی اینجا؟ نترسیدی ؟؟؟ -صدای گیتار زدنت میومد .اومدم بینم کیه داره گیتار میزنه.ترس نداره. بارونیی که آندی داده بود بدم به امیرعلی رو گرفتم طرفشو گفتم:بیا پوش سرما نخوری. -توازکجا میدونستی من اینجا هستم که برام بارونی آووردی؟؟؟؟ -حدس زدم.درضمن آندی که هیچ سازی بلد نیست بزنه ارشیا هم که اصفهانه تنهاتو میموندی دیگه. نزدیک ترشدم بهش.سرمو گذاشتم روی سینش صدای قلبش آرومم میکرد .موهامو نوازش کرد. امیرعلی:توواقعا دوسش نداری؟؟؟ -منظورت کیه؟ -رامبد. -اگه دوسش داشتم امشب بهش جواب مثبت میدادم. یه قطره آب چکید روی گونم.فکر کردم سقف آلاچیق سوراخه بارون چکیده روی صورتم.سرمو چخوندم به طرف بالا ولی چشمای امیرعلی بارونی بود.این امشب چش شده!!!!!به روی خودم نیاووردم که اشک ریختنشو دیدم چشمامو بستم. صبح ساعت 8 از بیدار شدم.چشمامو مالیدم .5 دقیقه که گذشت یاد دیش افتادم.من کی اومدم توی اتاقم؟!!توی باغ با امیرعلی بودم.دستو صورتمو شستم.رفتم اتاق آندی. -سلام آندی خانوم چقدر میخوابی!!!!! آندی پتو رو کشید روی سرش. آندی:چشم نداری ببینی من یه روز گرفتم خوابیدم؟ -آندی تومیدونی من دیش چجوری رفتم توی اتاقم.؟ -آخه کی میاد صبح جمعه این سوالارو بپرسه.!!!!شما ها دیشب نذاشتیت بخوابم صبحم نمیذاری بخوابم.؟ -دیشب؟ چی کاربه تو داشتیم.!!!! -اهه کی.دیشب داشتم کیشیکتونو میکشیدم که یه وقت کار بدی نکنید. پریدم روش.جیغ جیغ میکرد. -خفه شدم باران...برو اونور دیوونه. -تا نگی غلط کردی از روت بلند نمیشم. -غلط کردی. -چی گفتی؟ -خودت گفتی بگم غلط کردی. -بگو شکر خوردی. -شکر خوردی. -میکشمت آندییییییییییییییی. -باشه باشه.بلند شو از روم تا بگم چجوری رفتی توی اتاقت دیشب. از روش بلند شدم.سرشو از زیر پتو بیرون آوورد و یه نفس عمیق کشید. -خب حالا بنال. -بنال چیه بیتربیت؟حالا که اینجور شد نمیگم. -میگی یا شتکت کنم گولاخ!!!!! - باشه باشه.دیییییییشب. -خب. -امیرعلی بغلت کرد برد توی اتاقت گذاشت بعد از یکربع از توی اتاقت بیرون اومدو رفت توی اتاق خودش. - Jدرووووووووووووووووووووووغ -نه به جون خودت راست گفتم.برو ازخودش بپرس. پریدم بغلش کردمو دوباره افتادم روش. -احمق جان منو نباید بغل کنی برو اونور خفه شدم.آدم از آفتابه آ ب بخوره جوء گیر نشه. -اه حالمو به هم نریز دیگه. رفتم جلوی در اتاق امیرعلی.در زدم کسی جواب نداد باز در زدم فایده نداشت .دستگیره درو چند بار بالا و پایین کردم انگار قفل بود. امیرعلی:بامن کارداشتی؟ بادر کشتی نگیر قفله. گشتم سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم البته اون خیلی از من قدش بلند تر بود. -س س سلام.نه. -نه؟پس پشت د اتاق من چی میخوای؟تازه داشتی درو میشکستی. -آهان.میخواستم بگم مرسی که دیشب منو بردی توی اتاقم.همین. -خواهش میکنم.وظیفه بود.نمیتونستم همونجا ولت کنم بمونی. مثل لاستیک ماشین که میخ میره توش پنچر شدم.یعنی چی وظیفم بود؟یعنی اینکه مجبور بودم این کارو بکنم. یه شب آندی خیلی شاد وشنگول اومد توی اتاقم. آندی:باران یه خبر خوش دارم. -علیک سلام آندی خانوم.از صبح تا حالا کجا تشریف داشتید؟یادت رفت امروز کلاس زبان داشتی پیش من.؟؟؟ -نه یادم بود.وقت نکردم. -آهان.باشه مشکلی نداره.اندفعه میدونم چیکار کنم وقت منم برات ارزش پیدا کنه. -اه باران ناراحت نشو دیگه.بذار بگم شاید منو بخشیدی. -بگو. -امروز بامهراد رفته بودیم بیرون. -به سلامتی ودل خوش. -باران 2دقیقه خفه شو حرفمو بزنم.امروز مهراد اومد دنبالم جلوی در دانشگاه تا حالا پیش نیومده بود بیاد دنبالم.تعجب کردم.رفتیم یه رستورانو برام گفت که به من خیلی وقته علاقه داره حالا که مادرش میخواد براش زن بگیره بهترین فرصتی بوده که بیاد بامن صحبت کنه حالا امشب داییی به بابا زنگ میزنه یه وقت برای خواستگاری تعیین کنه.میدونی باران منم خیلی وقته به مهراد علاقه پیدا کردم ولی همیشه احساس میکردم اون منو در حد عشق دوست نداره. -مبارکه.حداقل تو به عشقت رسیدی ولی از دستت خیلی ناراحتم که به من نگفتی مهرادو دوستدای. -تو هم به عشقت میرسی .من مطمئنم.ببخشید دیگه نتونستم بگم انگار در این باره زبونم کار نمیکرد. -حالا که شدی بلبل زبون .بیچاره مهراد.دلم به حالش میسوزه. -از خداشم باشه.از استادیو امدم بیرون.هوابارونی بود یه نفس عمیق کشیدم و فوت کردم بیرون. باید از خیابون رد میشدم.تا برم سوار تاکسی بشم.خیابونا خلوت بودن.بعضی وقتا آندی میومد دنبالم ولی امشب مراسم خواستگاریش بود نمیتونست بیاد.چقدر آندی امروز خوشحال بود به خودش میرسید.بهش حسودیم میشد به عشقش رسید اما من چی؟؟؟توی همین فکرا بودم که یه ماشین باسرعت داشت بهم نزدیک میشد منم وسطای خیابون ایستاده بودم مغذم هنگیده بود نمیدونستم باید چیکا کنم خیلی سرعتش بالا بود تا خواستم حرکتی انجام بدم باسرعت بهم زد و رفتم هوا و افتادم زمین هنوز به هوش بودم دوباره دنده عقب گرفت که از روم رد بشه دیگه هیچی نفهمیدم. (-امیرعلی محکم تر حول بده.میخوام دستم برسه به ابرا. امیرعلی:باشه .پس محکم بشین.اینم یه حول محکم. -یییییییهوووووووووو.محکم تر. -میوفی باران.دستتو ول نکن.دودستی طنابو بگیر. من به حرفش گوش ندادم یکدفعه تعادلم و از دست دادمو داشتم میو فتادم زمین. نزدیک بود مغذم بیاد توی دهنم که امیرعلی از پشت سر دستاشو حلقه کرد دور کمرمو منو گرفت بغلش.برگشتم توی صورتش نگاه کردم.اشکامو پاک کردو گونمو بوسید.میخواستم بگم چقدر دوسش دارم ولی انگار یه چیزی منو به سمت خودش میکشید داشتم ازامیرعلی جدا میشدم.دیگه از امیرعلی جدا شده بودم صداش کردم ولی دیگه فایده نداشت.من بودم و تاریکی.به هر طرفی که نگاه میکردم جز تاریکی چیز دیگه ای نبود.دستی منو سمت خودش کشیدسرمو بالا گفتم دیدم رامده.با دودستمبه سینه اش زدم. -ولم کن لعنتی .حالم ازت به هم میخوره. خنده ی شیطانی سر داد.انگار از یه بلندی پرت شم پایین .انگار یه ضربه ای بهم خورد.دوباره یه ضربه ی دیگه.) اندفعه سفیدی چشمامو میزد.دوباره چشمامو بستم. صداها میپیچید توی گوشم. پرستار:آقای دکتر چشماشو باز کرد. سعی کردم دوباره چشمامو باز کنم همه جارو تار میدیدم چند بار چشمامو باز و بسته کردم. دکتر:صدای منو میشنوی؟ به صورت دکتر نگاه انداختم میخواستم جوابشو بدم ولی انگار صدا از گلوم در نمییومد خیلی آروم گفتم:بله. تازه داشت کم کم یادم میومد چی به سرم اومده و اینجایی که خوابیدم کجاست!!!بعد از یک ربع همه به دیدنم اومدن.مامان گریه میکرد منو بغل کردو گفت :خدا تورو به من برگردوند. بابا نزدیکم اومدو صوتمو بوسید. عمو وزنعم هم بهم نزدیک شدن ومنو بوسیدن.آندی خم شد زیر گوشم گفت:دختر توچقدر جون سختی.تازه داشتم یه نفس راحت از نبودنت میکشیدما. -امیر علی کوشش؟ -اصلا به حرفام گوش ندادی؟.ای بابا تو توی این وضعیت هم ولکن داداشیه من نیستی. امیرعلی بایه دسته گل رز سرخ وارد اتاق شد.بهش لبخند زدم اومد جلو وگفت:خدا رو شکر مثل اینکه حالت خوبه. -خیلی ممنون. آندی آروم جوریکه کسی به جز من صداشو نشنوه گفت:هر کاری کردم این دسته گلو نداد به من تا برات بیارم. -آخه میترسیده بخوری.تواز این کارا زیاد میکنی. -بی تربیت. -تربیت شمارم میبینیم. به بابا گفتم:کی مرخص میشم.؟ -نمیدونم بابا جون.حالا چه عجله ای داری دخترکم. -هم خسته شدم. هم اینکه از درس و دانشگاه افتادم. امیرعلی:من الان پیش دکتت بودم گفت بعد از یک سری آزمایش ها مخصت میکنن. بعد از یک ساعت همه رفتن مامان میخواست بمونه ولی آندی مامان رو به زور فرستاد رفت وخودش موند کنارم. پیشونیم شکسته بود بازوم 5 تا بخیه خوده بود.تعجب کردم بااون تصادفی که من کردم جایی از بدنم به جز پیشونیم نشکسته بود. -دیشب مراسم خواستگاریت به هم خورد؟؟ -دیشب؟تو الان یک هفته ای میشه که توی این بیمارستان هستی. -یک هفته!!!!!! آخه منکه چیزیم نشده. -اره.ولی به ظاهر چیزیت نشده .یه خونیزی داخلی داشتی.یه عمل سخت هم پشت سر گذاشتی.یک هفته بیهوش بودی.یکبارم مردی و زنده شدی . -مردم؟ -اره عزیزم.فقط یه چیزی. -چه چیزی؟ -جای بخیه میمونه روی سرو دستت. -خب بمونه.برام مهم نیست. -واقعا برات مهم نیست.؟ -نه نیست.وقتی امیر علی منو نخواد دیگه چه اهمیتی داره جاش بمونه یا نه. -خیلی خنگی.میدونی تو به خون احتیاج داشتی امیرعلی بهت خون داده. درضمن امیر علی تو رو رسونده بیماستان. -واقعا؟.؟؟یعنی الان خون امیرعلی توی رگ هامه؟ -اره.حالا جوء گیر نشو. اون شب خواستگاری...... -اه.منو ببخش حتما جشن خواستگاری تو رو هم به هم زدم. -ای وای اروم بگیر بچه جون تا من برات تعریف کنم.این همه توی صبت من هم نپر. نه به هم نخورد.اون شب من امیرعلی رو فرستادم دنبال تو.5دقیقه دیر میرسه.تورو پخش بر زمین میبینه.ماشینی که بهت زده بود داشته دنده عقب میومده تا دوباره زیر بگیردت که امیرعلی بغلت میکنه ومیذاره توی ماشینو میبره بیمارستان.خیلی شانس آووردی اگه از روت در میشد که تو الان فرت شده بودی.من موندم هیچ جای بدن تو نشکسته.عجب استخونایی داری.روزی چند تا شیر میخوری؟ -خودمم تعجب کردم. -وقتی دیدم شما ها دیر کردید به گوشی تو زنگیدم ولی خاموش بود به گوشی امیرعلی زنگیدم گفت باهم بیرون شام میخورید.هم خوشحال شدم هم تعجب کردم.اگه گفتی اونیکه بهت زده کیه؟ -نیدونم. -رامبد. -راست میگی!!!اصلا تو از کجا این همه میدونی مگه توبودی اون موقعی که تصادف کردم؟ -امیرعلی برام از سی تا پیاز داستان تعریف کرد.تازه امیر علی هم ماشین رامبدو شناخته هم خوده رامبدو شناخته. -ازش شکایت کردید؟ -اره.ولی همون شب از ایران خارج شده .با امیرعلی رفتیم رستوران پدرش اون همه چی رو برامون توضیح داد.جالب تر از اون اینه که اون شبی که با پدر ومادرش اومد خواستگاریت اونا پدر ومادرش نبودن.پدر واقعیش اصلا از خواستگاری خبر نداشته. -درووووووووووووغ!!!! -رااااااااااااااااااااست. -حالا از خواستگاریت بگو. -هیچی عزیزم منم شوور کردم رفتم خونه ی بخت.ماه دیگه جشن عقد منو مهراده. -نامزد بازی نداری؟بعد از عقد عروسیه؟ -اره عزیزم بعد از عقد عروسیه توی باغ خودمون. -مبارک باشه دخمل خشگل .به پای هم چروک بشید یعنی همون پیر بشید. عصر همون روز نگین به دیدنم اومد. -سلام نگین.تواز کجا فهمیدی؟ -سلام دختر چیکارکردی باخودت.!!!!!چند روز پیش زنگیدم به گوشیت خاموش بود. زنگیدم خونه عموت آندی گفت که تصادف کردی. -خیلی وقته که ندیدمت دلم برات تنگ شده بود. -منم دلم برات تنگ شده بود. صدای در زدن اومد. -بفرمایید. پارسا روزبهانی بود.وارد اتاق شد.سلامو احوال پرسی بامن کردونشست روی مبل و به نگین خیره شد.نگین دختری با چشمایی درشت خاکستری وپوستی سفید وصورتی گرد.خیلی زیبا وخواستنی بود. نگین یواش جوریکه کسی غیر از من صداشو نشنون گفت:این آقاهه کیه؟چرا اینجوری منو نگاه میکنه.؟چرا چشماش این رنگیه؟خیلی وحشتناکه. خندیدمو بلند گفتم:ایشون آقای پارسا روزبهانی هستن.مدیر استدیویی که من اونجا میرم.واین خانوم هم دوست عزیز من نگین درخشنده هستن. پارسا:از دیدنتون خوشوقتم خانوم درخشنده. نگین:منم همینطور. پارسا:باران خانوم ویلنتون که سالم هستش؟ تازه یاد ویلن افتادم. -نمیدونم.آندی ویلنم سالمه؟ -باید از امیرعلی بپرسی.من نمیدونم. -خدا کنه هیچیش نشده باشه. من 5سال بااون ویلن نواختم.پارسا: بعد از مرخص شدنتون.برای مدتی لازم نیست بیاید استادیو. -برای چی؟ -اینجوری بهتره.مرخصی. -باشه.ولی مدتش خیلی کم باشه. فردای اون روز مرخص شدم. وقتی رسیدم داخل اتاقم به آندی گفتم:میشه بری از امیر علی بپرسی ویلن من کجاست.؟ -همیشه کارای سختو میندازی گردن من.باشه رفتم. بعد از یکربع امیرعلی خودش وارد اتاق شدویلن راداد دستم.منم از کاورش درش آووردم.همه جای ویلن رو نگاهی انداختم.ولی این ویلن من نبود. -مسخره کردی!!!!!!اینکه ویلن من نیست. -منکه نخوردمش.مال خودته.ثابت کن مال تونیست. -من پشت ویلنم یه بیت شعر نوشته بودم. (درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس) حافظ پشت ویلن رو به امیرعلی نشون دادم. سرشو انداخت پایین وگفت:ویلنت شکست وداغون شده بود. -خب همون شکستش کو.من همونم دوستدارم. -موقعی که داشتم میذاشتمت توی ماشین روی زمین جا موند.حالت خراب بود. باید عجله میکردم.نباید زمانو از دست میدادم. ناراحت بودم.دلم میخواست سر یه نفر فریاد بزنم ولی امیرعلی چه گناهی کرده.یه نگاه به ویلنی که امیر علی برام خریده بود کردم ارزشش خیلی برای من بالا بود و گفتم:خیلی ممنون بابت ویلن. -خواهش میکنم. وظیفه بود.باید یه جوری ازت معذرت خواهی میکردم.به خاطر ویلنت متاسفم.نباید میذاشتم همونجا روی زمین بمونه. این چقدر وظیفه شناس شده.به ماکه شانس نیومده یکی بهمون محبت بکنه بدونه اینکه وظیفش باشه. روز بهروز به جشن عروسی آندی نزدیک میشدیم آندی یک دقیقه روی پا بند نبود یا با مهراد بیرون بود یا به کارای عروسی میرسید. دیدن مهراد وآندی درکنار هم که چه عاشقانه به هم نگاه میکنن برای من خیلی لذت بخش بود.یه روز آندی اومد توی اتاقم. -یه دری یه تقی یه صدایی یه سوتی یه چیزی قل از ورود به اتاق انجام بده.شاید من لخت بودم. -خیلی دیدنی میشه.اتفاقا بدون در زدن میام که لخت ببینمت.حالا مگه من پسرم که ایجوری میکنی!!!!! -تو از هرچی پسرم بدتری. -باشه باران خانوم.منو بگو که اومده بودم کمکت کنم. -صبر کن .چه کمکی؟؟ -تو برای جشن عقد من چی خریدی؟اصلا کادو خریدی؟؟ -حالا که اینجور شد کوفتم برات نمیگیرم.خیلی پرووووووووووو تشریف دارید شما. -دیوونه میخواستم یه نقشه بکشم. -نقشه؟؟نقشه چی؟ -میگم منکه نمیتونم باتو بیام برای خودم کادو بخری.خودتم که تهرانو خوب نمیشناسی. -خب. -میگم با امیرعلی برو. -امیرعلی هم قبول کرد.اصلا من چجوری بهش بگم منو ببر بیرون خرید دارم. میگه مگه من نوکر شما هستم. -با پروویی تمام.درضمن دیگه اونقدرم داداشیه من اونجورکه توفکر میکنی نیست. -من نمیتونم. -چرا خره؟ازش بپرس برای خواهرت هنوز کادو خریدی؟ اگه گفت نه بگو منم نخریدم بیا باهم بریم.به همین سادگی. -خودت خری.درضمن اگه بگه آره خریدم خوبشم خریدم.چی؟ -خب اونموقع باید ازش بخوای که تورو ببره بیرون. -آهان .اگه بگه خودت پا داری چی ؟ -اه اه اه.یه مقدار مغذتو به کار بنداز .خب دلیل هاییکه نمیتونی خودت بری بیرون رو براش بگو. -خیلی زرنگی آندی خانوم فقط به فکر کادو خریدن من برای خودت هستی. -دیوونه به خاطر خودت میگم.شما دو تا باید بیشتر با هم تنها باشید و بیرون برید. بعد از صرف شام امیر علی جلوی تلوزیون نشست وفیلم تماشا میکرد.کنارش نشستم .آروم گفتم:برای آندی کادو خریدی؟؟ -آندی؟به چه مناسبت؟ اینکه اصلا یادش نیست.پس نخریده.خیالم راحت شد. -کادوی جشن عقد.مگه یادت نیست آخر همین هفته عروسیه خواهرته!!!!! -آهان یادم رفته بود.نه .یعنی فعلا نگرفتم.سفارش دادم. چطور مگه؟ -آخه من کادو نگرفتم.گفتم اگه تو هم نگرفتی با هم بریم بیرون.منم خریدمو انجام بدم. -من وقت اینجور کارارو ندارم.برای سفارش کادوی آندی خودم نرفتم به دوستم گفتم با سلیقه ی خودش سفارش بده. -منکه تهرانو خوب نیشناسم.در ضمن باخود آندی هم که نمیتونم برم خرید کادوی عقدش. هیچی نگفت.سکوت.... -امیر علی ......امیر علی............. جوابی نشنیدم. نمیتونستم به خاطر این مسئله ازش خواهش کنم.از راه دیگه روی مخش رفتم. -خب به همون دوستت بگو بیاد منو همراهی بکنه توی خرید .حتما سلیقش هم خوبه که تو کادوتو بهش سپردی. برگشت با اخم نگاهم کرد. -چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟بگو فردا بیاد دنبالم.خوشحال میشم باهاش آشنا بشم. قرمز شد.فهمیدم تیرم به هدف خورده. امیرعلی:فردا ساعت 9 آماده پایین باش. بعد بلند شد رفت.نه انگار امیرعلی کله خراب تر از این حرفاست.مثل اینکه فردا باید با یه پسر غریبه برم خرید.اه اه اه. ساعت 8 صبح از خواب بلند شدم. سریع یه دوش گرفتمو یه مانتوی خاکستری و شلوار و شال ذوغالی پوشیدمو رفتم پایین.امیر علی از سر میز صبحانه داشت بلند میشد.اینکه الان باید مطب باشه.سلامی کردمو رفتم جای امیرعلی نشستم. امیرعلی:من میرم ماشینو از پارکینگ در بیارم. زود یه چیزی بخور بعدبیا بیرون توی باغ منتظرم. -باشه. مگه قرارنبود دوستش منو ببره بیرون.حالا بعدا ازش میپرسم.امیرعلی یه تیشرت سفید و یه جلیقه ی توسی به تن داشت یه شلوار کتان توسی پوشیده بود یه جفت کتونی سفید هم به پا داشت.اینجور تیپشو بیشتر میپسندیدم تابا کت شلوار .کت شلوارم بهش خیلی میومد.ولی اسپرت یه چیز دیگس.بعد از اینکه مقداری صبحانه خوردم از جام بلند شدمو رفتم توی باغ.سوار ماشین شدم. -کو پس دوستت؟مگه اون نمیخواست منو ببره بیرون.؟ -من گفتم دوستم میاد دنبالت.؟نه من گفتم؟؟ -نه. -پس حرف نباشه. حرکت کرد. امیرعلی:حالا کجابریم؟ -نیدونم. -چی میخوای براش بخری؟ -نیدونم. -تو پس چی میدونی؟ -من اینو میدونم که نمیخوام طلا وجواهر یا عطر و ادکلن بخرم. هم اینا تکراریه هم آندی به اندازه ی کافی از اینا داره هم شب عقدش خیلی ها بهش کادو از اینا میدن. من میخوام کادوم متفاوت باشه.تک باشه یه دونه باشه. -مثلا چی؟ -اممممممممممممم. توهم فکر کن شلید تو تونستی کمکم کنی. -باشه .من الان در حال فکر کردن هستم. درحال فکر کردن بودم که امیر علی گفت:براش کتاب بخر. -نه. -لباس . -نه. -پس چی .؟یکم هم خودت ایده بده. -آهان الا فهمیدم چی کادو بخرم. -چی ؟؟؟؟؟-یه حیوون.چطوره؟ امیر علی ابرو ها شو بالا انداختو با حالت تعجب گفت:چی؟؟؟ حیوون!!!!!نکنه میخوای براش خوک بگیری!!!!!! -اه امیرعلی من از خوک بدم میاد. -خودت گفتی یه دونه باشه تک باشه تکراری نباشه.گفتم حتما میخوای خوک بخری. -نه فعلا درمورد حیوونش تصمیم نگرفتم.رو یه مغازه ایکه همه نوع حیوونی بفروشه. -من که بلد نیستم.صبر کن زن بزنم به رضا دوستم.اتمالا اون بدونه. -همون دوسته خوش سلیقت؟ چپ چپ نگام کرد.همون جورکه شماره ی رضا رو میگرفت گفت:اره. بعد از اینکه آدرسو گرفتیم راه افتادیم طرف مغازه.مغازه پر بود از حیوونای مختلف گربه. طوطی. همستر. سنجاب.سگ. بوی بدی به مشام میرسید امیرعلی یه دستمال داد تا جلوی بینیم بگیرم.یه طوطی با پر های سبز روشن وتیره و نارنجی نظرمو جلب کرد.رفتم جلو تر. -امیرعلی این چطوره.؟ -قشنگه. انگشتمو از لای نرده های قفس کردم داخلو پرهای نازشو لمس کردم. امیرعلی:دست نزن یه وقت نوکت میزنه.شاید اصلا سالم نباشه.قبل هر کاری باید ببریمش دامپزشک بینتش. مرد فروشنده:آقا ی مترم همه ی این حیوونایی که اینجا میبینی سالم هستن .اون پرنده هم سالمه.تازه صحبت هم میکنه. -مثلا چی میتونه بگه؟ مرد فروشنده:باید بهش آموزش بدید.فعلا سلام گفتن بلده. عضی از صدا ها رو در میاره.مثل صدای بوق ماشین .صدای زنگ گوشیه من. طوطی رو خریدم. از در مغازه داشتم میومدم بیرون که متوجه یه طوله سگ ناز شدم مثل برف سفید پشمالو. -آقا قیمت این سگ؟ مرد فروشنده:اون فروشی نیست.یعنی فروخته شده.مشتری سفارش داده براش بیاریم. به امیرعلی نگاه کردم.رفتم سوار ماشین شدم. -خب حالا کجا تشریف میبریم. - من باید برم کادوی آندی رو که سفارش داده بودم رو تحویل بگیرم. -خب میگفتی همون آقا رضا بگیره بیاد بده بهت.اینجوری بهتر نبود. یه نیم نگاه انداخت بهم.هیچی نگفت. یه جا پارک کردو شونه به شونه ی هم راه افتادیم.ه یه مغازه ی طلا وجواهر فروشی رسیدیم. فروشنده:سلام امیرعلی چه عجب!!!دیگه برای سفارش دادن هم خودت نمیای رضا رو میفرستی. امیر علی:سلام هومن جان ببخشید .واقعا سرم شلوغه.من بخاطر این رضا رو فرستادم چون سلیه ی اون از من خیلی بهتره. منم آروم سلامی کردمو کنار امیرعلی نشستم. هومن:مبارکه. امیرعلی خان الا میفهمم چرا سرت شلوغ بوده. خب منم خبر میکردی دیگه. امیرعلی:خیلی ممنون.توهم دعوتی عروسیه آندیا .مگه رضا رات کارت نیاوورد.؟ هومن:-چرا.اونکه جدا مبارک.ولی خوش سلیقه هستی امیرعلی خودتو دسته کم نگیر. امیرعلی:-ای بابا چند بار بگم سفارش اون دستبند سلیقه ی رضاست. هومن:-منظورم خانومته. امیرعلی:-خانومم؟!!!!! بعد نگاهی به من انداختو خندیدو گفت:ایشون دختر عموی من باران خانوم هستن.واین آقای فضول هم دوست من هومن. -خوشوقتم. هومن:منم همینطور.ببخشید که اشتباه گرفتم.آخهتا به حال امیرعلی رو با یه دختر ندیده بودم. -خواهش میکنم. امیرعلی:تو نمیخوای دستبندو نشون بدی. هومن:نه اول پول میگیرم بعد رونمایی میکنم. -لوس نشو برو ور دار بیار . دستبندی که امیرعلی گرفته بود خیلی شیک وقشنگ بود.از دستش گرفتمو گفتم:خیلی قشنگه. امیرعلی:اره.یار دستتو.دستندم بده من. دستبندو ازم گرفتو بست به دستم. امیرعلی:حالا قشنگ ترم شد. راست میگفت چون پوست دستم سفید بود خیلی به مچ دستم میومد. همون لحظه باز کردم از دستمو دادم به امیرعلی. امیرعلی:چرا باز کردی ؟ -پس چیکار کنم.!!بذار توی جاش. از هومن خدا فظی کردیمو رفتیم سوار ماشین شدیم.بعد از 30دقیقه جلوی یه پاساژ نگه داشت. -مگه خرید ت تموم نشد.؟ -نه من لباس نگرفتم. ابرو هامو گشیدم توی هم و گفتم:تو که دیشب یه چیز دیگه ای میگفتی!!!!!حالا چیشد؟ -صبح فهمیدم که لباس نگرفتم.الا مشکلی هست؟ -خب میگفتی دوستت رضا برات بگیره. عصبانی شد سرخ شده بود دندوناشو کشید به همو گفت:مثل اینکه امروز بامن اومدی نارا حتی؟ -نه. برای چی ناراحت باشم. -چون دلت میخواسته با رضا بری بیرون. -امیرعلی این چه حرفیه که میزنی .من اصلا رضا رو میشناسم؟!!!خیلی ممنون که منو امروز آووردی بیرون .من خوشحالم هستم که تو منو آووردی بیرون.ولی ناراحتم بودم به خاطر حرف دیشبت .به خاطر همین همش پای اون دوستتو میکشم وسط. اخماش باز شدو گفت:ببخشید. از ماشین بیرون اومدیم رفتیم طرف مغازه های پاساژ.به هر طرف ناه میکردم کتوشلوار های رنگ تیره میدیدم.یه فکری زد هسرم.لباس من برای جشن آبی کاربنیه.باید یه کتوشلوار همرنگ لباس خودم برای امیر علی پیدا بکنم. -امیر علی چرا اینجا همش کتو شلوارای رنگ مشکی وقهوه ایو سرمه ای داره.جاییرو نمیشناسی که رنگی داشته باشه؟ -نه نمیشناسم.مگه مشکی چشه!!!من رنگ مشکی رو خیلی دوستدارم. اه اینم که.من رنگ مشکی رو خیلی دوستدارم.ولی الان باید آبی کاربنی رو دوستداشته باشی امیرعلی خان. امیرعلی دست گذاشت روی یه کت شلواره مشکی خیلی شیکو قشنگ. -نه امیرعلی این اصلا قشنگ نیست. -چرا خیلی هم قشنگه. -نه اینو بذارش سر جاش. -میخوام بپوشم.تن خورش قشنگه ها. -نه. -اره. -آقای فروشنده ببخشید شما میشناسید جایی که کت شلواره رنگی بفروشن.؟ فروشنده:آدرس مغازه ی پسرم رو میدم.پسرم کت شلوارای اسپرت میفروشه احتمالا اونیکه میخواید رو اونجا پیدا کنید. امیرعلی:چی تو فکرته دختر.!!! -فکرای خوب خوب.پشیمون نمیشی دنبالم بیا پسر جان. آدرس رو گرفتیمو حرکت کردیم.وای اصلا اورم نمیشد خیلی کت های قشنگی بود طرح و رنگای مختلفی هم مثل سفید .بادمجونی ...بود.ولی بازم آبی کاربنی به چشم نمیخورد. -آقا بخشید .شما کت شلوار آبی کارنی ندارید؟آخه این همه رنگای مختلف اینجا هست اونوقت یه آبی کاربنی نیست؟ -چرا اتفاقا یکی داریم.ولی اگه اندازه ی شوهرتون بشه خیلی خوب میشه. خندیدمو به روی خودم نیاووردم که به نظرش اومده منو امیرعلی زنو شوهر هستیم.مثل اینکه امیرعلی هم بدش نیومد. دنبال پسره راه افتادیم رفتیم طبقه ی بالا .یه کت شلوار آبی کاربنی که یقه های کت به رنگ سفید بود رو داد دست امیرعلی . امیرعلی یه نگاه به کت وشلوار بعد یه نگاه به من کردو گفت:از دست تو. -حالا تو بپوش تن خورش قشنگه. -خدا کنه اندازم نشه.-امیر علـــــــــــــــــــــــ ـی.!!!!وقتی کت و شلوارو پوشید واقعا جذابو دیدنی شده بود فیت تنش بود _واقعا قشنگه _آره نظر خودمم همینه _ا.....ا......ا ...چه عجب کتو شلوارو خریدیم به اضافه ی یه کراوات نازک مشکی و بلوز سفید . سوار ماشین شدیمو راه افتادیم جلوی یه رستوران شیک نگه داشت از خوشحالی توی پوستم نمی گنجیدم این اولین باری بود که با امیر علی بیرون غذا میخوردم ناخوداآگاه گفتم:هوووووووووووووووورا _امیرعلی تعجب کردو با چشمای گرد شده بهم نگاه کردو خندیدوگفت:مگه تا حالا رستوران نیومدی که اینقدر ذوق کردی؟ _اومدم ولی با یه مرد جذاب تا به حال نرفتم بیرون برای ناهار غذا بخورم . خنده ای از ته دل کردو از ماشین پیاده شد. شونه به شونه ی هم راه افتادیم و وارد رستوران شدیم .روبروی هم نشستیم منو رو برداشتو شروع کرد به انتخاب کردن منم برو بر نگاش میکردم سرشو بالا گرفت گفت: روی من که اسم غذاها رو ننوشتن کجا رو نگاه میکنی ؟انتخاب کن _هرچی که تو انتخاب بکنی منم همونو میخورم _باشه من باقالی پلو با ماهیچه میخورم _منم دوستـــدارم موقع خوردن غذا همش نگاش میکردم ولی اون اصلا هیچ توجهی به من نمی کرد بعداز غذاخوردن سوار ماشین شدیم امیرعلی:_تو چرا امروز یه جوری شدی؟ _ چه جوری؟ همش به من نگاه میکنی. _مگه قبلا بهت نگاه نمیکردم _ نه اینجوریــــــــــــــــــ ـــی... _ چه جوریـــــــــــــــــــــ ـــی مثلا ؟ _ایـــــــــــی بابا ولش کن یه دفعه صدای بوق ماشین اومد امیر علی نگاهی به بوق ماشین کردو گت:حتما بوق ماشین گیر کرده. ولی هنوزم داشت صدا میومدامیرعلی نگاهی به سیستم ماشین کرد ولی فایده نداشت خواستم کیفمو ازصندلی عقب بردارم که طوطی رو دیدم یادم افتاد مردفروشنده گفته بود که طوطی صدای بوق ماشین رو عین خودش درمیاره.به امیر علی نگاه کردم که کلافه شده بود.قفس طوطی رو از برداشتمو رفتم طرف امیرعلی... -این صدای بوق ماشین در میاره...... -این؟... حالا چجوری خفش کنیم.. -ا ...ا ....یعنی چی خفش کنیم .با خورشید من درست صحبت کن.. -چــــــــــــــــــــــــ ـی ؟؟خورشید؟؟ -بله.خورشید صداش میکنی گفته باشم. -تو برای آندی کادو خریدی یا خودت.؟!!!!! -برای آندی ولی خودمم از خورشید خوشم اومده. -وایــــــــــــــــــــــ ــی حالا اینو چجوری ساکتش کنییم. -غمت نباشه.الان درستش میکنم... -ببینیم. رو به خورشید گفتم:خورشید سلام بلدی؟سلام ....سلام... ســــــــــلــــــــــــا م. خورشید:سلام ..سلام. از جیغ کشیدن دیگه دست کشیده بود. نشستیم توی ماشین.ولی همین که نشستیم توی ماشین شروع کرد به سلام کردن. دیگه داشتم دیوونه میشدم. امیر علی کلافه وعصبی. امیرعلی:چقدر هم ساکتش کردی!!!! کنار مغازه ای نگه داشتو پیاده شد...بعد از چند دقیقه با یه بسته تخمه بر کشت... بسته ی تخمه رو باز کردو یک مغدار ریخت توی قفس خورشید. خورشید هم دیگه ساکت شده بودو مشغوله تخمه شکستن بود.برگشته بودم به خورشید نگاه میکردم. یکدفعه درد زیادی توی سرم پیچید. چشمامو بستمو دستمو گرفتم به سرم .انقدر یکدفعه ای بود که صدام در نیومداولش...دردش زیاد شد... -آیـــــــــــــــــــــــ ــی آیـــــــــــــــــــــــ ــی آیـــــــــــــــی سرم ســـــــــرم. امیر علی برگشت نگاه کرد بهمو تر مز کرد کناری..... امیرعلی:چی شد؟؟ -سرم درد میکنه.آیـــــی. -کجای سرت....؟ -نمیدونم نمیتونم بفهمم...تمام سرم ....داره منفجر میشه..امیــــــــــــر علــــــــی سرم درد میکنه. -الان..... الان میریم پیش دکترت... دیگه از شدت درد داشتم گریه میکردم...امیرعلی هم با سرعت رانندگی میکرد... امیرعلی:گریه نکن... گریه نکن باران...یعنی انقدر سرت درد میکنه؟؟؟؟ -اره دارم میمیرم... -خــــدا نکـــنه ولی من اصلا نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم...شدت اشکام بیشتر شد....یکدفعه امیرعلی داد زد: گفـــــتنم گـــــریـــــه نـــــــکــــــن.... دیگه هیچ صدایی از من در نیومد فقط اروم اروم اشک میریختم.....سرعت ماشینو بیشتر کرد....امیرعلی اصلا حال منو نمیفهمه سر من داد میزنه گریه نکن... دیوونه...دیگه رسیده بودیم به بیمارستان...سر دردم بهتر شده بود ... با هم وارد اتاق دکتر شدیم... امیرعلی:سلام آقای دکتر... باران سرش درد میکنه.... دکتر شفیعی پور:علیک سلام پسرم...چرا این همه هول شدی ...؟ امیرعلی:آخه سرش خیلی درد میکنه. دکتر:کجای سرت درد میکنه؟؟ -فکر کنم سمت چپ باشه... دکتر :فکر کنی؟؟ یعنی مطمئن نیستی....بیا جلوتر .. سمت چپ همون جایی که تصادف کرده بودی آسیب دیده بود درسته؟ -بله.. دکتر:خب برو طبقه ی بالا از سرت یه عکس بنداز...بعد بیا پیشم.. وایــــــــــــــــــــی خیلی وحشتناک بود رفتن داخل اون دستگاه...استرس گرفتم... بعد از گرفتن عکس رفتیم طرف خونه ..پس فردا عکس آماده میشد...از امیر علی خواستم که راجب سر دردم و دکتر رفتنمون چیزی به کسی نگه....اونم قبول کرد بعد از اینکه عکس رو نشونه دکتر دادیم نتیجه ی رفتن دکتر را به عمو بگه... -خورشید رو چی کار کنم؟الان ببرم آندی میبینه.... امیرعلی:خب بده من میبرمش مطب...همونجا نگه میدارم تا روز عقد... -باشه..خیلی ممنون..امروز خیلی اذیتت کردم.. -نه این حرفا چیه..خیلی وقت بود که باکسی اینجوری نرفته ودم بیرون..... لبخندی زدمو از ماشین پیاده شدم...بعداز خوردن شام عمو داریوش اومد کنارم روی کاناپه نشست...اروم گفت:باران خانوم توی فکری!!!! -نه عمو داشتم تلوزیون نگاه میکردم... -اهوم...باران به نظر تو برای آندی بلیط چه کشوری رو بگیرم...؟ -خودتون چی فکر میکنید... -من میگم برای فرانسه ...چطوره؟ -من میگم مشهد بهتره...اونجا هم که یه ویلا دارید درسته؟ -اره..چرا به فکر خودم نرسیده ود.. ویلا ی مشهدم به اسم آندی میزنم..اینجوری خیلی بهتره.. یک روز قل از عروسی آندی ارشیا وارد تهران شد...وقتی وارد خونه شد اصلا نمیشناختمش...ته ریش خیلی قشنگی داشت..یه خط هم انداخته بود توی ابروهاش...یه عینک ری بن مشکی هم زده بود به چشماش...یه کلاه هم روی سرش..یه شلوار پوشیده بود که حس میکردی هر لحظه ممکنه از پاش بیوفته پایین...یه جلیقه ی مشکی روی یه تیشرت سفید به تن داشت...قبلا هم از اینجور تیپ های قشنگ دختر کش میزد ولی تابه حال با ته ریش ندیده بودمش... ارشیا:باران دید زدنت تموم شد؟؟ -برو گمشــــــــــو...این چه قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟ -خوشگـــــــل شدم؟خودم میدونم نمیخواد تو بهم بگی.. -اره قشنگ شدی باته یش ...مگه اینکه با همین ته ریش قابل تمل باشی...اون صورته زشتتو پوشونده.. شیرجه زد طرفم که فرار کردم.. ارشیا:دوست دخترام چه با ریش چه بی ریش خودشونو برام میکــــشن.. منم از بالا ی پله ها گفتم:مگه اینکه همون دخترا نـــازتو بخرن... -بـــــــــــــاران کاری نکن بیام بالا شتکت کنمــــــا... -بیا ببینم... دوید به طرفم... منم رفتم به اولین اتاقی که نزدیکم بود..بگشتم دیدم اتاق آندیه....آندی ومهراد تو یه حالو هوایه خودشون بودن...اصلا متوجه من نشدن...منم سریع از اتاق اومدم بیرون...یه نگاه اینور یه نگاه اونو کردم ....نه مثل اینکه ارشیا نیست...رفتم تو اتاق خودم...وقتی در رو بستم از پشت دستی مچ دستمو گرفتم...برگشتم دیدم ارشیاست... -ولم کن...ولم کن..تو اینجا چیکار میکنی...؟ -اگه نکــــنم.... -داد میــــزنم... دستشو آورد جلوی دهنم...منم نامردی نکردمو یه گاز وحشیانه از دستش گرفتم...مچ دستمو ول کردودستی که گاز گرفته بودمو گرفت... ارشیا:آیــــــــــــــی...د یــــــوونه... -خودتــــی... -به روح اعتقاد داری...؟ -خب که چــی...؟ -ســــگ تو روحت... -بـــــــی تبیت.... یه لحه خیره خیره ه پیشونیم نگاه کرد... -چیه فرشته ندیدی..؟ -باران بیا نزدیک.... - نمیام..میخوای اذیتم کنی.. -نـــــه....پیشونیت چی شده..؟ دستمو گذاشتم روی پیشونیم ...همونجایی که بخیه خورده بود... -هیچــــی... با یه قدم بلند خودشو رسوند نزدیک من... ارشیا:این جایه بخیه اس...چی شده باران..؟ -ای بابا....تصادف کردم... -چــــــــی ؟تصــــــادف؟ -اره..الان تقریبا میشه گفت یک ماهه.... -چـــــرا هیچکی به من چیزی نگفت..؟ -برای چی باید به تو میگفتیم ...؟حالا که چیزی نشده... -ای بابا من باید برم بااون راننده ی محترم صحبت بکنم بگم دفعه ی دیگه تورو بکشه راحت بشیم از دستت... -برو گمشو.... خندیدو از اتاق رفت بیرون... روز عروسی آندی از راه رسید...آندی از صح زود با مهرنوش خواهر مهراد رفته بودن آرایشگاه..آندی به من اصرار کرد که با هاشون برم آرایشگاه ولی قبول نکردم...سر خیابونه عمو اینا یه آرایشگاه بود که ازش وقت گرفته بودم تا موهامو صاف بکنه...ارایش هم خودم میتونستم انجام بدم.. ساعته 3 بود که از مام اومدم بیرون...حاضر شدمو رفتم آرایشگاه...نشستم وی صندلی وروسیمو از سرم برداشتم... ارایشگر:اوه ...اوه..این مو هارو تامن بخوام صاف بکنم که شب میشه.. کارشو شوع کرد...همیشه موهام فر بوده... حالا یه بار میخوام لخت شلاقی کنم موهامو...بعداز یک ساعت ...آایشگر دیگه داشت غر غر میکرد شاگرد ارایشگر:خانومم موهات خیلی پره دستم درد گرفت... -خانوم کارتو انجام بده... این همه همن بالا ی س من غر غر نکن...هر چقدر دست مزدت بشه من دو برابر بهت میدم... دیگه خودمم داشتم کلا فه میشدم...تقریا 2 ساعت طول کشید...از رویه صندلی بلند شدمو رفتم جلوی آینه...خیلی قشنگ شده بود...خیلی تغییر کرده بودم...فکر نمیکردم انقدر تغییر بکنم...از آرایشگاه اومدم به طرف خونه ساعت دیگه 5 شده بود...کمتر از یک ساعت دیگه عروسو داماد میرسیدن...سریع رفتم داخل اتاقم...شروع کردم آرایش کردن...خط چشم نازکی کشیدم...پشت چشممو سایه ی آبی زدم...یه رژ گونه ی آجری به گونه های برجستم زدم...رژل آجری مات هم به لبام زدم...موهامم باز گذاشتم ..چند تا هم گلسر پاپییونی شکل هم به موهام زدم..حالا دیگه نوبته لباسام بود... یه تیشرت جذب سفید...یه شوار لوله ایه چرم آبی کاربنی...با کت کوتاه چرم همون رنگ که استیناش سه رب...کرواته نازکی هم به رنگ مشکی زدم...کلا یه تیپ پسرونه ولی مامانی زدم...وقتی وارد سالن شدم تقریا اکثر مهمون های نزدیک اومده بودن..ارشیا هم از آایشگاه اومده بود..آندی ومهراد کنار هم در جای خودشون نشسته بودن...رفتم نزدیک آندی...آندی از جاش بلند شد...بغلش کردم..به خودم فشوردمش... -وایــــــــــــی آندی چقدر خوشگل شدی دختر....خوشبحال مهراد... آندی:مرسی عزیزم ..ایشالا عروسی خودت...موهات چقدر قشنگ شده... -خدا از دهنت بشنوه..بهم میاد؟؟ _اره ...خیلی ماه شدی.. -میگم آندی... امشب مواظب خودت باش... -وا...برای چی؟؟ با ابرو به مهراد که کناره آندی بود اشاره کردم... -به خاطر ایشون...مواظب باش امشب کار دستت نده... -ای بی حیا...اون اتفاق باید امشب بیوفته دیگه..نگرانه من نباش مهراد خیلی خوبه.. -من به جایه تو استرس گرفتم...داری میخندی دیوونه...؟ -پس چیکار کنم...؟بشینم گریه کنم؟من خیلی وقته آرزویه چنین روزی رو داشتم... - خوشبحالت به آرزوت رسیدی... -تو هم میرسی.... -راستی امیرعلی رو ندیدی؟؟ -نه...از وقتی اومدم ندیدمش اصلا...فکر کنم هنوز نیومده... ارشیا اومد کنارمو گفت: سلام به بارانه زندگانی ... ا ... ا ... ا... موهاتو چیکار کردی؟ از نبودنه امیرعلی عصبانی بودم...بااین حرفه ارشیا دیگه نتونستم جلویه خودمو بگیرم... -به تو چه بچه پررو....خودتو توی آینه ندیدی؟؟؟ -بـــاشه بابا ...حالا چرا میزنــــی...؟!!!تازه میخواستم بگم خیلی خشگل شدی..من میرم پیش دوستام... عاقد اومد ...ولی هنوز امیر علی نیومده بود.... هم نگرانش بودم...هم عصبانی به خاط اینکه کادویه من دست امیرعلی بود...شماره ی امیعلی و توی گوشیم نداشتم...از آندی شماره ی امیرعلی رو گفتم تا بهش بزنگم..اینجوری یه بهونه داشتم تا شمارم رویه گوشیش بیوفته... یه بوق.....دوبوق...سه بوق...بله بلاخره برداشت اون گوشیه فلان شدشو.. -سلام امیر علی کجایی؟ -شما؟ -بارانم..کادویه منو فراموش نکردی که..؟ یکدفعه دیدم امیرعلی جعبه به دست وارده سالن شد....تماسو قطع کردم...داشت میومد نزدیکم...نمیدونم چی شد که یکدفعه اخماش رفت تویه هم.. امیرعلی:بفرما اینم امانتیت... -مرسی...چرا این همه دیر اومدی؟ -تو یه ترافیک گیر افتاده بودم..رنگه لباست چه به رنگه کت شلواره من میاد.. -اره...قشنگه.. -بــــــــله.. -حالا من اینو کجا بذارم..؟ -بده به زهرانگه داره..... ارشیا به مانزدیک شد.. ارشیا:به...به...آقا داداشه ما....چه ست کردین شما دوتا باهم دیگه... -چیه ...؟چشم نداری ببینی؟ ارشیا:ای بابا ..باران امشب یه چیزیت میشه ها...چرا اینجوری با من حرف میزنی؟خیلی هم قشنگ شدید...اصلا من برم اونور مزاحمه شما نباشم بهتره... فهمیدم ارشیا از من ناراحت شده...دست خودم نبود...نمیدونم چرا امشب چرا این همه تند باهاش برخورد کردم.. بعداز عقد یکی...یکی ...رفتیم جلو وبا عروس و داماد رو بوسی کردیم وکادو های خودمونو بهشون دادیم اول از همه عمو داریوش بود...عمو همون موقع سنده ویلای مشهدرو به اسم مهراد و آندی کرد...زنعمو هم 5 بلیط رفتو برگشت به مشهد رو در ایام نوروز به اونا داد... آندی:حالا چرا 5 تابلیط؟؟؟ زنعمو ندا:تو و شوهرت...امیرعلی...اشیا و باران... آندی خندیدو گفت:ا..ا..ا..قبول نیست...این هدیه برای ماست..اینارو با خودمون کجا ببریم.. عموداریوش:این بچه هام دل دارن... این ماه عسلت نیست...ایاه نوروزمن ومادرت نمیتونیم بچه هارو ببیمو بردونیم...زحمتش میوفته گردنه شما.. ارشیا:بابا دقیقا منظورت از بچه ها کیا بودن؟؟حتما امیرعلی دیگه... پدره مهراد هم رفت جلویه عروس داماد وسنده یکی از آپارتمان های شیکشو به نامه عروسش زد...مادر مهراد هم یه سرویسه طلا رو به عروسش هدیه داد..همینجور هم پدر من یه سرویس هدیه به برادر زادش داد...امیرعلی هم اون دست بنده ناناز رو به دسته خواهرش کرد....ارشیا یه سکه طلا هدیه داد...




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات