X
تبلیغات
♥ رمان ...... رمان ...... رمان ♥ - |جــدال پُـر تمنا|

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

|جــدال پُـر تمنا|

تاريخ : سه شنبه 1391/11/24 | 20:25 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
- اما خوب ...
- اما چی؟
- دیدم یه چیزی ما بین همه اش بهتره ...
به اینجا که رسیدم خندیدم ... آراگل هم خندید ... نگار هم داشت می خندید ... واقعا چه خوب بود که علاوه بر دنیای مختلف می تونستیم کنار هم باشیم ... آراگل چاییشو خورد و گفت:
- بچه ها سرمون گرم حرف زدن شد دیر شد ... پاشین بریم ...
ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود نگار چاییشو و من هم قهوه امو خوردیم و سریع بلند شدیم ... آراگل رفت سر کلاسش و من و نگار هم رفتیم سر کلاس خودمون ... هنوز تو فکر بودم که آراد کجا غیبش زده بود؟ با دیدنش سر کلاس انگار خیالم راحت شد که جایی قایم نشده تا یه بلایی سر من بیاره ... از افکار خودم خنده ام می گرفت ... ولی قسم می خورم نگاهش روی من یه حالت عجیب غریبی بود ... بدون توجه بهش سعی کردم سر جام بشینم ... داشتن با دوستاش یه چیزایی پچ پچ می کردن و می خندیدن ... حتی وقتی هم استاد اومد دست بر نمی داشتن و هر چی استاد بیچاره هیس هیس می کرد بازم از رو نمی رفتن ... وسط کلاس بود که یهو آمپرم چسبید ... بلند شدم و با حرص گفتم:
- استاد ... می شه این آقایون رو از کلاس بندازین بیرون؟ اجازه نمی دن تمرکز کنیم ...
صداشون بلند شد:
- اوهو! بابا تمرکز! از عیسی مسیح بخواه کمکت می کنه ...
هر هر می خندیدن و من دوست داشتم با خودکارم چشمای تک تکشون رو در بیارم به خصوص چشمای زمردی آراد رو ... اما جلوی خودم رو گرفتم ... صدای داد استاد بلند شد:
- ساکت! راست می گن خانوم اوانسیان ... هر کی می خواد صحبت کنه بره بیرون ... اینجا کلاسه ... مسابقات المپیک که نیست ... از این لحظه به بعد کسی حرف بزنه بدون استثنا دو نمره از پایان ترمش کم می کنم ... به خصوص شما آقای کیاراد ...
آخییییشششش دلم خنک شد ... سقلمه نگار اومد تو پهلوم و من فهمیدم همینطور که ایستادم دارم می خندم ... سریع نشستم و نیشم رو بستم .... بهتر که خندیدم! بذاره بفهمه خوش خوشانم شد ... نشستم و بقیه کلاس در سکوت سپری شد ... همین که استاد از کلاس رفت بیرون گوشیمو از توی کیفم در اوردم و سریع شماره آراگل رو گرفتم می خواستم تا آراد نرفته بیرون حالشو بگیرم ... آراگل جواب داد ... پس کلاس اونم تموم شده بود ... با شوق گفتم:
- آراگــــل جونــــم! من دم در منتظرتم که با هم بریم ... باشه هانی؟
آراگل با خنده گفت:
- تو زیادی داری منو از آراد دور می کنیا ...
الان نمی شد جوابشو بدم ... پس فقط گفتم:
- می بینمت عزیزم ...
بهش فرصت ندادم حرفی بزنه و قطع کردم ... صدای خنده آراد رو که شنیدم یهو برگشتم سمتش ... کسی پیشش نبود سرشو کرده بود توی جزوه هاش و داشت می خندید ... نگار هم داشت با تعجب نگاش میکرد ... شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- عیسی مسیح شفا بده بعضیا رو ...
بعدم دست نگار رو کشیدم و رفتیم بیرون ... نگار گفت یه درس عمومی هم داره که باید الان بره ... برای همین هم از من خداحافظی کرد و رفت ... جلوی در آراگل رو دیدم و با خنده و شادی رفتیم سمت ماشین من ... با سوئیچ درو باز کردم و خواستم سوار بشم که صدای ناله آراگل بلند شد:
- ویولت!!!
نگاش کردم و گفتم:
- هان چیه؟
نگاش به سمت پایین بود ... با چشماش به جایی که نگاه می کرد اشاره کرد ... سرمو آوردم پایین که و از چیزی که دیدم نا خوداگاه آه کشیدم ... آروم دور ماشین چرخیدم ... هر چهارتا!!!! لعنتی! عوضی ! کثافت! هر چهار چرخم رو پنچر کرده بود ... داد کشیدم:
- به خدا می کشمش آراگل!!!!!!!!!
یه آجر توی جوی کنار خیابون بود ...سریع رفتم اون سمت و برش داشتم ... آراگل پرید جلوم ...
- چی کار می خوای بکنی؟
- می خوام اینو بکوبم تو سرش!
- دیوووونه شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- آرههههههه ماشینش کجاست؟
- بیخیال ویولت ... کوتاه بیا ... بس کنین دیگه ....
- گفتم ماشینش کجاست آراگل به خدا اگه نگی تا اومد بیرون اینو می زنم تو سرش ...
آراگل ناچارا به کمی جلوتر اشاره کرد ... دیدمش ... رفتم طرفش ... هنوز نیومده بود ولی از دور دیدمش که داره می یاد ... رامین هم داشت سوار ماشینش می شد ... آراگل کنارم ایستاده بود و داشت با ترس نگام می کرد ... دستمو برای رامین تکون دادم که باعث شد سر جاش بایسته ... تصمیممو گرفتم .... آراد خیلی دور بود و اصلا حواسش به ما نبود ... دستمو بردم بالا و با همه وجودم آجر رو کوبیدم توی شیشه جلوی ماشینش ... پر از ترک شد ... ضربه دم رو که کوبیدم تیکه هاش ریز تر شد و با ضربه سوم به هزار تیکه تبدیل شد ... عملیات انجام شد ... آراگل دستشو گرفته بود جلوی دهنش که جیغ نزنه ... دستشو گرفتم و کشیدم ... باید فرار می کردیم ... آراگل گفت:
- کجا می ریم؟
- باید با رامین بریم ... بدو ...
- نه نه ... من نمی یام ...
- آراگل ...
- تو برو ... من وایمیسم آراد بیاد ...
- اینجور شریک جرم من می شی ...
- مهم نیست ولی با ماشین یه غریبه نمی یام ...
عقایدشو درک نمی کردم ولی مجبور بودم رضایت بدم پس سریع خداحافظی کردم و پریدم سمت رامین ...

قبل از اینکه بتونه چیزی بگه در ماشینو باز کردم پریدم بالا و گفتم:
- بدو رامین ...
رامین هنگ کرده بود ولی سریع پرید بالا و با یه حرکت آکروباتیک راه افتاد ... سعی کردم به سمتی که آراد داره میاد نگاه نکنم ... یه کم که از اونجا دور شدیم صدای خنده بلند رامین بلند شد ... با تعجب نگاش کردم ... داشت غش غش می خندید ... از خنده اون منم خنده ام گرفت و گفتم:
- کوفت! به چی می خندی؟
- زدی ماشینشو داغون کردی! حالا اون هیچی اینجا یه جوری تو خودت جمع شدی عین این بچه ها که از دعوای مامانشون می ترسن داری سکته می کنی ...
تازه متوجه حالت خودم شدم ... جمع شده بودم گوشه صندلی ... سریع صاف نشستم روی صندلی و خنده ام گرفت ... رامین گفت:
- چرا اینجوری کردی؟
- یه تسویه حساب شخصی بود ...
دستشو آورد سمت صورتم ... می خواست نوازشم کنه ... سریع خودمو کشیدم کنار و گفتم:
- هان چیه؟
- هیچی بابا! چرا اینجوری می کنی؟ ببینم نمی شه منم بدونم واسه چی اینجوری کردی؟ قول می دم کمکت کنم چون هیچ دل خوشی از این پسره ندارم ...
- تو دیگه چرا؟
- اولا که خیلی تو رو اذیت می کنه ... دوما .... توجه همه رو خودش جلب کرده ... حالا خوبه هیچی هم نداره ... من موندم این دخترا از چی یه پسر باید خوششون بیاد؟
وا! چه پرو! آراد هیچی نداره؟ اتفاقا هر چی یه دختر بخواد اون داره ... درسته که من باهاش بدم ولی دلیل نمی شه که ناحق در موردش قضاوت کنم ... اون هم خوشگله هم خوش تیپ ... هم جذاب ... هم وضع مالیش خوبه ... چی کم داره؟ تازه سنش هم از هم کلاسیاش بالاتره و مشخصه همه دخترا براش سر و دست می شکنن ... اینا رو توی دلم به خودم اعتراف کردم ولی در جواب اون فقط شونه بالا انداختم ... آدرس رو بهش گفتم و رفت سمت خونه مون ... با لحنی که سعی می کرد نظر منو جلب کنه گفت:
- ماشین خودت چی شد که امروز به من افتخار دادی خانوم؟
- پنچر بود ...
- خوب پنچریشو می گرفتیم با هم ...
- ناراحتی که باهات اومدم؟ می تونستی سوارم نکنی ...
- این چه حرفیه خانوم خوشگله؟ من از خدام هم هست ... همینجوری فقط کنجکاو شدم ...
در جوابش سکوت کردم و اونم مجبور شد دیگه فوضولی نکنه ... بالاخره رسیدیم ... وقتی داشتم پیاده می شدم گفت:
- یادت نره عزیزم ... من ساعت هشت دقیقا همین جام ...
اومدم کنسلش کنم ولی بازم وسوسه شدم و گفتم:
- باشه ...
- خداحافظ ...
- به سلامت ...
در ماشینشو بستم و رفتم داخل خونه ... باید به پاپا خبر می دادم که بره ماشینو ببره تعمیر ... اینبار دیگه معلوم نبود چه جوری می خواد تنبیهم کنه ... ولی می گفتم من مقصر نیستم ... بچه های دانشگاه کردن واقعا هم همینطور بود ...
لباس کوتاه آستین حلقه ای مشکی از جنس ساتن تنم کرده بودم با کفش پاشنه بلند مشکی و نقره ای ... سرویس نقره خوشگلی هم که داشتم رو به گردنم انداختم و دیگه عالی شدم! از اتاقم که رفتم بیرون در خونه باز شد و پاپا اومد تو ... قیافه اش یه جور عجیبی شده بود ... عصر بهش گفتم بره ماشین رو ببره ... اونم خیلی راحت قبول کرد ... انگار می دونست تو دانشگاه ها از این اتفاقات زیاد می افته ... ولی الان یه جوری بود ... با دیدن من اومد به طرفم ... حس می کردم عصبیه ... با صدای خشن گفت:
- ویولت ... ماشینت چی شده؟
با تعجب گفتم:
- بهتون که گفتم پاپا ...
- دوباره بگو ...
- چهار چرخش رو پنچر کرده بودن ...
- همین؟
- آره ...
- ولی من اونجا فقط جد ماشینت رو پیدا کردم ...
با چشمایی گرد شده گفتم:
- چی؟!
- تموم بدنه ماشینت پر از خش بود ... همه شیشه ها و چراغاش شکسته بود ... چرخ هاش هم که تیکه پاره شده بود ... این چه وضعیه؟!!!!
ولو شدم روی مبل ... یعنی چی؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفت:
- پاپا مطمئنین ماشین من بود؟
- بله ... پلاک ماشین دخترمو دیگه خوب می شناسم ...
- ولی ... ولی ...
- هیچی نمی خواد بگی ... بردمش اوراقی فروختمش ... دیگه ماشین بی ماشین ...
با بغض گفتم:
- اما پاپا ...
- همین که گفتم ...
بعد هم بدون هیچ حرفی راهشو کشید و رفت سمت اتاقشون ... دوست داشتم جیغ بزنم ... یعنی کار آراد بود؟! یعنی بازم اون ... پریدم سمت کیف دستیم و گوشیمو کشیدم بیرون ... تند تند شماره گرفتم ... صدای ملیح و آرام بخش آراگل توی گوشی پیچید:
- جانم ...
- آراگل...
از صدای بغض آلودم وحشت کرد و گفت:
- ویولت ... چیزی شده؟
- آراگل ... کار آراده؟
- چی ؟ چی کار آراده؟ چی شده دختر تو که منو جون به سر کردی ...
- ماشینمو داغون کرده ... شیشه هاشو شکسته ... بدنه اشو زخمی کرده ...
- نه!
- یعنی می خوای بگی خبر نداری ...
- باور کن ویولت ظهر وقتی اومد بیرون شیشه ماشین رو دید فقط عصبی شد بعدم بدون اینکه حرفی بزنه خورده شیشه ها رو از روی ماشین ریخت پایین و به من گفت سوار بشم ... ما یه راست اومدیم خونه ... کاری نکرد ...
- بعدش چی؟
- بعدش؟ هیچی ... فقط بعد از ظهر یه سر از خونه رفت بیرون که خیلی زود هم برگشت ... فکر نکنم ...
با گریه گفتم:
- چرا کار خودشه ...
- ویولت جان ... گریه نکن ... تو خودت این بازی رو شروع کردی ... هر چی هم من می گم بس کنین توی گوشتون فرو نمی ره ... نه تو و نه اون ...
حوصله موعظه نداشتم ... گفتم:
- کاری نداری آراگل ....
- گریه نکنیا ...
- باشه ... بای ...
- خداحافظ ...
گوشی که قطع شد از جا بلند شدم ... قمبرک زدن فایده ای نداشت باید یه فکر اساسی می کردم ...

- اینجا کجاست رامین؟
- خونه مون عزیزم ...
- خونه تون؟؟؟
- آره خوب ...
- ولی مگه قرار نبود بریم مهمونی؟
- خوب مهمونی خونه ماست خانومی ...
- جدی؟!
- اوهوم ...
در بزرگ خونه شون رو با یه ریموت کوچیک باز کرد و رفت تو ... چه حیاطی! باغ بود ... پر از درخت و گل و گیاه ... وسطش هم یه استخر بزرگ بود ...
ماشنش رو که پارک کرد گفتم:
- چرا اینجا هیچکس نیست جز ما؟ فقط ماشین توئه!
- بچه ها بیرون پارک کردن ...
ناچار بودم قانع بشم ... پشیمون شدم که چرا به وارنا چیزی نگفتم ... کاش گفته بودم که من می خوام با رامین برم مهمونی ... اینجوری حداقل آرامش داشتم ولی الان استرس بدی داشتم ... درد ناچاری پیاده شدم ... بهم لبخندی زد و با دست به در بزرگ خونه شون اشاره کرد ... خداییش عجب خونه ای بود! وارد که شدم با دیدن پذیرایی بزرگی که با شیک ترین وسایل مبله شده بود بدتر شوکه شدم ... درسته که وضع پاپا خوب بود ... اما می تونستم قسم بخورم در برابر اینا هیچی نبود ... نگاهی به خونه سوت و کور کردم و گفتم:
- پس بقیه ...
با دست فشاری به کمرم اورد و گفت:
- تا تو بری تو حاضر بشی اونا هم میان عزیزم ...
- رامین ... من دارم می ترسم ...
خندید و گفت:
- از من؟! نترس عزیزم ... اگه می دونستی با دل من چه کردی اصلا ازم نمی ترسیدی ...
- آخه اینجا یه جوریه ...
- برو تو بابا ... این حرفا چیه؟ خونه به این خوبی ... اگه مامان بفهمه به خونه اش چی گفتی دارت می زنه ...
بازم ناچار شدم برم تو ... از پشت مانتومو گرفت و گفت:
- درش بیار بده به من خانومم ...
عین ربات به حرفش عمل کردم ... مانتوم بلند بود و برای همین پاهام مشخص نبود ... اما تا درش آوردم با دیدن لباس کوتاهم نگاش روی پاهام خیره شد ... از نگاش بدم اومد ... کاش لباس بلند پوشیده بودم ... مثلا بلوز شلوار ... من همیشه پیرهن کوتاه می پوشیدم اما نگاه هیچ کدوم از دور و اطرافیانم اینجوری نبود ... شالمو هم دادم دستش و روی اولین مبل سر راهم نشستم ... یه مبل دو نفره بود ... یه جورایی معذب بودم و سعی می کردم پاهامو قایم کنم اما فایده نداشت ... رامین مانتو و شالم رو آویزون کرد و در حالی که خیره خیره نگام می کرد و لبخند می زد رفت سمت ضبط صوتش ... یه آهنگ خارجی گذاشت و رفت توی یکی از اتاقا ... زیر لب گفتم:
- یا مریم مقدس! خودمو به خودت می سپارم ... درسته که من می تونم از خودم دفاع کنم ... ولی این پسره اگه وحشی بشه ممکنه هیچ کاری از دست من بر نیاد ... یعنی چی تو سرش می گذره؟
از توی اتاق اومد بیرون ... یه شلوار گرم کن با یه رکابی مارک دار پوشیده بود ... خیلی لاغر بود ... اصلا از پسرای اینجوری خوشم نمی یومد ... من داشتم آنالیزش می کردم ولی اون انگار از نگاه من طوری دیگه ای برداشت کرد که چشمک زد و نشست کنارم ... اینقدر چسبید بهم که معذب شدم و خودم رو کشیدم کنار ... خم شد از زیر میزی که جلومون بود یه بطری آورد بیرون ... ودکا بود ... دو تا گیلاس هم برداشت و پرش کرد ... همینو کم داشتم! بی شرف پیش خودش چی فکر کرده بود؟!!! که مثل احمقا مست می کنم و می ذارم هر غلطی دوست داره بکنه؟ گیلاس رو گرفت به طرفم با اخم گفتم:
- نمی خورم ...
پوزخندی زد و گفت:
- تو رو خدا تو ادای بچه مسلمونا رو در نیار ... خسته شدم از این ناز های دخترا ... تو که تو دینت خوردن شراب و مشتقاتش حروم نیست .... پس بزن تو رگ بذار حال کنیم ...
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- دین منم عین دین شما می گه مستی درست نیست ... مگه دیوونه ام که اینقدر بخورم تا مست بشم؟ بعدش هم باید میلم بکشه که نمی کشه ... دوستای توام اگه نمی یان تا من برم ... حوصله ام داره سر می ره ...
خودشو کشید به سمت من و گفت:
- نه عزیزم ... منم نمی گم اونقدر بخور تا مست بشی ... فقط یه ذره برای اینکه با من همراهی کرده باشی ...
چی می گفت این؟! عجب آدمی بود ... یا مسیح! کاش به حرف وارنا گوش کرده بودم ... بهتره یه اس ام اس بدم به وارنا بگم بیاد دنبالم ... آدرس خونه رو دقیق حفظ کرده بودم ... گیلاس رو ازش گرفتم و یه جرعه خوردم ... فقط برای اینکه در دهنش بسته بشه ... می دونستم تا وقتی دو تا از این گیلاسا نخورم از مستی خبری نیست ... یه جرعه برام مثل آب بود ... رامین با خوشی خندید و گفت:
- باریکلا بخور ...
گیلاس رو گذاشتم روی میز و گفتم:
- ذره ذره ... یه دفعه ای نمی تونم ...
دست کردم توی کیفم ... باید به وارنا اس ام اس می دادم ... همین که گوشی رو در اوردم سریع از دستم کشید و گفت:
- ول کن گوشیو ... یه امشب اومدی پیش من باشی ...
لحظه به لحظه داشت مشکوک تر می شد ... تا ته گیلاسشو سر کشید ... ترسم داشت تبدیل به وحشت می شد ... از جا بلند شدم و گفتم:
- مثل اینکه از مهمونی خبری نیست ... من ترجیح می دم برم ... خداحافظ ...
راه افتادم سمت در و با همه وجودم داشتم دعا می کردم که دنبالم راه نیفته ... اما دعاهام مستجاب نشد و دستمو از پشت چنان به شدت کشید

 




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات