رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان
بزرگ وکوچک کردن متن

رمان عملیات مشترک 12

تاريخ : دوشنبه 1391/11/23 | 20:20 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

  لیسا را از بغل ویکتور بیرون کشیدم و گفت:همکاران عزیز فراموش نکنید اینجا جمهوری اسلاااااااامی ایران...تاکید می کنم اسلامی.. لیسا چشم غره ای رفت و زیر لب زمزمه کرد:حسود خنده ام گرفته بود ویکتور هم مثل من...اخه باید به چی حسادت می کردم. لیسا-اخه تو این خیابان تاریک کی می تونه ببینه من مسیحی خلاف قوانین این کشور اسلامی تو بغل همکار مسیحی خودمم حسود با خنده گفتم:اره بابا من حسود ..بکش کنار دردسر میشه....اینجا چشم زیاده صرفه نظر از تمام یادآوریی های تلخ گذشته...شب خوبی بود...حداقل خوبیش این بود کمی تا قسمتی شهر مادریم و دیدم...تو پیاده روهای شهر قدم زدم..خندیدم..از هواش بلعیدم گرچه امیدوارم بودم این هوای پر دود در ریه هام رسوب نکنه و واسم مشکل ایجاد نشه...بعد از گذراندن یک شب به یاد ماندنی به خونه برگشتیم.همچنان ما جلو حرکت می کردیم و جک و فرانک پشت سرمان. به خونه که رسیدیم دکتر گچ دستم و باز کرد..حس راحتی بهم دست داد...حس می کردم سلول سلول دستم داره نفس می کشه. روی تختم دراز کشیدم...چشمام بستم به امید خواب....نیم ساعت شد یک ساعت....از پهلو راست به پهلو چپ چرخیدم.....یک ساعت شد دو ساعت...از پهلو چپ به پهلو راست...به ساعت اتاق نگاه کردم 3 بامداد...از این پهلو به اون پهلو.....نمی دونم چرا دستم رفت سمت گردنم ..دو گردنبد به گردنم اویزان بود...یکی یادگار عزیزترینم ...پدرم...یکی یادگار عزیزترین عزیز سروان..پدرش....گردنبند امانت و توی دستم فشردم...قول داده بود گفته بود این گردنبد واسش عزیز...گفته بود به رسم ضمانت پیش تو...زیر قولشش نمی زد...ضمانت داده بود...زیر قولش نمی زد نمی دونم چرا شور به دلم افتاده بود....مدام زیر لب زمزمه می کردم فردا هیچ اتفاقی نمی افته...هیچ اتفاقی نمی افته اروم نبودم...خوابم نمی برد...بلند شدم روی تخت نشستم..دستام و توی هم قفل کردم و دعا خوندم...از مریم پاک و مسیح پاکزاده کمک خواستم...اروم تر شدم....اما بازم خوابم نبرد...به حیاط رفتم...به هوای نه چندان پاک حیاط نیاز داشتم....به باد خنکی که از لا به لای درختای کهنه می وزید نیاز داشتم....زیر درخت گردو روی زمین نشستم...واسم مهم نبود خاکی میشم. گردنبند رایان و باز کردم و توی مشت دستم فشردم.....خاطراتم با رایان زیاد نبود...شیرین نبود...مثل شغلم خشن بود و تلخ...پر از ضربه خوردن...زخم خوردن..پر از شلیک پر از خون..اما همه تو ذهنم هک شده بود...فکر کردن به لحظه لحظه اش واسم دلنشین بود...تمام خاطرت فیلمی شد مقابل چشمانم...از به یاد آوری صحنه به صحنه اش لبخند زدم نگاه دقیق تری به گردنبند انداختم....پلاک مستطیل شکل جلو خاصی داشت....سادگی پلاک خیلی زیاد خود نمایی می کرد.... امشب اخرین شب بود....در اخرین شب اقامتم به آسمان کشورم نگاه کردم...ستاره ها زیر دود و غبار شهر پنهان شده بود و حتی سوسو هم نمی کردن اما ماه کامل بود...لبخندی به روی ماه پاشیدم گردنبند رایان و توی مشتم فشار دادم و زمزمه وار گفتم:فردا واسم دردسر درست نکن هم بازی مشترک گردنبند رو مجدد به گردنم انداختم...از جا بلند شدم و به روی تختم برگشتم....بازم نیم ساعتی طول کشید تا به خواب رفتم ادامه دارد        ********** در کنار ویکتور از تاکسی زرد رنگ پیاده شدم...راننده چمدان ها را از صندوق عقب بیرون کشید...ویکتور ته مانده ریال های جیبش را به عنوان کرایه به راننده تاکسی داد....صدای برخورد چرخ چمدان ها با اسفالت رو به روی فرودگاه سردردم رو بیشتر می کرد...شب گذشته خواب راحتی نداشتم....با فکر ناراحت خواب راحت رویاست....از اینکه قرار بود از شهر ریشه ایم کنده بشم و به زادگاهم برگردم ناراحت نبودم...از اینکه پرونده مایکل عملا از من گرفته شده بود و به دست جک افتاده بود ناراحت بودم...خودمم در حقیقت نمی دونستم از چی ناراحت بودم با ویکتور وارد سالن انتظار شدیم..داشتم می رفتم...به همین راحتی و سادگی....صفحه اول پاسپورتم و باز کردم...جسیکا تیلور...نفس عمیقم و بیرون دادم..کاش رایان واسم مشکلی ایجاد نکنه...نیم ساعتی زودتر رسیده بودیم باید منتظر خونده شدن شماره پرواز می موندیم پاسپورت و بلیط توی یک دستم بود و با دست دیگه دسته ی چمدانم و گرفته بودم..توی یه لحظه حس کردم یه نفر پاسپورت از دستم کشید و با سرعت زیادی از کنارم گذشت...بی درنگ دنبالش دویدم....سرتاپا سیاه پوشیده بود با یه کلاه نقابدار سیاه....رفت طرف سرویس بهداشتی اقایان....پشت سرش منم به همون سمت دویدم...بی توجه به تنه زدن های محکمم به دیگران فقط می دویدم....وارد سرویس بهداشتی اقایان شد...می خواستم به دنبالش وارد شم که سینه به سینه ی مردی ایستادم.... -خانم اینجا مردونه است بفرمایید بیرون... بی توجه به خانم خانم گفتن ها و بفرمایید بیرون ها..با خشم مرد و کنار زدم و وارد شدم...خبری از مرد سیاه پوش نبود...اعصابم بهم ریخته بود..اسلحه ای هم واسه دفاع نداشتم...نه سرد نه گرم...با صدای محکمی که سعی می کردم بدون خش باشه گفتم: -بیا بیرون وگرنه همه ی درها را باز می کنم و پیدات می کنم مرد مسنی از یکی از درها بیرون زد ..چشم غره ای رفت و زیر لب استغفار گفت.. شنیدم که می گفت:اخر زمون شده پناه به خدا با خارج شدن مرد درهای نیمه باز و کامل باز کردم....فقط یک در بسته بود...با پا محکم به در کوبیدم.. با خشم غریدم -من که می دونم کی هستی بیا بیرون لعنتی...بیا بیرون تا گردنبدت و توی چاه فاضلاب ننداختم صدای پراز شوخ رایان و شنیدم که می گفت:اِ اِ اِ اِ اسمت جسیکاست و من مدام می گفتم یکتا؟ این دفعه با صدای پر رنگ تر از حرصی داد زدم بیا بیرون لعنتی رایان صداش جدی تر شد و گفت:نمیام...تو نمی تونی از کشور خارج شی..پس تا اسم و مشخصات دقیقت و به پلیس فرودگاه ندادم برگرد -توهمچین غلطی نمی کنی در سرویس بهداشتی اهسته باز شد و قامت سیاه پوش رایان نمایان...حمله کردم مشتی به صورتش بکوبم که با دستش دستم و گرفت و گفت:گچ دستت بازشده؟....به سلامتی از لا به لای دندان های بهم فشرده شده غریدم:اون پاسپورت و بده به من رایان ابروی بالا انداخت و خیلی جدی گفت:برگرد... نمیشه لعنتی نمیشه رایان-چرا؟ لبم و به دندان گرفتم...رایان به لب دندان گرفته ی من نگاهی کرد..اخمی وسط پیشانی اش انداخت و نگاه از من گرفت این دفعه با صدای که به شدت می جنگیدم عجز و التماسش معلوم نباشه اما موفق نشدم نالیدم:باید برم رایان بفهم....فرمانده احضارم کرده...همینجوری ام امکان داره پرونده ام و ازم بگیرن...این پله ترقی من خرابش نکن تو رو به خدا دوباره چشمای سیاهش و به چشمای من دوخت:مایکل چی پس؟ با زرنگی گفتم:می سپارمش به دست تو..می دونم از پسش بر میای....به درد من دیگه نمی خوره رایان ایندفعه چند ثانیه زل زد به چشمام و گفت:جسیکا مطمئن باشم تو نقش نداری؟....می دونم یه متهم هیچ وقت داوطلبانه به جرم اعتراف نمی کنه اما اینبار خلاف قاعده بازی کردم اینم باشه اخرین شنای خلاف جریان...می خوام بهت اعتماد کنم...ترور کار تو دوستات نبود؟...از عامل های ترور خبر نداری؟..اطلاعاتی که به دردم بخوره نداری؟ دلم می خواست مطمئنش کنم....دلم می خواست باور کنه این حرکت غیر حرفه ای اش ضربه ای به کارش نمی زنه...باور کنه من به دردش نمی خورم...باور کنه من مهره پرونده اش نیستم...واسه همین دستم و مشت کردم و روی سینه گذاشتم..هنوز نگاهش به من دوخته بود ...چشمام و بستم و زمزمه وار جوری که بشنوه گفتم:به مسیح قسم من و دوستام ..نه توی ترور..نه توی قاچاق مخدر دست نداشتیم و از عوامل و انگیزه تروریست ها بی خبریم..به مریم مقدس قسم اگه خبری یا اطلاعاتی در مورد مایکل و یا عوامل ترور به دستم برسه بهت گزارش می دم با باز شدن چشمام بازم نگاهها گره خورد...بازم حس کردم یه چیزی خیلی خیلی کوچک توی وجودم بالا پایین شد. رایان پاسپورت و جلوم گرفت...با لحظه ای مکث پاسپورت و از دستش کشیدم.... رایان-باور می کنم اما یه شماره از خودت بهم بده خنده ام گرفته بود..در حالی که موبایلش و از دستش می کشیدم و شماره ام وارد می کردم گفتم:اخه اگه دروغ بگم که شماره ی درست دستت نمی دم سروان رایان-دارم بهت اعتماد می کنم..دلم و نلرزون دیگه -به مقدساتم قسم خوردم که راست می گم..پس به دلت بگو نلرزه رایان لبخندی به صورتم پاشید و گوشی موبایل و از دستم گرفت و بی خداحافظی راه افتاد...توی چهارچوب در سینه به سینه ی ویکتور ایستاد....هم قد و هم هیکل بودن اما با دو قیافه کاملا متضاد...ویکتور با چهره و قیافه غربی رایان با چهره و ابهت شرقی خودش. ویکتور سرش و سمت من برگردوند و گفت:همین بود جسیکا حس کردم رایان اماده درگیری با ویکتوره واسه همین سریع گفتم:نه این نبود...هر کس بوده پاسپورت و همینجا گذاشته و رفته.. پاسپورت و بالا آوردم و به ویکتور نشان دادم:ایناهاش ویکتور با وجود اینکه هنوز نگاه خشمگینش به رایان بود و مطمئن بودم حرفای منو اصلا باور نکرده گفت:عجله کن شماره پرواز و خواندن   ادامه دارد          --------------------------------------------------------------------------------   ادم ترسویی نبودم که اگه بودم افسر ارتش نمی شدم اما اون لحظه از چشمای رایان که نشون می داد همچین هم قرار نیست بی کار بشینه ترسیدم...سردرگمی ترس میاره منم سر درگم بودم..به سمت ویکتور رفتم و دستم و دور بازوش حلقه کردم اونو به گوشه ای کشاند...رایان به من قول داده بود اما هیچ بعید نبود دستور دستگیری ویکتور و همونجا صادر کنه....الان که می دونست من یه نظامی ام کار سختی نبود که تشخیص بده هر کسی که همراه منه می تونه همکارم باشه و همین همکارهای من بودن که توی بی هوشی مطلق من با انفجار یک ماشین پلیس و کشته شدن دو نفر از مامورها منو نجات دادن....رایان شاید با منی که بی هوش بوده ام کاری نداشته باشه اما امکان نداشت دست از سر عوامل اون حادثه برداره....الارم های مغزم یکی یکی به صدا در می آمدن..رایان با من راه می آمد چون در یک مقطع زمانی جونش را نجات داده بودم چون به مدت چند روز هر چند کوتاه همکارش بودم ..چون کمکش کردم اما هیچ کدوم از این موارد دلیل نمی شد دست از سر همکارای من برداره ...همکارای که عامل قتل همکارهاش بودن.... به چشمای ویکتور خیره شدم...همکار دلسوزم..شمرده و قاطع گفتم: ویکتور تو باید برگردی...راه هوایی و قانونی واسه تو مناسب نیست...برگرد و با رابطای ایرانیمون هماهنگ کن برو ترکیه از اونجا قانونی بیا لندن...از اینجا نه ویکتور حرفام و باور کن ویکتور-چی داری می گی جسیکا؟ ویکتور خبرچین نبود ...پشت آدم و واسه شیرین شدن پیش فرمانده خالی نمی کرد واسه همین کمی تا حدودی حقیقت و بهش گفتم: اونی که الان جلوی سرویس بهداشتی سینه به سینه اش ایستادی همون سروان رایان ایمانی همونی که دنبال مایکل بود..می دونه شما ماشین پلیس و واسه نجات من منفجر کردین...می ترسم ازت نگذره..تو نگاش یه چیزی بود که منو ترسوند -اون چجوری الان تو فرودگاست؟از کجا فهمیده؟ لبهای خشک شده ام رو با زبان خیس کردم و گفتم:من...من ...من دیروز ...من دیروز رفتم که باهاش حسابم و تسویه کنم...اونجا..اونجا فهمید نظامیه ام....فهمید منو نجات دادین که دست نیروی های ایرانی نیافتم...خیلی چیزا هست که باید بهت بگم ویکتور ولی الان فرصت نیست...به حرفم اعتماد کن ویکتور..برو..برو مواظب باش تعقیبت نکنه ویکتور با چشمای به شدت عصبانی گفت:چیکار کردی جسیکا؟چیکار کردی دختر!!!چیکار کردی؟..تو هم نمی تونی اینجوری خارج شی یک درصد هم احتمال دستگیریت باشه می دونی چی می شه؟ -نه اون کاری به من نداره...می دونم کاری نداره...ازش ضمانت گرفتم....اما تو از اینجا برو ویکتور با لحن پر حرصی گفت:وای به روزی که موش به حرف گربه اعتماد کنه...بجنب دختر باید از اینجا بریم -نه ویکتور می خوام از اینجا برم...چراش و نمی دونم..خودمم می دونم ریسکه اما...اما از اینجا میرم..نترس هر اتفاقی واسه من بیفته کلمه ای حرف ازم خارج نمیشه....می خوام از اینجا برم اعتماد زخم خورده ام باید دوباره بخیه شه ویکتور-تو دیوونه ای دختر...دیووونه -ویکتور برو...منم خودمو و به مریم مقدس می سپارم تو برو... ویکتور با وجود تردیدی که توی نگاهش بود قبول کرد. کنار گوشم زمزمه کرد:هر اتفاقی افتاد ردیاب و کار بنداز زندان هم باشی میایم کمکت لخندی پر از تشکر توی صورتش ریختم و به دور شدنش نگاه کرد..توی فرودگاه چشم چرخاندم...چشمای تیله ای مشکی ثابت به من بود و بی سیمی رو به روی دهنش قرار داشت...می دونستم داره چیو و همگاهنگ می کنه اما شک نداشتم ویکتور اینقدر حرفه ای هست که به راحتی مامورهای ایرانی را جا بزاره...شماره پرواز برای اخرین بار خوانده شد..نگاه از چشماش گرفتم و دسته ی چمدانم را کشیدم...تا اخرین لحظه سنگینی نگاهی را روی تمام وجودم حس می کردم...ته دلم از قول بی اساس رایان می لرزید...تمام وجود از این شنای خلاف جریان رودخانه از این بازی غیر حرفه ای از این عملکرد بچگانه می لرزید اما...اما حاضر نبودم پا پس بکشم...باید اعتمادم محک می خورد...رایان و قولش باید محک می خورد اینو عقلم نمی خواست اما دلم کشان کشان عقل و دنبال خودش می کشید... پاسپورت توی دستان مسئول مربوطه بود و نگاه سنگین دو تیله ی مشکی هنوز روی جزء جزء وجودم...نام و نام خانوادگی مشکلی نداشت...تفاوت عکس با حجاب و بی حجابم اونقدر بود که تو این چند دقیقه ای که تا پرواز مونده بود و مامور باید هر چه سریع تر کارم و تموم می کرد به چشم نیاد....مکث چند لحظه ای مامور ضربان قلبم را بالا برد..بارها در تمرینات در شرایط مرگ قرار گرفته بودم اما اینقدر چشمم نترسیده بود که الان از مرگ اعتمادم می ترسیدم...شاید کار مسئول مربوطه یک دقیقه بیشتر طول نکشید اما لحظات به سنگینی سال و ماه بر من می گذشت پاسپورت و سمتم گرفت و گفت:عجله کنین خانم تیلور..چند دقیقه ای بیشتر فرصت ندارید... بار و تحویل دادم و نگاهم رو به عقب برگرداندم....سینه ی ستبر ایرانی چهارشانه ای که هیکلی را قاب گرفته بود پوست گندمی و نه چندان روشن چشماهای تیله ای مردی که دست در جیب لباس سراسر مشکی ایستاده بود رو در خاطرم هک کردم...اعتماد و قول رایان برنده شد....لب هایم به لبخندی بی اراده و گرمی باز شد....دستانم بی اراده برای خداحافظی مردی که..مردی که شبیه پدر بود بالا امد...لبخندی به لبخندم پاشید...دستی به نشانه ای خداحافظی تکان داد...فرصت نبود...هواپیما...پرواز....لندن ...فرمانده....پرونده...در انتظار بود...بقیه راه را بی بازگشت طی کردم.نگاه دوباره ای به نگاه مشکی رنگ نیانداختم....دلم می لرزید و عقلم توبیخ می کرد. ادامه دارد      --------------------------------------------------------------------------------   صدای مهماندار روی ذهنم چنگ انداخت... مسافرین محترم هم اکنون از مرز کشور عزیزمان جمهوری اسلامی ایران خارج شدیم..تقلاهای بی وقفه مسافر کناریم برای از سر کشیدن شال و باز کردن دکمه مانتو را درک نمی کردم..سرم و به سمت پنجره ی کوچک هواپیما برگرداندم تا نگاه و ذهن از زن در حال تقلا بگیرم.بر فراز ابرها تماشا دلپذیر بود...دلم مدام یک چیز رو تکرار می کرد" از کشوری رایان خارج شدیم"...نمی دونم چرا انقدر زود کشور مادریم اسم و رسم خودش را به کشور رایان داده بود...انکار نمی کنم قول رایان، مردونگی رایان ،ضمانت رایان ،به دلم نشسته بود...ضمانت رایان!...دستم سمت گردنم رفت..پلاک مستطیل شکل را لمس کردم...واسش با ارزش بود ...الان دیگه مطمئن بود که با ارزش بود...گردنبند و از گردن باز کردم...مقابل چشمام گرفتم...ساده بود اما چرا انقدر دلنشین....شصتم و روی پلاک کشیدم...انقدر کلمات عربی ریز هک شده بود که قابل خواندن نبود....پلاک تو دست مشت شده ام فشرده می شدم....چرا انقدر زود ماموریتم تو کشور رایان به پایان رسید....عقلم توبیخم کرد که چرا باز از ذهنم گذشت کشور رایان...اینجا کشور مادریم بود...کشور پدریم...کشور ابا و اجدادم....پلکام داشت سنگین می شد ترجیه می دادم بخوابم و اینقدر ذهنم اسم سروان ایرانی و تکرار نکنه....اون یه رقیب بود تویه مقطع کوتاهی هم شد همکار...جونم و نجات داد جونش و نجات دادم. بهم کمک کرد بهش کمک کردم...کتک زد کتک خورد...حرص داد حرص خورد...یه طلوع با هم دیدیم و یکی دوبار صبحانه خوردیم...با دستمالش خون زخمم و پاک کردم اونم با تیکه لباسم زخمش و بست...اینا که نشد دلیل تا کشور مادریم بشه کشور رایان...خاک مادریم هنوزم همون خاک مادریم بود بی کشش...بی اینکه منو به خودش جذب کنه...دلیل نداشت اینجا هم مثل کشورای دیگه ای که واسه تمرین رفتیم...این همه سرباز آمریکای میرن عراق و افغانستان ماموریت نباید که به اون کشور دل ببندن...باید دل ببندن؟...نمی دونم چرا دلم اهسته جوری که صداش به مغزم نرسه زمزمه می کرد اونا که رایان ندارن.....چشمام و بیشتر روی هم فشار دادم و بیشتر به خودم تلقین کردم که خوابم میاد....بلاخره هم به زور تلقین به خواب رفتم...چشم که باز کردم چیزی به فرود هواپیما روی باند فرودگاه لندن نمونده بود....هواپیما نشست...کمربند و باز کردیم و پیاده شدیم..هوای لندن و به ریه هام هدایت کردم...چرا بوی رایان و نمی داد؟...این دفعه دیگه واقعا مغزم کلافه شد و از دلم خواست که دهنش و به بنده..دلم تابع عقل اینبار دستور پذیرفت بعد از تحویل بار به سالن انتظار برگشتم ...یکی از محافظان اداره غرق در کت و شلوار مشکی و لباسی سفید رنگ منتظرم بود.با دیدنم سمتم امد و دسته ی چمدان را از دستم گرفت...منو به سمت ماشین مشکی هدایت کرد...در عقب و باز کرد...نشستم...مانیتور جلوی ماشین روشن شد و قیافه فرمانده روی مانیتور نقش بست...با دیدن فرمانده باز حرف رایان از ذهنم گذشت -فرماندتون چند سالشه؟...هم دوره مایکل نبوده؟.. در اولین فرصت باید این موضوع را به صورت کاملا محرمانه و سری چک می کردم....نواقص اطلاعات گزارش شده مشکوکم کرده بوده از اون بدتر که در سایت حفاظتی اطلاعات هیچ اسمی از مایکل به عنوان کارآموز ارتش پیدا نکرده بودم..فقط ته دلم زمزمه می کرد کاش از پرونده کنارم نذارن. فرمانده:افسر تیلور همین الان برای توضیح پاره ای از اتفاقات خودت رو به مرکز برسونید سری به نشانه احترام پایین اندختم و گفتم:بله قربان از راننده خواستم راه مرکز و در پیش بگیره...ترس از دست دادن پرونده داشت لرز ندیدن رایان و ازم دور می کرد....اصلا ندیدن رایان مهم بود؟....بی خود داشتم واسه خودم مهمش می کردم...ایستادن سر قولش یه کار انسانی بود کار خاصی انجام نداده بود که من اینقدر روش مانور می دادم... صرف نظر از گاه گاه لرزیدن دلم لندن دوباره منو به همون افسر عملیات سری،جسیکا تیلور تبدیل کرده بود   ادامه دارد         --------------------------------------------------------------------------------   قدمهای محکمم سکوت وهم برانگیز اداره عملیات سری را در هم شکست...راه اتاق فرمانده را به خوبی بلد بودم اما یکی از محافظان همراهی ام می کرد....دلم برای این محافظانی که نقش محافظ محافظان دولت را بازی می کردند تنگ شده بود....ضربه ای به در سفید رنگ اتاق فرمانده کوبیدم و وارد شدم...با همون لباس ها احترام نظامی دادم...نگاه فرمانده روی شالی که هنوز روی سرم خودنمایی می کرد سر خورد...اینقدر ذهنم درگیر احساس و عقل بود که فراموش کرده بودم قبل از ورود به مرکز پوششم رو عوض کن...گرچه انقدرها هم پوشش واسم اهمیت نداشت...به هر حال ساکت منتظر سوال جواب های فرمانده ایستادم فرمانده به مبل چرم رنگ مشکی روبه روش اشاره کرد...دیزاین اتاق عوض شده بود...رنگ مشکی تضاد دلنشینی را با سفیدی مطلق اتاق ایجاد کرده بود...قدمهای محکم و اهسته ام را به سمت مبل برداشتم...روی مبل نشستم فرمانده:تیلور بیش از اخباری که از عملکردت شنیدم ازت توقع داشتم با اینکه توی این سفر گاف های زیادی داده بود که بیشتر اونا از چشم فرمانده تا الان پوشیده بود از جمله رایان با این وجود خودمم از عملکردم انچنان که باید راضی نبودم..با همون لحن محکم جسیکا نه یکتا گفتم:تمام تلاشم و برای انجام هر چه بهتره ماموریتم به کار گرفتم اما نتایج انچنان که باید نشد فرمانده:گزارش رسید که بر اساس بررسی ها مایکل نمی تونه قاتل باشه درسته؟ با صدای تکیه بر استحکام و خودباوری و کمی تا حدودی غرور پاسخ دادم:بله قربان...بر اساس محاسباتی که انجام دادیم زمان خروج مایکل با مدت زمانی که برای شلیک و جمع اسلحه و فرار قاتل لازمه هم خونی نداره...بنا بر حدسیات ما مایکل از جلوی دوربین برای رد گم کردن گذشته و تنها هدفش کشیدن مامورهای پیگیر پرونده به ایران بوده که انگیزه این هدف هنوز مشخص نشده البته حدسیاتی وجود داره....باید روی اقدامات مایکل در خاورمیانه و به خصوص ایران تحقیق بیشتری انجام بدیم اینجوری میشه انگیزه رو پیدا کرد فرمانده سری به نشانه ی تایید تکون داد و گفت:در مورد پرنس چی به نتیجه ای رسیدی؟ با اینکه رایان ذهنم و نسبت به فرمانده مسوم کرده بود اما در اون شرایط صلاح و در این دیدم که گزارش و نتایج نابی که این چند مدت در ذهنم مدام رژه می رفتن رو به امید اینکه مسئولیت پرونده رو هنوز به خودم واگذار کننده رو کردم -در مورد قتل پرنس به نتایجی دست پیدا کردم که هنوز قطعیتش برای خودم مسجل نشده..یکی از مواردی که تقریبا در مورد اون مطمئن هستم اینه که قتل پرنس توسط فرقه ماسونری ها انجام شده....مایکل یک ماسون و من شخصا در یکی از مراسم این فرقه شرکت داشتم..طی اون عملیات از ورود محموله مواد مخدر توسط همین گروه به جنوب شرقی ایران مطلع شدم اوایل فکر می کردم هدف اصلی حضور مایکل در این کشور واردات مواد مخدره به همین دلیل به دنبال مایکل به سمت جنوب شرقی حرکت کردم...در انجا متوجه برگزاری مجلسی شدم در اون مجلس علامتی روی دیوار هک شده بود که بعد از پایان مراسم با محلول محو کننده کاملا محو شده بود با این وجود با استفاده از فرمول های شیمیایی و ساخت محلول دیگه تونستیم اون علامت و ظاهر کنیم(خیلی خوشحال شدم که فرمانده چیزی در مورد محلول نپرسید و فکر کرد خودم اون و تهیه کرده ام)علامت روی اون دیوار شباهت زیادی به خالکوبی هک شده روی بدن پرنس داشت.این دو علامت به نظرم نمی تونن بی ربط به هم باشن ..عکس گرفته شده رو بعدا ارائه می دم...از طرف دیگه در تمام مراحل ترور پرنس علامت های از اعداد و نشانه های ماسون ها دیده میشه از جمله عدد 13 و 33 که در ساعت و مکان قتل پرنس دخالت داشته...گزارش دقیق را در ایرانی نوشتم اونم ارائه می دم..بعد از بازگشت سفر از جنوب شرقی ایرانی خبر عملیات ترور یکی از شخصیت های علمی و دانشگاهی ایران از شبکه خبر پخش شد..این ترور را به نظامی های انگلیسی وارد به کشور ربط دادن... فرمانده با صدای نسبتا بلندی گفت:چی؟ - اوایل من هم فکر می کردم منظور گروه 5 نفره ماست اما این فقط ظاهره ...عملیات ترور با 90% احتمال توسط مایکل انجام شده...حدس من اینه که مایکل ما را برای رد گم کردن و مقصر جلوه دادن در ترور به ایران کشانده. فرمانده:ورود مواد مخدر و ترور..دو انگیزه با سطح تفاوت بسیار...چه رابطه ای بین ایناست؟ -در این مورد باید بگم که انجام خرید و فروش مواد مخدر برای درآمد زایی مالی بوده...برای اداره همچین گروهی به پول زیادی احتیاج دارن فرمانده با تیزهوشی خاص خودش گفت:پس بعید نیست مایکل در انگلستان هم از این طریق درآمدزایی های داشته باشه...شاید این بتونه به پرونده کمک کنه...روی این موضوع هم تمرکز کن خیلی خوشحال بودم که فرمانده حرفی از پس گرفتن پرونده نزد به همین دلیل با ذوقی که سعی می کردم در تار و پود حنجره ام مخفی اش کنم گفتم:بله قربان فرمانده که متوجه ذوق خفته در صدایم شده بود چشم غره ای رفت و گفت:تنبیه به خاطر سهل انگاری های که در ماموریتت به ایران هم داشتی به بعد موکول می کنم اما کنسل نشده واسم فقط پرونده مهم بود و هر تنبیه دیگه ای جز پس گرفت پرونده واسم تنبیه محسوب نمی شد به همین خاطر حتی اندکی از ذوقم هم فروکش نکرد ادامه دارد        ****************** فرمانده:از سفر برگشتی امروز و استراحت کن...فردا ملکه الیزا شخصا باهات ملاقات می کنن یه لحظه با بهت به فرمانده نگاه کردم اما تمام سعی ام و جمع کردم که فرمانده بهت را در نگاهم نخونه بلاخره من مسئول پرونده نوه ی ملکه بودم این دیدار دور از انتظار نبود...اما باید بگم حتی واسه منی که خونسردی رفتارم زبانزد خاص و عام بود این دیدار پر از هیجان بود...اما به هر نحوی که بود نذاشتم اثار این هیجان در چشمام هویدا شه فرماند-می تونی برگردی منزل افسر تیلور...فردا صبح راس ساعت 10 راننده ای واسه انتقالت به کاخ سلطنتی می فرستم -ممنون فرمانده احترام نظامی دادم و عقب گرد به سمت در رفتم..با راننده مرکز به خونه برگشتم.دلتنگ این خونه نشده بودم..خونه ای که واست تنهایی داره و تنهایی و تنهایی دلتنگی نداره...خونه ای که خانواده اش خودتی و خودت و خودت دیگه دلتنگ شدن نداره...دل ادمم که واسه دیوار و کاغذ دیواری و مبل فرش خونه تنگ نمی شه...پس دلتنگ نبودم.دلتنگ در و دیوار این خونه تنهایی نبودم. هیجان دیدن پرنس الیزا اینقدر ادرنالین به خونم تزریق کرده بود که ذهن از تنهایی بکنم...فردا ملکه را از نزدیک می دیدم....این خوشحالم می کرد..عاشق وقار ملکه بودم با اینکه گذر زمان و می شد در چین و چروک های پوشیده شده زیر کرم ها و پودرها ارایشی دید اما هنوزم ملکه بود و با وقار....ملکه بود و قابل احترام...بلاخره یه انگلیس بود و یه خانواده سلطنتی لباس های نظامی ام را از کمد بیرون کشیدم ..اتو کشیده بود و تمیز اما با وسواسی که منو یاد مادر می انداخت دوباره اون ها را در ماشین لباس شویی انداختم...من وسواسی نبودم اما مطمئن بودم اگه الان مادر اینجا بود و از این قرار ملاقات باخبر می شد همین کار و می کرد لباسای تمیز منو و دوباره می شست و اتو می کشید...دلم می خواست واسه خودم مادری کنم. شام ساده ای درست کردم.لباس های شسته شده را در خشک کن ریخته بودم و مشغول مسواک کشیدن بودم که تلفنم زنگ خورد....بدون اینکه دهنم و بشورم همونجور که مشغول مسواک کشیدن بودم به سمت تلفنم رفتم ...شماره ایران بود..گوشی را همراه خودم تا روشویی بردم دهنم و اب کشیدم و دور دهان و دستام و با حوله ی سفید رنگی که دور گردنم انداخته بودم خشک کردم...تلفن هنوز زنگ می خورد و اصرار بر برقراری ارتباط داشت...دکمه پاسخ و زدم... hello صدای به شدت اشنای توی گوشم پیچید..فارسی حرف می زد...ابهت شرقی توی ذهنم جان گرفت رایان-علیکم سلام خواهر جسیکا در حالی که از صدای بم شده و رنگ و بوی شوخ گرفته اش خندم گرفته بود گفتم -من خواهر شما نیستم که اقا رایان-چند ساعت نیست هوای غرب و بلعیدیا به همین زودی ایرون و قاعده و قانونش یادت رفت...خواهر من غربزدگی به این سرعتشم خوب نستا -جنابعالی از مسئولیت خودتون کناره گرفتین شدین مسئول ارشاد رایان-تو هم گشت ارشاد و شناختی و رفتی!ای داد بی داد...خواهرم گشت ارشاد هم برای ارشاده و بس -خیلی خوب جناب ایمانی من ارشاد شده ام ...حالا کارتون و بفرمایید؟ رایان که یه لحظه فک کنم موند چی بگه گفت-کار؟...اهان ...می خواستم ببینم گردنبندم سالمه...سقوط نکرده باشی این ضمانت ما گم بشه.نیست بشه.....حالا یه نگاهی بهش بنداز ببین حال و احوالش خوبه؟راحت رسیده به مقصد؟سفرش راحت بوده؟ حس می کرده داره از حال من می پرسه اخه کدوم ادم عاقل و سالم عقلی از حال گردنبند می پرسه...واسه همین از حال خودم واسش گفتم به زبان گردنبند -اونم خوبه...سفرشم بد نبود...الانم رسیده به مقصد رایان-خوبه پس مواظبش باش..واسم ارزش داره ها یه لحظه بدنم از نسبت دادن این حرفا به خودم حرارت گرفت اما رایان از گردنبندش پرسیده بود مقصر من بودم که رو خودم تعبیرش کردم -باشه کوتاهی گفتم رایان-فک کردم شماره اشتباه دادی پس زنگ زده بود از صحت اطلاعاتش مطمئن باشه...بی تفاوت گفتم: -الان که مطمئن شدین. ببخشید من باید به استراحتم برسم...بای رایان-باشه بابا نزن منو....مواظب گردنبندم باش...از گردنت بازش نکن گم میشه..خوب بخوابی...به قول تو بای تلفن و قطع کردم و روی مبل انداختم...باید در اولین فرصت گردنبندش و واسش پس می فرستادم   ادامه دارد   --------------------------------------------------------------------------------   *********************** شب پر هیجانی را پشت سر گذاشتم...هیجان دیدن ملکه الیزا و کاخ سلطنتی و یک چیزی ته دلم زمزمه می کرد هیجان تماس رایان...با این وجود بازم عقلم روی زمزمه های اهسته ی دلم سرپوش گذاشت....فقط هیجان دیدن ملکه الیزا و بس...تماس رایان که هیجان نداشت... با تمام هیجاناتم شب رو به خواب راحتی صبح کردم...مطابق عادت هر روزه اگه این مدت سفرم به ایران و فاکتور می گرفتیم.. راس ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم یک ساعتی رو به ورزش، نیم ساعتی به دوش صبحگاهی گذراندم...قهوه ساز رو به برق زدم و قهوه ای تلخ برای خودم درست کردم...توی بالکن نشستم و با آرامش قهوه ام رو نوشیدم...مزه داد...بعد از یه مدت آشوب این آرامش مخلوط با قهوه تلخ مزه داد....صفحات روزنامه را ورق می زدم و به شایعاتی که در غالب خبر از قتل پرنس به مردم ارائه می شد پوزخند زدم...واسم سوال بود اگه خبری برای انتشار ندارن چرا به شایعات دامن می زنن ...صفحه سفید چاپ کنن..خیلی از سران حکومتی و سلطنتی به نقل از روزنامه ها متهم بودن..ادمای سرشناسی که زحمتای زیادی برای این کشور کشیده بودن و الان ابروشون بازیچه بی خبری روزنامه نگاران شده بود... یک ساعتی را به اتو کردن فرم نظامی ام گذراندم...با وسواس مادرانه ای برای خودم مادری می کردم و لباس هایم را اتو می کشیدم ساعت 9 بود . از یک ساعت باقی مانده برای مقایسه علائم ماسون ها با خالکوبی روی تن پرنس رابرت استفاده کردم....می شد گفت تا حدودی شبیه بود...می شد به هم ربطشون داد....خالکوبی به شکل عجیبی یکی از نمادهای ماسونی را به صورت ناواضح نشان می داد...با این وجود می شد این حدس را نقض کرد و گفت کاملا تصادفیه راس ساعت 10 فرم نظامی به تن و کلاه به سر رو به روی اینه ایستاده بودم...موهام تقریبا بلند شده بود...مدل پسرانه به اون لباس نظامی می آمد اما به صورت تراشیده و دخترانه ام نه...اما لباس به تنم می نشست بیشتر از هر لباس دیگه ای...اسلحه را توی جایگاهش که به کمرم بسته بودم قرار دادم با به صدا در آمدن زنگ جلوی در رفتم...سرباز با دیدن احترام نظامی داد...با سر آزاد اعلام کردم..بازم یکتا فراموش شده بود و جسیکا شده بودم...قدم های محکم و مطمئن بر می داشتم..جسیکا وار..نظامی وار...در صندلی عقب جای گرفتم..راننده مسیر کاخ سلطنتی را پیش گرفت...نیم ساعتی بعد رو به روی کاخ کارت مخصوص را نشان داد و درهای کاخ به روی ما باز شد ابهت سفید رنگی داشت....رگ و ریشه ای قدیمی....ماشین در جایگاه مخصوص پارک شد..گارد سلطنتی اسلحه ام را تحویل گرفت...قدم ها مطمئنم اینبار به سمت پلکان ورودی روانه شد..از پله ها بالا رفتم...یکی از اعضای گارد سلطنتی راهنمایی ام کرد...به سالن انتظار رفتم..پر بود از اشیاء قدیمی و صد البته اشرافی..دیزاین کاخ محشر بود...نگاه از لوازم کاخ گرفتم و روی مبلی تک نفره نشستم...چند لحظه ای بیشتر طول نکشید تا قامت تقریبا خمیده اما اصیل زنی از رگ و ریشه کهن انگلستان مقابلم نقش بست..ادامه دارد           --------------------------------------------------------------------------------   ************ جلوی ملکه به احترام ایستادم..همان ایستادن مخصوص جسیکا..صاف..محکم...نظامی وار ملکه با لبخند گرم خاص خودش دستش رو پیش آورد و دستانم را در دست فشرد..با صدای بی اثر از هیجان اهسته و خانم وار گفتم:افسر جسیکا تیلور از بخش ماموریت های سری.ملکه با لحنی گرم و سرشار از احترام گفت:خوشبختم دوشیزه تیلور پس پرونده ام خونده بود که می دونست دوشیزه تیلورم....ملکه با دستان گذر زمان دیده اش به مبل تک نفره ام اشاره کرد و گفت:بنشیند افسر سرجا نشستم...ملکه روی مبلی نزدیک به مبل تک نفره ی من نشست...همونطور که حدس می زدم متین و ملایم بود...کت و دامن شیک سرخ رنگش به تنش نشسته بود...حس خوبی نسبت بهش داشتم..قبل از شروع صحبت پیشخدمت با فنجان های قهوه وارد شد...قهوه ملکه را با کمال احترام روی عسلی کنارش قرار داد و قهوه منو روی عسلی رو به روم گذاشت ملکه شمرده شمرده و با لحنی آرام شروع کرد مرگ پرنس رابرت نوه ی عزیزم فشار زیادی را به خانواده سلطنتی وارد کرده..شایعات زیادی پخش شده...تهمت های ناروایی زده شده.خواسته خانواده سلطنتی به نیتیجه رسیدن هر چه سریع تر این پرونده است -بله بانو...گروه ما برای رسیدن به تروریست مسئول اون حادثه تمام تلاشش و به کار گرفته امیدواریم هر چه سریعتر به نتیجه برسیم ملکه-در توانایی و درایت شما شکی نیست..امیدوارم این فشار هر چه سریعتر از روی دوش خانواده سلطنتی برداشته بشه -بله بانو...تمام سعی امون را بکار می گیریم ملکه لبخند ملیحی به لبهای سرخ از رژلبش نشاند و گفت:قرار ملاقات امروز به این دلیل تنظیم شده چون شخصا دلم می خواد از ریز به ریز سرنخ های شما مطلع بشم این هم خواسته منه هم خواسته پرنس الیور پرنس الیور بعد از پرنس رابرت جانشین پادشاه بود...از گوش و کنار شنیده بودم این روزها به شدت درگیر مسئولیت های است که بر عهده پرنس رابرت بوده و پس از مرگ او به پرنس الیور سپرده شده... هنوز لب به شرح وقایع باز نکرده بودم که یکی از نگهبانان گارد سلطنتی وارد شد و خبر ورود پرنس الیور را داد... به احترام پرنس الیور از جا بلند شدم....زاده ی انگلیس و چهره ای کاملا غربی..چشمانی هم رنگ آسمان چشمان من پوستی به شدت سفید و موهای بور...مطابق عادت تیپی رسمی و پرنس وار زده بود....رنگ مشکی کت و شلوار خوش دوخت و مرغوب اش منو یاد تیله های مشکی انداخت که این روزها بیش از حد مجاز ذهنم را درگیر خود کرده بود..پرنس پیش از هر چیزی به ملکه ادای احترام کرد و اهسته به سمت من برگشت.دستانش را جلو آورد و دستانم را در دست فشرد.... با لحن محکم خود اینبار برای پرنس زمزمه کردم:جسیکا تیلور از بخش ماموریت های سری پرنس چشمان ابی اش را روی صورتم سر داد و خیلی محترمانه گفت:بله افسر تیلور...بفرمایید روی مبل خود جا گرفتم اینبار پرنس با فاصله چند متری رو به روی من روی مبلی جا گرفت. ملکه-من منتظر توضیحات شما هستم دوشیره تیلور -بله بانو با لحنی اهسته اما استوار تمام جریانات رو برای پرنس و ملکه توضیح دادم...پرنس پا روی پا انداخته بود و تمام کلمات را به محض خروج از دهانم به ذهن می بلعید....متفکر بود..ملکه با آرامشی خاص به صحبت هایم گوش می داد...از مایکل و حدس اشتباه گرفته تا خالکوبی روی بدن پرنس رابرت را توضیح دادم به محض به نقطه رسیدن حرفم صدای پرنس در فضای اشرافی و تار و پود تاریخی قصر پیچید -چند مدت پیش از طرف گروهی ناشناس یک تماس تلفنی داشتم منتظر به چشمان پرنس الیور خیره شدم...پرنس شمرده جریان را تعریف می کرد اما نمی دانم چرا نگاه ملکه مدام از روی صورت من به صورت پرنس الیور سر می خورد و همین مسیر را برعکس طی می کرد. ادامه دارد          --------------------------------------------------------------------------------   رنگ نگاه ملکه معنای خاصی نداشت شاید یه جور ارزیابی چهره بود..سعی کردم حواس از نگاه های ملکه بگیرم و گوش به اطلاعات پرنس بسپارم پرنس-اوایل حدس نمی زدم تماس مرتبط به قتل رابرت باشه اما وقتی صحبت از حساب بانکی رابرت به میان امد در این مورد مطمئن شدم... این تماس می تونست گره گوشای خیلی از معماها باشه.برای رسیدن به نتیجه باید به هر ریسمانی چنگ می انداختم.. -ببخشید عالیجناب می تونم بپرسم این تماس تلفنی رو دقیقا کی دریافت کردین پرنس-بله میشه گفت حدودا یک هفته بعد از ترور رابرت دفترچه کوچک و خودنویسه نقره ای رنگم و از جیب بیرون آوردم و برای جلوگیری از فراموشی یادداشت برداشتم پرنس-گزارش و به فرمانده بخش عملیات سری ارائه دادم هر گونه اطلاعات از ترور پرنس باید برای من ایمیل می شد اما هیچ گزارشی از تماس تلفنی نبود....فلش بکی به ذهنم زده شد و صدای مایکل توی گوشم پیچید:الیور مثل رابرت نیست...باهم فرق می کنن حرفی از عدم دریافت اطلاعات به میان نیاوردم.. -میشه دقیقا بگین چی بهتون گفتن؟ پرنس-البته....یه حساب مالی با رابرت داشتن.دنبال این بودن که من باهاشون تسویه حساب مالی انجام بدم -و شما چه جوابی دادین؟ پرنس-خواستم سند مالی رو بیارن تا حسابشون و تسویه کنم اما اعلام کردن هیچ سند یا ضمانت نامه مالی از رابرت ندارن...منم گفتم به این شکل راضی به پرداخت بدهکاری رابرت نیستم -و در پاسخ؟ پرنس-گفتن به شکل دیگه ای تسویه حساب می کنن با بهت به خونسردی پرنس نگاه کردم... -اما این یه جور تهدیده... پرنس-بله ....تعداد بادیگاردها رو افزایش دادیم -بهتره حفاظت امنیتی رو شدید تر کنید لبخندی گوشه ی لب نشاند و گفت: نگران نباشید....من تو دام نمی افتم افسر منکر این نیستم که لبخندش چهره جذابش را صدچندان کرد ولی نمی دونم چرا لبخند شرقی دیگری توی ذهنم تداعی شد ملکه که تمام این مدت در سکوت مشغول سرسره بازی نگاه بود گفت:هر طور شده مانع از پخش شایعاتی بشین که روزنامه ها سعی در رواج اون دارن...دلم نمی خواد دیدگاه مردم نسبت به خاندان سلطنتی عوض بشه -بله بانو لبخند به گوشهی لب آورد پیش خدمت وارد اتاق شد و بعد از نیمه تعظیمی به پرنس گفت: اسبتون اماده است قربان الیور سری تکان داد...از جا بلند شد و رو به ملکه گفت: با اجازه بانو ملکه با سر اجازه خروج صادر کرد پرنس به طرف من چرخید از دیدارتون خوشبختم افسر.امیدوارم این پرونده هر چه سریع تر به نتیجه برسه به احترام از جا بلند شدم و رو در روی پرنس قرار گرفتم -تمام تلاشمون بکار می گیریم. دست جلو بردم و دستانم را اینبار هم به گرمی فشرد...لبخندی به صورتم پاشید و از در خارج شد...گارد محافظش هم پشت سرش راه افتادن ملکه با چشمان مهربان نوه عزیزش را بدرقه کرد و بعد از خروج پرنس رو به من گفت: باید به هر نحوی شده جلوی شایعات و گرفت فشار زیاد رو پرنس به دوش می کشه   ادامه دارد     -------------------------------------------------------------------------------- ************* بعد از رفتن پرنس صحبت با ملکه به درازا نکشید و خیلی زود دستانم به نشانه خداحافظی در دستان ملکه فشرده شد.. بعد از تحویل اسلحه از گارد حفاظتی به همراه راننده از قصرِ سفید بیرون زدیم..بدون لحظه ای درنگ به محل کارم برگشتم...راه راستم را به سمت بخش حفاظت اطلاعات کج کردم..در حالی که میز جانسون رو دور میزدم تا در کنارش قرار بگیرم با صدای محکم و رسایی گفتم: -مایکل دپ...کار آموز ارتش انگلستان ...بگرد ببین اطلاعاتی در موردش پیدا می کنی جانسون با مهارت بالا خودش بی حرف دستاش رو روی کیبورد کامپیوتر کشید...بعد از چند لحظه، عملیات بررسی تموم شد و جانسون چشمان عسلیه قاب گرفته در عینک بی فرامش را به من دوخت و گفت: - اطلاعاتی وجود نداره.... با اعتمادی تکیه بر اطلاعات دریافتی از سروان ایرانی قاطعانه گفتم: -وجود داره...دقیقتر بگرد چشمان سرد از بی تفاوتی اش رنگ رنجیدگی گرفت و با لحن سرد خودش گفت:من کارم رو بلدم افسرر تیلور...اطلاعاتی وجود نداره بحث کردن با جانسون جزء بی فایده ترین کارهای دنیاست..تا حدودی هم حق داشت...کارش رو بلد بود وقتی می گفت نیست یعنی نیست. با حرص از بخش حفاظت اطلاعات بیرون زدم...گوشی همراهم و در دست فشردم...به محوطه سبز بیرون از اداره رفتم...روی نیمکت چوبی، زیر درخت بید نشستم...باید با رایان حرف می زدم...وقتی اطلاعاتی از کارآموز بودن مایکل در پوشه اطلاعاتی سازمان سری نبود یعنی اون کارآموز ارتش نبوده...باید می فهمید رایان این اطلاعات و از کجا بدست آورده...منبع خبرش کجاست؟ یاد تماس دیشب رایان افتم اون احواپرسی توهم زا.... حال گردنبندم چطوره ؟راحت به مقصد رسید؟_ سروان دیوانه.حال گردنبد پرسیدن داره!!!..ادم خونسردی بودم اما نمی دونم چرا این روزها به شدت حرص می خوردم...از دست رایان ،حرفاش بعضی از عملکرداش حرص می خوردم.اما چیزی ته ته دلم چنگ انداخت و با صدای که دلم تمام سعی اش را بکار گرفته بود تا انقدر اهسته باشه که به گوش عقل نرسه گفتم:اما لبخنداش واقعا به دل می نشستا..شوخ بود اما کم می خندید...پوزخند زیاد میزد...مسخره زیاد می کرد اما لبخندی که لبخند باشه کم روی لبش می نشست...دو روز پیش توی فرودگاه لبخندش واقعا لبخند بود..برخلاف پوزخنداش ملیح بود و به آدم حس آرامش و اطمینان رو القا می کرد.... با یادآوری دو روز پیش و خاطره فرودگاه از جا پریدم:ویکتور...رایان...بی سیم....تعقیب باید ازش خبر می گرفتم..دستام رو توی هم گره کردم ..چشمان رو بستم و سرم رو کمی به پایین خم توی دلم از مریم مقدس کمک خواستم...از جانب همکار مهربان و دلسوزم درخواست کمک و یاری کردم..لیست تماس های ورودی رو چک کردم...روی تماس رایان کمی مکث کردم....زنگ بزنم...نزنم...بزنم...نزنم... باید می فهمیدم باید می فهمیدم رایان از چه منبعی شنیده مایکل یک کارآموز ارتش بوده...این نکته خیلی مهم و اساسی بود نمی تونستم به راحتی از کنارش بگذرم...نگاهی به شماره انداختم....حرف زدن از مایکل پشت خطوط کنترلی کار درستی نبود....باید به طریقی دیگه با رایان تماس برقرار می کردم   ادامه دارد       --------------------------------------------------------------------------------   بعد از اتمام ساعت کاری از مرکز پیاده به سمت خونه ام راهی شدم...فاصله زیادی نبود...یعنی به چشم ذهن مشغول من فاصله کوتاهی به نظر می رسید...راه رفتم و فکر کردم...به پرنس رابرت به پرنس الیور به قضیه ی مالی به همه چیز فکر کردم...با دیدن مرکز برقرای تماس های برون مرزی لبخند گوشه لبم نقش بست..راهش همین بود..وارد شدم...یکی از باجه ها رو در اختیار گرفتم...از لیست تماس های ورودی شماره رایان و بیرون کشیدم...با حوصله و اهسته دکمه ها رو یکی پس از دیگری فشردم...با برقرار شدن تماس صدای زنی در گوش و ذهنم پیچید مشترک مورد نظر خاموش می باشد.. برای بار دوم هم شماره را گرفتم اما باز هم صدای زن و باز هم خاموش می باشد نفس عمیق پر از حرصم را بیرون دادم و و زیر لب لعنتی نثار هیکل رایان کردم نمی تونستم با ویکتور یا لیسا تماس بگیرم چون خطوطشون کنترل میشد ناچار صبر کردم تا به خونه برسم و با ایمیل از وضعیتشون مطلع بشم از ساختمان برقرای ارتباط برون مرزی بیرون زدم و اینبار به قدمهای بلندتری به خونه رفتم... قبل از اینکه لباسهای فرمم رو از تن خارج کنم لپ تابم رو روشن کردم و یک ایمیل به لیسا زدم و از وضعیتشون پرسیدم...فکری به مغزم جرقه زد...اگه می تونستم فقط یکبار دیگه به سایت حفاظت اطلاعات ایران نفوذ پیدا کنم می تونستم ایمیل رایان رو برای برقراری ارتباط بردارم.. اما کار چندان راحتی نبود...لباس فرم رو از تنم خارج کردم و بعد از یک دوش نسبتا کوتاه مدت یک تاپ و شلوارک مدادی اسپرت پوشیدم...نگاهم توی اینه ی قدی اتاق به خودم افتاد..هیکل ظریف اما نظامی ام رو دوست داشتم...موهام هنوز مدل پسرانه کوتاه بود..ناخوداگاه دستم رو توی موهای کوتاهم فرو کردم...یاد رایان افتادم...وقت عملیات به موهاش می رسید و درستشون می کرد...خدایی موهای سیاهش مدل فوق العاده ای کوتاه شده بود....نمی دونم چرا دستم بی اراده سعی داشت مدل موهای رایان رو روی موهای پسرانه ام پیاده کنه...بلاخره هم تا حدودی موفق شدم با ژل و کرم مو موهای لختم رو کمی بالا نگه دارم تا کمی تا حدودی شبیه رایان بشه...لبخندی به رفتار بچگانه ام پاشیدم...بی اراده دستم به سمت ضمانت رایان رفت توی مشتم فشردمش..تپش قلبم رو توهم معنی کردم و به سمت اشپرخانه راه افتادم...قهوه ای تلخ برای خودم درست کردم...بسته ی چیپس رو هم توی کاسه ی نسبتا بزرگی خالی کرذم...عسلی رو کنار مبل های قهوه ای رنگ چرمم که به صورت نیم دایره رو به روی ال سی دی چیده شده بودند کشیدم...قهوه و چیپس رو روی عسلی قرار دادم و لپ تاپ رو روی پاهام گذاشتم....اماده برای نفوذ به سایت حفاظتی ایران نفوذ به سایت حفاظتی ساعت ها وقتم و گرفت...ایمنی سایت نسبت به چند مدت پیش خیلی پیشرفت کرده بود...دیگه داشتم از خودم نا امید می شدم که اخرین تیرم به هدف خورد و تونستم به سایت نفوذ کنم....عکس رایان و که دیدم لبخندم پر رنگتر شد...شیطنت چشماش و نمیشد انکار کرد در عین حال که جذبه دو تیله ی مشکی ادمو می گرفت...یاد حرف بابا افتادم که می گفت:مرد شرقی نفس بُره...اما زیر لب زمزمه کردم هیچ کس تو دنیا نیست که بتونه نفس منو ببره... ایمیل رایان طبق پیشبینی من توی پرونده اش درج شده بود....ایمیل و یاداشت کردم و از سایت بیرون امدم...اولین کاری که کردم این بود که یک ایمیل با اسم و رسم مستعار واسه خودم ساختم....با اون ایمیل پیام به اصطلاح تبلیغاتی برای رایان فرستادم....تبلیغ گردنبند...از گردنبند خود رایان هم عکس گرفتم و اونو ضمیمه ی ایمیل کردم اینجوری بدون ترس از لو رفتن ارتباطمون به رایان ادرس ایمیل مستعار خودم رو داده بودم و رایان می تونست با ایمیل جدیدی با من ارتباط برقرار کنه. بعد از ارسال پیام به اشپزخونه رفتم و حاضری برای خودم حاضر کردم....   ادامه دارد           --------------------------------------------------------------------------------   بعد از خوردن شام و کمی کنار هم چیدن پازل های این معمای سلطنتی امده خواب شدم...ساعت تقریبا 12 بامداد بود.لباس خوابم و به تن کردم...لیوان شیرم رو نوشیدم...مسواک زدم..تو تخت خزیدم و لپ تاپم و روی پام گذاشتم.. اول ایدی رسمی خودم رو باز کردم از لیسا ایمیل داشتم... جس گند زدی...ویکتور تا مرز نابودی رفت و برگشت...تیر خورده...کتف راستش...حالش بد بود اما دکتر بهش رسید..الان بهتره...وضعیت سفید...تله گذاشتیم موش بگیریم از اینکه خطر جدی ویکتور رو تهدید نمی کرد خوشحال بودم ...خیلی خوشحال...ویکتور همکار خوبی بود توی دلم واسه گروه همکارانم توی ایرانی آرزوی موفقیت کردم و زمزمه وار گفتم:امیدوارم تله جواب بده و مایکل صید کنن ایدی مستعاری رو که منحصرا واسه ارتباط با رایان ساخته بودم وارد کردم....یک پیام دریافتی خوانده نشده...ایدی به نام مرد ایران. پیام و باز کردم حالا دیگه گردنبند منو میزاری به مزایده گیس بریده؟بیام همون یه ذره گیسی که در آوردی رو از بیخ و بن بتراشم؟....اخر جمله اش شکلک چشمک و خنده رو گذاشته بود.. ای دختر بد دستبرد زدی به اطلاعات سازمانی من و ادرس ایمیل برداشتی؟فردا باید برم در این بخش حفاظت سایتِ اطلاعات و تخته کنم! حالا امرتون و بفرمایید بانو تقریبا هیچی از ایمیل رایان نفهمیدم....بجز اینکه اطلاعاتش و دزدیم و اینکه الان باهاش چی کار دارم... توی اینترنت دنبال معنای گیس بریده و تخته کردن در گشتم گیس به معنای مو...گیس بریده:به معنای زنی که به جرم تبهکاری گیسوان او را بریده باشند تخته کردن در:تعطیل کردن مرکز واسه بار دوم که ایمیل و خوندم بهم برخورد...گیس بریده!!!..پسره پررو...خواستم جواب قاطعانه ای بهش بدم که با تصور کردن چهره خندان رایان بجای شکلک خندان و چشمک زن منصرف شدم...منم موجود مهربانی بودماااا در جواب رایان نوشتم ایراد از حفاظت سایت شما نیست من بیش از حد تو کار خودم مهارت دارم. می خواستم بدونم منبع اطلاعاتی در مورد مایکل کجاست؟از کجا فهمیدی کارآموز بوده 5 دقیقه بعد از ارسال ایمیلم ایمیل بعدی رایان رسید...خواب از سرم پرید...دلم می گفت حالا که رایان بیداره تو می خوای بخوابی!!!!!..عقلم باتاکید به روی کلمه باید، می گفت: باید بخوابی تا صبح با تمرکز حواس کامل به پرونده ات برسی در هر صورت اینبار دل به عقل دهن کجی کرد و گفت الانم دارم به پرونده ام می رسم...پیام مرد ایران و باز کردم: بابا ماهر...بابا مهارت...تو راه می ری هم به خودت می گی متشکرم ،ممنونم..نه؟ اطلاعاتم از منبع معتبری گرفته شده اما اسم منبع رو نمی تونم بهت بگم در جواب رایان نوشتم اما هیچ اطلاعاتی تو سایت سازمانی ما در مورد مایکل نیست -رایان:پس بگرد دنبال سرنخی که بهت کمک کنه دلیل این نبودن اطلاعات تو سایت و پیدا کنی -به اطلاعات نیاز دارم تو بهم کمک می کنی؟ رایان:فکر می کردم خیلی وقته عملیات مشترکمون و به خط پایان رسیده -قاطعانه نوشتم:کمکم کن پرونده ام حل بشه.کمکت می کنم پرونده ات حل بشه...اسمش هر چی که خواستی می تونی بزاری..عملیات غیرمشترک...عملیات مشترک...فرقی نمی کنه رایان-من که به تنهایی هم از پس پرونده ام بر می آمدم اما با این حال موافقم...هیجان داره....پیش به سوی یه عملیات مشترک دیگه   ادامه دارد       --------------------------------------------------------------------------------   فکم از حرصه این همه اعتماد به نفس رایان روی هم قفل شد ولی حرفی نزدم..حرفی نزدم تا رایان منصرف نشه و من بخاطر یک کل کل بچگانه یه منبع اطلاعاتی مهم رو از دست ندم..در پاسخ نوشتم: یه لیست از هم دوره ای های مایکل دپ می خوام.. البته اگه گفته ات صحت داره و واقعا کارآموز ارتش بوده!..در ضمن یه تاریخ دقیق از زمان شروع و پایان فعالیتش در ارتش هم ضمیمه کن اماده خواب شده بودم که ایمیل جواب از مرد ایران رسید.ایمیل جدید رو باز کردم: رایان-دارم بهت لطف می کنم پس از این به بعد یه لطفا اول یا اخر جمله ات اضافه کن. این دفعه بیشتر حرصی شدم...نه تنها از دست رایان بلکه از هر عاملی که منو مجبور به گرفتن اطلاعات از رایان کرده بود حرص خوردم..حیف که راه دیگه ای نداشتم وگرنه محال بود واسه گرفتن اطلاعات به این شرقی گستاخ رو بیارم. دیگه جوابی ندادم....دیر وقت بود و من برای رسیدگی به امور پرونده ام احتیاج به خواب کافی داشت...به هر شکلی بود ذهنم رو از انحراف فکری به ایران و رایان در آوردم و به جاده ی مستقیم بی فکری و تمرکز برای یه خواب راحت هدایت کردم.شب راحتی رو صبح کردم.پر از خواب و پر از آرامش. بازم صبح...بازم ورزش صبحگاهی..دوش..نوشیدن قهوه تلخ..ورق زدن روزنامه و پوزخند زدن به شایعات ساخته شده و در نهایت پوشیدن لباس فرم...کار هر روزه بازم تکرار شد... از پله های مرکز بالا رفتم و یک راست راهم رو به سمت اتاق اختصاصی خودم کج کردم...اتاق اختصاصی با امکانات لازم از ثمرات در دست داشتن پرونده پرنس رابرت بود... انگشتم رو برای باز شدن قفل در روی سنسور وصل شده کنار دستگیری در قرار دادم. بعد از خواندن اثر انگشتم قفل در اهسته باز شد..اولین بار بود پا توی اتاق اختصاصی ام می گذاشتم...بعد از تحویل گرفتن پرونده بی معتلی به سمت ایران پرواز کرده بود و مفتخر به دیدن اتاقم نشده بودم...اتاقی تقریبا دوازد متری...کف پوش سفید و پنجره ای کوچک...دو مبل چرم تک نفر رو به روی هم درست مقابل یک میز چوبی چیده شده بود.صندلی ای چرخدار پشت میز و یک کامپیوتر نقره ای رنگ درست روی میز...جلو رفتم و پشت میز جای گرفتم ...لپ تاپم رو روی میز گذاشتم و نگاه و نظر از اتاق و وسایلش گرفتم...اولین برنامه ام چک کردن گردش حساب پرنس رابرت در چند ماه قبل از ترورش بود.... جیم به عنوان همکار جدید برای پر کردن خلاء حضور 4 همگروهی ام در کنارم قرار داشت .حکمش رو دیروز فرمانده برایم ایمیل کرده بود..با انتخاب جیم مشکلی نداشتم کم حرف بود و با هوش ..می شد گفت یکی از بهترین گزینه های برای همکاری در این پرونده به حساب می آمد با وارد کردن داخلی مورد نظر از جیم خواستم خودش رو به اتاق من برسونه...بعد از رسیدنش ماموریت پیگیری گردش حساب پرنس رو به اونم واگذار کردم و خودم مشغول بررسی اطلاعات به دست امده از معشوقه پرنس،همون دختری که در روز حادثه در صحنه حضور داشت، شدم. ادامه دارد       جای تعجب داشت که وکیل زبده معشوقه پرنس با جلوه دادن شوکه عصبی شدید وارد شده به متهم اونو از حبس آزاد کرده بود و بعد از مدتی ماریا به ماهرانه ترین شکل ممکن از کشور خارج شده و در مدت زمان کوتاهی به پناهندگی کشور مکزیک در امده.دسترسی به ماریا ممکن نبود باید از حفره ی دیگه ای وارد این ماجرا می شدیم. *** دو هفته گذشت...ارتباطم با رایان بیشتر شده بود..هنوز به اطلاعات مورد نظر من دسترسی پیدا نکرده بود شایدم اطلاعات رو داشت اما بازم برای اذیت و آزار من پافشاری می کرد...این نکته کاملا برام روشن و واضح شده بود که کرمی در وجود رایان نهفته است که شدیدا به من حساسیت به خرج می دهد... اینم یه جور از خلقت افریدگار مقدسه...رایان...مرد ایران..مخلوق خاص ..مثله هر بنده ی دیگه..که به نظر من هر یک به نحوی خاص هستن....ادم های شبیه بهم نداریم...دنیا بر اصل تفاوت بنا نهاده شده است شایعه سازی خبرنگاران تمامی نداشت...اعتراض های ملکه..تلاش های گارد امنیتی..اخطار های ارتش هیچ کدام مانع از انتشار شایعات نمی شد... تیتر یک روزنامه های روز این چنین بود: پرنس الیور پایه های قدرتش را به خون اغشته کرد چه کسی در قتل پرنس رابرت دست دارد؟پرنس الیور متهم ردیف اول ملکه و حمایت های بیش از اندازه اش از پرنس الیور شک بر انگیز است خبر ها کارد به استخوان خانواده سلطنتی رسانده بود..امروز ملکه برای چندیمین بار من را به کاخ خواند...باز هم اتو کشیدن های مادرانه فرمم...باز هم راننده...بازهم کاخ..باز هم ملکه.. ******* ملکه گزارش جدید می خواست....خبر جدیدی نداشتم...ملکه از کوتاهی در پیشبرد پرونده پرنس گلایه کرد...تقصیر از من نبود...توضیح دادم یک مدت دنبال سراب بودیم اما الان تقریبا به هدف نزدیکیم..... ملاقاتم با ملکه طولانی نشد.....ملکه حال مساعدی نداشت..جای تعجب نبود در گیریهای اخیر به شدت درگیرشان کرده بود.اهل دلداری نبودم با این وجود ملکه را به صبر دعوت کردم..دست ملکه را در دست فشردم و به ملاقاتمون پایان دادم... از سالن خارج شدم به سمت درب خروجی راهم را پیش گرفتم..یکی از اعضای گارد سلطنتی همراهی ام می کرد....تقریبا به درب خروجی رسیده بودیم که نامم خوانده شد...ایستادم.. افسر تیلور به سمت مرد برگشتم -بله -پیش خدمت مخصوص پرنس هستم...ایشون در سالن منتظر شما هستند..بفرمایید لطفا از این طرف با اینکه دوست داشتم هر چه سریعتر به مرکز برگردم و رو پرونده پر رمز و رازم کار کنم با این حال نمی شد صحبت پرنس رو ندیده گرفت....پیش خدمت مخصوص پرنس را همراهی کردم...وارد سالن شدم....ترکیب رنگ سفید و طلایی سالن به دلم نشست.. پرنس رو به روی در ورودی روی مبل سلطنتی نشسته بود...با ورودم لبخندی به صورتم پاشیدم و گفت پرنس:خیلی خوش امدید افسرتیلور...بفرمایید خواهش می کنم... وارد شدم و بعد از سلام و احترام به پرنس روی مبل تک نفری کمی دور تر از پرنس نشستم.. -ملاقاتتون با ملکه چطور بود؟ -دیدار با ملکه باعث افتخار منه اما متاسفانه حال ایشون رو زیاد مساعد ندیدم.این روز ها فشار سنگینی رو تحمل می کنن پرنس از روی مبل بلند شد و به سمت پنجره رفت...نگاه عمیقی به هوای بیرون انداخت و باز رویش را به سمت من برگرداند..نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت:هوای ابری لندن در حال گذره..من به طلوع خورشید امید دارم از تعبیر زیبا و شاعرانه اش لبخندی گوشه لبم نقش بست -خوشحالم که این جو اشفته خاطر شما رو زیاد مکدر نکرده. پرنس-اشفتگی درون منه .دلم نمی خواد اطرافیان رو درگیر کنم هر چند با وجود نخواستن من این اتفاق افتاده و خاندان سلطنتی رو درگیر خودش کرده. -امیدوارم هر چه زودتر مشکل حل بشه هنوز نمی دونستم پرنس برای چه امری منو احضار کرده ..اما باید خونسردی و کنجکاوی خودم رو حفظ می کردم تا خودش بحث رو به سمت علت احضار من هدایت کنه طولی نکشید که به انتظارم پایان داد ادامه دارد       --------------------------------------------------------------------------------   -یک دختر ایرانی الاصل..مامور ویژه انگستان...با خصوصیتی کاملا غربی....اما روحیاتی تا حدودی ایرانی ..تضاد های بسیار جالبیه اینطور نیست؟ -ایرانی بودن من ریشه در تاریخ خانوادگی ام داره.در حقیقت من یه شهروند انگلسی هستم.پدر و مادر متولد انگلستان هستن..پدربزرگ و مادربزرگم هم..جد پدری من سال های پیش به اینجا مهاجرت کرده. -پرنس ریشه تاریخی خانواده شما در ایران مشکلی برای حضورتون در ارگان دولتی و سری ایجاد نکرد؟ -پدر و پدربزرگ من هر دو از نظامیان ارتش انگلستان بودن..صداقت و تعهدشون رو با از دست دادن جانشون در راه خدمت به این کشور و مردم اینجا ثابت کردن..فرمانده پدر من از جمله ضامنان و حامیان من در سازمان سری بودن لبخند گوشه لب پرنس نقش بست.. پرنس-روحیات شرقی شما من رو به یاد پرستار زمان کودکی ام می ندازه..خاطرات شیرینی رو برای من زنده می کنه -روحیات شرقی من؟ پرنس-بله...پرونده اتون رو مطالعه کردم...درگیری و بحث پیش امده بین شما و همکارتون با ذکر علت در پرونده ثبت شده بودو با لودگی که از من بعید بود گفتم:پرستار محبوب شما هم با همکارشون درگیری داشتن؟ پرنس خنده ی تلخی به لب نشاند و گفت:بله...بچه بودم اما خوب اون حادثه رو به خاطر دارم...با یکی از پیش خدمت های مست درگیر شد و بعد از تعرض پیش خدمت به حریم اش خودکشی کرد. -حس کردم اون پرستار برای پرنس ارزش و احترام خاصی داشته واسه همین زیر لب جوری که صدایم به پرنس برسه زمزمه کردم.. -واقعا متاسفم پیشخدمت با سینی قهوه وارد شد... رو به روی هر کدام از ما یک لیوان قهوه گذاشت و باز از در خارج شد پرنس-راستش دعوتتون کردم اینجا که ازتون یه خواهش داشته باشم. -شما امر بفرمایید قربان لحن خودمانی پرنس لرزه ی خفیفی به جانم انداخت..مثل یک پیش لرزه...یک خبر از طوفان در راه پرنس-انرژی که از همون دیدار اول و بعد از خوندن پرونده ات از طرف تو به سمت من ساطع می شه کمی از دنیا بی رحم اطرافم دورم می کنه و مثل یه ماشین زمان منو به سمت گذشته سوق می ده...به سمت اون پرستار شرقی.شخصیت پر رمز و راز تو من و به سمت خودش می کشه..شخصیت به ظاهر خونسردی داری اما من حس می کنم این نقابه...دلم می خواد چهره بی نقاب یک افسر نظامی ببینم...نمی دونم اسمش یه جور تنوع طلبیه به خاطر شخصیت نظامی وار تو یا اسمش نیروی جاذبه ای که بی اراده و بی خواست من تنها در یک دیدار به وجود امده..به هر حال مهم اینه که می خوام بیشتر با روحیات شما اشنا بشم.. سوزش عمیقی رو کمی پایین تر از گردنم حس کردم...دستم رو بی اراده به سمت گردنم بردم و پلاک رایان رو در مشت فشردم..من که به طلا حساسیت نداشتم!!پس این سوزش لعنتی از کجا سر چشمه می گرفت؟! سعی کردم تمرکز از سوزش گردنم بگیرم و صحبت های پرنس رو هضم کنم...پرنس چی گفت:علاقه به شناخت یک نظامی؟اون هم تنها با یک دیدار!!!!!...تعجبم حد نداشت... پرنس چشم در چشمان دوخت و گفت:موافقید موافق نبودم ...اصلا موافق نبودم...من این روزها به شدت درگیر پرونده قتلم....من و چه به اشنایی بیشتر با پرنس..من یک افسر ساده ام....سعی کردم بهانه بتراشم -من مسئول پرونده قتل پرنس رابرتم قربان و شما از نظر عوام متهم ردیف اول..این شایعات و تشدید می کنه پرنس-کدوم یک از عوام از مامور فوق سری درگیر پرونده رابرت خبر دارن؟ حق با پرنس بود ماموریت من مخفی بود و جز چند نفر همکارم که الان در ایران به سر می بردن و فرمانده کسی از این ماموریت باخبر نبود پرنس-دعوت امشب من رو به شام می پذیرید افسر؟ سوزش گردنم بیشتر شد جوری که ناخوداگاه دستم به سمت گردنم رفت... پرنس الیور منطقی بود باید مخالفت می کردم باید م گفتم که ایرانی ها ضرب المثل زیبایی دارن که می گن کبوتر با کبوتر باز با باز با این وجود گفتم: -چرا من قربان؟ پرنس-شخصیت متفاوتت...و اینکه با شوخی اضافه کرد -مطمئنم باعث ترور من نمی شی.گفتم که من مثل رابرت به دام نمی افتم. باورم نمی شد...باورم نمی شد...من و چه به پرنس؟...من نمی خوام درگیر هیچ رابطه ای قبل از ازدواجم بشم...مثل مامان که بابا اولین مرد زندگی اش بود...من نمی خوام درگیر شم.. پرنس در حالی که از روی مبل بلند می شد گفت:می دونم شک ناگهانی بود...تا شب باهاش کنار بیا...روز خوش ضربه اش رو وارد کرد و رفت...به همین راحتی...اخه چرا من؟..منه بی احساس...منی که حتی یک نگه خیره به چشماش ننداختم..چرا اینقدر یکدفعه ...با یه نگاه...اه متنفر بودم از این احساس های که با یک نگاه در هم گره می خوردند... ادامه دارد     --------------------------------------------------------------------------------   ********* مات ومتحیر از قصر خارج شدم..اسلحه ام رو تحویل گرفت و به ماشین پناه بردم راننده:برگردم مرکز قربان.. -می رم خونه راننده-چشم مغزم منجمد شده بود...در کمال حیرت می دیدم که قدرت فکر کردن ندارم...من!..پرنس...اشنای...من فقط یک افسر ساده ام زودتر از انچه فکر کنم به مقصد رسیدیم...از ماشین پیاده شدم و خودم رو تقریبا میشه گفت داخل خونه پرت کردم....دیگه احتیاج به نقاب خونسردی نبود..من بود و من...دیگه احتیاجی به نقاب نبود.از سر کشیدمش...من و چه به پرنس؟..من و چه به اشنایی؟.. اگه اسم من به عنوان مامور پیگر پرونده فاش بشه..اگه شام خوردنم با پرنس تیتر اول روزنامه ها بشه (که حتما میشه) پرونده رو ازم می گیرن... من اشنا نمی خوام...من به غریبه بودن با عالم و ادم عادت دارم..این و به کی باید بگم؟...من شغلم و دوست دارم..من...یه حسی در وجودم از پشنهاد پرنس داغون شده بود.یه حسی نابود شد...یه قلبی شکست...قلب خودم بود..چرا شکست و نمی دونم اما می دونم شکست اینبار تقریبا فریاد زدم من فقط یه نظامی ساده ام... به سمت حمام راه افتادم...گوشه وان نشستم....شیر اب سرد رو باز کردم...نگاهم به روبه رو خیره شده بود...نه...هنوز ذهنم خاموش بود...سرم رو کمی خم کردم و زیر شیر اب سرد گرفتم....حالم بهتر نشد...کلاهم و از سر در اوردم و کف حمام انداختم...سرم رو کاملا زیر شیر اب گرفتم..فایده نداشت...با همون فرم زیر دوش اب سرد ایستادم...اب سرد به لباس هایم نفوذ کرد...لرزیدم...در اون سرمای مطلق گرمایی گردنم رو به سوزش در اورد.دست بالا بردم...امانت بود..گردنبند و با خشم از گردن کشیدم..امانت بود...زنجیرش پاره شد. امانت بود..با عصبانیت تمام پرتش کردم به گوشه حمام..امانت بود..اه لعنتی به درک که امانت بود.. من به طلا حساسیت ندارم..پس این چه مرگشه؟ دوش اب سرد و بستم...هنوز مات و خیره به کاشی های بدنه ی حمام نگاه می کردم...نگاهم سر خورد و روی زنجیر زرد رنگه پرت شده به گوشه حمام ثابت ماند..دلم اینبار فریاد زد:احمق امانته...واسش با ارزشه...بردار... بی رمقتر از قبل تکرار کردم:به درک..تو این شرایط تن و بدنم رو به سوزش می ندازه...طلای نامرغوب..چیزی ته دلم آرام و آهسته زمزمه کرد:مگه طلا نامرغوب هم می شود...طلا طلاست...بهونه نگیر حوله حمام رو به رویم اویز شده بود اما دستم برای برداشتنش پیش نمی رفت...با همان فرم خیس شده ی تنم آب چکان به سمت اتاقم رفتم...رو به روی اینه کنسول ایستادم....از موهای کوتاهم اب می چکید...از پیشانی و صورتم هم...لباس هایم هم در حال چکیدن بودن...تصویر توی اینه مادرانه گفت:تنت خیسه سرما می خوری؟ بی توجه به پرسشش با صدای که به گوش می رسید گفتم:من یه افسر ساده ام...من و چه به اشنایی با پرنس؟ تصویر توی اینه گفت:داری می لرزی -باید از کارم به خاطر یه اشنایی بگذرم این حقه؟.....تو می دونی چقدر دوندگی کردم تا به اینجا برسم نه؟ تصویر توی اینه بی صدا فریاد زد:داری می میری دختر... با همون لحن بهت اگین گفتم: -نه...دارم اماده میشم واسه شام امشب.قراره امشب...اشنایی امشب...لرز چیه؟ حالم بد بود..بد نه اما شوکه بودم...حرفای ملکه مدام توی سرم منعکس می شد ..نگاه رو به سفیدی سقف دوختم....قیافه شرقی لبخند به لب، برای رفتنم دست تکون می داد... با خشم تشر زنان گفتم:من هنوز اینجام جایی نرفتم که فک هایم روی هم قفل شده بود..لرزش بدنم مدام بیشتر می شد...زیر پتو خزیدم و پتو رو دور خودم پیچیدم...بهتر شد...چشمام سیاهی می رفت...صدای پرنس لحظه به لحظه آهسته تر می شد و قدرت خودش رو به جمله ای به زبان مادری ام می داد -اینی که الان اینطرفم..اینی که الان اونطرفی..دلیل نمیشه که هر چی گفتم و هر چی شنیدی دروغ باشه.... لبخند زد و سخاوت مندانه دندان های یک دست و سفیده اش را به نمایش گذشت...حالا که خوب فک می کردم می دیدم دندان های سفید و یک دستش هیچ تشابهی به دندان های کمی تا حدودی نامرتب پدر ندارد...دندان های پدر در عملیاتهایش شکسته شده بود...اما دندان های اون سالم سالم بود. پلکهایم سنگین شد...روی هم افتاد... اشنایی...من...پرنس...ترک شغل...گردنبند امانت....کابوس این شبهای من بود     ادامه دارد     *** *** در همون عالم خواب می دونستم که خوابه اما حسم به صحنه های که می دیدم واقعی بود...لحظه لحظه صحنه ها رو احساس می کردم...با گوشت و پوست خودم حس می کرد سپیده دم بود...گرگ و میش هوا....صدای شلیک تیر هوا رو از هر گرگی گرسنه تر کرده بود...صدای فریاد سربازان تیرخورده هوا رو به سمت میشی و مظلومیت سوق می داد..وسط دو گردان مسلح ایستاده بودم..هر دو گردن سنگر گرفته بودن....نگاهی به خودم انداختم اسلحه به دست اما بی هدف...باید به کدوم سمت شلیک می کردم...صدای تیر باران قطع شد...سرگردانی ام حد نداشت...از سمت چپ مردی فریاد زد....جسیکا عجله کن...اون وسط نایست تیر می خوری...خوشحال از شنیدن صدای فرمانده به سمت گردان سمت چپ رفتم که صدای بلندی از شرق کویر...نه از زبانی شرقی ..صدای شرقی.. ابهتی شرقی.. در کویر پیچید.. نه یکتا...بیا اینطرف...اونجا جای تو نیست فرمانده:افسر تیلور عجله کن.. رایان:یکتا جبهه من اینطرفه... تردید داشتم اینو رایان فهمید...از سنگر بیرون امد...امد سمتم..به گردان سمت چپ شلیک می کرد تیر هم می خورد اما باز هم می آمد...روی زمین افتاد..مقاومتش شکست..روی زمین افتاد رایان:یکتا نوبت توه من ...من...سهم..خودم ...خودمو امدم... روز زمین افتاد بود..تیر خورده بود..خواب بودم ...می دونستم خوابه...پس چرا اینقدر واقعی!...لعنتی...کاش بیدار شم...زود ....بیدار شم.. رایان:نوبت توه یک...یکتا...بشکن این دیوار فاصله رو.. خواب بودم...اما رایان و حس کردم...درد کشیدنش و حس کردم...جدایی و تیر خوردنش و حس کرد... سمتش قدم برداشتم...قدم اول سخت بود...طاقت فرسا بود...قدم دوم فقط سخت بود ...قدم سوم راحت تر از قدم دوم..هر چی جلوتر می رفتم مثل اینکه راه هموارتر می شد...جاده صافتر میشد یا حس من...نزدیکی رایان حس رهایی داشتم...کنار بدن افقی شده اش نشستم...از دستش خون می امد...خواب بودم..می دونستم....واقعیت نبود...می دونستم....اما از بدن رایان خون می امد.... رایان:دو...دو..دوس از خواب پریدم...تمام تنم خیس عرق شده بود...اب بود یا عرق...نمی دونم...دیگه هیچی نمی دونم تلفنم مدام زنگ می خورد...نای جواب دادن نداشت اما ناچار بودم..شاید کاری باشه..تلفن و چنگ زدم و توی دست گرفتم..شماره غریبه بود با انزجار دکمه اتصال و زدم...صدای شرقی خنجر به وجودم کشید رایان:هیچ معلوم هست کجایی...چرا پیامام و جواب نمی دی؟ دندان هام روی هم قفل شده بود توانی برای جواب دادن نداشتم...تند نفس زدن هام و شنید...واسه خودمم سوال بود چرا لال شدم!!!! -چی شدی تو.. چرا اینقدر تند نفس می زنی...الو..دختر حرف بزن..با توام باز لبم بی خود بدون تولید هیچ صدای تکون خورد همین الان وصل شود...من منتظرم...زود بیا با حال بهم ریختم به سمت میز رفتم...مثل ادمای مست راه می رفتم اما فقط و فقط مست شوکه پرنس بودم...لپ تاپم و از روی میز برداشتم و به سمت تختم راه افتادم...باز هم روی تخت خزیدم.. ادامه دارد  



سایر قسمت های این رمان