رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان ارمغان باران4

تاريخ : پنجشنبه 1391/10/28 | 13:32 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
رمان ارمغان باران
پشت پنجره ی اتاقشون نشستیم.چون شب بود و هیچ سر و صدایی به جز صدای جیرجیرک ها به گوش نمیرسید صدای حرف زدن هاشون و میشنیدم.
باران:"خب یعنی چی که لو رفتی؟"فرناز:"لو رفتم دیگه...اون شب اونقدر اعصابم خراب بود که دفترو از پنجره ی اتاقم پرت کردم وسط حیاط.صبحم که مدرسه بودم اما بعد از ظهر هر چی گشتم پیدا نشد...اخرش داشتم از جلوی اتاق فرشاد رد میشدم که دیدم در اتاقش بازه.وقتی هم که رفتم تو دیگه کار از کار گذشته بود...فک کنم همه چی رو فهمید..."باران:"یعنی فرشاد فهمید که تو در مورد..."فرناز خیلی سریع پرید وسط حرفش و گفت:"نه نه...من خیلی گنگ نوشته بودم هنوز نمیدونه منظورم کیه...البته اگه حدس نزده باشه."امیر با دست و سرش اشاره کرد که اینا در مورد چی صحبت میکنن؟دستمو تکون دادم و نجوا کنان گفتم:"مهم نیست.بعدا بهت میگم."تو دلم گفتم:اه لعنت به این شانس...باران داشت اسمشو میگفت...پس باران هم درجریانه.مسیر صحبتاشون عوض شد و امیر به من اشاره کرد.منم که کامل نقشه رو حفظ کرده بودم.همون جوری اروم اروم از زیر پنجر کنار رفتم و از ساختمون دور شدم.زنگ زدم به گوشی فرناز.با صدایی شگفت زده جواب داد:"بله؟""سلام فرناز.من و امیر الان از خونه اومدیم بیرون.!خوابمون نمیبرد گفتیم یه سر بریم تا لب دریا...گفتم شاید خواب باشین واسه همین نیومدم در اتاقت.""این وقت شب؟دریا؟مطمئنید با وجود خستگی امروز خوابتون نمیاد؟""اره اره..واسه من و امیر عادیه.خودت که میدونی گاهی وقتا تا دو سه روز نمیخوابیم!هر وقت هم میایم اینجا بیخوابی میزنه به سرمون!""باشه.فقط خودتون میدونین اگه فردا کسل باشین.""اونش با من....بی خیال.خب دیگه توام برو بخواب کوچولو!""خوش بگذره"گوشی و قطع کردم و دوباره پیش امیر برگشتم.با اشاره ی امیر از روی زمین یه سنگ کوچیک برداشتم و در چند قدمی پنجره ایستادم.سنگ رو به طرف پنجره ی اتاق باران نشونه گرفتم و پرت کردم و مثل برق و باد برگشتم و کنار امیر زیر پنجره نشستم.باران:"صدای چی بود؟"قبل از اینکه حرف دیگه ای بینشون رد و بدل بشه سراسیمه به سمت پنجره دویدند و بازش کردن.من و امیر در بهترین موقعیت قرار داشتیم و چون دقیقا اون پایین نشسته بودیم دیده نمیشدیم و با خیال راحت به مکالمه هاشون گوش میدادیم!یه نگاهی به دور و بر انداختن و این بار فرناز گفت:"ببین باران من خیلی میترسم..هیچکس که تو حیاط نیست..!تازه,فرشاد هم که الان زنگ زد و گفت با امیر رفتن بیرون"باران که مشخص بود سعی داره دلداریش بده با لحن اطمینان بخشی گفت:"نه بابا چیزی نیست...اصلا شاید...شاید صدای یه چیز دیگه بوده...!"با اینکه معلوم بود با این حرف هیچ کدومشون راضی نشدن انا دوباره پنجره رو بستن.باران برای اینکه جو رو عوض کنه گفت:"هوس قهوه کردم توام میخوری؟"فرناز:"اوهوم اگه میری درست کنی لطفا یکی هم واسه من بیار."باران:"باشه حتما."فرناز که میخواست یه جوری بر ترسش غلبه کنه و حواس خودش و پرت کنه گفت:"باران جان لطفا یه کتاب هم از توی کتابخونه بهم بده."باران:"چه کتابی؟"فرناز:"فرقی نمیکنه...یکی رو رندم انتخاب کن."باران یه کتاب داد دست فرناز تا باهاش سر گرم بشه.با ارنجم یه ضربه به پهلو ی امیر زدم و اشاره کردم :"پاشو برو دیگه"با قیافه ی مظلومانه جواب داد:"خب باشه چرا میزنی؟"امیر کمی اون طرف تر لبه ی سکوی باغچه نشست و اسکیت هاشو پوشید.چند دقیقه منتظر موند.نزدیک پنجره شد و بعد چادری مشکی که نمیدونم اون موقع شب از کجا گیر اورده بود رو روی سرش انداخت...منم از زیر پنجره بلند شدم و جایی قرار گرفتم که هم بتونم داخل اتاق و بیینم و هم اینکه صدا ها رو بشنوم!آروم آروم اسکیت کرد و از جلوی پنجره رد شد.!همزمان با این کار امیر باران سینی بدست با دوتا فنجون وارد اتاق شد!در همون لحظه ی اول چشمش به امیر که هیبت ترسناکی پیدا کرده بود افتاد و سینی رو رها کرد و همزمان با صدای شکستن فنجون ها جیغ کشید!فرناز از صدای جیغ باران ترسید و نیم خیز پرسید:"چی شد باران؟آرومتر..چت شد یهو؟"امیر که دیگه به اون طرف پنجره رسیده بود چادر و از روی صورتش کنار زد و با لبخند شیطانی بی صدا پرسید:"چی شد؟"در جواب منم در حالی که جلوی خودمو گرفته بودم بلند نخندم گفتم:"عالی بود!"فرناز از تخت پایین اومد و از باران که هنور به پنجره خیره بود پرسید:"چرا رنگت پریده؟چی دیدی؟"باران که هنوز هم سعی داشت ارامشش رو حفظ کنه گفت:"هیچی هیچی خیالاتی شدم!فکر کردم یکی از پشت پنجره رد شد...""کی؟چه شکلی بود؟""نمیدونم...نمیدونم...فقط سایه اشو دیدم .سیاه بود!"باران که انگار اضطراب رو از چهره ی فرناز به خوبی خونده بود با لحن شوخی گفت:"از دست این داداشت و امیر که امشب این فیلما و به خورد ما دادن!!!اگه اون قدر لجبازی نمیکردن ما هم اصرار نمیکردیم!!ولی خداییش کپ کردم...خیلی ترسناک بود!"فرناز:"میگم حالا باز خوبه ما همون قدر طاقت اوردیم و غش نکردیم!"در حالی که داشتن ظرف های شکسته رو از روی زمین جمع میکردن من از در پشتی ساختمون که به اشپز خونه باز میشد وارد شدم.قوری قهوه جوش رو برداشتم و هر چی قهوه داشت روی کابینت ها و کف زمین ریختم!!!با اینکه داغ داغ بود و ازش بخار بلند میشد شانس اوردم که خودم نسوختم...تا اخرین قطره ی قهوه رو روی سرامیک های سفید اشپزخونه خالی کردم و اخرش هم برای جلب توجه باران و فرناز 3,4 تا لیوان از کابینت بیرون اوردم و وسط اشپزخونه خورد و خاکشیر کردم!!!!حالا خوب بود که جز فرناز و باران که اتاقای پایین و انتخاب کرده بودن کس دیگه ای پایین نبود و صدای جیغ باران و شکستن ظرف ها به گوش هیچ کس نمیرسید!پشت همون دری که ازش وارد اشپزخونه شده بودم گوش واستادم و 2 ثانیه بعدش صدای فرناز و باران رو شنیدم!فرناز:"بااااااران!این جا چرا این ریختیه؟؟؟کی اینجا رو بهم ریخته؟"باران:"من میترسم فرناز...اینجا چه خبره؟اخه چرا امشب؟فکر کنم این خونه جن داره!"فرناز:"وای نگو تورو خدا باران...میگم بیا بریم بخوابیم.اینجا رو هم فردا تمیز میکنن...اصلا به ما چه!بیا بریم."باران مبهوت سرجاش واستاده بود و به منظره ای که من ابداع کرده بودم چشم دوخته بود!فرناز دوباره دستش رو کشید و گفت:"بیا بریم باران...بیا.من دیگه نمیتونم ایجا رو تحمل کنم."خودمو به امیر رسوندم و گفتم:"کارمو درست درست انجام دادم!باورت نمیشه...واقعا خیلی ترسیدن!"باران و فرناز با اینکه سعی میکردن خودشونو به خواب بزنن تا شاید خوابشون ببره اما نگاهشون دائم به سمت پنجره بود.دوباره از زیر پنجره بلند شدم و در 3,4 متری پنجره ی اتاقشون دوربین و روی سه پایه قرار دادم و روی حالت اتوماتیک تنظیمش کردم. فلاش دوبین رو هم روشن کردم و روی حالت Sequence قرارش دادم تا پشت سر هم عکس بگیره و فلاش بزنه!!!به امیر هم علامت دادم و اون هم دوباره از یه طرف پنجره اروم حرکت کرد!!...دیگه اینبار نور فلاش و حرکت کردن امیر با اون ریخت و قیافه موجب شد فرناز جیغ بلندی بکشه!!!امیر یکی دوبار دیگه هم از این طرف به اون طرف رفت وحسابی موجب ترس دخترا شددددد!دیگه این بار یواش صداش زدم و گفتم که بس کنه...خودمم دوربین رو خاموش کردم و دوتایی با هم زدیم به چاک!چند دقیقه بعد چراغ های اتاقا روشن شد و همه دور فرناز جمع شده بودن...از گوشه ی پنجره نگاهی به داخل انداختم وگفتم:"امیر...امیر گاومون زایید دوقولو..حال فرناز خراب شده باران رفته همه رو خبر کرده!"صداها به وضوح شندیه میشد.مامان گفت:"ای وای فرناز جان چی شد؟؟؟اخه مگه چی دیدین؟"فرناز هنوز درست نمتونست حرف بزنه و تته پته میکرد.باران به جای اون ماجرا رو با اب و تاب واسه همه تعریف کرد.سعید بلافاصله بعد از تموم شدن حرف باران گفت:"پس فرشاد کو؟امیر کجاست؟"فرناز لیوان اب قند و با دستایی که هنوز میلرزید روی میز عسلی گذاشت و باصدایی گرفته ای گفت:"زنگ زدن و گفتن که رفتن بیرون.""این موقع شب؟؟حالا بهتون گفتن کجا رفتن؟""اوهوم..گفت میرن دریا."سعید پوز خندی زد و گفت:"هر چی هست زیر سر این دوتاس.به نظرتون این دوتا تنبل حاضر بودن نصفه شبی پاشن برن بیرون؟اونم کجا ؟دریا!"همون موقع صدای زنگ تلفن امیر بلند شد و توجه همه به سمت ما جلب شد!سعید زود پرید و پنجره رو باز کرد و گفت:"نگفتم؟!بفرمایید تحویل بگیرید شازده پسراتون و !"انگاز اون زنگ زدن گوشی امیر هم شاهکار دست ایشون بوده تا رد مارو بگیره و اخرش هم موفق شد ابرو مونو ببره!وقتی فرناز و باران فهمیدن همه چی زیر سر ما بوده قیافه هاشون دیدنی بود...من و امیر مثل پسربچه های 4 ساله شروری که خرابکاری هاشون رو قبول دارن رفتیم واسه معذرت خواهی...!اخه به قول فرناز رو که نبود سنگ پای قزوین بود!پچ چ کنان به امیر گفتم:"خیلی عصبانین..الانه که بریزن سرمون و دخلمون و بیارن!به جون خودم یه ضرب شستی داره این فرناز..اگه بزنه جاش تا دوسه روز کبوده!!""اره جون عمه ات...زر زیادی نزن مگه کشکیه؟""کارد بزنی خونشون درنمیاد.""ولی تبر بزنی حتما در میاد!""کوفت!مسخره الان وقت این کاراست؟یه چرتی سر هم کن در بریم!""مگه الکیه؟الان باید جواب به این همه ادم جواب پس بدیم...""ای مردشورتو ببرن با این نقشه هات!""چه قدر تو بی چشم و رویی..خوبه خودت قبول کردیا..میخواستی بگی من نیستم.حالا که بودی باید پاش وایستی."درو باز کردم و خودم جلوتر از امیر وارد شدم.همه با قیافه های پریشون و موهای بهم رخته منتظر توجیهات مسخره ی ما بودن.!هول شدم و سلام کردم.!امیر زد زیر خنده و گفت:"اخیییییی..بیجاره الان خودشو خیس میکنه..ببخشیدش دیگه!"با این حرف امیرهمه به من خنیدن و من با چشم و ابرو واسه اش خط و نشون کشیدم و زیر لبی چیزی نثارش کردم!امیر فهمید و دوباره گفت:"تورو خدا نیگا کینین الان داره زیر لب صلوات میفرسته که از فرناز و باران کتک نخوره!"با این حرفش دیگه واقعا خیلی ضایع شدم و یکی زدم پس گردنش...همچین صدایی داد...شپپپپلق!خودمم خنده ام گرفت:"تا تو باشی دیگه اراجیف نبافی و واسه نجات خودت از دیگرون مایه نذاری."باران قبل از اینکه امیر تلافی کنه گفت:"وایسا امیر...الان بهتره خودتونو واسه ی تنبیهای من وفرناز اماده کنید..تا صبح یکم فکر میکنیم...هیچ میدونین اگه بلایی سرمون میومد باید چی کار میکردین؟؟؟هنوزم ما دوتا دستامون داره میلرزه بعدش شما وایسادین جلومون هرهر و کرکر راه انداختین؟خوبه والا!"بابا که دید واقعا خون فرناز و باران جوش اومده گفت:"باران جان,فرناز خودتون هر بلایی بخواین سرشون بیارین...مختارین این دوتا..."امیر حرف بابا رو برید و گفت:"شوهر عمه جان اینا که هیچ کدوم مختار نیست!!!مختار مرد بود!"من:"بار تو مزه پروندی؟هنوز یاد نگرفتی حرف کسی رو قطع نکنی؟"
تازه بعدش که یکم درمورد کارم فکر کردم از صرافت افتادم و تازه فهمیدم چه کاری کردم و شایسته ی چه برخورد و تنبیهاتی هستم. مامان:"اخه پسر جون نمیگی یه اتفاقی واسه این دوتا طفل معصوم میافتاد باید چی کار میکردی؟ببین هنوز تنشون مثل بید داره میلرزه."دایی هم ادامه داد:"من که میدونم اینا همه برنامه ها و نقشه های امیر بوده...حالا میذاشتی یه شب خواب راحت داشته باشیم."باران و فرناز هم مرتبا خودشونو واسه بابا و بقیه لوس میکردن حرص امیر درمیومد!صدای ارومش به گوشم میرسید:"نیگا کن نیگا کن تورو خدا..چه لوسن اینا..اه اه اه...یکی نیست بیاد اینا رو جمع کنه!شیطونه میگه.."من:"چی بلغور میکنی زیر لب؟توام با این نقشه هات.توروخدا ببین چه قشقرقی راه انداختی.حالا باید همش سرکوفت بخورم که چرا به حرفت گوش کردم!"امیر:"اگه مردی باید پای کاری که کردی وایستی.هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه."من:"میدونی الان که دارم با خودم فکر میکنم نمیدونم چرا اینقدر احمق بود که به حرفت گوش دادم...اخه ادم عاقل این همه تفریح...اذیت و ازار بقیه چرا؟"امیر:"تو که به قول خودت مثثثثثلا عاقلی چرا قبول کردی؟حالا هم دیگه این همه خودتو سرزنش نکن.چیزی نشده که...عوضش کلی خندیدیم...!""آی گل گفتی این آخری رو... با همه ی تنبیهاش خیلی فاز داد."چشمکی نثارش کردم و ادامه دادم:"الان که دارم فکر میکنم خیلی هم پشیمون نیستمااا"امیر لبخند کجی زد و گفت:"زدی تو خال!هر چی میخواد بشه بشه...پای تنبیهاش هم هستیم!!"سعید:"شما دوتا باز دارین چه نقشه ای میکشین؟نکنه این دفعه میخواین کل ویلا رو منفجر کنین؟" امیر که مثل همیشه با سعید لج بود با لبخند ژکوندی جواب داد:"هر نقشه ای هم که میکشیم به خودمون ربط داره.لطفا دیگه تو مسائل بزرگترات دخالت نکن سعید کوچولو!"سعید که از برخورد امیر در جمع حرص میخورد از شدت عصبانیت رنگش کبود شد اما قبل از اینکه حرفی بزنه دایی گفت:"بچه ها این جر و بحث و تمومش کنید.سعید جان شما هم لطفا احترام برادر بزرگت و نگهدار."رو به من و امیر گفت:"حساب شما دوتا رو هم فردا میرسیم!حالا دیگه دیروقته و همه خسته ان.فردا تکلیفتون روشن میشه!"به غیر از من و امیر که بعد از اون همه خنده و شیطونی خواب به چشممون نمی اومد همه بلند شدن و به طرف اتاق خوابای طبقه ی بالا رفتن.در واقع خونه سوبلکس بود و از سه طبقه که توسط راه پله هایی دایره شکل با نرده هایی طلایی به هم راه پیدا میکردن تشکیل شده بود. چون خانواده ی ما و دایی و خاله زیاد شمال میومدیم از خیلی وقته پیش که ماها هنوز بچه بودیم پدر و دایی با همکاری هم زمین این ویلا رو خریداری کرده بودن و نقشه اش رو هم خودشون کشیده بودن.خاله اذر هم در ساختش سهیم بود و خلاصه این خونه با این عظمت و شوکت رو ساخته بودن.سالن غذا خوری در ضلع شرقی طبقه ی اول توسط دو تا پله از سالن اصلی جدا میشد. میز طویلی وسطش قرار داشت که روش شمعدون های نقره که ارث جدا در جد خانواده مادریم محسوب میشد زینت داده بودن.گلدون های کریستال که هر روز صبح از گل های تازه ی نرگس و رز پر میشد اشتهای ادم و برای خوردن صبحونه ی مفصل تحریک میکرد.و قسمت از دیوار و پنجره ای بزرگ با پرده ی نقره ای رنگ میپوشوند که با رنگ ماسه های ساحل و تلالو نور خورشید در اب سبز ابی دریا هارمونی خاصی داشت و منظره ی بدیعی رو ایجاد میکرد.در سالن اصلی پایین هم رنگ قالیچه ها و قاب های اویخته به دیوار رنگ پرده ها و حتی رنگ همه ی مبل های سلطنتی طوسی بود.در واقع طبقه ی پایین بیشتر حالت رسمی داشت.طبقه ی دوم دور تا دور سالن اتاقهای مخصوص هر شخصی قرار داشت که از اول ساخت خونه به سلیقه ی خودش دکور شده بود و متعلق به خودش بود.فقط فرانک و باران و فرناز اتاقای پایین رو انتخاب کردن و الان دیگه سال ها بود که همونطور دست نخورده مونده بود.دیوار ها با تابلو ها و تابلو فرش های ریبایی که بیشتر منظره ی طبیعت رو نمایان ساخته بودن از حالت بیروح در اومده بودن.و حالا دیگه طبقه ی سوم خونه که از همه ی قسمت هاش زیبا تر و دنج تر بود.طبقه ی سوم که به قول باران پنت هاوس خونه بود سرتا سر دیوار شیشه ای فرا گرفته بود که دور تا دورش ازاد بود و به راحتی میتونستی همه ی منطقه رو زیر نظر داشته باشی!بچه که بودیم با امیر و باران و سعید و فرناز 5 تایی اینجا بازی میکردیم و به کسی هم حق واردشدن به محدودمونو نمیدادیم.!از یه طرف به دریا مشرف بود و از یه طرف دیگه به جنگل و جاده دید داشت.در واقع چون دایره ای شکل بود دور تا دور خودمون راحت ببینیم.از قسمت سقفش هم لوستری بزرگ و عظیم که من هنوز هم بعد از این همه سال تو کفش موندم که اینو چه جوری اینجا نصب کردن تا طبقه ی اول ادامه داشت.تو بچگیمون با امیر ارزو داشتیم بتونیم ازش سر بخوریم و مثل تارزان تا پایینش بریم!!!خیلی خنده دار بود!لبخند پررنگی زدم و با تکون دست امیر به خودم اومدم: امیر:"کجایی سیر میکنی تو دیوونه؟؟؟معلوم هست چته؟!" من:"حالا مگه چی شده؟" امیر:"دو ساعته دارم باهات میحرفم تازه میگی مگه چی شده؟" من:"داشتم به خیلی وقت پیش فکر میکردم.یادته بچه که بودیم دلمون میخواست بتونیم از این لوستره وسط هال آویزون شیم؟"امیر زد زیر خنده و گفت:"اره یادمه...میگم کاش اصلا بزرگ نمیشدیم!دوست دارم به همون موقع ها برگردم." من:"حالا نیست که تو خیلی بزرگ شدی و عقلت هم رشد کرده؟؟!!!تو که هنوز همون پسر 5,6 ساله ی همون موقع ایی!"امیر:"حالا هرچی....بهتر از تو ام که عین بابابزرگایی!"من:"راستی میگم امیر تو بعد ازتموم شدن درست میخوای در رابطه با رشته ات کار کنی؟"امیر با قیافه ی عاقل اندر سفیهی گفت:"نه باباااااا. ما جدا در جد کارگر بودیم. یعنی میدونی بابای مامانم و بابای اونو و بابای اون و بقیه ی جد مادریم اولش میرفتن کلی درس میخوندن و چون میکندن اخرش بعد از سی چهل سای خر خونی میرن افغانستان میگن کارگر ایرانی نمیخواین!!!!؟منم میخوام همین کارو ادامه بدم!"من چشمام 6 تا شده بود و به امیر خیره شده بودم چون از حرفاش هیچی نفمیده بودم امیر زد زیر خنده و گفت:"بابا به خدا تو خیلی منگلی فرشاد....!"همین جوری که دلشو گرفته بود و میخندید بریده بریده گفت:"من موندم تو چطوری پزشکی قبول شدی؟!!! خلیی خنگی به خدا...اخه باهوش مگه میشه بعد از این همه سال درس خوندن بعد از اینکه مدرکمو گرفتم برم سراغ یه کار دیگه؟؟مثلا میخوای دوباره برم از سال اول دبستان شروع کنم؟!وااای خدا مردم از دل درد!" من:"اوهوی دیوونه...خنگ تویی که نمیگیری من چی میگم!ممنظورم این بود که بعدش میخوای مطب بزنی یا میخوای شرکت بابات و بگردونی؟"امیر که هنوز میخندید گفت:"اخه من به تو چی بگم پسره ی سه نقطه!اگه من میخواستم شرکت بابام و اداره کنم که نمیومدم با تو این همه خر بزنم که!!!!!از همون اول میرفتم رشته ریاضی فیزیک.بعدشم مهندسی میخوندم....این همه لقمه رو دور سرم نمی پیچوندم.اگه من بخوام برم مهندسی هم بخونم که باید بعد از 90 سالگی باید شرکت و بچرخونم!!!" من:"اههههههه. توام.حالا خوبه من فقط یه سوال ازت پرسیدماااا"امیر:"اخه یکم بفکر بعدش سوا بپرس!راستی تو خوابت نمیاد؟"من:"نه بابا اصلا."امیر:"پس بلند شو بریم"من:"کجا؟"امیر"بریم سالن شیشه ای.دوست دارم طلوع خورشیدو تماشا کنم."یه نگاهی به ساعت انداختم ساعت.4 صبح بود. ***** ساعت نزدیکای 9 بود که اومدیم طبقه ی پایین.یه دوش گرفتم که سرحال بشم وبیشتر از بقیه ی اوقات طول کشید اما حسابی روی فرم اومدم.از اتاقم که بیرون اومدم بقیه هم بیدار شده بودن و سر میز صبحونه بودن.سلام بلند بالایی دادم و بوسه ای روی گونه ی فرناز نشوندم و رو به روی مامان نشستم.خاله اذر گفت:"چی شده باز فرشاد جان؟دیدی حالا که دیشب خرابکاری کردی میخوای امروز بی سر و صدا از دلشون در بیاری؟؟نه عزیز من این جوری نمیشه!"خندیدم و گفتم:"پس باید چی کار کنم خاله جان؟"خاله:"دیشب این دوتا ورپریده کلی واستون نقشه ریختن!!!به همین سادگی که ازتون نمیگذرن!"امیر با چهره ی معصوم:"آخه خاله جون مگه ما دوتا طفل معصوم چه گناهی کردیم(!)که مستحق این عذابیم؟؟؟!"فرناز:"چقدرم که شماها بی گناهین....دل ادم براتون کباب میشه.الان یه اشی واسو اتون میپذیم که یه وجب روغن داشته باشه.نیست باران؟"باران:"البته...مطمئن باش اونقدرا هم روغنش زیاد هست که اضافه وزن پیدا کنی!"امیر:"باشه.هر کاری دلتون میخواد بکنین.مهم این بود که دیشب به ما دوتا خیلی خوش گذشت و کلی بهتون خندیدیم!"فرناز در حالی که از حرص دندوناشو روی هم میسایید گفت:"میبینیم حالا دیگه کی به کی میخنده...فقط صبحونه زیاد نخور چون میترسم نتونی خوب کار کنی؟"من:"حالا میشه لطف کنید و بگید باید چی کار کنیم؟؟؟میدونی دلمون داره قنج میره که بدونیم امروز باید به چه تنبیهی برامون در نظر دارید؟"مامان:"فرشاد!هر چی سرتون بیاد حقتونه.میخواستی دیشب اذیتشون نکنی...من که کلی دلم خنک میشه!!!"امیر:"دست گلتون درد نکنه عمه جان!!!شمام رفتین تو اون جبهه؟؟ما دو تا جوون که از برگ گلم پاک تریم(@!)باید تنهایی مبارزه کنیم.!"دایی:"امیر جان شما لطف کن زبون نریز!بدو برو کارایی که بهت محول کردن و انجام بده!"من:"جااااااان؟؟؟!کارا؟مگه باید چی کار کنیم؟"فرناز لب ورچید و با لحن تاتری گفت:"خب باید خدمت داداش گلم عرض کنم که...1.باید کل گوش ماهی ها و صدف هایی که کنار ساحل دریا تا شعاع100 متری خونه رو جمع میکنین.!2.تا وقتی که میخوایم برگردیم تهران باید تموم ظرفا رو شما بشورین.3.این چند روز شما اصلا اتاق ندارین و باید وسیله هاتونو گوشه ی یه اتاق بذارین و شبا هم باید روی مبل بخوابین!4.وقتی هم برگشتیم اون ماشینای خوشگلتون تا 1 ماه توقیف میشه و مجبورین با اتوبوس این ور اون ور برین!!"امیر که فکر میکرد فرناز داره باهاش شوخی میکنه با خنده گفت:"فرناز میشه دست از مسخره بازی برداری؟ما کار داریم میخوایم بریم!"مامان:"امیر فرناز که شوخی نکرد...واقعا گفت."لبخند روی لب امیر خشکید و با صدایی که شبیه به فریاد بود گفت"چیییییی؟شوخی میکنی؟امکان نداره"باران با پوزخند:"هه هه..امیر خان امکان داره خوب هم امکانم داره...بلند شو برو تو اشپزخونه.در ضمن پیشبند هم ببند که لباسای مارک دارت خیس نشه!!"هر چه قدر به فرناز با چشم التماس کردم روشو برگردوند و خودشو به بی خیالی زد!!!من که میدونستم همچین چیزی در انتظارمونه کشون کشون امیر رو بردم تو اشپزخونه تا از شوک خارج بشه...!!!چون بقیه همه چی رو به خودشون سپرده بودن من و امیر حق مخالفت نداشتیم و باید بی چون و چرا طبعیت میکردیم!!! امیر:"فرشاد اینا چی میگفتن؟؟؟مگه میشه؟من بدون ماشین؟عمرا...تازه اونو بیخیال ظرف شستن دیگه چه صیغه ایه؟مگه من مرده باشم با این همه کلفت و نوکر و ماشین ظرف شویی برم ظرفا رو بشورم؟"من:"ای خاک بر سرت امیر.اخه دیوونه الان که همه پشتیبان این دوتان مگه میتونیم در بریم؟مگه ندیدی بابا و مامان و دایی چه جوری پشت اینا واستادن.مگه ما میتونیم جیم بزنیم؟امیر:"ای خودم کردم که لعنت بر خودم باد....به جون تو اصلا غرورم جریحه دار میشه!ببین اگه لازم باشه حاضرم برم کل بازار و براشون بخرم اما این کارا رو نکنم!"من:"باور کردم.حالا تو ام دیگه اینقدر تنبل نباش مگه میخوای چی کار کنی؟"امیر:"چی چی رو تنبل نباشم.مگه میشه؟اخه حاضرم قسم بخورم باران و فرناز خودشونم تا حالا دست به سیاه و سفید نزدن الانم فقط به خاطر اینکه ما رو سوسکمون کنن دارن این بچه بازیا رو در میارن...نمیتونستن به جای این مسخره بازیا مثل ادم بگن ...چه میدونم بگن..."من:"چی بگن؟هان؟مثلا یکی دو مورد بگو"امیر:"اه...من اعصابم خورد شده اگه من نخوام به حرفشون گوش بدم کسی نمیتونه منو وادار به این کار بکنه...همین که گفتم."من:"این حرف اخرته دیگه؟اره؟"امیر:"حرف اول و آخرمه....اخه تو یکم فکر کن اصلا با عقل جور در میاد ما زیر بار همچین کارایی بریم؟ای سعید نامرد...اگه دستم بهت نرسه.داشتیم از زیرش در میرفتیم فقط اگه این سعید خان واسه ما آرتیست بازی در نمی اورد ما الان تو خواب ناز بودیم ای همه هم متلک بارمون نمیشد به منت کشی از این دخترا هم نیازی نداشتیم."من:"مگه خودت دیشب نگفتی پای همه چی میمونی...پس اگه مردی جا نزن امیر خان...این همه هم پشت سر سعید بدبخت غیبت نکن."امیر:"اخه به جون تو هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر دلیل این بچه بازیا رو میفهمم...در مورد سعید هم هرچی لایقش بود گفتم!@حقشه."من:"حالا هر چی...درسته ازش خوشم نمیاد اما این دلیل نمیشه ازش بد بگم."امیر:"نه تو رو خدا بیا ازش تعریف کن...تو که خودت خوب میدونی چه مارمولکیه این سعید... همیشه همین طور بوده.همچین زیر آب منو پیش مامان و بابا میزنه که من وقتی خودم چیزایی رو که اون رفته الکی تعریف کرده رو میشنوم گوشام تاول زد!!! "من:"تو رو جون هر کی دوست داری الان جفنگ نباف....!بشین فکر کن چه خاکی باید توی سرمون بریزیم!"امیر:"فکر کنم خاک رس مناسب باشه!البته الان که دارم خوب فکر میکنم میبینم دسترسی مون به ماسه های دریا بیشتره!"سری به علامت تاسفم تکون دادم و گفتم:"واقعا که...از تو بیشتر از این نمیشه انتظار داشت.حالا بدون شوخی میخوای چیکار کنی؟"امیر:"در مورد؟"من:"اه تو رو خدا امیر خودتو به کوچه علی چپ نزن..."امیر:"من اصولا خودمو میزنم به کوچه ی علیرضا راست!"من:"ای درد بی درمون بگیری که ادم نمیشی تو.!حالا چه غلطی کنیم؟"امیر بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:"من چه میدونم...برو از اونایی که اینا رو سر هم بندی کردن بپرس"من:"زکی...!آقا رو باش...انگاری تو نبودی که داشتی زار میزدی که چی کار کنم؟"امیر:" الان که دارم میگم پاش وایستادم...!تو ام حتما خواب دیدی چون من اصلا جا نزدم و پای حرفم موندم!"من:"هه هه اگه تو نبودی حتما عمه ی من بوده!باشه...باشه امیر جان."در همین حین باران و فرناز وارد اشپزخونه شدن و دست به سینه رو به رو ی ما به دیوار اشپزخونه تکیه دادن وبا پوزخند به من و امیر خیره شدن:باران:"شما آقایون نسبتا محترم قصد ندارید به وظایفتون عمل کنید؟"امیر:"گیرم قصد همچین کاری نداشته باشیم...در این صورت چی پیش میاد؟"فرناز:"خلی چیزا!!!خودتون که سر میز صبحانه حضور داشتین!پس حتما باید فهمیده باشید که چی پیش میاد...تا اونجایی هم که ما میدونیم همه طرفدار ما هستن و شما تنها موندین و البته محکوم شدین که کارای که براتون لیست کردم و انجام بدین....!"امیر از حقه ی همیشگیش استفاده کرد و دوباره مظلوم شد:"یعنی باید همین الان شروع کنیم؟راهی نیست؟"باران:"نه خیر امیر جان.معلومه که راهی نیست!"من:"حالا میتونم بپرسم شما دوتا چرا اینجا وایسادین؟میخواین زاغ سیاه ما رو چوب بزنین یا اینکه ببینین ظرفا رو خودمون بشوریم نه کس دیگه ای؟؟؟!"فرناز:"هر جور دوست داری فکر کن...من و باران دلمون خواسته اینجا وایستیم...خوشبختانه تا اونجایی که من میدونم ملک شخصی کسی نیست.!"امیر صدام کرد و یه جفت دستکش ظرف شویی طرفم انداخت که رو هوا قاپیدم:ابرو هامو بالا دادم و اهسته طوری که فقط امیر بشنوه گفتم:"این سوسول بازیا دیگه چیه؟"امیر:"ببین فرشاد به نفعته بی چون و چرا اینا رو دستت کنی و صداتم در نیاد!"پشت به فرناز و باران رو به روی سینک ظرف شویی واستادم و در همون حال اروم اروم با امیر حرف میزدم:"ای بابا دیگه دستکش میخوایم چی کار...حالا که به این ذلت افتادیم میگیم اینم روش!"امیر:"نه خیر ذلت چیه احمق...از الان باید از این کارا یاد بگیری فردا زنتن از خونه پرتت نکنه بیرون بزغاله!"من:"کوفت,مرض,زهر هلاهل...بزغاله عمته!"امیر:"اهان منظورت مامان خودته دیگه؟شایدم عمه اذر"من:"خفه خون بگیر امیر شنیدن!!!"باران:"اهای شما دوتا جوجه چی پچ پچ میکنین؟"امیر:"با من بودی؟؟؟به من میگی جوجه؟حسابت و میرسم باران خانوم..حالا بچرخ تا بچرخیم!درسته تا حالا هر چی گفتین منو این(به من اشاره کرد)کوتا ه اومدیم و ساکت موندیم اما از اینجا به بعدش از محدوده ی صبر و تحملمون خارجه!پس لطفا تا عصبانی نشدیم شما هم از اخلاقمون سو استفاده نکنین!"باران بازم با بی خیالی ساکت شد و امیر هم شیر اب رو باز کرد!امیر با هزار زئور و زحمت الکی ظرفا رو کف مالی میکرد و میداد دست من.من:"امیرررر.تو رو خدا داری کاری مکنی مثل ادم کار کن...اب بازی که نمیکنی!تا الان هر چی شستی دوباره خودم ساییدمشون بسکه کثیف بودن."امیر:"خیل خب غرغرو!سرمو خوردی بس که غر زدی...اه .بابا بزرگ" من:"امیر اگه یه بار دیگه,فقظط یه بار دیگه به من گفتی بابابزرگ هر چی دیدی از چشم خودت دیدی...مسخره!هی گفتی و گفتی تا بهش الرژی پیدا کردم..."امیر:"میشه لطف کنی الان خفه شی و دهنتو تا اطلاع ثانوی باز نکنی؟!این دوتا همچین به ما نیگا میکنن که فعلا نمیتونم جوابتو بدم مگر نه بهت معنی این حرفمو میگفتم...چقدر ظرفا زیادننننن.خسته شدم به خدا."من:"زر زر اضافی موقوف...باید همون دیشب به فکر الان می افتادی...تو ام که هر 5 ثانیه نظرت عوض میشه.تا چند دقیقه ی پیش که میگفتی پاش میمونی..."امیر:"خودم میدونم چی گفتم...اخه یه نگا بنداز به اینا دستام درد گرفت!"من:"اه این یکی رو هم که باز الکی کف مالی کردی...مثل بچه ی ادم بشور که واسه ی بار دوم دوباره برشنگردونم."اخرش حدود نیم ساعت بعد کارمون تموم شد.این قده با امیر یکه به دو کردیم که اخرش دهن خودم کف کرد...فرناز اینا هم بعد از یه عالمه متلک دیگه که امیر به هرکدوم بدتر از خودشون جواب میداد از دستمون فراری شدن و بالاخره یه نفس راحت کشیدیم.امیر:"سرسام گرفتم از دست این دوتا دختر...چقدر حرف میزدن."من:"حالا نه اینکه تو فقط ساکت و مظلوم نگاشون میکردی.خودت که بدتر از اونا جواب میدادی."امیر:"این یکی دیگه لازم بود...از دیشب تا الان بابا اینا بهشون میدون دادن که اینجوری میتونستن بهمون گیر بدن.باور کن کم مونده بود برم خوب از خجالتشون دربیام..."من:"اوهووووی!چه جوری اون وقت؟مگه من مثل برگ چغندر وایمیستم تورو تماشا کنم؟هر چی باشه اگه گاهی با فرناز لجبازی کنم اما کسی تا حالا مخمو نزده که بزارم دست رو فرناز بلند کنی!"امیر:"اقا رو باش!!!حالا کی خواست همچین کاری بکنه؟!مگه جرئت دارم؟حالا من یه قوپی اومدم تو چرا باورن شده؟"من:"نچ نچ نچ...متاسفم برات شدیددددد.تو مثلامردی و حرفات پر از تناقضه!خودت یه چیزی میگی بهد همون موقع انکارش میکنی!از من میشنوی یکم فقط یکم روی شخصیتت کار کن!"اامیر:"بفرما بعد میگی به من نگو بابابزرگ حساسیت دارم...تو که فقط دنبال سوژه میگردی که شروع کنی به نصیحت کردن."من:" برو بابا."امیر:"پاشو...پاشو باید یه سر بریم جایی."من:"کجا؟"امیر:"بریم برای این فرامین محول شده یه انتی بادی حسابی بسازیم و یه خاکی بریزیم تو این سرمون."بلند شدم و رفتم طبقه ی دوم تا لباسامو عوض کنم.میخواستم برم توی اتاقم که یه دفعه فرناز جلوی روم سبز شد.من:"برو اون ور میخوام برم تو."فرناز:"انگار تو صبح یا مستی خواب از سرت نپریده بود یا اینکه حافظه ات اندازه ی ماهی قرمزه!"من:"منظورت از این دری وری ها چیه؟"فرناز:"خیلی واضحه!مگه نگفتم شما حق داشتم اتاق ندارین و شبا رو هم روی مبل میخوابین تا خوشی دیشب از دماغتون در بیاد!!!."من:"برو بابا فرناز...شما ول کن این معامله نیستین؟دیگه این یه موردش خیلی احمقانه بود."فرناز:"هر چی که بود کاملا جدی بود و شوخی در کار نبود.وسایلتو با هزار زور و زحمت بردم تو اتاق خواب مامان و بابا...در ضمن در بقیه ی اتاقای اضافی رو هم دونه به دونه قفل کردم تا یه وقت فکر دور زدن ما به سرتون نزنه!"من:"واقعا دست گلتون درد نکنه!زحمت کشیدین."فرناز در حالی که وارد اتاقش میشد گفت:"اهان راستی به امیر هم بگو وسایلش تو اتاق سعیده."سر تکون دادم و با قیافه ی در هم ضربه ای به درنواختم و چون صدایی نشنیدم داخل اتاق سرک کشیدم.کسی نبود و من سراغ کمد دیواری رفتم و یکی یکی بازشون کردم تا ساک لباسامو پیدا کردم.شلوار 6 جیب کتونم رو با سویی شرت قهوه ای روشن ست کردم جلوی اینه و دستی به موهام کشیدم. صدای امیر به گوشم رسید که دنبالم میگشت.از همونجا در حالی که در رو باز میکردم داد زدم:"چه مرگته؟! خونه رو گذاشتی رو سرت!"امیر:"در اتاقم چرا قفله؟"من:"وسایلت تو اتاقه سعیده...کار باران و فرنازه."امیر:"ای بابااااا.حالا قاطر بیار و نخود سیاه بار کن!"من:"من نمیدونم تو کی میخوای ضرب المثلا رو درست استفاده کنی؟"امیر:"بریز دور این چرت و پرتا رو!چه فرقی دارن؟مهم اینکه منظورم و میرسونم!"من:"یعنی تو میگی باید تاریخ و ریخت دور؟"امیر:"نه بابا اصلا منظورم این نیست...میگم چه فرقی دارن؟!چرا باید خودتو الکی تو قید و بند این چیزا بذاری؟به نظرم تنوع خیلی بهتره!"من:"یعنی تو میگی باید بی قید و بند بود؟؟؟!!!"امیر:"نه دیوونه نه...نمیدونم تو چرا نمیگیری من چی میگم!!!اصلا من کاری به نوع زندگی ندارم.البته حتما باید یه سری ظوابط وجود داشته باشه اما منظورم اینه که.....اصلا من نمیدونم چرا دو ساعته واست کلاس فلسفه برگذار کردم!!دارم تو عقل خودم شک میکنم!بذار لباس بپوشم تو راه برات میگم." من:"اوکی.زود بیای تو حیاط منتظرم."تو حیاط در حال قدم زدن بودم و به این فکر میکردم که باز بقیه کجا غیبشون زده! سعید که حتما مثل همیشه یا در حال مخ زنی بود یا حرف زدن با یکی از 200 تا دوست دخترش! من خودم با این چیزا مخالف نیستم و معتقدم باید شناخت و دوستی سالم و معمولی وجود داشته اما باز هم با همه ی اینا حس میکرم سعید یکم زیاده روی میکنه.البته یکم که چه عرض کنم خیلی زیاده روی می کرد!امیر کناز گوشم گفت:"کجایی دکی؟"من:"همین دورو برا میپلکیم!"امیر:"بزن بریم."من:"حالا میخوای چیکار کنی؟"امیر:"مگه من و تو دیوونه شدیم که بریم دونه دونه اون آت اشغالایی که دستور دادن و جمع کنیم!"من:"پس چی کار کنیم؟"امیر:"هیچی کاری نداره...تو بازار پره از این مغازه هایی که.....چه میدونم از این صدفا میفروشه!"من:"یعنی لو نمیریم؟"امیر:"نه...اصلا چه میدونم...من که دیگه زیر بار این یکی نمیرم...با همین یکی دو مورد اولش کل ابرو وحیثیتم رفته به باد!"من:"من نمیدونم ریش و قیچی دسته خودته!خود دانی!"امیر:"اگه بخوای اینی رو که الان گفتیبه زبون من ترجمه کنی میدونی چی میشه؟من میگم موچین و ابرو دسته خودته!!!"من:"مخ نداری تو به خدا!"امیر:"صد در صد!"یه سر رفتیم بازار و امیر از چند تا فروشگاه هر چی صدف و گوش ماهی دید خرید!کلا بازار رو جا روکرد...این جور یشد که حداقل شر این یکی از سرمون کم شد!حالا اینکه فقط یه موردش بود اما با وجود رجز خونی امیر بازم از خر شیطون پیاده نشدن و من و امیر همچنان به شغل شریف ظرف شویی مشغول بودیم...البته به اضافه ی توقیف ماشین و نداشتن اتاق! لاصه دیگه ما تا وقتی که یه هفته به پایان رسید و فرناز و باران به همراه بقیه قصد برگشت کردن نفس راحتی نکشیدم!بالاخره بعد از کلی بدبختی و فلاکت میتونستیم یه هفته رو با ارامش سپری کنیم!بعد از ظهر روزی که من و امیر به علاوه ی مستخدمین تنها توی ویلا مونده بودیم یکی دو دست بیلیارد درست و حسابی زدیم که هردوشونو من بردم!!امر هم مجبور شد شب شام منو دعوت کنه!شبا تا دیروقت با امیر بیرون بودیم و اخر شب هم تا صبح فیلم تماشا میکردم و کلی از خجالت خودمون در می اومدیم!یه شب هم با هم دیگه چادر مسافرتی و با کلی بارو بندیل برداشتیم و رفتیم تا شبو کنار دریا بخوابیم...امیر یه اتیش گرم و سوزان کنار چادر به پا کرد و کلی جو گیر شد!اصولا خیلی رفته بود تو حس و داشت فکر میکرد.با دستم محکم به کمرش کوبیدم و گفتم:"کجا سیر میکنی؟"امیر:"همینجاها...چه سکوتیه ها !!!فقط صدای جلز ولز آتیش میاد و موجای دریا."من:"اخیییی.چه رمانتیک شده تو!تازگیا با کی میپری؟"امیر:"مسخره نکن فرشاد!جدی حرف زدم "من:"خب چی کار کنم ؟بزارم رو سرم حلوا حلوات کنم که یه دفعه یه حرف ادمیزادی زدی؟"امیر بی توجه به کنایه ی من گفت:"اون شب که فری وباران و ترسوندیم یادته اولش چی داشتن به هم میگفتن؟"من:"چی میگفتن؟"امیر:"همون که فرناز میگفت فرشاد همه چیو فهمیده اما نمدونه اون کیه!"اخمام رفت تو هم و صورتمو به سمت دریا چرخوندم.من:"خب؟"امیر:"منظورش چی بود؟قرار بود بگی؟"من:"خودتم که شنیدی منم نمیدونم کیه!"امیر:"چی کیه؟"من:"اخه...قیدشو بزن!نمیتونم واست بگم..."امیر:" حالا نمیشد منو نپیچونی؟"من:"اخه وقتی هنوز خودم نمیدونم ماجرا چیه که نمیتونم دروغ سر هم کنم.واسه همین میگم بیخیال."امیر بعد از چند لحظه گفت:"باشه نگو...ولی خیلی فکرمومشغول کرده."اونشب با امیر بعد ز خاموش کردن اتیش همون جا خوابیدم و نزدیکای ساعت 12 بود که بیدار شدم!امیر که هنوز شدیدا غرق خواب بود و هراز چند گاهی تو خواب لبخند میزد!!!!گفتم خوش به حالت که تو خواب هم خوشحالی!یه عالمه تکونش دادم و به زور از خواب ناز جدا شد.وسیله ها رو جمع کردیم و برگشتیم...هر روز کارمون همین شده بود که شبا بیدار میموندیم و رواز میخوابیدیم...اینم واسه خودش عالمی داشت.!بعد از دو هفته خوش گذرونی و ول کردی اخر هفته به تهران برگشتیم اما ماشینامون هنوز توقیف بودن وما هر روز باید ناز یکی رو میکشیدم تا از کارامون عقب نمونیم...چقدرم که بهمون میدادن.!!!امیر هم بدونخبر رفت ماشین کرایه کرد تا این دو ماه الاف نمونه!!!شبا هم میبردش تو خونه ی یکی از بچه ها پارکش میکرد و صبحا برش میداشت!!!وضعمون اسف بار شده بود.اولین روز بعد از تعطیلات که با امیر سر زدیم به دانشگاه شیدا غیبش زده بود.با خودم گفتم این دختره هم معلوم نیست چشه...یه خط در میون میاد!!!اما وقتی از بچه ها اخبار جدید و شنیدم دو تا شاخ روی کله ام سبز شدو ناخواسته دلم گرفت.میگفتن شیدادر گیر و دار انتقالی و دوباره میخواد بره....من نمیدونم چرا این دختر این قدر انتقال گرفتن و دوست داره!!!تازه بعدش فهمیدم که از یکی از دانشگاهای لندن پذیرش گرفته و کلا داره میره.چراش رو نمیدونستم اما اصلا خوشحال نشدم.    از ترم جدید دوره ی استاژری مون شروع میشد...اما حیف دلم بد جوری گرفته بود.!انگار دلیلش واسه ی خودممم نامانوس بود اما هر چی که بود حال و روز خوشی نداشتم.شیدا کارای مربوط به انتقالیش وانجام داده بود ولی نمیدونستم چطور میخواست همین دوره رو تو انگلیس ادامه بده چون تا اونجا که من میدوستم روش اموزش اونجا با ما فرق داشت.اما واسه دوشنبه شب همه ی بچه های کلاس و دعوت کرده بود بیرون.یه جورایی شبیه برنامه ی خداحافظی بود.از یه ساعت قبل دوش گرفتم و صفایی به سر و صورتم دادم.بعدش نمیدونم چه حسی بود که بهم میگفت نباید بهوونه دستش بدم یا اینکه جو گیر بشه و فکر کنه خیلی واسه ام مهمه...پس ساده ترین و معمولی ترین لباسامو پوشیدم و گفتم اگه 10 دقیقه هم تاخیر چاشنی اش کنم اتافقی نمیاوفته!پس به حرف این حس جدید درونی گوش دادم و اتفاقا تاخیر هم کردم...ترافیک خیابونا هم که دیگه شده بود قوز بالا قوز میترسیدم اصلا نصفه شب هم نرسم.به خورم تلنگر زدم:"هی پسر...اروم.این چه وضعیه؟بعدشم مگه اون کیه؟؟؟یادت باشه تو هیچ وقت ازش خوشت نمی اومد...الان هم که داره میره چه بهتر...برو دنبال خوشی خودت."ولی بازم خودم میدونستم که اگه دست خودم بود شاید دلم میخواست زودتر از همه اونجا حاضر باشم اما بازم اون حس لعنتی مانع میشد و به من هشدار میداد که باید مواظب رفتارم باشم.پشت چراغ قرمز بودم و امیر هم هی میس میزد و اعصابمو به هم ریخت بود.بالاخره جوابشو دادم:امیر:"کجایی تو؟"من:"پشت فرمونم...تا 5 دقیقه دیگه میرسم."امیر:"باز ماشین کی رو قر زدی؟"من:"ماشین خودم...من کسی نیستم که بذارم فرناز ماشینمو توقیف کنه..."امیر:"بله دیگه همه که مثل شما پاچه خوار تشریف ندارن!"من:"همه که مثل تو بی عرضه تشریف ندارن که نتونن از پس همین دوتا دختر بر بیان....سر و ته قضیه رو هم اوردم...تو ام با اون ماشین کرایه ایت!!!"امیر:"اوهوووووی به ماشین خوشکله ی من توهین نکن...جنسیس به این خوشکلی!!!"من:"بخوره تو سرررررت الهی!!!کوفتت بشه که از مدل ماشین واقعیت بالاتره...یعنی میخوام بگم خاک بر سرت!تو که روزی خدا تومن پول کرایه ی اینو میدی خب میتونستی با پولش سه تا عین همینو بخری که!"امیر:"قبلا که بهت گفته بودم...تنوع و دوست دارم!!شایدم ازش خوشم اومد و خریدمش."و با صدای ارومتر ادامه داد:"در ضمن زودتر بیا اینجا واسه ات یه سورپرایز وجود داره"گوشی و قطع کردم چون دم در رستوران رسیدم و پیاده شدم.امیر و دیدم که از سر میز بلند شد و دستشو تکون داد....تقریبا همه اومده بودنو من تنها کسی بودم که دیر کردم...چیزی که انتظارشو نداشتم دیدن شایان بود!شاید اون هنوز منو به خاطر نداشت اما مشکوک نگاهم میکرد ولی از اونجایی که امیر قبلا ته و توی این قضیه رو در اورده بود دیگه واسه ام اشنا بود!سلام کردم و روی صندلی سمت چپ امیر کنار یه ستون نشستم.موقعیتیم جوری بود که اگه کمی عقب تر میرفتم شیدا منو نمیدید....اما اون مثل همیشه اروم و بی تفاوت بود.امیر با ابرو به شایان اشاره کرد و گفت:"تحویل بگیر سورپرایز بزرگت رو!!!"من"این اینجا چی کار میکنه؟"امیؤ:"ببخشید وقت نبود برات کادو پیچش کنیم!!!من چه میدونم؟لابد خواسته با هم کلاسیای سابق خواهرش اشنا بشه!!!"من:"زکی!!!خسته نباشن.!"شایان لبخندی زد و پرسید:"اجازه هست؟"امیر بی درنگ پاسخ داد:"البته!"و شایان در حالی که صندلی کنار امیر و کشید بیرون میکشید پرسید:"عذر میخوام من شما رو قبلا جایی ملاقات نکردم؟"امیر با خنده گفت:"فکر میکنم شما یه سگ بزرگ و مشکی داشته باشین درسته؟!!!"شایان با دهنی که از تعجب باز مونده بود گفت:"چطور مگه؟"امیر:"اگه خاطرتون باشه یه شب توی پارک زنجیر این سگ خر شما البته بلانسبت!!!پاره شد و نزدیک بود خواهر فرشاد (به من اشاره کرد)و همین طور دختر عمه ی منو به کشتن بدید!!یادتون اومد؟"شایان با شرمندگی تو ام با تعجب گفت:"اوه...عجب تصادفی!!!باور کینید من هنوز به خاطر اون ماجرا دیگه هیچ موقع هوس پیاده روی به سرم نمیزنه!ولی خیلی حافظه ی شما قویه که هنوز منو به خاطر دارید...!"توی دلم گفتم. بیچاره نمیدونه امیر از 7 پشت خوانواده اش خبر داره!!!!چه برسه به خودش!مشغول گفتو گو با شایان بودیم و تازه گرم شده بودیم که صدای اشنایی از بالای سرم شنیدم:"به به...داداش گل خودم!"برگشتمو فرنازو دیدیم که با لبخند ملیحی پشت سرم ایستاده بود.!گفتم:"سلام فری جان!" با اینکه خیلی جا خورده بودم بلافاصله با خوشرویی جوابشو دادم و گفتم:"سلام فرناز جان.تو اینجا چی کار میکنی؟"و با نگاهی استفهام امیز منتظر جواب موندم.فرناز:"باران با دوستاش قرار داشتن...باران دعوت کرد باهاشون باشم.!"امیر:"چه خوب که اومدی!@وا سه ات یه سورپرایز دارم!"فرناز نیمچه لبخندی زد و قبل از اینکه سوالی بپرسه علی-یکی از بچه های کلاس-پرسید:"فرشاد جان معرفی نمیکنی؟"من:"ببخشید حواسم نبود..فرناز خواهرم."فرناز بعد از سلام کردن به بچه ها رو به گفت:"خب دیگه اگه کاری نداری من برم یه زنگ بزنم ببینم چرا دیر کردن."امیر:"کجا بری؟ باهات کار دارم "فرناز:" چیزی شده؟"خندیدم و گفتم:"نه بابا...میخواد ازمون حافظه ات بگیره!!!"فرناز با نگاه پرسش امیز سر تکون داد و امیر در ادامه ی حرف من به شایان اشاره کرد و گفت:"شایان و یادت میاد؟"فرناز سر تکونه داد و گفت:"نه.راستش قیافه اش بارم اشنا نیست."امیر:"یادته اون شبی رو که تو پارک سگ دنبالتون کرد؟؟؟"فرناز بعد از چند ثانیه در حالی که لبخندی صورتش و پر میکرد سر تکون داد و گفت:"اره اره..خوب؟"من:"خب اون مال شایان بود دیگه!!!"فرناز:"اهاااااان تازه فهمیدم...همونی که به خاطرش من و باران تا سر حد مرگ ترسیده بودیم؟!"امیر هم با خنده جواب داد:"اره همون دیگه!اتفاقا ...برادر یکی از بچه هاست!"فرناز با زیرکی پرسید:"کی؟امیر که درجواب دادن مردد مونده بود بالاخره دهن باز کرد و گفت:"میشناسیش.... شیدا اکبری رو میگم!"فرناز با اینکه معلوم بود دوباره غمگین شده خودشو کنترل کرد و حرفی نزد."ببخشید میشه سد معبر نکنین؟شهرداری جمعتون میکنه هاااا!"نگاهی پشت سرم انداختم و باران و در پالتوی پوست مشکی اش دیدم.هارمونی خیلی زیبایی با پوست مهتابیش داشت!در حالی که با خوشحالی فرناز و در اغوش میکشید سلام کرد و نگاهی به جمع دوستام انداخت.باران:"چی شد شما دکترای اینده یه سری هم اومدین بیرون...سرما نخورینااا!"باران و امیر که دوباره به هم رسیده بودن شروع کردن به تیکه پرونی و خوشمزگی!فرناز بعد از اینکه جریان و باری باران گفت نگاهی به شایان انداختند...شایان که متوجه سنگینی نگاهی شده بود به طرفمون برگشت و انگار باران و فرناز و شناخته باشه بلافاصله از روی صندلی اش بلند شد و به طرفمون اومد.شایان:"سلام...خوشحالم از اینکه دوباره میبینمتون.!"بچه ها هم هرکدوم لبخندی زدن سر تکون دادن.باران:"انتظار نداشتیم دوباره ببینیمتون!"شایان:"باور کنید من هنوز به خاطر اون اتفاق شرمنده ام !"امیر دستشو روی شونه ی شایان گذاشت و گفت:"بشین ببینم بایا!!دیگه این جوریا هم نبود که این همه خجالت داشته باشه!!"من:"واقعا خسته نباشید امیر جان...زود پسر خاله میشه!"شایان:"واقعا امیر جان خیلی خون گرم و صمیمی هستند..ادم از حرفاشون ناراحت نمیشه!"باران که انگار عجله داشت گفت:"ای وای این قدر حرف زدیم که یادم رفت...فرناز بچه ها اون طرف منتظرن"و با دستش به طرف دیگه ی سالن اشاره کرد.فرناز و باران زود خداحافظی سر سری کردن و به جمع دوستانشون پیوستن.اخر شب بود که شیدا یک به یک از بچه ها خداحافظی میکرد و در اخر به من رسید که دورتر از بقیه در حال تماشا کردنش بودم.سرش رو بالا اورد و برای لحظه ای نگاهم در نگاهش قفل شد...مثل شب سیاه بود اما برق مهربونی و صداقت در نگاهش میدرخشید...لحظه ای قلبم لرزید اما زود بر خودم مسلط شدم و نگاه ازش گرفتم.سرشو پایین انداخت و با صدایی اروم که به سختی به گوش میرسید گفت:"امیدوارم کینه ای از من به خاطر اون ماجرا به دل نداشته باشین."من:"نه چیزی نبوده که من بخوام به دل بگیرم..."شیدا:"مرسی...به خاطر همه چیز!"من:"چیزی نبوده که بخواین به خاطرش تشکر کنین."با لبخند زیبایی ادامه دادم:"امیدوارم موفق باشید!""ممنون...خداحافظ."قبل از اینکه فرصت جوا دادن داشته باشم دستشو برای همه تکون داد و با صدای بلند گفت:"به امید دیدار...دلم برای همتون تنگ میشه!!!"و بعد در حالی که به سختی سعی در مهار بغضش داشت سوار ماشین شد و شایان که پشت فرمون بود بعد از تک بوقی پا روی پدال گاز فشرد و به سرعت دور شد. منم بعد از خداحافظی از بچه ها نشستم تو ماشین و از داخل داشبورد یه سی دی برداشتم و بدون نگاه کردن به اسمش توی پخش گذاشتم.اهنگ یادگاری سیاوش بود....خیلی دوسش داشتم انگار اون شب با حسی که داشتم جور بود: چندتا عکس یادگاری با یه بغضو چندتا نامه چندتا آهنگ قدیمی که همه دلخوشیامه آینه ای که رو به رومه غرق تو بهت یه تصویر بارونای پشت شیشه من و تنهایی و تقدیردست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه باور نمی شه اما این تویی که داره می ره خیره می مونم به چشماتحتی گریه ام نمی گیره چشای مونده به راهو شب تنهایی و ماهو یه دل بی سرپناهو من و خونه ساعت های غرق خوابو این منه بی تو خرابو یادت هرگز نمی مونه نمی مونه نمی مونه دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه می شه لحظه ای که حسی از تو به دلم اضافه می شه باور نمی شه اما این تویی که داره می ره خیره می مونم به چشماتحتی گریه ام نمی گیره اهنگ خیلی زیبایی بود و حال و هوامو عوض کرد.حدودا نیم ساعت بعد رسیدم خونه و بعد از عوض کردن لباسام یه راست پریدم تو تخت و تا صبح بدون اینکه چیزی حس کنم خوابیدم.صدای alarm گوشیم منو مجبور کرد که بیدار بشم و بی خوصله دوش بگیرم...اولین روز کارمون تو بیمارستان بود و دوست نداشتم دیر برسم.کار سختی نداشتیم فقط هر روز مورنینگ داشتیم که بخش تئوری کارمون محسوب میشد.امیر که از همون روز اول میخواست با همه ی اتند های بخش جفت و جور بشه که بدجوری حالش گرفته شد!!!!ولی خوب عوضش با انترن ها خوب دوست شده بود!خوب به طبع چون منم همراهش بودم بهمون سخت نمیگذشت...حالا واقعا به این پی میبردم که دوران شیرینی و پشت سر میذاشتیم که خیلی سریع میگذشت...امیر میگفت اخلاقم عوض شده.بد اخلاق شدم و بهونه گیر...تو خونه هم دیگه اصلا طرف فرناز نمیرفتم و کمتر باهاش هم صحبت میشدم.یه روز ضهر که تازه داشتیم بر میگشتیم خونه تو محوطه بیمارستان امیر با لحن اعتراض امیز گفت:"فرشااااااد...دیگه نمیشه تورو با این اخلاق گندت تحمل کرد...باور کن دیگه نمیشه!"بی حوصله گفتم:"امیر تورو خدا دوباره شروعش نکن."امیر:"تو شروع کردی نه من...حالا هم بهتره از این به بعد حواست به کارایی که میکنی و حرفایی کهمیزنی باشه چون اینجوری همه رو کلافه میکنی و هیچ کس باهات نمیمونه."من:"نمیمونه که نمیمونه...خب به درک!همون بهتر که کسی رو نداشتعه باشم!"امیر با لحن نرم تری گفت:"اخه پسر خوب تو چرا یه دفعه اینجوری شدی؟اخلاقت از زمین تا اسمون با اون پسری که من میشناختم تفاوت داره...نمونه اش همین امروز,چرا سر اون دختره داد کشیدی؟"من:"حقش بود...من نخوام با کسی حرف بزنم به اون چه ربطی داره؟اصلا دلم میخواد پررو پررو برگشته تو کلاس داد میزنه شکست عشقی خوردی اینجوری عقده ای شدی؟!!!"امیر:"خب به درک فرشاد جان..ادم که نباید با هر جر و بحث کنه..."من:"خب اخه بگو به تو چه مربوطه؟؟تو سر پیازی یا ته پیاز؟من نمیدونم یه همچین ادمایی چه جوری میخوان پس فردا دکتر این جامه باشن؟!!!"امیر:"ما که مسول خوب یا بد بودن بقیه نیستیم...هر چی میخواد چرت بگه...تو نباید ارزش خودتو پایین بیاری.تازه همه هم که مثل این نیستن.این دیگه نوبره!!!!شاید یکی از 10000 تا ادم اینجوری فضول و پررو باشه!"چون جوابی ندادم به شوخی ادامه داد:"نکنه زده به سرت عاشق شدی؟؟؟اوه اوه اوه اوه...چشماتم داد میزنه دیشب تا صبح گریه میکردی؟حالا طرف کی هست که اقا فرشاد ما رو نمیخواد؟بگو خودم برات ردیفش میکنم!!!"من با خنده:"برو بابا امیر...حوصله داریا."امیر جدی تر گفت:"شوخی نکردم...چند وقتیه که عوض شدی!نکنه واقعا حدسی که زدم درسته؟"من:"نه بابا...هنوز مخم سر جاشه...قلبمم به کسی اهدا نکردم!"امیر:"مطمئنی؟قیافه ات که یه چیز دیگه میگه!نکنه قلبتو فرستادی بره لندن واسه ادامه تحصیل؟؟"من:"امیر هیچ از این شوخیت خوشم نیومد...حالا هیچ کس هم نه فقط گیرداده به شیدا...اخه تو که میدونی من ازش خوشم نمیاد چرا باز حرفشو میزنی؟"امیر:"باشه فرشاد جان باشه...انکارش کن...ولی یه روزی به هم میزسیم!راستی این شایان خیلی بچه باحالیه!!!"من:"چییییییی؟نکنه توبا اونم در ارتباطی؟"امیر:"پس چی؟همون شب که دوباره دیدیمش ازش شماره اشو گرفتم...گفتم شاید لازم بشه.یه دو سه باری هم با هم رفتیم بیرون!"من:"شما امیر جان واقعا خسسسسسته نباشید!!!"امیر:"سلامت باشید.راستی امشب هم میخواستیم بریم بیرون...اگه اخلاقتو عوض کنی و مشقاتو بنویسی تو رو هم با خودمون میبریم!" با احساس سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم.یادم افتاد که دیشب 3,4 تا مسکن بالا انداختم تا خوابم برد.زنگ زدم بیمارستان شیفتمو با یکی دیگه از بچه ها عوض کردم.حالم خوب نبود و خیلی هم خوشحال بودم که کسی کاری به کارم نداره.دوش سرد رو باز کردم و همونجور مثل دیوونه هابا لباس زیرش واستادم.نمیدونم چقدر گذشت ولی با احساس رخوت لباسامو در اوردم و بعد از 1.5 ,2 ساعت اومدم بیرون.هیچ صدایی از طبقه پایین به گوش نمیرسید.فقط زنگ گوشی من بود سکوت و ارامش رو در هم شکست.هر چی دنباشم میگشتم پیداش نمیکردم صداش هم خیلی ضعیف شده بود.با فکر اینکه ممکنه امیر باشه و من تو این موقعیت لازم بود باهاش صحبت کنم کلافه تر از قبل دنبال گوشی گشتم و بالاخره از زیر تخت پیداش کردم.همون طور که حدس میزدم خودش بود.من:"هوم؟"امیر:"هوم چیه بی شعور!حداقل سر صبح با ادب باش."من:"جون مامانت گیر نده.اعصاب ندارم."امیر:"یعنی چی؟باز چه مرگت شده؟تو همیشه از 10 تا جمله ای که از دهنت میاد بیرون 8 تاش اعصاب ندارم و حال ندارمه.میشه بنالی کی حال داری؟"بدون اینکه به سوالش جواب بدم پرسیدم."بیمارستانی؟"امیر:"اره خیر سرم....صداش رو پایین تر اورد و ادامه داد:اگه تو بذاری این بیچاره ها رو به کشتن ندم."وقتی دید من جوابی بهش نمیدم دوباره خودش شروع کرد:"چه مرگته باز؟جنون گاوی به توام سرایت کرده؟!"زیر لب گفتم:"جنون گاوی نه ولی جنون انسانی اونم از نوع عشق و عاشقیش شاید!"امیر:"خیلی مشکوک میزنیا...چی پچ پچ میکنی؟اصلا کی اونجاست؟"من:"هیچ کس بابا..توام اسکیزوفرنی داری صدا میشنوی.تا 1 بیمارستانی دیگه؟"امیر پوفی کشید.خودم ادامه دادم:"کارت تموم شد یه سر بیا خونمون."و بدون خداحافظی قطع کردم.اروم به طبقه ی پایین سرک کشیدم.5 شنبه بود و فرناز خونه بود ولی اونجوری که معلوم بود با بحث دیشب من و بابا یا خواب بود یا نمیخواست بیاد بیرون.پله ها رو دو تا یکی پریدم و رفتم سر یخچال.قبل از اینکه چیزی بردارم صدای پروانه خانوم به گوشم رسید."ا فرشاد جان بیدار شدی مادر؟بیا پسرم میز و جمع نکردم.بیا بشین."با اینکه حالم گرفته بود لبخند الکی تحویلش دادم و صبح بخیری گفتم.خیلی وقت بود که پیش ما بود.شاید از وقتی که من 1سالم بود.شاید نه به اندازه ی مامانم اما خب دوسش داشتم.فرناز هم دیگه بدتر از من!اشتهایی برای خوردن نداشتم ولی از اونجایی که نشسته بود روبه رو ی من و حرکاتم و زیر نظر داشت مجبور بودم به زور هم که شده چند تا لقمه فرو بدم.سرم و که بالا گرفتم با لبخند گرمی نگاهم میکردم.گفتم:"چی شده پروانه خانوم؟شاخ در اوردم؟!""نه مادر جون...دارم فکر میکنم چقدر زود گذشت...اون موقع هایی که هنوز خیلی بچه بودی.فرخنده خانوم هم دست تنها بود و یکی رو لازم داشت..حالا دیگه هزار ماشا... واسه خودت اقا دکتر شدی!""اووووووووه کو تا اون موقع.هنوز کلی دیگه مونده!"همون طور که با حرکت گهواره ای خودشو به چپ و راست تاب میداد گفت:"نه مادر جون...تا چشم به هم بذاری این هم میگذره.عمر و جوونی ادم مثل برق و باد میره.قدرشو بدون."من که دیدم ایشون هم دارن تشریف میبرن سمت جاده خاکی نصیحت خودم بحث رو عوض کردم:"حالا چی شده امروز شما این قدر از ما پذیرایی میکنین؟خبریه؟""چه خبری جز اینکه شما هم داری داماد میشی و .."سراسیمه وسط حرفش پریدم و لقمه ای که وسط زمین و هوا مونده بود پرت کردم رو میز:"کی همچین حرفی زده؟"پروانه خانوم در حالی که از عکس العمل من ترسیده بود به تته پته افتاد و گفت:"چیه مگه بده مادرجون...فرخنده خانوم دیشب داشتن میگفتن!"با چشمای از حدقه بیرون زده گفتم:"مامان؟؟؟امکان نداره!"فرناز در حالی که میخواست چهره اش و زیر نقاب خوشحالی بپوشونه اومد تو:"سلام پروانه جون خودم سلام ف.."وقتی نگاهش به چهره ی در هم رفته ی من و صورت پروانه خانوم افتاد ادامه ی حرفش رو خورد.کنارم روی صندلی نشست و گفت:"فرشاد؟فرشاد؟چی شدی؟"من :"پروانه خانوم راست میگه؟"فرناز:"چی رو راست میگه؟"من:"مامان موافقه؟"رنگ چهره اش زرد شد و من من کنان گفت:"من از چیز خبر ندارم."من:"اها...که این طور...پس همتون تو جبهه ی بابایید؟باشه.باشه."فرناز:"نه به خدا فرشاد جان...من نمیخوام تو این چیزا دخالت کنم...اصلا به من چه ربطی داره؟من نه با بابام و نه با تو...یعنی...یعنی نه اینکه باهات مخالف باشم اما نمیخوام دخالت کنم.اخه..."دیدم ادامه ی حرف زدن براش مشکله و الانه که اینجا یه آب غوره گیری حسابی راه بیوفته!با لبخند دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفت:"خودتو ناراحت نکن.میفهمم.فقط این اونا هستن که منو نمیفهمن.میدونم منظورت چیه."فرناز چشم به رومیزی دوخته بود و حرفی نمیزد.دوباره گفتم:"منو ببین.به من نگاه کن.من از دستت دلخور نیستم دیوونه! خب؟"اونم با لبخندی محو سرش و به یه طرف خم کرد.بلند شدم و رو به پروانه خانوم هم گفتم:"ببخشید اگه اول صبح ناراحتتون کردم.دست خودم نبود یه دفعه زدم به سیم اخر!"پروانه خانوم هم همین جور که بلند میشد خندید و گفت:"نه مادر جون..اول صبحی چیه ساعت 12 اس!" "قسمت سی و نهم" روی تخت دراز کشیده بودم و هندزفری تو گوشم بود که یکی محکم کشیدش.چشمامو باز کردم و امیر و دیدیم که روی مبل چرمی گوشه ی اتاق لم داد و گفت:"خب؟منتظرم...میگی چی شده یا نه؟"بی مقدمه گفتم:"میخوان به زور زنم بدن."با صدای بلند زد زیر خنده و خم شد.بعد از چند دقیقه گفت:"یه بار دیگه بگو...با همون ژست قبلی!"من:"کوفت.زهرمار.تو اصلا داخل ادم نیستی."امیر:"به جوت تو همچین معصومانه گفتی که ادم فکر میکنه دختر و به زور میخوان شوهرت بدن!تازه اونا هم این ریختی که تویی زانوی غم بغل نمیگیرن...کاشکی یکی هم ما رو زورکی زن میداد!"و دوباره قهقهه زد.رو اعصابم راه میرفتم میخواستم بگیرم بزنمش.من:"درد بی درمون...گمشو بیرون.!"امیر:"خفه خون بگیر ببینم.انگار حالا دنیا به اخر رسیده...مگه چیه بگو نمیخوام.عرضه ی همینم نداری؟دیگه مثلا میخوان چی کار کنن به زور بنشوننت سر سفره ی عقد.!"و با پایان جمله اش دوباره صدای خنده اش بلند شد."فرشاد فکرکن به جای دختره تو هی ناز میکنی...بعدش هی میگن داماد رفته گلاب بیاره, داماد رفته گل بچینه شهرداری بازداشتش کرده..یادت باشه اول زیر لفظی بگیری بعد از سه بار که عاقد خوند باید بعله رو بدیا...تو رو خدا ابرومونو جلوی قوم عروس نبر میگن چه داماد حولیه!"از حرفای امیر پوزخندی زدم و گفتم:"اره جونم به همین خیال باشن."امیر:"حالا واقعا تعریف کن ببنم چی شده."در حالی که دستامو توی جیبم جا میدادم شروع کردم به رژه رفتن."هیچی بابام پاشو کرده تو یه کفش که الا و بلا تو باید ازدواج کنی...اونم با کی..نمیتونی حدس بزنی میگه باران!"زیر چشمی امیر و دیدیم که رنگش پرید و خنده از روی لب هاش پر کشید.من:"مگه تو خواب ببینن...من نمیگم باران دختر بدیه...ابدا" اما من نمیخوام بقیه تصمیم بگیرن و من بگم چشم...تازه من میگم هنوز خیلی خیلی زوده.اخه مگه میشه.حداقل بذارین من مدرک عمومی و بگیرم بعدش یه خاکی به سرم میکنم."امیر:" حالا تو میخوای..میخوای چی کار کنی؟"من:"معلومه که قبول نمیکنم...من زیر بار حرف زور نمیرم.بابام میگه تا الان هر چی که اراده کردی برات مهیا بوده حالا وقتشه که این بار به حرف من گوش بدی.دیشب که هرچی زر زدم هیچ کس به حرفه من گوش نداد..مامان که مثلا دیشب میخواست بگه من این تصمیم و نگرفتم لام تا کام حرف نزد حالا امروز گندش در اومده که مامان خانومم بعله...اصلا شایدم از همون اول پیشنهاد مامان بود و صداش و در نمیاوردن."امیر که آرامش از دست رفته اشو به دست اورده بود گفت:"زشته فرشاد جان..این جوری در موردشون قضاوت نکن...بالاخره اونم مامانته و حق به گردنت داره.میخواد زودتر خوشبختی تو رو ببینه."من:"دیگه زندگی من بهتر از اینی که هست نمیشه.این همه خوشبختی محاله!"امیر دوباره خندید و گفت:"یاد یه جوکی افتادم.!سوسکه ماه عسل میره دستشویی عمومی میگه منو این همه خوشبختی محاله!داستان توئه که میخوان به زورزنت بدن!"با حرفای امیر منم به قهقهه خندیدم و دوباره خودمو روی تخت پرت کردم و گفتم:"به قول تو دیگه مثلا میخواد چی بشه؟به زور که نمیتونن کاری انجام بدن.ولش کن بابا."یهو امیر سرشو از تو کمدم اورد بیرون و در حالی که لباسامو پرت میکرد روی سرم گفت بگیر بپوش بریم بیرون که دیگه برام روده نمونده.مهمون من."من:"او او..اقا ولخرج شدن.باشه قبول بزن بریم"وقتی که داشتم سوار ماشین میشدم پرسیدم ازش که قراره کجا بره و منم سر سه سوت برای اینکه امیر دیگه حسابی به زحمت بیوفته به چند تا از بچه ها اس دادم و همه رو دعوت کردم.فکر میکردم امیر نفهمیده ولی تا میخواستم گوشی رو تو جیبم بچپونم امیر گفت:"حالا که به همه گفتی به شایان هم بگو بیاد.!"من:"ای تو روحت!!از کجا فهمیدی؟"امیر:"چشمام چپ که نیستن...بگو به شایان!"من:"زیاد دور شایان میپلکی ..خبریه؟؟!"امیر:"نه خیر شما شکاکی یا شاید خود بزرگ بینی داری که فکر مکینی همه در حال توطئه و نقشه کشیدنن."تا 5 با بچه ها بیرون بودم ولی چون خیلی خسته بودم و عصر هم باید میرفتم بیمارستان با خواهش و تمنا ازشون جدا شدم و بعد از کمی قدم زدن تاکسی گرفتم و برگشتم خونه.پشت در به ساعتم نگاه کردم.تا یه ربع دیگه باید به بیمارستان برسم.اه کشیدم و بدون اینکه زنگ بزنم کلیدهارو از ته جیبم بیرون کشیدم تا ماشین و بیرون بیارم که فرناز با شنیدن صدای ماشین اومد روی تراس و با حرکت سر و دست پرسید کجا؟از همونجا داد زدم:"صبح شیفت عوض کردم باید برم بیمارستان."فرناز:"شب دعوتیم خونه ی خاله آذر.مامان گفت بگم زود بیای."من:"گفتم که نمیتونم.تا 12 بیمارستانم." فرناز:"خود دانی." "قسمت چهلم" با ریموت در و باز کردم و ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم.خونه در سکوت و خاموشی غوطه ور بود.برای اینکه پروانه خانوم گیر نده که بیا شام بخور جلوی در اتاقش که رسیدم در زدم و وارد شدم.با لبخند گفت:"اومدی پسرم؟"از بس امیر میگفت پ ن پ زبونم چرخید که بگم این روحمه که اینجاست ولی به زور جلوی خودمو گرفتم و با لبخند کنترل نشده ای گفتم:"سلام...من شام خوردم لطفا بیدارم نکن."میخواستم درو ببندم که صداش مانعم شد:"فرشاد جان فرخنده خانوم گفت که هر موقع اومدی حتما باهاشون تماس بگیر."با لحن معصومانه ی امیر که مودنستم دل سنگ و اب میکنه گفتم:"میشه بهشون بگی من خوابیدم.خیلی خسته ام.تشکر"و قبل از شنیدن جواب راه پله ها رو در پیش گرفتم.کمی زودتر از معمول بیدار شدم و صورتم و شستم و همون جوری که حولهی شونه ام انداختم میخواستم وارد اشپزخونه بشم که صدای پرصلابت پدر به گوش رسید:"باران چی میگه؟"مامان:"والا چی بگم میدونم که ناراضی نیست..دیشب عهر چه قدر به فرناز اصرار کردم بره باهاش حرف بزنه زیر با نرفت.نمیدونم با این یکی دیگه باید چی کار کنم.این از فرناز که هر چی بهش میگم برو با باران حرف بزن ببین نظرش چیه یا حداقل برو داداشتو راضی کن به حرفم گوش نمیده اونم از فرشاد که دیگه..."با ورود من گفتگو ها بریده شد و من هم در حالی که سعی داشتم بیخیال نشون بدم صبح بخیر مختصری گفتم و دست بردم که روی نون تست کره بمالم که صدای پدر ارامش دریای افکارم و بهم ریخت.بابا:"فکراتو کردی؟"من:"ببخشید؟یادم نمیاد قرار گذاشته باشیم در موردش فکر کنم!"بابا:"شما کاری و که من میگم انجام میدی."با اینکه اصلا نمیخواستم بحث کنم اما مجبور بودم برای داشتن زندگی اینده ام همچین کاری بکنم.من:"خیلی جالبه...بعد از 50 سال تو خونه ی ما هنوز دیکتاتوری حاکمه!"مامان با لحن تندی گفت:"فرشاد...مودب باش."من:"مامان الان وقت این حرفا نیستشما میخواین در مورد حساس ترین مسئله ی زندگیه من اجبارم کنید...این انصاف نیست.من نمیتونم ساکت بشینم تا شما نظرتون و به من تحمیل کنید."مامان:"دستم درد نکنه با این بچه بزرگ کردنم...بعد از این همه سال اینجوری برخورد میکنی؟دست مریزاد اقا فرشاد"من:"اخه مامان جان.من شما و بابا رو دوست دارم و دلم نمیخواد رو حرفتون حرف بزنم اما شما دارین سرنوشت منو عوض میکنین.ازم نخواین که چشم و گوش بسته بشینم تا هر کاری که خواستین بکنین."بابا:"همین که گفتم.خودتو حاضر کن چون فردا شب جلسه ی خواستگاری برگزار میشه."انگار قلبم از حرکت ایستاد...با صدای فریاد مانندی گفتم:"نه.محاله که من پامو اونجا بذارم....و با پوزخند ادامه دادم:بدون من که نمیتونین برین."و برای اینکه خونسردی خودم و نشون بدم به خوردن مشغول شدم اما پدر و مادر با نگاه های معنا دار و در حالی که معلوم بود از دست یک دندگی من کلافه شده بودن بی حرکت موندن.شایدم واقعا کار من از سر لجبازی نبود...بله حتما همین طور بود.من باید برای ساختن اینده ام خودم استین بالا میزدم نه اینکه مثل یه عروسک خیمه شب بازی اختارم رو دست بقیه بدم تا تفکرات و ارزو هاشون و روی من پیاده کنن...بالاخره منم از خودم اراده داشتم.درست بود که به اصلا نمیخواست تو روشون بایستم اما این بار واقعا فرق میکرد...من حتی هنوز زندگی خودمم مشخص نبود چرا باید شخص دیگه ای رو وارد این ماجرا میکردم.تازه به نظرخودم خیلی خنده دار هم به نظر میرسید که با این شرایط برم سراغ زندگی مشترک و اونم در حالی که هنوز دستم تو جیب خودم نبود یا به قولی هنوز ار بابام پول تو جیبی میگرفتم.نمیدونم بقیه با چه فکری روی این کار پافشاری میکردن.بابا با لحن نرم تری گفت:"اخه پسر جون واسه چی میخوای منو دق مرگ کنی؟من خیر و صلاحت رو میخوام.بیا و..."با خودم فکر کردم ای خدا چرا این روزا همه رو کانال پند و نصیحتن...دقیقا همون چیزی که جوونا بهش الرژی دارن.نفهمیدم بابا کی حرفش و تموم کرد و منتظره که من جواب بدم.با اینکه اصلا گوش نداده بودم محکم گفتم:"اخه پدر من....شما چه جوری همچین فکری کردین...من هنوز دارم درس میخونم هنوز نه مستقل شدم نه میتونم پول در بیارم...باید به من فرصت بدین تا بتونم گلیم خودمو از اب بکشم بیرون.هنوز بایدعمومی و تموم کنم و تازه بعدشم میخوام تخصص بگیرم.نمیتونم کاری و که شما میگید انجام بدم."بابا:"یا کاری رو که گفتم انجام میدی یا دیه اسم منو نمیاری...!"من:"اخه مگه زمان شما این جوری بوده؟خودتون به زور ازدواج کردید؟اصلا بالفرض که بوده باشه من بیچاره چرا باید به اون سرنوشت پیوندبخورم.بابا یکی منو درک کنه.من هنوز جوونم کلی آرزو دارم من میخوام..."بابا:"هر کاری که بخوای بکنی بعد از ازدواج هم کسی مانع تو نیست."به بالاترین درجه ی عصبانیت رسیدم با این حال تمسخر آلود گفتم:"واقعا؟؟؟شما مطمئنید؟اصلا میخوام بدونم از این اززدواج اجباری چی نصب من میشه؟"مامان میخواس جواب بده که پیش دستی کردم و قبل از اون گفتم:"بله مامان جان میدونم میدونم.باران دختر خوبیه, زیباست,نجیبه,دیده شناخته اس, مهربونه,خانومه..بله بله خودم میدونم هیچی کم نداره اما حرف من اینا نیست من میگم ...میگم"پدر با عصبانیت غرید:"تو چی میگی؟هان؟تکلیفت با خودت روشن هست؟خوبه خودت که داری ازش تعریف میکنی و میگی چیزی کم نداره...پس دیگه دردت چیه؟""اخه زندگی که تو این چیزا خلاصه نیشه....خوبه پس فردا به من سرکوفت بزنن تو هنوز از بابات پول توجیبی میگیری؟خوبه بگن تو اگه بابات نباشه که کمکت کنه از گشنگی میمیری؟خوبه اینا رو بگن؟"مامان:"منصور میگه شما تو این مدت با هم نامزد میمونین تا درس تو تموم بشه بعدش اگه خدا بخواد..."من:"چی چی مامان جان برای خودتون بریدین و دوختین...یعنی چی که دختر مردم 5,6 سال دیگه برای من صبر کنه که کی درسم تموم میشه...اومدیم و من مردم تکلیف باران بیچاره که این همه سال به انتظار من مونده چی میشه؟اصلا من به درک سیاه...زندگی باران و هم در نظر نگیرین به فکر ابروی خودتونو خاله اینا هستین...فکر نمیکنین بگن یه عمر دختر مردم و معطل کردن خونه ی باباش."مامان:"دختر مردم چیه؟ناسلامتی دختر خالته!"من:"خیلی ممنونم که اصل حرفای منو ول کردین از من غلط دستوری میگیرین."و زمزمه وار ادامه دادم:"من تو چه فکریم اینا به چی فکر میکننن."پدر خیره و متفکر به من نگاه میکرد و من سری تکون دادم و اومدم بیرون.نمیدونم یعنی واقعا حرفای من به نظر اونا اشتباه میومد...یعنی ته دلشون حتی 10% هم با حرفای من موافق نبودن.بعید میدونستم.با این حال فکر کردم شاید این دفعه اونا هستن که قصد لجبازی و به کرسی نشوندن حرفشون و دارن...شایدم واقعا برای بهبود زدگی من میخواستن منو مجبور به انجام چنین کاری کنن اما خودشون نمیدونستن دارن تیشه به ریشه ی درخت شاداب رو ح و جسمم میزدن....یعنی با حرفای من باز هم به خودشون نیومدن و این فقط منم که دارم وقت و فکر و نیروم رو صرف فکر کردن به این مسئله میکنم.واقعا دیگه مغزم کشش نداشت..تو این دو روزه این قدر از این فکرا کرده بودم که گاهی به عاقل بودن خودم شک میکردم....نکنه واقعا من یه مشکلی دارم و اونا حرف درست میزدن.اما وقتی بازم دقیق تر به قضیه نگاه میکردم میدیدم که درسته که از باران بدم نمیومد شایدم اگه میخواستم با خودمم روراست باشم ازش خوشم هم میومد اما دوست داشتن نه!چون اینکه ازش خوشم بیاد با اینکه بخوام دوسش داشته باشم دو چیز متفاوت بودن و بستگی به هم نداشتن.و حتی اینکه من نمیتونستم اونو به عنوان همسرم قبول داشته باشم.هر کاریمیکردم با من نمیخوند...نیمه ی گمشده ی من نبود!پوزخند تلخی زدم وقتی به این فکر کردم که این روزا هم چه فکرایی میکنم...کلمه های قلمبه سلمبه!اینقدر فکر و خیال کردم که نفهمیدم کی لباس پوشیدم و کی رسیدم بیمارستان.داشتم محوطه ی بیمارستان و طی میکردم که یکی محکم کوبید و کتفم و سوت کشید.سرم و برگردوندم و امیر و دیدم...شاد و خندون.منم لبخند زورکی زدم که امیر گفت:"من نمیدونم تو که هنوزجوجه ای چه اصراری دارن که قاطی مرغا بشی؟!!"من:"خدا عالمه...باز دوباره امروز تو خونمون جنگ بوده و دعوا."امیر:"ای بابا اینکه نمیشه...بشینین منطقی با هم حرف بزنین.تا اونجایی که من میدونم عمه و منصور خان ادمای منطقی هستن."من:"بله...فقط مشکل اینجاست که بودن....نمیدونم الان چرا هرچی من دارم حرف منطقی میزنم به خرجشون نمیره...فرناز هم خودشو کنار کشیده و میگه به من ربطی نداره...باز خوبه حداقل تو خونه به این یکی که میرسم نباید بشینم براش توضیح بدم...اقا جون من دارم میگم من که نمیتونم خرج خودمو در بیارم چه جوری ازدواج کنم که پس فردا خاله اینا چماغ کنن بکوبن تو سرم میگن شما فعلا با هم نامزد میشین تا درست تموم بشه....فوق العاده مسخره است!"امیر ناباورانه گفت:"شوخی میکنی!"من:"کاشکی شوخی بود...یه شوخی ابلهانه ی بچگونه.حالا هم مثل خرتو گل موندم"امیر:"به خاله اینا که حرفی نزدن.زدن؟"من:"باورت میشه واسه فردا قرار مدار خواستگاری گذاشتن؟!"امیر شوک زده با حرکت سریعی به سمت من برگشت و رنگ پریده تر از همیشه گفت:"بگو به جان امیر."من:"جون تو.به جون فرناز.حتما تا الان خبرش به خونه ی شما هم رسیده.بیچاره شدم رفت...دارم فکر میکنم که اگه نظر باران مثبت باشه من باید چه خاکی به سرم کنم."امیر با صدایی که از ته چاه درمیومد گفت:"نه...خدای من.امکان نداره"با اینکه رفتار غیر عادی امیر همه چیز رو لو میداد بیخیال گفتم:"امیر تورو خدا کمکم کن...من نمیتونم."امیر سر تکون داد و گفت:"من نمیتونم کاری بکنم.!"من:"حداقل میتونی که به حرفام گوش بدی.نمیتونی؟"امیر نفس عمیق کشید تا عصبانیتش رو فرو بده و گفت:"نه فرشاد جان نمیتونم...کار دارم باید برم."و به سرعت از کنارم دور شد.با خودم گفتم بفرمایید اینم از امیر....ولی اگه واقعا حدسم در موردش درست باشه امکان ندارهپامو تو اون خونه بذارم...این یکی دیگه بعید که به امیر از پشت خنجر بزنم.هر چند خودش تا به حال چیزی در این مورد بروز نداده اما رفتارش که چیز دیگه ای رو نشون میداد.تا اخر ساعت دیگه امیر رو ندیدم.تو راه برگشت هم هر چه قدر به گوشیش زنگ میزدم خاموش بود.مسیر و عوض کردم و به جای خونه رفتم بام تهران.اگه با این قضیه امیر هم قاطی ماجرا بشه دیگهاون قدر پیچیده یمشه که نمیدونم چی کار کنم...البته همین الان هم مطمئن بودم امکان نداره من فردا خیلی با کلاس برم گل و شیرینی بخرم و هلک و هلک راه بیوفتم برم خواستگای.امکان نداشت.هوا کم کم رو به تاریکی میرفت که رسیدم اون بالا.گوشیمم خاموش کردم که باز مثل بچه مدرسه ایا مامان زنگ نزنه رد گیریم کنه!!خاک ها و سنگ ریزه ها رو با نوک کفشم با پایین هول میدادم.اخرش خسته شدم و نشستم و پاهامو از بلندی اویزون کردم.چراغ خیابون ها یکی یک روشن میشد.تقریبا پایین دیده میشد چون صبح یکی دو ساعتی بارون اومد...ای بابا باز دوباره یاد این دردسر جدید افتادم.البته تقصیر اون باران بیچاره که نبود اما خوب بالاخره اگه اون نبود این قضیه پیش نمیومد...اصلا چه فرقی داشت اون نبود یکی دیگه....اصلا اگه منم نبود همچین اتفاقی نمیوفتاد!!!...خب اگه من نبودم الان فرانک هم زنده بود ... اگه من نبودم یه نفر کمتر تو کره ی خاکی که احتمال میدادن جنگ جهانیه سومش سر کمبود آب باشه زندگی میکرد!خداییش دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم که کلا عقلم پاره سنگ برداشته...مشکل من چه ربطی به کمبود آب داشت!با یه نفس عمیق اکسیژن و مهمون ریه هام کردم و اروم گفتم:"خدایا ببخش که ناشکری کردم... ولی واقعا نمیتونم زیر ار حرف زور برم."خیره به زیر پام و انسان هایی که با عجله حرکت میکردن فکر میکردم هر کدومشون پی چیزی هستن...هیچ کدومشون هم نیست که واقعا بی غم و غصه باشه!البته منهای دیوونه ها...که کلا خوش به حالشون بود...منم تا 3 روز پیش بی غم بودم!!!شاید منم دیوونه بودم.کسی چه میدونست؟ما ادما باید حتما یه بدبختی سرمون نازل بشه که قدر خوشی هامونو بدونیم.شایدم به عقیده ی خیلی ها من یه بچه مایه دار بی غم بودم که تا چشم باز کردم هر چی دلم خواسته فراوون بوده و حالا با اولین پیچ مسیر زندگیم کم اوردم و بهم ریختم...شایدم واقعا خیلی خودپرست و لوس بودم که تا الان متوجه این چیزا نشدم.خب معلومه که از من گرفتارتر پیدا میشه....چه تفکرات خامی داشتم تا الان.شاید اگه مثل ادمیزاد با خودم فکر میکردم میتونستم خیلی قبل تر از اینابه این حقیقت تلخ یا شایدم شیرین زندگی برسم.میگم شیرین از اون جهت که اگه نباشه هیچ وقت دیگه خنده ها و شادیا برات معنایی ندارن.دقیقا الان کلی ادم زیر پای من هستن که تا الان چشمم و روشون بسته بودم و شاید نمیخواستم باور کنم که وجود دارن...چه تفاوت زیادی بین سطح زندگیه من و اونا بود.خیلی خیلی زیاد.حتی غیر قابل تصور.البته خیلی ها هم بودن که وضع زندگیشون مثل من بود اما یه تفاوت عمده بین من و اونا بود...اینکه تعدادی از اونا مثل من بیخیال و بی تفاوت نگاه نمیکردن.هنوز کلی چیز وجود داشت که من نرسیده بودم بهشون فکر کنم اما حضور یه سری دیگه که صدای پخش ماشینشون کرکننده بود مانع از ادامه ام شد.در حالی که واستاده بودم و سعی میکردم پشت شلوارم و که به خاطر نشستن روی زمین خاکی شد و بتکونم ناخوداگاه لبخند عمیقی زدم.چقدر من امشب فلسفه به هم بافته بودم که حوصله ی خیلی ها رو سر میبرد.!!!دخترها و پسرابا لباسای عجق وجق از ماشیناي چند صد مليوني شون بیرون پریدن و سوار ماشین شدم و گاز دادم تا از همشون دور باشم..هر چند منم فرق چندانی باهاشون نداشتم.



سایر قسمت های این رمان