رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان تاوان بوسه های تو

تاريخ : چهارشنبه 1391/10/13 | 14:59 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

عرق پیشونیم گرفتم و براش دست زدم بغلم کرد به نوعی که پاهام با زمین فاصله داشت پاهامو دور کمرش حلقه کردم و اینبار خودم لبهاشو نشونه رفتم....
*******
از روی تخت بلند شدم نگاهی به صورت مردونه و در عین حال معصوم فرنود که هنوز تو خواب بعد از ظهرش سیر می کنه انداختم ملافه رو بالاتر کشیدم و وضو گرفتم و قامت بستم یادم اومد فرنود قبلا ازم خواسته بود وقتی نماز می خونم صداش کنم که وایسه نگام کنه ...
سلام دادم و همونطور که ذکر می گفتم برگشتم فرنود به پهلو دراز کشیده بود و نگاهم می کرد با صدای خواب آلودی گفت : تقبل ا...حاج خانوم !!!!
-فرنود با اعتقادات من شوخی نکن !!!!
چشمکی زد و دوباره پلکهاش روی هم افتاد چادرمو تا زدم و از اتاق خارج شدم نگاهم به سمت در بسته اتاق بچه کشیده شد دستگیره اشو لمس کردم و با دو دلی فشارش دادم رفتم تو چرخی داخل اتاق خالی زدم دلم گرفت !!!!
نمی دونم چرا ولی وسیله های بچه برام یه نوع دلگرمی بود....
لب پنجره نشستم و گوشه به گوشه اتاق خالی و برانداز کردم جای هر وسیله ای و از بر بودم نگاهم به گوشه اتاق کشیده شد یک خرس پشمالوی قهوه ای سوخته رنگی جامونده بود لبخندی روی لبم نقش بست به سمتش رفتم با یه اضطرابی لمسش کردم ولی همین که لمسش کردم اضطرابم دفع شد توی دستم فشردمش همین حین تقه ای به در خورد و فرنود اومد تو نگاه غمگینش و از در و دیوار اتاق به خرس پشمالوی تو چنگم سوق داد به سمتم اومد خرس و لمس کرد و گفت : با چه ذوق و شوقی خریدمشون !!!
زهر خندی زدم و نگاهم و ازش گرفتم و دستاشو دورم حلقه کرد و گفت : دفعه بعد با هم می خریم !!
ساکت سرم و به عضلات سینه اش تکیه دادم تکونی خورد و گفت : من برای یه دختر کوچولو تدارک دیده بودم !!!
خودم و ازش جدا کردم و گفتم : باید حداقل چندماهی صبر کنیم تا جنسیتش مشخص بشه !!!!
خندید و در حالی که دستشو دور شونه ام حلقه کرده بود و از چارچوب اتاق می گذشتیم گفت : از فکر اینکه یکی بابا صدام کنه دلم قنج می ره !!!!
انگار چیزی یادش اومده باشه به سمتم برگشت و گفت : من سه تا بچه می خوام !!!
پقی زدم زیر خنده بینیم و کشید و گفت : این حرکت چه معنی می ده ؟؟؟؟
-چه خبره فرنود ؟؟؟؟ از پس بزرگ کردن یکیشونم بر نمی یایم !!!
فرنود : فکر کن یغما اونا باید به تورج بگن عمو ؟؟؟؟
با خودم فکر کردم یحیی بشه دایی ...واییییییی !!!!!
دستامو داخل هم قلاب کردم و به شوخی گفتم : حالا شام چی بخوریم ؟؟؟؟
اخمی کرد و گفت : یغما ؟؟؟
زن خوب نیست این قدر شکمو باشه !!!!
خندیدم و گفتم : بیرون رفتنم بخشی از زندگیه نه ؟؟؟؟
سری تکون داد و گفت : بریم فرحزاد ؟؟؟
با یاد آوری خاطره دفعه قبل اجزای صورتم در هم رفت نگاهم و به زمین دوختم و گفتم : نه !!!
آروم چونه امو گرفت و آورد بالا و گفت : تو که باز چسبیدی به خودت !!!!
ساکت نگاهش کردم قدمی جلو اومد و گفت : من هنوز ازت نخواستم من و ببخشی !!!!
نگاهشو به زمین دوخت و گفت : واقعا ...
دستمو روی لبهاش گذاشتم و گفتم : عشق اونه که هرگز نگی متاسفم !!!!
خندید و گفت : پس به همین خاطر شما رو رسما به یکی از بهترین رستورانای این شهر دعوت می کنم !!!
چشم و ابرویی اومدم و گفتم : منم با کمال میل قبول می کنم !!!!
لباسم و به انتخاب فرنود انتخاب کردم و با هم راهی شدیم ..



مقابل رستوران شیکی پیاده شدیم به محض ورود کسی برای استقبالمون اومد و به سمتی هدایتمون کرد موسیقی ملایم فرانسوی در حال پخش بود صندلی برای خودم کشیدم و مقابل فرنود نشستم ساکت به همدیگه زل زدیم نتونستم لبخندم و پنهون کنم اون هم متقابلا لبخندی زد و گفت : روز اولی که دیدمت و یادته ؟؟؟؟
دستامو زیر فکم جا دادم و گفتم : تو اون روز اصلا من و ندیدی !!!!
فکری کرد و گفت : آره ...آشنایی خوبی نداشتیم !!!
-یادته چه خط و نشونایی برام کشیدی !!!
حینی که به گارسون سفارش غذا رو می داد گفت : قبلا تورج چندتا دختر برام در نظر گرفته بود ولی همه رو پروندم....ولی تو !!!!
-اگه پای جون برادرمم در میون نبود باز حریفم نمی شدی !!!
فرنود : تو دلم کلی به سرسختیت بد و بیراه گفتم !!!
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : لابد همه هم غمت نامزدت بود !!!!
مستقیم خونسرد به زل زدم نگاهشو ازم گرفت و گفت : منظوری نداشتم !!!!
-من و هیربد ...
با تحکم گفت : چقدر باید تکرار کنم اسمشو نیار !!!
-فرنود من ...
فرنود : یغما خواهش می کنم روزمونو خراب نکن !!!!
بق کرده نگاهم و ازش گرفتم و خودمو مشغول غذای مقابلم کردم بیشتر باهاش بازی می کردم فرنود هم اعتراضی نمی کرد خودش هم دست کمی از من نداشت ....
در سکوت به خونه برگشتیم چقدر دلم می خواست یه کم حوالی شهر بگردیم و بر گردیم ولی با این حال ترجیح دادم سکوت کنم ....
لباسمو عوض کردم و روی تخت نشستم فرنود هنوز مشغول مسواک زدن بود ...
کلافه دستی لابه لای موهام فرو بردم شاید قشنگ ترین روز زندیگیم همین امروز بود اگه دم آخری خرابش نمی کردیم !!!
اومد تو نگاهش نکردم لباسشو با تیشرت آستین کوتاه مشکی جذب بدنش و گرم کن مشکی عوض کرد چند بار پیاپی دستشو لابه لای موهاش فرو برد و به هم ریختشون ...
مقابلم نشست دستشو لغزوند روی دستم... دستم و آروم از زیر دستش بیرون کشیدم و نگاهم ازش گرفتم و زانوهام و بغل گرفتم ...
فرنود : یغما به من نگاه کن ؟؟؟
به سمتش برگشتم و ساکت نگاهش کردم .....
فرنود : خودت یادم دادی که دوست داشتن منت بر نمی داره ...من به خاطرت از خیلی چیزا دارم می گذرم ...
با غیض به سمتش برگشتم دستاشو بالا برد و گفت : منت نمی ذارم ؟؟؟؟ ولی تو هم منو با تمام خوبیا و بدیام قبول کن !!!!
من حساسم بیش از هر چیزی رو نامزد سابقت ...رو کسی یه روزی تو رو مال خودش می دونسته ...آره غیر منطقیه ...ولی من هیچ وقت ادعای منطق نکردم ....من یه مرد غیر منطقی ام تو هم اگه منطقی بودی که پای من نمی موندی !!!!
نفس صدا داری کشید و ادامه داد : پس بیا زندگیمونو بکنیم ...باور کن برای یه مرد سخته که یه زن از نامزد سابقش چه می دونم دوس پسرش یا هر کی که باهاش یه صنمی داشته حرف بزنه !!!!
اونم برای کی ؟؟؟ منی که بر چسب غیر منطقی بودن و متعصب بودن و خیلی وقته روم زدی !!!
یغما این خلق و خوی مرده !!!! ذاتا حسوده ...متعصبه ....
تو تاریکی ساکت به چشمهای تب دارش زل زدم خودشو جلوتر کشید دستاشو دور کمرم حلقه کرد و من دستم و لابه لای موهاش فرو بردم و با صدای خفه ای گفتم : با تمام اینها دوست دارم ....
********
از صبح با فرنود مشغول شدیم اینبار اجازه ندادم کارگر خبر کنه دوس داشتم خودم کارهای خونه خودم و بکنم گرفتن کارگر و خدمتکار با عقایدم نمی خوند !!!!
فرنود هم مشغول دعوت کردن دوستاش بود و من هم این میون نوا و شیفته و کلا تیم جوون اهالی خونه رو دعوت کردم ....

 

چند نوع غذا از بیرون سفارش دادیم و چند بار رفتیم خرید دلم می خواست فرنود اینبار رسمی باشه برای همین کت و شلوار خوش دوخت سرمه ای خرید به اضافه کراوات ست با لباسش ....
خودم هم لباس قرمز و ساده ای که بلندیش تا کمی زیر زانوم بود و یقه ساده هفت مانندی داشت به اضافه یه صندل قرمز پاشنه بلند به طوری که بنداش تا روی ساق پام کشیده می شه ...لباسم ساده بود ولی به تنم می یومد ...
هر دو مقابل آینه ایستاده بودیم تمام تدارکات دیده شده بود قراربود تا یک ساعت دیگه مهونا برسند و همگی از این مهمونی یک دفعه ای شوکه شدند !!!
رژ قرمز و همرنگ لباسم و تجدید کردم فرنود از آینه نگاهم می کرد نمی تونستم از نگاهش چیزی بخونم دوتایی به سمت هم برگشتیم کرواتشو به سمتم گرفت یه کم روی پنجه پام بلند شدم همونطور که گره کراوتش و شل و سفت می کردم رد نگاهشو دنبال کردم که به سمت لبهام کشیده می شد عقب ایستادم دستمالی از جعبه کشید و جلو اومد یکی از دستاشو دور کمرم حلقه کرد و با دست دیگه اش آروم و با احتیاط دستمالو روی لبهام کشید دستش و پس زدم از آینه نگاهم کرد و گفت : اینجوری بهتره !!!!
خودم و داخل آینه برانداز می کنم رژم پاک نشده فقط کمرنگ تر شده با این حال اعتراضی نکردم فقط چشم غره ای حواله چشمهای خندونش کردم که زنگ به صدا دراومد....
خواستم برم که بازوم و چسبید و گفت : کجا این موقع شب ؟؟؟؟
با تحکم گفت : خودم می رم !!!
نفس صدا داری کشیدم و گفتم : بفرمایید !!!
چند لحظه بعد با چند تا شاخه رز و لیلیوم برگشت ظاهرا گل هایی بود که سفارش داده بودیم و آورده بودند گلها رو ازش گرفتم و لیلیوم های رنگی و جدا جدا تو گلدون گذاشتم و رزهای سفید و قرمز و مخلوط کردم و دسته دسته داخل چندتا گلدون جا دادم ترکیب قشنگی شده بود ...
سراسر سالن بوی گل پیچیده بود چند تا شمع استوانه ای عطری هم برداشتم و چندتاشو روی میز پایه بلند عسلی گوشه سالن گرد قران روشن کردم چندتاشو گوشه پله هایی که به اتاق های خواب منتهی می شد روشن کردم چندتاییشو روی میز و چندتایی هم به صورت مخلوط روی اپن چیدم فضای قشنگی شده بود چرخی داخل سالن زدم که با فرنود برخوردم نگاه رضایتمندشو سراسر سالن چرخوند و گفت : عالی شد!!!
نفس عمیقی کشیدم مخلوط بویی از ادکلن فرنود و خودم به اضافه عطر شمع و گلها رو به مشامم کشیدم با به صدا در اومدن زنگ فرنود برای باز کردن رفت دینا و بهنام و چند نفر دیگه اومدند با دینا روبوسی کردم و با بقیه به صورت لفظی احوال پرسی کردم ....
چند لحظه بعد حینی که به مهمونای حاظر تعارف می کردم نوا به همراه شیفته و ژوبین و البته فرشاد و دختری که نمی شناختمش اومدند نوا هنوز با فرنود احوال پرسی می کرد خیالم از جانب جفتشون راحت بود پس جای نگرانی نبود در حالی که با شیفته روبوسی کردم گفتم : پس یحیی کو ؟؟؟
شیفته سری تکون داد و گفت : طول می کشه تا با خودش کنار بیاد !!!
به سمت نوا رفتم با روی خوش به سمتم برگشت و جعبه کادویی به سمتم گرفت حین روبوسی با تشکر ازش جعبه رو گرفتم ...
دختری که کنارش ایستاده بود دختری بود با قد به نسبت بلند تر از هر دوی ما چشمهای طوسی و موهای قهوه ای روشن موهاش چند درجه ای از موهای من روشن تر بود در کل دختر شیرین و ظریفی بود ...
نوا اشاره ای کرد و گفت : معرفی می کنم دختر خاله ام تارا !!!
با تارا دست دادم و به نشستن دعوتشون کردم....
چند لحظه بعد آخرین مهمونا که یلدا هم گل سرسبدشون بود رسیدند با همشون سعی کردم با خوش رویی برخورد کنم یلدا نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و مانتوشو در آورد و به سمتم گفت مانتوشو با احترام گرفتم یه لباس دکلته کوتاه مشکی بود با بوتهای مشکی بلند از حق نگذریم در کل دختر دلبری بود...



لباس یلدا رو به چوب لباسی اتاق آویزون کردم و بار دیگه خودم و تو آینه برانداز کردم لباسم از مهمونای حاظر بلند تر بود و از این بابت راضی بودم چون دیگه معذب نبودم ...
خواستم رژم تجدید کنم که پشیمون شدم دلم می خواست به خواست فرنود احترام بذارم همونطور که اون بنا به خواست من و بر خلاف میل باطنیش کت و شلوار به تن کرد !!!!
صدای موزیک بلند شده بود کنار نوا و تارا نشستم و گفتم : چه خوب کردی اومدی اون دفعه که من و گذاشتی رفتی !!!!
صدای همراهشون بلند شد تارا دستشو داخل کیفش لغزوند و با ببخشید کوتاهی به من رو به نوا گفت : مهراده !!!!
به سمت تراس رفت با نگاه بدرقه اش کردم و گفتم : این دختر خاله اتو یادم نبود !!!!
نوا : من خودمم دو سال بیشتر نیست می شناسمشون !!!
ابروهام پرید بالا خندید و گفت : ماجراش طولانیه !!!
-هنوزم تو همون چهار واحدی زندگی می کنید ؟؟؟
نوا : تقریبا اینم ماجراش طولانیه حالا در آینده می گم واست !!!
به ظرف میوه مقابلش اشاره کردم و گفتم : تعارف نکن !!!!
نوا : اصلا !!!!
-اگه بشه شماره مهدیس و هم می خوام !!!!
نوا : گفتم ازدواج کرده ؟؟؟؟
-آره شنیدم با کی پسر عمه اش ؟؟؟
تلخ خندی زد و گفت : نه با دوست همسرم ....اسمش شاهینه !!!!
-همسرتم دعوت بودآآآآ ؟؟؟
نوا : رفته شیراز در دسترس نیست !!!
خندیدم تارا لبخند زنان به سمتمون اومد کنار نوا نشست و گفت : حال روجا بد شده بود برگشتن خونه !!!
چهره نوا رفت تو هم تارا لبخندی نثارش کرد و گفت : حالا خوبه انگار ضعف کرده !!!!
سری تکون داد صدای موزیک بالاتر رفت فرنود و یکی از دوستاش کنار سالن ایستاده بودند و مشغول صحبت بودند از این بابت که سلاله و فواد نبودند واقعا خوش حال بودم هر چند یلدا با ادا اصولاش سعی داشت مهمونی و بهم زهر کنه نمی دونم ما آدما چرا به خودمون حق می دیم پامونو از گلیممون دراز تر کنیم ؟؟؟؟ چرا معنای مالکیت هنوز برامون روشن نشده ؟؟؟؟
چند دختر و پسر به اضافه دینا و بهنام ان وسط مشغول بودند دینا چشمکی حواله ام کرد و دستی حین رقصیدن تکون داد لبخندی به روش پاشیدم که با دیدن یلداکه دست فرنود و گرفته بود و کشون کشون می برد وسط رو لبم ماسید سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم شیفته نگاهم کرد و با سر به یلدا اشاره کرد سری به نشونه مثبت تکون دادم و نگاهمو ازش گرفتم شیفته و فرشاد هم رفتند وسط دست تارا رو گرفتم تارا هم نوا رو با وجود بد قلقیش بلند کرد به سمت ژوبین رفتم دستشو کشیدم و به سمت مرکز سالن بردم همین مونده بود فرنود نسبت به ژوبینم حساس بشه !!!
همه با فاصله کنار هم می رقصیدیم با این عملمون همه تحریک شده بودند و وسط سالن کشیده شدند و من لبخند زنان مشغول بودم در حالی که از درون گر می گرفتم و خاکستر می شدم همه دستاشونو بالا برده بودند سوت می کشیدند ....
جو شادی ایجاد شده بود ولی با این حال فکرم هنوز مشغول یلدا بود که با فاصله کمی کنار فرنود می رقصید !!!



چندبار سعی کردم باهاش چشم تو چشم بشم ولی متوجهم نبود ....
با تموم شدن آهنگ به بهانه ای راهی آشپزخونه شدم شیفته اومد دنبالم و گفت : چه زود خودتو باختی !!!
-خواهش می کنم شیفته ادامه نده !!!!
شیفته : خواهر برادر لنگه همید !!!
-ای کاش یحیی اینجا بود !!!
شیفته : آره می زد فک فرنود و می آورد پایین !!!
چشم غره ای حواله اش کردم که گفت : حالا تو عروسیش جبران کن !!!
ظرف شیرینی و روی میز گذاشتم و با دقت مشغول تزیینش شدم و گفتم : چطور مگه خبریه ؟؟؟؟
شیفته : از هر چی ی ترسیدی به سرت اومد !!!
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم : پریا ؟؟؟
شیفته : بله متاسفانه !!!!
-پس پرنوش چی ؟؟؟؟
شیفته : پرنوش ...پَر !!!!
شیفته : چه بی معرفته یحیی خبر نداشتم... با دوتا عشوه پرنوش و فروخت !!!
شیفته : تو دخالت نکن یغما !!!!
-لازم شد با یحیی حرف بزنم !!!
شیفته : نه یغما اعصابشو بدتر خرد می کنی !!!
-چرا ؟؟؟
شیفته : پرنوش به درد یحیی نمی خورد !!!!
-نه که پریا نیمه گمشده اش بود !!!
شیفته : شاید باشه !!!
با غیض گفتم : مبارکشون باشه !!!
شیفته : یحیی مقصر نیست پرنوش وقتی الان جا بزنه که دیگه...
میون کلامش پریدم و گفتم : دِ بگو جون به لبم کردی !!!
شیفته : آقا جون رک و راست می گم برگشته به یحیی گفته نمی خواد زن پسری بشه که دستش به خون یه نفر آلوده شده یعنی این حرف پدر مادرشه !!!
مات نگاهش کردم که ادامه داد : اون مدتم یحیی بی خود می گفته پرنوش راضیه و خودش ناراضی قضیه عکس بود !!!
به زحمت صندلی و عقب کشیدم و خودمو روش ول دادم که دوباره گفت : دیدی یحیی واسه کی خودش و به آب و آتیش زد !!!
-پریا قبول کرده ؟؟؟
خندید و گفت : پریا نزده می رقصید !!!
لبخند کم جونی زدم و گفتم : خوشبخت شند !!!
تارا سرکی از پشت اپن کشید و گفت : صاحب مجلس کجایی پس ؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم : همین حوالی !!!
تارا : بیا مجلس بی تو صفا نداره !!!
دست شیفته رو گرفتم و با هم از آشپزخونه اومدیم بیرون یلدا دمغ روی مبل تک نفره ای فرو رفته بود و دستشو لابه لای موهاش فرو برده بود فرنود هم طرف دیگه سالن روی مبل تک نفره ای نشسته بود لبخند کمرنگی زدم کنارش روی دسته مبل نشستم ...
حرفی نزدم ساکت به مقابلم خیره بودم و دستم و گرد گردن فرنود حلقه کرده بودم یلدا ساکت نگاهمون می کرد نگاهش کردم ناشیانه نگاهش و ازمون گرفت دست فرنود و گرفتم و گفتم : فقط بلدی توی تاریکی برقصی !!!
با لبخندی گوشه لبش نگاهم کرد و ایستاد و من مجبور به ایستادن کرد کتشو در آورد صدای کف و صوت بلند شد و همین طور صدای آهنگ جدیدش ...
آخ که این آهنگ عجیب روح زخم خورده امو نوازش می کرد ...
از اون روزی که تنها تورو تو کوچه دیدم
به یادت توی شبها فقط ستاره چیدم
هزار نامه و پیغوم نوشتم تا بدونی
نوشتم تا بدونی تویی عزیز جونی
چه احساس قشنگی تو قلبم تورو دارم
ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم
چقدر خوبه عزیزم کنارم تورو دارم
یواشکی رو لبهات گل بوسه میکارم
منو وسوسه کردی با چشمای خمارت
میخواستی که بمونم همیشه در کنارت
یه آشیونه ساختم واست تو اوج ابرا
تو هم عاشقی کردی دلو زدی به دریا
چه احساس قشنگی تو قلبم تورو دارم
ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم
چقدر خوبه عزیزم کنارم تورو دارم
یواشکی رو لبهات گل بوسه میکارم
نشستی توی سینه توی این دل شدی مهمون
شدی لیلی قصه منم عاشق و مجنون
تو گلدون خیالم شدی تک گل احساس
تنم برگ خزون بود یه عمری تورو میخواست
چه احساس قشنگی تو قلبم تورو دارم
ببین چه خوبه ای گل تویی تو روزگارم
چقدر خوبه عزیزم کنارم تورو دارم
یواشکی رو لبهات گل بوسه میکارم


آخ که این آهنگ عجیب روح زخم خورده امو نوازش می کرد :
دیگه مثل دیروز تانگو نمی رقصیدیم یه رقص ساده دو نفره .....
نگاهم یک لحظه با نگاهش تلاقی کرد اشک به چشمهای مداد کشیده ام هجوم آورد ولی با موفقیت مهارش کردم اجازه دادم فقط توی چشمهای ملتمسم حلقه کنه ...چشمهایی که التماس می کرد ...التماس می کرد خیانت نکن ...چشمهایی که التماس می کرد فقط نگاهتو به نگاه من بدوز ...فقط من و زیبا بببین ....
فرنود مهربون نگاهم کرد همگی باز با تموم شدن آهنگ کف زدند و دو نفری ازشون تشکر کردیم نگاهم به مچ دست فرنود کشیده شد ساعتی که به عنوان کادو براش خرید بودم و به دست داشت ...این یعنی دلگرمی ...یعنی باز همون گرمای دلنشین وجودم...
موقع شام هم فرنود با احترام شروع به تعارف کرد حتی یلدا رو مخاطب قرار داد به خودم تشر زدم تا این قدر احمقانه با این قضایا برخورد نکنم !!!!
بعد از رفتن مهمونا در حالی که لباسم با بلیز شلوار راحتی عوض کرده بودم مشغول جمع و جور کردن سالن بودم فرنود هم پا به پام تکون می خورد تمام سعیمو داشتم باهاش هم کلام نشم جواب سوالاشو هم تلگرافی و سر بالا می دادم از ایجاد هر گونه بحث جلوگیری می کردم ...
من کنار سینک ظرفها رو می شستم و فرنود هم کنار به کابینت تکیه زده بود و ساکت نگاهم می کرد ظرفها رو شستم کش و قوسی اومدم کمرم یه مقدار درد می کرد از پشت بغلم کرد و گفت : خسته شدی ؟؟؟
سرم و دزدیدم و اجازه ندادم گونه امو ببوسه ازش فاصله گرفتم و راهی اتاق مشترکمون شدم مقابل آینه نشستم در حالی که دستامو با مرطوب کننده صفا می دادم از داخل نگاهی به فرنود که بالای سرم ایستاده بود و شونه هام و مالش می داد انداختم خم شد چونه اش اشو روی شونه ام گذاشت و گفت : چیزی شده ؟؟؟؟
تکیه امو بهش دادم و گفتم : خسته ام همین !!!!
فرنود : بیا روراست باشیم !!!
کلافه نگاهش کردم و گفتم : تو به من پایبندی ؟؟؟؟
فرنود : معلومه به اندازه تو !!!!
-نه ...من با هر مرد غریبه ای نمی رقصم !!!
ساکت نگاهم کرد دستاشو پس زدم ایستادم و گفتم : وقتی من از مردایی حرف بزنم که قبلا باهاشون یه صنمی دارم دیونه وار می خوای خرخره امو بجوی !!!!
دلم نمی خواست مستقیما بهش اعلام کنم ...
فرنود : تو رودربایستی باهاش رقصیدم !!!
نفس کلافه ای کشیدم و خودم و روی تخت ول دادم و ملافه رو گردنم بالا کشیدم و بدون گفتن شب به خیر پلکهامو روی هم گذاشتم !!!!
ولی فرنود از رو نرفت به زور من و تو آغوشش کشید و زیر گوشم گفت : به دوست داشتن اطمینان داشته باش !!!
***********
سر گیجه داشتم تپش قلبمم بالا رفته بود عصبی با اشیای اطرافم برخورد می کردم روی کاناپه دراز کشیدم نگاهم به سمت ساعت کشیده شد فرنود هنوز برنگشته بود نگاهم و بی هدف به صفحه تی وی دوختم از این روزمرگی خسته شده بودم فرنود چندبار تماس گرفته بود و خواسته بود شامم و بخورم چون احتمال داره کارش طول بکشه ..


پاهامو توی دلم جمع کردم و پلکهامو ری هم گذاشتم هنوز گیج خواب بودم که صدای باز و بسته شدن در اومد پلکهامو روی هم گذاشتم و وانمود کردم خوابیدم !!!!
صدای قدمهای فرنود این نوید و می داد که داره نزدیک می شه یه احساس امنیت خاصی سراسر وجودمو لرزوند ...
موهای لختمو از روی صورتم کنار زد بوسه ای روی گونه ام نشوند آروم صدام کرد ولی تکون نخوردم احساس کردم از روی مبل کنده شدم مثل آدمی که خواب باشه تکون نخوردم از پشت چشمای بسته ام احساس کردم ملافه رو کنار زد و آروم مثلا من و خوابوند روی تخت خودش هم بعد از تعویض لباس کنارم دراز کشید بین بازوهاش زندانی شده بودم سرم روی سینه اش قرار گرفته بوی ادکلن محبوبش که همیشه برای ضعف می رفتم تو ذوقم می زد ناچارا دستامو روی سینه اش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم ...
-فرنود ؟؟؟
فرنود : جانم بیدارت کردم ؟؟؟
-برو حموم بو می دی !!!
با غیض نگاهم کرد و من با چهره جمع شده به صورتش زل زدم نفس صدا داری کشید پیراهنشو بو کرد شونه ای بالا انداخت و راهی حمام شد ...
زیر پتو خزیدم هنوز چشمام گرم نشده بود که وجودشو کنارم حس کردم ازش فاصله گرفتم و سرم و داخل بالشت فرو کردم خودمم معنی رفتارم و نمی دونستم چرا ازش دوری می کردم ...
صبح با صداهایی که از آشپزخونه به گوش می رسید چشم باز کردم و بدون اینکه دست و صورتمو بشورم راهی آشپزخونه شدم ..
-سلام...
فرنود : سلام به دست و روی نشسته ات !!!
حوصله اشو نداشتم دست و صورتم و خلاف میلم داخل سینک ظرفشویی دوختم پشت صندلی نشستم با دیدن نیمروی روی میز حالم زیر و رو شد حس کردم بوی تخم مرغ نپخته توی بینیم پیچیده عق زدم و راهی دستشویی شدم در و قفل کردم و تکیه امو به دیوار زدم فرنود همچنان پشت در ایستاده بود و مدام صدام می کرد ...
فرنود : یغما ؟؟؟ عزیزم چی شد ؟؟؟ شام خوردی ؟؟؟
نکنه ضعف کردی ؟؟؟؟
این درو باز کن نگرانتم !!! یغما ؟؟؟
چند تقه دیگه به در خورد با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفتم : برو فرنود خودم می یام !!!
یه آب دیگه به دست و صورتم زدم و اومد بیرون فرنود اومد جلو بازومو گرفت با خشونت بازومو پس کشیدم ...
-ولم کن خوبم ...
فرنود : احتمالا ضعف کردی بیا یه لیوان شیر حالتو جا می یاره !!!
با اصرار لیوان شیر و به خوردم داد بی حوصله تر از قبل خواستم میز و جمع کنم که اجازه نداد و من هم از خدا خواسته خودم و به کاناپه رسوندم و دراز کشیدم تی وی و خاموش کردم حوصله اشو نداشتم !!
فرنود بالای سرم ایستاد و گفت : من یه سر می رم شرکت و بر می گردم مراقب خودت باش !!!
فقط سری تکون دادم و پلکهامو روی هم گذاشتم امیدوارم بودم قصد نداشته باشه حرکت عاشقانه ای انجام بده چون مطمئنا پسش میزدم!!!
خوشبختانه حالم و درک کرد و راهی شد ...
میل به هیچ چی نداشتم هنوز تپش قلب و سر گیجه دیشب و داشتم راهی اتاقمون شدم و چند ساعتی و دراز کشیدم حوالی ظهر بود که بیدار شدم فرنود برگشته بود بدون اینکه سلامش کنم از کنارش گذشتم بازومو چسبید و نگهم داشت ..
فرنود : کو سلامت ؟؟؟
جوابشو ندادم مثل برج زهرمار زل زدم تو صورتش با شیطنت نگاهم کرد وگفت : زبونت و موش خورده ؟؟؟
کلافه بهش سلام دادم با اشتیاق به سمتم برگشت تا لبهامو ببوسه صورتمو برگردوندم و فقط موفق شد گونه راستمو ببوسه با این حال متوجه دلخوریش شدم اهمیتی ندام ...
خودمو مشغول نظافت خونه کردم و این میون فقط به جونش غر زدم حتی باعث تعجب خودشم شد زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : چقدر غر می زنی !!!
جوابی ندادم که ادامه داد : می دونستم اینقدر غرغرویی صد سال سیاه نمی یومدم دنبالت !!!!
با قیافه طلبکارنه ای نگاهش کردم زد زیر خنده و سرم و بغل گرفت عطرش همچنان تو ذوقم می زد شاید چون عطرشو عوض کرده ...شاید چون به عطر قبلیش عادت کردم ...ترک عادتم موجبه مرضه ..
ازش فاصله گرفتم و گفتم : عطرت خیلی بد بوئه !!!
چشم غره ای حواله ام کرد و رفت و خودش و مشغول تی وی کرد کلافه سرم و بین دستام گرفتم و داخل مبل تک نفره ای گوشه سالن فرورفتم ...
فرنود هم مشغول تماشای تی وی بود بینابینش از صمیم قلب می خندید نمی دونم چرا دوست اشتم خفه اش کنم ...نمی دونم دوس داشتم مثل روزای اول یه کف گرگی خرجش کردم ...
در حالی که گوشه ناخنم می جویدم گفتم : صدای اون وامونده رو کم کن !!!
متعجب به سمتم برگشت و گفت : با منی ؟؟؟؟
دلم می خواد بگم مگه چندتا میمون رو درخته ولی مراعات می کنم ...
-نه با پسر همسایه ام !!!
ابرویی بالا داد و صدای تی وی و کم کرد دلم بهونه می گرفت دوباره نالیدم ...
-خسته ام خاموشش کن !!!!
کلافه دستی لابه لای موهاش فرو برد و گفت : چرا این قدر این چند روزه نق می زنی یغما ؟؟؟



-از فولاد که نیستم ...آدممم...خسته شدم...
فرنود : نمی خوای بریم سفر ؟؟؟؟
-با تو ؟؟؟
فرنود : نه په تک و تنها !!!
-نه نمی خوام !!!
فرنود : چیزی اذییت می کنه ؟؟؟
-بوی عطرت می زنه تو ذوقم !!!
فرنود : تو این چند روزه یه چیزیت شده !!!!
نگاهمو ازش گرفتم و اون هم ایستاد و به سمت اتاق رفت حین رفتن یک لحظه روی پاشنه پا چرخید و گفت : یغما ؟؟؟
سر بلند کردم با شیطنت نگاهم کرد و گفت : نکنه ...
میون کلامش پریدم و با غیض گفتم : نکنه چی ؟؟؟
دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا ...
فرنود : هیچی بابا تو چرا تازگیا اینقدر خشن شدی ؟؟؟؟
کلافه دستی لابه لای موهام فرو بردم بالاخره بغضم شکست سریع خودشو بهم رسوندو با نگرانی گفت : چی شده عزیزم ؟؟؟؟ چرا گریه می کنی ؟؟؟
موهامو از روی صورتم کنار زد با دستای مردونه اش صورتمو قاب گرفت و گفت : چرا گریه می کنی گلم ؟؟؟
-نمی دونم ...هق هق کنان ادامه دادم : به همه عالم و آدم بر می گردم !!!
فرنود : می خوای بریم پیش دکتری روانشناسی چیزی ؟؟؟؟
مثل بچه ها نچی مکردم سرم و به سینه اش تکیه داد و گفت : اگه آرومت می کنه ...گریه کن !!!
باز بوی عطرش توی بینیم پیچید ازش فاصله گرفتم و در حالی که چیزی به گلوم هجوم آورد فاصله بین سالن تا سرویس بهداشتی و دویدم ...
با حالی زار من و به سمت تختم هدایت کرد نمی دونم مشکلم روحیه یا جسمی فعلا که هر دوش درگیره !
من و روی تخت نشوند و خوش مقابلم زانو زد و گفت : چند وزه حالت تهوع داری ؟؟؟؟
-سه روزی می شه !!!
فرنود : سه رووووز ؟؟؟ الان به من می گی ؟؟؟
باز اشکام بی صدا سرازیر شدند دستشو روی گونه ام لغزوند و گفت : فردا می ریم دکتر !!!
-نه ...اینا اثرات روزمرگیه مگه قرار نبود تو شرکتت برام یه کاری جور کنی ؟؟؟
فرنود : اونم روچشمم ولی قبلش می ریم دکتر !!!
نمی دونم چرا از دکتر رفتن هراس داشتم با این حال قبول کردم به کاری که قراره تو شرکت داشته باشم دل خوش کردمو سرم و لابه لای بازوهاش فرو بردم !!!
صبح با صدای فرنود چشم باز کردم بهم یادآوری کرد باید کم کم راهی بشیم سرسری مانتو شلواری مشکی تنم کردم انگار که به استقبال عذا می رم قبل از رفتن سالنامه ام و از توی کیفم در آوردم انگار دنیا روی سرم آور شد این آخرین چیزی بود که بهش فکر می کردم با صدای فرنود سریع سالنامه رو بستم و راهی شدیم تمام طول راه سکوت کردم و فرنود سعی در عوض کردن حال و هوام داشت ...
نگاه نگرانم و به دکتر دوختم مقابلم نشست و گفت : قبلش یه آزمایش بدی بد نیست !!!!
با فرنود نگاهی از سر تعجب به هم انداختیم من که اساسا لال شدم فرنود پیش دستی کرد و گفت : چیزی شده ؟؟؟
دکتر که زن نسبتا مسنی بود عینکشو برداشت خندید و گفت : هر چند من مطمئنم !!!!
هاج و واج نگاهش کردم فرنود دستای یخ زده ام و گرفت و گفت : از چی ؟؟؟؟
چند لحظه ساکت نگاهمون کرد و روبه فرنود گفت : من احتمال می دم خانوم شما باردار باشه !!!
وارفتم آخرین چیزی که بهش فکر می کردم همین بارداری بود ...
فرنود فشار خفیفی به دستم داد و گفت : واقعا ؟؟؟؟
ایستاد و در حالی که به سمت میزش می رفت گفت : یه آزمایش بدید مطمئن بشید !!!
نفهمیدم چطور رسیدم پای ماشین فرنود که خنده از لباش نمی افتاد چند بار به این خاطر ازم تشکر کرد و یک راست راهی آزمایشگاه شدیم ...
قرار بر این شد فردا همون موقع فرنود برای گرفتن جواب آزمایش راهی بشه هر چند فرنود مشتاق تر از این حرفها بود که تا فردا طاقت بیاره ....
تمام طول روز و کنارم بود و از سر و کولم بالا می رفت و من فقط به چشماش زل می زدم : چرا بدقولی کردی ؟؟؟؟؟
صبح وقتی بیدا شدم فرنود رفته بود پتومو کنار زدم به زحمت آبی به دست و صورتم زدم بدون صبحانه عصبی طول و عرض اتاق خوابمو طی می کردم حاضر نبودم از اتاقم خارج بشم بالشتم و برداشتم و زیر لباسم جا دادم مقابل آینه ایستادم ....
-وای نه !!!
بالشت از زیر لباسم سر خورد روی زمین زانو زدم صورتمو با دستام پوشندم مامان بابا هنوز برای پدر بزرگ مادربزرگ شدن خیلی جوونند !!!
بهانه خرکی تر از این نبود ؟؟؟؟
با صدای باز و بسته شدن در صاف نشستم صدای فریاد فرنود تو گوشم پیچید : مثبتهههههه !!!!!
مقابل آینه ایستادم قوس شکمم دیگه کاملا مشخصه حتی از پشت گشاد ترین و آزاد ترین لباسا ولی ناراضی نیستم نباید باشم زیر لب خدا رو شکر می کنم با صدای فرنود به خودم می یام : کجایی خانومی ؟؟؟
در و هل داد و اومد تو همونطور که موهامو می بوسید دلم و نوازش کرد و گفت : دیر می شه ؟؟
کیف دستیمو از روی تخت برداشت کمکم کرد پانچوی جلو بسته آبی رنگم و تنم کنم و با هم راهی شدیم امروز جنسیتش مشخص می شه قراره بعد از مشخص شدن جنسیتش بریم سراغ سیسمونی تا همین حالا هم کلی فرنود و مهار کردم به قول خودش دیگه طاقتش طاق شده می خواد بدونه باید ست صورتی بخره یا آبی ؟؟؟
خواسته قلبی هر دومون سالم بودنشه ولی خوب من ترجیح می دم بچه چند ماهه ام پسر باشه و فرنود تر جیح می دختر باشه و با هم حتی در این مورد شرط هم بستیم !!!!
همونطور که سوار ماشین می شدیم گفت : از همین حالا خودتو بازنده بدون یغما من حس می کنم بچه امون دختره !!!
-خیال باطل ...منم حس می کنم بچه امون پسره وگرنه باهات شرط نمی بستم خیالت تخت خواب دونفره برنده منم !!!
ترمز دستی و کشید و با لحن بچه گانه ای گفت : دختر بابا سفت بشین !!!
دستمو روی شکمم لغزوندم و گفتم : قند عسل مامان محکم بشین !!!!
ماشین آروم از جا کنده شد فرنودی که عاشق سرعته مثلا مراعات دخترشو می کنه !!!
**********
هاج و واج پله ها ی درمانگاه ومی یام پایین حتی فرنودم شوکه شده آروم در ماشینو برام باز می کنه و من هم آروم و با احتیاط سوار می شم !!!
خودش هم سوار می شه چند لحظه ساکت به مقابلش زل می زنه و بعد پقی می زنه زیر خنده خودم هم خنده ام می گیره هر دو شرط و باختیم یا بردیم ؟؟؟؟
همونطور که خنده تو صداش موج می زنه می گه : یعنی تا به حال متوجه نشدن ؟؟؟؟
-حالا سیسمونی چه رنگی بخریم ؟؟؟
ابرویی بالا می ده و می گه : اتاق و نصف می کنیم صورتی برای دخترمون ....آبی برای پسرمون !!!
دوباره ماتم می گیرم : فرنود من چه جوری اینا رو بزرگ کنم ؟؟؟؟
انگشتامو بوسید و گفت : مگه باباشون مرده ؟؟؟؟
دستمو کشیدم و گفتم : خدا نکنه !!!!
فرنود : پس پیش به سوی خرید !!!!
از خوش حالیش خوش حالم تا به حال اینقدر خوش حال ندیدمش ...باورم نمی شه هنوز تازه یکسال ازدواج کردیم داریم می شیم یه خونواده چهار نفره ...باز هم می خندم...خدایا شکرت...
مقابل فروشگاهی پیاده می شیم هر دو با شوق البته من بیشتر با احتیاط به سمت محلی که وسیله بچه می فروشند می ریم هر دو عجیب ذوق کردیم از هر کدوم دو نوع سفارش می دیم با این تفاوت که وسیله های دخترمون صورتیه و وسیله های پسرمون آبی !!!
حتی کاغذ دیواری هم بری اتاق سفارش دادیم برای یه طرفش آبی و طرف دیگه اش صورتی فرنود قسمت نورگیر اتاق و به دخترمون اختصاص داده !!!!
بعد از خرید راهی ستورانی همون حوالی می شیم فرنود صندلی و برام کشید با احتیاط نشستم فرنود همونطور که منو رو از نظر می گذرونه می گه : باید یه چیز مقوی بخوریم !!!
پوفی می کشم خسته شدم از بس این مدت غذاهای گوشتی با به قول خودش مقوی به خوردم داد همونطور که به گارسون سفارش می ده اضافه می کنه : چهار پرس !!!
با چشمهای گشاده شده نگاهش می کنم گارسون هم طفلک دست کمی از من نداره !!!
خنده ام گرفته : فرنود ؟؟؟
فرنود : جونم ؟؟؟
-احتمالا نمی خوای اون سه تا پرسو به خود من بدی ؟؟؟؟
فرنود : عزیزم من به هوش تو همیشه قبطه می خورم !!!
-فرنووووود من چه طور سه تا پرس بخورم ؟؟؟
فرنود : حرص نخور واسه بچه ها خوب نیست ...منگل می شن !!!
سری به طرفین تکون می دم گارسون چهارتا پرس می یاره فرنود اشاره می کنه سه پرس و مقابل من بچینه اون هم گوش به فرمانه !!!!
فرنود : همین چند ماهم ازت غافل بودم حالا بخور !!!
-من یکی بیشتر نمی خورم !!!
فرنود : جون فرنود هر سه شو بخور تو در ظاهر یه نفری ولی واقعیت چیز دیگه اییه یغما شما سه نفرید!!
از حرفاش خنده ام می گیره : در هر صورت من نمی تونم بیش از یکی خورم می خوای شبیه خمره بشم ؟؟؟
فرنود : علف باید به دهن بزی شیرین بشه من باید از اندامت راضی باشم که هستم !!!
-نه !!!
فرنود : دوتا آخرشه باید بخوری !!!!
-یکی و نصفی اینم فقط به خاطر بچه ها !!!
فرنود : باشه یه پرسشو خودم می خورم فقط زیاد بخور به هر سه تون برسه !!!
-تو هم یه پرس بیشتر نخور تو که دیگه باردار نیستی !!!
می خنده من هم لبخند زنان سعی در کامل کردن خوشبختیمون دارم ....چرا ما آدما همیشه فکر می کنیم خوشبختی تو یه چیز بخصوصه ؟؟؟ چرا دنبالش می کنیم ؟؟؟ غافل از اینکه خوشبختی یه احساسه و من این احساس و کنار فرنود دارم !!!!
فرنود من و رسوند خونه مامان بابا و خودش رفت تا وسایل بچه رو جا به جا کنه ازش قول گرفتم تنها نچیندش ولی با این حال چندان مطمئن نیستم !!!
پریا در و به روم باز کرد برای مصلحتم که شده بغلش می کنم و صورتشو می بوسم یک ماهی می شه عقد کردند یحیی ظاهرا راضیه مادر بیشتر !!!!
همگی یه مدلی نگاهم می کنند فکر می کنم به خاطر قوس بدنمه هنوز که هنوزه خجالت می کشم ول غافلم از یه مورده دیگه !!!!
شیفته و یحیی همدیگر و دنبال می کنند و ژوبین و سایه هم دست از تشویق برداشتند و به یاری شیفته شتافتند این وسط به پریا تشر می زنم : دادشم و غریب گیر آوردند !!!!
به سمتشون خیز برداشت مادر مدام میوه و به قول فرنود مواد مقوی به خوردم می ده بدم نمی یاد منم همراهیشون کنم ولی مادر عینهو سپر مقابلم ایستاده تا مبادا نوه های عزیزش آسیب ببیند جدا برای مادر بزرگ شدن جوونه !!!!
صدای هیاهوشون کل خونه رو برداشته روم نمی شه به مادر بگم دوتا نوه تو راه داری ....
بعد از آب بازی جانانه و تشویقهای جانانه تر من البته با وجود تشرهای مادر همگی روی تختی لب استخر نشستیم در اولین ظرف هندونه رو مقابل من می گیره جای فرنود خالیه اندازه سه پرس به خوردم بده !!!!
همونطور که هندونه رو به چنگال می گیرم رو به جمع می گم امروز چندم اردیبهشته ؟؟؟؟
نگاه معنی داری بینشون رد و بدل می شه با بلند شدن صدای همراهم ازشون فاصله می گیرم ...
-جانم ؟؟؟
صدای پر انرژی فرنود تو گوشم می پیچه : نیای خودم همشو چیدم !!!
جیغ خفه ای می کشم : نه !!!
فرنود : به یحیی بگو یه آژانس دربست واست بگیره !!!
-امر دیگه ای نداری بهش ابلاغ کنم !!!
می خنده و می گه : مواظب خودتون باشید !!!!
می خندم : بوس باباییی «««««
گوشی و قطع کردم طبق خواسته فرنود با آژانس دربستی بر می گردم هنوز به آسانسور نرسیدم بدم نمی یاد پله ها رو طی کنم تازگیا به لطف فرنود تحرکم به شدت کم شده !!!
پیام می ده : هوس نکنی از پله های بیای ؟؟؟
سری تکون می دم جلل خالق چطر فکرم و خونده ؟؟؟ سوار آساسور می شم با احتیاط پیاده می شم قبل از اونکه در و باز کنم یادداشتی روی در می بینم ...
یغمای عزیزم تولدت مبارک !!!
این و محض سلامت بچه ها زدم وقتی خواستم سورپرایزت کنم هول نشی یه تار مو از سرم دختر و پسرمون کم بشه !!!
با خودم فکر می کنم تاریخ روز و هم گم کردم با اشتیاق تقه ای به در می زنم در باز می شه یک راست به آغوشش پناه می برم !!!!
چرخی داخل خونه زدم چراغها خاموش سراسر خونه شمعهای استوانه ای روشنه و به اضافه شمعی که روی کیکه و عدد 24 و نشون می ده !!!
-نگو که وسیله ها رو چیدی ؟؟؟؟
فرنود : فقط سنگیناشو !!!
با لب و لوچه آویزون می گم : به پدر و مادرم چیزی نگفتم !!!
چشمکی حواله ام می کنه و می گه : من به یحیی گفتم !!!
-پس رفت رو آنتن ؟؟؟
می خنده و با هم به سمت میز می ریم قبل از اونکه بخوام شمع و خاموش کنم می گه : یه تشکری چیزی ؟؟؟
کفشهای پاشنه دارم و در می یارم تفاوت قدمونو دوس دارم ...دوس دارم تو آغوشش گم شم ...دوس دارم برای بوسیدنش روی پنجه پا بایستم ...
روی پنجه پا می ایستم دستاشو دور کمرم حلقه می کنه و می گه : چطور می تونی به من اعتماد کنی ؟؟؟ هر دختری جای تو بود این کار و نمی کرد !!!
-من اعتماد دارم ...به احساسم اعتماد دارم ...به پدر بچه هام اعتماد دارم ...تمام دنیا بگن نه من بهت اطمینان دارم !!
حلقه دور کمرم تنگ تر می شه سرشو جلوتر می گشه و می گه : دوستون دارم !!!
قبل از اونکه لبهام و بشونم رو لبش می گم : مابیشتر !!!!


 

 

 

 

 




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات