رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

رمان ازدواج سوری

تاريخ : چهارشنبه 1391/10/13 | 14:48 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

فصل دوم با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم. با تعجب پتویی رو که روم بود کنار انداختم من عادت به پتو انداختم نداشتم ولی این از کجا اومده بود خدا داند. شایدم انداختم و خودم خبر ندارم به هر حال یه کش وقوسی به بدنم دادم. ساعت شیش بود وشواهد نشون می داد رفته بیرون.( خونه ساکت ساکت بود و هیچ چراغیم رو شن نبود) از جام بلند شدم ورفتم تو دستشویی ویه ابی به صورتم زدم وحال اومدم. از صبح تصمیم گرفته بودم که یکم برم بیرون ویه نگاهی به این دور وبر بندازم پس لباسمو پوشیدم ودر قفل کردم ورفتم بیرون.محله ی قشنگی بود به خصوص سر کوچه به نظرم جالب بود. چون تابلوی چند تا فروشگاه می شد دید.وقتی سر کوچه رسیدیم خیلی ناراحت شدم چون دقیقا مثل محل خودمون بود. پاتوق! و از همه مهم تر ماشین باراد و دوستاشم اونجا بود. اولش خواستم از جلوش رد شم ولی گفتم چه فایده! محل سگم با اون هور وپری های تیتیش مامانی نمیذارتم پس بی سر وصدا رامو کج کردم و به سمت اونور میدون حرکت کردم. دو قدم نرفته بودم که یکی از اراذل به همراه دار ودستش سوار بنز جلو پام وایستادن.
- برسونتمت خانمی!
محلشون نذاشتم وبه راهم ادامه دادم.
– عجب نازیم می کنه پدر سوخته!
– چشمات چه جیگر!بپر بالا بریم صفا سیتی!
زیر لب گفتم: گمشو!
- جووون!
بعدم با هم خندیدن. دنیا برعکس شده نه به اون موقع که مچرد بودیم و محل سگمون نمی ذاشتن و نه به حالا که از در و دیوار می بارن! یه دفعه یکی دستمو از پشت کشید.
- آیــــی!
برگشتم سمتش. از چشاش خون میبارید.
- اوه اوه! بچه ها مثل اینکه صاحابش اومد در رین!
بعدم ماشین با ویراژی رفت. اروم زیر لب گفتم:
باراد دردم اومد.
- تو مثل اینکه تا جلب توجه نکنی ادم نمیشی نه؟
منظورش چی بود؟ تقصیر من چی بود؟ محکم دستمو گرفت وکشید سمت ماشینش. فقط قیافه متعجب دوستاشو کم داشتیم. تازه سیامندم اونجا بود. یه دفعه به خودم اومدم ودستمو محکم کشیدم بیرون. با پرخاش گری گفتم:
چته؟ اصلا تو کی هستی که باهام اینجوری برخورد میکنی؟
همه نگاها سمت من بود.
- ننمی؟ بابامی؟ کیمی؟ ببین اقای محترم تا اینجاشم که بهت اجازه دادم باهام اینجوری برخورد کنی اشتباه کردم اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه..
– مثلا چه غلطی می کنی؟
عصبانی بهم زل زد.
- باراد.
صدای نگران سیامند بود
- تو دخالت نکن سیا!
– ببینم اصلا میدونی فرق تو واون پسره چیه؟ می دونی؟ (ساکت موند) پس بزار بهت بگم. فرقی ندارین!( با این حرفم رنگش قرمز شد ولی کوتاه نیومدم). فقط اون یکم شعور داشت که تو نداری اون دختر باز توام دختر بازی ، اون ..
تا اومدم حرفمو ادامه بدم، محکم خوردم زمین سمت راست صورتم بدجوری سوخت. نامرد بدجوری خوابونده بود تو گوشم.
– باراد!
سیامند اومد سمتم. بهم کمک کرد بلند شم. دستمو گذاشتم رو صورتم جوری که بشنوه گفتم:
دستتونو رو ضعیف تر از خودتون بلند میکنین!
( می دونم یکم هندی شد اما خوب راست گفتم) با این حرفم بغضم ترکید وبعدش نفهمیدیم چطوری با تمام سرعتم دویدم .
- سوگل خانوم!
برام مهم نبود کی ، چه جوری نگام میکنه فقط می خواستم زودتر برم خونه برم یه گوشه وزار بزنم. با تمام بدبختی که بود خودمو به در خونه رسوندم که همزمان شد با سر رسیدن ماشین اون . سریع از در راننده پیاده شد ودوید سمتم منم سرعتمو بیشتر کردم ودویدم. پله هارو دوتا یکی بالا میرفتم وگاهی می خوردم زمین. صداش تو کل راهرو می پیچید: سوگل! توجه نمی کردم. نفهمیدم چه جوری رسیدم دم در. سریع کلیدامو در اوردم ولی مگه می رفت.وقتی اونو نزدیک دیدم. با تمام زورم به کلید فشار اوردم که بالاخره رفت تو سوراخ. سریع در باز کردم وکفشامو یه جوری در اوردم ودویدم سمت اتاقم. اگه یه ثانیه دیرتر می رفتم منو میگرفت. بازور تمام در بستم وسریع قفلش کردم. به در تکیه دادم اروم گریه کردم.- خوب گوشاتو باز کن اگه یه بار دیگه فقط یه بار دیگه اونجوری منو جلوی دوستام ضایع کنی من میدونم وتو! واقعا عجب ادمایی پیدا میشن. عوضی!- حالام بیا بیرون تا در نشکوندم.از جام تکون نخوردم نفسم بالا نمیومد . با ترس به در نگاه کردم. می ترسیدم! ترس از دیدن دوبارش. تا حالا هیچکی روم دست بلند نکرده بود.صدای چرخیدن کلید تو در ترسمو بیشتر کرد. سریع رفتم گوشه ی اتاق و پشتمو کردم بهش. در باز شد و اومد تو. نفسمو تو سینه حبس کردم.
- برگرد سمتم.
اروم گفت. حرکتی نکردم.
- برگرد.
تقریبا داد زد.با لرز برگشتم سمتش. سرمو پایین گرفتم.دستشو گذاشت زیر چونم و صورتمو گرفت بالا. به سمت راست صورتم خیره شد ودستشو اروم کشید رو گونم. می ترسیدم یه حرکتی بکنم وبیشتر عصبانی شه پس هیچ کاری نکردم وفقط بهش نگاه کردم.
– خیلی درد داشت؟
صداش همراه با عجز بود. نا خود اگاه یه قطره اشک از صورتم سرازیر شد. اشک گونمو پاک کرد وگفت:
گریه نکن!
خیلی پررویی! زدی صورتمو داغون کردی بعدم میگی( با دهن کجی بخونین) گریه نکن که چی مثلا مدل جدید ببخشید ؟؟ آخه بگو مرض داری؟ جوابشو ندادم.
- درد داشت؟!
په نه په اشک شوق!بعدم رفت بیرون ودر محکم پشت سرش بست. منم اروم ولو شدم روی تخت و گریه کردم. احساس عجز می کردم نمی دونستم باید چی کار کنم. کجا برم که کسی باهام کاری نداشته باشه. یه نیم ساعتی گذشت که بالاخره اروم شدم. دوباره اومد تو اتاقم. دوباره که ،عصبانی بود. اَاَاَی بابا. مثل این که من باید عصبانی باشم نه آقا ! الان باید تریپ پشیمونی بگیرین نه عصبانیت! تلفن گرفت به سمتم.
- بله؟
- چطوری نعشه؟
جیغم رفت هوا.
- تیرداد!!
– اووو! یواش کر شدم!
- کی از ماموریت برگشتی؟
- دیشب.
– چرا به من نگفتی؟ ( قیافه باراد دیدنی بود!)
– پدر سوخته من باید طلبکار باشم که یواشکی می ری ازدواج می کنی به ما نمیگی!
خودمو لوس کردم.
- تیا جون!
– جوون؟
- خوب یهو شد دیگه .
- آره می دونم از دست شما جوونا!
- اووو! همچین می گه انگار خودش چند سالشه! حالا خونه ای ؟
-اره بیا منتظرتم.
- دو سوته میام.
همزمان با قطع کردن تلفن، رفت بیرون. خیلی خوبه انگار با شنیدن صداش همه ی ناراحتیام از بین رفتن. سریع لباسامو پوشیدم و یه کم ارایش کردم به خصوص جای چک اقارو. خدا لعنتت کن بشر!ورفتم از اتاق بیرون. رو مبل نشسته بود وداشت تلویزیون نگاه می کرد. رفتم تو اشپزخونه وزنگ زدم اژانس. با خوشحالی رفتم سمت در.
– کجا؟
تو دلم گفتم:
تورو سننه؟
محلش نذاشتم. دوباره پرسید:
کجا.
هیچی نگفتم سریع از در رفتم بیرون. هنوز اژانس نیومده بود پس یکم وایستادم. چند دقیقه بعد تیپ زده اومد بیرون. بازم محلش نذاشتم گفتم دوباره میره بیرون ولی همون جا وایستاد. شده بود مثل سایه! چپ میرفتم دنبالم میومد،راست میرفتم دنبالم میومد. به محض رسیدن ماشین سریع پریدم که اونم اومد تو. راننده به باراد گفت:
اقا کجا برم؟
باراد به سمت من اشاره کرد.
- بهتون می گم ولی من برای خودم اژانس گفتم نمی دونم ایشون چرا اومدن تو؟
- سوگل خودتو لوس نکن ادرسو بگو.
- اِاِاِ؟ اینجوری.
از ماشین پریدم بیرون وبه راننده گفتم ایشون ببرید هر جهنمی که می خوان! اونم اومد بیرون.
– میشینی یا به زور واصل شم؟
با دهن کجی ادا شو دراوردم. طلبکارانه نشستم وادرس خونه رو دادم. ماشین حرکت کرد.چهل وپنج دقیقه بعد رسیدیم دم خونه




http://s5.picofile.com/file/8158462876/romanadsww.jpg

سایر قسمت های این رمان