رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان تاوان بوسه های تو

تاريخ : چهارشنبه 1391/10/13 | 14:43 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥


بی حوصله دستمو و زیر چونه ام بردم و به جمعیت در حال رقص چشم دوختم فرنود هم کلافه تر از من با گوشی موبایلش ور می رفت ...
نفسم و پر صدا بیرون دادم ساعت مچیمو چک کردم ساعت 15/5 رو نشون می داد نگاهی به فرنود انداختم سرشو داخل موبایلش فرو برده بود از همونجا دستی برای شیفته تکون دادم سری تکون داد و اشاره کرد برم پیشش نچی کردم و بیشتر خودم و روی صندلی ول دادم ...
نگاهم و به زمین دوختم با بلند شدن صدای صوت و کف جمعیت چشم باز کردم شیفته در حالی که دو طرف لباسشو گرفته بود به سمتم می یومدم برای خودش صندلی کشید و مقابلم نشست سری هم برای بقیه که منتظر وسط سالن بودند تکون داد تا مشغول باشند ...
نفسشو پر صدا بیرون داد و گفت : اگه عقد کنون اینه پس خدا رحم کنه عروسیو !!!!
خندیدم و گفتم : خسته شدی ؟؟؟
دستمالی از روی میز برداشت و در حالی که عرق روی پیشونیشو با احتیاط پاک می کرد گفت : کم نه !!!
زیر چشمی لباس عروسشو برانداز کردم آرزوی پوشیدن لباس عروس تا آخر عمر به دلم می موند هر چند چندان مهم نبود ولی خوب ....!!!!
نگاهم و برای چندمین بار از هیربد دزدیدم و به صورت شیفته دوختم : حوصله ام سر رفت !!!
شیفته : هنوز کو تا شام ؟؟؟
برگشت لبخندی نثار فرشاد کرد و گفت : هنوز کردی نرقصیدیم !!!!
خندیدم و گفتم : لابد از نوع دسته جمعیش ؟؟؟؟
شیفته : پس چی رسمه !!!
چشمکی حواله ام کرد و روبه فرنود گفت : اینطور نیست ؟؟؟
فرنود سر بلند کرد و گفت : بببخشید ؟؟؟؟
شیفته : کُردی بلدید برقصید ؟؟؟
فرنود : تا حالا کردی نرقصیدم !!!
شیفته : چندان سخت نیست یغما یادتون می ده !!!!
ساکت نگاهم کرد و سری تکون داد شیفته دسته ای از موهای مواجشو کنار زد و گفت : نوا رو دیدی ؟؟؟
-آره ولی اصلا توقع دیدنشو نداشتم !!!!
سری تکون داد و گفت : چند وقت یش تو یه مرکز خرید با بهبود قرار داشتم دیدمش !!!
دستمو روی بینیم گذاشتم و گفتم : هیس !!!!
شیفته : چرا ؟؟؟؟
-ناسلامتی روزعقد کنونته داری از دوس پسر سابقت حرف می زنی ؟؟؟؟
شونه ای بالا انداخت و گفت : خودت می گی سابق !!!!
-خوب ؟؟؟
شیفته : خیلی به هم ریخته بود !!!!
-شنیدم ازدواج کرده !!!
شیفته : اوهوم ...
-به مشکل خورده ؟؟؟؟
شیفته : اتفاقا همسرشو هم دیدم !!!!
با ذوق دستامو بهم کوبیدم سری تکون داد و گفت : خیلی آقا بود ولی اصلا بهم نمی یومدند !!!
به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم : در عوض تو فرشاد خیلی به هم می یاد !!!!
با ذوق تشکری کرد و گفت : من دیگه برم آماده شید الان می خواهیم دسته جمعی کردی برقصیم !!!
سری به نشونه مثبت تکون دادم و دوباره نگاهی به فرنود انداختم کلافه نگاهم و ازش گرفتم و لبخندی نثار هیربد که مشغول صحبت با یحیی بود کردم برگشتم فرنود داشت زیر چشمی نگاهم می کرد خنده ام گرفته بود هیربد شده بود نقطه ضعفش !!!!
چند دقیقه بعد در حالی که آهنگ کردی در حال پخش بود همگی گرد شیفته و فرشاد حلقه زده بودند شیفته از دور بهم اشاره کرد ایستادم و در حالی که لباسم و مرتب می کردم رو به فرنود گفتم : نمی یای ؟؟؟



بدون اینکه سر بلند کنه گفت : بلد نیستم !!!
-منم حرفه ای نیستم یه رقص ساده است یه جورایی لنگه پا باید برقصی !!!
دستشو کشیدم لبخندی گوشه لبش نقش بست همونطور که به سمت جمعیت می رفتیم گفت : نمی دونستم اصالتا کردید !!!!
خندیدم : اصالت پدریه پدره !!!
در حالی که براش توضیح می دادم یک در میون دختر و پسر گرد می ایستند و دست همدیگرو می گیرند و یک قدم به جلو و یک قدم به عقب می رند و این یه تلفیقی از دو نوع رقص کردی !!!!
دست فرنود و گرفتم چون باید یک در میون دختر و پسر دست همدیگرو بگیرند پریا که کنارم ایستاده بود جاشو با هیربد عوض کرد لبخند زورکی نثار هیربد کردم که متوجه فشار خفیفی که از طرف فرنود به دستم وارد شد شدم نگاهم و به زمین دوختم هیربد هم با شرمندگی دستمو گرفت حس می کردم کار درستی نیست فک و فامیل چی می گفتند ؟؟؟؟
ولی خوب برای تعویض جا خیلی دیر شده بود و همه شروع کردند سعی کردم امواج منفی و از خودم دور کنم همیشه عاشق رقص کردی بودم یاد اونوقتها افتادم که با چه اشتیاقی می رقصیدم ....
بعد از تموم شدن آهنگ بلند شدن صدای کف جمعیتی که نشسته بودند تابی به موهام دادم و به سمت فرنود که بی هیچ حرفی بر می گشت رفتم لبخندهای زورکی به لب می آوردم و سری برای اقوامی که تو معرض دیدم بودند تکون می دادم فرنود کلافه نگاهشو به زمین دوخت و گفت : حاظر شو !!!
متعجب گفتم : چی ؟؟؟؟
با غیض گفت : حاظر شو بریم !!!!
-هنوز شام ...
میون کلامم پرید و گفت : نمی خوام حرفم دوتا بشه !!!!
حوصله بحث و جدل نداشتم دمغ شده بودم پانچومو روی دوشم انداختم و به سمت مادر و عمه شهلا که گوشه سالن ایستاده بودند رفتم مادر متعجب نگاهم کرد و گفت : کجا به سلامتی ؟؟؟
نگاهم و به زمین دوختم گفتم : خونه !!!!
هر دو با صدای جیغ مانندی گفتند : چی ؟؟؟؟
مادر قدمی جلو اومد و بازومو گرفت : هنوز تا شام کلی مونده مثلا مراسم دختر عمه اته !!!!
عمه شهلا با نگرانی نگاهم می کرد لبخند زورکی زدم و گفتم : خودمم خسته شدم !!!
مادر با غیض گفت : فرنود خواسته ؟؟؟؟
-مهم نیست من و فرنود نداریم !!!!
عمه لبخند کم جونی زد... با عمه روبوسی کردم مادر همونطور که تا دم در همراهیم می کرد گفت : چی شده ؟؟؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : هیچی !!!!
مادر : یغما من حق دارم بدونم ؟؟؟؟
نگاهم و به زمین دوختم مادر بازومو گرفت و گفت : فرنود عصبیه ؟؟؟؟
-نه حساسه !!!
مقابل فرنود که روی پله ها منتظر بود ایستادیم با مادر روبوسی کردم و گفتم : شما برید از شیفته هم معذرت خواهی کنید !!!!
نگاهم به سمت شیفته کشیده شد که اون وسط هنوز مشغول بود بغض سنگینی به وجودم چنگ می زد یه بار دیگه مادر و بوسیدم و پله ها رو پایین رفتم فرنود هم خداحافظی کوتاهی از مادر کرد و دنبالم پایین اومد ....
پدر و یحیی رو هم ندیدم تا ازشون خداحافظی کنم سریع و جلوتر از فرنود از حیاط زدم بیرون با قدمهای بلندی خودشو بهم رسوند و بازومو گرفت و نگهم داشت !!!
فرنود : ببین اگه قراره کسی سگ باشه منم !!!!
بازوم و پس کشیدم و به سمت ماشین رفتم به محض سوار شدن سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و پلکهامو روی هم گذاشتم صورتم داغ داغ بود احساس می کردم بغضم هر لحظه ممکنه فرو بریزه ....
فرنود هم ساکت مشغول رانندگی بود تمام تلاشم و می کردم تا بغضم و کنترل کنم به محض اینکه مقابل ساختمون رسیدیم هنوز ماشین متوقف نشده بود که پیاده شدم بی توجه به فرنود پله ها رو تند تند بالا دویدم ....
با صندلهای پاشنه دارم سخت می دویدم صندلهامو و در آوردم و اینبار با سرعت بیشتری دویدم حتی نفس نفس نمی زدم هنوز بغضم تو حصار غرورم دست و پا می زد ...
مقابل ساخت که رسیدم احساس کردم از درون دارم تهی می شم بغضم هر لحظه سنگین تر و تحملش مشکل تر می شد با غیض فرنود و که مقابل یلدا ایستاده بود برانداز کردم و بدون سلام و علیک با یلدا دسته کلید و از دستش قاپیدم و در و باز کردم و قبل از اونکه کسی بخواد وارد بشه در و محکم کوبیدم !


به محض بسته شدن در اشکهام سرازیر شدند انگار صدای بلند در یک تلنگر بود در حالی که دستمو جلوی دهنم گرفته بودم به سمت اتاق هجوم بردم پانچوی مشکیمو گوشه ای پرت کردم همینطور صندلهایی که تو دستم خشک شده بود با قدمهای محکمی وارد حمام اتاق شدم و در و از داخل قفل کردم...
وان و پر از آب کردم و با همون لباس رفتم تو وان فقط محض خیس شدن ...فقط محض خاموش شدن آتیشی که تو وجودم شعله می کشید ...
چتری های خیس شده ام به پیشونیم چسبیده بود همینطور طور لباسم حریرم که به بدنم چسبیده بود ...
بی هیچ هراسی بند هق هق می کردم ...احساس کردم فرنود صدام می کرد اعتنایی نکردم تقه ای به در حمام خورد مثل مسخ شده ها به در بسته حمام زل زده بودم به دستگیره در که سریع بالا و پایین می رفت ...صدای فرنود و می شنیدم ...
می شنیدم که صدام می کرد ...کم کم صداش رنگ نگرانی گرنی گرفت !!!!
ازم می خواست جوابشو بدم ...حالمو می رسید ...حتی لحن التماسیش هم در من اثر نکرد ...
جواب من فقط سکوت بود ...سکوت ....
اینبار با تهدیدی که کرد پوزخندی نشست گوشه لبم : یغما درو باز نکنی در و می شکونم !!!
دوباره اشکهای داغم سرازیر شد با صدای خش داری گفتم : اگه حالا هم جلومو بگیری وقت نباشی خودمو می کشم ...
چی می گفتم ؟؟؟ این واقعا من بودم ؟؟؟؟ من بودم که از خودکشی حرف می زدم ؟؟؟؟ خودمو محک زدم ؟؟؟ نه شوخی نبود !!! جدی جدی داشتم تهدید می کردم حتی نگاهم به سمت ژیلت دست نخرده روی سرویس برگشت ...
دوبار صدای فرنود بلند شد با لحن خسته ای گفت : یغما خواهش می کنم ؟؟؟؟
با هق هق گفتم : خسته شدم ...مگه یه آدم چقدر تحمل داره ...مگه من از فولادم ...چقدر صبر کنم ...چقدر دم نزنم ؟؟؟؟
با لحن التماسی گفت : یغما اگه به من فکر نمی کنی به مادر و پدرت فکر کن !!!!
با خودم فردایی و تصور کردم که من خودم و کشته باشم ...اونم کی ؟؟؟ تو مراسم شیفته ... یک سر عذاست و یک سر جشن !
لبخند شیطانی زدم نای بلند شدن نداشتم دیگه به اشکهایی که بی دریغ روی گونه هام فرود می اومدند توجهی نداشتم ...دیگه هق هق نمی کردم...فقط به در بسته زل زده بودم ...
اینبار مشتی به در خورد و به دنبالش صدای نگران فرنود : یغما خواهش می کنم ؟؟؟؟
باشه اصلا همین الان بر می گردیم با هر کی دوس داری برقص ...تا هر وقت دوس داری بمون ...فقط این در و باز کن !!!!
سکوت کردم احساس می کردم تکیه اشو به در بسته داده تقه دیگه ای به در خورد : یغما با خودت این کار و نکن قبل از اون بخوام در و بشکونم در و باز کن !!!!
بی توجه به غرور لگد مال شده ام با وجود حسات زنونه ای که تو وجودم موج می زد با صدای خش داری گفتم : برو ...برو پی یلدا جونت ....برو بذار تو تنهایی خودم بمیرم !!!
فرنود : در و باز کن برات توضیح می دم به خدا داری اشتباه می کنی !!!!
باز سکوت کردم اینبار لگدی نثار در کرد و گفت : وا نکنی شکوندمش ؟؟؟؟
سریع با یک خیز بلند شدم ژیلتی که بهم چشمک می زد و برداشتم و عقب ایستادم و گارد گرفتم چند لگد پیاپی به در وارد شد و بعد در با حالت وحشیانه ای باز شد !!!
در حالی که آب از سر و صورتم می چکید عقب تر ایستادم نگاه فرنود از صورت اشکبارم به سمت مچ دستم که ژیلتو روش می فشردم سر خورد با احتیاط قدمی جلو اومد و من قدمی عقب رفتم با صدای لرزونی گفتم : نیا جلو !!!!
فرنود : داری تهدیدم می کنی ؟؟؟؟
-مگه نمی خوای بری پیش یلدا جون و سلاله خانوم ؟؟؟؟ مگه نمی خواستی از زندگیت بیرونم کنی ؟؟؟؟
داداشت خواست ...خواست با لباس عروس بیام با کفن سفیدم برم !!!! منم دارم همین کار و می کنم ...مگه بهای آزادیم این نیست ...
دستاشو بالا آورد و در حالی که سعی می کرد آرومم کنه قدمی جلو اومد با صدای جیغ گوش خراشم نیمه راه ایستاد ....
-نیا جلووووو !!!
با چهره ملتمسی نگاهم کرد : بذار با هم حرف بزنیم ؟؟؟؟
مثل بچه ها سری به نشونه منفی تکون دادم : نمی خوام ...برو عقب !!!!
فرنود : لج نکن یغما پشیمونی میاره ...وقتی آروم شدی با هم حرف می زنیم !!!!!
-نه ....من آروم نمی شم ...فکر کردی آسونه !!!!
فرنود : باشه ...هر چی تو بگی فقط اونو بذار کنار !!!
ساکت نگاهش کردم با یک خیز خودشو بهم رسون و من سریع ژیلت و روی پوست دستم کشیدم و به دنبالش صدای فریاد فرنود ....


قبل از اونکه بخوام زخم و عمیق کنم ژیلتو از دستم گرفت و به سمتی پرت کرد خوشبختانه یه زخم سطحی ایجاد شده بود ولی سوزش عجیبی داشت !!!!
چند لحظه ساکت نگاهش و بین صورتم و دست بریده ام رد و بدل کرد و دستمو و گرفت و حینی که خیس آب بودم کشون کشون از حمام برد بیرون !!!
بی توجه بی خیسی تنم روی تخت نشستم و چند لحظه بعد فرنود باند به دست اومد حوله امو از داخل کمد در آورد و دورم پیچید و شروع کرد دستم و باند پیچ کردن و من تمام مدت بی صدا اشک می ریختم !!!
کمکم کرد تا لباسمو و عوض کنم سرم در حال انفجار بود و در حالی که شقیقه هام و می فشردم خودم و روی تخت ول دادم بی توجه به فرنود که لیوان آب پرتقال و مقابلم گرفته بودم نگاهم و به آینه دوخته بودم موهام آشفته تر از همیشه بود ...آشفته و نم دار ...
سم و به چپ و راست تکون دادم لیوان و روی عسلی کنار تخت گذاشت و کنارم خودشو جا داد دلم فقط یک آغوش می خواست تا پناهم بده تا خودم و خالی کنم ...
وقتی دست دراز کرد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم بی اختیار به سمتش کشیده شدم سرم و آرم روی سینه اش گذاشتم فرنودم یکی از دستاشو روی کمرم گذاشته بود و با دست دیگه اش موهای نم دارم و نوازش می کرد و من سفت به سینه اش چنگ زده بودم !!!!
سرشو آورد کنار گوشم : حرف بزنیم ؟؟؟
با صدای ضعیفی گفتم : بزنیم !!!
فرنود : چرا ؟؟؟
-خسته ام ...خیلی خسته ....
فرنود : اذیتت کردم ؟؟؟
سری به نشونه مثبت تکون دادم قطره اشکی از گوشه چشمم لغزید سرشو به سرم تکیه داد و گفت : معذرت می خوام !!!
با خودم فکر کردم این فرنوده ؟؟؟ فرنود که از من عذر خواهی می کنه ؟؟؟؟ تا به حال این کار و کرده ؟؟؟شاید معدود دفعات ...شاید اصلا ..اعصابم آنتن نمی ده ...نمی کشم ...
نفسمو پر صدا بیرون می دم...
فرنود : می خوای برگردیم ؟؟؟
-نه !!!
فرنود : مسئله فقط این نبود درسته ؟؟؟
سر بلند کردم و با بغض نگاهش کرد ظاهرا خودش متوجه شد دوباره منو تو آغوشش کشید و گفت : بهش فکر نکن !!!
با بغض گفتم : اگه اینطوری پیش بریم ....نمی کشم ....
در حالی که موهامو نوازش می کرد گفت : اگه اتفاقی برات می افتاد چی ؟؟؟؟
-هیچی ...مگه این اتفاق از اول پی قربانی نبود ...من داوطلب شدم ...بذار قربانی این قصه من باشم !!!
من و بیشتر به خودش فشرد : این طوری نگو دلم می گیره !!!!
-غیر این نیست ...من و تو تا ابد محکومیم به زندگی با یکدیگه !!!
فرنود : نمی خوای با من زندگی کنی ؟؟؟؟
دوباره بغضم شکست در حالی که کمرم و نوازش می کرد فقط زیر لب زمزمه می کرد : درستش می کنم
 
صدای تلفن توی گوشم زنگ می زد دستی کنارم کشیدم جای خالی فرنود حس می شد بالشت فرنود روی سرم فشردم ولی فایده نداشت بالشت و عصبی به سمتی پرت کردم و تلفن و از روی عسلی کنار تخت برداشتم و با غیض جواب دادم : بله ؟؟؟
با شنیدن صدای فرنود خودم و روی تخت ول دادم : چرا جواب نمی دی نگران شدم ؟؟؟
کلافه دستی لابه لای موهام فرو بردم : خواب بودم !!!!
صدای خسته اش توی گوشی پیچید : چیزی لازم نداری ؟؟؟
تازگیا نگاهش...کلامش...حتی آهنگ صداش خسته است و این همون چیزیه که من و می ترسونه ....
-نه !!!!
فرنود : اگه پول خواستی ...
میون کلامش پریدم : چیزی لازم ندارم !!!!
فرنود : مواظب خودت باش !!!
گوشی و قطع کرد حتی منتظر جوابم نموند گوشی روی عسلی گذاشتم و آبی به دست و صورتم زدم طی این یک هفته روزی چندبار زنگ می زنه خونه تا مطمئن بشه حالم خوبه ولی شبها دیرتر از همیشه می یاد و صبح ها زودتر از همیشه می ره حتی وقتی می یاد می ره تو اتاق بچه حس می کنم داره ازم دوری می کنه ....عجیب مشکوک می زنه !!!!
بعد از صبحانه با مادر تماس گرفتم و متوجه شدم فردا بعد از ظهر قراره برن اصفهان خونه دایی بهادر بدم نمی یومد من هم باهاشون برم دست و دلم زیاد به کار نمی رفت دوشی گرفتم و تا غروب مشغول بودم چند بار با فرنود تماس گرفتم و هر چند بار جوابهای تکراری گرفتم : سلام ؟؟
فرنود : سلام ...چیزی شده ؟؟؟
-باید چیزی بشه که بیای خونه ؟؟؟؟
فرنود : می یام حالا !!!!
-کی ؟؟؟ وقتی من خواب هفت پادشاه و دیدم ؟؟؟
فرنود : یکی دو ساعته دیگه می یام !!!!
نفسمو پر صدا بیرون دادم : بهتره نیای !!!!
گوشی و قطع کردم لباسمو و پوشیدم و با آژانس در بستی رفتم خونمون خونه مثل قدیما شلوغ پلوغ بود با ذوق سلامی به بابا که سیخهای کباب روی منقل می گذاشت دادم با خوش رویی جوابمو داد و سراغ فرنود و گرفت که با صدای شیفته که من و دعوت به بالا می کرد بی جواب موند سلامی به ژوبین و یحیی که واسه هم کُری می خوندند دادم...
ژوبین : یغما من که می گم برد با ماست شیش تایی ها به هیچ جا نمی رسند !!!!
خندیدم و سری تکون دادم و پله ها رو بالا رفتم شیفته با خوشرویی ازم استقبال کرد دستش و گرفتم مقابلم چرخی زد با نگاه خریدارانه ای براندازش کردم :بد مالی هم نبودی ؟؟؟
شیفته : آلانه که پس بیفتم !!!!
-بی ظرفیت !!!!
شیفته : شما کجا این جا کجا ؟؟؟
-حوصله ام سر رفته بود فرنود هنوز برنگشته بود !!!
با نگرانی باندی که دور مچ دستم پیچیده بود و لمس کرد : چی شده ؟؟؟
مچ دستمو بالا آوردم : می خواستم خودمو بکشم !!!!
خندید و در حالی که دستمو می کشید به سمت اتاقش برد باورش نمی شد و از این بابت خوش حال بودم !!!
حدود یک ساعتی کنارشون موندم ولی با وجود اصرارشون برای شام نموندم و با آژانس برگشتم همین که رسیدم ماشین باری از جلو ساختمون گذشت متعجب بار ماشین که وسایل بچه بود و از نظر گذروندم و سوار آسانسور شدم یک لحظه به ذهنم خطور کرد نکنه وسایل بچه ما بود !!!
چی می گفتم ؟؟؟ بچه امون ؟؟؟؟ با شتاب از آسانسور خارج شدم فرنود خواست در و ببنده که مقابلش سبز شدم هر دو از دیدن هم شوکه شدیم !!!!
راه و باز کرد وارد شدم خواستم به سمت اتاق بچه برم که مقابلم و سد کرد : کجا بودی ؟؟؟
دیگه لحنش دستوری نبود بیشتر جنبه خواهشی داشت ....
-خونمون !!!!
با مِن مِن گفتم : این ماشینه ؟؟؟ وسایل بچه امون ؟؟؟
خندید : بچه امون ؟؟؟
ولی خیلی زود خنده اش و جمع کرد خنده اش هم بوی خستگی می داد سری به نشونه مثبت تکون داد سریع کنار زدم و فاصله سالن تا اتاق بچه رو دویدم وقتی با اتاق خالی روبه رو شدم داشتم قالب تهی می کردم احساس می کردم دیگه نمی تونم روی پا بایستم خودمو کشون کشون به صندلی که گوشه اتاق بود رسوندم و از پشت پرده اشک اتاق خالی از نظر گذروندم ....


چند لحظه بعد فرنود لیوان آبی به سمتم گرفت لیوان و با دستی لرزون ازش گرفتم دستاشو روی شونه هام گذاشت !!!!
فرنود : دست و پا گیر بودند !!!!
با حرص لیوان و به سمتی پرت کردم و داد زدم : نبود !!!
بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد چند قطره اشک ناقابلی که از گوشه چشمم لغزید و گرفتم چندبار طول و عرض اتاق خالی و طی کردم چند نفس عمیق کشیدم و همونطور که زیپ پالتمو می کشیدم و نگاهم به سمت فرنود که لیوانی و توی چنگش گرفته بود و تکیه اش و به سرویس ها داده بود کشیده شد ...
به سمتش رفتم لیوان خالی و از دستش گرفتم و بوش کردم بله همونی بود که حدس می زدم ...
با غیض گفتم : تو همچین کثافتایی رو می یاری خونه ؟؟؟؟
لیوان از دستم گرفت و به سمت سینک ظرفشویی پرت کرد کلافه دستی لابه لای موهاش فرو برد : چرا نمی ری بخوابی ؟؟؟
متعجب گفتم : حالا ؟؟؟ ساعت 8 شبه ؟؟؟
بی هیچ حرفی از کنارم گذشت روی کاناپه دراز کشید و پلکهاشو روی هم گذاشت ساکت با شکم گرسنه راهی اتاق شدم ...تو این شرایط هم دست بر نمی داشتم !!!!
درهای کمدم و باز کردم و دستی به لباسهای خوابم کشیدم لباسهایی که معدود دفعاتی می شد پوشیده بودمشون چندتاشون که هنوز آک و دست نخورده بودند لباس حریر آبی ساده ای که بلندیش تا بالای زانوم بود و برداشتم موهامو برس کشیدم و چراغ و خاموش کردم و آباژور و روشن کردم بالشتم و بغل گرفتم و گوشه تخت نشستم ....
برای چندمین بار نگاهم و به ساعت رومیزی دوختم ساعت هنوز 20/10 رو نشون می داد بالشتمو مرتب کردم و دراز کشیدم و ملافه رو بالا تر کشیدم با صدایی که اومد آروم چشم باز کردم فرنود گوشه تخت نشست و در حالی که دکمه های لباسشو باز می کرد نگاهش و به سقف دوخته بود با صدای آرومی گفتم : هنوز نخوابیدی ؟؟؟
به سمتم برگشت : این سوال و من باید از تو بپرسم ؟؟؟
-خوابم نمی بره !!!!
فرنود : از فرداشب راحت می خوابی !!!!
حرفهاش کم کم داشت من و می ترسوند ...بی تفاوتیش....دوریش ...روی تخت نشستم و گفتم : داری من و می ترسونی ؟؟؟؟
فرنود : نمی خوام بترسونمت !!!!
-فرنود ؟؟؟؟
فرنود : جانم ؟؟؟

-تو چت شده ؟؟؟
فرنود : تورج شنبه بر می گرده !!!!
-خوب به سلامتی ؟؟؟؟
فرنود : باید قبل از اینکه تورج بیاد تمومش کنیم !!!!
اینبار مو به تنم راست شد با بهت نگاهش کردم بهتی که خیلی زود به خشم آشکاری تبدیل شد پشت بهش دراز کشیدم ...
بعد از چند لحظه سکوت صدام زد : یغما ؟؟؟؟
مگه می شد ...می شد وقتی صدام می زنه بر نگردم آروم به سمتش برگشتم ...
فرنود : امشب کنارم می مونی ؟؟؟؟
-من هر شب کنارتم !!!!
دستمو گرفت به سمت خودش کشید آروم تو آغوشش فرو رفته بودم : خیلی اذیتت کردم ؟؟؟
-فرنود تو چت شده ؟؟؟؟
فرنود : می تونی من و بببخشی ؟؟؟
با بغض صداش کردم : فرنود ؟؟؟
پلکهاشو روی هم گذاشت قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید : اگه می تونی من و ببخش !!!!
من و بیشتر به سمت خودش گرفت احساس می کردم امشب با همه شبها فرق داره نمی دونم چرا هیچ تمایلی نداشتم پسش بزنم ....
با پشت دستم گونه اش و نواش کردم دستم و گرفت و انگشتامو بوسید دستمو پس کشیدم !!!
-فرنود ؟؟؟ به من نمی گی چی شده ؟؟؟
با دستاش صورتمو قاب گرفت : قول بده اگه یه روزی نبودم مواظب خودت باشی ؟؟؟
ساکت نگاهش کردم ....
فرنود : من و ببخش ..به خاطر همه چی خصوصا امشب ...
سرشو داخل گردنم فرو برد و آباژور روی عسلی و خاموش کرد.....
صبح حوالی ساعت 9 بود که چشم باز کردم دستم و روی جای خالی فرنود لغزوندم مثل برق گرفته ها بیدار شدم و خواستم از اتاق خارج بشم که با صدای بسته شدن در سرویس داخل اتاق روی پاشنه پا چرخیدم به زور لبخندی نثارم کرد و از کنارم گذشت ...

به سمت سرویس رفتم همین که خواستم صورتمو آب بزنم نگاهم به شی که روی روشویی برق می زد خشک شد مشت آبمو خالی کردم و حلقه رو از روی روشویی برداشتم و با همون لباسم از اتاق خارج شدم فرنود در حالی که میز صبحانه رو می چید زیر چشمی نگاهم کرد !!!!
حلقه رو بالا گرفتم با لبخند کجی حلقه رو ازم گرفت دستامو بغل گرفتم : جا گذاشته بودیش !!!
و از کنارم گذشت اینبار من بازوشو گرفتم و مانعش شدم : از چی فرار می کنی ؟؟؟
کلافه نگاهم کرد و گفت : هیچی !!!
اشاره ای به حلقه اش کردم : دستت کن !!!!
حلقه رو دستش انداخت و گفت : برو صبحانه اتو بخور !!!!
-اشتهام کور شد !!!بگو چی شده ؟؟؟
دستی لابه لای موهاش فرو برد و گفت : برای شنبه وقت دادگاه داریم !!!!
خشکم زد آب دهنم و به سختی فرو دادم : داری شوخی می کنی ؟؟؟
سرش و به چپ و راست تکون داد : خونه رو واست تخلیه می کنم نگران مهریه ات نباش تمام و کمال تقدیمت می کنم !!!!
با حرص گفتم : داری پسم می زنی ؟؟؟؟
فرنود : نه ...به در خروجی اشاره کرد :آزادی ....
دستمو بلند کردم تا یک کشیده آبدار نثارش کنم ولی دستم در امتداد گوشم متوقف شد پوزخندی زد و گفت : اگه راضیت می کنه من حرفی ندارم !!!!
-اشتباه از من بود ...ازدواجم باتو اشتباه بزرگی بود ...موندنم یه اشتباه بزرگ تر ...
فرنود : نگو اشتباه و با یه اشتباه بزرگتر جبران نمی کنند !!!!
-تصمیمتو گرفتی ؟؟؟؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد از درون فرو ریختم دستم و جلوی دهنم گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم بغضم وبا تمام وجودم بلعیدم با دستای مشت شده راهی اتاق شدم چمدونمو از زیر تخت بیرون کشیدم و روی تخت گذاشتم در های کمد و باز کردم چندتا از لباساما توش چیدم با نگاه حسرت باری سراسر اتاق و از نظر گذروندم یعنی به همین سادگی تموم شد ؟؟؟
بی خیال چمدونم شدم یکی از مانتوهامو از تو کمد بیرون کشیدم کیف دستیمو برداشتم فرنود تکیه اشو به دیوار کنار در خروجی داده بود تا آخرین لحظه تو چشماش زل زدم همین که خواستم از خونه برم بیرون بازومو چسبید با حرص بازومو پس کشیدم به حلقه داخل انگشتم اشاره کردم و گفتم : روز دادگاه بهت پس می دم !!!!
ساکت نگاهم کرد پوزخندی حواله اش کردم و از خونه رفتم بیرون و با قدمهای بلندی خودم و به آسانسور رسوندم سرم و به اتاقک آسانسور تکیه دادم چند قطره اشک خیلی سریع روی گونه هام سر خوردند سریع با انگشت گرفتمشون ...
مقابل ساختمون برای آخرین بار ساختمونو برانداز کردم نگاهم به سمت پنجره واحد خودمون کشیده شد از همون فاصله فرنود و می دیدم که پشت پنجره ایستاده بود ...حتی بوی عطرش و حس می کردم ...تن صداش توی گوشم بود ...


نگاهم از ساخت گرفتم تا رسیدن به خیابون پیاده رفتم با قدمهای سستی که صدای کِلش کِلشش توی گوشم بود آژانس دربستی گرفتم بغض سنگینی تو گلوم گیر کرده بود دستمو روی قفسه سینه ام گذاشتم چند بار پیاپی نفس صدا دار کشیدم تا قطره های اشکم جاری شد !!!
بی توجه به راننده در حالی که نفس نفس می زدم اشک می ریختم موبایلمو از کیفم بیرون آوردم صفحه اشو لمس کردم هنوز امید داشتم امید داشتم که فرنود پشیمون شده باشه ...ای کاش همه اینا یه شوخی باشه ...ای کاش زنگ بزنه ...ای کاش یه مسیج بده...من حتی به یه میس کال هم راضی ام ...ای کاش لحظه آخر پسش نمی زدم ...ولی نه اون منو پس زد اینم تاوان پس زدنش...چرا زندگی من فقط حول و هوش این کلمه می چرخه (( تاوان )) ؟؟؟
مقابل خونه پیاده شدم همونطور که کرایه راننده رو حساب می کردم نگاهم با نگاه یحیی که چند تا ساک و صندوق عقب ماشینش جا می داد تلاقی کرد جلو اومد بی حوصله سلامی دادم...
ژوبین هم ساک به دست از خونه زد بیرون بدون اینکه نگاهش کنم سلام کردم و از کنارش گذشتم می دونستم سر بلند کنم انواع و اقسام سوالا رو می شه شیفته هم مشغول مرتب کرد حیاط بود سلامی بهش دادم و پله ها رو بالا فتم به سمتم دوید بازومو گرفت ...
شیفته : چیزی شده ؟؟؟؟
بدون اینکه سر بلند کنم گفتم : نه !!!
خواستم برم که مانع شد اینبار با غیض به سمتش برگشتم : هزار تا ایست بازرسی و باید رد کنم ؟؟؟؟؟
بهت زده نگاهم می کرد مادر و پدرم با صدای بلند من به سمتمون اومدند کلافه سلام کردم مادر جلو اومد ...
مادر : چیزی شده عزیزم ؟؟؟؟
پوفی کشیدم و دستی به پیشونیم کشیدم که دوباره گفت : اتفاقی افتاده ؟؟؟؟
-نه همه چیز خوبه ...با لحن حسرت باری ادامه دادم : خیلی خوب ...
از کنارشون گذشتم خودم و داخل اتاقم انداختم عصبی طول و عرض اتاق و طی می کردم چندتا قرص مسکن بدون آب خوردم و در اتاقم قفل کردم سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم....
با تقه ای که به در خورد چشم چرخوندم اتاق نیمه تاریک بود اینبار صدای پدر به گوشم رسید سریع با یک خیز خودم و به در رسوندم و بازش کردم با چهره نگرانش براندازم کرد ...
پدر : یغما جان چی شده ؟؟؟
در حالی که گوشه چشمم و مالش می دادم جواب دادم : باور کنید چیزی نیست !!!
پدر : اتفاقی بین تو فرنود افتاده ؟؟؟
-مهمه ؟؟؟
پدر : معلومه چی می گی ؟؟؟؟
سکوت کردم که ادامه داد : من با فرنود تماس نگرفتم چون می خواستم از زبون خودت بشنوم از صبح که اومدی فکر همه رو مشغول کردی !!!!
-مگه ساعت چنده ؟؟؟
پدر : هوا داره کم کم تاریک می شه !!!
بی توجه به پدر به سمت کیف دستیم رفتم موبایلمو برداشتم یه میس کال از فرنود داشتم نگاه خندونم و از صفحه موبایل به صورت پدر سوق دادم !!!
-میام توضیح می دم !!!
خندید : این یعنی شرتو کم کن ؟؟؟
خندیدم : بابا ؟؟؟؟
سری تکون داد و رفت سریع شماره فرنود و گرفتم خیلی طول کشید اونقدر که دیگه داشتم از جواب دادنش ناامید می شدم ...
صدای خسته اش توی گوشی پیچید : جانم ؟؟؟
انگار لال شده بودم به خودم فشار آوردم و به زحمت گفتم : تماس گرفته بودی ؟؟؟

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 



سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات