رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

رمان ازدواج اجباری

تاريخ : سه شنبه 1391/10/12 | 23:33 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

اصلا از پسره با اون نگاهای هیزش خوشم نیومد این دختره هم که تمومش و میمالوند به پسره اخرم نفهمیدم این با کامران دوسته یا با فرید
حتما دیده کامران فعلا مشغوله گفته این یکی و بچسبم نپره
بالاخره ساعت 10 اقا رضایت دادن تا بریم به زور این چندشاعت و تحمل کرده بودم
تو ماشین چشام و بسته بودم و به اهنگ خط و نشون امیرعلی که داشت پخش میشد گوش میدادم
با واستادن ماشین چشام و باز کردم ولی با دیدن جایی که نگه داشته بود تعجب کردم و برگشتم سمت کامران داشت با گوشیش ور میرفت
-چرا واستادی اینجا؟
بهم نگاه کردو گفت
-حوصله خونه رو ندارم پیاده شو یکم قدم بزنیم
خودمم اصلا حوصله نداشتم برم تو اون خونه بزرگ و از تنهایی دق کنم واسه همین بدون هیچ حرفی پیاده شدم
اروم کنارهم راه میرفتیم ولی هیچ حرفی نمیزدیم
با دیدن بوفه ای که وسط پارک بود وفاصله نسبتا زیادی باهامون داشت دلم هوای پفک لینا کرد ولی اصلا دوست نداشتم به کامران بگم
با حسرت داشتم راه میرفتم ولی اخر دیگه نتونستم تحمل کنم حتما باید میخورم
وگرنه چشاش بچم کاج میشد
با یاداوری نی نیم لبخندی زدم که کامران گفت
-چیه واسه خودت جک میگی و میخندی؟
-نه یاد یه چیزی افتادم
-چی؟
برگشتم طرفش و زل زدم تو چشاش وهیچی نگفتم چشاش دیوونه کننده بود اونم منتظر زل زده بود تو چشام واسه اینکه بحث و عوض کنم گفتم
-من پفک کیخوام
-هان؟
-میگم پفک میخوام
-مگه بچه شدی؟بیخیال بابا حوصله داری
-مگه فقط بچه ها پفک میخورن
-بیخیال اومدیم قدم بزنیم نه اینکه پفک بخوریم
یه خسیس گفتم و با حالت قهر رفتم سمت یه نیمکت و روش نشستم و با گوشیم ور رفتم
-اومد طرفم و گفت
-خیل خوب قهر نکن میخرم برات
-نمیخوام دیگه
-همونطور که از کنارم رد میشد گفت
-خیلی بچه ای
اروم گفتم
-پس چرا نذاشتی بچگیم و کنم
اهی کشیدم و به ساعتم نگاه کردم
-چیه خانومی طرفت کاشتت نیومده؟اشکال نداره خودمون در خدمتتیم خانومی
سرمو بلند کردم و به سه تا پسری که روبه روم واستاده بودم نگاه کردم
که یکیشون سوتی کشیدو گفت
-اولل عجب لعبتی
-عجب لبایی جون میده واسه خوردم
از حرفاشون خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و اخم کردم
-خاک تو سر پسره که همچین دافی و قال گذاشته بیا عزیزم پیش خودم
احساس کردم یکیشون اومد طرفم واسه همین از جام بلند شدم
-
بعدم خودشو دوستای جلف تر از خودش زدن زیر خنده
همش تقصیر خودم بود اگه به خازر لجبازی با کامران اینجوری تیپ نمیزدم و ارایش نمیکردم
الان یه همچین بی سر و پاهایی جردت متلک انداختن نداشتن
راه افتادم طرف بوفه ای که کامران رفته بود
اون پسرام پشت سرم راه افتاده بودن با دستی که روی ب.ا.س.ن.م قرار گرفت جیغی زدم و برگشتم طرف پسره و همچین خوابوندم تو صورتشو شروع کردم به فحش دادن
از ترس داشتم سکته میکردم اون نقطه از پارکم هیچکس نبود سعی کردم اصلا نشون ندم که ترسیدم
یکی از پسرا از پشت خودشو بهم چسبونده بود و داشت خودشو بالا وپایین میکرد و ای جون ای جون میگفت
خواستم ازش جدابشم که دستشو دورم حلقه کرد و اون پسرای دیگم میگفتن
-ارمان زنگ بزن داوود ماشین و بیاره بریم خونه ما کسی نیست یه شب توپ بااین خانومی داشته باشیم بعدم دتشو کشید رو لبم وگفت
-اووووووووومممممممم جون دارم لحظه شماری میکنم
با دیدن قامت کامران زدم زیر گریه
پسری که از پشت بغلم کرده بود گفت
-چیه عزیزم لذت نمیبری؟اشکال نداره مهم منم که دارم لذت میبرم
کامران با عصبانیت و قدم های تند داشت بهمون نزدیک میشد
با کفشام که پاشنه 10 سانتی نوک تیزی داشت محکم کوبوندم تو پای پیری که پشت سرم بود
اخی کرد و ولم کرد
سریع اومدم برم طرف کامران که اون یکی پسره دستمو وگرفت
-کجا خانومی به همین زودی میخوای بری؟در خدمت باشیم
کامران از پشت گردن پسره رو گرفت که پسره ولم کرد
با حرص گفت
-که میخوای درخدمتش باشی اره عوضی؟
-اخ اخ ولم کن به توچه اصلا
-نشونت میدم به من چه
بعدم محکم از پشت زد تو کمر پسره که باعث شد پسره نیم خیز رو زمین بیوفته
سریع دوییدم و پشت کامران پناه گرفتم و از پشت بلوزشو تو دستم گرفتم
دوستای پسره اومدن و با کامران درگیر شدن
بعد چند دقیقه که دیدن نمیتونن با کامران مبارزه کنن بعد چندتا فحش رکیک ازمون دور شدن
از بینی کامران داشت خون میومد
سریع از تو جیبم دستمال برئاشتم و خون دماغ کامران و باهاش پاک کردم
هق هقم تموم نمیشد کامران رو نیمکت نشسته بود و منم روبه روش زانو زده بودم
-بسه ساکت باش بهار سرم و بردی
بعدم من و کنار زدو پفکایی که رو زمین پرت کرده بود برداشت و گرفت طرفم
-بیا اینم پفکت
-نمیخوام
-بگیر حوصله ندارم به قران میزنم همینجا لهت میکنم
از جدیت تو صداش ترسیم از دستش گرفتم بعدم پشت سرش راه افتادم سمت ماشین تا توی ماشین نشستم دادش رفت هوا
-چه جلف بازی دراوردی که این طوری داشتن باهات لاس میزدن؟ها؟
واسه من که شوهرتم ازین ارایشا نمیکنی بعد واسه هر بی پدر و مادری که توخیابونه واسم لبات و سرخ میکنی و عین هو دخترای خیابونی خودت و درست میکنی؟
با گریه گفتم
-به خدا من کاری نکردم داشتم میومدم پیش تو
-خفه شو دهنت و ببند نمیخوام صدای نحست و بشنوم
تا خود خونه اشک میریختم و کامران با عصبانیت رانندگی میکرد
تارسیدیم سریع از ماشین پیاده شدم وبا گریه رفتم تو اتاقم و در وبستم با همون لباسا رو تخت افتاده بودمو گریه میکردم ونفهمیدم کی خوابم برد
با حس اینکه کسی داره لباسام و در میاره با وحشت بلند شدم
کامران که دید ترسیدم گفت
-بگیر بخواب منم
زیر مانتوم فقط لباس زیر داشتم ،داشتم از خجالت اب میشدم دستمو گذاشتم رو دست کامران و گفتم
-خودم عوض میکنم
اونم بهم نگاه کردو هیچی نگفت
از جام بلند شدم منتظر بودم که کامران بره بیرون ولی اون گرفت رو تختم دراز کشیدو چشاش و بست
اروم گفتم




http://s5.picofile.com/file/8158322426/romanads.jpg

سایر قسمت های این رمان