رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان تاوان بوسه های تو

تاريخ : دوشنبه 1391/10/04 | 20:37 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

-اون ؟
یحیی : همون پسره ...همون یارو قد بلنده ؟
نگاهی به پشت سرم و کردم و با من من گفتم : نمی دونم کی و می گی ! !
شیفته جلو اومد و گفت : بدت نمی یاد از اینکه به ما یه وصله ای بچسبونی نه ؟
بلافاصله دستم و کشید و به داخل برد و محکم در و بست نفسش و پر صدا بیرون داد و گفت : به خیر گذشت ! !
با لحن نگرانی گفتم : بعید منی دونم ...می شناسم یحیی رو تا ته توه ماجرا رو در نیاره ول کن نیست ! !
شیفته : تو که حسابت پاکه ترست از چیه ؟ ؟
-اگه هیربد می فهمید اینقدر ناراحت نمی شدم یحیی منطقی نیست شیفته ! !
شیفته :می فهمی چی می گی یغما ؟ چی و فهمید ؟ مگه چیزی بود که بفهمه ؟
مادر از کنار پنجره داد زد : هیربد پشت خطه ؟
خودم و بهش رسوندم و گفتم : چرا با موبایلم تماس نگرفت ؟
مادر شونه ای بالا انداخت و بی توجه به سمت آشپزخونه رفت !
-سلام ؟
هیربد : سلام ...سال نو مبارک ! !
-همچنین مادر اینا خوبن ؟
هیربد : همه خوبن سلام می رسونن نبودی ؟
-چطور ؟
هیربد : چند دقیقه پیش تماس گرفتم نبودی ! !
-آهان با شیفته رفته بودی یه دوری بزنیم !
هیربد : روز اول عید ؟
-ایرادی داره ؟
هیربد : نه بحث نکنیم بهتره !
-زنگ زدی بحث کنی خسته نمی شی هیربد بعضی وقتا واقعا کلافه می شم ! !
هیربد : تو چرا هرچی من می گم روی هوا می گیری و واسه خوت بزرگش می کنی ؟
-دلم نمی خواد کسی بازجوییم کنه ! !
هیربد : کجا بودی به معنای بازجوییه ؟
-تمومش کن هیربد ! !
و بلافاصله گوشی و قطع کردم و راهی اتاقم شدم بدون اینکه لباسم و عوض کنم خودم و روی تخت ول دادم و به سقف کوتاه اتاقم چشم دوختم چشمام کم کم گرم شد ! !
با صدای زنگ موبایلم خمیازه کشان چشم باز کردم و بدون اینکه شماره رو ببینم جواب دادم :
-بله ؟
فردین : خیلی ضایع شد ؟
-چی ؟
فردین : داداشت خیلی مشکوک نگاهم می کرد کم مونده بود بیاد یه چک بزنه تو گوشم ! !
همونطور که به سمت پنجره می رفتم گفتم : اون که نوش جونت ! !
خندید و گفت : فکر کردی من از این پسرای بی سر و پام ؟
-تو چی فکر کردی من از این دخترای در انتظار چراغ سبزم ؟
فردین : اگه همچین فکری می کردم که این قدر پا پی نمی شدم !
-پس دنبال دوس دختر آفتاب مهتاب ندیده ای ؟
فردین : اگه بگم هدفم ازدواجه چی ؟
-اون وقت منم از خنده ریسه می رم ! !
فردین : با داداشم حرفت و زدم !
-پسر خوب من نامزد دارم !
فردین : از این بهانه ها نیار که جواب نمی ده !
-بهانه نیست باور کن...
میون کلامم پرید و گفت : می خوام ببینمت من به همین کافی شاپ نزدیک خونتونم راضی ام !
-اولا نامزد دارم...دوما دوسش دارم...سوما نداره ! !
فرین : پس آدرس و برات sms می کنم !
با صدای بلندی گفتم : نمی فهمی ؟
با صدای قدم برداشتن کسی به عقب چرخیدم ماتم برد یحیی با چشمهای به خون نشسته به چارچوب تکیه زده بود به سمتم اومد و موبایلم و از دستم کشید صدای فردین و هنوز می شنیدم : آدرس و ساعت برات اس مس می کنم جر نزن جون مادرت ...بعد صدای بوق ممتد که در گوشم زنگ می زد نگاهم و به زمین دوختم و دستام و داخل هم قلاب کردم با من من خواستم حرفی بزنم که اجازه نداد و گفت : که وصله است ؟ لابد از نوع نچسبش ؟
-به قرآن یه مزاحمت ساده است ! !
قدمی پیش اومد و به موبایلم اشاره کرد و گفت : این پیش من می مونه تا آدرس وبرات اس مس کنه ! !
و با شتاب از چارچوب گذشت عصبی طول اتاق و طی می کردم که یحیی با عجله به سمت در رفت همونطور که دنبالش می دویدم گفتم : یحیی جون مامان جون پرنوش شر درست نکن ! !
حرفی نزد و عصبی لبش و می جوید دستش و گرفتم و گفتم : تو را قرآن ولش کن اصلا خطم و می ندازم دور...اصلا خطم دست خودت باشه ...
به سمتم برگشت و گفت : به جون خودت یغما به آتیشش می کشم تو هم جز هیربد حق نداری تو این فاصله با کسی بری بیرون شیر فهم شد ؟
در سکوت نگاهش کردم که با فریاد گفت : شد یا در و سه قفله کنم ؟
با لبهای لرزونی و سرم و تکون دادم و با نگاهم بدرقه اش کردم مادر خودش و بهم رسوند و گفت : باز چه دست گلی به آب دادید ؟
هراسون خودم و به اتاق پدر رسوندم ولی با صدای مادر که گفت : با مادرجون و شهلا رفتن سر خاک وادادم !
بی توجه به سوالاهای پیاپی مادر به از خونه خارج شدم ولی گردش هم نبود هزار بار فاصله بین خونه تا سر کوچه رو طی کردم پاهام همه ی چاله چوله ها رو حفظ شده بودند مادر نگران مشغول کلنجار رفتن با گوشی همراهش بود گوشی و به سمت شیفته که کنارش ایستاده بود داد و گفت : جواب نمی ده تو بگیر !


شیفته مشغول شماره گیری بود کنار پنجره ایستادم صدای قاقار کلاغی که روی کاج نسبتا بلندی نشسته بود در گوشم زنگ می زد ...بیش از پیش مضطربم می کرد واقعا کلاغا شوم بودند ؟ قاصد خبر بودند ولی چه خبری ؟
هوا تاریک شده بود شیفته هنوز هم مشغول شماره گیری بود مادر کمی آروم شده بود و خودش و مشغول آشپزی کرده بود پدر عمه شهلا و مادر جون و رسونده بود و خودش برگشته بود گل فروشی و من قدم زنان حیاط و متر می کردم با صدای بلند شدن زنگ با یک خیز خودم و به در رسوندم و کسی خودش و داخل حیاط انداخت خوب نگاهش کردم ...یحیی بود...بردارم...برادری به خاطر تعصبش که نه به خاطر دفاع از خواهر ساعت ها پیش خود زنون خود کشون خونه رو ترک کرده بود و حالا این طور برگشته بود ...به سمتی خزید متعجب کنارش نشستم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرش و روی شونه هام گذاشت احساس می کردم شونه هاش در حال لرزیدنه به آرومی از خودم جداش کردم مادر و شیفته سراسیمه خودشون و رسوندند یحیی با پلکهای خیسش نگاهی به مادر و شیفته که کنارمون ایستاده بودند انداخت و با صدای لرزونی گفت : نمی خواستم...به علی نمی خواستم....!
شیفته کنارم نشست و گفت : چی ؟ بگو ما رو جون به لب کردی ! !
دستی لابه لای موهای به نسبت مجعدش فروبرد و گفت : نمی خواستم چیزیش بشه ...نمی خواتستم ...نمی خواستم هُ...هُلش بدم سرش بخوره به تیزی جدول ! !
مادر در حالی که دستش به سمت قلبش رفت روی زمین زانو زد و زیر لب چیزایی تکرار کرد !
شیفته خودش و جلوتر کشید و گفت : چی کار کردی تو ؟
پلکهاش و روی هم گذاشت قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین خزید : نفهمیدم...به قرآن نفهمیدم...داغ بودم ...عصبی بودم...!
با صدای لرزونی گفتم : مُ...مرد ؟
یحیی : نمی دونم...من...من فرار کردم....یغما من قاتلم...آدم کشتم ؟
مادر به ستنش چنگ زد و گفت : نه عزیزم تو قاتل نیستی تو پسر منی ...پسر من آزارش به یک مورچه هم نمی رسه ! !
یحیی دست مادر و پس زد و با صدای نسبتا بلندی گفت : مامان گل پسرت یکیو هل داده ...سرش خورده به تیزی جدول...از سرش خون مثل فواره بیرون می زد...خون...خووووون ! !
مادر بلندش کرد و گفت : نه به این نمی گن قتل می گن اتفاق...اتفاقی بوده...توی دعوا که حلو خیرات نمی کنند یکی تو زدی یکی اون زده ! !
یحیی مادر و پس زد و در حالی که دستش و لابه لای موهاش فرو می برد لب حوض ایستاد و گفت : این می شه قتل...من می شم قاتل..اگه بمیره ...اگه مرده باشه ! !
مادر با صدایی همگام با گریه گفت : نگو مادر...نگو...نگو طاقتش و ندارم ! !
لب حوض نشست و گفت : دارم می زنند...به دلم افتاده ! !
دستی به صورتم کشیدم همگام مادر و یحیی اشک می ریختم مادر بلندش کرد و گفت : حالا که چی باید بری...! !
یحیی : کجا برم قربونت برم...کجا رو دارم که برم ...از کی فرار کنم از قانون ؟ دربدر شم ؟
مادر : دربه دری بهتر از مرگه نیست ؟
یحیی : نگو مرگ بگو اعدام ! !
لبامو تر کردم و گفتم : کسی دیدتت ؟
یحیی : دوستش ..دوستش دید...مردمی که دورمون حلقه زده بودند دیدن..دیدنم یغما...دیدنم !
مادر اشکاشو کنار زد و گفت : مهم نیست باید بری ...فقط برو ! !
با صدای بلندی رو به مادر گفتم : که فرار کنه ؟
با فریاد گفت : آره ...آره فرار کنه...منم فراریش می دم...بچه ام ...پسرم و...اولادم و....!
بعد در حالی که یحیی رو به سمت ساخت می برد من و شیفته هم دون دون به دنبالشون شیفته مقابلشون ایستاد و گفت : زندایی تو را قرآن این کار و نکن ...کار و بد تر نکن...جرمش و سنگین تر نکن ! !
مادر برای اولین بار سر شیفته فریاد زد : کدوم جرم ؟ اتفاقه...اتفاق...بمونه اون پسره زنده می شه ؟ نمی شه به خدا نمی شه بذارید بره ! !
شیفته سریع به سمت بالا رفت و مادر همونطور که برای یحیی توضیح می داد چی کار کنه و کجا و بره من هم تمام مدت با سکوت همراهیشون می کردم نه می تونستم ازش بخوام که فرار نکنه و نه می تونستم ازش بخوام زودتر فرار کنه خودش هم هاج و واج گوش به فرمان مادر بود ! !

هنوز از در خارج نشده بود که در باشتاب باز شد و پدر با نگاه خوفناکی که تا به حال ازش نیومده بودم در و بست و سلانه سلانه به سمتمون اومد نگاهی به ساک دستی یحیی انداخت و گفت : کجا به سلامتی ؟ زد ی می خوای در ری ؟
مطمئنا کار شیفته بود برگکشتم با عمه شهلا تو چاچوب در ایستاده بودند مادر جلو اومد و گفت : باید بره ...قبل از اینکه بیان سراغش باید بره ! !
پدر با فریاد گفت : کجا بره ؟
مادر : نمی دونم فقط بره ! !
پدذر : بزنه و در بره آره بیتا...اگه بچه خودت جای اون پسره بودم همین و می گفتی ؟
مادر ساکت نگاهش و به زمین دوخت پدر قدمی به سمت یحیی برداشت و گفت : این چیزا رواز کی یاد گرفتی ؟ آدم کشی و من یادت دادم ؟ فرار و من یادت دادم ؟ بی همه چیزی من یادت دادم ؟ بی وجدانی و من یادت دادم ؟ د لامصب بگو اینا رو از کجا یاد گرفتی ؟ زیر بال و پر من ؟ زیر سقف خونه من اینا رو کی یادت داده ؟ که بزنی در بری ؟ من یادت ندادم بایستی پای گناهی که می کنی ؟ یادت ندادم فرار و به ولله من یادت ندادم ! !
مادر بازوی پدر و گرفت و گفت : تو رو روح اقا جون بذار بره ...! !
پدر با صدایی که از عصبانیت فریاد می کرد گفت : کاری نکن حرمت این همه سال زندگی بره زیر سوال ...باید بمونه...بایسته ..بایسته پای گناهی که مرتکب شده...پای جون جوون مردم ...پای مردونگیش...باید تاوان پس بده ...تاوان ...! !
مادر گریه کنان روی زمین نشست کنارش زانو زدم و سرش و تو آغوشم گرفتم ...سخت بود..دیدن گریه ی مادر سخت بود ! !
پدر دست یحیی رو گرفت و به سمت در برد و گفت : برو ! !
یحیی ایستاد و گفت : دلشو ندارم ! !
پدر خیلی ناگهانی سیلی محکمی به گوشش نواخت و گفت : این و زدم که بدونی ...که یادت باشه جون جوون مردم و گرفتی کف دستت ! !
سیلی دیگری به گوشش نواخت و گفت : این و زدم تا یادت باشه تا دنیا دنیاست یادت باشه پدری که نازک تر از گل تا به حال بهت نگفته زده تو گوشت ...زده که تو نزنی تو گوش پسر مردم و فرار کنی...زده که بمونی پای اشتباهت...زده که مردونگیت و با فرارت زیر سوال نبری...زده که بدونی هر اشتباهی که کردی باید تاوان پس بدی ! !
شونه هاش و تو دست گرفت و گفت : برو تا کشون کشون نبردمت ...برو تا خودم تحویلت ندادم ...برو بابا جون...برو مثل یک مرد برگرد...برو تاوان اشتباهت و پس بده ...برو مرد برگرد...مرد به تاوان پس دادن مرده ...برو خودم همه جوره پاتم...همه مون همه جوره پات ایستادیم ! ! !
اشکاش و با آستینش پاک کرد ساک دستیش و به سمتی پرت کرد و نگاهی به مادر که با گریه بدرقه اش می کرد انداخت و سلانه سلانه به سمت در رفت ولی قبل از خروج صداش زدم برای لحظه ای ایستاد گردنبند الله هم و گردنش انداختم و گفتم : منم پات ایستادم ...قول می دم ...قول شرف می دم !

فصل پنجم
یحیی خودش و تحویل داده بود و فردین هم به چه راحتی مرده بود به چه آسونی جریان زندگیش قطع شده بود انگار که هیچ وقت نبوده ...حالا از چهلمش گذشته بود و دادگاه تشکیل شده بود با وجود پدر و وکیلی که براش گرفته بودیم یحیی محکوم شد حکم اعدام صادر شده بود و خانواده فردین به دیه تن نمی دادند حتی به زجه های مادرانه مادر به خواهش های پدرانه پدر انگار که قصد انتقام داشتند و بس می خواستن خون و با خون جبران کنند ! !
فقط سه روز تا روز اجرای حکم باقی مونده بود مادر دیگه نای التماس کردن نداشت تمام وقت پای سجاده اش مشغول گریه زاری بود و پدر سرگردون طول حیاط و طی می کرد مادر جون سکوت کرده بود و عمه شهلا نذر و نیاز می کرد باورم نمی شد یحیی برای زندگی تنها سه روز مهلت داشت ؟ یعنی بعد از سه روز...نه نه ...افکار سیاهم و پس زدم باید کاری می کردم آدرس خونه شون و داشتم سریع لباس سرتا پا سیاهی تن کردم شاید نوعی همدردی بود بندهای کتونی مشکیم و دور مچ پام بستم مادر از داخل اتاق خطاب به پدر گفت : والا بچمه و از تو می خوام...از تو ....نذار...نذار بذارنش سینه دیوار...گریه مانعش شد نگاهی به پدر که لب حوض نشسته بود و دستش و حائل صورتش کرده بود تا اشکهای مردونه اش و پنهان کنه بندهلی کتونیم و محکم کردم و رو به پدر گفتم : رضایت نداده بر نمی گردم ! !
سکوت کرده بود...سکوتی که فریاد می کرد....سریع از خونه خارج شدم و با دربستی خودم و رسوندم بیش از این نباید وقت تلف می کردم مقابل ساختمون ویلایی نسبتا بزرگی پیاده شدم مسلم بود که با دیه راضی نمی شدند با این وضعیت مالی چه نیازی به دیه داشتند ! !
قبل از اینکه بخوام زن و فشار بدم در با شتاب باز شد و پسر چهار شونه و نسبتا بلندی با شتاب خارج شد و باعث شد به هم برخورد کنیم و نقش زمین بشم هیچ اعتنایی به من نکرد و به سمت بنز سفیدی که مقابل پارک شده بود رفت من هم هیچ اعتراضی نکردم الان وقت اعتراض نبود وقت التماس بود ! !
به دنبالش مرد نسبتا مسنی خارج شد و گفت : رفتی دیگه بر نگرد ! !
پسر جون بی توجه بهش سوار شد که مردی نسبتا مسن جلوتر رفت و گفت : از این الواتیا دست برنداری مجبورت می کنم خونه رو خالی کنی ! !
ماشین با شتاب حرکت کرد و صدای جیغ لاستیکها بلند شد زیر لب سلامی دادم به سمتم برگشت و آروم جوابم و داد و گفت : امری دارید ؟
ساکت نگاهم و به زمین دوختم به سمتم اومد و گفت : نکنه از فک و فامیله همون پسره ی بی وجدانی ؟

نگاهش کردم و گفتم : خواهر اون بی وجدانم ! !
دندون قروچه ای کرد و به سمت در رفت قبل از اینکه بخواد در و ببنده پام و لای در گذاشتم که جری تر به سمتم برگشت و گفت : نمی گذرم...از خون برادرم نمی گذرم...چی فکر کرد با خودش که برادر من و دراز کرد هان ؟ فکر کرد از اون لاتای بی سروپاست یا نه فکر کرد بی کس و کاره ؟ ؟
-برادر من فقط ...فقط متعصب بود ...تعصبش گل کرد همین ! !
با فریاد گفت : همین ؟ همیطوری بردار من و خوابوند سینه قبرستون ! !
خواست داخل بشه که برای لحظه ای مکث کرد به سمتم برگشت و گفت : تویی ؟ تو همونی هستی که فردین ....با بغض ادامه داد : فردین ازش برام گفته بود ؟ همونی که ادعا می کرد با یه نگاه بهش دل بسته....همونی که می خواست بره خواستگاریش ! !
با بغض گفتم : من نامزد داشتم اگه برای خواهرتون همچین مشکلی پیش می یومد اگه برای خواهر نامزدارتون مزاحمت ایجاد می کردند چی کار می کردید ؟
-اومدی اینجا بازجویی ؟ فقط این و بدون هر کاری می کردم جز گرفتن جونش ! !
-دعوا بوده...زد و خورد...! !
-نه زد و خورد نبود..فقط زد...زد اون بی مروت زد و رفت ...!
کنارش زانو زدم و گفتم ک من التماس می کنم...خواهش می کنم...تو را به روح همون ...میون کلامم پرید و گفت : فقط به خاطر همون مرحوم که دست روت بلند نمی کنم...فقط به خاطر این که می دونم یه روزی خاطرتو می خواسته دم نمی زنم..تو هم برو ...برو قبل از اونی که به کارهای دیگه متوسل بشم ! بی تو جه به التماس های من وارد شد و در و محکم بهم کوبید نباید گریه می کردم نباید ضعف نشون می دادم باید ..باید به قولی که به دل شکسته مادر و پدر داده بودم عمل می کردم ! !
روی جدولهای مقابل خونشون نشستم ...ساعت ها نشستم با باز شدن در صاف ایستادم باز همون مرد مسن مقابلم ایستاد و گفت : من تورجم بردار اون مرحوم از اولیای دم...نمی گذرم پس وقتتو تلف نکن من به این سادگی از خون براردم نمی گذرم ! !
-منم نمی گذرم از برادرم نمی گذرم من و شما یه جورایی همدردیم با این تفاوت که شما می تونید جلوی درد من و بگیرید ! !
تورج : اون نمی تونست نمی تونست جلوی خودش و بگیره...بگیره که برادر بی چاره من الان تو خونه خودش باشه نه زیر یک خروار خاک ! !
با نگاهم اشکبارم نگاهش کردم نگاهش و ازم گرفت و رفت باز همونجا روی جدولها به انتظار نشستم غروب بود چه غروب غم انگیزی غروبی که بهم یاداوری می کرد یک روز از اون سه روز و از دست دادم در حالی که با انگشتام بازی می کردم همون پسر جونی که صبح دیده بودم از بنز سفیدش پیاده شد و زنگ و فشار داد چند بار پیاپی چه پسر یکدنده و لجبازی بود می خواست در و از جا بکنه میون این همه غم و غصه حکمت این خنده چی بود نمی دونستم به سمتم برگشت و گفت : به چی می خندی ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : خونه نیست بی خودی در و نکن ! !
تکیه اش و به ماشین داد و گستاخانه براندازم کرد صاف نگتاهش کردم ولی دست بردار نبود ایستادم و گفتم : چیزی تو صورتم دیدی ؟
پوزخندی زد و گفت : لابد فکر کردی خیلی خوشگلی !
-من نه ولی این شکلی که تو بهم زل زدی واقعا به این نتیجه رسیدم که خوشگلم ! !
قبل از اینکه بخواد جوابی بده تورج خان سر رسید و نگاه مشکوکش و بین من و اون پسر جوون چرخوند و رو به من گفت : مگه نگفتم برو ...مگه نخواستم بری...می خوای به پلیس اطلاع بدم ؟
نگاهم و به زمین دوختم و حرفی نزدم به همراه اون پسر جون راهی شدند اون پسر جون هم تا آخرین لحظه نگاه گستاخش و بهم دوخته بود ! !
هوا کم کم رو به تاریکی بود صلاح نبود بیش از این اینجا بمونم با خودم عهد کردم فراد صبح علل طلوع اینجا باشم ! !
مقابل در کفشهام و به طرز وحشتناکی کندم و گوشه ای پرت کردم مادر سراسیمه به استقبالم اومد بهم زل زده بود زل زده بود تا چیزی روزنه امیدی از نگاهم بخونه ولی من حتی ترسیدم به روش لبخندی بپاشم...ترسیدم ...ترسیدم از اینکه امیدوارش کنم

همونجا زانو زد و گفت : نشد ؟ نداد ؟
کنارش نشستم و گفتم : بازم می رم...فردا هم...پس فردا هم می رم...به جون یحیی می رم...به قرآن رضایت می گیرم ...دلم روشنه می گیرم...!
دوباره گریه کنان سر سجاده اش نشست چه سکوتی توی خونه حکم فرما بود سکوتی که فریاد می زد از ترس ! !
هیچکس دل و دماغ شام خوردنم نداشت همه سر گرسنه زمین می گذاشتند هرچند خواب به چشم هیچکس نمی یومد ! !
تمام طول شب توی اتاقم با خودم کلنجار رفتم و حرف آماده کردم معلوم بود مرد سنگدلی نیست پس می شد...می شد ...التماس جواب می داد ...من به خاطر یحیی التماس هم می کردم ! !
*****************
امروز آخرین فرصتم بود دو روز و از دست دادم و التماسم هم به جایی نرسید قدمهام و تند کردم و باز قبل از زنگ زدن در باز شد و اون پسر جون خارج شد نگاهم کرد نگاهش رنگ آشنا داشت مطمئنا پسر تورج بود ولی به شدت بی اعتنا بود نسبت به داغ عزیزش بی اعتنا بود... شباهت زیادی به فردین داشت با این تفاوت که چشمهایش آبی بود البته کمی کم سن و سال تر موهای مشکی و خوش حالت...پیشانی کوتاه و بینی قلمی استخوانی و لبهایی باریک ...قدی بلند تر از یحیی و فردین و شانه هایی مردانه تر ! !
سوتی زد و با حالت دو رفت با توجه به بلیز شلوار ورزشی که به تن داشت حدس اینکه به قصد ورزش صبح گاهی و پیاده روی می رفت چندان مشکل نبود ! !
نگاهی به خودم کردم به احترامش ایستاده بودم به احترام این پسرک گستاخ چشم آبی ...به احترم برادر زاده فردین ایستاده بودم ! !
نگاهم و به نمای قرمز ساختمون دوخته بودم با خودم تکرار کردم : خانه سرخ ! !
باز خاطره روزی که یحیی با فردین درگیر شده بود مقابلم جون گرفت زیر لب فاتحه ای برای فردین خوندم که برادر زاده اش نفس زنان مقابلم ظاهر شد آستینهاش و بالا داده بود ساکت نگاهم کرد و به سمت ساخت رفت و بعد از لحظاتی با داد و قال از خونه خارج شد تورج به دنبالش ....
فریاد زد : لیاقت نداری...حیف ...حیف که به اقاجون قول دادم ! !
پسر جون بی توجه به حرفش پیاده به راه افتاد ماشینی که راننده اش دختر جونی بود مقابلش ترمز کرد و اون هم دستی برای تورج تکون داد و سوار شد ! !
تورج سری تکون داد و زیر لب بی لیاقتی بارش کرد نگاهش و به سمتم سوق داد و خواست وارد بشه که برای لحظه ای در جا میخکوب شد آروم به سمتم برگشت و خوب براندازم کرد گستاخی تو این خانواده مسلما ارثی بود ! !
فکری کرد و گفت : بیا داخل ؟
متعجب نگاهی به اطرافم کردم و گفتم : با منید ؟
ساکت سری تکون داد و با احتیاط وارد شدم به سمت آلاچیقی که همون نزدیکی بو اشاره کرد فضای خونه رعب آور بود ولی چاره ای نداشتم پای یحیی در میون بود ! !
به زن نسبتا مسنی که همون حوالی مشغول آب دادن به گلها بود اشاره ای کرد و گفت : منیر خانم دوتا چایی بیار ! !
کمی سرجام جابه جا شدم ومنتظر چشم به دهانش دوختم کمی به جلو متمایل شد و گفت : تو به خاطر برادرت این سه روز بست نشستی این پشت ؟
-چیز عجیبیه عشق خواهر برادری ؟
دستی لابه لای موهاش فرو برد و گفت : من برادرم فردینم اونیم که دیدیش بردار کوچیک ...پوزخندی زد و ادامه داد : ته تغاری خونمونه ...!
پس اشتبه حدس زده بودم برادر فردین بود ...تکیه اش و به پشتی صندلی کنده مانند داد و گفت : وقتی پدرم فوت کرد فردین و فرنود و به من سپرد ! !
می دونی دلم از چی می سوزه ؟
ساکت نگاهش کردم دستهای مشت کرده اش و به میز کوبید و گفت : از اینکه برادرت گلچین کرد...فردین و کشت ...من راضی به مرگ فرنود نبودم...ولی حیف از فردین ! !
فکر نکن اومدی اینجا یعنی از گناهت گذاشتم بلعکس می خوام تاوان پس بدی ...تاوان مرگ برادرم و تاوان اشتباه برادرت و ...تاوان بی بند و باری فرنود و بی انصافیه همش و تو باید پس بدی ولی انتخاب با خودته می تونی قبول نکنی ؟
دستهای یخ زده ام و روی گونه ام کشیدم و گفتم : شما از من چی می خواهید ؟

تورج : تاوان ! !








سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران