رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان هدف برتر

تاريخ : چهارشنبه 1391/09/15 | 20:47 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

مقدمه :

گاهی وسط زندگی کردنمون یه چیزایی از یادمون می ره !
یادمون می ره که خیلی چیزا می تونن سایه شون رو بندازن وسط زندگی ما ...
چیزایی که شاید به نظر خیلی مسخره بیان، یا از نظر بقیه فقط یه سرگرمی باشن ...
از نظر خومون هم همینطور، اما یهو به خودمون می یایم می بینیم ای دل غافل!
رفته از دست، اون چیزی که یه روزی همه زندگی بوده ...
دیگه دیره برای به خود اومدن ...
دیگه دیره برای به خود آوردن کسی که همه زندگیش رو باخته ...
به آب و آتیش می زنی خودتو که همه چیز رو از نو بسازی، اما دیگه فایده نداره!
خودت هم می دونی!
شاید تو نتونی اونی باشی که اون می خواد.
توام باید مطمئن باشی که اونم نمی تونه اونی باشه که تو می خوای ...
پس مجبور می شی ببُری ...
از اون ...
از همه ...
ولی آیا به این راحتی هاست؟!!!
مسلماً نه ...
همه اون خاطره ها ...
اون روزا و شبای قشنگ ...
نفست تو سینه حبس می شه!
چیه؟! نفست کم اومد؟
می خوای بری دنبال انتقام؟
انتقام از چی؟!
انتقام از چیزی که سایه شو انداخت اون وسط؟
منظورم وسط زندگیته ...
دوست داری با دستای خودت نابودش کنی که سایه نحسش روی بقیه زندگی ها نیفته ...
که بقیه عین تو ویرون نشن ...
اما به این فکر کردی که شاید مقدرت چیز دیگه بوده؟!
چیزی که ...
بهتری بری دنبالش!
برو و از اول همه چیز رو مرور کن ...
ببین اونی که اون بالاست چقدر قشنگ همه چیز رو کنار هم چیده تا تو رو برسونه به چیزی که لایقشی!
اون که رفته نیمه تو نبوده ... بگرد دنبال نیمه خودت ... پیداش می کنی ...
شک نکن!


با یه پرش نشستم روی تخت یه نفره اتاقم و آلبوم عکس جدیدم رو باز کردم، تشک فنری هنوز نوساناتش تموم نشده بود و داشتم نرم نرم بالا و پایین می شدم ... آلبوم بوی نویی می داد و من چقدر این بو رو دوست داشتم. دسته عکسامو از کنار پام برداشتم و با دقت و وسواس مشغول مرتب کردن و چیدنشون توی آلبوم شدم ... اولین عکس یه عکس دو نفره عاشقونه از من و ایلیا بود ... یاد لباس خوش دوختم افتادم که نسترن خانوم برای شب نامزدیم دوخته بود ... یه لباس نباتی پر رنگ که زیر دامنش یه عالمه تور کار شده بود تا پف دار باشه .... دست ایلیا پیچیده بود دور کمرم و رو به دوربین هر دو داشتیم لبخند می زدیم ... چی شد که من شدم نامزد ایلیا؟ چقدر همه چی سریع گذشت! لبخندی نشست کنج لبم. چه خوب شد که همه چی سریع گذشت ... چه زود عاشق شدم و چه زود به وصال رسیدم. خدایا شکرت! یادم اومد به دوماه پیش ...
از دانشگاه اومدم خونه مامان هول هول در حالی که مثل فرفره از این ور خونه می رفت اونور پرید جلوم و کیفمو کشید ... با تعجب نگاش کردم ... نفس نفس زنون گفت:
- سلام ... بالاخره اومدی؟ بدو مامان ... بدو برو حموم ... زیر این آفتاب بو گرفتی!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- وا مامــــان ... حالت خوبه؟!!
هولم داد سمت حمام و گفت:
- مگه با تو نیستم؟ وایساده بر و بر منو نگاه می کنه! برو تو حموم ... مهمون داریم!
شستم خبردار شد که ای دل غافل .... بلـــــه! باز مامان خواستگار بازی راه انداختم ... همچین می گفتم باز! انگار روزی دو تا خواستگار پشت در خونه مون منتظر اجازه من وایسادن! وقت نکردم حرفی برنم چون شوت شدم گوشه حموم و در حموم پشت سرم بسته شد ... چاره ای نداشتم جز دوش گرفتن ... یه ربعی تو حموم بودم ... حوصله این بازی های مامان رو نداشتم ... بیست و دو سالم بود قبول! وقت ازدواجم بود قبول ... خودمم قصد ازدواج داشتم قبول ... توی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم:
- هی قبول قبول می کنه! خوب پس مرض ... بیا برو شوهر کن دیگه ... چرا ناز می کنی؟!
با خنده حوله ام رو تنم کردم و رفتم از حموم بیرون ... برای مامان ناز می کردم اما خودم می دونستم که واقعا برای داشتن یه جفت اماده ام و چه بسا که بهش نیاز هم داشتم. با این حال خیلی هم مشکل پسند بودم ... این دومین خواستگارم بود و خواستگار قبلی رو چون از قیافه و تیپش خوشم نیومد رد کرده بودم. داشتم خدا خدا می کردم این یکی خوب باشه چون اوصولاً دختری نبودم که خودم برم دنبال جفتم بگردم ... مامان با دیدن من سریع گفت:
- بجنب ... کت و دامن زرشکیه رو گذاشتم رو تختت بپوشی ... د یالا دیگه دختر! باید یه دستی هم به سر و صورتت بکشی ...
همینطور که تند تند کلاه حوله رو روی سرم می کشیدم گفتم:
- مامان خواستگاره؟
- آره دیگه ... تازه می گه خواستگاره! پس فکر کردی من برای اومدن خاله ات دارم اینقدر تو سرم می زنم؟
- کی هستن حالا؟!
- نمی دونم ... خانوم مقامی معرفی کرده ... پسر برادرشه ... می گفت پسر خوبیه ...
- همین جور ندیده نشناخته ...
- مامان من ! خانوم مقامی پنج ساله که مشتری منه ... خوب می شناسمش ... کسی که اون معرفی می کنه صد در صد بدون نقصه ... بعدش هم چلاق که نیستیم ... اگه تو اونو پسندیدی و اونم تو رو ... علیرضا رو می فرستم تحقیق ...
نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی اتاقم ... مامانم خیلی سال بود که روی پای خودش ایستاده بود ... حتی وقتی که بابا زنده بود هم مامان کار می کرد ... می خواست یه گوشه زندگی رو هم اون بچرخونه ... آرایشگر بود ... بابا هم که می دونست کار مامان فقط سر و کله زدن با خانوماست گیر نمی داد بهش ... اما خدا رو شکر که مامان این حقوق رو داشت و خدا رو شکر که بابا کارمند دولت بود ... وقتی فوت شد حقوقش و درآمد مامان کمکون کرد که روی پای خودمون بایستیم ... حتی یلدا هم با همین درآمد ناچیز عروس شد و رفت خونه شوهر ... علیرضا شوهرش هم واقعا پسر کم توقعی بود ... اصلا هم کمبود جهار یلدا رو به روش نیاورد ... و ما چقدر ممنونش شدیم! کت و دامن زرشکی که فیت تنم بود رو پوشیدم و ایستادم جلوی آینه ... حرف نداشت ... شال مشکی و زرشکیمو هم با لباس ست کردم ... دو دست کت و دامن و یه دست کت و شلوار بیشتر نداشتم ... با کمال اعتماد به نفس خریده بودم برای روزی که بخواد برام خواستگار بیاد ... یه دست کت و دامن زرشکی ... یه دست کت شلوار مشکی و یه دست کت و دامن بنفش رنگ ... هر سه رو هم با شال های هم رنگ ست کرده بودم ... بالاخره باید آبروداری می کردم! یعنی اعتماد به نفسم تو حلقم ... خط چشمم رو برداشتم و درو تا دور چشمم کشیدم ... به خط چشم کشیدن عادت داشتم ... بعضی وقتا رژ لب هم نمی زدم اما خط چشمم فراموش نمی شد ... رژ صورتی کمرنگی هم زدم و رفتم از اتاق بیرون ... مامان با دیدنم اخمی کرد و گفت:
- دختر یه امروز اون خط چشم وامونده رو نمی کشیدی دور چشمت ... بذار اینا خودتو بپسندن نه با یه عالمه بزک دوزک ...
خندیدم و بدون اینکه جواب بدم رفتم سمت آشپزخونه ... جواب نمی دادم خودش زود خسته می شد ... این قانون من و مامان بود ... مامان پشت سرم اومد توی آشپزخونه ... ظرف های میوه و شیرینی مرتب روی میز چیده شده بود ... سینی هم کنار کتری قرار داشت و استکان های کمر بارک مامان توش به ترتیب منتظر پر شدن بودن ... خیاری برداشتم و بی توجه به غر غر های مامان گاز زدم و گفتم:
- یلدا اینا نمی یان؟
- نه علیرضا گفت امروز خودتون آشنا بشین اگه قضیه جدی تر شد ما هم می یایم ...
صدای زنگ بلند شد ... خیارم رو پرت کردم توی ظرف شویی و تند تند دستی به شالم کشیدم ... مامان هم پرید از آشپزخونه بیرون ... با اون چادر رنگی گلدار بامزه شده بود ... مامان چادری نبود! فقط جلوی خواستگار چادر سر می کرد ... در رو که باز کرد منم رفتم بیرون ... گذشته بود دوره اینکه دختر بمونه تو آشپزخونه و مامانش سه بار هوار بزنه ... دخترم! چایی ... بعد بار سوم چایی بریزه ببره ... تازه دستاشم بلرزه کلی هم سرخ و سفید بشه! کنار در آپارتمان ایستادم تا سر و کله خواستگار ها از داخل آسانسور پیدا شد ... اول مامان خونواده ... یه خانوم مانتویی ... کمی چاق ... با لپ های گوشتی ... آرایش کامل ... موهای بلوند ... شال حریر قهوه ای که با مانتوی و شلوار کرم رنگش ست شده بود ... مامانش که بد نبود! نفر بعد ... فکر کنم خواهرش بود ... یه دختر کاملا امروزی ... مثل خودم بود ... اولین چیزی که دیدم خط چشمش بود ... نیشم داشت گشاد می شد که سریع جمعش کردم ... هر دو اومدن سمت من ولی من هنوز چشمم به در آسانسور بود ... بالاخره پسره اومد بیرون ... با دیدنش چشمم ستاره زد! چی بود این!!! خوشگل ... خوش تیپ ... کت شلوار کرم پوشیده بود ولی کروات نداشت ... یه دسته گل جمع و جور هم دستش بود ... سریع چشم ازش گرفتم ... یعنی چی؟!!! مردم چی می گن؟ مردم!!! حالا انگار همه جمع شده بودن منو ببینن ... مامانش با محبت منو بغل کرد و بوسید ... ولی حرفی نزد که بفهمم از من خوشش اومده یا نه! مثلا مثل رمانا بگه:
- ماشالله ... ماشالله ...
از فکر خودم خنده ام گرفت ولی جلوی خودمو بازم گرفتم. خواهره هم باهام دست داد لبخند نیم بندی تحویل داد و رفت تو ... باباش هم از آسانسور اومد بیرون ... یه مرد لاغر ... با یه دست کت و شلوار معمولی خاکستری ... بیشتر از من با مامان سلام احوالپرسی کرد ... خود پسره هم اومد جلو ... چند لحظه کوتاه به من نگاه کرد و دسته گل رو گرفت به طرفم ... سعی کردم صدای تشکر کردنم اونقدر بلند باشه که بشنوه ... دسته گل رو گرفتم و همه با هم رفتیم تو ... مامان مدام تعارف می کرد:
- بفرمایید خواهش می کنم ... خیلی خوش اومدین ... اونجا چرا؟ تو رو خدا بفرمایید بالا ...
داشتم از دست تعارفاش حرص می خورد ... خوب حالا اینا فکر می کردن ما از خدامونه و من ترشیدم! سعی کردم یه کم اخم کنم که یعنی جایی هم خبری نیست ... مامان نشست و رو به من گفت:
- یاس ... دخترم ...
و اشاره ای به سمت آشپزخونه کرد ... فهمیدم باید برم تو کار پذیرایی ... دیگه بقیه جزئیات رو درست یادم نیست ... فقط یادمه یهو به خودم اومدم دیدم توی اتاق کوچولوم نشستم لب تخت و ایلیا هم نشسته روی صندلی میز کامپیوترم و داریم با هم حرف می زنیم ... قیافه قشنگی داشت ... از اون چهره ها که بیشتر مناسب دختره تا پسر ... ظریف مریف و تو دل برو ... چشماش سبز روشن بود ... موهاشم بور بور ... نمی دونم چرا ولی خیلی ازش خوشم اومده بود ... فقط یه سال از خودم بزرگتر بود ... بیست و سه سالش بود و لیسانس صنایع داشت ... به قول مامانش آقای مهندس بود! مدل موهاش فقط تو ذوقم زده بود ... فشن و تیغ تیغ! توی حرفاش هم فهمیدم زیاد از حد کمال گراست ... دنبال بهترین هر چیزی می گشت ... به قول خودش می خواست همیشه حرف اول رو بزنه توی همه چی ... از قیافه و تیپ گرفته تا خونه و شغل و ماشین و .... بعدم خیلی رک گفت از من خوشش اومده و امیدواره بهش جواب مثبت بدم ... مغرور نبود ... خیلی هم مهربون به نظر می یومد ... اصلا هم سعی نکرد برام کلاس بذاره ... صادق بود ... از بین حرفاش فهمیدم اصلا هم بچه ننه نیست ... برعکس بیشتر به پدرش وابسته بود ... وضع مالی متوسطی هم داشت ... یه پراید هاچ بک داشت و می گفت اونقدری پس انداز داره که بتونه یه خونه خوب کرایه کنه ... شغلش هم توی یه کارخونه تثبیت شده بود ... با این حال مطمئن بود که خیلی زود می تونه خودش رو بکشه بالا ... منم تو رویاهاش غرق شدم و بعد از چند روز وقتی به خودم اومدم دیدم جواب مثبت رو دادم ... می خواستیم زود عقد کنیم، ولی متاسفانه محرم بود ... مجبور بودیم یه صیغه محرمیت کوتاه مدت بخونیم تا محرم و صفر بگذره ...دوباره غرق عکسایی شدم که جلوی روم در هم بر هم روی هم ریخته بودن. یه ماه از محرمیتمون گذشته بود ... امروز بالاخره تسلیم ایلیا شده بودم که برم خونه شون! اون شوهرم بود ... نباید ازش خجالت می کشیدم ... ایلیا هم یه کم آتیشش تند بود ... بارها سر این جریان دعوامون شده بود ... اما تا کی؟! نباید اینقدر برای خودم جنگ اعصاب درست می کردم ... می شد این دوران رو توی صلح و صفا طی کرد ...




X بستن تبلیغات