رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان ارام وحشی _1

تاريخ : سه شنبه 1392/11/15 | 20:30 | نويسنده : ♥نگار♥
سر کلاس زبان گوشه ی کلاس نشسته بودو طبق معمول داشت به آهنگ گوش میداد دیگه این کاراش برای معلما عادی شده بود چون هر وقت که میخواستن چیزی ازش بپرسن یا معلمو میپیچوند یا هم که بلد بود بخاطر همین معلما دیگه زیاد بهش گیر نمیدادن.

1ساعت و نیم کلاس تموم شد وکولشو یکطرفه آویزون کرد و شالشو که داشت از سرش می افتاد کمی جلو کشید. مثل همیشه آخرین نفری بود که از کلاس خارج میشد.یه هفته ای میشد که موهاشو قهوه ای سوخته رنگ کرده بود.دوستاش که تازه دیده بودن با چشای متعجب بهش نگاه میکردن آخه آرام فقط 16 سالش بود اما از اونجایی که یدرش اکثرا ترکیه بود و مادرش هم مشغول دوستاش کسی نبود که بهش گیر بده.

یلدا(یکی از دوستاش):اوی دختر توکه موهات مثل شب سیاه بود پس چرا این رنگیش کردی؟توهم مغزت پاره سنگ برمیداره ها!

آرام که هر وقت پیزی را که مربوط به خودش بودو میخواست برای دیگران توضیح بده،اول لباشو جمع میکرد بعد یه تای ابروشو میداد بالا در آخر هم یه نیش خند نثار طرفش میکرد.گفت:عشم کشیده خسته!برید واسه خودتون یه مدل دیگه پیدا کنید میرید این رمانای تخیای رویایی رو میخونید که دختره چش و ابروش سیاهه و موهاش مثل شبه میاین همینطوری زل میزنین به منو، منو با اون دخترای احساساتی تو کتاب یکی میکنید!

یلدا:آخه الاغ تو که بقول خودت چش و ابروت سیاهه،این موهای قهوه ای چیه؟همچینم میریزه بیرون!!!!!!!اییییییییششششش

آرام سری تکون داد و حرفی نزد.

تا حالا کسی نفهمیده بود این دختره چرا اخلاقش اینطوری شده.با اون چهره جذاب و چشمای گیرا همه پسرا رو از خودش میروند و به هیچکس توجه نداشت تنها کسی که همه مطمئن بودن دوسش داره خواهرش بود که4سال از خودش کوچیکتر بود.بدجوری هواشو داشت.

پسری که از روبه رو میگذشت با دیدنشون خواست تیکه بندازه ،تا خواست دهنشو باز کنه، آرام مثل همیشه یه نگاه از گوشه چشم بهش کرد چشاشو غرورآلود ازش گرفتوه نیش خند.حتی دوستای دخترش با این کارش دهنشونو میبستنو حرفی نمیزدن چه برسه به یه پسر.

تنها کسی که تونسته بود آرامو درست بشناسه یلدا بود که خونشون با آرام 3تاخیابون فاصله داشت.بلدا هر وقت میخواست آرامو توصیف کنه میگفت

-آرام مثل چشماش وحشیه،یه وحشی آروم،حرف نمیزنه ولی نمیزاره کسی هم حرف یزنه.تمام قدرتش تو نگاشو صداشه.اگه بخوای باهاش کل بندازی مطمئا باش در کمتر از15جمله اشک چشت راه میفته.اون واقعا جذابه،شاید هرکسی تو موقعیت ااون بود که مادر پدرش این همه ازش دورن به راه های دیگه میرفت اما اون اصلا مد و پسرا رو قبول نداره.میبی یدفعه یه چیزی میپوشه فوق مده یه وقتم لباسای 5سال پیشو میپوشه.هرچیم بهش بگی میگه عشقم میکشه.


***

شب شده بود آرام رسیده بود خونه.

آرام:صبا،صبا.......نوشین خانم،صبا کجایین؟

(نوشی خانم یکی از خدمتکاراشون بود که از وقتی مامان بابای آرام اومده بودن تو این خونه اونم اونجا مشغول بکار شده بود.)

نوشین خانم:سلاو:آرام جان امشب مامانت نمیاد گفت.......

آرام حرف نوشین خانم راقطع کرد و گفت:

-مهم نیس دلیلش چیه ولش کنید.صبا کجاست؟

پای این تلویزیونه توی اتاقشه،اسمش چی بود،هان یارانه.

آرام لبخندی زد و گفت:نوشین خانم رایانه نه یارانه.من رفتم پیش صبا.

نوشین خانم هم جزئ معدود کسایی بود که آرام باهاشون صادقانه برخورد میکرد.

آرام وارد اتاق صبا شد.

آرام:صبا

صبا هدفن تو گوشش بود آرام،به آرامی هدفن را از گوشش برداشت.

صبا:سلام آرام خوبی ؟

-مرسی.عمو اومد؟

-نه.

-حتما مشکلی براش پیش اومده.

-ولی،شاهین اومد

آرام قالب همون آرام قبلی را پیدا کرد همان شکل چشمان 

-غلط کرد اومد،مگه اینجا کاروان سراست.حتما اومده بود دوباره پول.........

گوشیش آرام شروع به زنگ زدن کرد.

آرام:بله؟یلدا!

یلدا:ببین بعد از رفتن تو از یه پسرس شماره گرفتم.یه جوری بود،واسه فردا قرار گذاشتیم.فک کنم ازش خوشم نیاد میشه توبیای که اگه خوشم نیمد .چشاتو اونطوری کنیو دو تا بهش جواب بدی.خواهش میکنم.

آرام:بابا توهم جمش کن دیگه هفته ای یه نفر.اه

یلدا:آرام توروخدا

آرام:باشه بابا

و گوشی را قطع کرد

لحظه ای فکر کرد تا خواست ادامه ی حرفشو با صبا بزنه نوشین خانم صداشون کرد

-صبا،آرام .بیاین پایین.

آرام به نوشین خانم گفته بود که خیلی خودمونی باهاشون حرف بزنه البته در حضور مادشون نوشین خانم جرعت نمیکرد اینطوری صداشون کنه.

صبا و آرام نشستن سر میز شام آرام ادامه حرفشو نگرفت.که همین موقع صدای زنگ در اومد.نوشین خانم اف افو جواب داد و گفت:آقا شاهینه.

آرام قاشوقش را عصبی در بشقاب رها کرد و از سر میز بلند شد و به سمت در رفت.

شاهین:به به سلام اقیانوس آرام.الحق که اسمتم مثل اقیانوسه،اسمت فقط آرامه خودت مثل آتشفشانی.

آرام دوباره همان آرام مغرور شد

آرام:اینجا کاروانسرا نیس که هر وقت دلت میخواد بلند میشی میای اینجا.

شاهین:بابا جواب سلام واجبه ها.بعدشم من با تو کاری ندارم با صبا کار دارم.

آرام:تو با صبا چیکار داری؟اون 12 سالشه تو 26 سالت چه حرفی باهاش داری؟

شاهین:به توچه بابا مثل آدم باهات حرف میزنم هوا ورت میداره کی هستی؟صبا......صبا.........

آرام:هوی بفهم کجایی و چی میگی؟من اصلا تو رو آدم حساب نمیکنم اینجام که رات میدم واسه خاطر عموهس.

شاهین دستشو تکون داد و زیر لب گفت برو بابا.آرام چیزی نگفت و رفت سر میز نشست و ادامه شامش رو خورد.

شاهین بالا سر صبا ایستاده:سلام دختر عمویه گل خودم.

صبا:چی میخوای؟حرفت بزن برو؟

شاهین:بابا شما سلام دادن بلد نیستیدا خانوادگی!

صبا:مسدر لوس دهن باز کن ببینم چی میخوای؟

شاهین:اه........امشب قراره برم مهمونی(آهسته در گوش صبا اضافه کرد)پول کم دارم.

صبا:برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه.

آرام با این حرف صبا فهمیدکه شاهین پول میخواد واسه همین بلند شد بازوی شاهین و کشید و گفت : جمش کن بابا تو هم تا کفگیرت به ته دیگ میخوره صبا رو یادت میاد گمشو بیرون.

شاهین:باشه.بهم میرسیم.

*** 

((محور اصلی داستان از اینجا شروع میشه.))

در مدرسه 

آرام:یلدا عصری میخوام برم یکا دو دس مانتو و شال بگیرم میای؟

یلدا:تنها میخوای بری؟

آرام:خیر خونوادگی..........آره بابا مثل همیشه.

یلدا:باشه ولی باید یه شالم واسه من کادو بگیری؟

آرام:باشه بچه پرو.

*** 

یلدا و آرام بعد از دیدن چند تا مغازه لباسارو خریدنو داشتن کنار خیابون را میرفتن که چند تا جوون تو یه پرشیا پیچید جلوشون.یلدا هوی بلندی گفت و پرید عقب اما آرام با همون چشمای آلوده به غرور از جاش تکون نخورد.یه نگاه بهشون کرد و یه زهر خند تحویلشون دادو به راهش بدون توجه به اونا ادامه داد.یلدا هم چون این اخلاقای آرامو میشناخت دنبالش راه افتاد ولی هنوز تو فکر اون ماشین بود.

یلدا:آخه دختر تو که میدونی من با چه مصیبتی از مامانم اجازه میگیرم با تو میام بیرون اون موقه پسر به این باحالی رو میپرونی؟آخه خدا این چه جور موجودیه خلق کردی؟اه

آرام:اگه ازشون خوشت اومده میتونی باهاشون بری؟

پرشیا دوباره جلوشون پیچیدو اینبار درست جلوپایه آرام نگه داشت.آرام مثل دفعه قبل تکون نخورد فقط خیلی عادی یه قدم پشت رفت و سر جاش وایستاد.پسری که صندلی جلو نشسته بود داشت درو باز میکرد در که تا نیمه باز شد آرام درو هل داد و پای پسره موند لای در.پسره آخ بلندی گفت و درو بطرف آرام هل داد.آرام خیلی ریلکس یه قدم بکنار برداشت تا در بهش نخوره.اون پسرس که پشت فرمون نشسته بود گفت:بپر بالا این همه ادا در نیار.این پسر از سر خیابون چشش خوشگلی تو رو گرفته. 

یلدا که ساکت بود گفت:چشش غلط کرده.

آرام حرفی نزدو به راه افتاد یلدا داشت از دست این اداهای آرام حرص میخوردو هی دندوناشو رو هم فشار میداد که پسره راننده از ماشین بیرون اومدو گفت:تا حالا کسی به ما نه نگفته بود.تو هم مطمئن باش نه نمیگی.

آرام:بی وجود تر از این چیزایی.

یلدا خنده اومد رو لباش براش تعجب آور بود که آرام برای اولین بار حرف زد.

پسر راننده نیشخندی زد و گفت:ا........خانم زبون دارن پس!

آرام سرش را تکان داد و به راهش ادامه داد و یلدا دوباره عصبی شد.

پسر سوار ماشین شدو آروم پشت سر آرام ویلدا براه افتاد.

یلدا:اصلا مثل اینکه تو حرف نزنی بهتره دیدی چیکار کردی پسره دنبالمون را افتاده.

آرام:بزار بیاد ببینم تا کجا میتونه دنبالم بیاد.

یلدا:بازیت گرفته من تا 1ساعت دیگه باید برم خونه.

آرام:تو خودت ماشین بگیر برو مهمون من .من حسابش میکنم.ولی میخوام این یکی رو بازی بدم.

یلدا:هرکاری میخوای بکنی بکن.ولی شر درست نکن.تو یا کاری نمیکنی یا وقتی میکنی یه بلا درست میکنی.

آرام10تومن پول به یلدا داد و گفت تو برو.

خود آرام هم رفت خونشون.پسره هنوز دنبالش بود.جلو در زنگ زد به صبا که تو خونه بود.

صبا:بله؟!!

آرام:سلام.صبا به آقا علی(رانندشون)بگو ماشینو در بیاره من جلو درم.

صبا:سلا.باشه.بالا نمیای؟

آرام:نه.خدافظ.

صبا:خدافظ.

چند دقیقه بعد یه آزرا مشکی از حیاطشون بیرون اومد.آرام سوارش شد و به آقا علی گفت:سلام،بریم.فرحزاد.

آقاعلی:سلام،به روی چشم خانم.

پرشیا تا فرحزاد دنبالشون رفت ساعت9برگشتن هنوز اون ماشین دنبالشون میکرد.با ماشین وارد حیاط شدن که آرام خارج شدو به سمت پرشیا رفت دید اون پسره که پاش مونده بود لای در تو ماشین نیس تعجب کرد ولی تو چهرش از تعجب خبرب نبود فقط دو تا چشم خمارآلودسیاه بود.شیشه ماشین باز بود جلو در با فاصله ایستادو گفت:نه وجودشو داری.حرفمو پس میگیرم.

بعدش برگشت سمت خونه.تو خونه گویش زنگ خورد.

آرام:جیه یلدا؟

یلدا:سلام.چیکارش کردی.با ماشین زیرش کردی؟

آرام:سلام،نمیدونم چرا ولی اگه بازم دیدمش میخوام بازیشون بدم.بازی جالبی میشه.

یلدا:دختر تو دیوونه ای................

آرام قطع کرد.


چند روز گذشت پسره راننده ی پرشیا که اسمش رهام بود،خبری نبود.آرام هم بیخیالش شده بود میگفت:گفتم وجودشو نداره.

یلدا و آرام و یکی دیگه از دوستاشون به اسم فرناز تو خیابون وایستاده بودن واسه تاکسی،خیابون خلوت بود و تاکسی ای جلوشون نمی ایستاد که یدفه یه ماکسیما مشکی جلوشون ترمز کرد. آرام حتی نیم نگاهی هم به ماشین و رانندش نکرد که یدفه یلدا گفت:ا.....آرام همون پسر بیوجودس.

رهام:10روزه تو نختم به کسی رو نمیدی مثل اینکه کلا اخلاقت اینطوریه؟ولی نمیتونی جلو من دووم بیاری من رامت میکنم آرام!

آرام با شنیدن این حرفا تعجب کرد ولی تعجبشو بروز ندادو دوباره بهش بی محلی کرد.

رهام:تو هنوز اسم منو نمیدونی من اسمم رهامه،حالاهم بپر بالا برسونمت.

فرناز مات بهشون نگاه میکرد.به پهلوی یلدا زد:این کیه؟

یلدا:بعدا میگم،حالا بزاز فیلممون رو ببینیم،(آرام،اسب وحشی رام شده بدست رهام)غیر ممکنه؟

رهام:واسه من غیر ممکن وجود نداره،مطمئن باش!

آرام خیلی آروم صورتشو بسمت رهام برگردوند و به صورتش خیره شد،پوست برنزه،چشاشی

عسلی،ابروهاوموهای سیاه و صورت سه تیغ.صورت جذاب و مردانه ای داشت.

آرام با غرور گفت:گمشو!

رهام:زیادی به خودت اطمینان نداشته باش،مطمئن باش رامت میکنم.

آرام دستی برای تاکسی تکون داد و مبلغ 2 برابر رو گفت تاکسی بلافاصله ایستاد و فرناز و یلدا بدو بدو دنبال آرام راه افتادن و سوار تاکسی شدن.

رهام هنوز تو فکر آرام بود.با خودش گفت:تو اولین کسی هستی که باهام اینجوری تا میکنی،تازه تازه داره ازت خوشم میاد.بهت قول میدم خودت باهام را میای!

*** 

1ماه گذشت شب پدر آرام(مجید)سراسیمه خونه اومد.

سحر(مامان آرام):چی شده مجید؟

مجید:بدبخت شدیم،حسن(شریکش)همه چیو بالا کشیده و در رفته.حالا اون هتل نیمه کاره..............وای.

سحر:درست حرف بزن.

آرام با شنیدن حرف زدن بابا مامانش اومد طبقهی بالا جلو نرده ها اسیستاد تا صداشون رو بهتر بشنوه.

مجید:یه قرار داد قرار بود ببندم که میتونست پولی رو که میزارم دوبرار کنه.طرفم گفته بود پول نقد قبول میکنه به دلار.هرچی تو حسابم داشتم خالی کردم گذاشته بودم تو صندوق.خیلی هیجان زده بودم اصلا یادم نبود که یه کلید صندوقم دستهحسن هس.نگو این طف و قرار داد هم نقشه بوده که من پولارو از حساب در بیارم تا حسن بتونه ورشون داره.آخرین خبرب که ازش دارم اینه 7ساعت پیش رفته ایتالیا.

سحر:مگه چقدر پول بود؟

مجید:یه ملیارد.تمام هستیم رفت.

سحر چیزی برای گفتن نداشت زبونش قفل شده بود.آرام همین که این حفا رو شنید زهر خندی زد و همونجا کنار نرده ها رو زمین نشست.با ازبین رفتم این پول یهنی ورشکستگی باباش.هتل همونطور نیم کاره ول میشه و..............


*** 

سه ماه ازورشکستگی بابای آرام میگذشت که یه روز مجید شاد و سر حال اومد خونه.

مجید:سحر،سحر............

سحر:چیه خونه رو گذاشتی رو سرت.

مجید:یه خبر عالی واسه آرام خواستگار پیدا شده.

سحر:خب اینکه چیز بخصوص و خوبی نیس!

مجید:سحر اگه بگم کی باورت نمیشه!

سحر:کی؟

مجید:پسر درگاهی!

سحر:کی؟

محید:درگاهی دیگه،همونی که میخواست خونه و چیزایی رو که برامون مونده بود رو بخره.

سحرخشکش زده:باور نمیکنم!!

مجید:باور کن خود درکاهی باهام حرف زد.گفت آخر هفته میایم خاستگاری.فقط سحر تو باید تو گوش این دختر بخونی که بله رو بگه اونوقت شاید دوباره بتونیم رو پامون وایستیمو.............

صحبتاشون حول همین موضوع بود تو این دو ماه منبع در امدشون فقط از یه مغازه بود که اجاره داده بودنش.کم کم داشت موعد چکایی که واسه هتل داده بود زمانش نزدیک میشد و درگاهی هی داشت به مجید فشار می آورد که خونه و مغازشو به اون بفروشه اما مجید همه اونا رو به اسم سحر کرد و از اونم یه مدرک گرفت که بعد از رسیدن آرام به 18همه اونا میرسه به اون.

حالا درگاهی هم که وضعو اینطوری دیده پسرشو جلو انداخته که باید با آرام ازدواج کنه و اون املاکو ازش بگیره.از قضای روزگار این آقاپسر همون رهام هست و حتی خودشم خبر نداره که این دختره همون آرامی هست که چند روز دنبالش افتاده بوده.





سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات