رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان عملیات عاشقانه 8

تاريخ : یکشنبه 1392/11/13 | 14:44 | نويسنده : ♥♥♥مهسا♥♥♥
-نه تو خوده چغندری 

دستمو فشار میده از رو نمیرم همین طور که فرار میکنم ادامه میدم 

-نیستی؟ هستی؟ ساقشی؟ ریشه ؟

-یک بار جستی ملخک دوبار جستی اخر بدستی ملخک

رسیدم به شیر اب شلنگ رو گرفتم سمتش و شیر اب رو تا اخر باز کردم

اما دریغ از یک قطره همین باعث میشه که اسیر دستاش بشم

کاملا تو بغلشم خیلی داره خوش میگذره البته تا وقتی حرف نمیزنه 

یک دستش و از کمرم جدا میکنه و اروم میاره و جا میده پشت گردنم 

(اخ جون بوس) که یهو اب مثل اتشفشان 

فوران کرد میخواستم فرار کنم که منو محکم تر گرفت

چشمام قفل شد تو چشماش میخواد چی بگه ؟


شاهین

چرا وقتی اینطوری زندانی دستامی احساس ارامش میکنم ؟ لباسام خیسه خیسه

اما دلم نمیخواد حتی یک لحظه از خودم جداش کنم میدونم اگه ببوسمش تمومه باید از این پرونده بره 

سرم و خم میکنم و پیشونیشو میبوسم نمیخوام و نمیتونم ازش جدا بشم 

-صبح میام دنبالت میبرمت ارایشگاه

-باشه 

میخوام برم که رو پاهاش بلند میشه و لپمو میبوسه و با خنده میره خونه دستم میره سمت صورتم

و میکشمش رو گونه ام خدایا خودت عاقبتمونو بخیر کنه

موبایلم زنگ میخوره ماشین رو میزنم بغل شماره امینیه

-سلام بفرمایید

-سلام جناب خوبید؟ امینی هستم

-بله امرتون ؟(نمیدونم چرا اصلا حس خوبی به این یارو ندارم )

-خواستم بگم اقای شریف گفتن رانندشون میاد دنبالتون 

-بهشون میگفتید که من خودم ماشین دارم و مزاحمشون نمیشم

-گفتن شما باغ رو بلد نیستید دوست ندارن مهموناشون اذیت شن 

جناب سعادت من اینجا فقط اطلاع رسانی میکنم لطفا ادرس منزلتون رو بدید

-منم ادرس خونمو دادم

الان وقت نابودی شریف...


مهیاس 

-مرسی خانوم ارومتر به خدا کله ادمیزاد اینطور که شما موهای منو میکشی کچل 

میشم شوهر گیرم نمیاد 

-والا با این اخلاقات الان هم شوهر گیرت نمیاد

کلا با حرفش با اسفالت خیابون یکی شدم بله دیگه

وقتی اون پسره ی احمق جلوی این صدام میکنه قورباغه کوچولو همین میشه

خودمو تو اینه مینگرم – اوف چه داف نازی

موهامو بالای سرم جمع کردم ارایش چشمام باعث شده خیلی جذاب شم 

شال حریر میندازم سرم و مانتو ی مشکیم رو میپوشم میرم پایین 

خدایا این قاچاقچی ها منو نکشن این شاهین منو نخوره

اخه دیشب خواب دیدم منو شاهین داریم با هم میرقصیم با قیافه های خیلی تخیلی

من یک لباس رنگی رنگی پوشیده بودم موهامو هم دو گوشی بستم 

شاهین هم یک شلوارک راه راه سفید ابی پوشیده با یک کت قرمز همین طوری داشتیم میرقصیدیم

یهو گردنمو گاز گرفت و بعد هم شکل خون اشام شد بعد میخندید یوهـــــــــاهاها 

منم زدم زیر خنده گفت تو چرا میخندی

منم همینطور که مثل مادر ناتنی سیندرلا میخندیدم گفتم چون من ایدز دارم 

اونم دو زانو افتاد زمین داد زد نــــــــــه 

از خواب که پریدم داشتم به این فکر میکردم یعنی من قرصام رو شستم و خوردم ؟ اصلا خوردم ؟

باید اخر این پرونده یک سر به امین ابادی ، امین حضوری جایی بزنم

دیدم شاهین پایین پله ها واستاده اروم اروم به سمتش میرم چشمامو مثل گربه شرک کردم 

-منو نخور

دیدم داره با تعجب نگام میکنه 

-قول میدم دختر خوبی باشم عمو شاهین خون اشام

-چی میگی مهیاس بیا بریم دیر میشه الان ماشین میاد دنبالمون 

وقتی جریان رو براش گفتم کلی تعجب کرد البته که تا برسیم هی اذیتم کرد و هی میگفت 

-مــی خـــورمت.....



-مهیاس تا اینجا همه چی فورمالیته بود از الان باید توی ماموریت جدی باشیم تا 

بتونیماز پسش بر بیایم راستی لنزهاتو گذاشتی؟

برمیگردم سمتش و تند تند پلک میزنم 

-فهمیدم گذاشتی 

رسیدیم دمخونش چه نمای جالبی داره تماما سنگه دیدیم یک بنز مشکی واسمون بوق میده

-مگه با ماشین خودمون نمیریم؟

دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت 

-اقای شریف لطف کردن برامون ماشین فرستادن

اروم دم گوشش میگم

-واقعا دست گلشون درد نکنه

با هم میشینیم عقب 

راننده که یکی از این ابَر هیکله از اینه زل میزنه بهم میترسم و بیشتر به شاهین 

میچسبم دستمو میگیره سرشو میاره بغل گوشم 

-من همیشه باهاتم خانوم کوچولو

نگاشو میندازه تو ایینه این یارو انگار بجای رانندگی فقط زل زده به ما

تا رسیدن به مقصد حتی یک ثانیه هم از شاهین جدا نمیشم 

بعد از نیم ساعت پیچید توی کوچه ای که فقط دوتا در اونجا بود 

یکی سفید یکی سیاه من میـــدونم با مانتو مشکی میرم با کفن سفید میام بیرون

این درها هم نشونست من میدونم من میدونم 

غول چراغ جادو رمز عبور رو گفت و رفتیم داخل

وقتی پامو از ماشین گذاشتم بیرون یک قصر به تمام معنا جلوی چشمام بود

دستمو دور بازوی شاهین حلقه میکنم 

در باز شد یک اقای حدودا 50 ساله همراهشم یک زن حدودا 37-38 ساله که

فک کنم شریف و همسرش باشن

رسیدیم بهشون 

-خیلی خوش اومدید جناب سعادت از تشریف فرمایی شما هم خیلی خوشحالم

خانوم سلیمی بفرمایید داخل 

شریف رو به نزدیکترین خدمتکار کرد

-سودابه خانم رو راهنمایی کن برای تعویض لباس 

خودش هم شاهین رو هدایت کرد به سمت میزمون

سودابه از پله ها رفت بالا منم مث جوجه ای که دنبال مامانش راه می افته پشتش

طبقه دوم انگارعتیقه فروشیه پر از تابلو و گلدون های سلطنتی 

در یک اتاق رو باز کرد و گفت بفرمایید داخل

-ممنون 

راهشو گرفت و رفت 

لباسامو مرتب کردم رژ لبمو تمدید کردم راه بازگشت رو پیش گرفتم 

همین که از در اومدم بیرون

یک صدای داد شنیدم....



یک صدای داد شنیدم

-یعنی چی که نمیخواد من بعنوان پسرش اونجا باشم چرا نباید بعنوان پسر شریف 

پایین باشم (همچین میگه انگار چه افتخاری نصیبش شده پســــر قاچاقچی)

لابد باید بیام پایین و نقش یک دکوراتور احمق رو برای مهیاس بازی کنم؟

برای من نقش بازی کنه؟ دکوراتور؟ ستوده؟ اوه چشم قشنگه 

حس کردم صدای پا میاد بدون اینکه خودمو ببیازم راه خودمو ادامه دادم

-خانوم شما نباید اینجا باشید بفرمایید پایین 

-بله خودم داشتم میرفتم

پامو که گذاشتم رو اولین پله یهو مثل فیلم سیندرلا یک نور سفید افتاد روم 

ای وای چرا همه دارن به من نگاه میکنن مادر کجایی ببینی این همه کشته

مرده رو اخ گوشیم کجاست ؟ زنگ بزنم امبولانس بیاد

خرامان خرامان واسه خودم از پله ها میام پایین روی اخرین پله ام 

شاهین دست چپم ایستاده و جناب شریف زالو هم دست راستم

شاهین میاد کنارم و دستمو دور بازوش حلقه میکنم اینم شاهزاده 

قصه سیندرلا تکمیل شد دیشب مادرش امروز خودشو شوهرش

فقط فرار اخر شبش کمه یهو این یارو شریف بلند رو به مهمونا گفت 

-اقای سعادت و بانو مهسان مهمانان ویژه امشب

سری به نشونه احترام تکون دادیم 

گفتم الان میره از شرش راحت میشیم اما دریغ و صد افسوس تا خود میزمون دنبالمون اومد 

اصلا شاید میخواستیم بریم برقصیم تا اونجا هم هر کی سر راهمون بود رو معرفی کرد

لامصب چه فامیلیهایی ساتوری – شمشیری – فقط تفنگی کم بود اون وسط

همین طوری از همه جا داشتم عکس میگرفتم که دیدم بله جناب

شریف کوچک تشریف فرما شدند

شاهین که انگار به همه چیز مشکوکه به اطراف سرک میکشید.........



انگار تو پیست رقص یکی براش 

جالبه با یه لحن ملایم دستشو به سمتم دراز کرد –عزیزم میای بریم برقصیم 

اهنگ با اینکه دو نفره بود اما ریتم تندی داشت

The way you talk 

طوری که حرف میزنی

The way you walk 

طوری که راه میری 

The way you smile 

طوری که لبخند میزنی

Set me off 

منو دیوونه میکنه 

دستاش رو میگیره بالا میچرخم و بر میگردم سر جام دستاش رو از 

دو طرف بدنم میکشه و میاره پایین 

The way a move 

جوری که تکون میخوری 

The way a grove 

جوری که میرقصی 

Make me glad that I’m with you 

منو خوشحال میکنه که با تو ام 

این بار که میچرخونتم وقتی دستامون جدا میشه همین طور که میچرخم 

دستام تو دستای یکی دیگه جا میگیره رهامه پسر شریف رهام ستوده

-خیلی زیبا شدی 

-من همیشه زیبا بودم شما از بس خود بزرگ بینی داری بقیه رو ریز میبینی

انگار نه انگار بهش چی گفتم پسره ی خیره سر قاچاقچی

نیششو واسم تا بنا گوشش باز میکنه

-از روزی که دیدمت بنظرم گستاخ اومدی زبونت کار دستت نده 

حیف که بهت نیاز دارم اقــــا وگرنه میدادم شاهین خون اشام بخورتت

خدا رو شکر اهنگ تموم شد 

رسیدم سر میزم که دیدم رهام خان هم داره تشریف میاره انگار همین یک میز تو سالن هست

-سلام شاهین خان 

-سلام اقا رهام شما کجا اینجا کجا؟

شریف که تا الان ساکت تمرگیده بود گفت

-رهام دیزاینر اصلی شرکت های منه و البته پسر یکی از دوستان خوبم

خون خون رهامو میخورد

صندلیمو تا جا داره می چسبونم به شاهین و میشینم رهام کنه هم صندلی بغل من 

سرمو نزدیک گوش شاهین میبرمو و میگم 

-دیگه تنهام نذار و یک بوس اروم کنار گوشش

دستمو میذارم رو پاش از روی لباس هم گرمای تنش گرمم میکنه 

اهسته دستمو حرکت میدم رو پاش کلا کرم دارم

دیگه طاقت نداره دستمو میگیره یعنی نکن دختره کرم

بر میگردم و از شریف میپرسم

-ما میتونیم توی باغتون قدم بزنیم ؟ به یکم هوای تازه نیاز دارم

-بله اینجا تمامش متعلق به شماست بانوی زیبا

پدر و پسر هر دو هیزن پسر تا ندارد نشان از پدر نشاید که نامش نهند ادمی 

با شاهین میایم تو حیاط تا وسطای باغ که میریم هلش میدم سمت درخت و تو کمترین فاصله ازش وامیستم

هر کی ببینه فکر میکنه داریم کارای خاک بر سری میکنیم 

سرمو میبرم نزدیک گوشش خیلی اروم میگم 

-رهام پسر شریفه سعی کن تا میتونی بهش نزدیک شو فرصت خوبیه

میخوام ازش جدا شم که محکم میگیرتم و ثانیه بعد داغ میشم 

لبام با لباش قفل میشن دستم تو دستش جاهامون عوض میشه

حالا من چسبیدم به درخت و اون به من

با صدایی که از پشت سرش میشنوم میفهمم دلیل کاراشو 

-پس تو داری چه غلطی میکنی ؟ اون محموله خیلی مهمه

-ببین امیدوارم تا طلوع افتاب همه چیز حل شده باشه

-من فردا میام اونجا...........


شاهین 

سایه یک نفر رو میبینم که داره میاد سمتمون مهیاس رو میکشم سمتم و لباشو به خودم هدیه میدم

چقدر شیرینه رنگ لباس مهیاس روشنه برش میگردونم و میچسبونمش به درخت

کاش این یارو هر کسی که هست نره تا بتونم به این بهانه خودمو راضی کنم که از مهیاس 

جدا شم به زور خودمو جدا میکنم و دستمو به نشونه ی سکوت میگیرم

صدای رهام بود پس مهیاس درست فهمیده یک محموله مهم

وقتی میره مهیاس با صورت سرخ از عصبانیت زل میزنه بهم 

-این چه کاری بود کردی؟ یادت که نرفته این ازدواج صور

دوباره محکم میبوسمش نمیخوام این حرفو دوباره بزنه ازم فاصله میگیره 

-ازم دور وایسا 

نفس نفس میزنه 

-بار اخرت بود فهمیدی؟ 

خودش جلو تر از من میره سمت خونه

مهیاس 

چرا بوسه هاش اینقدر عالیه ؟ تموم وجودم نبضه اون باید عاشق من شه نه من عاشق اون

اصلا نخواستیم این عاشقمون شه از الان میرم تو کار رهام جون مشکلی که نداره 

فقط یکم قاچاقچی و دزد و قاتله همـــــــین

خدا رو شکر شریف سر میز ما نیست اما رهام مثل اینکه با ادامس چسبیده 

میرم سمتش بهش لبخند میزنم شاید اگه این عاشقم شه منو نکشن

-شام رو سرو کردن نبودید

-چه بی ادب

شاهین – من میرم برات غذا بیارم بشین چند لحظه تا بیام

بعد هم رهام نگاه میکنه

-خانومم دستت امانت 

دوباره این زلزله داد به قلبم........



-اخر هفته بعد مهمونی افتتاحیه شرکت ماست میای؟

-نمیدونم من فردا میرم مسافرت اگه تا اون موقع رسیدم حتما میام

-اِ اگه نه بگو چشم حتما میام اصلا نمیخوام بیای

رومو با قهر بر میگردونم صورتمو با دست بر میگردونه

-قهر نکن خانومی اگه تو بخوای حتما میام و شصتشو میکشه رو گونه ام 

چشمش به لبمه کلا چون لبام یکم گوشتیه خیلی تو چشه 

چرا گرم نمیشم از نگاهش ؟ از نوازشش من از حضور شاهین میسوزم 

دستمو میذارم رو دستش که رو صورتمه 

-قراره کجا بری مسافرت ؟

-سیستان بلوچستان

خودمو متعجب نشون میدم 

-اونجا برای چی؟

خودشو یکم میبازه معلومه سوتی داده اما سریع به حالت اولش بر میگرده

-یکی از مشتریام داره اونجا شرکت تاسیس میکنه

شاهین میرسه ظرفها رو میذاره رو میز برای من برگ اورده و واسه خودش میگو

رو به شاهین با عشوه میگم 

-شاهین رهام داره میره سیستان میشه ما هم باهاش بریم بعد هم بر میگردم سمت رهام 

-البته اگه مزاحم نیستیم

رهام بدبخت که معلومه کاملا توی منگنه قرار گرفته نمی دونه چی بگه 

-اخه تا الان نرفتم اونجا

توی چشمای شاهین پر از تشکر و تحسینه اگه رهام قبول کنه کلی جلو می افتیم 

-فکر نکنم خیلی از اونجا خوشت بیاد در ضمن من برای کار میرم

یک نگاه مظلوم میندازم سمتش

چشماشو میبنده و یک چیزی زیر لب میگه بر میگرده سمتم و با یک نگاه پر از مهربونی میگه

-اگه تو دوست داری چرا که نه؟

یه ذوق الکی شدید میکنم 

-ممنون رهام نمیدونم چی بگم خیلی وقته دلم میخواد برم جایی که تا حالا نرفتم

حالا دروغ نگو کی بگو یکی نیست بگه جای جدید اخه تورو چه به سیستان بلوچستان

شروع میکنم با میل تمام غذامو خوردن

تا تهش میخورم سرمو که میارم بالا رهام و شاهین زل زدن به من تا نگاشون میکنم یهو غش غش میخندن

-چتونه اگه خنده داره بگید منم بخندم 

-مهیاس میخوای میز رو هم بخور شاهین قربون دستت داداش اگه غذاتو نمیخوری

بده مهیاس میترسم از گشنگی بیاد منم بخوره

-گشنم بود خوب........



تا رسیدم خونه ساکمو بستم حالا وظیفه ام سنگین تر شده قبلا فقط شاهین بود 

الان رهام هم اضافه شده مخ یکی رو واسه دل خودم میزنم اون یکی رو واسه

حل پرونده 

-مهیاس بلند شو شاهین منتظرته

صدای نکره شاهین میاد

-مامان بذار خودم بیدارش میکنم

-مهیاس خانومی بیدار شو دیگه اگه بیدار نشی میرم و با یک سطل اب میام

سریع سیخ میشینم سر جام

-چیه ؟ چی میخوای؟ خوب خوابم میاد

-مگه قرار نیست امروز ساعت یازده با رهام بریم سیستان

--من غلط کردم با تو حالا بذار بخوابم

دراز میکشم و پتو رو میندازم روم اما شاهین ول کن نیست پتو رو میکشه

بلندم میکنه میبره میندازه تو توالت

-چه خبرته؟ اصلا مگه ساعت چنده؟

-9 بجنب با رهام یک ساعت دیگه قرار داریم 

من صبح ساعت 5 خوابم برد 

پسره ی دیوانه احمق خب پرواز غروب بلیط میگرفتی

میام بیرون میبینم نشسته رو تخت و داره اطراف رو بر انداز میکنه

بدون توجه بهش لباس هایی که میخوام رو بر میدارم و میرم پشت دیوارک

چوبی عوض میکنم کارم که تموم میشه میام جلوی اینه موهامو میبندم بالا یک برق لب میزنم و میرم سمت

در این که هنوز نشسته

-نمیخوای بلند شی شاهین خان؟

-بشین چند لحظه کارت دارم

میرم میشینم کنارش 

-بفرمایید

-دیشب خیلی کمک کردی اگه تو نبودی شاید به این راحتی نبود اما زیاد به رهام 

نزدیک نشو هم خطرناکه هم خوشم نمیاد بعد هم اخم میکنه..........



من هر کاری رو که لازم بدونم انجام میدم حواسم هم به همه چیز هست رهام واسه 

من هیچ خطری نداره خوش امد تو هم واسم مهم نیست دیر شد بریم؟

نمیدونم این دوتا چرا انقدر ساکتن از وقتی همو دیدن تا الان که نشستیم 

تو هواپیما 

خیلی خوبه خفه خون گرفتن منم تا برسیم خوابیدم

-مهیاس نفسم بیدار شو 

(چه رویای قشنگی اخی شاهین بهم میگه نفسم ...... بابا این که 

از اول از این لوس بازیا در میاورد ............سرمه با اقامون درست صحبت کن )

-مهیاسی رسیدیم

و تکونم میده اروم چشمام رو باز میکنم

سریع از جام بلند میشم که چون نزدیکم واستاده با کله میرم تو دماغش 

-ای ای ای 

- چی شد ببینم 

سعی میکنم با دست دستشو کنار بزنم که ببینم چی شده که انگشتم میره تو چشمش

شاهین بدبخت نمیدونه بخنده یا گریه کنه

رهام معلوم نیست کجا بوده 

-بچه ها نمیخواید پیاده شید؟

شاهین که دماغش و چشمش قرمز شده میگه

-چرا بریم 

خودش میوفته جلو منم میکشه 

رهام- از اژانس کرایه ماشین 2 تا ماشین گرفتم چون اکثر مواقع من معلوم نیست باهاتون 

باشم برای شما جدا گرفتم تا اگه خواستید برید بیرون راحت باشید

-206 مال ما

رهام یک نگاه انداخت سمتم

-شما جون بخواه

-من زیاد با جنبه نیستم ها یهو دیدی جونتو گرفتم.........





سایر قسمت های این رمان