رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

خالکوبی قسمت9

تاريخ : پنجشنبه 1392/09/28 | 9:35 | نويسنده : ♥♥♥♥آخروزمان♥♥♥♥
در با صدای وحشتناکی بهم کوبیده شد!!! چهار ستون خانه لرزید!! حس بدی... زیر پوستم دوید.... حس بدی... ناشی از... نمی دانم چی... نسبت به.... به کسی که....
مچ دستم را گرفت و کوبیدم به دیوار....!
چشمهایم پرید پس سرم!!
صورتش را خم کرد... نزدیک من... درست جلوی چشم های من....
نه.... نفسش بوی هیچی نمی داد!!! نه بوی دلتنگی... نه.....!!
- حامله ای؟!
اشک هایم، تند تند ریخت پایین....
دلم بهم خورد....
دلم بهم خورد از این همه بی مهری....
دست دیگرم را کشیدم روی شکم هنوز سفت و صافم....
نالیدم: کامران......
صدای ترق استخوان مچم را شنیدم... کمرم چسبیده بود به دیوار.... چشم هایش را تنگ کرد..... حس کردم از فشار کلماتش... صورتم خیس شد.....
- از کی....؟!
گاه می اندیشم...
چه کسی خواهد دید... مردنم را بی تو....
بی تو مُردم... مردم......
رعد زد.....
دیدم....
برق شد.....
دیدم.....
باران شد....
طبقه ی یازدهم برجی سفید...، زیر باران... سوخت........
قلبم افتاد کف زمین....
شکست...
تکه تکه شد....
دیـــــــدم..............!
تیره ی کمرم.....، تیر کشید.....
آسمان غرید......
چشم های کامران روبه تاریکی رفت.....
هواپیمایی سقوط کرد...
هیچ بویی از اَونتوس مست کننده... از دست هایش.. به مشامم نرسید..........
و آن همه امنیت....، از آغوشش.... پر کشید......
سینه ی چپم..، تیر کشید......
سینه ی چپم را چنگ زدم........
الهی و ربی.... من لی غیرُک......؟!
مشتم را گذاشتم روی سینه اش..... چشم هایم را... چشم های پر از التماسم.. برای گریز از دیدنش... چشم های پر از آوارگی ام را.... از چشم های پر از بی رحمی اش... از چشم های پر از بی اعتمادی اش.... از چشم های پر از خالی اش... پر از دوست نداشتنش..... پر از دوست نداشته شدنش.... ، گرفتم...... *افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی......* پلک هایم را روی هم فشردم.... مچم را با انزجار از دستی که دیگر دلم نمی خواست قلبم را به آرامش و امنیتش خوش کنم...، گرفتم و..... مشت کوچکم را روی سینه اش....، فشار دادم.... با عجــــــــــــــــز...... فشار دادم...... با درد...........................
و ضجه زدم......
- خداااااااااااااااااااا
کمرم خم شد... انگشتانش از دور مچم شل شد.... نشستم زمین... سرم را گرفتم میان دست هایم و نشستم زمین..... موهایم ریخت دورم.... همان موهایی که برای او!! ، آراسته بودمش..... همان موهایی که معطر بود.... همان....
هق زدم....
کی حامله س...؟!
هق زدم....
از کی.....؟!!!!
هق زدم........
هق زدم.....
هق زدم...................
حالا... حتی برایم مهم نبود که چطور کلافه است..... حتی برایم مهم نبود که چطور به خودش می پیچد و این راهروی دو متری را طر می کند..... حالا..... ورای همه ی بلال خوردن ها..... ورای همه ی شیشلیک های خوب دنیا.....، برایم مهم نبود...............
دستم را گرفتم به دیوار....
از جایم بلند شدم....
به سختی....
سخت تر از هر روزی......
چشمم را از راهروی سرخابی گرفتم.....
در اتاق خواب را پشت سرم قفل کردم.....
و نشستم پشتش.................................
یک ساعت......
کامران صدر، بیست و هفت ساله، سه چهار ماه دیگه میشه بیست و هشت، مهندس مکانیک، دارای گواهینامه ی ATPL، قد 186 ، سلامت کامل چشم، قلب، گوش و حلق و بینی، مغز هم... اِی......! یه دونه دندون روکش هم ندارم!!!
دو ساعت.....
روزی که اومدم خونه تون هم همین حسو داشتم! ببین، در اینکه می خوام ازدواج کنم که هیچ شکی نیست! اصلا واسه همین اینجام!! اما این که.... خیلی دقیق نمی دونم من و تو چقدر به درد هم می خوریم!
سه ساعت........
همه چیز برام مث یه توهم می مونه.... انگار که منو از یه دنیای دیگه، آوردن و چسبوندن به دنیای تو....!! راضیم... و....... آروم...........
هق زدم.......
چهار ساعت..........
قول می دم کمکت کنم..... تا هر وقت که تو بخوای.... فقط... فقط نمی خوام تو اینجوری بلرزی.......
لرزیدم......
هق زدم و لرزیدم.........
هق زدم و.... هق زدم و...... هق زدم و.................
مهتاب افتاد روی روتختی مرتب و ارغوانی..... پشت دستم را کشیدم به گونه ی خشک شده ام..... اینجا... طبقه ی یازدهم برجی سفید رنگ توی پاسداران... هیچ اذانی...، خانه ی ما را روشن نمی کرد.......
از زمین کنده شدم.... توی سرویس بهداشتی اتاق وضو گرفتم..... سجاده ی سبزم را پهن کردم...... قامت بستم...... دو رکعت نماز صبح می خوانم.... برای رضای خدا... برای.... برای..... برای......
وقتی اینجوری می بینمت، همه ی چیزای که تو دوست داری و من دوست ندارم، برام ارزش می شن!!
الله اکبر....... دست هایم از کناره های گوشم پایین افتاد...... و صدای بلند گریه ام..........
قامت بستم.....
دوباره.....
خدایا... گفته بودی جز برای تو اشک بریزم.... نمازم به پشیزی نمی ارزد.... گفته بودی باطل.... گفته بودی باطل.........
قامت بستم.....
چهار باره..........
کر می کنم تو دورت یه حلقه ی محافظ داری....!! بعضی وقتا که عصبی می شم، یا نا خواسته صدام بلند می شه، می ترسم ساره!! دلم نمی خواد!! نمی خوام اذیتت کنم!! می ترسم خدات یه جوووری بزنه تو کاسه کوزه م که....
اشک روی گونه ام رد گرفت.....
شانه هایم خم شد.....
پرت شدم روی سجاده ی سبز و خالی از مُهر و مِهر.......
زار زدم.....
زار زدم.........
هی گفتم... الهی و ربی... من لی غیرک.........؟! و..... زار زدم..
لبه های چادرم را سفت گرفتم و پا توی هال گذاشتم.....
خوابش برده بود....
روی مبل سه نفره.....
روی همان مبلی که می گفت گردنش را اذیت می کند.....
به من گفته بود حامله ای....؟! و از من پرسیده بود از کی..... و سر من داد زده بود..... و من را با زن های توی خیابان.... آخخخخخ خدای من...... قلبم........ چشمم... سرم..... دلم..............
چشمم افتاد به کوسن سفید روی زمین....
بروم بگذارم زیر سرش.....؟!
چشمم را از کوسن سفید گرفتم.... چادرم را سفت تر کردم ..... لعنت به تو ساره......و از خانه زدم بیرون......
گفتم جواب فوری می خواهم.....
گفتم عجله دارم....
دختره دلش برایم سوخت نمی دانم........؟!
یا حوصله اش را سر بردم.....
نشستم همانجا.....
گوشه ی آزمایشگاه لوکس و استریل و زل زدم به تابلویی که رویش نوشته شده بود پاتولوژی....
کسی صدا زد....
ساره فتوحی.....
دست کشیدم به شکم سفت و صافم....
بسم الله الرحمن الرحیم....
یک قدم رفتم جلو....
هیچ لبخندی روی لب های دختره نبود.....
شکمم را فشار دادم.....
هر چی که خدا بخواهد.....
شکمم را فشار دادم......
خدای من..... هر چی که.... تو بخواهی..........
دخترک جواب پاکت باریک و سفید رنگی را به طرفم گرفت: حامله نیستی.......
حامله نیستی..... حامله نیستی.... حامله نیستی.......
چرا خوشحالی ای آنی .... از دلم گذشت.......؟!
پلک زدم که اشک هایم پایین نریزد.....
حامله نبودم.... که نه از کامران.....، از هیشکی..............!!!!!!
از هیشکی!!! لبم را به دندان گرفتم.... خداااااا....... اشک هایم چکید کف آزمایشگاه..... دیگر بچه ای از کامران توی شکم من نبود...... اشکم چکید کف آزمایشگاه..... دیگر کسی نمی توانست به من انگ فاحشگی بزند...... اشکم چکید کف آزمایشگاه....... هیچ نطفه ای توی شکم من، بسته نشده بود......... و شکم من... حتی لیاقت به دل کشیدن بچه ی تورا.....، نداشت..........
کجا باید می رفتم؟! کجا را داشتم که بروم؟!
گوشی حاوی بیست میس کال از « کامی » را خاموش کردم......
بروم خانه ی عمه.....
آره...... باید بروم خانه ی عمه......
عمه که با آن حال زار و نزار.... با آن آرتروز آزار دهنده ی پاها... در را باز کرد.... بعد آنجور ذوق زده پرسید که: پس کو شوهرت؟!..... لال شدم........
دهانم را بستم.....
خط کشیدم روی دردهایم.....
و عمه را بوسیدم و زمزمه کردم: کار داشت.....
چقـــــــــــــــــــدر.... ......، بی کس بودم...
عصبی گفتم: عمه واسه چییییی بهش گفتی!!!!!!! من اگه می خواستم بدونه که!!! اَه !!!!!!!
عمه اخم کرد: وا؟؟!! بد کردم!!؟؟؟ شوهرته!! نگرانه!!! پسر به اون دسته گلی! چیکارت کرده که اینجوری زدی زیر کاسه کوزه ش و قهر کردی!؟
بی حوصله رفتم سمت مانتو و چادرم: هیچی!! چیزی نشده!!
عمه آمد دنبالم... با آن زانو دردش....
- ساره جان! عمه!! قربون قد و بالات برم! یه دقه وایسا به من بگو چی شده.....
دکمه های مانتویم را بالا و پایین می بستم: هیچی... هیچی....
چادر و شالم را برداشتم و رفتم سمت حیاط... عمه داشت می آمد... با آن آرتروزش....
- الهی درد و بلات به جونم عمه.....! سر جدت وایسا..... چرا جهنمی می شی یهو؟!
ایستادم وسط حیاط و با بغضی که هر لحظه خفه ام می کرد، و صدایی که سعی می کردم کنترلش کنم....، لرزان و عصبی و پرخاش کنان، نالیدم: نمی خوام عمه! نمی خوام! من کی گفتم شما بهش بگید؟؟ کی گفتم بگید اومدم اینجا؟؟ نگفتم عمه یه وقت سوتی ندی؟؟ آخه چراااا گفتی!!!!
عمه داشت بغض می کرد.... دیدم که چانه اش لرزید و قلبش و دلش و..... زیر نور کم سوی حیاط و ماه، دیدم.....
- فدات شم عمه... به خدا فک کردم پسره گناه داره.... فک کردم داری ناز می کنی.....
با التماس نگاهم کرد: داری ناز می کنی عمه....!؟ مگه نه؟!
دست کشیدم به پیشانیم......
خداااااا.........
دست عمه رفت به زانویش.....
چادرم از شانه هایم افتاد زمین..... طاقت نداشتم بی تابی عمه را ببینم..... دستم را گذاشتم سر شانه اش: من... آخه... عمه....! ببخشید... باشه نمی رم... یکم بحثمون شده... همین... می خواستم امشب پیش شما باشم...
چشم های عمه پر شد از التماس به امیدواری....!
- سر چی عمه؟؟
دستم را توی هوا تکان دادم: هیچی... خیلی جزیی بود....
دستم را محکم گرفت: عمه زن هیچ وقت خونه شوهرشو ترک نمی کنه.... هیچ وقت جای خوابشو جدا نمی کنه..... هیچ وقت راهو باز نمی ذاره واسه لغزیدن....! باشه عمه....؟! باشه؟؟
صدای زنگ حیاط بلند شد.....
قلبم کوبیدن گرفت.....
عمه با ذوق به در نگاه کرد.....
من، به چشم های پسر دوست و عقیم عمه......
لبخند زدم.....
تلـــــــــخ.....، لبخند زدم............
عمه پایش را کشید روی زمین و همان جور که می رفت تو، گفت: برو استقبالش عمه... برو نذار شوهرت سرد شه... برو دورت بگردم........
صدای تقِ باز شدن در حیاط آمد.....
پشتم به در بود.....
و نگاهم... محو موزاییک های کف... محو چادر رها شده روی زمین..... محو کاغذ آزمایش توی دستم...... دست کشیدم به شکمم...... بوی اونتوس مست کننده....، حیاط را پر کرد.....
سرم را چرخاندم... و از ورای شانه ام... گوشه چشمی..... ایستاده بود.... زیر نور ماه و چراغ کم سوی حیاط خانه ی عمه.... سوییچ توی دستش..... نگاهش نمی دانم کجا..... باز به چادرم نگاه کردم..... صدای ذوق زده و تشویق کننده ی عمه که توی درگاهی ایستاده بود، از چادر و کاغذ آزمایش رد شد و به گوش هایم نشست: چرا دور وایسادی مادر؟!!
کامران وارد میدان دیدم شد... دستش را پیش کشید و با عمه دست داد... عمه بوسیدش و گفت: ساره؟!
نگفت... توبیخم کرد! خواهشم کرد! توی جمله اش مستتر بود که پس چرا جلو نمی روی؟؟ پس چرا نگاهش نمی کنی؟؟
دهان باز کردم که چیزی بگویم......، دهانم خشک شد.....
کامران یک قدم آمد جلوتر.... صدایش، توی گوشم اکو پیدا کرد: سلام....
سلام... سلام... سلام.....
بینی ام جمع شد..... بغض گلویم را گرفت.....
عمه آمد نزدیکم ایستاد و جوری که نبیند، از رانم نیشگونی گرفت....
کاغذ آزمایشگاه توی مشتم، مچاله شد.....
عمه رفت عقب: من می رم شامو بچینم...
کامران یک قدم آمد جلو..... خم شد... خم شد که صورتم را ببیند.... اشک توی چشم هایم حلقه زد.... گلویم دچار خفگی و خس خس شد... صورتم را برگرداندم آن طرف.... نزدیک تر شد..... صدایش..... انگاری که خنجر به قلـــــــــبم فرو کرد.....
- ساره.....؟!
احساس کردم دوباره وسط جشن تولدم ایستاده ام..... و دارم برای خودم گوش های دراز می کشم... و دارم احمق می شوم.... و دارم احمق می شوم.. و دارم..........
یکی دو قدم رفتم عقب..... خوردم به دیوار.... حالا دقیقا روبه رویم ایستاده بود..... همان مردی که پا به پایش صبوری کردم و..... به من تهمت فاحشگی زد.......
رویم را برگرداندم سمت دیوار.... سرش را خم کرد.... نفسش خورد به صورتم..... دلم، لرزید...... مشت کوبیدم به دلم.....! ناخن هایم را فشار دادم کف دست های سرکشم..... و هی تکرار کردم که، دوستش ندارم.... دوستش ندارم..... اذیتم کرده.... اذیتم کرده.....
دست هایش را، دو طرفم، عمود کرد به دیوار.... خم شد....
- ساره.....؟! با من حرف نمی زنی.......؟!
با من حرف نمی زنی...؟! با من حرف نمی زنی....؟!
حتی نگاهش هم نکردم... فکم را سفت کردم که چیزی نگویم..... تز علی بود، بی محلی و سگ محلی، بدترین عذاب است!!!
اما من... همان لحظه... درست همان لحظه ی کوتاه....، که فهمیدم نمی خواهم عذابش بدهم.... و هی دلم برای خود بیچاره ام سوخت..... و هی دلم برای خود خاک بر سرم سوخت....... و هی.........
اشک هایم چکید کف زمین: برو.....
نزدیک تر شد.... بیش تر بر من سایه افکند.....
- ساره؟!
لعنتی..... این طور صدایم نکن!! همان جوری صدایم کن که به من گفتی فاحشه!!! و از من پرسیدی که از چه کسی....؟؟؟!!!!
لبم از خیسی اشک، شور شد.....
رویم را گرفتم: ولم کن.....
گونه ی چپش را چسباند به گونه ی راستم.....
- منو ببخش عشق من
,....
آخ که اگر ساره نبودم می زدم توی صورتش! آخ که اگر ساره نبودم موهای خودم را همان وسط حیاط می کندم و تار تار.... طنابی می بافتم و خودم را جلوی چشم هایش، به دار می آویختم...... آخ که......
ولی من ساره بودم.......
می دانی....؟!
من ساره بودم و آخم، می ماند ته قلبم و هیچ کشیده ای از دست من، بر صورت کسی، نمی نشست.....
من ساره بودم و ..... من ساره بودم و...... من ساره بودم..........
گونه اش را مالید به گونه ام....
- قهر نکن با من.....
دلم می خواست پرتش کنم آن طرف...... و دلم....، نمی خواست..............
دستانش را حلقه کرد دورم... و به آرامی... و به نرمی..... گرفتم توی آغوشش.... منِ تشنه.... من احمق.... من دور افتاده... من ساره...... اوی از تو به یک اشاره.... منِ.... منِ.... منِ.... از من، به سر دویدن...............!
اشک های شورم، پیراهن سفیدش را خیس می کرد.....
- چرا با خواهر من اونجوری حرف زدی...؟! به چه حقی؟!
- ششش.......
- دوستم نداری....
- شششش.....
- ازم بدت میاد....
- ششش.....
- به من گفتی... گفتی.... تو... تو چطور تونستی.....
- ششششش.....
تکانم داد... شبیه مادر هایی که بچه هایشان را توی بغلشان ، ننو وار تکان می دهند و لالایی می خوانند، تکانم داد و..... گفت ششش و....... لالایی خواند.......
- چرا داد می زنی؟!
- چرا ازم راضی نیستی؟؟
- چرا وقتی می پرسم چرا، جوابمو نمی دی!!!؟؟
- چرا از این که از تو حامله باشم عربده می کشی؟؟!!!....
- چرا وقتی می خوام باهات حرف بزنم... می خوابی....؟!
- ازم بدت میاد...... نه؟!
دستش را روی کمرم فشار داد: من دوستت دارم جوجه.....
هق زدم: تو از جوجه هام بدت میاد....!
خندید.... آرام....
دلم...، لرزید.... آرام.....
- من جوجه های رنگی رو....، دوست دارم.....
خودم را با یک حرکت، با یک هول ناگهانی، کشیدم عقب.... آب چشم و بینی ام راه افتاده بود..... با خنده، بلوزش را گرفت جلو: می خوای؟!
لبخندی در من نبود... خنده ای در من نبود..... چشم هایم خشک شد به جواب آزمایش مچاله شده ی کف حیاط... درست جلوی پایم.... به من گفته بود فاحشه.....!! و از من پرسیده بود، از کی!!؟؟
یکی برای دلم، گوش های مخملی کشید: نـــــــه......! رو قصد نبوده... عصبانی بوده... اون دوستت داره ساره!
سر خوردم روی موزاییک حیاط...... کامران خم شد.. و با دو انگشت، کاغذ مچاله شده را از زمین برداشت.... تازه داشتم نگاهش می کردم... تازه.... دلم می خواست و نمی خواست که نگاهش کنم.... کاغذ را به سرعت باز کرد... چشم هایش لا به لای خطوط گشت.... و صدایش.... که چقـــــــــــدر دلم نمی خواست خوشحالی اش را بشنوم: این چیه؟؟
نگاهم را.... از نگاهِ.... به نور نشسته و..... گیجش... گرفتم.....
- نیستم.....
عمه داشت صدایمان می زد: بچه ها؟؟ کجا موندین؟؟
پشت آستینم را کشیدم به چشم هایم....
زیر بازویم را گرفت: پاشو... پاشو ضعف کردی... یه چیزی بخور.....
و من.... در انتهای حیاط کوچک خانه ی عمه..... ذوق توی صدایش را دیدم...... برق چشم هایش را... شنیدم.....و رد شدم.... از عذرخواهی نکرده اش..... و شدم کسی که سر خودش هم، کلاه می گذارد.... و دیدم و.... نخواستم که ببینم........!
و من، دیدم...... دیدم که چطور، اسماعیل دلم را....... پیش چشم های پرده پوشم...... به مسلخ می برند.... و من...، چطور ..... دلم نمی خواهد که.... ببینم...
شام عمه را با بی میلی خوردم... فقط هی قاشقم را زدم به بشقابم که کسی نگوید چرا چیزی نمی خوری؟؟ و هی سرم پایین بود و... هی به کامران نگاه نمی کردم و.... هی.......
کامران چند کلام با عمه حرف زد... خوب حس می کردم که حرفش نمی آید... خوب... عمه هم انگاری حس کرد که فوری و به شوخی گفت جمع کنید بروید و من پیرزن را تنها بگذارید..... کامی... نه نه....! کامران... خندید... سوییچش را برداشت و گفت بزن بریم!
کسل و بی حال با عمه خداحافظی کردم.. دم گوشم قربان صدقه رفت... دم گوشم گفت باید باهات حرف بزنم.... کامران اشاره کرد که بدو..... سوار شدم و سرم را چسباندم به پنجره.... شیشه ی سمت خودش را پایین داد.... نسیم فروردین ماهی توی ماشین پیچید.... صدای کم جان ضبط گوش هایم را پر کرد... چشم هایم را بستم..... به من گفته بود فاحشه..............
ماشین را برد داخل پارکینگ... قدم هایم را تند تر کردم... تا باهم توی یک آسانسور نباشیم... تا بتوانم بیشتر فکر کنم.... تا.... بتوانم از خودم و این همه فکر لعنتی... فرار کنم..........
در را نیمه باز گذاشتم... دیر کرد.... پنج دقیقه.... ده دقیقه..... زیر ملافه ی نازک خزیده بودم، وقتی صدای بسته شدن در هال را شنیدم......ملافه را تا گردنم بالا کشیدم.... چشم هایم را روی هم فشار دادم..... بخواب......
چراغ خاموش اتاق را، روشن نکرد.... فقط چند ثانیه توی درگاهی مکث کرد... بعد آرام لباس عوض کرد و.... آلوده به اونتوس...، کنارم دراز کشید......
نفسم تند شد... دستم را گذاشتم روی قلبم و فشار دادم.... بمیر ساره... بمیــــــــر.......! پلک هایم را بیشتر فشار دادم.... حس کردم که باز به عادت همیشگی... ساعدش را روی پیشانیش گذاشت... و نفس های آرامش..... پیشانیم عرق کرده بود و در جدال با خواب و بیداری بودم...، که صدایم کرد....
- بیداری...؟!
و ضربان قلب من... آنقدر بالا... که گوش عالم را کر کرد..... و جنگ درونی ام... و صدای از کی گفتنش... و عربده اش.... و توی حیاط خانه ی عمه.....
- نمی دونم چرا اون حرف احمقانه رو زدم.....
اشک هایم ریخت روی بالش....
- آخه.. اصلا امکان نداشت... من... من مطمئن بودم....
بالشم خیس شد....
- بچه دیگه چه صیغه ایه!!!
خیس تر....
- من دلم نمی خواد بچه دار شیم....
خیس تر....
- ببین... به هر حال.... سعی کن ناراحت نباشی.....
چرخید به پهلو: شب بخیر...
ملافه را کشیدم روی سرم.........
خیس تر.......

******************************************
امروز چهارم اردیبهشت ماه است....
و دقیقا چهار روز می شود....، که کامران خانه نیامده.....
نه اینکه پرواز داشته باشد....
نه اینکه درگیر کار باشد....
حتی نه اینکه مشغول مسایل خانواده اش باشد....
فقط.... با سیامک و یکی دو تا از دوست های دیگرش...، رفته اند شمال....
گفت سفر.... گفتم مجردی؟! خندید..... گفت بچه نشو.... خندیدم.... گفت دو سه روزه... بهانه آوردم: دلم تنگ می شه.... خندید..... ترس از دست دادنش را، پشت خنده های احمقانه و دلتنگی ام پنهان کردم...... گفت توام برو یه جایی.. خونه نمون... برو خونه آقاجونت.... خندیدم: من که بی تو جایی نمی رم...... خندید: پس بمون تا بیام..... خندیدم..... خندیدم.... خندیدم..........
علی و گلچین نیستند.....
این روزها هر چه می گردم، پیدایشان نمی کنم.....
روشنک جواب نمی دهد... می گوید درس دارم... خوابم... دارم نهار می خورم.....
حاج خانوم دعوایم می کند که چرا شوهرت را فرستاده ای برود.... بهش نگفته ام سفر تفریحی....! گفته ام مجبور شده... کار واجب داشته..... آقاجون همین دیروز زنگ زد... گله کرد که چرا نیامدی اینجا؟ گفتم خانه تنهاست..... گفتم خانه ی بی کامران، خانه نمی شود.......
.
.
.
دیشب کامران دیر وقت آمد....
دیر وقت آمد و.... حتی پایش را هم توی اتاق خواب نگذاشت....
دیر وقت آمد و..... من... روز بعد.... مبل بهم ریخته از خوابیدنش را... دیدم......
.
.
.
آرایش کرده بودم.... روسری قرمز سرم بود... به آینه خیره شده و توی گوشی گفته بودم: کامی جووونـــــــــــــــــم ؟! امشب شام بریم بیرون؟!
بی حوصله جواب داده بود: نه امشب خیلی خسته م....
نازش را کشیده بودم: بریم دیگه... پسر خوبی باش.... من یه عااالمه حرف باهات دارم.... می خوام یه چیزایی رو باهم حل کنیم.... باشه کامی؟! بریم همون رستورانی که رفتیم اوایل عروسیمون.... همونی که گفتی ناجیا چقد خوش هیک......
صدای خشدارش..... سوت قطار شد و...... گوش هایم را خراش داد: اون رستوران جمع کرده........
.
.
.
تلفن های عاطفه را جواب نمی دهم....
به عمه هم سر نمی زنم....
زندگیم خلاصه شده توی مسیر دانشگاه و.. کلاس های خسته کننده و... تکالیف بر دوش مانده و..... تمیز کردن خانه و...... لبخند های احمقانه........
.
.
.
هنوز گهگاهی به کاغذ مچاله شده ی آزمایش، پنهان شده توی کشوی عسلی کنار تخت، سری می زنم.....
صبح به صبح بازش می کنم و لا به لای خطوطش... به دنبال چیز جدید می گردم.....
به دنبال حسی تازه....
پیدا که نمی کنم، کلافه می شوم و همه چیز را ، رها می کنم........
دیروز صبح کامران مچم را گرفت... کاغذ را از دستم کشید... چشم هایش قرمز شد و با عصبانیت به من نگاه کرد: این چیه؟؟
جوابی نداشتم که بدهم..... کاغذ را تکان داده بود: واسه چی نگهش داشتی؟؟؟...... سکوت کردم... پوزخند زد..... کاغذ را پرت کرد توی صورتم: نشستی که منِ دیوث واست بچه درست کنم؟!!!!!
دهانم را باز کردم: نه......
در اتاق را بهم کوبیده بود.....
گنگ و خیره، با در اتاق حرف زده بودم: نه به خدا... آخه می دونی.... همش فک می کنم یه چیزی تو این برگه جا گذاشته م.... همش فک می کنم ممکنه این کاغذ معجزه کنه..... ممکنه....... ممکنه....... ممکنه..........
.
.
.
مشروط شده ام!
میبینی؟!
هیچ نمره ی بالای دهی نداشته ام.....
به تصویر کارنامه ام توی مانیتور لپ تاپ کامران، لبخند می زنم.....
احساس آدمی را دارم.....،
که یکی..... از رویش رد شده.....
آدمی که.... لـــــــــــِـــــه شده...........
لبخند می زنم.....
احساس آدمی را دارم.....،
که هیچ چیز.... از دست.... نداده........
مشروط شده ام.............
.
.
.
حلقه اش را روی کنسول... جا گذاشته........ جا گذاشته.............................
.
.
.
تیر ماه ست.... هوا گرم شده.... فن ها را روشن کرده اند.... کامران با گوشیش ور می رود.... دست می کشم به تاپ صورتی و جذبم و می نشینم روبه رویش: از یه مشاور وقت گرفته م....
صدای سوختن هیزم تنم را... در جهنم چشم هایش... می شنوم.......
گوشی اش را پرت می کند توی دیوار: دنبال بهانه ای؟! دیوونه شدی؟؟ می خوای بری دکتر؟؟ خب برو!! به درک!! ولی تنها برو!!! تنها!! انقدم واسه من موش مرده بازی درنیار!!!! تو کله ی پوکت فرو رفت؟!!!!!!!!
.
.
.
نازی توی گوشم پچ پچ می کند: قهرین با هم؟!
لبم را گاز میگیرم....
امان از روزی که برای غریبه ها.... پرده ای بر حریم خصوصی ات، نباشد......
.
.
.
تولد عاطفه است.....
برایش بلوز مجلسی خریده ام... و یک روسری ابریشمی.... کامران گفت تو بخر... من قبولت دارم..... قبلا... خیلی قبل تر ها..... دوتایی می رفتیم خرید...... کادوی حاج خانوم را.... دوتایی خریده بودیم... برای مادر زن سلام.... با کلی شوخی و خنده.....
نگاه مشتاق عاطفه توی نقش روسری ابریشمی.. گم شد: واااااای! چه خوشگله!!! سلیقه ی کیه؟؟؟
کسی گونه ام را از پشت سر.. می بوسد: ساره.....!
پدر لبخند می زند و با نگاهی خیره به کامران... فقط... سر تکان می دهد....
عاطفه از پشت روسری... به کامران نگاه میکند... بعد به من.... توی نگاهش... دلخوریست.... رنجش ست.... تاسف است.... خر خودتانید است......!
دست می کشم به گونه ی بوسیده شده ام....
بوی اونتوس.....، نمی دهد......
.
.
.
امروز رفته بودم پیش دکتر... جراح پلاستیک و زیبایی... دارای بورد تخصصی نمی دانم چی....
یک نگاه اخم آلودی به دماغم انداخت... بعد با غرغر گفت: چشه مگه؟؟؟

این روز ها بله بران حنانه است.... با یکی هم قبیله ای خودش..... شادی دیروز آمده بود کارت عروسی حنا را بدهد و..... هم... به قول خودش.. من را ببیند....
شادی می گوید افسرده شده ای....
تا چشمش بهم افتاد، مشت هایش گره شد....
پرسید مادرت؟ لبخند زدم.... پرسید علی؟ سکوت کردم.. روشنک و عمه؟؟ خندیدم...... گفت کامران...؟! اشک هایم ریخت پایین......
خیز برداشت برود سراغ کامران..... به هزار قسم و آیه نگهش داشتم...... فحش می داد... به کامران... می گفت بگذار بروم دهانش را سرویس کنم..... التماسش می کردم.... گفتم نیست... گفتم چیزی نشده که......!؟ گفت بگو چی شده.... خندیدم...... گفت حرف بزن ساره..... رفتم که برایش شربت بیاورم..... توی آشپزخانه شانه هایم را گرفت و..... تکانم داد: چرا لال شدی؟؟ می ترسی رازداریت کن فیکون شه؟؟ می ترسی من زر زر کنم؟؟؟ از چی می ترسی ساره؟؟؟ چرا این ترم سر کلاسا منگ بودی؟؟ چرا مشروط شدی؟؟ چرا افرش باید بهت تذکر بده؟؟؟ چرا باید به تو تذکر بدن ساره؟!!!!! داری چیکار می کنی؟؟؟
سرم را کج کردم.. لبخند مظلومانه ای زدم.. و سن ایچ آلبالو را بالا گرفتم: این خوبه؟!
دستش بالا رفت و کشیده اش... خوابید توی گوشم..................
.
.
.
عاطفه و پدر.... امشب می روند دوسلدورف..... می روند پیش عموی کامران... عمویی که تا به حال نه اسمش را شنیده بودم... نه زیاد حرفش را... فقط می دانستم کسی هست که آنجا زندگی می کند... مثل اینکه زن عمویش سرطان گرفته.... عاطفه پریشان شده.... تمام وقت کنارش بوده ام... کمکش کرده ام چمدان ببندد..... متلاطم است.... امشب می وند.... معلوم نیست تا کی..... و من امشب چادر سرم نکرده ام... کامران حتی... تعجب هم...نکرد....... عاطفه می گوید دو سه ماه... کامران حرف نمی زند... پدر کامران را می کشد کناری و باهاش حرف می زند... کامرام عصبی شده... مدام قدم می زند و با پدر بحث می کند.... عاطفه تند تند حرف می زند... می گوید داری خراب می کنی ساره... می گوید خوابی؟؟ می گوید برو پیش مشاور... با هم بروید... می گوید من باهاش حرف می زنم.... می گوید.... می گوید.... می گوید..... .
.
.
.
کلید توی قفل می چرخد و کامران... با سوشرت سفید و مشکی.... رنگ های متضادی که علاقه ی خاصی بهشان دارد و زیاد با هم ستشان می کند....، با خنده ای نادر... می آید تو....
نگاهم را از لبخندش می گیرم: سلام..... شام حاضره....
دست هایش را به طرفم باز کرده....
دارد می آید جلو...
- شامو ولش..... خودتو عشقه.......!
بینی ام اذیت می شود.....
بینی ام....
شامه ام.........
به دست هایش نگاه می کنم......
بوی ایفوریا..... شامه ام را تیز می کند....
خودم را می کشم عقب.... سر تکان می دهم.... « نه... نمی خوام.....» می خندد.... کمی عصبی... کمی بی خیال... کمی....
پشتم را می کنم بهش.... لازانیای مخصوص را از فر درمی آورم..... شبیه آدم های مست نیست.... شبیه آدم های... نخورده مست است.............!
کارد و چنگال را میان دست هایش میگیرد و با اشتها به لازانیا ور می رود....
زمزمه می کنم: فردا صبح وقت عملمه...
ابروهایش بالا می رود و صاف..... نگاهم می کند: عملِ....؟!
نگاهم را می دزدم.... بینی ام چین می خورد... صدای خنده ی بلندش... گوش هایش را... آزار می دهد.....
- نگفته بودی!!؟ بالاخره به فکرش افتادی؟!!
چنگم را دور لیوان آبم، حلقه می کنم....
خودش را بهم نزدیک می کند ... بینی اش را می کشد به موهایم... به گونه ام..... و صدایش را آرام و خواستنی می کند : ممممم...... پس بیا این دم رفتنی....
سرم را تا انتها توی یقه ام فرو می برم.....
دست هایم.. می لرزد....
دلم..... هم......
باز زمزمه می کند: بی خیال... توام که دوست نداری.... لازانیارو بچسب....! حالا چی شد به فکر افتادی یه تکونی به خودت بدی؟! خیلیم مهم نبودا.......
خودش را می کشد عقب و ... پوزخندش.... قلبم را خراش می دهد......
- فکر می کنی با یه دماغ عمل کردن، همه چی حله؟! زندگیمون بهشت می شه؟!
بلند... می خندد.....
- خوابی ساره.... یه خواب خرگوشی........
می لرزم... چشمم می افتد به تار موهای بلند و سیاه افتاده کنار بشقابم.... به تار موهایی.. که این روزها... همه جای خانه پیدایشان می کنم.... تار موهایی... از ریشه ی جان من.... بس که می ترسم این روز ها از ریختنشان....، برس نمی کشم... شانه نمی کنم...... می ترسم....... می لرزم و پلک می زنم.... می لرزم و پلک می زنم و فکر می کنم که چطور نمی توانم باهاش.. از تنهایی هایم... و از ترس روز بعد... حرف بزنم.......
از من فاصله می گیرد..... مشغول غذایش می شود.....
باز به دست هایش نگاه می کنم.....
بینی ام را بو می کشم و... چین می دهم.....
شامه ام تیز شده....
شامه ام....
باز به دست های بزرگ و مردانه اش نگاه می کنم...... انگار یکی توی بینی ام.. نوشابه باز می کند..... از گاز نوشابه، چشم هایم، می سوزد...... هنوز هم این دست ها را.....، دوست دارم..................؟!
.
.
.
خوابم نمی برد.... هی پهلو به پهلو می شوم.....
کامران کلافه از جابه جا شدن و بی خوابی من، از جایش بلند می شود و به هال می رود... کمی بعد... صدای یکی از فیلم های ام بی سی ها... تا اتاق خواب هم می رسد.....
دماغم را می کشم به بالش کامران.... بار آخری ست... بار آخر... معلوم نیست از فردا... تا چند وقت نتوانم بینی ام را به بالش و لباس هایش بمالم و... بویش را به ریه هایم بکشم.......
چقــــــــدر دلم م یخواهد صدایش کنم... و بهش بگویم... که بیا و من را بغل کن... که بیا و..... کمی... فقط کمی... به من امنیت ببخش..... من، مـــــی ترسم...........!
از استرسی عمیق و ویران کننده... باز توی جایم، جا به جا می شوم......
خواب ندارم.....
خواب....، ندارم......
می ترسم.....
اضطراب دارم.....
وحشت......!!
دکتر گفت چجوری می خواهی؟؟ گفتم تیغه اش کشیده باشد... گفتم سر بالا نباشد... گفتم یک جوری باشد، که شوهرم....، خوشش بیاید......
دکتر.... پوزخند صدا داری تحویلم داده بود......
عکسم را توی مانیتور نشانم داده بود..... بدم نیامد... خوب شده بود!
فردا... عمل.... بیهوشی کامل.....
نکند فردا زیر عمل بمیرم؟؟ نکند بمیرم و کسی سر قبرم....، شاخه گلی هم نگذارد........؟!
نکند خوب نشود؟؟ نکند از ریخت بیفتم؟؟؟ توی دلم... بلند بلند....می خندم...... مگر کی توی ریخت بوده ای ساره.....؟؟!!
صدای حرف زدن کامران با تلفن می آید... عصبی و بی حوصله است.... چند لحظه بعد، توی چارچوب در اتاق خواب، ایستاده....
به گوشی اش اشاره می کند: واسه فردا...، بگو یکی از دوستات بیاد.. یا اصلا، من یکیو پیدا می کنم بیاد پیشت...
هاج و واج نگاهش می کنم.....
کلافه چنگ می زند میان موهایش: خانم یکی از خلبانا وضع حملشه... من باید جاش برم.....
دارم می روم اتاق عمل... به خاطر تو... برای تو... برای تویی که به من گفته ای دوست نداشتنی.... و از من پرسیده ای...، از کی.......
ملافه را توی مشت چنگ شده ام، و قلبم را...، میان رگ و پی به خون نشسته ام....، می فشارم......
- عیبی نداره......
.
.
.
همه جا قرمز است.... همه جا گرم است... و من... حتی این گرما را توی خواب هم احساس می کنم.... روشنک ایستاده میان آتش..... پاهایش برهنه است... دامنش تا زیر زانو.... هیچ رنگی به جز قرمز...، نمیبینم.... خودم را تکان می دهم... موهای روشنک به دورش پخش شده.... یادم می افتد که باید بهش زنگ بزنم... یادم می افتد که حاج خانوم، همین دیروز پای تلفن گفت که روشنک حالش خرابست... که رفته خانه ی دوستش.. که چند روزست آنجاست... که علی نیست... که علی و گلچین رفته اند شمال... و حاج خانوم دست تتنهاست.... و حاج خانوم، نگران روشنک است...... عرق می کنم.... تمام گردن و تنم.. خیس عرق می شود..... روشی سرش را بالا می گیرد... چشم هایش... چشم های همیشه سبز و وحشی اش...، دو کاسه ی خون شده......! وحشت می کنم...!! حتی توی خواب هم، وحشت می کنم!!! تکان می خورم... خودم را تکان می دهم که بیاید طرفم..... نگاهش غریبست... نگاهش درد دارد... نگاهش... خیس است...... قلبم می زند... قلبم، تند تند می کوبد..... جیغ می زنم... صدایی ازم در نمی آید.... دست هایش را میگیرد طرفم.. می خواهد حرف بزند... به جایش.. از دهانش... خون میریزد بیرون.... قبضه روح می شوم..... و همان لحظه توی خواب.. یادم می فتد که خون، خواب را باطل می کند............. دست هایش را می برد پشت گردنش.... برق گردنبند یادگاری آقاجون... همان که وقت خریدن حلقه بردیم و درستش کردیم..، چشمم را می زند....... گردنبند را میگیرد میان دست هایش... و دست هایش را.. به طرفم دراز می کند.......... خودم را توی خواب.. عقب می کشم.... وحشت زده... شعله های آتش... همه جا را گرفته.... خیس عرق می شوم... خیس تر....... پاهای برهنه ی روشنک... توی آتش شعله کش و سرخ... می لرزد.... دست هایش را دراز می کند و گردنبند را می گذارد میان دست هایم.......... آتش....، شعله می کشد....... وحشت می کنم..... از خواب.....، می پرم.................
دست می کشم پشت گردنم.... تمام هیکلم، خیس عرق شده..... از وحشت.. از اضطراب..... همه اش از اضطراب فرداست... از اضطراب روزی که نمی دانم، چطور خواهد گذشت... تمام شب بیدار بوده ام.. و حالا... دو دقیقه هم که خوابم برد.... آه خدای من..... چه خواب آشفته ای.... بس که این روز ها..... بس که از ترس فردا..... توی خودم مچاله می شوم.... قرآنی را که هر شب کنار بالشم می گذارم، برمی دارم و.... بغل می کنم..... پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و به پهلو دراز می کشم..... دست می کشم... به جای خالی کامران... کمی آن طرف تر...... باید به روشنک زنگ بزنم....... باید.........
.
.
.
7 صبح راه می افتم.... کامران رفته..... وقتی که من خواب بودم.... وقتی که بعد از آن کابوس عذاب آور... بعد از آن کابوس جهنمی.... برای نیم ساعت چشم هایم را بستم، رفته.......
فرم رضایت نامه را پر می کنم.... اسم خودم.. اسم دکترم.... رضایت خودم... رضایت یکی از نزدیکانم.... کامران که نیست........!؟ بغض می کنم......
علی امضا می کند....
روی برگه نوشته شده... زمان ترخیص... زمان فوت..... قلبم تند تند می کوبد..... گلی می گوید چیزی نیست... اصلا نمی فهمی هیچی!
پرستار راهنمایی ام می کند... باید لباس هایم را عوض کنم... برهنه می شوم... لباس های آبی بیمارستانی.... که همیشه ازشان بدم می آمده.... می پوشمان..... شماره ی کامران را میگیرم... باید باهاش حرف بزنم... نیست.... خاموش ست..... رفته.......!
اشک هایم میریزد کف کلینیک و تار تار مویم...، به لباس های آبی....، می چسبد......
پرستار نصفه قرص آرام بخشی کف دستم می گذارد.... توی اتاق عمل...، همهمه است.... چیزی شبیه به بازار شام... هر کسی، پی مریض خودش می گردد.... دکتر اخمو را میبینم... دکتری که به همه می خندید... و به من...، اخم می کرد.... روی تخت دراز کشیده ام... مسئول بیهوشی...، آمپول را وارد رگ هایم کرد... دکتر میانسال و بداخلاقم... نگاه دلسوزی به صورت و چشم های خیسم انداخت... دماغم را میان دو انگشتش گرفت و کشید: باید عادت کنی از این به بعد تا یه مدت، اینجور ینفس بکشی..... باشه دختر خوب...؟؟ می تونی.....؟!
صدای دکتر.... دور می شود.... و تصویرش.... شبیه به هاله ای از ابهام.....
چشم هایم را باز می کنم.....
گلچین بالای سرم ایستاده.....
چشم هایم کمی.. خنک است....
خوب نمی بینم... خوب، نمی فهمم..... انگاری دارد می گوید بهتری؟؟ و شاید... دارد حالم را می پرسد......
باز... به خواب می روم.....
آفتاب کامل غروب کرده وقتی... پایم را از کلینیک بیرون می گذارم.....
دست سردم توی دست های گرم علی، می لرزد........
صندلی را می خواباند... چشم هایم را تا رسیدن به خانه و فرار از بحث و جدالش برای رفتن پیش حاج خانوم.... می بندم..... حتی طاقت شنیدن غرغر های حاج خانوم از جراحی سبک سرانه و جلف و.... دوری از خانه ی آغشته به بوی کامران را...، ندارم......
گلی روی تخت ملافه ی سفید دیگری پهن می کند... دراز می کشم و... چشم هایم را می بندم و... می خوابم.....
بیدار که می شوم.... گلویم درد می کند..... می سوزد... بینی ام اما نه..... گیجم... ترس هم دارم... می ترسم و به گلی م یگویم آینه ی کنسول را با چیزی، بپوشاند.... می خندد و مسخره ام می کند که مگر زاییده ای؟؟؟؟
با نی.... بهم سوپ می دهد.... گلویم درد می کند... معده ام جمع می شود و....... استفراغ می کنم...... و خون بالا می آورم انگاری ....... و انگاری که گلچین دارد می گوید دکتر گفته طبیعی ست... بعضی ها اینجوری می شوند... به خاطر زخم گلو و خونریزی ناشی از آن و این حرف هاست...... چشم هایم... دو کاسه ی خون ست..... گریه می کنم...... با دهانم نفس می کشم و تمام صورتم، درد می گیرد.......
علی کلافه توی اتاق قدم می زند.... عصبی به گلی می گوید: دوباره شماره ی روشنکو بگیر!! ببین کدوم گوریه که نمیاد پیش خواهرش!!!!

گریه می کنم و با صدایی ضعیف، زجه می زنم: درد دارم...........
علی شماره ی دکترم را میگیرد....
گلی با نگرانی می گوید: به خدا بهت مسکن زدن... آرام بخش.... نباید درد داشته باشی اصلا!!!
اشک هایم از کنار بینی گچ گرفته ام، جاری می شوند....
گلی سرش را می آورد نزدیک دهانم.... هق هق می کنم: حلقه م.... پیداش کن.....
گیج نگاهم می کند.....
علی می بردم کلینیک..... دکترم عصبی ست..... می گوید امکان ندارد درد داشته باشی.... می گوید کلی آرام بخش زده ام بهت..... گریه می کنم.... درد دارم.... کامران کجاست....................؟!
.
.
.
بهم آمپول ضد تهوع زده اند.... و مورفین... دکترم گفته بخواب... دکترم گفته همه اش عصبی ست... دکترم گفته پس شوهرش کدام گوری ست؟؟؟؟؟؟
.
.
.
باید با دهانم نفس بکشم... تنبیه سختی ست.... برای نبوییدن تمام روز هایی.... که تو نیستی...............
.
.
.
سه روز گذشته... امروز.. تامپون ها را از بینی ام در آوردند.... حالا، احساس بهتری دارم..... اما.... هنوز عذاب الیم ست... هنوز وقتی غذا می خورم، نمی دانم باید نفس بکشم، یا غذا بخورم..... نمی دانم باید به تلفن های خالی از تماس تو فکر کنم، یا اخم و تخم غلیظ این روز های علی .... به من... به تو.... و به در و دیوار خانه مان.....
.
.
.
یک هفته گذشته.... زنگ زده ای... من صدایت را نشنیده ام اما علی پای تلفن سرت داد کشیده است... بحثتان شده.... دکتر گچ بینی ام را باز می کند.... و شروع می کند به ماساژ دادن.... یا علـــــــــــــــــــــــ ی!!!!!!!!
درد تمام تنم را می لرزاند.... دلم م یخواهد جیغ بزنم.... دلم می خواهد دست دکتر را پس بزنم.... به جایش.... اشک هایم... روی گونه... رد می گیرند......
دکتر سر تکان می دهد: دردو بیش از حد حس می کنی... آستانه ی دردت پایینه.....
علی نگاهش را از صفحه ی موبایلش می گیرد و میان من و دکتر که امروز، نرم تر به نظر می رسد، پخش می کند: تو راهه.... تازه رسیده.....
.
.
.
استرس دارم..... خیلی..... زیاد!! تمام راه تا رسیدن به خانه، دلم م یخواهد توی آینه به خودم نگاه کنم.... علی نمی گذارد.... دکتر ممنوع کرده.... به علی التماس می کنم: خیلی زشت شده ام؟؟
دنده ی پرشیا را عوض می کند و با حرص، گاز می دهد و نگاهش را از من می گیرد: تو زندگیت چه خبره؟!!
.
.
.
عاطفه زنگ زده به گوشم... صدایش ضعیف ست... ناراحت است که کنارم نیست.... خبر ندارد که شوهرم هم کنارم نیست... چه برسد به... مادر شوهرم..........
.
.
.
علی با عصبانیت نشسته روی مبل و پایش را تکان می دهد... و من... حسرت زده... به کامرانی نگاه می کنم که کلافه است و من هنوز نتوانسته ام در خلوت.... خلوتی که این روز ها پرده پوش ست.....، ببینمش....... علی غر می زند... واسه چی رفتی؟؟ ندیدی زنت زیر عمله؟؟ کامران خونسرد و مغرور..... مجبور بودم... زنم بچه نیست.... اتفاقیم نیفتاده.....!
باز بینی و تمام صورتم... درد میگیرد.....
کامران نگاهی گذرا.... گذرا!! به صورتم می اندازد: خوبی؟!
لبخند می زنم.....
حالم را پرسیده..... به درک که صدایش را نشنیده ام... حالا اینجاست... و دارد حالم را می پرسد......
.
.
.
بحث علی و کامران بالا گرفت.... علی کشیدش بیرون برج... با نگرانی پای پنجره ی یازده طبقه ای ایستاده ام.... گلی دست می گذارد سر شانه ام.... بر می گردم سمتش: چی شده؟!
لبخندش... تلخ ست...
- منم نمی دونم.. ولی علی آتیشیه....
دست می کشم به موهایش: می خواین با هم عروسی کنین؟؟
می خندد: فک کنم ساره.... فک کنم......
.
.
.
تمام سعیم را کرده ام که مطبوع و دلپذیر باشم... تمام تلاشم را کرده ام که خوش بو و تمیز باشم.... موهایم را صبح با کمک گلی شستم و تنم را خودم آب گرفتم...... کامران از وقتی با علی رفت، نیامده.....
دراز کشیده ام روی تخت.... گلی می گفت خوبی... می گفت هنوز ورم داری اما خوب شده... می گفت این چسب را که چند ماه تحمل کنی، تمام می شود.......
دست می کشم به یقه ی گرد و بازم.... صدای بسته شدن در می آید.... ذوق زده لبه ی تخت می نشینم.... تمام شامه ی چسب زده ام را بکار میگیرم... برای بوییدنش..... توی چارچوب در ظاهر می شود... خسته..... و انگاری.... مانده...... و.... بدون لبخند.....
دستش می رود به دکمه های پیراهنش و لبه ی تخت می نشیند: چطوری؟!
ذوق زده تر......
- یکم درد دارم... ولی خوبم!! خوبم!! تو خوبی؟ خسته ای؟ بمیرم....
دست می برم که شانه هایش را ماساژ بدهم... خودش را رها می کند روی تخت.....
- فقط می خوام بخوابم.....
به دست هایم نگاه می کنم.... که میان زمین و هوا مانده......
بینی ام... تیر می کشد.......
لبخند می زنم و چراغ خواب کلاهکی را خاموش می کنم......
نیم ساعت می گذرد.... هنوز خوابش نبرده... این را از ریتم نامنظم نفس هایش می فهمم.... بینی ام درد می کند.... درد...، در تمام صورتم پخش می شود...... آرام صدایش می کنم: کامی......؟!
جوابی نمی دهد..... عوضش، پهلو به پهلو می شود.....
بالشم خیس می شود.....
دست می کشم پشت پلک هایم.....
دلم برایش تنگ شده......
باز....، صدایش می کنم.......
- کامی .....؟! با من حرف نمی زنی....؟! از من بدت میاد......؟! دلت نمی خواد اینجا بخوابی....؟! من بو می دم؟ من تمیز نیستم؟؟ زشت شده ام؟؟ کامی با من حرف بزن........ من دارم میــــــــــمیـــــــــــ ـــــرم......................
صورت خیسم را بالا میگیرم و تمام عضلاتم، از درد....، مچاله می شود......
دلم را به دریایی طوفانی و پر از درد.... می زنم.... و غرورم را.. زیر پاهایم... خرچ خرچ..... خورد می کنم...... لـــــِــــــــه می کنم..........
- باید بغلم کنی کامران..... باید منو توی بغلت بگیری و آرومم کنی.... تمام این روز ا... به تو احتیاج داشته م.... حلقه م گم شده کامران...! گم شده!! هرچی می گردم پیداش نمی کنم.....!! باید منو مث شب عروسی مون بغل بگیری و آرومم کنی و امنیتم بدی و پناهم بشی...... باید کامران.... باید... شوهر خوبم.......
یک ساعت دیگر... می گذرد.... چشمم به عکس عروسی مان است...... دست هایش را دور کمر من حلقه کرده..... چشم هایش... نیمه باز و تبدار است..... دلم ضعف می رود.... بینی ام تیر می کشد..... بالشم خیس می شود...... تمام صورتم، درد می کند......
به هق هق می افتم... دستم را گاز می گیرم.... که عجــــزم را.... نبیند.....
دستی به طرفم دراز می شود.... دستی... که گویی... از بهشت آمده...... و بهشتی... که بوی اونتوس....، نمی دهد.....
منِ بی پناه... منِ درمانده... منِ دور از محبت مانده......، هجوم می برم.... حمله می کنم.... سرم را روی بازویش می گذارم و چشم هایم را فشار می دهم و صورت از درد مچاله شده ام را... از اشک خیس شده ام را.... پاک می کند......
کمی نَنو وار.... تکانم می دهد: هیش........ بخواب.....
.
.
.
زیر دوش آب سرد... دست می کشم به موهایم....
تار های بلندی.. کف دستم می نشیند.....
صدای عصبی کامران و تلفنی حرف زدنش.. می آید.....
و صدای عادل فردوسی پور و... گزارش بازی حساس تیم محبوبِ محبوب من.......
دست می کشم به موهایم....
یک مشت موی دیگر......
کامران داد می زند.....
سرم را می گیرم بالا تا قطرات آب... مستقیم به صورت و چشم هایم بخورد.....
دست می کشم میان موهایم.......
یک مشت دیگر......



*************************


« يَعْلَمُ خَائنَةَ الْأَعْينُ‏ِ وَ مَا تُخفِى الصُّدُور...... »

او چشمهايى را كه به خيانت مى‏گردد و آنچه را سينه‏ها پنهان مى‏دارند، مى‏داند.....



شانه را میان موهای بلندم حرکت می دهم..... شانه ی چوبی دوست داشتنی... نگاهم روی دندانه هایش ثابت می شود.... لبخند می زنم.... لبخند می زنم و تار های موی کنده شده را ازش جدا می کنم و توی سطل کوچک کنار کنسول می اندازم... بعد خم می شوم روی زمین.... زیر کنسول را با دقت نگاه می کنم... از زمین مفروش با موکت قرمز دل می کنم.... در کمد لباس ها را باز می کنم... لباس های من سمت چپ.... لباس های کامران سمت راست.... دست می کشم به آستین پیراهن کمرنگی که رو به سفیدی می رود.... بینی ام را می کشم به آستینش..... بوی اونتوس مشامم را پر می کند...... لبخند می زنم و باز بینی ام را می کشم بهش.... ایفوریا ست... نه اونتوس.... باز بو می کشم.... علی هر بار می رفت ترکیه، برای روشینک از این عطر می آورد..... لبخند می زنم و توی جیب های کامران، به دنبال حلقه ی مفقود شده ام می گردم.... چیزی دارد... توی رگ و پی ام وول می خورد... و من...و من.... اجازه ی نشستنش را به تنم، نمی دهم....... باز لبخند می زنم و به پیراهن کامران چشم می دوزم..... چقدر دوستت داشته ام کامران...... چقدر دوستت دا... ر....م...... کامران....... و چقــــــــــــــدر من را نمی بینی کامران..................
صدای زنگ هال بلند می شود.... قدم های آهسته و.... سنگینم.... راهی سالن می شود..... چشمم را از راهروی سرخابی و حلقه ی جا خوش کرده ی کامران روی کنسول می گیرم.... دستم را روی دستگیره ی در می فشارم...... پلک می زنم.... نفس عمیقی می کشم...... و دستگیره را... می کشم پایین.......
چرا پای چشم چپ روشی کبود شده؟؟
چرا دست هایش دارد می لرزد...؟؟
چرا رنگش اینقدر پریده و زرد شده؟؟
خدای من...... این اشک ها چیست.... که بی وقفه... از صورت خواهرم... جاری ست.....................؟!
پلک می زنم....
یک بار....
دو بار...
سه بار....
بوی ایفوریا می پیچد توی رگ و پی ام......
زمین زیر پایم.... می لرزد.....
خانه ام.... خانه ی امنم.... توی لرزه هایی ناگهانی..... به رعشه می افتد......
و انگار که.....
چیزی با همین کبودی وحشت برانگیز....
چیزی با همین سبزی چشم ها.....
با همین رایحه ی.... دوست.... نداشتنی......
توی وجودم...... ، فهم می شود........
می نشیند.....
به یاخته هایم...، فهمانده می شود.....
و انگار که اخبار ساعت ده.... وقوع زلزه را پیش بینی می کند.....
کدام ساکم را ببندم.....؟!
و من...... ذره ذره.... غبار آگاهی را می بینم..... که روی دلم می نشیند...... و قطره قطره..... ریختن.... شر شر....... چک چک..... چیزی.... حسی........ دردی...... توی قلبم...........
و انگاری که.... همه ی پرده ها.... با چنان قدرت عجیبی کنار می روند...... با چنان نور قوی و چشم زننده ای.... چشم هایم را نشانه می روند...... که چشم های پرده پوشم.... که پرده ی ضخیم کشیده شده روی دلم....... آخ چشمم........ کور شدم............
چیزی.... انگاری توی صدایم شکسته.... وقتی آنجور آهسته... وقتی آنجور ناباور... وقتی آنجور... ملتمس..... صدایش می کنم: روشی........؟!
چشم های سبز و خواستنی اش... به کبودی می نشیند....... کبودی صورتش بیشتر می شود..... چیزی به قلبم... خش می اندازد..... خودش را پرت می کند توی بغلم.... توی بغل کوچک من..... توی بغلی که بوی ایفوریا نمی دهد...... و زار.... زار......... زجــــــــه می زند.........
- منو ببخش ساره...... منو ببخش......
از توی بغلم می کشمش بیرون و به رویش می خندم: خل شدی دیوونه؟؟ چی رو ببخشم؟؟؟
چشم های به زاری نشسته اش را... چشم های پر از حرفش را.... چشم های پر از.... چیزی شبیه به... عذابش را..... توی چشم هایم... حل می کند: ساره....! من حامله م......!
و آنگاه كه زمين به لرزش [شديد] خود لرزانيده شود و بارهاى سنگين خود را برون افكند.......
پلک می زنم.......
و انسان گويد [زمين] را چه شده است .....؟!
دست می کشم روی شکمش.......
شکمی که.... علی رغم همه ی پرهیز ها و غذا نخوردن ها و... پیاده روی های شبانه..... صاف نیست..... سخت... نیست.....
دست می کشم روی شکم روشنکی که.... میان خواب هایم... میان آتش ایستاده... موهایش دورش ریخته..... و پاهایش... برهنه است....... و می خندم: چه زود مامان شدی روشی..! از کی....؟!

توی چشم های خندانم... محو می شود... مات می شود..... سکندری می خورد.... و می افتد کف زمین سنگ شده..... و باز اشک هایش می ریزد پایین......
زانو می زنم جلوی پایش.....
روشنک میان آتش ایستاده.....
از خواب می پرم........
عق می زند....
وحشت می کنم....
دستش را می گذارش روی قلبش و چنگ می زند.....
چشم هایش دارد از حدقه بیرون می زند....
حمله می کنم به کیفش....
و به دنبال قرص هایش....
و به دنبال نیفدیپین ونیتروگلسیرین و هر چه داروی این درد بی درمان ست....
حتی نمی توانم ببینم........!!
دست هایم می لرزند....
خانه ی امنم... دارد تکان می خورد.....
چرا زلزله را از پیش اعلام نکرده اند....؟؟
دو بار با زانو زمین می خورم تا بتوانم یک لیوان سر خالی آب برایش ببرم......
دست های لرزانش را... از دست های لرزان من.... از تمام تن لرزان من..... پس می کشد....
لیوان را می گذارم روی لب های ورم کرده و کبودش.....
تو دهانی خورده......
خواهر من..... از کسی.... تو دهانی خورده........
کی جرات کرده؟؟؟
حالا... حتی صدایم هم.... به رعشه افتاده: کی جرات کرده دست رو تو بلند کنه آجی؟؟ کی؟؟
لیوان از دستش رها می شود....
پرت می شود کف زمین جلوی پایمان.....
و هزار تکه می شود......
و تکه ای از شکسته هایش.... می پرد گوشه چشم من.....
مشت چپش را به قلبش می فشارد.....
شیشه را از گوشه ی چشمم برمی دارم.......، روشنک جیغ می زند: خدااااااااااااااااااااااا اا!!!!!
دست هایم را می گذارم روی بازوهایش و محکم میگیرمش..... اشک های جفتمان...... قلپ قلپ.... درشت درشت.....
- آجی چی شده؟! روشی؟؟ روشی جونم چرا؟؟ روشی جونم از کی؟؟؟
دارم می بینم.....
ایستاده میان آتش.......
از درد.... به خودش می پیچد.......
زجه می زند: ساره...................................
تند تند... اشک هایش را... با دست هایم... پاک می کنم......
- جون ساره... جونم خواهری... بگو دردت به جونم... چیکار کردی... بگو چیکار کردی آجی.....
تکه ای شیشه ی شکسته شده را از زمین برمی دارد و میان چنگش، می فشارد...
- ساره دارم میــــمیــــــرم.................. ..
اشک های بند آمده ام... صورت خشک شده ام..... نگاه ماتم.....
پوچ......
تلخ و ناباور.... ، زمزمه می کنم: روشنک.....؟!
زار می زند..... و من... طاقت دیدن زار زدن هایش را... ندارم.......
- اولین باری که دیدمش.....
بی اختیار... انگار که یکی بهم حکم کند.... انگشتم را می گذارم روی بینی بدون گچ و بخیه و کشیده ام...... ششششششش..........
خون از میان مشت دیگرش... بیرون زده....
خون... خواب را باطل می کند.....
- ساره بهش بگو من نمی تونم... برو بهش بگو من دارم میمیرم... بگو نمی تونم این لعنتیو بندازم..... ساره!!!! تو رو به علی قسم!!! برو بهش بگو من از کورتاژ وحشت دارم!!! بگو دیگه از انداختنش گذشته!!! بگو من های ریسکم... بگو اگه بندازمش میمیرم..... بگو نفهمیدم... بگو دیر شد... بگو جنون گرفتم..... بگو من میمیرم...... ساره!!
مثل دیوانه ها شده..... صورت زردش.... حس بدی بهم می دهد.... شیشه را از دستش رها می کند و خم می شود طرفم و زل می زند وسط مردمک چشم هایم: تو بهش میگی..... مگه نه!؟؟ تو بهش میگی ساره!! میگی..... آره؟؟ میگی؟؟
گلویم خراش برداشته......
نگاهم می دود پی شکمش......
خانه دارد می لرزد.....
می ترسم که همین الان، از بالای این برج یازده طبقه، سقوط کنیم.......
مات... گنگ...... نگاهم را تا نگاه به خواری نشسته اش..... بالا می آورم...... و خودم هم..... نمی دانم..... صدای چه کسی در من جاری ست...... اینقدر خشک.... این قدر سرد........ این قدر... بی روح...........
- مال کیه....؟!
چی توی چشم هایم دیده..... که خودش را می کشد عقب..... تکیه ی مرتعشش را می دهد به در..... مشت چپش... روی قلبش... روی مانتوی گشاد و سیاهش... می لرزد...... دهانش باز شده.... چشم هایش.... دریده... از چیزی.... مثل... شبیه به.... وحشت......
دارم می لرزم.......
زمزمه می کند: من نمی خواستم.... نمی خواستم.. ولی خراب کردم ساره.....
نفس نمی کشم... تا بوی ایفوریا.. آزارم ندهد.......
فقط نگاهش می کنم......
پلک می زنم....
می لرزد....
چشم هایش پس می رود.....
حمله می برم سمت گوشی.....
حتی حمله ام...... خالی ست.......
صد و بیست و پنج... نه نه... خانه مان که آتش نگرفته....!!؟ روشنک دارد آتش میگیرد....... صد وپانزده.... اورژانس..... آقا تو را به خدا بیایید خواهرم دارد از دست می رود...... آقا تو را به خدا بیایید خواهرم زنا کرده....... آقا..... تو را به خدا بیایید..... خواهرم دارد آتش می گیرد..............
زانو می زنم جلوی روشنک و نیتروگلیسیرین را می چپانم توی دهانش و تکانش می دهم......
مشت شل شده اش.....
نگاه پس رفته اش......
زمزمه می کنم: روشنک.....؟!
قطره ی اشک درشتی....
از گوشه ی چشمش....
پایین می افتد.....
صورت زرد و سفید و پر از کبودی و وحشت برانگیز و ترحم برانگیزش..... در هم می رود.......
فقط می خواهم که کر شوم و کور و... لال هم......
تکانش می دهم.......
و صدایم.... هنوز سرد .... هنوز خالی...... هنوز....... بی روح.......
- خودم کمکت می کنم روشنک..... فقط بگو..... تو رو خدا..... جون علی مون...... از کی؟؟؟؟
چشم هایش را می بندد.....
و رعشه ی تنش....
مشت شل شده اش..... از روی سینه ی چپش..... باز می شود.......و پایین می افتد......
و فرکانس بیست هزار هرتزی برخورد حلقه ی دوتایی زرد و سفید.... به سنگ کف سالن.......
هزار بار.....
بیست هزار بار.....
حلقه ی دو تایی من......
دارد می چرخد......
می چرخد.....
می چرخد......
دو نفر از اورژانس آمده اند..... زیر بغل روشنک را میگیرند..... یکی شان می آید طرف من..... همسایه ی بغلی پریده وسط خانه ی امن من......
حلقه ام.... هنوز دارد چرخ می خورد.......
دست مسئول اورژانس را پس می زنم......
قدرتم...... هزار برابر شده......
هلش می دهم عقب.....
یکی داد می زند....
یکی جیغ می زند به شوهرش زنگ بزنید.....
حلقه ی زرد و سفید من...... هنوز کف زمین...... چرخ می خورد.......
مرد های قد بلند اما لاغر را.. هل می دهم عقب.... و در سکوت..... از خانه ام بیرونشان می کنم.... از خانه ای که.... دیگر امن نیست...... از خانه ای که... دارد وسط آتش.... می سوزد...... می لرزد....... زلزله آمده....... می دوم توی آشپزخانه.... دستمال صورتی مخصوص پاک کردن سنگ اوپن..... خیسش می کنم...... می دوم توی هال... جلوی در...... خرده های شیشه... خون روشنک ریخته کف زمین..... دستمال را می کشم کف زمین..... خون ها کشیده می شوند..... شیشه توی دست هایم فرو می رود.... خون می زند بیرون.... دو دستی... دستمال را جلو و عقب می کشم...... برمی گردم و به حلقه ام نگاه می کنم...... هنوز دارد می چرخد...... هنوز روی سنگ سفید و صورتی کمرنگ کف.... دوران دارد... نوسان دارد..... و پژواکش... هزار بار... توی سرم...... تکرار می شود....... دستمال را می کشم روی خون و شیشه..... پاک نمی شود.... پاک نمی شود........
عرق کرده ام...... عرق می کنم...... نفس نفس می زنم...... دستمال پر از خرده شیشه و خونی را... رها می کنم..... خودم را می کشم عقب..... پشت در تکیه می زنم.... مچاله می شوم..... زانوانم را توی بغلم جمع می کنم....... چشم های گشاد شده ام... میخکوب عکس دو نفره ای می شود که روی دیوار روبه رو ست.... مردی که دست هایش را دور کمر دختری حلقه زده..... و دختری که می خندد...... و دختری که تور بلند و نیم تاج و لباس سفید دارد.........
تمام خانه دور سرم... می چرخد......
چشم هایم سیاهی می رود........
نمی توانم نفس بکشم.....
نمی توانم......
حلقه ی زرد و سفیدم... حلقه ی گم شده ام.... کف سالن..... می چرخد........
خانه می چرخد..... آجر به آجر خانه... روی سرم... آوار می شود....... چشم هایم سیاهی می رود.....و زیر آوار.... گیر می کنم...........
دست هایم را می گذارم روی گوش هایم......
و درد آور......
و تلـــــــــــــــخ......
و جگر سوز...............
جیـــــــــــــــــــــــ غ می کشم...




نظر.........




سایر قسمت های این رمان