X
تبلیغات
♥ رمان ...... رمان ...... رمان ♥ - رمان همین که کنارت نفس میکشم(10)

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان همین که کنارت نفس میکشم(10)

تاريخ : جمعه 1392/09/15 | 11:22 | نويسنده : ♥رها♥
نویسنده:raha69



نگاهش کردم مشکی چشمانش ستاره نداشت کدرتر از همیشه بود. دست هایش را به کمر زد وچشم هایش را ریز

- تا الان کدوم گوری بودی؟؟

- ...

در سکوت فقط نگاهش می کردم از عصبانیت قفسه ی سینه اش عمیق جابجا می شدعضلات فکش منقبض شده بود واین ها به خوردن ویسکی هم نامربوط نبود باید چه می کردم؟ دهان باز کردم تا حرف بزنم ولی قبل از اینکه کلامی به زبان بیاورم بازوهایم را میان انگشتانش مشت کرد.دردم گرفت. از عطر نفس هایش خبری نبود باهمان بود خاص مهمانی ها قاطی شده بود من عطر نفس هایش را می خواستم!

- چرا باید با اون مرتیکه تا این موقع شب بیرون باشی؟؟

  "مرتیکه؟ اراد را می گفت؟" این عصبانیت بی ربط به حرف های کیان هم نبود والبته گل امروز ودعوت شام که می دانستم از ان بی خبر نیست

- الان عصبانی هستی بعدا حرف می زنیم؟

- تو خیلی غلط می کنی که بعدا حرف میزنی؟؟؟

دوباره با صدای دادش چشم هایم را بستم

- می گم با اون مرتیکه چه کاره مهمی داشتی تا این موقع شب؟ مگه تو الان با من نیستی؟ چه دلیلی داره باهاش تا این موقع شب بیرون باشی؟؟؟

برای هیچ داشت مرا باز خواست می کرد.با صدای ارام ولی پر حرص توپیدم

- مگه من اون شب پرسیدم با اون دختر توی اون خونه چه غلطی می کردی؟ فکرمی کنی همه مثل خودت ه*ر*زمیپرن که هیچکی بهشون اعتماد نداشته باشه؟؟اره با اراد بودم خیلی هم خوش گذشت من به تو هیچ تعهدی ندارم که بهت جواب پ..

 سمت راست صورتم سوخت ولحظه ای بعد سمت چپ صورتم پرتم کرد روی مبل تمام صورتم گر گرفته بود گوشه لبم سوزش عجیبی داشت یقه ی مانتویم را گرفت

- خوب اینو تو گوشت فرو کن هیفا؟؟...فکره اینکه بخوای منو دور بزنی رو از سرت بیرون کن تو اگه بخوای بمیری هم باید تو بغل من بمیری؟؟؟

 نگاهش برای لحظه ای روی گوشه ی لبم ثابت ماند حس کردم رنگ نگاهش عوض شد ولی وقتی به چشمانم نگاه کرد همان نگاه خشمگین را داشت یقه ی مانتویم را رها کرد روی مبل رها شدم.انقدر عصبانی بود که جرات نمی کردم حرف بزنم وگرنه حرف هایی ازجنس سیلی اش من هم داشتم!دستش را داخل موهایش فرو کرد چرخی زد وروبرویم ایستاد.جسم گرم نا اشنایی از چشم چپ و لحظه ای بعد همان جسم گرم از چشم راستم سرازیر شد چقدر هم داغ بود!" داشتم اشک می ریختم...بارها وبارها سرم داد زده بودند دعوایم کرده بودند چه بسا سیلی سنگین تری هم خورده بودم ولی هیچ وقت قرار نبود گریه کنم چون من به این حرف ها عادت داشتم ولی هاکان...؟ من اورا طوره دیگری یافته بودم...نوازش هایش را...اغوشش را ...ومحبت هایش را رادیده بودم..." سوزش لبم بخاطره اشک دوچندان شد درد می کرد.رنگ نگاهش با دیدنم عوض شد ارام جلویم زانو زد هنوز هم عصبانی بود.دستش را به طرف صورتم دراز کرد.صورتم را عقب کشیدم اخم هایش در هم رفت.از جایش بلند شدلحظه ای بعد دوباره روبریم زانو زد.پدضد عفونی کننده ی سفیدی دستش بود .دستش را به طرف صورتم دراز کرد.سرم را عقب کشیدم

- هیفا؟؟؟

بخاطر دادش چشم هایم را بستم اشک بیشتری از چشمانم سرازیر شد.کنارم فرو رفت متوجه حضورش کنارم شدم.نگاهش کردم چشمان مشکی اش برق میزد.دست راستش را دوره شانه ام حلقه کرد خواستم خودم را عقب بکشم حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد.غرید

- گریه نکن؟؟

 بخاطره اینکه صورت عصبانیش را نبینم چشم هایم را بستم.گوشه ی لبم بخاطر تماس پد سوزش زیادی ایجادکرد گوشه لب سالمم را به دندان گرفتم

- دیگه نمی خوام این پسره رو ببینی؟؟

 لحن صدایش طوری نبود که جرات کنم وجوابش را بدهم

- دورو برت ببینمش تضمین نمی کنم بلایی سرش نیارم؟؟

چشم هایم را بی هوا باز کردم

-حق نداری به اراد کاری داشته باشی؟؟

- ببین هیفا روت حساسم.متاسفانه نقطه ضعف منی...بفهمم یا بهم خبر بدن که با اون بودی به علی بلایی سرش میارم که اسمش رو هم فراموش کنی؟!

- حق نداری..

- حق دارم لعنتی تو با منی الان مال منی میتونی اینو بفهمی؟؟؟

خواستم بلند شوم که داد زد

- بشین کارم هنوز تموم نشده!؟؟

چشم هایم را بستم فشار دستش را دوره شانه ام کمتر کرد

- هیفا...

 سکوت کرد

- برای چی داری منو عذاب میدی؟!جز تو با کسی نیستم نیاز ندارم که باشم...

روی گونه ی سیلی خورده ام گرمی لبش را برای چند لحظه  حس کردم با کف دست از خودم جدایش کردم.اخم هایش بیشتر شد.پد را روی میز انداخت ومرا به طرف خودش چرخاند.انگشت شصتش را نوازش گونه روی گونه های سیلی خورده ام کشید نگاهش بین لب وچشم هایم بود.تمام مشکی چشمانش پشیمان بود.سرش را کمی خم کرد.صورتم را برگرداندم. با صدای ملایمی گفت

- فقط می خوام ببوسمت!

- م*س*ت*ی!

- من تورو میبینم م*س*ت میشم نیازی به خوردن اینا ندارم!

نفسش به گونه ی سمت چپم می خورد منتظربود برگردم تا ببوسد

- باشه مستم برگرد!

نه!

لبش را زیر گلویم گذاشت.داشتم کم می اوردم خودش هم می دانست برایش میمیرم. قرارم با اراد فقط خبر گرفتن از مادرم بود.با کف دست هایم هلش دادم.بیشتر به طرف خودش کشیدم.حتی اگر میمردم هم نباید می گذاشتم بعداز ان سیلی ها به من نزدیک شود

- ولم کن؟؟

 دستهایش شل شد.بدون انکه لحظه ای صبر کنم ویا حتی نگاهش کنم به طرف اتاق رفتم دکمه های مانتویم را باز کردم.چشمم به کلید خورد اوحق نداشت به من برای کاری که نکرده ام سیلی بزند کلید را چرخاندم.لباسم را عوض کردم روی تخت خواب نشستم.صورتم را با دستهایم پوشاندم.گوشه لبم هنوز می سوخت.دستگیره در تکان خورد.

- هیفا؟

-...

 دوباره دستگیره در بالا وپایین رفت

- هیفا این در رو باز کن؟؟

هنوز صدایش عصبی بود وخشم داشت.در تکان شدیدی خورد ودیگر صدایی نیامد... رفته بود. صدای در حال خبر از رفتنش می داد.موهایم را چنگ زدم.

******************************************************

اراد دوباره برایم گل فرستاده بود.گل را کنار گذاشتم واز شیشه ی پاساژ به خیابان نگاه کردم.دوروز بود که نه من از او خبر داشتم و نه او تماسی با من گرفته بود.هاکان مغرور بود. خود خواه بود. مثل احمق ها از پس زدنش پشیمان بودم.دیشب خانه ی مهسا و فردین بودم. امیر حافظ وحوریه هم بودند.مهسا گفت حامله است. چیزی از مهمانی دیشب نفهمیدم.تمام فکرم پیش هاکان بود.فردا شب عروسی پرستو بود.به کارتی که داخل دستم بود نگاه کردم اراد برای شام دعوتم کرده بود. دلم می خواست برای دیدنش به نیویورک بروم. نمی خواستم بگویم می دانم دخترت هستم فقط می خواستم پیشش باشم همین!...نمی خواستم بگویم می دانم ایرج اجازه نداده مرا همراه خودت ببری فقط بودنش را می خواستم.... هاکان؟!به صورتم برای هیچ سیلی زده بود برای اشتی هم پا پیش نمی گذاشت...باید چه میکردم؟!دلم بی تابی می کرد...

لباس سبزه یشمی بلندی را به کمک حوریه پوشیدم.ارایش کردم حوریه موهایم را اتو کرد وبا حلقه های فر درشتی انتهایش را زینت داد موهایم رابخاطر باز بودم پشت لباس اطرافم رها کردم.می دانستم هاکان هم هست سرویس طلای گران قیمتی که خودش برایم خریده بود را پوشیدم

- امیرحافظ میگه زودتر عقد کنیم!

 از داخل اینه نگاهش کردم

- میگه من کم کم خوب میشم مشکلی با من نداره.برای درمان هم اقدام کردیم.

لبخند زدم.

- من خوشبختی تو مهسا رو می خوام اگه فکر می کنی امادگیش رو داری من راضی ام.

- فوق العاده شدی هیفا درست مثل یک عرب اصیل." منظورش پورعرب ها وزیبایی منحصر به فردشان بود"

این ویلای شمال تهران باقصره قبلی که عروسی فرانک دران برگذار شد هیچ فرقی نداشت.باز هم سرشار از تجمل بود.اولین کسی که دیدم ایرج بود سرم رابرایش تکان دادم.ان زن مثل همیشه نگاهش را از من گرفت چه انتظار دیگری داشتم؟ حاصل خ*ی*ا*ن*ت شوهرش بودم.چشم هایم به دنبال هاکانم می گشت سه روز بود که خودش را از من دریغ کرده بود در کمتر از یک لحظه در بغل یک نفر فرو رفتم.فقط کت شلوار سورمه ای وپیراهن سفیدش را میدیم ولی بود عطره ملایم وشیرینش را می شناختم سرم را بلند کردم مرا به خودش فشار داد

- دلم برای تنها کسی که تنگ شده بود تو بودی!

- حتی بیشتر از پرستو؟!

-حتی بیشتر از پرستو!

 دستهایم را دوره کمرش حلقه کرد

- چرا اینقدر خشکل شدی؟!

از او جدا شدم مثل همیشه صورتش می خندید پیشانی ام را عمیق و طولانی بوسید.او با علیرضای همیشگی فرق داشت! نداشت؟ 

- بیا اینور علیرضا؟!

صدای کیان بود دران کت شلوار سفید بی نظیر شده بود با خنده گفتم

- داماد تویی؟!

دماقم را لای انگشتانش فشار داد

- اره!

- نمیگی دل دختری مثل من ضعف میره؟!

- هی منم اینجام! صدای شوخ علیرضا بود.

خندیدم.با حالت بامزه ای اخم کرده بود

- بی انصاف!

 حالت چهراش به خنده ام می انداخت.بیشتر از هر زمان دیگری با مرد های رو برویم احساس نزدیکی می کردم.نگاهای سنگین فامیل را حس می کردم.

کیان- همه دارن نگاهمون می کنن بریم بشینیم!

 هردو کنارم نشستند.علیرضا مثل همیشه صندلی اش را به من نزدیک کرد ودستش را دوره کمرم حلقه کرد.- علیرضا همه دارن نگاهمون می کنن!

- به درک تو که یه دونه بیشتر نیستی؟!

 کیان با اخم نگاهش کرد "چیزی بین علیرضا و کیان بود؟" علیرضا بیشتر از همیشه کنارم بود حتی به دختری که برای رقص جلو امد هم نه گفت.دیگر چشم هایم از دیدنش ناامید شده بود. دیدمش!کت شلوار مشکی خوش دوختی تنش بود وبا مرد جوانی که کنارش بود می خندید.چقدر بیخیال بود.نبود؟! کیان رد نگاهم را گرفت اخم کرد.دستم را از زیر میز گرفت

- بریم یه دور برقصیم؟

" نه کیان الان نه! دام حتی برای دیدنش هم تنگ شده بگذار بیشتر تماشایش کنم" کیان دستم را گرفت وبرای رقص تانکو وسط کشید.

- چند دقیقه اس داری نگاش می کنی؟ اصلا نگاهت می کنه؟!

- کیان؟!

دستش را بیشتر دوره کمرم حلقه کرد.سرم را روی سینه اش گذاشتم.راست می گفت نگاهم نمی کرد.رقص که تمام شد باهم نشستیم .

  - خانم زیبا افتخار میدید؟!

هنوز چند دقیقه از نشستنم نگذشته بود اراد بود ونگاه خاصش که مرا همیشه در نظرش خاص جلوه می داد.لبخند زدم.دستم را داخل دستش گذاشتم.مثل همیشه شیک وبرازنده بود.ان سالها هم زیبایی منحصر به فرد مردانه اش مورد توجه بود.قیافه اش بی نقص بود.بوی عطر تلخش داخل بینی ام پیچید .برای یک لحظه نگاه ثابت شده ی هاکان را روی خودم دیدم. کاش می توانستم به اراد بگویم "تو امشب فرشته ی نجات من شدی وگرنه این مرد به هیچ وجه نمی خواست به من نگاه کند"

- امشب چهره ات شبیه یه پورعرب اصیل شده!

 چرخیدم ودوباره به جای اولم برگشتم.اهنگ ملایمی بود.لیوان داخل دست هاکان خالی شده بود.هیچ وقت عادت نداشت در مهمانی که خودش میزبان بود مشروب بخورد.دستش را دور کمرم حلقه کرد وبه چشمانم خیره شد

- درمورد پیشنهادم فکر کن؟

- فکر میکنم!

لبخند محوی روی صورتش نشست.

- زیاد اینجا نمیمونم نمی خوام بدون تو برم!...ایرج داره نگاهمون می کنه!

 به جای ایرج به هاکان وصورت در همش ولیوان نیمه خالی دستش نگاه کردم.قبل از انکه فکر کند نگاهش می کنم نگاهم را گرفتم.

- شاید انتظار نداره منو با تو ببینه؟

 رقص تمام شد ولی برای دور بعدی نگهم داشت.نگاه گذرایی به هاکان کردم لیوان داخل دستش خالی شده بود.حرکت اشتباه اراد بخاطره حواس پرتی اش  به خنده ام انداخت

حواسم به تو بود..

با خنده ادامه داد

  شبیه پسرای 18 ساله شدم نه؟!

خندیدم دقیقا!

اهنگ تمام شد.به همان طرفی که هاکان نشسته بود نگاه کردم نبود! اهنگ بعدی که شروع شد قصد رفتن داشتم که نوره سفیدی روی من و اراد افتاد.با خنده کناره گوشم گفت

- سوژه ی امشب شدیم!!

 بخاطره نوره دایره شکل رویمان کمی معذب بودم." خدای من هاکان اورا چه می کردم؟!" لعنتی این همه رقصنده چرا ما دونفر؟ به محض تمام شدن اهنگ نزدیکترین میز را برای نشستن انتخاب کردم.نگاهم به میزه پر از میوه بود.گیلاس های روی میز برق خاصی داشت احتمالا باید مزه اش هم خوب میبود!دستم را دراز کردم ویکی برداشتم.عادت نداشتم در مهمانی ها جز نوشیدنی چیزه دیگری بخورم.علیرضا کنارم نشست.

- فردا خونه ای؟

- اره!

- یک هفته اینجام فردا میام بهت سر میزنم.

 گیلاس را گاز زدم مزه اش بی نظیر بود! "علیرضا چیزی را ازمن پنهان می کرد شاید هاکان به او هم گفته بود"

 - خانوم پورعرب؟

به عقب برگشتم دختره جوانی با لباس فرم خدمتکارها بود

- بله؟

- کیف دستس شما با کیف دستی یکی دیگه از مهمان ها عوض شده بود امکان داره همراه من بیایید می خوام از گم نشدن اقلام داخل کیف مطمئن بشید؟

بلند شدم اگر مدارکم گم می شد باید برای داشتن دوباره انها کلی دوندگی اداری می کردم

- البته!

همراهش به طرف اتاقی که لباس عوض کرده بودم راه افتادم ولی او از پله ها بالا رفت بدون هیچ حرفی دنبالش را افتادم.دره سفید رنگی را باز کرد

- بفرمایید؟

داخل رفتم ولی خودش عذر خواهی کرد

- عذر می خوام!

در رابست. بادیدن هاکان روی ان تخت سلطتنی تازه متوجه شدم قضیه کیف بهانه کشاندن من به اینجا بود. نگاهش کردم دلم بی نهایت برایش تنگ شده بود سه روزه تمام ایران بود و ندیده بودمش. من این چهره ی درهمش را نمی خواستم.سر تا پایم را نگاه کرد.نگاهش طوری بود که احساس کردم تمام درونم خالی شد باید چیزی می گفتم وگرنه این نگاه های شماتت بارش مرا می کشت.قبل از انکه کلمه ای برای گفتن پیدا کنم بلند شد وبه طرفم امد. بوی عطرش!...حتی دلم برای بوی عطرش هم تنگ شده بود.درست روبریم وسینه به سینه ام ایستاد.به چشمانم خیره شد. دستش را دراز کرد وگوشه ی حریر اویزان لباسم را میان دستانش گرفت.قفسه ی سینه اش نمی دانم به چه دلیل ولی نامرتب بالا وپایین می شد.گوشه لباسم را رها کرد ویک قدم دیگر فاصله را هم پر کرد تقریبا هیچ فاصله ای بینمان نبود ولی بغلم نکرد.بوی عطرش تمام مشامم را پر کرد." لعنتی داشت مرا می کشت!" حلقه ای از موهای پشت سرم را گرفته بود حس می کردم با ان بازی می کند! چند نفس عمیق گشیدم تمام سلول های بدنم التماس می کردن تا این یک ذره فاصله راهم بردارم وبه اغوشش بروم.حرارت تنش را از همین فاصله هم حس می کردم" لعنتی بغلم کن؟" صدای بمش خش داشت می شد کاملا عصبانیت خفته در صدایش را حس کرد.

- اون شب از دستت خیلی عصبانی بودم. نباید می زدم تو صورتت ولی زدم! زدم چون تو حق نداری حرفی از رفتن بزنی حقت بود پشیمون نیستم!...بجای اینکه منوبخوای درو قفل کردی....می دونستی م*س*ت*م ورهام کردی.عصبانی بودم رفتم خونه د یکی از دوست دخترای سابقم!

 تمام وجودم با این حرفش لرزید

- شب قبلش گفته بود منتظرمه!صداش از داخل ایفن هم حالم رو بهم زد! برگشتم داخل ماشین دلم تورو می خواست!

." یک نفس راحت کشیدم"

سه روزه تمام منتظربودم بیایی تو اون خونه! ولی حتی زنگ هم نزدی.من اشتباهی نکرده بودم که برای اشتی پیش قدم بشم تو منو از خودت طرد ودرو قفل کردی!

پوزخند زد- شب دوم رو جلوی خونت  منتظر بودم که بیایی وبیام بالا.نیومدی ساعت 11:30 شب بااون پسره ی احمق اومدی... مثل احمق ها بازم منتظر بودم حتی برای یک زنگ؟!... امشب زیرنور باهاش جلوی چشمای من می رقصی!... می خندی!...

با مکث کوتاهی زیر گوشم با صدایی که کمی لرزش داشت زمزمه کرد

- دوسش داری؟!

چشم هایم را برای یک لحظه بستم.یا من دیوانه شده بودم یا هاکان خل شده بود؟!

- هاکان؟!!

- پس این رفتارهات چه دلیلی داره؟!

- یه مسئله شخصیه!

- هیفا تحملم تموم بشه منو اینقدر خوب نمیبینی؟!

- بغلم کن؟!!

 مکث کرد ولحظه ای بعد میان بازوها وسینه اش فشارم داد.همین را می خواستم اصلا برایم اهمیت نداشت که فشارش بازوهایش باعث درد استخوان هایم شده است...


تمام مدت ناارام بود حتی بوسه هایش هم ناارامی می کرد.حلقه دستانش را روی تنم تنگ کرد.کمی دستش راشل کرد به تاج تخت تکیه داد ومرا هم داخل اغوشش کشید انگشتانش بازویم را نوازش می کرد.سرم را به سینه اش تکیه دادم ودستم را دورش حلقه کردم.موهایم را بوسید وملحفه را تانیمه روی تنم کشید.زیر گلویش را بوسیدم خودم را کمی بالاتر کشیدم.دستهایم را دور گردنش حلقه کردم نگاه مشکی اش ستاره داشت در اغوشش که بودم ارام می شدم نوازش هایش خواستنی ترین نوازش دنیا می شد...

کناره گوشم زمزمه کرد

- تاهمیشه مال من میمونی!

- می خوام برم نیویورک.

- بدون اجازه ی من نمیتونی!

- برای دیدن مادرم میرم.

- اراد خواسته که باهاش بری؟

- اره!

اخم هایش درهم رفت.برای ارام کردنش شانه اش را لمس کردم  وگوش ی لبش رابوسیدم.وقتی عقب کشیدم چشمهایش بسته بود

- جایی نمیری اجازه نداری از تهران خارج بشی!

 چیزی نگفتم او تصورات خودش را از اراد داشت. لاله گوشم را میان لب هایش گرفت ارام زمزمه کرد

- یه بار دیگه...خستم کن.........


یقه لباسش را مرتب کردم بخاطر چروک شدن لباس قبلی اش یک کت شلوار دیگر از همان رنگ تن کرده بود.بغلم کرد وگونه ام را عمیق وطولانی بوسید.با لبخند کم رمقی گفت

- خیلی خسته ام دلم خواب می خواد!

- خودت گفتی!

- بی انصاف...چطور جلوی این همه مهمون سره پا باشم!

خندیدم گردنم را گازه خفیفی گرفت

- فردا شب باهات تصویه حساب می کنم!... مطمئنی نمی خوای بگم راننده برسونتت؟

- نه من خوبم.

دوساعت تمام باهم بودیم اخرین بوسه را هم از ل*ب هایم گرفت وقتی به خانه رسیدم دوش گرفتم وبا همان حوله به رخت خواب رفتم.با یاداوری بلایی که سرش اوردم لبخندی روی لبم نشست تفریبا بی هوش شده بود!" خودش خواسته بود!؟ "


ادامه دارد....





سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات