رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان همین که کنارت نفس میکشم(5)

تاريخ : یکشنبه 1392/09/10 | 21:28 | نويسنده : ♥رها♥

 

نویسنده:raha69

 

 

در زدم و وارد شدم .با خوشرویی بلند شد

- سلام خانوم پورعرب خیلی خوش اومدید بفرمایید؟....

روی مبل چرمی نشستم- هاکان می گفت دیدار بعدی همراه شماست دوست داشتم ببینمش؟

سرش را داخل ژورنال ها برد."چرا هاکان گفته بود بامنه؟" نفس عمیقی کشیدم ادامه داد

- البته الان دو هفته ای هست برگشته.

بی اختیار از دهنم پرید- کجا؟!

با تعجب نگاهم کرد- ترکیه مگه شما اطلاع ندارید؟

"خدای من چرا می پرسیدم ؟این سوال ها چه ربطی به من داشت!"

- الان دو هفته ای میشه.

"نکند برای همیشه برگشته؟" کاش می توانستم سوالم را بپرسم. دوهفته از ان شب می گذشت...از حرف های کریمی چیزی نمی فهمیدم.در طول رانندگی از بس فکر کرده بودن سرم درد گرفته بود.چند بار محکم روی فرمان کوبیدم احمق شده بودم. هیچ اسم دیگری برایش پیدا نمی کردم .بدون اینکه بخواهم درگیرش شده بودم. انقدر به احمق بودنم ایمان نداشتم که الان ایمان پیدا کرده بودم.عقلم را ازدست داده بودم...

در تمام طول شام خوردن حوریه سکوت کرده بود.قاشق وچنگال را درون بشقاب گذاشتم

- چی شده حوریه؟

بدون اینکه نگاهم کند گفت

-هیچی.

- به من نگاه کن؟...حوریه باتو بودم؟

نگاهم کرد چشمانش قرمز بود

- حرف بزن؟

سکوت کرد- مهسا کجاست؟

اشکش چکید .پس درست حدس زده بودم.

- با فردین رفتن بیرون.

- تو چرا گریه می کنی؟

- از مردها متنفرم اون نباید به فردین اعتماد کنه!...اون خودش گفت از مردها متنفره.

- چطور میتونه از فردین متنفر باشه خودت هم شاهد بودی که تو بدترین روزهای زندگیش فردین ازش حمایت کرد بدون هیچ چشم داشتی...بعد از5سال تازه تونسته اعتماد مهسا رو جلب کنه.

اشک هایش بیشتر شد- امیر حافظ اومد سالن!

منتظر چشم دوختم"امیر حافظ پسره مذهبیه مرضیه خانم همسایه طبقه اولمان بود.پسره بسیار معتقد و پایبندی بود "

- همه مردها غیر قابل اعتمادند!.

"همیشه مارا خواهر صدا می کرد.اوایل حوریه سر به سرش می گذاشت ومی خندید چون همه اش به زمین وسرامیک نگاه می کرد" گریه اش به هق هق تبدیل شد" در این دو سالی که اینجا بودیم مثل یک برادر هوایمان را داشت پسره محجوب ودوست داشتنی ای بود" از پشت میز بلند شد وبه طرفم امد.محکم بغلم کرد. چانه اش را روی شانه ام گذاشت

-پست..فط..رت..عو..ضی..بعد..از..ای..ن..همه..خوا..هر..گف..تن.می..گه..دو..ست..دارم!

هق هقش تمام فضای خانه را گرفت.بی اختیار لبخند زدم.البته کمی شوکه بودم اصلا حدس هم نمی زدم که به حوریه نظری داشته باشد.

- دیدی ..گفت..م..همشون..کثافتن!

روی شانه اش ضربه زدم.حق داشت نزدیکانش کسانی که قرار بود مواظبش باشند به او ت*ج/*ا*و*ز کرده بودند ان هم چند بار.

- دارم دیوونه میشم هیفا یه کاری بکن؟!

دوباره زار زد.چیزی که برایم تازگی داشت این بود که بودند کسانی که از حوریه خواستگاری کرده باشند ان هم رسمی ولی دلیل این همه گریه را نمی دانستم!!

- دوستش داری؟

باهق هق فریاد زد- نه! اشغال عوضی!.

دوباره لبخند زدم پس خودش هم حسی داشت فقط نمی دانست اسمش را چه بگذارد.وگرنه این واکنش غیره عادی بود

- باشه اروم باش  بهش مثل بقیه بگو نه اینکه گریه نداره؟

- اونقدر محکم زدم تو صورتش که خون دماق شد!

از خودم جدایش کردم.باناباوری پرسیدم 

چیکار کردی؟!

- زدم تو صورتش حقش بود!

- چطورتونستی این کارو بکنی میدونی چقدر بهمون احترام میذاشت؟

با گریه گفت - حقش بود...

 

 

دوش گرفتم و لباسم را عوض کردم.به زور خوابید همه اش گریه می کرد ارام می شد ودوباره شروع می کرد.خوب می دانستم گذشته اش ازارش می دهد.روی تخت نشستم.امیدوار بودم با هم حرف بزنند اگر امیرحافظ دوستش داشت باید خیلی چیزها را می شنید. دراز کشیدم.سقف با نورملایمی تاریک روشن میشد.مبایلم بود نگاهش نکردم.ساعت 1بود. لحظاتی بعد دوباره روشن خاموش شد.دستم را دراز کردم بادیدن اسم هاکان قلبم ضرب گرفت.دوهفته نبود باید بااو حرف می زدم نمی خواستم رفتارش باعث شود افکاره احمقانه ای به سرم بزند.

- الو.

سکوت بود فقط صدای نفس هایش را می شنیدم. من هم سکوت را ترجیح دادم

- حالم خوب نیست...

یک لحظه فکر کردم شاید م*/س*ت باشد واشتباهی شماره ام را گرفته خواستم حرف بزنم که حرفش مانع ام شد

- هیفا حالم اصلا خوب نیست!

صدایش بم و خش دار بود.- بیا پایین جلو اپارتمانم؟

قطع کرد." چرا باید دکتر زند جلوی اپارتمان یک دختره بی کس وکار باشد؟" از پنجره بیرون را نگاه کردم بوگاتی مشکی اش ان طرف خیابان زیر باران بود پالتوی مشکی ام را روی لباسم پوشیدم.شالم را برداشتم وبیرون رفتم.سرد بود به طرف ماشین رفتم چیزی از داخل معلوم نبود.درش را باز کردم ونشستم.گرم بود.ماشین پر بود از بوی عطرش.نگاهش کردم .نگاهم نکرد سکوت کرده بود ترجیح دادم خودش حرف بزند.مثل همیشه شیک بود

- چرا اومدی پایین؟!

حالا داشت نگاهم می کرد نگاهش حرف داشت.

- خودت گفتی حالم خوب نیست.

- چه اهمیتی برات داره؟نمی اومدی!

در را باز کردم که بروم دستم را عصبی کشید.- کجا میری لعنتی؟؟

" تکلیفش با خودش هم معلوم نبود!" صورتش فاصله کمی با صورتم داشت نگاهش می کردم خودش در را بست.نفسش بود عطر می داد.طلب کارانه گفت

- من حالم خوب نیست وتو داری میری؟!!

دستش را بالا اورد وروی گونه ام گذاشت.تک تک اجزای صورتم را با ولع نگاه می کرد."یا من دیوانه شده بودم یا او!"

- دو هفته اس نیستم وتو اصلا به من زنگ هم نزدی!!

انگشت شصتش راروی گونه ام کشید.عجیب دلم می خواست چشمانم را تا ابد ببندم ولمس شدنم را احساس کنم! نگاهم داشت در برابرش کم می اورد.خم شد هیچ واکنشی برای عقب نشینی نشان ندادم... پشت پیراهنش را چنگ زدم... لبش را برداشت و داخل گودی گردنم فرو کرد نفس های عمیقش راانجا رها کرد...به خودش فشارم داد.لب هایش را روی گردنم گذاشت.با صدای بم وخش دارش گفت

- اون روز با کیان چه غلطی میکردی؟!..دوهفته اس دارم به این موضوع فکر می کنم حرف بزن؟؟

" خدای من یادش نرفته بود!" نفسم را بیرون دادم نمی خواستم هیچ چیز این نزدیکی را خراب کند.محکم گردنم را بوسید...

- برادرمه!

احساس کردم برای یک لحظه نفس نمی کشد ولی با خالی کردن نفس پرحرارتش کمی فاصله گرفت

- بفهمم دروغ میگی روزگارت رو سیاه میکنم؟

چشمهایش خمار بود ولحنش خواستنی.نگاهش را دوباره به لب هایم دوخت ....دستش روی انحنای کمرم نوازش راه انداخته بود می بوسید ونوازشم می کرد این خلسه را بی نهایت دوست داشتم...مثل احمق ها به هیچ چیز جراین لحظه بکر فکر نمی کردم...

***************************************************

امروز کیان اینجا بود برعکس همیشه حضورش حس خوبی داشت.با شوخی قول دادم کت شلوار دامادی اش را خودم طراحی کنم...

لیست فروش این ماه را نگاه می کردم کمی افت داشتیم

- این اینجا چی می خواد؟!

سرم را ازروی لیست بلند کردم وبه حوریه که دست به سینه بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.

- کی؟!

کنار رفت ومن قامت هاکان را داخل سالن دیدم. حوریه هنوز طلب کار ایستاده بود

-نمیدونم!

"واقعا هم نمی دانستم هاکان زند کسی که دکترای اقتصاد را داشت و تاجر بزرگی بود اینجا چه می خواست؟" حرف نمی زد دیشب گفت حالش خوب نیست

- خودم می ندازمش بیرون!

- حوریه ..

دررابست ورفت. دلم می خواست بدانم چطور می خواهد هاکان را بیرون بیندازد! تمام دیشب از فکرش بی خواب شده بودم....حوریه بااخم دست به سینه رو برویش ایستاد چیزی گفت که باعث خنده ی هاکان شد . قدش بلند بود و ازبالا به حوریه نگاه می کرد اخم حوریه بیشتر شد.دوباره چیزی گفت هاکان خندید واز همانجا به من نگاه کرد حوریه را خیلی نرم کنار زد و به سمت دفتر امد صورت حوریه سرخ شده بود.هنوز خنده روی صورتش بود.

- این بادیگاردت خیلی نچسبه!

لبخند محوی بخاطره حضورش زدم. طلب کار گفت

- میبینی که اومدم چرا بیرون نمیایی؟

- عادت داری همه برات دولا راست بشن؟

چند قدم جلو امد بوی عطر دوست داشتنی اش بینی ام را نوازش کرد.- عادت ندارم .همه دولا راست میشن!

- خب بهتره حساب منو ازاونا سوا کنی؟

چیزی نگفت سرم را بالا گرفتم تا دلیل سکوتش را بدانم.صورتش پر اخم بود.

- وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن؟

حالا بهترین موقع بود که ذهن اشفته ام را سامان ببخشم.دیشب داشتم دیوانه می شدم.

- چرا مگه با بقیه چه فرقی داری؟!

به وضوح عصبانی شد چند قدم بینمان را پر کرد.دستهایش راداخل جیبش فرو برد وبه چشمانم خیره شد. یک قدم عقب رفتم  اینجا محل کارم بود نمی خواستم مسئله ای پیش بیایید.سکوت ونگاهش داشت تا مغز و استخوانم نفوذ می کرد نمی خواستم نگاه مشکی اش هواییم کند باید تکلیف خودم را معلوم می کردم

- هیچ فرقی ندارم؟

"لعنتی می خواست خودش از فرصت پیش امده استفاده کند"

- نه هیچ فرقی نداری!

پوزخند زد تو هم هیچ فرقی با بقیه نداری!

یک قدم به عقب برداشت ورفت.به همین راحتی رفت؟‍!...ومن فقط به قدم های محکم و مغرورانه اش  به قامت چهارشانه وبلندش نگاه کردم...رفت ومن همه این ها را با حصرت به تماشا نشستم ...مگر همین را نمی خواستم بدانم ...مگر نمی خواستم تکلیفم را روشن کنم پس چم شده بود؟...تا همین جا هم احساساتم به اندازه کافی درگیر شده بود لذت بودن با اورا تجربه کرده بودم ... ازارم می داد...

******************************************************** 

کلید را داخل در چرخاندم.

- هیفا خانوم؟

در را بازکردم و برگشتم .امیر حافظ بود با دیدنش بی اختیار لبخند زدم.مثل همیشه سرش پایین بود

- سلام عذر می خوام؟

- سلام خواهش می کنم بفرمایید؟

- می خواستم اگه امکان داره چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

- حتما بفرمایید تو؟...

قهوه را جلویش گذاشتم روبرویش نشستم.

-راستش می خواستم زودتر باهاتون حرف بزنم ولی ...

کمی من..من..کرد - خب حوریه خانوم بودن ونتونستم.

چند لحظه نگاهم کرد تا واکنشم را ببیند

حوریه باهاتون حرف زده؟

- تا حدودی اطلاع دارم.

- باور کنید من قصد توهین یا جسارت به ایشون رو نداشتم.سرش را زیر انداخت وبا انگشتر عقیقش کمی ور رفت ادامه داد

- من فقط احساسم رو به ایشون گفتم.خیلی وقت بود می خواستم بگم موقعیت مناسبی پیش نمی اومد.

متوجه خراش باریک و طولانی  روی گونه ی سمت چپش شدم که تا دماقش امتداد داشت"کاره حوریه بود!"

- خب ایشون ...راستش توقع همچین برخوردی رو نداشتم!

کمی روی مبل جابجا شدم ارنجم را به زانویم تکیه دادم وخم شدم.

- چقدر حوریه رو دوست دارید؟

لحنش را موقع ادای این جمله دوست داشتم- خیلی..خیلی دوسش دارم!

- از حوریه چی می دونید؟

- دوساله که شما اینجایید ومن می شناسمش.

- حتما متوجه تفاوت بین خودتون وحوریه شدید؟

- البته..من به ظاهر حوریه کاری ندارم میدونم دختره پاکیه.

- از گذشته حوریه چی میدونید؟

نگاهم کرد

- خب تقریبا هیچی جز اینکه میدونم پدر ومادرش فوت کردن وبا شما زندگی میکنن!

- اگه واقعا دوسش داری باهاش حرف بزنید اگر هم نه از همین الان پس بکشید؟

- من قصد پا پس کشیدن ندارم!

- ببینید اقای امیرحافظ بعضی وقتا گفتن کلمات خیلی راحته.شما ومادرتون ادمای  کاملا مقیدی هستید.اصولی توی زندگیتون هست که بهش پایبندید...حوریه درد کشیده اس تمام کودکیش رو زجر کشیده.ممکنه حرفایی بشنوید که حتی حضمش هم براتون سخت باشه.خیلی راحت دارم بهتون پیشنهاد می کنم حوریه دختری نیست که به شما بخوره برید دنبال یکی دیگه می دونم دختری با عقاید شما اطرافتون پره؟

سوالی نگاهم کرد- - مثلا چی؟

- چیزهایی که شنیدنش ازارتون میده.من هم نمی خوام حوریه اذیت بشه؟

- ولی من..

- صبرکنید عجول نباشید درمورد حرفام فکر کنید وقتی از خودتون مطمئن شدید  که می تونید حرفایی رو بشنوید که درداوره پا پیش بزارید.وگرنه من خودم هم اجازه نمیدم احساسات حوریه رو درگیر کنید.اگه حوریه به نظرتون ارزش گذشت رو داره برگردید؟....

 

 

پرده را کنار زدم وبه خیابان نگاه کردم پر از برف سفید بود..می بارید نمی دانم چرا انتظار داشتم بوگاتی هاکان را ببینم.سه روز بود که ازاو خبری نداشتم .مثل دیوانه ها هر شب پرده را به امید دیدنش کنار می زدم خودم گفته بودم اگر با بقیه برایش فرقی نداشتم ذهنم را حتی برای لحظه ای درگیرنکنم . به حوریه که روی تخت خوابیده بود نگاه کردم.دوباره در خواب ناله می کرد.کناره پنجره نشستم وبه ریزش برف خیره شدم. با صدای ویبره مبایلم به صفحه اش خیره شدم.هاکان بود! دستم را روی قلب ضرب گرفته ام گذاشتم.ساعت 12نصف شب بود.دکمه سبز رافشار دادم وکنار گوشم قرار دادمش.

- بیا پایین!

قطع کرد .گوشی را کنارم گذاشتم دستم را دوره زانویم حلقه کردم چانه ام را روی ساعدم گذاشتم .نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که دوباره صفحه اش روشن خاموش شد. جواب ندادم انقدر صفحه اش تاریک روشن شد تا خاموش شد. دوباره شروع کرد بی اراده دکمه سبز را فشار دادم صدای داد عصبی اش تمام ارامشم را بهم ریخت.

- به علی نیایی پایین میام اون اپارتمانت رو رو سرت خراب میکنم؟؟؟واسه من ناز میکنه؟؟؟!

قطع کرد بلند شدم پالتوی سفیدم را همراه شالی برداشتم بدون اینکه دکمه های پالتو را ببندم پله ها رو پایین رفتم. خیابان در سکوت به سر می برد ریزش برف همه جا را سفید پوش کرده بود.بخاطر سرما کناره های پالتویم را به هم فشار دادم.دیدمش نمی دانم چرا این روزها با دیدنش حس نرم ولطیفی زیر پوستم می دوید.برف های روی شانه ی اور کوتش نشان می داد چند دقیقه ای هست زیر برف ایستاده.به محض دیدنم در جلو را باز کرد.گره پیشانی اش را از همین فاصله هم می دیدم..در دومتری اش ایستادم ونگاهش کردم.اخمش عمیق شد

نکنه توقع داری بیام بغلت کنم بیا سوار شو؟؟

عصبانی تر از ان بود که سازه مخالف بزنم.نشستم در را محکم کوبید.خودش از طرف دیگر نشست.ماشین را روشن کرد وداخل یک خیابان خلوت نگه داشت.ارنجش را به فرمان تکیه داد وبرگشت.

- چرا وقتی بهت میگم بیا پایین نمیایی؟؟!

"یا من خل شده بودم یا اودیوانه"

چرا باید نصف شب بیام تو ماشین تو؟

- چون من میگم!

دستم را بردم تا در را باز کنم  قفل مرکزی را زد.بااخم برگشتم ونگاهش کردم .قفسه سینه اش بالا وپایین می شد

- داری چه غلطی میکنی؟؟

- بشین سره جات من نخوام تو نفس هم نمیتونی بکشی؟

عصبی گفتم

- پولت رو به رخ من نکش جناب زند؟درو باز کن؟...

لحظاتی با چشمان مشکی اش فقط نگاهم کرد رنگ نگاهش داشت عوض میشد معنی نگاه مشکی اش را نمی فهمیدم.دستش را بالا اورد تا روی گونه ام بگذارد مثل گربه دستش را باضرب پس زدم.اما باز دستش رابالااورد شصتش روی گونه ام نوازش راه انداخت

- اروم باش نمی خوام اذیتت کنم!

- لب تر کنی هر دختری بخواهی برات اماده اس.چی می خوای ازمن؟!

چشمانش را بست " لعنتی "نوازش هایش باعث شده بود لحنم ارام شود.چشم هایش را باز کرد

- اگه دلیلش رو می دونستم الان اینجا نبودم!

داشت خم می شد به طرف صورتم ومن مثل مسخ شده ها توانایی هیچ کاری را نداشتم.شالم را با انگشتانش عقب زد. بازوهایش رادور شانه ام حلقه کرد وبه داخل سینه اش کشید .حرارت بدنش را دوست داشتم.بوی عطرش بینی ام را پر کرد صورتم روی سینه اش قرار گرفت.قلبش محکم و منظم می کوبید. قسم می خورم تا حالا اینقدر ارامش را تجربه نکردم شگفت انگیز بود!نبود؟ مرا بیشتر به خودش فشار داد تک تک سلول های بدنم از این ارامش لذت می بردن.حلقه های بازو هایش عجیب خواستنی بود چشمهایم را روی هم گذاشتم لبش را روی موهایم حس کردم.بوسید...صورتش را داخل قوس گردنم فرو برد نفس عمیقی کشید .صدای بمش کنار گوشم زمزمه شد

- الان از پیش دوست دخترم دارم میام ارومم نمیکنه ... بیشتر عصبیم میکنه... با بقیه اش هم امتحان کردم هیچ کدوم ارومم نمیکنه!

مرا بیشتر به طرف خودش کشید تقریبا روی پایش بودم  دستش را روی قوس کمرم به حرکت در اورد. نوازش هایش خواستنی بود. کنار گوشش زمزمه کردم

- من باید برم؟

- نه! یه کم بمون اروم که شدم میتونی بری!

کف دستهایم را روی سینه اش گذاشتم تا کمی فاصله بگیرم ولی حلقه بازو هایش را تنگ تر کرد.لبش را روی گردنم گذاشت گاز ملایمی گرفت. با صدای خش داری که لبخند چاشنی اش بود گفت

- گازت که نمی گیرم داری میری؟!


- چرا من ؟!

- اینو از خودم هم پرسیدم!

گوشواره های بلندم رالمس کرد ......خودم را بالا تر کشیدم...لبش را برداشت با نفس های عمیق گفت

بسه!... ادامه بدیم نمیتونم!

صورتم را به سینه اش چسباند.بوی پیراهنش بی نظیر بود بیشتر در اغوشش فرو رفتم . با انگشتانش موهایم را نوازش کرد" حرفم را پس می گیرم اگر بگویند قشنگترین لحظه ی زندگیم چه موقع اس؟ می گویم زیرریزش برف در اغوش هاکان بودن! "

 




سایر قسمت های این رمان