رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان یک اس ام اس

تاريخ : سه شنبه 1391/08/23 | 10:7 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
ذوقی کردم و سریع پاشدم و لباس پوشیدم و یواش یواش از بین بچه ها گذشتم و با کمترین صدایی که می تونستم درو باز کردم و اومدم بیرون.تندی از پله ها پائین اومدم و رفتم سمت اتوبوس دیدم مهران یه تیپ اسپرت قشنگ زده و ایستاده کنار اتوبوس. بس که مرتب و با کت و شلوار دیده بودمش. تیپ جدیدش برام تازگی داشت.یه سوتی کشیدم و گفتم: چه ماه شدید استاد.خندید و گفت:ماهی از خودتون خانم. حالا بیا زودتر بریم توجنگل تا کسی ما دو تا رو با هم ندید.بعد همون جور لبخند زنان دو تایی رفتیم تو جنگل.همون جور که می رفتیم جلو باهم حرف می زدیم.
مهران خوشحال بود که تونسته بود با دانشجوهاش بیاد مسافرت دو روزه می گفت: خیلی وقت بود که توی یه جمع شاد و صمیمی نبوده.همون جور داشتیم راه میرفتیم و حرف می زدیم که یه دفعه دیدم مهران خم شد و شروع کرد به سرفه کردن. با اینکه بار اولی نبود که سرفه کردنش رو میدیدم اما بازم مثل همیشه ترسیدم. تنها چیزی بود که نمی تونستم بهش عادت کنم.آروم پشتشو مالیدم تا سرفه اش کمتر بشه اصلاً نمی دونستم چی کار کنم حتی نمی دونستم کاری که می کنم تأثیر داره یا نه. با نگرانی بهش نگاه کردم که دیدم در حین سرفه کردن اخم کرده. دستی که جلوی دهنش بود سریع رفت بالا و جلوی بینیش رو گرفت یه دفعه صاف ایستاد و سرش و بالا گرفت دوباره خون دماغ شده بود. هر بار شدیدتر از دفعه ی قبل بود. دست بردم تو جیبم و چند تا دستمالی که توش بود و درآوردم و گذاشتم رو بینی مهران. بازوش و گرفتم و گفتم: بیا اینجا کنار این درخت بشین. زودی بند میاد.با این که خودمم به حرفی که میزدم ایمان نداشتم. فقط گفتم تا حرفی زده باشم. مهران و بردم سمت یه درخت و نشوندمش. خودم هم جلوش زانو زدم وسرشو بالا گرفتم تا خون ریزیش بند بیاد. مهران چشماشو بسته بود.یکم که گذشت خونریرزی بند اومد. با دستمالهای تمیز باقی مونده تو جیبم صورتشو پاک کردم. یه دفعه مهران دستمو که رو صورتش بود و گرفت و آروم چشماشو باز کرد. با نگاهی که توش ناراحتی موج میزد بهم زل زد وگفت: سوگند تا کی می خوای این کارو بکنی؟ خسته نشدی؟ من به جای تو خسته ام دیگه تحملم تموم شده. خدایا زودتر تمومش کن. دیگه طاقت عذاب کشیدنو ندارم سوگند. هر بار که این جوری میشم می فهمم که چه زجری میکشی. خدایا کاش به حرفم گوش می دادی. سوگند دلم نمی خواد منو این جوری ببینی. بیا تمومش کنیم.بی تفاوت دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و دوباره مشغول پاک کردن خونها روی صورتش شدم. هر بار که این حرفو میزد دلم آتیش میگرفت و بی اختیار بغض میکردم و اشک تو چشمام جمع می شد .آروم آروم شروع کردم به زمزمه کردن یه شعری. که همیشه این موقع ها یادم میومد وقتی مهران حرف از جدایی می زد.عطش بودن با تو،تو دلم کاشته جوونه چشم من مرگ دلم رو از تو چشم تو خوندهترو از من،من و از تو اگه آسمون بگیره توی دشت خشک سینم عشق پاک نمیمیرهبیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشهبیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشهالتهاب و تشنه مردن رسم این دنیا همینه تا بجنبی جای قلبت خالی مونده توی سینهنداره طاقت و تاقی گلی که نداره گلدون آخه آرزوی آدم آخ چه آسون میشه ویرون.بیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشهبا بغض رو به مهران گفتم: مهران شاید دیگه فردایی نباشه. خواهش می کنم.دیگه اشکم داشت در می اومد. کنترولی روی اشکام نداشتم. قطره قطره اومده بود روی گونه هام. مهران دستشو دراز کرد و اشکامو یکی یکی پاک کرد و بعد چیزی و گفت که با تمام وجود می خواستم از دهنش بشنوم.مهران: دوستت دارم. مهم نیست که چقدر سعی کردم جلوش و بگیرم و ازت دور باشم اما نشد. سوگند من جسارت کردم و عاشقت شدم. اعتراف می کنم از همون روز اولی که دور میدون با دوستت دیدمت عاشقت شدم و قتی داشتی دورو برت و نگاه می کردی و دنبال ماشینی که قرار بود کادو هاتو بیاری می گشتی. همون موقع که کادو به دست بی تفاوت از کنارم رد شدی و سوار تاکسی شدی. نمی دونی اون موقع چه حالی داشتم. چقدر خودمو کنترل کردم که جلو نیام و خودمو نشندم. دوست داشتم همون موقع بیام و بگم سوگندم من مهرانم. دوست داشتم بغلت کنم سفت فشارت بدم شاید زندگی تموم شدم بر می گشت. شاید خدا به خاطر ما از من می گذشت. اما نمی تونستم. تو هیچی از من نمی دونستی تو باید می فهمیدی که من موندنی نیستم. من یه مسافرم که لیاقت با تو بودن و ندارم یعنی اصلا" زمانش و ندارم. نباید تو رو وارد زندگی پر از عذاب خودم می کردم. همه ی امیدم این بود که تو بعد خوندن نامه ام دیگه جوابمو ندی دیگه نخوای حتی صدامو بشنوی اما وقتی زنگ زدی وقتی گفتی می خوای امیدم بشی وقتی می خوای کنارم باشی تا با هم بجنگیم انگار دنیا رو بهم دادن اما وقتی یادم اومد که فقط باعث عذابتم خواستم خودم تموم کنمو اما نشد خواستم به خاطر تو درمان شم اما نشد دیگه راهی برای با تو بودن نبود. اما من می خواستم تو رو ببینم حتی اگه تو هیچ وقت من و نمی دیدی. می خواستم کنارت باشم حتی اگه تو هیچ وقت نمی فهمیدی. می خواستم تو موفقیتت سهمی داشته باشم حتی اگه شده به عنوان یه استاد جدی. اما تو، بازم تو سوگند با این دقتت با این چشمات و با این حافطت من و شناختی اونم وقتی که تمام سعیم و می کردم که کنارت باشم اما دور از تو. دفعه ی اول که تو دانشگاه پشتت به من بود و داشتی واسه انتخاب واحد با دوستات بحث می کردی شناختمت. از حرف زدنت. از دور شناختمت. تو تنها کسی بودی که من حتی از فاصله ی هزار متری حتی از پشت بدون اینکه مستقیم ببینمت می شناختمت. می تونستم حست کنم. وای اون لحظه ای که شک زده با نگاه متعجبت ماتت برده بود و حتی نفهمیدی چی ازت پرسیدم دوست داشتم بپرم و ماچت کنم بس که خواستنی شده بودی. اونقدر دلتنگت بودم که هیچی برام مهم نبود نه اینکه تو هنوز من و نمیشناختی نه اینکه اینجا دانشگاهه نه اینکه سه تا دوستت دارن باتعجب نگاهم می کنن. چقدر سخت بود که راحت از کنارت رد شم و نگاهت و پشت سر خودم حس کنم. بماند که سر کلاسا چه عذابی می کشیدم. سوگندم اگه تا الان دووم آوردم فقط و فقط به امید تو بود به خاطر حضور تو به خاطر با تو بودن.تنم گرم شده بود صورتم داغ کرده بود. شنیدن این حرفها از مهران این همه اعترافات. زبونم بند اومده بود. یه جرقه تو ذهنم اومد، مهران من و دیده بود مدتها قبل، بدون اینکه من بفهمم. و من تمام این مدت با یه صدا زندگی می کردم بدون تجسم یه آدم. با دلخوری به مهران نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: مهران خیلی بی انصافی خیلی... تو من و دیدی اما من ... خیلی بدی ...با ناراحتی و یکمم عصبانیت مشتهای گره کردمو به سینه ی مهران می کوبیدم تا شاید این بی انصافی یکم جبران بشه اما وقتی لبخند خوشحال مهران و دیدم عصبانیتم دوبرابر شد به صدای جیغی گفتم: مهران خیلی بی انصافی ... خیلی ... من ... من ...دنبال یه کلمه ی مناسب برای توصیف این بی عدالتی می گشتم که یهو مهران باهمون لبخندش دستام و که به سینش مشت می کوبیدم و گرفت و با یه حرکت من و به سمت خودش کشید و ...فقط تونستم چشمامو ببندم و داغی لبهاش و رو لبهام حس کنم. خدایا این چه حس لذت بخشی بود. یه حس شیرین همراه با یه ترس و نگرانی. نگرانی برای از دستدادن مهران برای اینکه ممکنه این اولین و آخرین بوسه ی ما باشه. با این فکر ناخوداگاه دستام بالا اومد و رو صورت مهران قرار گرفت دستم و تو موهاش بردم و دلم نمی خواست ازش جدا شم. انگار مهرانم همین فکر و حس و داشت چون اونم با یه حرکت کمرمو گرفت و بیشتر به سمت خودش کشید. نمی دونم چقدر طول کشید فقط می دونم که دیگه نفس کم آوردیم . آروم از هم جدا شدیم. خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم. سرمو انداخته بودم پایین هنوز تو بغل مهران بودم. مهران آروم چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد. مهران: سوگندم به من نگاه کن.تو چشماش نگاه کردم. یه نگاه مهربون با کلی محبت و عشق.مهران بالبخند عمیقی تو چشمام زل زده بود.مهران: سوگندم ازت ممنونم. تو من و به تنها آرزوم رسوندی. دیگه بوسیدن و بغل کردنت برام تبدیل شده بود به یه رویا یه آرزو، حتی اگه همین الانم خدا جونم و بخواد با تمام وجود تقدیمش می کنم. سرش و به سمت آسمون برد و گفت: خدایا بنده ی ناشکری بودم اما الان میفهمم که من و یادت نرفته بود، با همه ی لج کردنای من تو لج نکردی و آرزومو براورده کردی. ممنونم خداجون.صورتم از خوشحالی و خجالت سرخ شده بود.مهران آروم منو جلو کشید و سرم و گذاشت رو سینه اش و همون جور سرمو ناز کرد. هیچ چیزی نمی خواستم. دوست داشتم تا همیشه تو همین حالت بمونم. جام خوب بود و گرمای محبت و عشق و حس میکردم.یه یک ساعتی تو جنگل موندیم و بعد هر کدوم جدا رفتیم سمت ویلا تا کسی نفهمه ما با هم بودیم به ویلا که رسیدم سریع از پله ها رفتم بالا و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم. سعی میکردم هیچ گونه صدایی ایجاد نکنم که بچه ها بیدار نشن. رفتم کنار مهسا دراز کشیدم و چشمام و بستم و به مهران فکر کردم. نیم ساعت بعد حس کردم یکی داره تکونم میده. خیلی خسته بودم واسه همین توجه نکردم.اما تکون ها نه تنها قطع نشد بلکه شدیدتر هم شد. مجبوری چشمامو باز کردم. تو عالم خواب و بیداری زمان و مکان رو گم کرده بودم .فکر میکردم خونه ی خودمونم و داداشم داره تکونم میده.به زور و با عصبانیت چشمامو باز کردم که سرش یه داد بکشم اما با دیدن مهسا که بالا سرم نشسته و تکونم میده تعجب کردم. متعجب تو جام نشستم و دورو برم و نگاه کردم بعد سی ثانیه یادم اومد کجام.مهسا: چته تو؟ چقدر می خوابی؟ زود باش پاشو ببینم پاشو کارت دارم.چشمامو با دستهام مالیدم تا خواب و از خودم دور کنم. با گیجی به مهسا نگاه کردم و گفتم:تو خوبی؟ چی داری میگی واسه خودت؟ آخه چی کارم داری؟ من خوابم می آد.مهسا: بله دیگه منم همه رو خواب کنم و جیم بزنم و بعد دو ساعت برگردم خسته و کوفته می شم و دلم نمی خواد از جام پاشم.من: چی؟ مثلاً باید بفهمم چی میگی؟مهسا: زود باش پاشو ببینم. تو خیلی مشکوکی. نزاشتم روجا و مریم بفهمن. اومدم از خودت بپرسم کجا رفته بودی.من: مهسا جون قربونت برم الان خسته ام بزار برم صورتمو بشورم بعد حرف میزنم.برای راضی کردن مهسا یه ماچی از لپش کردم وسریع پا شدم رفتم صورتمو بشورم. وقتی دوباره اومدم توی اتاق دیدم همه در حال حاضر شدن هستن. با تعجب نگاهشون کردم و گفتم: کجا میرید؟ چرا لباس پوشیدید؟مریم: زود باش لباستو بپوش قراره بریم دریا.خوشحال دوییدم سمت لباسامو زودی حاضر شدم. یکی از بچه ها که مسئول شده بود همه رو جمع کرد و سوار اتوبوس کرد و مواظب بود کسی جا نمونه. یه ده دقیقه بعدش رسیدیم به ساحل و پیاده شدیم.ذوق زده تا پامو از اتوبوس بیرون گذاشتم شروع کردم به عکس گرفتن از همه جا و همه کس عکس میگرفتم. باید تمام این لحظات این سفر رو ثبت می کردم. بچه ها رو جمع کردم و عکسای دسته جمعی و تکی گرفتیم.رفتیم کنار آب و گوش ماهی جمع کردیم. یه سری از بچه ها با چوب روی ماسه ها شکلک میکشیدن و بعضی هام پاهاشون و برده بودن توی آب.بعد کلی ورجه وورجه رفتم یه گوشه و ایستادمو زل زدم به دریا. بازم آبی دریا جذبم کرده بود جوری که نمی تونستم چشم ازش بردارم._: به چی این قدر عمیق نگاه میکنی.دیگه عادت کرده بودم با لبخند برگشتم و مهرانو کنار خودم دیدم. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: خانم کوچولوی ما شجاع شده. گفتم الان نیم متر میپری تو هوا.من: دیگه حنات رنگی نداره آقا. عادت کردم که تو بترسونیم واسه همین دیگه نمی ترسم. ابروهاش و بالا انداخت و گفت: جداً؟ می خوای ثابت کنم که راست نمی گی؟مبارزه طلبانه گفتم: می تونی ثابت کن.یه لبخند شیطانی زد و زوم کرد تو چشمام. یه دفعه داغ شدم. مهران بدون توجه به اطرافش دست دراز کرد و دستمو گرفت. از ترس رنگم پرید. وای اگه یکی میدید چی میشد؟ بازار شایعه راه می افتاد.سریع دستمو عقب کشیدم اما مهران دستمو محکم گرفته بود و ول نمی کرد. داشتم سکته می کردم. همون جور با ترس گفتم: مهران دستمو ول کن الان یکی میبینه.با بدجنسی خندید و گفت: خب ببینه. تو که گفتی نمی ترسی.من: نمی ترسم ولی ...ابروهای مهران بالا رفت و گوشه ی لبش پائین اومد: تا اعتراف نکنی ترسیدی ولت نمی کنم.نمی خواستم کم بیارم واسه همین سعی کردم با بی تفاوتی بگم: نه اصلاً نمی ترس ...اما تا خواستم جمله ام رو تموم کنم دیدم مهسا و روجا و مریم دارن از پشت مهران سمت ما میان. رنگ صورتم که پریده بود بدتر شد.سریع گفتم: مهران جون میترسم دستمو ول کن زود خواهش میکنم.مهران که حسابی خندش گرفته بود با خنده ای که روی صداشم تأثیر گذاشته بود گفت: اااااا ... چه زود تغیر عقیده دادی.من: مهران قربونت برم الان ول کن ترو خدا الان مهسا اینا می رسن بهمون میبیننمون. دوباره مهران با خنده بهم نگاه کرد و بعد خیلی آروم دستمو ول کرد. از رو دستپاچگی ناخودآگاه دستامو پشت سرم قایم کردم. دیگه مهران به زور جلو خنده اش رو گرفته بود.مهران: حالا چرا دستاتو قایم میکنی.با گیجی چشم از مهسا اینا برداشتم و به مهران نگاه کردم و گفتم: چی؟با ابرو به دستام اشاره کرد. یه نگاه کردم دیدم دستامو پشتم قایم کردم. خدایا اصلاً نفهمیدم کی این کاروکردم و چرا؟ همون جور گیج گفتم: نمی دونم .... دستامو چرا پشتم قایم کردم؟ ...مهران دیگه نتونست خودشو کنترول کنه و با صدای بلند خندید و گفت: وقتی گیج می شی خیلی بامزه میشی. مثل دختر بچه های ناز و خوردنی و یکمی خنگ.اصلاً نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم. بس که نگران برداشت دوستام بودم که حالا دیگه به ما رسیده بودن بودم که با تعجب به مهران نگاه می کردن که با صدای بلند می خندید. روجا با اشاره ازم پرسید چی شده که من خودمو زدم به نفهمی و جوابشو ندادم. اما مهسا طاقت نیاورد. وقتی سلام کردنشون تموم شد سریع گفت: استاد معینی به چی این جوری می خندید؟ راستش اونقدر جالب می خندید که آدم دلش می خواد همین جوری بخنده. یعنی از خنده ی شما خندش میگیره.مهران یه نگاهی به من کرد و گفت: خانم آریا یه جوک خیلی بامزه تعریف کردن منم خندم گرفت.مهسا این بار به من نگاه کرد و گفت: جدی؟ سوگند تعریف کن ما هم بخندیدم باید خیلی جالب باشه. مونده بودم که چی بگم. هیچ چیز جالبی یادم نمی اومد اونایی هم که یادم می اومد عمراً برای مهران تعریف میکردم که این جوری بخنده. از رو ناچاری گفتم: یادم رفته چی تعریف کردم. مهران دوباره با صدای بلند خندید. این بار منم از خندیدنش خندم گرفته بود. دو ساعتی تو ساحل موندیم و وقتی هوا تاریک شد همون جا کنار ساحل آتیش روشن کردیم و چند تا از بچه ها رفتن شام گرفتن و همون جا کنار ساحل شام خوردیم. حدود ساعت یازده بود که برگشتیم ویلا و اونقدر خسته بودیم که تا رسیدیم توی اتاق فقط تونستیم لباسامونو عوض کنیم و پنج دقیقه بعد صدا از کسی در نمی اومد.
صبح ساعت 7 شیپور بیدار باش و زدن. همه تند و تند با سرو صدا دست و صورتشونو شستن و همه ی دخترا رفتیم طبقه ی پائین که بساط صبحونه پهن بود و مهمون آقایون صبحونه خوردیم.بعد صبحانه همه تو حیاط جمع شدیم همه دسته دسته مشغول کاری شدن. یه سری رفتن تو جنگل یه سری رفتن فوتبال بازی میکردن. یه سری هم دور هم نشسته بودن و حرف میزدن. یکی از پسرام بایه توپ والیبال اومد و گفت: خانم ها وآقایون هر کی می خواد بازی کنه بیاد جلو باید یه تیم تشکیل بدیم. به زور بچه ها رو بلند کردم و رفتیم که والیبال بازی کنیم.چندتا از پسرهام بلند شدن و مهران و استاد حمیدی هم گفتن که بازی میکنن.قرار شد که دخترها توی یه تیم و آقایون تو تیم بعدی باشن. دسته بندی کردیم و هر کس رفت جای خودش ایستاد. به جای تورم یه طناب به دو تا درخت بستم و بازی شروع شد. تیم آقایون قد شون بلند تر و بازیشون بهتر بود اما ماهام کم نمی آوردیم بعد 20 دقیقه بازی هنوز امتیاز ها برابر بود و هیچ تیمی نمی تونست بیشتر از دو دقیقه امتیاز بالارو داشته باشه چون تیم مقابل بلافاصله تو کمتر از دو دقیقه امتیاز میگرفت.توپ یکی از بچه ها بیرون رفت و تیم آقایون بازی رو باید شروع میکردن. مهران رفت که سرویس و بزنه چشمم به مهران بود مهران توپو که زد همه ی حواسا رفت سمت توپ یه لحظه نگاه کردم دیدم مهران هنوز سر جاش ایستاده. یه حس عجیبی داشتم. بدون توجه به بازی به مهران نگاه می کردم . همه ی حواسم به مهران بود که دیدم حالش عجیبه و انگار گیج میزنه. نمی تونست روی پاهاش وایسته و تعادلش و حفظ کنه یه دفعه دیدم خون از دماغش مثل رود پائین اومد. اما مهران هیچ تلاشی برای مهارش نکرد. تنم یخ کرده بود و قلبم اومده بود توی دهنم. یه دفعه جلوی چشمای مبهوت من مهران با زانو خورد زمین و نقش زمین شد. فقط تونستم جیغ بکشم و با صدای بلند اسمشو صدا کنم.من: مهراننننننننننننننننننننن ننننننننن ...اصلاً نمی فهمیدم چی کار میکنم. با جیغ من همه دست از بازی کشیدن و با تعجب به من نگاه کردن. اما من بی توجه به اطراف و اون همه چشمی که به من نگاه میکردن. دویدم سمت مهران و سعی کردم برش گردونم. سرش رو پاهام بود و صورتش غرق خون بود همه مات مونده بودن به من انگار هنوز موضوع رو درک نکرده بودن. یه دفعه انگاری متوجه ماجرا شده باشن همه اومدن دورم و شروع کردن به پرسیدن: چی شده؟_چرا صورت استاد خونیه؟_: چی شد که افتاد؟_: چه اتفاقی براش افتاده؟به پهنای صورتم اشک می ریختم و مهران و صدا میکردم: مهران ... مهران ... چشماتو باز کن. مهران ... پاشو ...اما فایده نداشت. حال مهران خراب تر از چیزی بود که فکر میکردم. با چشمای خیس به بچه ها که دورم کرده بودن نگاه کردم. دنبال بزرگتری میگشتم که کمکم کنه. اون میون چشمم به استاد احمدی افتاد که کنار مهران زانو زده بود. با التماس گفتم: استاد ترو خدا. یه کاری کنید. باید ببریمش بیمارستان. مهران حالش خوب نیست.استاد با سر حرفمو تأیید کرد و با کمک چند تا از بچه ها مهران و سوار ماشین کردن. خودمو به استاد رسوندمو گفتم: منم میام.استاد که حال خراب منو دیده بود با نگرانی گفت: بهتره شما اینجا بمونید. حالتون خوب نیست.با شدت سرمو تکون دادمو گفتم: نه منم باید بیام. من اینجا نمی مونم. من میدونم مهران چشه. هم همه ای بین بچه ها افتاد. همه متعجب از حال و روز من و اینکه چه طوری من از حال استاد معینی خبر دارم و مهمتر از همه چرا من استاد و به اسم کوچیک صدا میکنم.مهسا جلو اومد و سعی کرد مانعم بشه اما من بی توجه به اون بازم به استاد حمیدی التماس کردم.استاد که حال زار منو دید دیگه مقاومت نکرد و گفت: باشه بیاید. بعد رو به مهسا گفت: شمام بیاید ایشون حالشون خوب نیست..مهسا با سر چشمی گفت و رفتیم تو ماشین استاد نشستیم. من پشت پیش جسم بی هوش مهران نشستم و مهسا هم صندلی جلو. گویا چند تا از پسرهای همکلاسی هم تو ماشین استاد امیری نشستن و دنبال ما به سمت بیمارستان حرکت کردن.به بیمارستان که رسیدیم سریع چند تا پرستار خبر کردیم. مهرانو روی تخت گذاشتن و بردنش توی بیمارستان. دکتر کشیک اومد ازمون پرسید مریضیتون سابقه ی بیماری خاصی ندارن؟استاد امیری: ما بی اطلاعیم آقای دکتر. ما ...من که تا اون لحظه تو بغل مهسا گریه میکردم همون جور که مهسا زیر بغلمو گرفته بود تا نیوفتم خودمو به دکتر رسوندم و گفتم: آقای دکتر مهران سرطان خون داره.تقریباً همه ی کسانی که با ما به بیمارستان اومده بودن منجمله خود دکتر با چشمای گشاد از تعجب به من نگاه کردن. شاید تو سلامت عقل من شک داشتن.دکتر مشکوک گفت: شما مطمئنید خانم.من: بله مطمئنم.دکتر: چند وقته این بیماری رو دارن؟من: خیلی وقته آقای دکتر این اواخر حالش مدام بد میشد. حسابی ضعیف شده بود و مدام خون دماغ میشد.همه با تعجب و گیجی به توضیحات من گوش میدادن. دکتر سری تکون داد و ازم تشکر کرد و رفت سمت اتاقی که مهران و توش برده بودن.من به بازوی مهسا آویزون بودم اما حس میکردم اونم به خاطر شوکی که بهش وارد شده توانش و از دست داده، بهم کمک کرد و بردم رو یک صندلی نشوند.استاد حمیدی و بقیه دور من حلقه زده بودن و با تعجب بهم نگاه می کردن. خوب میدونستم که خیلی سؤالا دارن که می خواستن من جوابشونو بدم.استاد حمیدی: خانم آریا شما از کجا می دونید که مهران چه مریضی داره؟ شما مطمئن هستید؟به زور به استاد نگاه کردم. تو دلم آرزو میکردم کاش مهران این بیماری رو نداشت.من: بله استاد مطمئن هستم. ایشون فکر کنم ... حدود دو سالی میشه که بیمارن ...استاد امیری: اصلاً امروز چه اتفاقی افتاد؟من: وقتی داشتیم والیبال بازی میکردیم که دیدم مهران حالش خوب نیست. بعد از اینکه سرویس و زد خون دماغ شد و بعد بیهوش افتاد رو زمین.استاد حمیدی: خانم آریا، ببخشید ولی میتونم بپرسم شما اینا رو یعنی در مورد بیماری مهران از کجا می دونید؟سرم درد میکرد. کاش سؤال کردنو تموم میکردن. کاش میزاشتن به حال خودم باشم و برای مهران گریه کنم. با دست سرمو فشار دادم تا از دردش کم کنم.من: من ... من از قبل مهرانو می شناختم ... از یک سال پیش. قبل از اینکه استاد دانشگاهمون بشه. خودش ... خودش موضوع بیماریش رو بهم گفت. فکر کنم خیلی پیشرفت کرده ... من ....دیگه نمی تونستم ادامه بدم. ظاهراً قیافم کاملاً از حال خرابم خبر می داد چون دیگه کسی چیزی ازم نپرسید و از دورم پراکنده شدن.مهسا: سوگند ... تو راست میگفتی؟ ... اون ... استاد ... همون مهرانه؟ استاد معینی مهرانه سوگند؟ چرا بهم نگفتی؟ چند وقته که می دونی؟من: گفتنش چه فایده ای داشت؟ تو باور نمی کردی ...بغض گلومو گرفته بود. مهسا با چشمای خیس بهم نگاه کرد و بعد محکم بغلم کرد و سرمو رو سینه اش فشارداد. چقدر به آرامش احتیاج داشتم. چقدر دلم می خواست در باز میشد و مهران سر حال و سر پا می یومد جلوم. بهم می خندید و میگفت: من خوبم. چرا ترسیدی؟اما حس بدی داشتم. خیلی بد. انگار یکی بهم میگفت چه خیالات دست نیافتنی. یکی بهم میگفت: باید بترسم. باید .... چقدر خسته بودم ... چقدر داغون بودم ... دلم می خواست چشمام و ببندم و ببینم همه چی یخ خواب بوده .منگ بودم و نگران حال مهران. مدام یه آهنگ تو سرم می پیچید.(( شاید امروز بره فردایی نباشه )) نمی خواستم بهش فکر کنم.نه ... مهران خوب میشه. بازم تو چشمام نگاه میکنه و به این همه نگرانیم می خنده. نه من بهش احتیاج دارم اون نمی تونه تنهام بزاره. نه .... نه ....نمیدونم چه مدت گذشته. اونقدر گریه کردم تا همون جا روی صندلی بیمارستان خوابم برد. چه کابوسایی دیدم. چشمامو که باز کردم. دیدم ممسا کنارم نشسته. یه لبخند کمرنگ بهم زد و گفت: بیدارشدی عزیزم؟ سه ساعته که خوابی. فکر کنم بیهوش بودی.سعی کردم بخندم اما نشد. من: مهسا چی شده؟ مهران چه طوره؟مهسا: زیاد حالش خوب نیست. استاد حمیدی یه تماس گرفت و دو ساعت بعد به آقایی اومد که انگار وکیل مهران بود. مدارک پزشکیش رو آورد. سوگند فکر کنم ...به دهنش زل زده بودم و سعی میکردم حرفاشو بفهمم اما چیزی درک نمی کردم.مهسا: سوگند فکر کنم حال مهران اصلاً خوب نیست. راستش ... دکترا گفتن رفته تو کما و علائم حیاتیش هم ....نه .... نه ... نمی خواستم بشنوم. دستامو گذاشتم رو گوشام تا چیزی نشنوم. یعنی عمر خوشی من این قدر کوتاه بود. خدایا چرا؟ چرا؟« بیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشه»خدایا...مهرانمو ازم نگیر. می دونم بزرگی. می دونم برای هر کاری که میکنی دلیل داری. خدایا الان خیلی زوده ... الان نبرش.با زاری به مهسا نگاه کردم و گفتم: مهران خوب میشه. اون طوریش نمی شه. اون هنوزوقت داره. خیلی وقت داره. دکترا گفتن سه سال. هنوز یه سالش مونده. اون خوب میشه. باید خوب بشه.مثل دیوونه ها واسه خودم حرف میزدم و دلیل می آوردم. اشکای مهسا سرازیر شده بود. محکم بغلم کرد و منو به خودش فشار داد.مهسا: آروم باش سوگند جون. عزیزم آروم باش. هر چی خدا بخواد همون میشه.باورم نمی شد. مهران، مهران من، اون که تا دیروز حالش خوب بود و سرپا. الان چرا به این حال افتاد؟ چرا همه ازش قطع امید کردن. یعنی زندگی این قدر کوتاهه؟ واقعاً این که میگن زندگی به مویی بسته است راست میگن.شب هر چی استاد حمیدی اصرار کرد که برگردم ویلا قبول نکردم. با اصرار و زور گفتم: می مونم من پیش مهران می مونم. مهسا هم به خاطر من موند. استاد حمیدی و وکیل مهران هم بودن. دکتر گفته بود: فکر نمی کنم تا صبح دووم بیاره. نمی دونم چه جوری این همه مدت دردو تحمل کرده بود اما انگار دیگه طاقت درد کشیدن نداره.با شنیدن این حرف حس کردم روح از بدنم جدا شده. چشمام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم. چشمامو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و تو دستم سرم بود. مهسا کنارم ایستاده بود و نگران نگاهم میکرد. من اینجا چی کار میکردم؟ من باید کنار مهران می بودم. خدایا نه،نه چه جوری باید تحمل کنم. با یاد آوری مهران غم عالم تو دلم نشست یاد این اواخر افتادم. خدایا چه طور توجه نکرده بودم. مهران حسابی لاغر و رنگ پریده شده بود اما همش میگفت حالش خوبه. چرا زودتر نفهمیدم که چه عذابی میکشه.من: مهسا مهران خوشحاله. می دونم خوشحاله که داره میره پیش خانوادش. حتماً خیلی منتظرش بودن. می دونم که دلش برای همه اشون تنگ شده. حتماً شاده که بعد مدتها تو آغوش خانواده اش جا میگیره. مادرش بالاخره پسرشو میبینه. مهران همینو می خواست. دوست داشت زودتر بره. واسه همین طاقت نیاورد یکسال دیگه صبر کنه.بالاخره با خدا لج کرد و زودتر رفت. به چیزی که می خواست رسید. حالا من موندم و عروسکهاش و مهر مشهدش و یه عالمه خاطره.یاد آهنگی افتادم که گاهی براش می خوندم.« اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر. برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه،نفس منو بگیر.ای تو هم سقف عزیز،ای تو هم گریه ی منگریه هم فاصله بود،گریه آخرماآخر بازی عشق ختم این قافله بود.ترس گر گرفتن عشق،در تنور هر نفسغم نه اما کم که نیست،هم شب تازه ی تو.ترکش خودتیر عشق،سنگ سنگر هم که نیستخوبه دیروز و هنوز طرحی از من برصلیب روی تن پوشت بدوزوقت عریانی عشق با همین طرح حقیر در حریق تن بسوزپلک تو فاصله ی،دست کاغذوغزل من وعاشقانه بودرفتی از پیله ی خاک،ای کلید قفل شعر خواب شاعرانه بود.« اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر. برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر.از ته جام سکوت تا بلندای صداتیار ما بودی عزیز در تمام طول راهبا من عاشق ترین هم صدا بودی عزیزهر سه رو گردان شدن از من و همراه ماباور بی یاوری روز انکار نفر روز میلاد تو بودمرگ این خوش باوری خوب دیروزو هنوز« اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر. برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر.»مهران تا صبح دووم نیاورد. رفت.برای همیشه تنهام گذاشت.رفت و به آغوش خانوادش پیوست از اون روزا چیز زیادی یادم نیست. یکسری تصاویر محو، همه غمگین، همه ناراحت، همه ناباور خیلی ها گریه میکردن. کسی باورش نمی شد.همه چیزهایی که یادمه مثل قطعه های فیلم بریده بریده بود. قیافه های ناراحت. مهسا که گریه میکرد روجا که بغلم میکرد و دلداریم میداد استادا ناراحت. آمبولانسی که برای حمل جسد مهران عزیز اومده بود. خیلی چیزا یادم نیست. بعدها مهسا بهم گفت وقتی فهمیدم مهران مرده تو یه حالتی از شوک و بیهوشی بودم. حتی یادم نمیاد چه جوری به خونه برگشتم .خانوادم با دیدن حال من رو به موت بودن. مامانم گریه میکرد و بابام مدام میگفت: نباید میزاشتم بره. اولش همه فکر میکردن که من به خاطر دیدن مرگ استادم دچار شوک شدم و به این حال افتادم. اما بعداً مهسا به مادرم گفت: ماجرا چه جوری بوده که مهران برام بیشتر از یه استاد بود. حدود دو ماه از زندگیم بعد از مهران به بی خبری گذشت. دچار افسردگی شدید شده بودم.دوست داشتم تو اتاق تاریکم بمونم و به مهران فکر کنم.عروسک مهران گلابی رو بغل میکردم و باهاش حرف میزدم. مادرم رو می دیدم که با محبت بهم نگاه میکنه و باهام حرف میزنه. پدرمو می دیدم که از غصه ی من پیر شده. برادرامو می دیدم که به خاطر من سعی میکردن هیچ سروصدایی نکنن با نگرانی بهم نگاه میکردن و لبخند میزدن.شاید اون روزها بود که می فهمیدم مهران چی میگه. وقتی میگه کانون گرم خانواده یعنی چی. وقتی میگفت: اگه همه ی دنیا بهت سخت گرفت برو پیش خانوادت. مطمئن باش که آرومت میکنن.واقعاً راست میگفت. تو اون شرایط اگه به خاطرخانواده و دوستام نبود شاید هیچ وقت به زندگی بر نمی گشتم. مهسا تقریباً هر روز بهم سر میزد و کلی باهام حرف میزد. با این که بیشتر حرفاشو نمی شنیدم اما حضورش تأثیر زیادی تو بهبودی حالم داشت. بعد دو ماه کم کم به خودم اومدم. یاد قولی که به مهران داده بودم افتادم.مهران: سوگند قول بده که بعد من به زندگیت ادامه می دی. نگذار بعد مرگم به خاطر زندگی تو عذاب بکشم و تو آتیش جهنم بسوزم. و بازم این مهران و یاد اون بود که منو به زندگی برگردوند. به کمک مهسا سعی کردم به روال عادی زندگیم برگردم. روزها یه ادم معمولی بودم و شبها توی خلوت اتاقم با مهران و خاطره هاش سر میکردم.روزی که جواب کنکور اومد رو یادمه. مهسا با ذوق اومد خونمون و از دم در به همه تبریک گفت.وارد اتاق من که شد پرید و گونه هامو بوسید و یه ریز گفت: مبارکه؛ مبارکه، مبارکه.با تعجب بهش نگاه کردم: چی مبارکه؟با یه فکری چشمام گرد شد و گفتم : می خوای ازدواج کنی؟نیش مهسا بسته شد و پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: ازدواج من چه ربطی به تو داره که بگم مبارکه؟شونه بالا انداختم و گفتم: پس چی مبارکه؟مهسا دوباره ذوقی کرد و با هیجان گفت: اول مشتولوق.من: خبرو بده بد بهت یه چیزی میدم.مهسا: خیلی گدایی. ولی خوب خودم دیگه طاقت ندارم.بعد جیغ بلندی کشید و گفت: سوگند قبول شدی. تو ارشد قبول شدی.یک دقیقه ای طول کشید تا حرفشو تو مغزم تجزیه و تحلیل کنم و بفهمم چی میگه. وقتی فهمیدم با ناباوری بهش نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم که جدی میگه و شوخی در کار نیست. اشک تو چشمام جمع شد. بلند شدم و سفت مهسا رو بغل کردم.خدایا شکرت.خدا شکرت. می دونستم قبولیم به خاطر لطف خدا و تلاشهای مهرانه. اینم آخرین یادگاری که مهران بهم داده بود. به زور خودمو نگه داشتم تا خانوادم اشکامو نبینن. اما وقتی تنها شدم از ته دل گریه کردم و از مهران تشکر و آرزو کردم کاش خدایا مهران پیش خانوادش شاد باشه.مهران تو زندگیم یه رویای شیرین بود که زود تموم شد.نمی خواستم این جوری باشم. نمی خواستم همه با نگرانی و دلسوزی بهم نگاه کنن. مامانم همش با یه غصه که دل آدمو آب میکرد بهم نگاه میکرد و بابام با اینکه فکر میکردم مستبده و اصلاً دوستم نداره، تا به خونه می اومد سریع میومد دم اتاقم و با لبخند ازم میپرسید: حالت خوبه؟دوست داشتم جوابشونو بدم. جواب تمام محبتهاشون و ازشون معذرت بخوام به خاطر تمام رفتارایی که کردم به خاطر تمام فکرایی که در موردشون داشتم به خاطر اینکه می خواستم تنها باشم بدون اونها. واقعاً شرمندشون بودم.می دونستم تحمل کردنم تو اون حالت عصبی و افسردگی کار آسونی نیست.اما خانوادم بدون هیچ حرفی تحملم میکردن حتی خواهرزاده ی نازوشیرینم با اون چشمای قشنگش بهم نگاه میکرد و میگفت:خاله مریضی؟ و وقتی چشمام دوباره اشکی میشد با اون دستای نازو کوچیکش اشکامو پاک میکرد.محکم بغلش میکردم و به خودم فشار میدادم.دیگه وقتی تو آینه نگاه می کردم خودمو نمی دیدم.گونه های برجسته ام آب رفته بود و چشمام گود افتاده بود.چند کیلو لاغر شده بودم و بی حال و بی انرژی و نامرتب بودم.می خواستم دوباره بشم همون سوگند قدیمی ولی برای برگشتن به خودم لازم بود واقعیتها رو قبول کنم. این که مهران دیگه نیست و هیچ وقت برنمی گرده.این که من فقط می تونم خاطراتشو حفظ کنم.هنوزم چهارشنبه ها مال من بود.می تونستم برای مهران و خانوادش دعا کنم و فاتحه بخونم.باید قبول میکردم که مهران خیلی وقت بود که می خواست با خانوادش باشه و حالا بهش رسیده بود من نباید با این کارهام روحشو عذاب میدادم.یه شب نشستم تا صبح با مهران حرف زدم. من اونو کنار خودم میدیدم و براش حرف می زدم و از دردام میگفتم از دلتنگیهام.کلی اشک ریختم.همون شب بهش گفتم:مهران کمکم کن کمکم کن که بتونم دوریتو واسه ی همیشه تحمل کنم.کمکم کن که بتونم خودم باشم. که یاد تو فقط واسه خودم،تو ذهنم واسه همیشه نگه دارم.صبح روز بعد که بیدار شدم انگار نیروی تازه ای تو وجودم پیدا شده بود که بهم انرژی میداد تا همه ی دردام و غم هامو فراموش کنم.صبح بیدار شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم سر میز صبحونه نشستم.خانوادم با تعجب به تغیر رفتارم نگاه میکردن.خوشحالی تو صورت همشون دیده می شد اما جلوی خودشونو گرفته بودن که چیزی نگن.بعد مدتها نشستن کنارخانوادم و غذا خوردن دست جمعی یه حس عجیبی بهم می داد. یه حس شیرین که انگار از مدتها قبل فراموشش کرده بودم.بعد صبحانه به مادرم کمک کردم که میزو جمع کنه. بهش کمک کردم که خونه رو جمع و جور کنه و غذا رو واسه ناهار آماده کنه.مادرم طفلی از شوق و خوشحالی یکسره تشکر می کرد و دم به دقیقه میگفت: تو به کارای خودت برس من همه کارا رو میکنم.نمی خواد کمک کنی.اما گوشم به این حرفها نبود و کار خودمو میکردم.بعد ناهار رفتم تو اتاقم یه نگاه به دورو بر انداختم نیاز به یه گردگیری و خونه تکونی حسابی داشت.دست به کار شدم وشروع کردم.دو تاکارتن گرفتم و تمام کتابها وجزوات درسی و کتابهای غیردرسی رو ریختم توش و بردم گذاشتم تو انباری.با یه دستمال خیس همه جارو دستمال کشیدم.آینه ام که قد یه سال غبار روش نشسته بود. وسایل روی میز توالت و مرتب وتمیز چیدم.جای تخت و میزم رو عوض کردم ویه دکور جدید چیدم.بعد از دو ساعت که کارم تموم شدایستادم و با رضایت به کاری که کردم نگاه کردم.این اتاقی که جلوم بود اتاق دو ساعت قبل نبود.مثل صاحبش که زمین تا آسمون با شب قبل تغیر کرده ود اونم عوض شده بود انگار یه روح تازه توش دمیده بودن.اتاق به آدم نیرو و شادی تزریق میکرد.خسته از کار حوله ام رو برداشتم و رفتم یه دوش گرفتم و کلی سبک شدم و اومدم همون جور روی تخت ولو شدم.نمی دونم کی خوابم برد ولی بد مدتها با آرامش خوابیدم .توی خواب یه جنگل خیلی قشنگو دیدم. داشتم تو جنگل راه میرفتم اما انگار ناراحت بودم.پریشون و خسته.دیگه توان نداشتم.به یه درخت پیر تکیه دادم تا خستگیم دربره یه دفعه یه صدایی شنیدم سریع خودمو کنار کشیدم یهو دیدم درخت پیر با یه صدای بلند از تنه ترک خورد و شکست و با یه صدای ناجور افتاد روی زمین.جیغ بلندی کشیدم و دوییدم.همون جور که می دوییدم گریه می کردم انگار درد زیادی میکشیدم.نمی دونم چقدر دوییدم اما وقتی ایستادم دیگه توی جنگل نبودم وسط یه چمنزار پر از گل بودم که سبزی و زیبایش چشممو خیره کرده بود. یه حس خوب و شیرین تو وجودم رخنه کرد.بی اختیار لبخند زدم و با ولع و هیجان به اطراف نگاه میکردم.مثل کارتن ها ی بچه گیام بود.واقعاً رویاییبود.یکم که جلو رفتم یه درخت جوون و سبز دیدم که قد کشیده بودو شاخه های بلندش سایه انداخته بودن.خسته از دویدن و بی توان از درد کشیدن رفتم و زیر سایه ی درخت نشستم و تکیه دادم به تنش.یه دفعه انگار حسی از قدرت یه حس گرم و قوی یه حس آرامش و امنیت تو بدنم پیچید.آروم شدم.اونقدر آروم که کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد.آروم چشمامو باز کردم.هنوز گیج خواب بودم.فکر میکردم الان که چشم باز کنم هنوزم تو همون چمنزار رویایی هستم اما دیدم توی اتاق خودمم و مامان دم در ایستاده و به اتاق نگاه میکنه.پیدا بود که از تغیرات اتاق خیلی خوشش اومده.یه نگاه به من کرد وگفت: تو کی اتاقو کنفیکون کردی؟ صبح که اتاقت این شکلی نبود؟همون جور که از جام بلند میشدم خندیدم و گفتم:خب دیگه من جادوگرم یه وردی خوندم و اسباب اثاثیه اتاق فرتی تغیر مکان دادن.مامان خندید و در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: کاش یه وردی می خوندیو آشپز خونه هم مثل دسته ی گل تروتمیز میشد.***می خواستم زندگیمو تغییر بدم. باید یه شروع جدید داشته باشم. قبولی تو کنکور بهترین فرصت بود چون یه دانشگاه جدید، یه شهر جدید با آدمهای جدید و یه زندگی جدید بهم میداد.آخرای شهریور با بابام رفتیم تهران تا برای دانشگاه ثبت نام کنیم. همش داشتم ورودم و به این دانشگاه با بار اولی که رفتم دانشگاه خودمون مقایسه میکردم. هر دو بار حس غریبی داشتم. اما دفعه ی اول لااقل دلم خوش بود که توی شهر خودم هستم. اما اینجا تک و تنها بودم بدون اینکه کسی رو بشناسم. وای چقدر دلم می خواست مهسا پیشم بود. کاش با هم می یومدیم دانشگاه. کاش بازم با هم همکلاسی بودیم.کارمون تو دانشگاه تا ظهر طول کشید بعدش رفتیم خونه ی خاله اینا. عصری با بابام رفتیم دنبال یه خونه ی مناسب. اما نمیدونستیم کجا رو باید بگردیم. خلاصه بعد دو روز گشتن یه خونه ی کوچیک و خب واسه ی زندگی کردن یه دختر تنها پیدا کردیم. بابا دلش نمی خواست تنها خونه بگیرم اما چاره ای نبود. دانشگاه خوابگاه نداشت و منم کسیو نمی شناختم که باهاش خونه بگیرم این شد که بابا راضی به انجام این کار شد. هم خوشحال بودم هم استرس داشتم. زندگی کردن تنها و مستقل شدن همون چیزی بود که همیشه آرزوشو داشتم. حدود یک هفته طول کشید تا خونه واسه یک زندگی آماده بشه. تقریباً همه چیزای لازم واسه یه شروع جدید و داشتم. از یخچال و بخاری و گاز و تخت و ظرف و خلاصه چیزای ضروری رو از خونه آورده بودم. حتی بابا مبلهای قدیمی که مدتها توی خونه خاک میخوردن و تمیز کرده بود و برام آورده بود. خیلی خوشحال بودم. اون مبلهای کهنه منو یاد خاطرات قشنگی مینداخت یاد سالهای دور که شبها یواشکی تا صبح روی اونها دراز میکشیدم و کتاب می خوندم و از ترس بابا با هر صدایی یک متر از جام می پریدم چون بابا دوست نداشت شبها بیدار باشیم و می گفت: این خواب شبه که به آدم انرژی و نیرو میده.اما من سکوت شبو دوست داشتم. می تونستم تا صبح یکسره و بدون خستگی درس بخونم.پدرم بعد سه، چهار، روز که از وضیعت زندگی من خیالش راحت شد بعد کلی سفارش رفت خونه.منم کلی ذوق و هیجان داشتم برای شروع زندگی مستقلم شاد و خوشحال بودم حتی از تنهایی و شب هم نمی ترسیدم. البته خیره تر از اینها بودم که از تنهایی بترسم. بعد یک هفته همه چیز برام عادی شد. انگار سالها بود که تنها زندگی می کردم. به سکوت اونجا عادت کرده بودم و با تعجب فکر میکردم چه جوری این همه مدت توی اون همه شلوغی و سروصدا زندگی کردم. برای خودمم عجیب بود.اولین روز تشکیل کلاسها صبح زود از خواب بیدار شدم. تو آرامش صبحانه خوردم و زودتر از خونه اومدم بیرون تا به موقع به کلاس برسم. برگه ی انتخاب واحد دستم بود. یه نگاه به برگه کردم و شماره کلاسو به خاطر سپردم. توی حیاط دانشگاه از یکی از دختر ها پرسیدم ببخشید کلاس شماره ی 17 کجاست.دختر راهنماییم کرد و بعد از تشکر از اون به طرف یه ساختمون چند طبقه که کلی کلاس داشت رفتم. کلاس شماره ی 17 تو طبقه ی دوم بود. از پله ها بالا رفتم و کلاسو پیدا کردم. وارد کلاس شدم. چند تا دختر و پسر دیگه هم بودن که زودتر اومدن و روی چند تا صندلی نشسته بودن. منم رفتم و تو ردیف دوم روی یک صندلی ها نشستم.جلوم دو تا دختر کنار هم نشسته بودن. بعد از دو دقیقه هر دو برگشتن و به من نگاه کردن و لبخند زدن یکی شون لب باز کرد و گفت: سلام. من بیتام اینم که کنارم نشسته درناست.با دست به دختر نسبتاً تپلی که کنارش نشسته بود اشاره کرد. درنا برام دست تکون داد و سلام کرد درنا موقع حرف زدن لپاش قرمز می شد و همین بامزه اش کرده بود بیتا یه دختر شیک بود. زیبا نبود اما خیلی جذاب بود.لبخند زدم و گفتم: سلام. خوش بختم من سوگندم.بیتا: اهل کجایی؟من: شمالیم.درنا: ای ول دختر شمالی. منم کرمانیم این بیتام تهرانیه.بیتا: راستش من و درنا چهار ساله با هم همکلاسی هستیم. قبلاً کرمان درس می خوندیم. من دیدم چهار سال اونجا مهمون بودم، گفتم درنام بیاد اینجا دو سال مهمون ما باشه تا بهش یاد بدم چه جوری از مهمون پذیرایی می کنن.بعد چشمکی زد و گفت: می خوام غریب کوشون راه بندازم تا دیگه هی نگه شهر من شهر من. تو این چهار سال منو کشت با این شهرشون.خندم گرفته بود. بچه های جالبی بودن. دلم هوای دوستامو کرد. ای کاش یکیشون پیشم بود. اونوقت کلی بهمون خوش میگذشت.با اومدن استاد همه صاف نشستن و به استاد خیره شدن استاد بعد معرفی خودش یه حضور غیاب کرد و بعد در مورد درس و نمره و دانشگاه و کتاب و جزوه یه توضیحاتی داد و درسو شروع کرد. چون جلسه ی اول بود قد دو صفحه بیشتر درس نداد. خیلی زود کلاس و تموم کرد و برامون آرزوی موفقیت کرد و رفت.بعد از رفتن استاد یه نفس تازه کشیدم. خیلی خسته شده بودم. همیشه نشستن توی کلاس برام عذاب آور بود.البته ظاهراً فقط من خسته نشده بودم. بیتا و درنام خسته به نظر میومدن. داشتن غرغر میکردن. همون جور که وسایلشونو جمع میکردن میگفتن: وای که چقدرم حرف زد. حالا خوبه می خواست زود درسو تموم کنه و اینقدر حرف می زد اگه می خواست درست و حسابی درس بده چیکار میکرد.درنا: آره وا... مغزمون ترکید.خندم گرفته بود. بیتا یه نگاهی به من کرد و گفت: تا کلاس بعدی نیم ساعت وقت داریم میای بریم بوفه یه چایی بخوریم.من: البته که میام.بیتا و درنا دختر های جالبی بودن. تو همون چند ساعت به اندازه ی کافی با هم صمیمی و راحت شده بودیم. اونا مدام سربه سر هم میذاشتن و باعث خندیدنم میشدن. به من می گفتن خوش خنده. بیتا می گفت تا بهت پقی میکنم میزنی زیر خنده.اون روز تا عصری کلاس داشتیم و بعد از تموم شدن کلاسها خسته و کوفته رفتم خونه. ***دو سه هفته ای از شروع ترم گذشته بود. روزا بیکار تو خونه مینشستم و سعی میکردم خودمو با درس خوندن و فیلم دیدن سرگرم کنم. اما آخه چقدر می تونستم فیلم ببینم و کتاب بخونم. از بیکاری خسته شده بودم. موندن تو خونه کلافم میکرد. فقط آخر هفته ها کلاس داشتم و بقیه ی هفته بی کار بودم و تو خونه در و دیوار و نگاه می کردم. تنهایی وقتی که آدم کاری برای انجام دادن نداره اصلاً خوب نیست.وقتی حسابی از تنهایی خسته شدم. زنگ زدم به بابامو کلی درد و دل کردم که اینجا بیکار افتادم و دارم دیوونه می شم یکم که سبک شدم خداحافظی کردم.سه روز بعد بابام اومد زنگ زد و یه خبر خوش برای من داشت ظاهراً بعد از اینکه من زنگ زدم به بابام و کلی آه و ناله کردم از بیکاری، بابامم یه فکری میکنه و زنگ میزنه به یکی از دوستاش که تو تهران زندگی میکنه و در مورد من و وضعیتم باهاش حرف میزنه و ازش می خواد اگه کاری سراغ داره بهش معرفی کنه. اون دوستشم فرداش زنگ می زنه به بابام خبر میده که یکی از دوستاش که یه شرکت ساختمون سازی داره نیاز به یه منشی نیمه وقت دارن و باهاشون در مورد من صحبت کردن. بابام زنگ زد تا بهم خبر بده که من میتونم اونجا کار کنم و فردا باید برای معرفی خودم یه سری به اونجا بزنم.کلی شاد شدم. از هیجان شب به زور خوابیدم. فرداش رفتم به آدرسی که پدرم داده بود و خودمو معرفی کردم. انگار دوست پدرم شرایط منو کامل براشون توضیح داده بود و اونها هم پذیرفته بودن. کار من از شنبه تا سه شنبه از 9 صبح تا 7 عصر بود البته یکی، دو ساعتی هم برای ناهار و استراحت وقت داشتم. اون جور که بعداً فهمیدم دو روز آخر هفته هم یه منشی دیگه می اومد که اونم دانشجو منتهی انگاری منشی آخر هفته از آشنا های رئیس شرکت بوده.اولین روز کاریم خیلی استرس داشتم. اما به خودم امیدواری دادم. سر ساعت تو شرکت بودم. بهم گفته بودن یک خانمی به اسم نیک نام کارامو برام توضیح میده. اون روز اولین بار بود که خانم نیک نام و میدیدم یه خانم حدوداً سی ساله با یه چهره ی مهربون و قشنگ و خواهرانه. تو کارش جدی بود اما اونقدر به آدم اعتماد به نفس می داد که نگو. روز اول دونه به دونه کارامو بهم توضیح داد و تو کل روزم حواسش به من بود که اشتباه نکنم. با اینکه دفعه ی اولم بود اما خدارو شکر خرابکاری نکردم. اونقدر تمرکز کردم و حواسمو به کار دادم تا یه وقت تو روز اول گند نزنم که آخر روز مخم از تمرکز زیاد داشت میترکید. اما خوشحال از اینکه کارمو خوب انجام دادم رفتم از خانم نیک نام تشکرو خداحافظی کردم. موقع خداحافظی ازم خواست که از حالت رسمی در بیایم و همدیگرو به اسم کوچیک صدا کنیم.وای من که از خدام بود. چون همین جوری در حالت عادی حرف زدنم همه ی کلمه ها و اسمها رو مخفف میکردم واقعاً واسم سخت بود که یه فامیلی، که در طول روز شاید بیش از 20 بار باید صدا میکردم و مدام با پسوند و پیشوند بگم.با خوشحالی قبول کردم و قرار شد «رعنا جون» صداش کنم بعداً فهمیدم رعنا دختر خاله ی رئیسه.روز اول کاریم اونقدر خسته شدم که وقتی به خونه رسیدم فقط لباسامو عوض کردم و بدون اینکه شام بخورم خوابیدم. بعد از یک هفته کاملاً کارمو یاد گرفته بودم و می دونستم چی کار باید بکنم. جالب اینجا بود که من منشی رئیس شرکت شده بودم اما نه تنها تو اون یک هفته بلکه تا دو هفته بعدم ایشونو ندیدم. از بقیه شنیدم که ظاهراً شرکت یه پروژه تو شمال داره که رئیس و چند تا مهندس دیگه باید دائماً برای انجام کارهای اون برن شمال و برگردن و تو این چند هفته رئیس فقط آخر هفته ها تونسته بیاد شرکت و به کارا رسیدگی کنه و دوباره اول هفته برگشته شمال.من تو اون شرکت علاوه بر کارهای منشی گری کارهای کامپوتری هم می کردم. هر کس که کامپیوترش عیب و ایرادی پیدا میکرد دست به دامن من میشد و منم که خب رشته ام همین بود خوشحال بودم که می تونستم کمکی بکنم.شرکت خوبی بود بعد یکی دو هفته با همه ی کارمندها آشنا شدم. یه پسر حدوداً بیست وهشت، نه ساله بود به اسم مانی شهبازی. دفعه ی اولی که دیدمش وقتی بود که با سروصدا و شلوغ کاری با دو سه تا از کارمندها وارد شرکت شد. اون حرف میزد و بقیه می خندیدن. به خاطر سرو صدایی که راه انداخته بود ناخودآگاه توجه م جلب شد. داشتم با رعنا حرف میزدم که آقایون وارد شدن. با تعجب زل زل بهشون نگاه میکردم. زیر لب گفتم: اینا چه شادن.رعنا جون مسیر نگاهمو گرفت و به در خیره شد. همون جور که لبخند روی لبش اومده بود تو جاش ایستاد و سلام کرد.کارمند ها به رعنا جون سلام کردن و با پسر جوون دست دادن و رفتن سرکار خودشون. اما پسر که تازه چشمش به من افتاده بود همون جور با لبخند جواب سلام رعنا جون و منو که به تبعیت از رعنا سلام کرده بودم و داد و لبخند زنان اومد جلو.چشمای شیطونی داشت و یه صورت بامزه، قدبلند و چهارشونه و در کل خیلی خوش تیپ و خوش قیافه بود و چون همش لبخند می زد ناخودآگاه به سمتش کشیده می شدی.همون جور دقیق بهم نگاه کرد و گفت:_: شما منشی جدید هستید؟من: بله._: به،به ماشاا... چه خانمی، چه متین؛ چه زیبا، چه باوقار، چه ...رعنا یه دفعه پقی زد زیر خنده. من مات مونده بودم که چه خبره. این یارو کیه. رعنا چرا می خنده. همون جوری گیج نگاهشون میکردم.پسر" اه، خانم نیک نام چرا می خندید الان خانم چی فکر میکنن.رعنا: بابا اول خودتو معرفی کن بعد شروع کن به چاپلوسی. ببین دختره چه گیج شده.بعد رو به من کرد و گفت: عزیزم ایشون آقای مانی شهبازی هستن. معاون شرکت و البته خواهر زاده ی آقای رئیس. این آقا بسیار شاد و سرزنده هستن و با همه شوخی میکنن براشم فرق نمیکنه طرف کی باشه. در ضمن ازشون دوری کن چون سعی میکنه تورت کنه.از حرفهای رعنا بیشتر گیج شده بودم شهبازی اعتراض کرد.شعبازی: اه خانم نیک نام همین اول کار پته ی آدم و میریزی روی آب خوب ضایع میشیم. اصلاً شما کار ندارید اینجا وایستادید زیرآب منو میزنید؟رعنا بلند می خندید. شهبازی به من نگاه کرد و گفت: شما خودتونو معرفی نمی کنید؟تازه به خودم اومدم. رعنا دهن باز کرد که منو معرفی کنه که شهبازی دستشو بالا آورد و گفت: شما نمی خواد چیزی بگید بابا مگه شما منشی جدیدین؟ خوب بزار خودش حرف بزنه ببینم صداش چه جوریه؟رعنا دوباره خندید.من: من سوگند آریا هستم از امروز اینجا کار میکنم.مانی خندید و دستشو آورد جلو که دست بده و همون جور گفت: خوشبختم.یه لحظه مات مونده بودم چی کار کنم که رعنا به دادم رسید و زد رو دست شهبازی و گفت: بچه تو هنوز آدم نشدی؟ هزار بار گفتم تو شرکت از این کارا نکن.مانی: یعنی وایسم بیرون شرکت به خانم آریا دست بدم.رعنا:دیوونه تو آدم نمی شی. پاشو برو سر کارت.بعد همون جور هلش داد که بره. شهبازی هم سرش و برگردوند و همون جور که می رفت چشمکی به من زد و گفت: بعداً می بینمتون. وقتی که نیک نام رفت.رعنا دوباره بلند خندید. منم مثل بچه خنگا فقط نگاهشون میکردم و اصلاً سر از کارشون در نمی آوردم. شهبازی که رفت رعنا برگشت و بهم گفت: این مانی پسر خوبیه فقط یکم شیطونه. بچه ی راحت و ساده ای هم هست. تو شرکت با همه دوسته همه هم دوستش دارن. کاراشو جدی نگیر. داشت باهات شوخی میکرد.چند روز بعدش فهمیدم رعنا راست میگه واقعاً شهبازی آدم شادی بود. وقتای استراحت همه دورش جمع میشدن و از حرفهاش می مردن از خنده. با همه رابطه ی خوبی داشت. چون من تازه وارد بودم تا کارش تموم میشد زودی میومد بالا سر من و چهار تا چیز جالب میگفت و میرفت. اولاا سعی میکردم سنگین باشم و نخندم اما بعد دیدم نه دیگه بس که خندمو قورت دادم دل درد گرفتم. بعد سه چهار بار که خودمو کنترول کردم دیدم نمی شه خودمو ول داده بودم و می خندیدم. اونم برای اینکه من احساس راحتی بیشتری کنم و زیاد سخت نگیرم هی میومد و سر به سرم میزاشت.خیلی از مهندسای شرکت از قبل از اینکه بیان تو شرکت با هم دوست و فامیل بودن. یه سری همکلاسی های شهبازی بودن و یه سر یا فامیلای رئیس و شهبازی. مثلاً همین رعنا دختر خاله ی مامان شهبازی بود خانواده هاشون بهم نزدیک بودن و اونا هم صمیمی و راحت بودن و چون رعنا ازدواج هم کرده بود یه جورایی مثل خواهر بزرگتر بهش نگاه میکردن.اما از حق نگذریم تمام کارمند ها حرفه ای بودن و از جون واسه کارشون مایع میزاشتن. هیچ کدومشون صرفاٌ به خاطر نسبت فامیلی یا آشنائیت اونجا استخدام نشده بودن بلکه همه علم و توانایی کارو داشتن و خوب کار میکردن. در ضمن آقای شهبازی منبع خبرها و شایعات بود. هر اتفاقی که تو شرکت می افتاد شهبازی ازش خبر داشت و برای اینکه من از اوضاع شرکت بی خبر نباشم میومد و کامل خبرها رو بهم میداد.یه وقتی از یکی شنیده بودم که میگفت منشی ها منبع خبرها هستن ولی من خودم خبرها رو از یکی دیگه میگرفتم تو شرکت ما باید میگفتی آقای شهبازی منبع خبرهاست.خلاصه بعد دو هفته دیگه شرکت شده بود مثل خونه ی خودم. همه با هم دوست و صمیمی بودن.***دانشگاه جدید جای خوبی بود اما نه به خوبی دانشگاه دوره ی لیسانسم. صمیمیت بچه های اونجا بیشتر بود و دانشگاه برامون جذابیت بیشتری داشت. بیشتر روزهای هفته دانشگاه بودیم و همه مثل یه خانواده ی بزرگ بودیم. همکلاسی های دختر و پسر مثل خواهر برادرامون بودن. اما هنوز بعد از یکماه و نیم اون حسی که باید و به این دانشگاه جدید نداشتم. بچه ها خوب بودن اما چون مدت زمان کمتری با هم بودیم، فقط دو روز آخر هفته به خاطر همین اونقدرها که باید صمیمی نبودیم. البته من با درنا و بیتا صمیمی شده بودم اونا دختر های خوبی بودن.اما پسرهای همکلاسی و فقط در حد سلام و علیک می شناختم. یکی از پسرهای کلاسمون حس خوشمزگی داشت و سر کلاسها مدام تیکه می انداخت و به شدت سعی میکرد با بچه ها صمیمی بشه. اصلاً از رفتارش خوشم نمی یومد مخصوصاً اون اوایل.یه بار بعد کلاس از استاد سؤال داشتم. دور استاد شلوغ بود. صبر کردم تا دور استاد یکم خلوت شه بعد سؤالمو مطرح کردم. قبل از اینکه استاد جوابمو بده یکی استاد و صدا کرد و استاد برگشت ببینه چی کارش دارن. صبر کردم تا کار استاد تموم بشه. این آقای مهدوی هم که حس فضولی زیادی داره بدون اینکه کسی ازش سؤالی بپرسه شروع کرد جواب سؤالمودادن.اصلاً از این کارش خوشم نیومد. در ضمن نمی خواستم اول کاری بهش رو بدم. چون اصلاً نمی شناختمش واسه همین فقط برگشتم و یه چپ چپ بهش نگاه کردم که حساب کار دستش اومد و خودش ساکت شد. بعداً درنا بهم گفت که این آقای مهدوی و دوستاش بهم می گن « بد اخلاق» مطمئناً به خاطر برخورد همون روزم بود. اصلاً برام اهمیتی نداشت که اونام چی صدام میکنن.قصد داشتم فقط روی درس و کارم تمرکز کنم. فرصت خاله زنک بازی نداشتم.تو این مدتی که توی شرکت بودم رئیس و ندیده بودم. مدام مسافرت کاری بود. دستورای کارمو یا از مهندس شهبازی میگرفتم یا از خانم نیک نام.به خاطر یک مسئله ی کاری نیاز به کمک داشتم. مهندس شهبازی از شرکت بیرون رفته بود و من نمی دونستم کی برمیگرده. حس بلند شدن از جامو نداشتم. اما به زور از جام بلند شدم و رفتم دم دفتر خانم نیک نام. در زدم و وارد اتاق شدم. رعنا جون داشت با تلفن حرف میزد. صبر کردم تلفنش تموم بشه بعد رفتم جلو و مشکلمو گفتم زیاد مطمئن نبود اما جوابمو داد و یه سری دستورات کاری بهم داد و بعد گفت: برای اطمینان به مهندس شهبازی زنگ بزنم و دستورات دقیق و از ایشون بگیرم.از اتاق بیرون اومدم و رفتم سر میز خودم. بدون اینکه بشینم از همین طرف میز تلفنو گرفتم و زنگ زدم. چند تا بوق خورد اما کسی جواب نداد. همیشه همین جور بود باید یه چهار پنچ باری زنگ می زدی تا مهندس جواب تلفنشو بده. داشتم زیر لب پیش خودم غرغر میکردم و میگفتم: این پسره اصلاً معلوم نیست کجا میره. حالا رفتی لااقل به تلفن یه نگاهی بنداز شاید یکی آتیش گرفته باشه زنگ زده باشه به تو بیای یه لیوان آب بپاشی روش.همون جوری غرغر میکردم و با پرونده ای که دستم بود خودمو باد میزدم._شما منشی جدید هستید؟صدا از پشت سرم میومد. یه صدا سر حال و قوی و فوق العاده آشنا. صدایی که هیچ وقت فراموش نمی کنم. قلبم داشت وامیستاد. با ترس و ناباوری برگشتم ببینم این صدای آشنا برای کیه. روموبرگردوندم و یه پسر هم سن مهندس شهبازی جلوم دیدم. خیلی شیک و تر تمیز و کت و شلوار پوشیده و ادکلن زده بود قد بلند و خوش استیل، صورت صاف و پوست خوش رنگ با دو چشم قهوه ای باهوش و متعجب. فکر کنم حسابی رنگم پریده بود که پسر از دیدنم تعجب کرده بود.یه لحظه خنده ام گرفت چه تصوراتی داشتم. تو یه آن حس کردم صدای مهران و شنیدم اما با دیدن این مرد جوون جلوی خودم که هیچ شباهتی با مهران نداشت فهمیدم اشتباه کردم.با گیجی گفتم: شما ... شما کاری داشتید؟_: پرسیدم شما منشی جدید هستید؟یه دفعه دستم شل شد و پرونده با برگه هاش ریختن زمین. همون جوری مات مونده بودم. خدایا درست میشنیدم. صدا همون صدا بود. صدای مهران اما این صدا متعلق به یه آدم دیگه بود که با چشمای گرد شده از تعجب به من نگاه می کرد حتماً فکر می کرد دیوونه ام. لابد قیافه ام خیلی عجیب بود.با صدایی که به زور در می اومد گفتم: بله، شما کی هستید؟سریع یه لبخندی زد و گفت: من بابک شایان مدیر این شرکتم و شما؟با شنیدن دوباره ی صداش اشک تو چشمام جمع شد همون جور آروم و مبهوت . با بغض گفتم: من سوگند آریا هستم. از ... از ملاقاتتون خوشبختم.بدون توجه به اطرافم زل زده بودم به رئیس اصلاً حواسم نبود. به تک تک اجزای صورتش دقیق شده بودم. چند تا از موهای مشکیش با سماجت توی صورتش افتاده بود و کنار نمی رفت لب و دهنش خوش فرم و بینی متناسب، صورت جذابی داشت اما اون چیزی نبود که من دنبالش بودم هر چی بیشتر نگاش میکردم بیشتر مایوس می شد این پسری که جلوم بود زمین تا آسمون با کسی که تو ذهنم بود و همه جا دنبالش بودم فرق داشت. یه دفعه با صدای خانم نیک نام به خودم اومدم.نیک نام: سوگند جون زنگ زدی به مهندس شهبازی؟ اه، سلم جناب رئیس رسیدن به خیر خوش اومدید.رئیس با لبخند رو به خانم نیک نام کرد و گفت: سلام خانم. ممنون. شما خوب هستید؟خانم نیک نام به من اشاره کرد و همون جور که می خندید گفت: می بینم که بعد دو هفته بالاخره با منشی جدید آشنا شدید.یه دفعه چشم نیک نام به پرونده و برگه های پخش شده افتاد و با تعجب گفت: اینا چرا رو زمین افتاه.من که از فرصت استفاده کرده بودم و خیره خیره به رئیس نگاه میکردم به خودم اومدم و سریع گفتم: ببخشید از دستم افتاد.تندی نشستم تا برگه ها رو جمع کنم. بی اختیار قطره اشکی که تو چشمام جمع شده بود روی گونه ام چکید.خانم نیک نام حرفش با رئیس تموم شد و به سمت اتاقش رفت. رئیس هم یه نگاه به برگه ها کرد و دلش برام سوخت. کنارم نشست و کمک کرد تا برگه ها رو جمع کنم. بعد از اینکه تموم برگه ها رو جمع کردیم. آقای شایان برگه هایی رو که جمع کرده بود سمتم دراز کرد. سعی کردم بهش نگاه نکنم اما وقتی برگه ها رو بهم داد سرمو بلند کردم که تشکر کنم. شایان با تعجب به صورتم و اشک روگونه ام نگاه کرد و گفت:شما حالتون خوبه؟سریع از جام بلند شدم و یه دستی به گونه ام کشیدم که اشکم پاک شه بعد با یه لبخند کج گفتم: بله جناب رئیس ممنون.بی تفاوت شونه اش و بالا انداخت و رفت سمت اتاقش یهو یاد کارم افتادم تندی گفتم: ببخشید آقای رئیس.رئیس برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: بله؟من: ببخشید یه سری مدارک هستن که من نمی دونم باید باهاشون چی کار کنم. از خانم نیک نام پرسیدم دقیقاً نمی دونستن گفتن زنگ بزنم به آقای شهبازی اما ایشون ... خب ...دنبال یه کلمه ی مناسب برای پیچونده شدن می گشتم اما پیدا نمی کردم.یه لبخندی زد و گفت: گوشیشو بر نمی داره نه؟با سر جواب مثبت دادم گفت: بیار تو دفترم ببینم چی کارشون باید کرد مدارکو برداشتم و پشت مهندس وارد دفتر شدم مهندس همون جور که کتش رو در می آورد با خنده گفت: این پسر همیشه همین جوریه. به گوشیش یه نگاه نمی کنه نمی گه یه وقت آدم در حال آتیش گرفتنه و به کمکش احتیاج داره.نمی دونستم غرغرهای منو شنیده بود یا از خودش داشت میگفت در هر حال خودمو زدم به نفهمی. بعد از اینکه مدارکو دید دستورات دقیق و داد و مرخصم کرد. رفتم سر جام پشت میز نشستم و فکر کردم. اصلاً یادم نیست به چی. مدام فکرای مختلف تو ذهنم می اومد که بعضی هاش ربطی به هم نداشتن.همون جور که فکر میکردم دیدم مهندس شهبازی داره میاد طرفم. از کارای این پسر خنده ام میگرفت. هر وقت دوست داشت بدون هیچ توضیحی یهو می ذاشت میرفت بیرون و هیچ کسم پیداش نمی کرد و هر وقت عشقش کشید بر می گشت. اما همیشه کارای شرکت و درست انجام می داد واسه همین هیچ کی نمی تونست ازش گله کنه.از دور لبخند منو دید. داشت از فضولی میمرد. تا بهم رسید زودی گفت: به چی می خندیدی؟امدم بگم نه نمی خندیدم که متوجه شد و گفت: انکار بی فایده است از اون دور که میومدم دیدمت. تا چشمت بهم افتاد گل از گلت شگفت. خوشحال شدی منو دیدی؟خندم عمیق تر شد و گفتم: البته که خوشحال شدم شمارو که اصلاً نمی شه پیدا کرد پس حتماً شانس باهام بوده که دیدمتون. در ضمن میشه عاجزانه یه خواهشی ازتون بکنم؟با لبخند گفت: چه خواهشی؟من: خواهشاً به اون گوشیتون یه نگاهی بندازید به خدا انگشتام سر شد از بس روزی هزار بار شماره ی شما رو میگیرم و جواب نمی دید.شهبازی: حالا که عاجزانه خواهش کردی بهت یه ارفاقی میکنم و جواب تلفوناتو میدم. تا من میرم یه دقیقه از شرکت میرم بیرون هی دم به دقیقه از شرکت بهم زنگ میزنن واسه اینه که وقتی شماره ی شرکتو میبینم جواب نمی دم. اما چون شمایید یه کاریش می کنم. آهان فهمیدم شماره ی موبایلتو بده به من هر وقت کار مهمی داشتی یه تک زنگ با موبایلت بنداز تا من بفهمم که تویی.خنده ام گرفته بود. گفتم: حالا واجبه این جوری رمزی کار کنید؟شهبازی: آره خب این بچه های شرکت حسودن تا میرم بیرون موی دماغم میشن.خندیدم و شماره امو بهش دادم . یه تک زنگ بهم زد تا شماره اشو بگیرم.شهبازی: خب خانم منشی خبرای جدید چیه؟ یه ابروم از تعجب بالا رفت و گفتم: شما خبر ندارید؟ دارید از من می پرسید؟شهبازی: با اینکه هزار تا چشم و گوش دارم اما هنوز وقت نکردم بهشون سر بزنم پس از شما می پرسم. با دست به اتاق رئیس اشاره کردم.شهبازی: به به پس این دائی جان ما بالاخره تشریف فرما شدن؟بعد صداشو پائین آورد و گفت: بچه امو دیدی؟ چقدر شیرینه؟ مادر به فداش دلم براش یه زره شده بود.صداشو نازک و زنونه کرده بود و همون جور که قربون صدقه ی مهندس شایان میرفت، رفت سمت در اتاقش و داخل شد.مرده بودم از دستش از خنده. خیلی بانمک بود. مثل داداشم دوستش داشتم. یعنی همه همین جوری بهش نگاه میکردن مثل یه برادر بزرگ تر و دوست داشتنی.بعد از چند روز به صدای مهندس شایان عادت کردم. اوایل وقتی حرف میزد فکر میکردم که باید مهران و جلوم ببینم. خیلی عجیب بود قبول صدای مهران با یه قیافه ی جدید.یه روز پشت میزم نشسته بودم که در دفتر رئیس باز شد و مهندس شایان با اخمای درهم اومد بیرون. از جام بلند شدم. مهندس عصبی اومد جلوی میزم و گفت: خانم آریا به یکی بگید یه نگاهی به کامپیوترم بکنه ببینه چه مرگشه که باز اذیت میکنه.اینو گفت و همون جور عصبانی رفت سمت در و از شرکت خارج شد. با چشم تا جایی که می شد نگاهش کردم بعد از جام بلند شدم و همون جور که با خودم زیر لبی حرف میزدم رفتم تو دفترش سراغ کامپیوترش ببینم چشه._: این مردام معلوم نیست چشونه. یعنی اینقدر اعصاب خوردی واسه ی یه کامپیوتر بود؟ چه میدونم. شایدم کار مهمی باهاش داشت دید کار نمی کنه اعصابش خورد شد.یه نگاه به کامپیوتر کردم یه سری مشکل داشت که تونستم درستش کنم بعد در کیس و برداشتم و یه نگاه به داخلش کردم. ببینم فنش درسته؟ آخه هی هنگ می کرد و از فن یه صدای ناجوری میومد. توش پر گرد و خاک بود واسه همین کامپیوتر خوب کار نمی کرد. فن بدبخت به زور تکون می خورد. معمولاً با یه جارو برقی توشو تمیز میکردم ولی اونجا جارو نداشتیم. از روی میز چند تا دستمال برداشتم و مشغول تمیز کردن شدم یه یه ساعتی از رفتن آقای مهندس گذشته بود. سرگرم کار خودم بود و با کله رفته بودم تو کیس. اصلاً نفهمیدم کی در باز شد و مهندس شایان وارد اتاق شد. فقط وقتی به خودم اومدم که صداش و شنیدم که می گفت: چی کار دارید میکنید؟چون تو سکوت و تنهایی کار میکردم یهو از حضورش جا خوردم و ترسیدم. اومدم صاف وایسم که سرم محکم خورد به در کیس که بعد از بازکردنش گذاشته بودم بالای کیس. سرم خورده بود به تیزی لبه اش و اونقدر شدید بود که احساس کردم سرم سوراخ شده و در کیسم با صدای مهیبی افتاد رو زمین. دستمو گرفته بودم روی سرم و می مالیدم تا از دردش کم بشه و آروم آخ و واخ میکردم.مهندس شایانم که اصلاً فکرشم نمی کرد این قدر بترسم با شرمندگی نگاهم میکرد.مهندس: خانم آریا حالتون خوبه؟ فکر نمی کردم این قدر بترسید. ببخشید اصلاً نمی خواستم بترسونمتون. فکر کردم متوجه ی ورودم شدید.همون جور با آه و ناله گفتم: نه، خواهش میکنم من باید حواسمو بیشتر جمع میکردم.مهندس یه نگاه متعجب به من و به نگاهم به کیس باز شده انداخت و گفت شما داشتین چی کار می کردین؟من: داشتین می رفتین گفتین کامپیوترتون خرابه اومدم ببینم مشکلش چیه؟شایان: شما؟ گفتم به یکی بگید بیاد درستش کنه.من: خوب من درستش کردم. رشته ام کامپیوتره دارم ازشد می کیرم خیالتون راحت از دیگه کامپیوترتون مشکلی نداره.مهندس: ممنونم از زحمتتون.درد سرم که یکم آروم شد در کیس و که مهندس از روی زمین برداشته بود و گرفتم و گذاشتم سر جاش بعد میزو که بهم ریخته بودم مرتب کردم و از پشتش اومدم این ور و روبه روی رئیس ایستادم. مهندس شایان داشت به سرم نگاه می کرد و گفت: خانم آریا سرتون.من: سرم؟ ... چی؟ چی شده؟مهندس: سرتون کثیف شده.من:سرم؟ چرا؟ ...یه دفعه یه نگاه به دستام کردم و دیدم حسابی خاکی شده و من دستمو به مقنعه ام مالیده بودم پس باید گند زده باشم به مقنعه ام.زورکی یه لبخند زدم و گفتم: جناب رئیس اگه با من کاری ندارید من برم. مهندس شایان: نه خام کاری نیست بفرمائید.همون جوری که تشکر می کردم چشمم بهش بود و یه وری هم راه میرفتم که یهو گرومپی خوردم به صندلی و اگه دستمو به لبه اش نگرفته بودم با مغز می اومدم زمین.سریع صاف ایستادم و دیدم مهندس چشماش و بسته و دستاشو آورده بالا انگار از دور می خواست مانع افتادنم بشه.برای اینکه بیشتر ضایع نشم سریع یه ببخشید گفتم و از اتاق دوئیدم بیرون. درو که بستم یه نفس راحت کشیدم اما حسابی شرمنده شده بودم. با دست میزدم تو سر خودمو به خودم بدو بیراه می گفتم و دعوا می کردم._: دختره ی دیونه ی دست و پا چلفتی. راه صافم نمی تونی بری. دیدی گند زدی. اون از روز اول فکر میکرد عقب موندم اینم از الان که با خودش میگه دست و پا چلفتی هم هستم. ای خدا سوگند یه کارو درست نمی تونی انجام بدی.همین جور غرغر میکردم._: دست و پا چلفتی هستی ولی چرا خود درگیری داری و خودتو میزنی؟همین یکیو کم داشتم. مهندس مانی شهبازی جلوم بود. رو میزم خم شده بود و کله اشو آورده بود جلو و با کنجکاوی نگاه میکرد.تندی خودمو عقب کشیدم و گفتم: هیچی همین جوری.با تردید نگاهم کرد و گفت: بچه خر میکنی؟ دایی جان ناپلئون چیزی بهت گفته؟سرمو جلو آوردم و آروم گفتم: اگه بهتون بگم به کسی نمی گید؟همچین قیافه ی جدی به خودش گرفت و گفت: مگه من خبر چینم؟ اصلاً کی شنیدی که من حرفی به کسی زده باشم؟من: خب همیشه.همچین جدی ناراحت شد که یکی نمی دونست فکر میکرد رازدارتر از این آدم تو دنیا پیدا نمی شه.شهبازی: دستتون درد نکنه، دیگه ما شدیم فضول و خبر چین. بشکنه این دست که نمک نداره. دیدم خیلی ناراحتید گفتم کمکتون کنم. نمی خواید بگید چی شده خوب نگین چرا تهمت می زنید به من شریف.خنده ام گرفته بود این داشت می مرد از فضولی ولی ببین چه ژستی هم گرفته برا من.گفتم: یعنی واقعاً نمی خواید بدونید چی شده؟سریع سرشو آورد جلو و گفت: من اگه نفهمم می میرم. ترو خدا بگو.پقی زدم زیر خنده. خنده ام که تموم شد گفتم: میگم به شرطی که خدایی واسه دائیتون جاسوس نشید.با سر گفت باشه._: خب امروز همش خنگ بازی درآوردم و فکر کنم دائیتون فکر میکنن من یه چیزیم میشه.مانی: یعنی مشکل داری؟من: آره.مانی: یعنی دست و پاچلفتی.من: آره.مانی:یعنی عقب مونده ای .من: آره. چی؟ نه. یعنی چی. اصلاً پاشو برو سر کارت دیگه یک کلمه هم چیزی نمی گم.مانی: نه ترو خدا غلط کردم. دیگه چیزی نمی گم. اگه الان نفهمم چی شده شب خوابم نمی گیره.من: نه نمی گم. می خوای مسخره بازی در بیاری.مانی: اگه بهت رشوه بدم چی.گوشام تیز شد و چشمم برق زد: رشوه؟ چی میدی؟مانی: چه خوششم اومد. برات بستنی می خرم خوبه؟من: با اینکه به این نمی گن رشوه ولی خوب ... کاکائویی باشه.مانی: قبوله. پس معامله انجام شد. حالا زود، تند؛ سریع تعریف کن چی شده.منم کل ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم بعد کلی خندیدن گفت: پس بگو این قیافه چرا این ریختی شده. لحظه ی اول که دیدمت فکرکردم از سر ساختمون اومدی که این قدر خاکی وکثیف شدی.دوباره با صدا خندید. متوجه ی منظورش نشده بودم. یکم فکر کردم، یه جیغ کوتاه کشیدم و دوئیدم تو دستشویی. وای خدا تو آینه چی می بینم. صورت خاکی و کثیف. مقنعه ی کثیف. لباس کثیف. آخه اینا کی این جوری شده بودن. تازه اون موقع یادم اومد که دستامو هنوز نشستم و اون دستای کثیف و به کل هیکلم مالیدم. این مانی شهبازی خیر ندیدم گذاشت گذاشت حسابی که به سرو شکلم خندید و کیف کرد بهم گفت. اههههههههه من کی با این پسره ، پسر خاله شدم که هی بهش میگم تو ؟؟؟ بیخیال مگه اون من شما صدا میکنه؟ نکنه فکر بد کنه؟ نه بابا اون با همه راحته اصلا هم فکر بدی نمیکنه. بیخیال بابا.یه ربعی طول کشید که سرو صورت و لباسامو تمیز کردم. بیرون که اومدم مانی نبود. بعد یه ربع دیدم آقا از تو اتاق رئیس بیرون اومدن. حسابی از دستش کفری بودم. جوابشو خیلی کوتاه و رسمی دادم. هر چی گفت « چی شده » به روی خودم نیاوردم. خلاصه یکی دو ساعتی باهاش سرسنگین بودم.سرم تو پرونده ها بود و مشغول کار که دیدم یه چیزی اومد جلوم. خودمو عقب کشیدم و دیدم یه بستنی شکلاتی بزرگ توی جام با یه قاشق جلومه. سرمو بلند کردم ببینم این از کجا اومده دیدم مانی جلومه و بستنی رو با احترام گرفته جلو روم.مانی: جناب سرکار خانم سوگند آریا، اینجانب مهندس مانی شهبازی دو ساعتی می باشد که متوجه ی بی محلی شما شده ام. وبسیار ناراحت می باشم.اینارو رسمی وکتابی میگفت. خنده ام گرفته بود. بعد یهو تغیر زبان داد و گفت:یکم فکر کردم ببینم چرا این ریختی شدی کشف کردم سر موضوع کثیف کاری و اینا ناراحتی. گفتم چاره ای نیست جز اینکه بیام منت کشی اونم با بستنی رشوه ای. جون من قبولش کن و بی خیال شو. باور کن خیلی دردسر کشیدم براش مجبور شدم کلی منت صاحب بستنی فروشی رو بکشم و پول اضافه ترم بدم تا بزاره بستنی رو با ظرف خارج کنم. تازه اشم قول دادم به مدت دو هفته هر روز اونجا بستنی بخورم. ببین چقدر دردسر کشیدم. حالا مارو عفع بفرمایید لطفاً._: چرا باید عفعت کنه؟هردومون ترسیدیم. برگشتیم دیدم مهندس شایان از دفترش اومده بیرون و کنار میز ایستاده. نمی دونم چقدر از حرفامونو شنیده ولی تا بناگوش سرخ شده بودم. همش فکر میکردم نکنه الان برداشت بدی بکنه.مانی: آقا دائی جان شما دو ثانیه صبر کنید بزارید من رأی بخشش بگیرم براتون میگم چی شده.بعد رو کرد به من و گفت: چی شد بخشیده شدم یا هنوز باید مجازات بشم؟از خجالت نمی تونستم سرمو بیارم بالا. همون جوری گفتم: اصلاً مسئله ای نبود که نیاز به بخشیده شدن باشه.مانی سرش رو آورد جلو و دم گوشم گفت: از این دائی ناپلئون ترسیدی؟ بی خیالش. اگه چیزی نبود دو ساعت کم محلی نمی کردی. حالا بستنی رو قبول کن و منو راحت کن.ناچاری بستنی رو برداشتم. انگارمهندس شایان تازه چشمش به بستنی افتاده باشه.مهندس شایان: اه این بستنی از کجا اومد؟ منم می خوام. مانی پس چرا برای من نگرفتی تو که می دونی من عاشق بستنی شکلاتی ام.مانی: هستی که هستی. بابک جون می خواید شمام قهر کنید من رشوه بهتون بستنی بدم. همین یکی هم با کلی گانگستر بازی آوردم تا اینجا که نکنه یه وقت کسی ببینتش. حالا اینجا وایسادی که چی دختر طفلی بستنی کوفتش میشه بیا بریم تو دفترت.بعد دستشو کشید و به زور بردش تو دفتر. دلم برای بابک سوخت. تنهایی از گلوم پائین نمی رفت. بستنیش هم خیلی زیاد بود بلند شدم رفتم دو تا کاسه و دو تا قاشق تو سینی گذاشتم و آوردم وبستنیم رو به سه قسمت تقسیم کردم و ریختم توی کاسه ها و یه تیکه هم برای خودم نگه داشتم. رفتم دم دفتر و در زدم و وقتی اجازه گرفتم سینی بدست وارد شدم. بابک و مانی با صدای در سراشون به طرفم چرخید و وقتی سینی بستنی رو تو دستم دیدن مانی رو به مهندس شایان کردو گفت: بیا دلت خنک شد. همچین به بستنی زل زدی که دختره از گلوش پائین نرفت. بیا حالا با خیال راحت بخور. رئیس اینقدر شکمو نوبره.مهندش شایان که از دیدن بستنی خوشحال شده بود گفت: خب خوردن بستنی آشتی کنون یه مزه ی دیگه داره. حیف بود که این بستنی از دستم در میرفت.پیدا بود که مانی همه چیزو براش تعریف کرده. این دائی و خواهر زاده هم موجودات جالبی بودن. جونشون واسه هم در می رفت و آب می خوردن به هم میگفتن.خلاصه بستنی ها رو گذاشتم و اومدم بیرون.دوشنبه بود و کلی کار رو سرم ریخته بود و از صبح سرپا بودم و فرصت نکردم حتی یه استراحت درست و حسابی کنم. چون من کارم بسته به کار رئیسه بعضی وقتها که مهندس شایان نیاز به کمکم داره مجبور میشم حتی بیشتر از ساعت اداری بمونم و به کارا رسیدگی کنم. اون روزم یکی از همون روزهای پرکار بود. ساعت هشت بود و همه ی کارمندا به جز من و مهندس شایان رفته بودن. کارای منم تقریباً تموم شده بود. پرونده ها رو مرتب کردم و هر چیزی رو سر جاش گذاشتم و وقتی مطمئن شدم وسایلمو جمع کردم و گذاشتم توی کیفم. از جام بلند شدم و رفتم در اتاق رئیس باید بهش اطلاع میدادم که کارم تموم شده و می خوام برم.به رئیس گفتم و خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم. چند قدم بیشتر از ساختمون شرکت فاصله نگرفته بودم که یهو یادم اومد موبایلمو برنداشتم. ناچاراً دوباره مسیرو برگشتم تا برم و از شرکت موبایلمو بردارم.خداخدا میکردم که مهندس شایان هنوز تو شرکت باشه. رسیدم دم شرکت و دستگیره رو پائین کشید اما در باز نشد فکر اینکه مهندس رفته باشه و من کلی راه رو بی خودی برگشتم عصبیم میکرد. این بار با نیروی بیشتری دستگیره رو پائین کشیدم و درو محکم هل دادم. یه دفعه در محکم باز شد و متعاقب اون صدای شخصی و از داخل شنیدم. سریع رفتم تو شرکت و درو بستم. پشت در مهندس شایان ایستاده بود و با دست صورتشو گرفته بود. در که محکم باز شده بود با شدت به صورت مهندس خورده بود. مهندس آخی گفت و زانو هاش خم شد و همون جا کنار دیوار نشست.با نگرانی و اضطراب به مهندس نگاه میکردم. زانو زدم کنارش و گفتم._: حالتو خوبه؟ چی شده؟ در خورد به صورتتون؟ طوریتون شده؟ دستتون رو بردارید تا ببینم چی شده.اونقدر ترسیده بودم که نکنه بلایی سرش آورده باشم که اصلا" نمی دونستم دارم چی کار میکنم. جلو رفتم و سعی کردم دستشو از روی صورتش بردارم. دستش که کنار رفت دیدم صورتش خونی شده ضربه به بینی اش خورده بود و خون بود که از بینی اش جاری شده بود.وقتی مهندس و تو اون حال و صورت خونی دیدم حسابی ترسیدم.اول یه قدم عقب رفتم. بعد زمان برام به عقب برگشت. خودمو میدیدم که جلوی مهران نشستم و مهران خون دماغ شده و صورتش پر خونه. زمان و مکان رو از دست داده م. انگار تو عالم دیگه ای بودم. صورتم از اشکی که بی اختیار از چشمام پائین میچکید خیس شد.دستپاچه یه نگاه به دورو بر کردم و یه جعبه دستمال کاغذی روی میز دیدم.سریع رفتم دستمال و با جعبه اش آوردم و چند تا از توش بیرون کشیدم. رفتم جلوی بابک و زانو زدم. سرش و به سمت بالا گرفتم و دستمالها رو روی بینیش گذاشتم.همون جور که کار میکردم اشکم می ریختم. بی اختیار مدام زیر لب اسم مهران رو می گفتم. بعد از یکی، دو دقیقه دیدم خونریزی بند اومده. دستمالهای کثیف رو پائین گذاشتم و رفتم تندی یه لیوان آب آوردم. چند تا دستمال دیگه آوردم و با آب خیس کردمشون بعد صورت بابک رو آروم آروم تمیز کردم و خونها رو پاک کردم.اصلاً دست خودم نبود. اشک می ریختم. من تو اون لحظه بابک و نمی دیدم بلکه مهران و میدیدم و به عادت قدیم که مهران خون دماغ میشد این کارها رو میکردم برای بابکم همون کارها رو انجام دادم.بابک هم مثل یه بچه آروم نشسته بود و اجازه داده بود من تمام کارها رو انجام بدم. با چشمای متعجب به من که هنوز اشک می ریختم نگاه می کرد. نگران شده بود و مضطرب. می خواست آرومم کنه.یکم خودشو جلو کشید و مستقیم بهم نگاه کرد بعد دستامو که هنوز دستمال توشون بود و از اضطراب میلرزید و تو دستش گرفت و گفت: خانم آریا ... خانم آریا ... سوگند .... خوبی آروم باش چیزی نشده. من حالم خوبه فقط خون دماغ شده بودم. سوگند ... سوگند ....یه دفعه تکونی خوردم و به زمان حال برگشتم. بابک جلوم نشسته بود و دستامو تو دستش گرفته بود و با چشمهای نگران بهم خیره شده بود و مدام منو به اسم صدا میکرد.آروم گفتم: بله؟بابک: حالتون خوبه؟ انگار صدامو نمی شنیدی.درسته من صداشو نمی شنیدم من مهران رو دیده بودم که صدام میکرد.یه دفعه به خودم اومدم تندی دستمو ازتو دستش بیرون کشیدم و یه دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم. کیفمو برداشتم و بدون اینکه به بابک نگاه کنم درو باز کردم و خودمو انداختم بیرون. ده تا پله رو تند تند اومدم پائین که یه دفعه احساس کردم تمام نیرو و انرژیم خالی شده. مجبوری رو اولین پله نشستم. نمی تونستم راه برم. نمی تونستم خودمو کنترول کنم. سرمو گذاشتم رو زانوم و زدم زیر گریه. با صدا ی بلند گریه میکردم. به هق هق رسیده بودم. نفسم به زور بالا میومد. مدام صحنه ی خون دماغ شدن و افتادن مهران میومد جلوی چشمام. مدتها بود بهش فکر نکرده بودم. به مهران بیهوش توی بیمارستان فکر نکرده بودم. به مرگ مهران فکر نکرده بودم. همون جور هق هق میکردم که احساس کردم یه دستی اومد رو شونه هام. گیج سرمو بلند کردم و دیدم بابک کنارم نشسته و دستشو گذاشته رو شونه ام و سعی داره آرومم کنه.بابک: چی شده؟ آخه چی باعث میشه یه آدم این جوری گریه کنه؟ فکر نمی کنم که به خاطر خون دماغ شدن من یا احساس عذاب وجدان این جوری گریه کرده باشی پس آخه چرا؟ چرا اینقدر بی تابی میکنی؟نه می خواستم نه می تونستم جوابشو بدم. انرژیم تموم شده بود و هیچ کاری نمی تونستم بکنم.بابک با نگرانی گفت: نباید اینجا بشینی پاشو من میرسونمت خونه.سعی کردم از جام بلند شم اما انرژی برام نمونده بود. هر بار که سعی میکردم بلند شم زانوهام توان نگهداری وزنمو نداشت و دوباره میوفتادم سر جام.بابک نگاهی بهم انداخت. خم شد و زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد از پله ها پائین برم.بابک: صدای گریه اتو شنیدم و فهمیدم با پله ها اومدی پائین. اونقدر عجله داشتی که حتی صبر نکردی آسانسور بیاد.رفتیم تو پارکینگ و بابک بردم دم ماشین و درو باز کرد و بعد کمک کرد سوارش شم. هنوز قدرتمو بدست نیاورده بودم. سرمو تکیه دادم به صندلی و بی صدا اشک ریختم.بعد مدتها یاد مهران انگار داغ دلمو تازه کرده بود. نمی تونستم جلوی اشک ریختنم و بگیرم.بابک انگار با خودش حرف بزنه.بابک: اصلاً نمی فهمم چرا یه دفعه اونجوری شدی. دختر با چه سرعتی خون های صورتمو پاک کردی. عجیبه ولی احساس میکنم دفعه ی اولت نبود که این کارو میکردی. تو دختر عجیبی هستی. از روز اول که دیدمت یه جورایی مرموز بودی یه حسی بهم میگه یه راز بزرگ داری که به کسی نگفتی.بعده نیم نگاهی بهم کرد و دوباره با خودش گفت: سوگند تو کی هستی؟ چرا باعث میشی یه همچین احساسی داشته باشم؟ انگار سالهاست که میشناسمت. نگاه غریبی داری. یه وقتایی فکر می کنم هیچ غمی تو زندگیت نداری اما یه زمانی هست که چشمات خیس میشه انگار یه غم بزرگ رو با خودت حمل میکنی.یه نفس عمیق کشید و دیگه هیچی نگفت. یکم بعد آدرس خونه امو پرسید و منم بهش گفتم. منو رسوند دم خونه: بهم کمک کرد پیاده بشم و زیر بغلمو گرفت. دم در آپارتمان دو سه بار ازم پرسید: نیاز به دکتر دارم یا نه؟ حالم بهتر؟و وقتی بهش اطمینان دادم که حالم خوبه رفت. وارد خونه شدم از خستگی و بی حالی خودمو روی تخت پرت کردم و چشمامو بستم یادم اومد که آخرش موبایلمو برنداشتم.صبح با سردرد به زور از خواب بیدار شدم دیرم شده بود زودی دست و صورتمو شستم و یه لیوان شیر و یه قرص مسکن خوردم و رفتم شرکت.به موقع رسیده بودم. مهندس شایان هنوز نیومده بود. رفتم سر جام نشستم و مشغول کار کردن شدم. یه ربع بعد بابکم اومد. از دور منو دید و اومد جلو. به احترامش از جا بلند شدم.بابک: خانم آریا خوب هستید؟ فکر نمی کردم امروز بیاید. با حال دیشبتون ...من: سلام آقای مهندس خوب هستید؟ الان حالم بهتره. به خاطر کمک و محبت دیشبتون تشکر می کنم. دیشب یادم رفت که تشکر کنم بازم ممنونم.بابک: پاک یادم رفت. علیک سلام. لازم به تشکر نیست خودم می خواستم کمکتون کنم. خوب خدا رو شکر که حالتون بهتره. ولی اگه نظرتون عوض شد و خواستید امروز مرخصی بگیرید من مانعی نمی بینم.بازم تشکر کردم و گفتم: اگه احساس بیماری کردم حتماً مرخصی میگیرم. بابک رفت تو دفترش و منم حواسمو دادم به کارم.حدود ساعت 10:5_11 بود که یه خانمی اومد. صدای تق تق کفشش منو متوجه ی ورودش کرد. سرمو بلند کردم ببینم کی اومده که یه خانم سانتی مانتال و شیک جلوی خودم دیدم.یه خانم خوش تیپ و شیک. یه مانتوی کوتاه و خوش رنگ پوشیده بود با شلوار جین تنگ و یه کفش پاشنه دار بلند که قدش رو حسابی بلند کرده بود. شال سرشم همین جوری یه وری آزاد انداخته بود، عینک آفتابیشم بالای سرش گذاشته بود. یه کیف دستی کوچک و خوشگل تو یکی از دستاش و یه موبایلم تو دست دیگه اش بود. یه آرایش غلیظم کرده بود که خیلی خوشگلش کرده بود. اونقدر محو چشمها و آرایشش شده بودم که اصلاً یادم رفت باید چی کار کنم.دختر یه نگاهی به من کرد و با عشوه گفت: شما کی هستید؟من که هم تعجب کرده بودم هم جاخورده بودم هول هولکی گفتم: من؟ هیچکی.یه خنده ای کرد و با ناز و ادا گفت: خانم هیچکی اینجا چی کار می کنی؟ حتماً یه کاری داری که اینجایی.من: آهان بله من منشی ام. اما شما؟خانم: اه حتماً منشی جدید شمایید. تا حالا ندیده بودمتون عجیبه. خب در هر حال من اومدم بابک رو ببینم. شما می تونید به کارتون برسید. کسی پیششه؟با گیجی گفتم: نه آقای مهندس تنها هستن. اجازه بدید ...اما قبل از اینکه بتونم به بابک اطلاع بدم که یه خانمی اومده دیدنش، دیدم خانمه سرش رو انداخت پائین و همون جور که داشت میرفت تو دفتر گفت: نمی خواد خبرش کنی.بعدم در رو باز کرد و رفت تو.قبل از اینکه در بسته شه شنیدم که دختره داشت می گفت: بابک این منشی عتیقه رو از کجا آوردی. مثل منگولاست.دیگه در بسته شد و بقیه ی حرفاشونو نشنیدم. اما همین قدر کافی بود تا خونمو به جوش بیاره. عصبی زیر لب غرغر کردم: به من میگه عتیقه؟ به چه جرأتی. چه از خود راضی. فکرکرده اونهمه رنگ بریزه تو صورتش خیلی خاص میشه؟ دختره ی پر روی افاده ای، آب زیرکاه. اه؛لعنتی اعصابمو خورد کرد._: کی اعصابتو خورد کرد؟یه متری از ترس از جام پریدم. قلبم تلپ تلپ میکرد. دستمو گذاشتم رو قلبمو برگشت دیدم مانی پشتم وایساده و با کنجکاوی نگاه میکنه.من: آخه چرا هربار اینجوری میای؟ آخرش از دستت سنکوپ میکنم و جوون مرگ میشم من.بعد عصبی رو صندلیم نشستم. مانی هم یه صندلی کشید کنار میزم و گفت: حالا چرا این قدر اعصابت خورده؟ چی شده.اگه خودمو خالی نمی کردم و به کسی چیزی نمی گفتم منفجر میشدم. واسه همین تند تند بدون اینکه بفهمم نمی دونم کی همه چیزو برای مانی تعریف کردم و آخرشم چهار تا بد و بیراه نثار دختره کردم.وقتی صورت خندون مانی رو دیدم تازه فهمیدم که مثل همیشه کنترولمو از دست دادم و دری وری گفتم. یکم خجالت کشیدم واسه همین گفتم: این حرفامون بین خودمون میمونه مگه نه؟ به مهندس شایان که چیزی نمی گید؟نیشش تا بناگوش باز شده بود و با بدجنسی گفت: یعنی نگم؟ خب کجاشو نگم. بد وبیراهایی که به دختره دادی رو نگم؟من: مهندس من بهتون اعتماد کردم و باهاتون درد و دل کردم. من نمی دونم این خانم اصلاً کی هستن. اگه نامزد دائیتون باشن خب کارم ساخته است با این حرفهایی که پشت سرش زدم.خندید و گفت: نترس به کسی چیزی نمی گم. این دختره هم نامزد بابک نیست هر چند خودش خیلی دوست داره به بابک بچسبه واسه همین دم به دقیقه می آد شرکت دیدنش. ولی خودمونیم شانس آوردی دختره فکر کرده عتیقه ای. الان خیالش راحته. پیش خودش میگه عمراً بابک به دختر ساده و یکم گیجی، البته ببخشیدها اینا تصورات اونه نه من، چی میگفتم؟ آهان دختر ساده و گیجی مثل تو توجه کنه. واسه همین هم به تو به چشم یه دشمن نگاه نمی کنه. من که میگم شانس آوردی.من که حسابی گیج شده بودم گفتم: چه طور؟مانی برای تفهیم من شمرده شمرده و آروم گفت: خب اگه نسبت بهت احساس خطر میکرد. همچین موی دماغت میشد و رو اعصابت میرفت تا خودت مجبورشی از شرکت بری. بابک به حرفاش گوش نمی کنه پس اون سعی میکنه با عصبی کردنت مجبورت کنه بری. اما انگاری تو رو جدی نگرفته پس خیالت راحته که اذیتت نمی کنه.بعد یه فکری کرد و گفت: البته فکر کنم اشتباه کرده.دوباره گیج و کنجکاو گفتم: چه طور؟مانی: خب یلدا، یلدا اسم این دختره است. یلدا فکر میکنه بابک از دختر هایی تیتیش مامانی که خودشون و مثل عروسک می کنن خوشش میاد. اما برعکس بابک سادگی و صداقت و بیشتر دوست داره. بابک خیلی مشکل پسنده اما من نه.دوباره گفتم: چه طور؟مانی:خب من میونم با خانم ها خوبه و راحت باهاشون کنار میام. کافیه یک ساعت کنارشون بشینم همچین عاشقم میشن که بیا و ببین. خب خودتم میدونی خانم ها متفاوتن و هر کدومشون یه جواهرن خب منم سعی میکنم جواهرای بیشتری داشته باشم. اما بابک خنگ این جوری نیست.من: چه طور؟مانی: خب بابک با همه خوبه اما با خانم ها صمیمی نمی شه معمولاً چون ... خب نظراتش خاصه. میگه آدم باید کیس مناسبشو پیدا کنه. یه آدم که بدونه می تونه از ته دلش دوستش داشته باشه. کسی که آدم و فقط به خاطر خودش بخواد نه به خاطر موقعیت و پول و از این جور چیزا. یه دختر ساده ی بی شیله پیله کسی که قلبش و حرفش یکی باشه. یه ذره قدیمیه.من: چه طور؟مانی: چه طور و ....... یعنی چی من هر چی میگم تو میگی چه طور بابا قرص چه طور قورت دادی هیچی دیگه بلد نیستی بگی؟ گذاشتنش رو نوار پخش و مدام میگه چطور، چطور. میگم مانی گل میگه چه طور. میگم بابک خل میگه چه طور. با همین یک جمله زیر و بم زندگیمون رو درآوردی تو هم. پاشم، پاشم برم سرکارم تا تو دوباره یه چه طور دیگه نگفتی و من ننشستم از تموم کارای کرده و نکرده ام تعریف نکردم. دو دقیقه ی دیگه بمونم پته امو کامل میریزم رو آب.بعد همون جور که زیر لب با خودش حرف میزد بلند شد و رفت بیرون. منم از پشت نگاهش میکردم و میخندیدم.بعداً از رعنا جون شنیدم که این دختره یلدا یکی از فامیلهای بابک و مانیه و ظاهراً همش چسبیده به بابک. بابکم به خاطر اینکه دختره ناراحت نشه بهش چیزی نمی گه اما فکر خاصی در مورد یلدا نداره و فقط یلداست که خودش رو صاحب بابک می دونه.در هر حال اینایی که من دیدم نمی شه گفت که بابک بی میله. هر چی باشه با یلدا خوب رفتار میکنه که اونم دم به دقیقه میومد شرکت. از اون روز به بعد کم کم هفته ای دو بار تو شرکت پلاس بود. هر دفعه هم با یه عشوه ای به من نگاه می کرد و همچین باهام حرف میزد که اگه پسر بودم تا حالا عاشق این قر و قمضش شده بودم. اما پیدا بود که من و پشه هم حساب نمیکنه. انگار نه انگار که من منشی بابکم. میومد تو شرکت و با ناز و خرامان خرامان از کنارم رد میشد میرفت تو دفتر بابک. مدام صدای خنده ی این دوتام بلند بود. اونقده که این یلدا زیادی دختر و عشوه ای بود به مونث بودن خودم شک کردم. نکنه من عیب و ایراد و مشکلی دارم که مثل این ناز و عشوه ندارم. به قول خود یلدا مثل منگلا محوش می شدم که یکی باید میومد منو جمع منه. بابا به من چه خوش باشن با مهندس ما که بخیل نیستیم. اما یه حسی داشتم. هر وقت که فکر می کردم صدای مهران قربون صدقه ی این دختره میره یه حس بدی پیدا می کردم. چه انتظاراتی داشتم من. بابک که مهران نبود یه آدم دیگه است نمی تونم بهش بگم چون صدات عین صدای مهرانه منه پس دهنتو ببند حرف نزن. دارم کم کم خل میشم . دیگه به حضور مداوم یلدا عادت کرده بودم . مانی هم تا این دختره میومد تو شرکت انگار موش و آتیش میزدن میومد دم در اتاق بابک گوشش و میچسبوند به در و سعی میکرد صداهای داخل اتاق و بشنوه. وقتی ازش میپرسیدم چی کار میکنی؟ میگفت : من باید حواسم به این بابک باشه . این دایی من ساده است این دختره گولش میزنه و از راه به درش میکنه.خلاصه من که سر از کار این خانواده در نیاوردم.




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات