رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

دختر یخی پسر آتش 22

تاريخ : سه شنبه 1392/05/29 | 14:34 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
سیگار رور توی گلدون کنار دستش خاموش کرد و نگاه جمع کرد.همه داشتن می رقصیدن یا به عبارتی در هم می لولیدن.
ویدا به سمتش اومد و با لوندی روی پای سمت راست ارمان نشست و دستش رو دور گردن ارمان حلقه کرد و بهش گفت:عزیزم امشب تو فکری؟
ارمان لبخندی به ویدا زد و در حالی که موهای بلند ویدا بازی میکرد گفت:به فکر توم عزیزم.
و بعد اروم لبش رو روی لبان ویدا گذاشت و او را اروم بوسید.بعد از چند لحظه لبانش رو از لبای او جدا کرد.و دوباره مشغول نگاه کردن بچه ها شد که داشتن می رقصیدن.ویدا که نگاه ارمان رو روی پیست رقص دید،به ارمان گفت:می یایی برقصیم؟
ارمان موافقتش رو با لبخند ثابت کرد.ویدا از روی پاش بلند شد و باهم دست در دست هم به وسط پیست رفتن.
تا اون ها به وسط پیست رسیدن،اهنگ عوض شد و به اهنگ ملایم پخش شد.
ویدا خودش رو به ارمان نزدیک کرد به عبارتی رفت توی بغل ارمان.دستاش رو دور گردن ارمان حلقه کرد و ارمان هم دستش رو گذاشت پشت ویدا و به ارومی دستش روی کمر ویدا تکون داد.ویدا سرش رو بالا اورد و نگاه ارمان کرد و زمزمه کرد:عاشقتم.
ارمان:منم همینطور
ویدا خودش رو به ارمان نزدیک تر کرد.اهنگ به پایان رسید.هر دو از پیست خارج شدن.ویدا گفت:من میرم نوشیدنی چیزی بیارم.
لبخندی بهش زد.تا ویدا رفت.ارمان هم از خونه زد بیرون.
دیگه خسته شده بود از این همه تظاهر.از دنیا خسته شده بود.سوار ماشینش شد و به سمت خونه مجردیش روند.حوصله مامانش رو نداشت.
به خونه که رسید.ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد و از ماشین پیاده شد و به سمت اسانسور رفت.دکمه ی طبقه ی 6 رو زد.
از اسانسور پیاده شد و به سمت اپارتمانش رفت.درش رو باز کرد و خودش رو انداخت تو خونه.در رو با پاش بست.
سویی شرتش رو در اورد و روی مبل های توی هال پرت کرد و خودش به سمت اشپزخونه رفت.
از توی یکی از کابینت ها شیشه های ودکا رو بیرون اورد.
در شیشه رو باز کرد و شیشه رو تا نصفه سر کشید.صورتش در هم رفت ،کل گلوش سوخت.توی چشماش اشک جمع شد.حالت تهوع بهش دست داد.ولی اهمیت نداد و بازم خورد.شیشه رو گذاشت رو اپن و نفس عمیقی کشید که باعث شد گلویش بسوزه.
شیشه رو برداشت و به سمت مبل ها رفت.پاهایش رو انداخت روی میز روبه روی مبل و لم دادم روی مبل.
شیشه رو دوباره به لباش نزدیک کردم و یه قلپ دیگه خورد.نگاهی به عکس ویدا که روی دیوار خونش بود کرد.جایی که تا دوماه پیش عکس اروشا بود.چقدر زود برایش گذشت.مطمئنن بود تا دوماه دیگه یه عکس دیگه جای عکس ویدا میاد.
پوزخندی زد یه زمانیم عکس الی اینجا بود.
قلپ دیگه ای خورد.سرش رو به مبل تکیه دادم.نمیدونست چرا نسبت به الی یه احساس عذاب وجدان داشت.برای همین دنبالش می گشت تا باهاش حرف بزنه.نمیدونست وقتی می بینتش چی میخواد بهش بگه.
خیلی جاها رو گشته بود ولی اثری ازش نبود.
ارمان تکیه سرش رو از مبل گرفت و خم شد و نگاه شیشه ی نصفه ی ودکای خود کرد.
همون لحظه گوشیش زنگ خورد.گوشیش رو از تو جیب سویی شرتش که روی مبل افتاده بود برداشت و نگاهی بهش کرد.ویدا بود.حوصله اش رو نداشت.واسه همین گوشیش رو پرت کرد روی مبل روبه رویش و دوباره روی مبل داد و چشمانش رو بست.
داشت خوابش می برد که دوباره گوشیش زنگ زد.اهمیت نداد و خواست دوباره بخوابد ولی صدای گوشیش این اجازه رو بهش نمی داد.
کلافه از جاش بلند شد و گوشیش رو خاموش کرد و انداخت روی مبل.و سویی شرتش رو پوشید و از خونه زد بیرون.
سوار ماشینش شد و به سمت دریاچه ی نمک رفت.سیگار و نوشیدنی نمی تونست بهش ارامش بده.فقط صدای اب بود که می تونست به او ارامش دهد.
بعد از نیم ساعت به ان جا رسید.از ماشین پیاده شد و به سمت دریاچه رفت.از روی نمک ها که انباشته شده بودن رد شد.به نزدیک دریاچه که رسید،نشست.
باد میزد و موهای مشکی ارمان را تکان میداد و حالتش را بهم میزد.
نگاهی به اسمون کرد که ابری بود.مثل قلب ارمان.ولی ارمان خیلی وقت بود که فراموش کرده قلبی داره.یعنی نمی خواست که داشته باشد.
دریاچه بدون نور ماه خیلی تاریک بود.به تاریکی قلب ارمان.ارمان پوزخندی زد و نگاش رو از اسمون گرفت و نگاه اب کرد.
سردش شده بود واسه ی همین زیپ سویی شرتش رو بست و زانوهایش رو بغل کرد.
یه چند وقتی بود که احساس میکرد راه خود رو گم کرده.احساس میکرد که داره اشتباه میکنه.ولی هیچ کس نیود که بهش بگه راهش درسته یا نه؟چون همه ی دور و اطرافیانش از او یاد می گرفتند.
"چند وقتی ست که راه خود رو گم کرده ام
گیجم.هیچکی نیست که راه رو بهم نشون بده
ای همسفر کجایی که بببنی بهت نیاز دارم؟
کجایی که ببینی سردرگمم؟
بیا و دستم رو بگیر، نذار دوباره بیفتم."
نگاهش رو از دریاچه گرفت و چشمانش رو بست و به صدای اب گوش داد تا صدای اب بشود مسکن دردهاش.
بعد از چند دقیقه از جای خود بلند شد و به سمت ماشینش رفت و با روحیه ای جدید به سمت خونه پیش تنها کسش، مادرش رفت.




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات