رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

رمان شروع عشق با دعوا(1)

تاريخ : یکشنبه 1392/05/13 | 17:25 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
کلیدوانداختمودروبازکردم خونه تاریک بود مثل اینکه کسی خونه نبود ...احتمالامامانویلدامثل همیشه رفتن کرج  یابازم بادوستاشون توپاسازاقدم میزنن بدون اینکه خرید کنن.وارد خونه شدم ازراهرو عبورکردمو کلیدبرقوکه درسمت چپ راهرو قرارداشتو فشاردادم چون مرکزی بود کل خونه به غیراز اشپزخونه روشن شدخیلی خسته بودم ازصبح که ساعت 7.30 رفته بودم شرکت تاالان که ساعت9 بود وبرگشته بودم خونه مدام تلفن جواب میدادموقرارارو تنظیم میکردم یه پام تواتاق مدیربودیه پام پشت تلفن قراربودریس شرکت بره امریکا وبرادرزادش بیادبجاش مدیریت کنه که ایشونم فعلا پاریس بودنوبعدازرفتن خان عموی محترمشون جناب رستمی تشریفشون مییاوردن واسه همین امروزشرکت ریخته بود به هم تاهمه چی واسه وروداین شازده پسراماده شه..بگذریم وارد حال شدم بدنم کوفته بودترجیح دادم برم تواتاقموبخوابم ازپله ها که سمت راست بع دازعبورازراهرو بود بالا رفتم اتاق منویلداکنارهم بودواولین اتاق مال من بودواتاق روبه روبه ما واسه مامان وبابابود که بعدازمرگ بابا<مامان به تنهای ازش استفاده میکنه دراتاقوباز کردم لامپوروشن کردم اخیششش هیچی مثل اتاق خودادم نمیشه.یه نگاه به اتاق انداختم همیشه رنگ گلبه ای وسفیددیواراتاق بهم ارامش میداداولین کاری که کردم پنجرروکه روبروی درقرارداشتوبازکردم اوممم  به  به چقدربوی این گلای رز که دقیقازیراتاق من توباغچه بودن بهم ارامش میدادچقدردلنشینولطیف ای خدایاشکرت ...رفتم سمت کمدم که بافاصله ی مناسب درسمت راست پنجره قرارداشت بعدازعوض کردن لباسم بایه تاپوشلوارسفید رفتم جلوی ایینه موهاموبازکردم ازبس محکم بالاسرم جمعشون میکردم وقتی بازمیشدجریان خون توسرم احساس میکردم  رفتم سمت تختم که دقیقا روبه روی کمدم درسمت چپ پنجره بودخودموتالاپی انداختم روش  هرکارمیکردم خوابم نمیبرداینم به لطف خستگی زیادبود که بیخوابی زدبودبه سرم سعی کردم به یه چیزفکرکنم تازودخوابم ببره یادحرفای پریا افتادم همکارم بود وتوبخش حسابداری کارمیکرد ..میگفت قبل ازاینکه من اینجااستخدام شم این پسره بقول پریارستمی کوچک به مدت یک ماه مدیربوده وپوست هم روکنده ازبس سخت گیربوده...بایاداوری حرفاش خندم گرفت( -وای یسنا نمیدونی که چقدرسخت گیرپدرصلواتی  ولی دیدن داره ها این پسرازبس خوشکلوخوشتیپ باهمه ی بداخلاقیاشوقدبازیاشو مغروربودنش دختران جوان وترشیده ی این شرکت واسش له له میزدن  این همین خانم فلاح هست نمیدونی که روزی ده بامیرفت تواتاقش که یه بارش بنده خدا رستمی کفری شد محترمانه شوتش کرد بیرون نبودی ببینی.. چقدرمغروروتقص بود منکه جرات نمیکردم ازده قدمیش عبورکنم وقتیم سلامش میکردم باسربدون اینکه نگاهم کنه جوابمو میداد)پریا واقعادخترشادیه امکان نداره واسه یه دقیقه اخم کنه مهربونو خون گرمه دختربندریه دیگه ...یه لحظه قیافه ی فلاحوتوذهنم تجسم کردم موقعی که این پسره دکش کرده بود این فلاح خودش به اندازه ی کافی مغرورو فخرفروش بودباهیچکس نمیجوشید خودشوازهمه بالاترمیدونست فقط نوک بینیشورویت میکردهنگام راه رفتن ..باخوردن تقه ای به درازافکارخاله زنکیم بیرون اومدم...-یسناجونم بیام داخل بیداری /..-صدای یلدابود..._اره بیاداخل...درو بازکردطبق عادت همیشگیش اول سرشوازلای درداخل کرد یه سرک کشید بعد اومدکاملاداخل ازاین کارش خندم میگرفت..-بازتوانگاری غازگردنتوکشیدی..-کوسلامت یسنا خانم خجالت نمیکشی ناسلامتی دوسال ازت بزرگترما ...-خیلی خوب باباسلام عشقم...-وای سلا یسنا جونمممممم ...بعدشم محکم پریدروموگونموبوسید عاشقش بودم واقعامهربون بوداکثرخریدامونوباهم میرفتیمومثل هم میخریدیم 22 سالش بودومدیریت بازرگانی دانشگاه رودهن درس میخوند تویه موسسه زبان تدریس میکرد ...-یاسی جات خالی رفتیم بام کرج نمیدونی چقدرشلوغ بوددخترپسراریخته بودن وسط بزنوبرقص خلاصه خواستم برم وسط یه رقص جوادی بیام مامان نذاشت...بااین حرفش بلند زدم زیرخنده فکرکن یلداورقص جوادی...-کوفت واسه چی میخندی خوب اینم خودش یه نوع رقص دیگه...-بروبابا/ مامانی کجاست؟...-تواتاقشه..-ازروتختم بلندشدمو دستاموکشیدموبعدازیه نفس بلند رفت سمت در که باصدای یلدا یه لحظه وایسادم..-یاسی کارت تموم شدبیامیخوام باهات بحرفم یه مشکلی واسم پیش اومده....-چه مشکلی/..-نه بروبه کارت برس بایدسردل استراحت بهت بگم...-باشه پس بذاربرم به مامان سلام بدمویه چیزی بخورموبیام..-باشه برو..-رفتم سمت اتاق مامان درزدم جواب نداد درواهسته بازکردم دیدم خوابه رفتم سمتشویه بوس کوچولوروگونش کردمو برگشتم بیرون مامان 16سالش بوده که یلداروحامله میشه الهی بمیرم وقی 23 سالش بودباباتصادف میکنه ومیمیره مامانم خودش باپس اندازی که باباگذاشته بود ماروبزرگ میکنه دلم واسش میسوزه هنوزجوونه ...-بعدازخوردن ساندویچ کالباس رفتم پیش یلداوروتختش نشستم ازش خواستم درمورد مشکلش بگه..-میدونی یاسی چندوقته که یه پسره سرراهم سبزمیشه وقتی ازموسسه برمیگردم فکرنکنی ازاین لاتوالواتا هستشا نه اتفاقا خیلی باکلاسوموباادبوخوشتیپه ظاهرا 29سالو داره یه بارکه بچه خواهرشومیرسونه موسسه منومیبینه وازم خوشش میاداز تیپشوماشینش مشخصه پولداره دوبارجلوموگرفتوخواست باهام بحرف منم چون نخواستم جلوموسسه مشکلی واسم پیش بیاددکش کردم امابازم صبحی اومدوبااسرارزیاد خواست بحرف منم دیدم ول کن نیست سوارماکسیماش شدمورفتیم نزدیک ترین کافی شاپ اسمش کیارش بهرامی  مهندس عمرانویه شرکت ساختمونی داره والبته قراربایکی ازدوستاش که امریکاهستوقراره واسه مدیریت یه شرکت برگرده ایران شریک شه وکارشوتوسعه بده ازعلاقش به من گفتوخواست باخانوادم حرف بزنمو قرارخواستگاریوباهاش تنظیم کنم یاسی نگرانم نمیدونم چرا ارامش ندارم نه توموسسه نه تودانشگاه...-توچی یلدا/توهم بهش علاقه داری/...-راستش یه حس خاصی بهش دارم..-خوب اینکه مشکل نیست اون فقط قصدش ازدواج ازخصوصیاتشم معلومه که پسرخوبیه توهم که دوستش داری پس چرادست دست میکنی حالاخدا یه لطفی کردویه خواستگارواست جورکردنازنکن میترشیا..-بالشتشوپرت کرد که سریع گرفتمش...بلندخندیدم..چیه واقعیت تلخه شب چهله؟..-کوفت یاسی مثلا دارم باهات مشورت میکنما..-بگوپنج شنبه شب بیان...-من روم نمیشه به مامان بگم...--من بهش میگم نگران نباش..-بعدازحرف زدن بایلدارفتم اتاق خودم ازاینکه خواهرم قرارعروس بشه یه لبخند اومدرولبموازخداخواستم خوشبخت بشه ...صبح باصدای زنگ گوشیم چشم بازکردم رفتم دستشوی صورتموشستم بعدازاینکه صبحانموخوردم رفتم اتاقم تااماده شم نگاه ساعت کردم7 بودنیم ساعت وقت داشتم نمیدونم چرادوست داشتم امروز خاص باشموحسابی به خودم برسم .یه شلوارپارچه ای که خط اتوش دستومیبریدو مشکی براق بود بایه مانتونخی قهوه ای سوخته که تازیرباسنم بود وزیرسینه ام یه کمربندچرم مشکی باریک میخورد تنم کردم یه کیفو کفش پاشنه بلندده سانتی که مشکی ساده بودو باهاش ست کردم حالانوبت ارایش بود رفتم جلومیزکنسول که پایین تختم بودوروش انواع لوازم ارایشی بود وایسادم یه نگاه بخودم کردم چشمای درشتوعسلی که بقول پریاسگ داره لامذهب باموزه های بلندوحالت دار بابینی قلمی ولبای کوچولوقلوه ای  به رنگ صورتی وابروهای پهن مرتب وکشیده که وصورت گردوگونه های برامده وموهای زیتونی بلند ازمن یه دخترشرقی ساخته بودکه ازلحاض قیافه واقعا خاص بودم پوست سفیدوصافی داشتم که نیازی به پنکک نداشت یه خط چشم مشکی چرم که حسابی براق بودداخل چشمام کشیدم و یه رز مایع شکلاتی  بارزگونه های مسی ارایشموتکمیل کردموهاموبالاسرم جمع کردم وجلوروبصورت کج ریختم چون لخت بودن مجبورشدم بایه گیره کوچولونگهشون دارم  یه کلیپس متوسطم زدمویه روسری ساتن شکلاتی که طرح های مشکی وقهوهای داشت سرم کردم بعدازاین که اماده شدم یه نگاه توایینه به خودم کردمویه چشمک واسه خودم زدم  وای نه فقط10 دقیقه فرصت داشتم فقط نیم ساعت توراه بودم سریع سوارازانس شدمو بعد از 25 دقیقه اینم ازبس گفتم زودباش رسیدیم کرایه رو حساب کردمو به سرعت خواستم برم انورخیابون که یه ماشین باسرعت جلوپام ترمزکردو منم یه جیغ بنفش کشیدم قلبم تندتندمیزد دستام میلرزید خواستم بیفتم که دستاموگذاشتم روکاپوت خودمونگه داشتم  سرم پایین راننده پیاده شد  ولی من سرم گیج میرفتوپایینونگاه میکردم..-مگه کوری ؟نزدیک بودبری زیرتایرماشین ...-ایناروبلند میگفت اما من جواب ندادم ..-باتواما نکن کرهم هستی؟هان /واسه من ادا درنیار درسته ایران نبودم اما امثال شما روخوب میشناسم که واسه هزارتومان خودشونومیندازن جلو ماشین...-داشت بهم توهین میکرد تمام قواموجمع کردموسرموبالا بردم که واسه یه لحضه  ثانیه ایستاد نه من حرف زدم نه اون فقط توسکوت بهم خیره شدیم...یه دفعه یاد حرفاش افتادم ...-فکرکردی کی هستی که به خودت اجازه میدی دیگران خورد کنی هان هان؟واست متاسفم که اینطوری فکرمیکنی من توشرکت پارسیان کارمیکنم بادست به روبه رو اشاره کردم  دیرم شده بود عجله داشتم قصداخاذی ازشما رونداشت م راهای اسون تری واسه این کار هست که باجونمم بازی نمیشه ولی نه جناب ای کارا درشئن امثال شما هست نه من کاملا مشخصه که چه کاره ای..-تمام این مدت توچشمام زل زده بودوبایه لبخند که توش مسخره کردن موج میزد براندازم میکرد..-اره مشخصه چه کاره ام فقط موندم توچراحدتونمیشناسی..-اولاتو نه وشمادوما مشتاق نیستم کارتونوبدونم...-جالب شد گفتی که توشرکت پارسیان کار میکنی درسته؟..-بایه حالت گنگ نگاش کردم..-خوب این چه ربطی به این موضوع داره؟..-ربطش اینه که من سامیاررستمی مدیرجدید این شرکت هستم..-حرفشوتوذهنم هلاجی کردم این ...یعنی وااای نه خدا به وضوح رنگم پرید پاهام شل شد بادلهره بهش نگاه کردم باابروهای بالاداده بهم خیره شده بو هرچی سنگ واسه پای لنگه..-شماخانمه؟..باصدای لرزون..-یسنا یوسفی منشی شرکتم..-که اینطور  فکرنمیکنید زیادی گستاخید خانم یوسفی؟..-نباید خودمومیباختم درست ریس شرکته اما حق نداره توهین کنه فوقش اخراج میشموبدبخت میشم دیگه ووی نه خدانکنه..-صداموصاف کردم توچشماش خیره شدم باجسارتی که ازخودم سراغ نداشتم گفتم..-جناب رستمی برخلاف عموتون شمابسیار بددهن تشریف دارید درسته ریس شرکتید اما حق نداری توهین کنید.میبخشمتون که خواستین منوزیرکنید بهتره هواستونو جمع کنید..دهنش باز مونده بود منتظرجواب نموندمورفتم سمت شرکت.ولی خودمونیموعجب مانکنی بود چقدرخوشتیپ بود مدیریت ازلحاظ ظاهری براندازش بود اما ازلحاض اخلاقی چی بگم...../.سامیار:....ادامه دارد




http://s5.picofile.com/file/8158550526/romanadsww.gif

سایر قسمت های این رمان