رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان قصه ی عشق من

تاريخ : چهارشنبه 1391/08/17 | 18:25 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
-راستی شکیبا داداش دوباره چشه؟چرا از تو دوره؟همه چی که داشت خوب پیش میرفت.حرفی شده؟
-ای بابا فاطمه جون اون کی با نسیم من موافق بوده که حالا باشه؟اون همیشه باد مخالفه!
-بی انصافی نکن همیشه هم اینطور نیست.
-آره راست میگی چند روز پیش حرفمون شد.
-سر چی؟
-همون شب که از دکتر برگشتیم یادته؟
-آره!خب؟
ماجرای آنشب را بطور مفصل برای فاطمه تعریف کردم.آه از نهادش بر آمد و گفت:یعنی اون به تو و علیرضا شک کرده؟این خیلی مزخرفه!نمیدونم این روزها چشه انگار یه چیزی آزارش میده!اینکه متعصبه که حرفی توش نیست بیچاره علیرضا از ترس اونه که تاحالا حرفی نزده.
برگشتم و دوباره نگاهش کردم.فورا نگاهش را از ما دزدید و بسوی دیگر نظر انداخت.بعد از شام خانواده عمو مهدی هم قصد رفتن کردنولی پدربزرگ اصرار داشت سامیه آنجا بماند تا به اصطلاح فاطمه و فائزه تنها نباشند.سامیه هم از خدا خواسته فورا پیشنهاد سالارخان را قبول کرد و ماندگار شد.با خودم گفتم فاجعه از این بدتر نمیشه!حالا تا ته و توی قضیه رو در نیاره راحت نمیشینه.یکبار شنیدن که در آشپزخانه گفت:من فکر میکردم این پسردایی ما فقط با ما سرسنگینه نگو با زن خودش هم سرد و بی اعتناست!
فائزه هم با حاضر جوابی گفت:میخواستی تو این وضعیت باهاتون خوش و بش کنه و جلوتون زنشو ببوسه؟!
واقعا که این دو دختر دوست داشتنی بودند و با من مهربان.هنگام صرف شام زنعمو مریم کنار فرهاد برایم جا باز کرد و با مهربانی گفت:بیا زنعمو جان بیا کنار شوهرت بشین بمیرم براتون که باید روزای اول زندگیتون انقدر غمگین و جدا از هم باشین.
کنار فرهاد نشستم زنعمو غذای ما را در یک بشقاب کشید و گفت:بیا زنعمو با هم بخورید.
بی اختیار بیاد ثریا خانم افتادم.فکر میکنم فرهاد هم همین احساس را داشت.لرزش دستهایش این را نشان میداد.به زحمت چند لقمه ای خوردم ولی از مزه آن چیزی نفهمیدم.سامیه با نگاههایش اعصاب مرا به هم ریخته بود.نمیدانستم از جان من چه میخواهد که مدام مواظبم بود.فکر میکنم فرهاد هم متوجه نگاههای او بمن شده بود.رفتارش کمی عصبی بنظر میرسید.برای خوابیدن به طبقه بالا رفتم اما هر چه انتظار کشیدم و در خانه قدم زدم انگار خیال بالا آمدن نداشت.انتظار نداشتم جلوی دیگران این رفتارها را از او ببینم.با خود گفتم یعنی میخواد بعد از مرگ مادرش اینجوری منو شکنجه و تحقیر کنه تا زودتر به خونه پدرم برگردم؟بی شک اگر این رفتارهایش ادامه پیدا کند همینکار را خواهم کرد.
با افکاری مغشوش به رختخواب رفتم کتابی برداشتم تا شاید هنگام خواندن آن خوابم ببرد ولی بی حوصله تر از آن بودم که بتوانم کتاب را بخوانم.فکر میکنم ساعت از 12 گذشته بود که آهسته وارد خانه شد و مستقیم به بهار خواب رفت.میدانستم الان روی تخت نشسته و سیگار میکشد پاورچین به کنار پنجره مشرف به بهار خواب رفتم .درست حدس زده بودم متفکر و بیخواب به جایی خیره شده بود و سیگار میکشید.با غصه و ناراحتی نگاهش کردم و به رختخوابم برگشتم.دوست داشتم پایین پاهایش مینشستم و سرم را روی زانوهایش میگذاشتم و به او میگفتم منکه پا به پات توی تصمیمی که گرفتی قدم برداشتم پس تو هم سری به این دل بی قرار من بزن.ای کاش میتوانستم راز دلدادگی ام را برایش شرح دهم و از او بخاطر حرف نابجایی که زده بودم عذر بخوام.ای کاش میدانست برایم از همه عالم مهمتر است.کاش میدانست بدون او هیچ چیز نمیخواهم.کاش میتوانستم به او بگویم با من اینقدر سرد و خشن نباش و روح لطیفم را اینچنین نیازار ولی میدانستم اینها هیچ فایده ای ندارد و در دل سرد و یخی او هیچ اثری نخواهد گذاشت.او در راهی که گام برمیداشت مصمم و ثابت قدم بود!
در رختخواب فرو رفتم بی تاب او بودم و چشمهایم پر اشک باید با فرو ریختن اشک دل بیتابم را آرام میکردم و این چنین کردم تا خوابم برد.
حدود ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدم و بعد از دوش گرفتن احساس سرحالی کردم.لباس پوشیدم و برای خوردن صبحانه پایین رفتم.فرهاد همیشه سحرخیزتر از من بود.تصمیم داشتم امروز سکوتی را که بینمان فاصله انداخته بود بشکنم و در فرصتی مناسب از او عذرخواهی کنم.همگامیکه وارد شدم با صدای بلند بهمه سلام کردم.با نگاهی گذرا متوجه شدم او در میان خانواده اش نیست.سالارخان با پسرانش مشغول صحبت بود و زنعمو و مادرشوهرش کنار هم نشسته بودند و با لبخند بمن نگاه میکردند.به آشپزخانه رفتم فاطمه و فائزه مشغول کار بودند و از سامیه هم خبری نبود.فاطمه با خوشرویی جواب سلام و صبح بخیر مرا داد و گفت:تخم مرغ میخوری واست درست کنم؟
-نه ممنونم فرهاد کجاست؟!
فائزه با حالتی برافروخته گفت:داداش میخواست بره خرید که اون فضول خانم هم دنبالش راه افتاد!
ناگهان همه بدنم داغ شد و احساس کردم خون به صورتم هجوم آورد.خواستم خودم را بی اعتنا نشان بدهم گفتم:چه اشکالی داره؟حتما کمکش میکنه.
فائزه گفت:تو اون مار خوش خط و خال رو نمیشناسی یه مارمولکیه که لنگه نداره!
احساس خوبی نداشتم میدانستم فرهاد به تلافی کار من این دختر را با خودش برده و الا بدون رودربایستی او را از همراهی اش محروم میکرد.با تظاهر به بیخیالی خندیدم و گفتم:بالاخره نفهمیدم مار یا مارمولک؟
هر سه با خنده از آشپزخانه خارج شدیم.اصلا اشتهای صبحانه خوردن نداشتم خودم را با فنجان چای سرگرم کردم و به فکر فرو رفتم.تقریبا یکساعت بعد آنها از خرید برگشتند.در نگاه سامیه حالتی پیروزمندانه وجود داشت و در لحنش رگه هایی از کنایه.به فاطمه گفت:وای نمیدونستم فرهاد اینقدر نازنینه!چقدر قشنگ به حرفهای آدم گوش میده حتی با هم بستنی خوردیم...
احساس کردم تا بناگوش قرمز شدم.او با تمام بدجنسی نیشهایش را در تن دردمندم فرو کرد.بعد با لبخندی موذیانه بمن خیره شد و گفت:شکیبا جان چرا چشمات پف کرده مگه دیشب نخوابیدی؟
بدون اینکه جوابش را بدهم از خانه بیرون رفتم و جلوی در سینه به سینه با فرهاد روبروشدم.با اخم چهره ام را از او برگرداندم و به سرعت از پله ها بالا رفتم.لحظاتی بعد فاطمه بدنبالم آمد و کنارم نشست و گفت:ناراحت نباش این اخلاق سامیه اس.باور کن دروغ گفت.تو اشپزخانه از فرهاد پرسیدم چرا با سامیه رفتی و بستنی خوردی؟گفت دروغ میگه اون با پررویی ازم بستنی خواشت منم یه دونه براش گرفتم و اون توی ماشین خورد.اینطور که میگفت درد دلی در کار نبوده و فقط سخنگو سامیه بوده.
با دلخوری گفتم:مهم نیست!ظاهرا زندگی برادرت بمن ربطی نداره و اون میتونه هر کاری دلش میخواد بکنه فقط این منم که نباید دست از پا خطا کنم چون من زنم و اون مرد!
-نه عزیزم.من میدونم که این رفتارش علاقه اش رو به تو نشون میده بخاطر علاقشه که بهت حساس شده.
-نه فاطمه جان علاقه ای در کار نیست.ما هر چه زودتر باید به این غائله خاتمه بدیم.
-منظورت چیه؟!
-کم کم دارم به این نتیجه میرسم که موندم بی فایده س.
-تو رو خدا نگو!جواب فامیلو چی بدیم؟تازه تو که نمیخوای تو این شرایط ما رو تنها بذاری؟
چشمهایش به اشک نشست.
-ناراحت نشو خانمی.نگفتم که همین فردا میرم حالا حالا ها پیشتون هستم و تنهاتون نمیذارم.
-متشکرم شکیبا متشکرم.
تا چند روز بعد از آن ماجرا بهمین منوال گذشت و من صبورانه طعنه ها و نیش های سامیه را تحمل میکردم.گاهی فائزه با جوابهای دندان شکن او را ساکت میکرد ولی رفتار قهر آمیز فرهاد و سکوت آزاردهنده اش به گوشه کنایه ها دامن میزد.تلاشهای فائزه و فاطمه هم برای نزدیکتر کردن ما بی فایده بود و قهر ما همچنان ادامه داشت.درد معده ام کم کم خفیف شده بود دوباره عود کرد و گاهی مرا بخود میپیچاند.بنا بود شب جمعه هفته آینده سالارخان مجلس ختمی به مناسبت درگذشت عروسش برگزار کند.
همگی سوار بر اتوموبیلها به ویلا رفتیم.تصمیم داشتیم یکی دو روز آنجا بمانیم آن خانه برایم پر از خاطرات قشنگ با ثریا خانم بود.فکر میکنم همه با دیدن آن خانه بیاد ثریا خانم افتادند چون همگی اشک حسرتی در چشمهایشان نشسته بود.جای خالی ثریا خانم در آن خانه پر عظمت و اشرافی بسیار احساس میشد.
بعد از کجلس ختم با شکوه و مفصل که با حضور افراد محلی حال و هوای خاصی پیدا کرده بود سالار خان مهمانها را برای صرف شام دعوت کرد که پدر و مادر من جزو آنها بودند.
آشپزهای خبره چندین دیگ غذا در حیاط برپا کرده و مشغول پخت و پز بودند.بوی دود و برنج مطبوع ایرانی درهم آمیخته شده بود و مشامها را نوازش میداد.عده ای به کار مشغول بودند و هر یک وظیفه ای را انجام میدادند.منکه حوصله پر حرفی مجلس زنانه را نداشتم بیرون آمدم و روی پله ای نشستم.به جنب و جوش کارگرها نگاه میکردم آشپز نردبانی گذاشته و چندین ابکش روی آن ردیف کرده بود و با سرعتی مثال زدنی برنجها را ابکش میکرد.همانطور که حواسم بکار آشپز بود متوجه صدای مردانه ای شدم و برگشتم.جوانی خوش قد و قامت با چهره ای جذاب و گندمگون آنجا ایستاده بود.تا حالا او را ندیده بودم .نگاهم از سمت او به طرفی که فرهاد و صادق در کنار استخر نشسته بودند و صحبت میکردند سر خورد متوجه شدم فرهاد هم با نگاهی خاص جوان مزبور را زیر نظر دارد.چون از تعصبش خبر داشتم از جایم برخاستم و از پله ها بالا رفتم.کنار ستونی ایستادم و دوباره نظری به حیاط انداختم.از آن جوان خبری نبود ولی فرهاد همچنان کنار صادق ایستاده بود.در لباس مشکی جذابتر و خواستنی تر از همیشه بنظر میرسید.یک سر و گردن از پسرهای فامیلشان درشت تر و بلندتر بود.اندام ورزیده و سینه ی ستبرش در احاطه بازوهای قدرتمندش او را بسیار مقتدر نشان میداد.میل آرام گرفتن در آغوشش تمام سلولهای بدنم را به جنبش وا داشت ولی افسوس که او این حق را از من دریغ میکرد.در پناه ستون یک دل سیر او را نگاه کردم .کدام زنی مثل من برای دیدن همسرش آنگونه دزدکی اقدام میکرد؟نمیدانم چه نیرویی ناگهان نگاه او را به سمت من کشید .فورا خودم را پشت ستون پنهان کردم.قلبم به تپش افتاده بود.از اینکه مرا دیده باشد خودم را سرزنش کردم.بطرف راهرویی که بسوی ضلع جنوبی عمارت کشیده میشد رفتم و شروع به تماشای گچبریهای زیبا و چشم انداز مصفای حیاط کردم.همانطور که گشت میزدم متوجه ناله ای شدم که از اتاقی بیرون می آمد.نزدیکتر رفتم و گوش سپردم صدا بسیار آشنا بود سرم را به شیشه چسباندم و به زحمت از پشت پرده توری سفید منظره ی رقت انگیزی را مشاهده کردم که اشک از دیدگانم فرود آورد.هادی خان یکی از عکسهای بزرگ همسرش را به آغوش میکشید و اشک میریخت با او درددل میکرد و زار میزد.ناله های بغض آلودش حالم را بشدت منقلب کرد.میخواستم وارد شوم و او را در آغوش بگیرم و دلداری دهم ولی ترجیح دادم تنها باشند و عقده های دلش را خالی کند.آنقدر از دیدن این صحنه متاثر شدم که بی اختیار از دردی که در شکمم پیچید روی زمین نشستم و معده ام را فشردم.
گلوله های درشت اشک از چشمهایم فرو میچکید.روی زمین مچاله شده بودم و حتی نای بلند شدن هم نداشتم.در آن لحظه بشدت احساس تنهای و غربت میکردم .تنها اشنای صمیمی ام فرهاد بود که او نیز از هر غریبه ای با من غریبه تر شده بود!
نمیدانم چه مدت به همان حال روی زمین دولا مانده بودم که ناگهان سایه ای مقابلم ظاهر شد.از پشت پرده اشک تنها یک جفت کفش تمیز و براق مردانه را تشخیص دادم.سرم را بالا گرفتم فرهاد روبرویم ایستاده بود خم شد و به چهره ام نگریست بعد روی پا نشست و با نگاهی غمگین و مخمور و با صدایی مخملی و مردانه پرسید:دوباره معده ات درد گرفته خانمی؟
خدای من!تقریبا بعد از دو هفته این اولین کلامی که بزبان می آورد.در حالیکه بشدت اشک میریختم چشمهایم را روی هم گذاشتم و باز کردم.با لحن محزون تری پرسید:میخوای بریم دکتر آمپول بزنی؟
به زحمت گفتم:نه داروهام تو کیفمه.
-کیفت کجاست بیارم؟
-به فاطمه بگو اون میدونه.
از جایش برخاست و با عجله از من دور شد.از معده ام متشکر بودم که باعث اشتی فرهاد با من شده بود!باز هم نقش بازی میکرد و دورادور مواظبم بود.خدیا چطور به او میفهماندم که به شدت دوستش دارم و هر بلایی که سرم بیاورد در عزم من خللی ایجاد نمیکند؟همین امشب چقدر پدرم نصیحتم کرد که آخر شب آماده شوم و همراه آنها به خانه بروم.ولی با مخالفت من روبرو شد هرگز نمیتوانستم آنها را در آن حال تنها بگذارم.خود نیز طاقت نمی آوردم.همینکه وجودش را نزدیکم حس میکردم برایم غنیمتی بود بس عظیم.
خیلی زود کیف بدست آمد.دستم را گرفت و کمک کرد از جا بلند شوم.از درد دوباره دولا شدم و دستم را به شکم فشردم.صدای خوش آهنگش در گوشم پیچید:نمیتونی راه بری؟
-چرا ولی خیلی تیر میکشه!
کمک کرد تا اشپزخانه که ته راهرو بود بروم.چنان احساس سبکی و خوشحالی میکردم که ارزو داشتم مسیر اشپزخانه کیلومترها دورتر باشد!درد داشتم ولی از نزدیکی و گرمای وجودش لذت میبردم.مرا روی یک صندلی نشاند و لیوانی اب برایم آورد.خودش هم روی صندلی کنارم نشست باز رایحه ی دلپذیر اودکلنش مشامم را نوازش داد.قرصها را از روکش خارج کرد و به دهانم گذاشت.وقتی لیوان اب را به لبم نزدیک کرد نگاهم در چشمهای مخملی اش نشست.نمیدانم چرا بی اراده چشمهایم پر اب شد.حلقه ی اشکی که میرفت تا در چشمهای او نیز جا خوش کند.اب را گرفتم و جرعه ای نوشیدم بدون اینکه نگاه از هم بگیریم.من اشک میریختم و او نفسهای عمیق و سوزناک میکشید.انگار نگاهی ناگشودنی به نگاهمان پیوند خورده بود.در همین حال و هوا ناگهان دست ازادم را در دست فشرد و پس از چند لحظه خم شد و آن را بوسه باران کرد.در چشمهای سیاه و جذابش دیگر نه غمی بود و نه ناراحتی.فقط عشق و شیفتگی بود که فوران میکرد.آنقدر شوکه شده بودم که لبهایم بی اختیار میلرزید.روی گردن و پیشانی ام عرق کرده و ضربان قلبم بطرز عجیبی بالا رفته بود.دست دیگرم که معده ام را میفشرد بالا آوردم و لابلای موهای سیاه و مواجش فرو کردم.
-فر...فرهاد...من ...بخاطر حفی که...زدم ازت معذر...
انگشتش را به علامت سکوت روی لب فشرد و با حرارت گفت:نه این منم که باید بخاطر رفتارم ازت عذرخواهی کنم.فقط...نگو که از من...بیزاری خواهش میکنم...من تحملش رو ندارم.
با ارامشی که در کنارش احساس میکردم کم کم درد معده ام ارام گرفت.آرزو میکردم زمان همانجا متوقف شود.دلم میخواست در آغوشش فرو بروم ولی با ورود ناگهانی زنعمو به آشپزخانه هر دو تکانی خوردیم و از آن حالت خارج شدیم.دستم را رها کرد و نگاهش را از من گرفت.زنعمو رو بمن با نگاهی دقیق گفت:چیزی شده عزیزم؟چرا گریه میکردی؟
لبخندی برویش زدم:چیزی نیست زنعمو.دوباره معده ام درد گرفته بود.قرص خوردم بهتر شدم.
-شاید گرسنه شده باشی.میخوای چیزی بیارم بخوری؟
-نه اصلا گرسنه نیستم.
زنعمو رو به فرهاد گفت:غلط نکنم خانومت رو چشم زدن.اگر بدونی همسایه ها چطور نگاهش میکردن خودم شنیدم که چطور از زیبایی قد و بالای شکیبا جان تعریف میکردن.
فرهاد با نگاهی خندان و عاشقانه جواب داد:زنعمو پس معطل چی هستی؟یه اسپند حسابی واسش دود کن.
از این حرف او به شدت شرمنده شدم و گفتم:ای بابا این حرفها چیه فرهاد؟خجالت بکش!
فرهاد خنده بلندی سر داد که از سرخوشی اش نشات میگرفت.زنعمو لبش را گاز گرفت و گفت:نه عزیزم شک نکن.حالا که اسپند دود کردم میبینی چه ترق و توروقی راه می اندازه.اینها همه نظر بده یا بقول امروزهای موجهای منفی!
من و فرهاد بهم نگاه کردیم و خندیدیم.در حالیکه از جا بلند میشد گفت:اگر دوباره درد گرفت منو صدا کن که ببرمت دکتر.
-باشه متشکرم.
زنعمو رو به فرهاد گفت:راستی به مادر شکیبا بگو که اینجاست داشت دنبالش میگشت.
-چشم امری نیست؟
-نه برو پسرم.
دوباره نگاه شیفته اش را بمن دوخت و لحظه ای بعد از آنجا خارج شد.انگار داشتم در آسمانها پرواز میکردم.اصلا روی زمین نبودم.دوباره گرمای زندگی در وجودم نشست.او با من اشتی کرد به همین سادگی!حتما این دوران قهر برای او نیز زجر آور بوده از نگاههای مشتاقش کاملا هویدا بود که به او نیز سخت گذشته است با یادآوری لحظاتی که به سان برق و باد گذشت لبخندی روی لبهایم نشست.چندین بار دستهای ما در دست هم قرار گرفته بود و هر بار سرد و بی احساس اما اینبار سرد نبود بی احساس نبود گرم و سوزان بود همراه با لهیب عشق.با خود فکر میکردم چه میشد اگر یکبار دیگر لحظاتی که گذشت تکرار میشد؟حتی با درد شدید معده؟!
زنعمو بعد از تمام شدن کارش درست جایی که فرهاد نشسته بود نشست و دستم را گرفت:بهتری؟
-بله خیلی بهترم ممنون.
-خب خدا رو شکر.
با مریم خانم خیلی احساس راحتی میکردم.مرا بیاد مهربانهای ثریا خانم می انداخت.فکر میکنم زنعمو نیز در مورد من چنین احساسی داشت چون خیلی راحت سرش را بمن نزدیک کرد و گفت:خیلی عجیبه یه برادر دارم که حدودا همسن فرهاد توئه تا حالا هر چی بهش اصرار میکردیم زن بگیره یا یه دختر خوب انتخاب کنه تا واسش خواستگاری کنیم هیچ جوری زیر بار نمیرفت .حالا امشب نمیدونم کی رو دیده که حسابی بهم ریخته و شیفته اش شده!هر چی میگم بگو ظاهرش چه شکلی بوده میگه نمیدونم وقتی دیدمش همچین مفتونش شدم که فراموش کردم به ظاهرش نگاه کنم فقط اینو میدونم که مثل فرشته های آسمونی بود!خب دیگه معمولا تو اینجور مجالس یا جشن هاست که بخت بعضی ها باز میشه!

سادگی!حتما این دوران قهر برای او نیز زجرآور بوده,از نگاههای مشتاقش کاملا هویدا بود که به او نیز سخت گذشته است. با یادآوری لحظاتی که به سان برق و باد گذشت لبخندی روی لب هایم نشستچندین بار دستهای ما در دست هم قرار گرفته بود و هر بار سرد و بی احساس, اما این بار سرد نبود,بی احساس نبود, گرم و سوزان بود همراه با لهیب عشق. با خود فکر می کردم چه می شد اگر یک بار دیگر لحظاتی که گذشت تکرار می شد؟ حتی با درد شدید معده؟!
زن عمئ بعد از تمام شدن کارش,درست جایی که فرهاد نشسته بود نشست و دستم را گرفت:
_بهتری؟
_بله خیلی بهترم ممنون.
_خب خدا رو شکر.
با مریم خانم خیلی احساس راحتی می کردم . مرا به یاد مهربانیهای ثریا خانم می انداخت. فکر می کنم زن عمو نیز در مورد من چنین احساسی داشت چون خیلی راحت سرش را به من نزدیک کرد و گفت:
_خیلی عجیبه ,یه برادر دارم که حدودا همسن و سال فرهاد توئه, تا حالا هرچی بهش اصرار می کردیم زن بگیره یا یه دختر خوب انتخاب کنه تا واسش خواستگاری کنیم , هیچ جوری زیر بار نمی رفت. حالا امشب نمی دونم کی رو دیده که حسابی به هم ریخته و شیفته اش شده!هرچی می گم بگو ظاهرش چه شکلی بوده ,می گه: ((نمی دونم. وقتی دیدمش همچین مفتونش شدم که فراموش کردم به ظاهرش نگاه کنم. فقط اینو می دونم که مثل فرشته های آسمونی بود!))خب معمولا تو اینجور مجالس و یا جشن هاست که بخت بعضی ها باز می شه!
_بلاخره نفهمیدید کی بوده؟
هنوز زن عمو جوابم را نداده بود که همان صدای مردانه از پشت در آشپز خانه شنیده شد.شتاب زده و عجول مریم خانم را صدا زد:
_آبجی مریم ... آبجی مریم اینجایی؟بدو بیا بیرون نشونت بدم ,بدو دیگه!
زن عمو به سرعت خود را به بیرون رساند. من هم که کنجکاوی ام به شدت تحریک شده بود از پشت پنجره سرک کشیدم.کیمیا را دیدم و بعد نگاهم به آن جوان افتاد. از دیدن من چنان دستپاچه شد که همان جا ایستاد.فورا عذر خواهی کردم و از آشپزخانه بیرون زدم.با خود اندیشیدم,((خدای من!پس آن جوانی که در حیاط خانه دیدم برادر زن عمو مریم بوده و حالا عاشق کیمیا شده !))
کنار مادر و کیمیا که در حال خواندن قرآن بودند نشستم.مادر با دیدن من متعجب پرسید:
_یکدفعه کجا رفتی غیبت زد؟
_همین اطراف بودم,پیش زن عمو.
_یهو دلم شور افتاد. یه کمی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم.ماشاءالله خونه که نیست قلعه هزار توئه!
به اصطلاح مادر خندیدم و با کیمیا سرگرم صحبت شدم.دلم می خواست موضوع را بگویم ولی صلاح دیدم خودشان اقدام کنند.
بعد از مراسم شام,مهمان ها کم کم قصد رفتن کردند. خانواده من نیز عازم رفتن شدند و دوباره خواستند چند روزی را کنار آنها باشم ولی من قبول نکردم و همان جا ماندم. برای بدرقه تا کنار در رفتیم.بعد از خداحافظی هنگام بازگشت به خانه , فرهاد کنارم آمد و اهسته زیر گوشم گفت:
_بهتری؟
_آره خوبم. مرسیکه به یادم هستی.
_خواهش می کنم خانوم.وظیفمه.
به چشم های محزونش که نگاه می کردم ,قلبم فشرده می شد. خواست چیزی بگوید که صدایی ما را به خود آورد. برادر زن عمو بود که نزدیکمان ایستاد با سر به من احترام گذاشت و دست فرهاد را فشرد. هم تسلیت گفت و هم برایمان آرزوی خوشبختی کرد. در دلم از اینکه شاید به زودی فامیلمان می شد خنده ام گرفته بود. وقتی دور شد با صدای فرهاد به خود آمدم :
_به چی فکر می کنی ؟ نمی خوای بری بالا؟
از پله ها بالا رفتم و به فاطمه و فائزه پیوستم . بعد از کمی سر و سامان دادن به منزل , در کنار زن عمو ,فاطمه و فائزه و سامیه نشستمو شروع به صحبت کردیم. زن عمو زیر گوشم گفت:
_فکر می کنم به زودی خبرهای خوشی بهت برسه!
_در مورد چی؟
_برادرم ,یک دل نه صد دل عاشق خواهرت شده؛اگه بدونی چه عنانی از کف داده !دیگه هیچی جلو دارش نیست . میگه همین فردا بریم خواستگاری. بالاخره همون دختری که سالها آرزشو داشتم پیدا کردم. نمی دونی چقدر از نجابت و زیبایی کیمیا تعریف کرد. خدا رو شکر,خیالن از این یکی هم راحت شد.
با صدای سامیه به طرفش برگشتیم که می گفت:
_وای زندایی,چی به شکیبا می گی که این طوری ریز ریز می خنده و خوشحاله؟!
مریم خانم با زرنگی گفت:
_هیچی رن دایی جان,داشتیم از سکنات و وجنات تو صحبت می کردیم !
_وا!زن دایی مسخره می کنی؟!
_نه بابا,واسه چی مسخره کنم؟مگه به خودت شک داری؟
فائزه هم با شیطنت گفت:
_لابد زن عم,سامیه رو برای داداش جونش پسندیده !
سامیه رنگ به رنگ شد و موجی از خوشحالی در چشم هایش نشست ولی زن عمو با نا امیدی گفت:
_نه فائزه جان ,مسعود ب ه حرف کسی گوش نمی ده,فقط خودش باید بپسنده.
سامیه با حالت استهزاء آمیز گفت:
_لابد دختری رو که اون بپسنده هنوز مادر نزائیده!
زن عمو نگاه گذرایی به من کرد و گفت:
_چرا زائیده !تا قسمت چی باشه.
کم کم مرد ها که همگی در حیاط بزرگ و مفای آن عمارت زیبا مانده بودند,بالا آمدند.پدر گرفته و مغموم در مبلی فرو رفت. فرهاد و صادق در مورد موضوعی بحث می کردند. وسالار خان به عمو مهدی خرده می فرمایشهایی می داد. به کنار پدر رفتم. حس کردم او ر ابه اندازه پدر خودم دوست دارم. محبت عمیقی نسبت به او در دل و جانم نشسته بود. دستش را گرفتم و گفتم:
_چطورید پدر جون؟
با محبت و گرمی مرا نگریست و گفت:
-دنیا واسم مثل زندون شده ,بعد از اون دیگه هیچ کجا آرامش ندارم.خواب از چشمام رفته. دلم از این می سوزه که تو سراسر زندگی مشترکمون اون بیستر از اینکه به فکر خودش باشه به فکر من و سه تا بچه اش بود. کوچک ترین ناراحتی و واکنش ما رو درک می کرد و با محبت و مهربونی اونو رفع و رجوع می کرد.همیشه نگران آینده بچه ها بود و همّ و غمش اونا بودن. اونقدر درگیر دیگران بود که از حال خودش بی خبر شد.دکتر می گفت اگه یکی دو ماهی زودتر رجوع میکرد,کار به اینجا نمی کشید.
دستش را فشردم:
_پدر جون مادر همیشه از شما و مهربونیاتون تعریف و تمجید می کرد. هرکسی قسمت و سرنوشتی داره . سرنوشت مادر هم اینطوری رقم خورده بود.فکر می کنم شما خیلی خسته اید,بهتره برید استراحت کنید و بدونید مادر با اون اخلاق و رفتار پسندیده ,الان تو باغ بهشت نگران شماست.با آرامش شما روح اونم آرامش می گیره.
پدر نگاه قدرشناسانه ای به من کرد و گفت:
_دخترم هیچ می دونی وجود تو,تو خونه ما برامون چقدر دلگرم کننده است؟این چند روز که محبت های تو رو دیدم ,با خودم می گفتم اگه خدا فرشته مهربونی مثل ثریا رو از ما گرفتدر عوض ملکه مهربونی ها رو برامون فرستاده.
خدا شما رو برای بچه هاتون نگه داره.خوب می دونم که اصلا تحمل غصه خوردن شما رو ندارن. هر وقت شما تو لاک غصه فرو می رید,بچه هاتون از شما بی طاقت می شن!
پدر سرش را به حالت تأیید تکان داد و گفت:
_بله حق با توئه عزیزم .از این به بعد باید بیشتر مواظب روحیات اونها باشم. باید براشون هم مادر باشم هم پدر.
ساعتی بعد کم کم خواب ر همه مستولی گشت و خمیازه ها شروع شد.زن عمو وارد اتاق شد و رو به مهمان ها و عمه مهری گفت که بستر خوابشان در کجاست, بعد رو به فرهاد گفت:
_زن عمو جان,جای شما و همسرت رو هم انداختم تو همین اتاق بغلی ,پاشید برید استراحت کنید که از صبح تا حالا خیلی خسته شدید.
ناگهان برق از سرم پرید . بی اختیار نگاهمان به هم افتاد و هر دو فورا نگاهمان را از هم دزدیدیم. قلبم به شدت می تپید . نمی دان ماز خوشحالی بود یا از ترس و اضطراب!فکر این جا را نکرده بودیم.
فاطمه به کنارم آمد و با شیطنت خاصی گفت:
_خوب مقابل عمل انجام شده قرار گرفتید. حالا ببینم چه کار می کنی؟
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
_منظورت چیه؟!
در حالی که با هم بیرون می رفتیم ,کنار ستون ایوان ایستادیم و او ادامه داد:
_خب دیوونه این بهترین فرصته که یه جوری دلشو بدست بیاری !
پوز خندی زدم و گفتم:
_موضوع این جاست که تو هیچی نمی دونی!
_منظورت چیه؟!چی رو باید بدونم؟
_یعنی اینکه ما هر بار نشستیم تا با هم صحبت کنیم اون این مسئله رو پیش کشید که من نمی خوام علاقه ای بینمون پیش بیاد . یا اینکه , طبیعت من با زن ها سازگار نیست. و از این جور حرف ها. یعنی عشق ممنوع!
فاطمه با تعجب و دهان باز گفت:
_وا ...!به خدا غصه از دست دادن مامان از یه طرف؛غصه روابط شما بیشتر دغدغه ذهنم شده و عذابم میده. همش می ترسم اون با ندونم کاری هاش تو ر واز دست بده.
به شوخی گفتم:
_بهتر از دست من تحفه راحت می شید!
فاطمه با غصه گفت:
_تو رو خدا این حرفو نزن ,ما همگی به وجودت وابسته شدیم . این رو خوب میدونم که فرهاد هم همینطوره . چون وقتی تو ,توی جمع نیستی دائم با چشما ش دنبالت می گرده و کلافه به نظر می رسه . ولی به قول معروف((با دست پس می زنه,با پا پیش می کشه))
_خودت رو ناراحت نکن حالا بریم بخوابیم که حسابی خسته ایم.
فاطمه به طرف اتاق خودشان رفت و من نیز به دنبالش روان شدم . برگشت و گفت:
_وا... تو کجا؟!
_فاطمه تو رو خدا دست بردار. اذیت نکن,کن روم نمیشه برم تو اون اتاق. می خوام امشب پیش شما بخوابم.
_دیونه, اون شوهرته , لولو نیست که ازش می ترسی!زشته آبرومون جلوی فامیل می ره ,برو.
_آخه... ما روابطمون با هم عادی نیست. تا حالا باهم تو یه اتاق نبودیم.
_این قدر ترسو نباش. داری حرص منو در میاری ها !میری یا نه؟
این را گفت و به اتاقشان رفت و در را روی من بست و قفل کرد.
این طرف وآ« طرف را نگاه کردم و آ]سته به در کوبیدم ولی فایده ای نداشت. از ترس رسوا شدن به اتاقی که زن عم سفارش کرده بود رفتم. به بستری که برایمان مهیا کرده بود نگریستم . قلبم از حرکت ایستاده بود. یک تشک و یک بالش و یک پتوی دو نفره سبک!با خودم گفتم: ((حداقل دوتا بالش نذاشتن !آخه دو نفر می تونن روی یه بالش بخوابن؟!))
دست و پایم شروع به لرزیدم کرد . نظری به دور و بر اتاق انداختم؛اتاق بزرگی بود. ظاهرا یکی از اتاق های پذیرای بود که حالا به نوان اتاق خواب از آن استفاده می شد. شال مشکی و مانتویم را از تن درآوردم و ب هظاهرم نگاهی انداختم.((خدایا عجب گرفتاری شدم امشب!چرا لباس مناسبتری نپوشیدم؟حالا جلو فرهاد تو یک اتاق... خدایا خودت کمکم کن.))برای بدست آوردن آرامش بیشتر برس را از کیفم درآوردم و شروع به شانه زدن موهایم کردم. در همین احئال بود. که فرهد وارد اتاق شد!قلبم چنان با سرعت می کوبید که فکر کردم هر لحظه از حلقومم بیرون می پرد! تمام قدرتم را به کمک طلبیدم که ظاهرم را حفظ کنم. فرهاد لحظاتی جلوی در ایستاد و به رختخوابی که روی زمین پهن بود زل زد. رنگ چهره اش ارغوانی شده بود. همزمان با نفس بلند و صداداری که او کشید, گفتم:
_خیلی متأسفم !من از فاطمه خواستم که اجازه بده تو اتاق اونا بخوابم ولی قبول نکرد. گفت خوبیت ندار ه جلوی اقوام و آشنا. اونا که چیزی نمی دونن.
نگاهم که بالا کشیده شد ,چشم های تبدار و نگاه آتشین فرهاد را دیدم که روی موها و چهره ام سرسره بازی می کرد. برقی که د رچشم هایش بود با غم همیشه آشنای نگاهش مخلوط شده و حالتی جنون آمیز به وجود آورده بود.غمی که هر وقت به من نزدیک می شد بیشتر خود را نمایش می داد.خدایا!این چه درد و رنجی بود که آرام آرام او را می سوزاند و لهیب آتشش را به خرمن جان من هم می زد؟دستم که به لرزهافتاد,او به سمت مبل رفت و روی آن نشست و با صدای محزونی گفت:
_اشکالی نداره,من روی مبل می خوابم. ت. می تونی تو رختخواب بخوابی.
چه انتظار عبثی که فکر می کردم او شب را تا صبح کنار من سر خواهد کرد!بغض بی اراده راه گلویم رابست ولی با این حال خود را نگه داشتم و با شیطنتی ساختگی گفتم:
_خب ,بالاخره مردی گفتن,زنی گفتن!الکی که ما جنس لطیف نشدیم!اشکال نداره , عوضش دعات می کنم!
لب هایش به خنده ای جذاب و نفس گیر از هم باز شد:
_باشه همون عالیه.من بیشتر از هر چیزی به دعا احتیاج دارم,خصوصا دعای خیر تو!
به چشم هایش نگاه کردم و با خود اندیشیدم که ای کاش خداوند واقعا دعا و خواسته پنهان نرا اجابتکند.
به سختی نگاهم را از چشم های جذابش دزدیدم و آرام زیر پتو خزیدم.به سقف خیره شدم و با خودم گفتم: ((ای کاش زندگی پرتلاطم من نیز همین قدر یکدست و سفید بود!))
بدون آنکه نگاهش کنم آرام گفتم:
_فرهاد؟
_بله.
_می دونستی همه دخترها رویاها و آرزوهای مشترکی دارن؟شاید همون جور که شما پسرها خواسته های یه رنگی دارین ... ولی همه آدمها ,چه دختر چه پسر,یه آرزو و هدف نهای دارن؛اونم رسیدن به خوشبختی مطلوبه!این خواسته زیادی نیست !چرا ما باید توی این توقف کوتاهی که در ایستگاه زندگی داریم ,این قدر خودمون رو درگیر تألمات روحی کنیم؟چرا نباید از زندگیمون لذت ببریم؟چرا اجازه می دیم غذاب و درد,لذت زندگی کردن رو ازمون بگیره؟
آه سینه سوز, او جگرم را خراشید. نمی دانم نگاهش به من بود یا نه,ولی انگار شعلع های داغ و سوزان ,پوستم را گرم می کرد.با صدای محزونی جواب داد:
_کاش همه چیز همین قدر قشنگ و ساده بود!نمی دونم خدا در وجود بعضی از بنده ها چی می بینه که این کوه عظیم درد رو ,روی شونه شون می گذاره ؟ولی نمی شه انکار کرد؛درد جزءاجتناب ناپذیری از سرنوشت هر آدمه . .. مثلا شکیبا کمتر,فرهاد خیلی خیلی بیشتر!
به طرفش چرخیدم و گفتم:
_این رو قبول دارم ولی توکل چی میشه؟سهم"امید"این وسط چقدرا؟
_سهم هر دوی اینها اونقدر هست که من رو سرپا نگه داره!
_پس قبول داری که امیدواری؟
_من گفته بودم نیستم؟!
به رویش لبخند زدم.فرهاد ایستاد و ناگهان به سمتم آمد.غافلگیر شدم. بلند شدم و روی رختخواب نشستم. او هم آرام کنارم جایگرفت.با دلهره گفتم:
_نه,ولی قیافه ات داد می زنه که از همه عالم و آدم بریدی!لااقل اگه فکر خودت نیستی ,به فکراطرافیانت باش!
_حالا چی شده که تو امشب این قدر به پر و پای من می پیچی؟
لحنش بوی طنزداشت,زل زده بود به چشم هایم؛با آن نگاه خیره!
_هیچی ع شاید لازم بود که یکی این حرف ها رو بهت بزنه!حالام اونطوری به من زل نزن,برو بخواب,شب خوش!
فهمید که از نگاه خیره اش به شدت دستپاچه شده ام,قلبم در حال متلاشی شدن بو.نیروی مرموزی دلم را آشوب می کرد.مردمک لغزان و شیشه ای چشمهایش ,هرلحظه به خرابی حال من دامن می زد. کاش قدرت گریز داشتم.
فرهاد طره موهایی را که روی صورتم پخش شده بود,به عقب راند:
_شکیبا دوست دارم تا موقعی که خونه منی حتی یه سانت از موهات رو هم کوتاه نکنی .باشه؟
خنده ام گرفت .بلند شدم و لباس راحتی که زن عمو برایش آورده بود را یه سمتش گرفتم.
_بیا اول لباستو عوض کن بعد در مورد موها ی بنده نظر بده آقا فرهاد !
چشمهایش از نم اشک می درخشید .زیر نگاه خیره اش تاب نیاوردم و شرمگین سربه زیر انداختم.
صدای بم و مردانه اش که کمی هم خش دار به نظر می رسید سکوت اتاق را شکست:
_شکیبا...
سر بلند کردم و نگاهش کردم,اما حرفش را نیمه تمام رها کرد. خواستم از اتاق بیرون بروم که بازویم را گرفت,سپس دستش را به آرامی بالا آورد و طره ی موهایی را که توی صورتم پخش شده بود به عقب راند.
_قول می دی که موهات رو کوتاه نکنی؟

 آب دهانم را به سختی قورت دادم و همراه با تکان سر گفتم:
- آره...
لبخندش،تمام وجودم را به آتش کشید. خدایا!چطور باید به او تفهیم میکردم که دوستش دارم؟
- اصلا ببینم تو مشکلی داری که به کسی چیزی نمیگی؟
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید . وقتی چشم گشود،احساس کردم کم مانده که بی هوش شوم. دیگر تحمل وزن بدنم را نداشتم. بدون اینکه نگاه داغش را که در ان التهاب و بی قراری موج میزد از صورتم بگیرد جواب داد:
- نه چه مشکلی؟
- هیچی،هیچی. اصلا فراموشش کن. نمیخوای لباس راحتیت رو بپوشی؟
- چرا ،همین الان،شکیبا... تو چه عطر خوش بویی استفاده میکنی،میشه بگی اسمش چیه؟
فرصت را غنیمت شمردم و در حالی که از دستش فرار میکرد،اسم عطر را گفتم و ادامه دادم:
- این عطر رو قبل از ازدواجمون خریدم...تو که هیچ وقت به فکر من نبودی..
انگار از حرفم خجالت کشید، سرش را تکان داد و گفت:
- راست میگی...متاسفم.
جمله اش به دلم نشست. دلم میخواست تا صبح با او حرف بزنم،برایش از دلتنگی هایم بگویم و او در مقابل،همینطور از رفتارش اظهار پشیمانی و تاسف کند..
به رختخوابم برگشتم و گفتم:
- راستی تو که پتو نداری،تا صبح سردت نمی شه؟!
آرام به طرف مانتویم رفت و آن را به دست گرفت:
- میشه از این استفاده کنم،به نظرت اشکالی نداره؟
خنده ام گرفت:
- نه چه اشکالی داره؟ راحت باش.
در خیالم به حال مانتو غبطه میخوردم که نزدیک اوست!از این فکر خنده ام گرفت. چشمهایش را بسته و مانتو را به بینی اش نزدیک کرد. آه های سردی که میکشید منقلبم میکرد.
او هنوز به این مبارزه سخت و جانفرسا ادامه میداد و حصار تنهایی اش شکستنی نبود،باورم نمیشد. فکر میکردم بعد از تمام این اتفاقات حتما به سراغم می آید و به این کابوس جهنمی پایان می دهد ولی انگار سخت در اشتباه بودم. سرم را زیر پتو بردم اشک هایم را که بی اختیار فرو می ریختتند از دید او پنهان کردم. صدایش را شنیدم که گفت:
- چراغ رو خاموش کنم؟
از ترس رسوا شدن،پتو را از روی سرم بلند نکردم و جوابی ندادم. فقط متوجه تاریک شدن اتاق شدم و آه های گاه و بی گاه او که از ته دل بیرون می آمد.شبی که تا صبح خواب به چشم هیچ کداممان نیامد.شبی که در عین شیرینی،یکی از زجر آورترین شب های عمرم بود!
حدود ساعت هشت صبح بود که از جا برخاستم.سردد عجیبی داشتم روی هم رفته یک ساعت هم نخوابیدم. فرهاد روی مبل مچاله شده بود . آهسته و بی صدا مانتویم را برداشتم و پتو را رویش کشیدم.همان جا جلوی مبل زانو زدم و لحظاتی از نزدیک خیره نگاهش کردم و قربان صدقه اش رفتم. چقدر این چهره جذاب مردانه برایم عزیز بود!وسوسه شدم که خم شوم و ...وای نه!سرم را چندبار تکان دادم و این فکر را از ذهنم بیرون کردم.رختخوابم را جمع کردم و از اتاق بیرون آمدم. به اتاق فاطمه رفتم . آنها هنوز خواب وبدند. کنار فاطمه زیر پتو خزیدم و او را بغل زدم. خواب آلود و متعجب در جایش نشست و تا چشمش به من افتاد،خنده اش گرفت:
- ای بی عرضه!میتونم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده.
دستهایم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم. چه شب شگفت انگیز و پر دلهره ای را پشت سر گذاشته بودم. فاطمه کنارم دراز کشید و به سمتم چرخید:
- خودت تعریف کن ببینم چه خبر؟>
- هیچی بابا...
- یعنی واقعا هیچی؟
- مهم نیست.فقط یه چیزی هست که من ازش سر در نمیارم!
- چه چیزی خانوم مارپل؟!
- فاطمه،من کاملا عشق رو تو چشمهای فرهاد می خونم. اون مثل یه عاشق شوریده نگاهم میکنه ولی نمیدونم از چی رنج می بره. تونگاهش یه غم مرموز موج می زنه.نمیدونم از چی می ترسه که خیلی خودداره . تا حالا فکر میکردم پای کس دیگه ای درمیونه ولی خودش اعتراف کرد که هیچ زنی توزندگیش نبوده و نیست..
فاطمه به میان حرفم دوید:
- شیکبا،من دارم نگران می شم! یعنی اون چه مشکلی داره که به ما نمیگه؟
- نمیدونم...واقعا نمیدونم.
- شکیبا؟
- جونم!
- تو چقدر دوستش داری؟
آهی از ته دل کشیدم و دوباره به سقف خیره شدم:
- عجب سوالی می پرسی؟ باور کن حتی بیشتر از خودم،بی نهایت!
فاطمه مرا بغل کرد و گفت:
- بمیرم برای اون دل عاشقت! میدونم چه قدر عذاب میکشی. واقعا اسم قشنگی روت گذاشتن!تو خیلی صبور و شکیبایی!اگه من جای توبودم تا حالا بریده بودم.
فائزه غلطی زد و رو به ما گفت:
- وای، صبح به این زودی چقدر حرف دارین باهم! بگیرین بخوابین دیگه بابا!
فاطمه بالش را به طرف صورتش پرت کرد:
- یه نگاه به ساعت بنداز تنبل،فکر کنم ساعت نُه رو شیش دیدی!
هر سه خندیدیم و از جا برخاستیم . سرسفره صبحانه همه دور هم نشسته بودیم . سالار خان بالای سفره نشسته بود و مانند پادشاهان افسانه ای ،با لذت و لبخند به همه نگاه میکرد و چپق میکشید. نمیدانم صبح به این زودی از جان ریه و معده اش چه میخواست که آن قدر عمیق به چپق اش پک میزد! فرهاد در لباس سیاه رنگش،مهتابی به نظر می رسید. پریدگی رنگش عادی نبود. حتما از بی خوابی شب گذشته نشات میگرفت. سرش را پایین انداخته و به فکر فرو رفته بود. گاهی نگاهی به من می انداخت. باز هم سامیه از او چشم بر نمیداشت. و این موضوع مرا عصبی میکرد. بلاخره با صدایی پر عشوه پرسید:
- راستی فرهاد،از عقیق چه خبر؟ امروز میاریش یه کمی سوار بشیم،خیلی هوس کردم.
ناگهان نگاه فرهاد روی من میخکوب شد. در چشم هایش حالتی از عذرخواهی پدید آمد. من که تا آن لحظه قول آن شبش را فراموش کرده بودم،متوجه منظورش شدم و با چشم و ابرو به او فهماندم زیاد مهم نیست. فرهاد رو به سامیه جواب داد:
- نمیدونم! از حالش بی خبرم. چند هفته اس که حتی سراغش رو از مش باقر نگرفتم.
فاطمه رو به سامیه با تعجب گفت:
- سامیه جان،مگه تو سوار کاری بلندی که سراغ اسب می گیری؟
صادق برادر سامیه با حالتی خنده دار گفت:
- پس چی فکر رکدی؟ از روی حسودی رفت باشگاه سوار کاری و یاد گرفت.
سامیه با حرص گفت:
- صادق خان مواظب حرف زدنت باش والا بد می بینی!
صادق در حالی که با آرامش لقمه اش را می جوید گفت:
- مگه دروغ میگم؟ حرف حق تلخه؟!
- مامان!ببین پسرت دوباره میخواد شروع کنه.
عمه بی حوصله گفت:
- وای از دست شما دوتا،دائم مثل موش و گربه به هم می پرید!آقا صادق خواهرت راست میگه درست نیست باهاش اینطوری صبحت کنی. دیگه هم ادامه ندین،فهمیدن!
سامیه دوباره با حالتی خاص به فرهاد نگریست:
- می شه واسه امروز آماده اش کنی؟ ممنونت میشم.
جوابی نداد و چایش را سر کشید . معلوم بود مساله فکرش را مشغول کرده است. بعد از صرف صبحانه در اتاق با فاطمه و نرگس دختر ِعمو مهدی و سامیه در حال گفتگو بودیم که فرهاد از بیرون صدایم زد. فورا برخاستم و به سویش شتافتم. کنجکاو نگاهش کردم.
- چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟
نگاه عمیقی به چشمهایم کرد:
- می شه بیای اتاق بغلی؟ کارت دارم.
به دنبالش راه افتادم .وقتی داخل شدیم رو به رویم ایستاد . هر گاه فاصله مان تا این حد کم میشد ضعف سر تا پایم را فرا میگرفت. با لحنی شرمنده گفت:
- شکیبا!من از اینکه قولم رو فراموش کرده بودم ازت عذرمیخوام و فکر میکنم عذرم برات موجه باشه. امروز صحبت های سامیه من رو یاد قولم انداخت.
- بله،میدونم درکت میکنم.
- حالا خواستم بگم اگه حوصله شو داری بریم دشت تا من به قولم عمل کنم،ولی بی سر و صدا،فقط خودمون دوتا!
شادی همه وجودم را در برگفت"فقط خودمون دوتا" این شیرین ترین حرفی بود که می شنیدم. چشم به هم گذاشتم و لبخند زدم.پس از لحظه ای به اتاق رفتم و آماده شدم.او هم آماده شد و به فاطمه خبر داد که با هم بیرون برویم و تا ظهر بر میگردیم. سامیه جلو آمد و گفت:
- وا!پسر دایی مگه قرار نبود بریم سواری؟
- متاسفم، قول و قراری داشتم که باید اول به اون می رسیدم. انشاءا... یه روز دیگه.
شانه به شانه هم از در بیرون رفتیم . انگار چشم های سامیه از پشت سر مرا باغصب بدرقه میکرد چون به خوبی نگاهش را احساس میکردم. بعد از بیرون آمدم سوار اتومبیل شدیم. به کوچه ای که مجاور ویلا بود پیچید. خانه ای قدیمی و روستایی در مقابلمان پدیدار شد.در ِخانه را به صدا در آورد. مردی حدودا چهل و پنج ساله بیرون آمد و سلام کرد. فرهاد سراغ اسبش را گرفت و گفت:
- مش باقر خیلی وقته ازش خبر ندارم،چطوره؟
مرد با لهجه روستایی غلیظ گفت:
- قبراق و سرحال !همین امروز قشوش کردم،اماده سواریه.
- دستت درد نکنه،راستی بچه هات چطورن؟ حالشون خوبه؟
- ها آقا،دست بوسن. خدا مادرتون رو رحمت کنه.خانم بزرگواری بود،به خدا تو مریضیش خیلی براش دعا کردم. قربون مصلحت خدا برم که هر چی بخواد همون میشه.
- ممنون مش باقر،شما همیشه به خانواده ما لطف دارید. پس من با خانوم به دشت می رم. تو بی زحمت اسب رو بیار اونجا.
- ای به روی چشم اقا!
بعد رو به من گفت:
- خانوم جان بفرمایید منزل،یه کلبه خرابه ای هست،قابل شما رو نداره.
- ممنون مش باقر،اختیار دارین.
دوباره سوار اتومبیل شدیم و راه افتادیم.از اینکه رفتارش با من نرمتر شده بود سر از پا نمی شناختم.برای ایینکه سر صحبت را باز کنم گفتم:
- مش باقر عجب مرد مهربونیه!
- بله،قبلا پدرش اصطبل دار پدرم بود. بعد ها که پدربزرگ اسب هاش رو فروخت اون طفلک هم بیکار شد. چند سال پیش نمیدونم چه مریضی گرفت و مرد.
غم روی دلم نشست و به صدایم هم سرایت کرد:
- یه وقتی پدر بزرگ من هم خیلی اسب داشت ولی همه رو فروخت.
با تبسم گفت:
- لابد تو همون وقت ها سوارکاری رو یاد گرفتی؟
- آره، از بچگی تنها سرگرمیم اسب سواری بود. پدرم از اینکه میدید من استعداد اسب سواری دارم خیل یخوشحال بود و تشویقم میکرد. حالا می فهمم چقدر جای یه پسر تو زندگیش خالی بود. همیشه آرزوی داشتن پسر داشت.
کم کم به دشتی که اولین بار،در حال اسب سواری،او را دیده بودم رسیدیم،آن جا میعادگاه عشقم بود. جایی که او را دیدم و دل و دینم را باختم! هر دو سکوت کرده بودیم و غرق در فکر پیش می رفتیم. به جایی رسیدیم که آن تصادف خاطره انگیز رخ داد. او در همان نقطه نگه داشت و به لبخندی دلنشین گفت:
- اینجا رو یادته؟
- مگه میشه یادم بره؟!
- آره راست میگی، برخوردمون برای تو خیلی دردناک بود!شانس اوردی که فقط پات شکست!
پیش خودم گفتم:" من به چی فکر میکنم و تو به چی؟!"
فرهاد ادامه داد:
- واقعا اون لحظه کور شدم. یه دفعه اسبم رو دیدم که یه غریبه،یه دختر زیبا روش سواره و با اقتدار داره چهار نعل می تازه!با خودم گفتم چطور تا حالا اونو ندیدم،یعنی کی میتونه باشه،روی اسب من چه کار میکنه؟ چقدر هم مسلطه!که یه دفعه اون اتفاق افتاد.
برای اولین بار بود که بی پروا از زیبایی ام تعریف میکرد و مرا به اوج لذت می برد.ادامه داد:
- خیلی ترسیده بودم. وقتی از ماشین پیاده شدم و سراغت اومدم تو کاملا بی هوش بودی. مدتی محو و مات نگاهت کردم. چقدر تو اون حالت خواستی می اومدی!یه دفعه به خودم اومدم و یه مقدار آب از تو ماشین برداشتم و به صورتت پاشیدم. چند تا ضربه به صورتت زدم تا به هوش بیای. چقدر خدا رو شکر کردم که گردنت نشکست!
خنده ام گرفت.
- میشه پیاده بشیم فرهاد؟
- البته.
در حالیکه شانه به شانه هم به طرف نهرآب می رفتیم با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
- راست میگی که عطر نمی زنی؟
چپ چپ نگاهش کردم و خندیدم.
- من هیچ وقت دروغ نمیگم.در ضمن گفتم به ندرت از عطر استفاده میکنم پسر خوب!
کنار نهر آب که رسیدیم،نشستیم. هوس کردم پاهایم را داخل آب فرو کنم. احساس میکردم تمام تنم یک گلوله آتش است. میخواستم به این طریق حرارتم را پایین بیاورم. فرهاد هم کنارم نشست. همیانطور که پاچه شلوارم را تا زانو بالا میزدم و پاهایم را در آب فرو می بردم. گفتم:
- آخیش،چقدر خنکه! تو هم پاهات رو بذار تو آب، خیلی لذت بخشه!
نگاهش به نقطه ای دوردست ثابت مانده بود. با شیطنت مقداری آب به صورتش پاشیدم که به خنده افتاد. او هم پاهایش را در آب فرو برد. با نگاهی به خورشید که به شدت در آسمان پرتو افشانی میکرد،دستم را سایبان صورتم قرار دادم و گفتم:
- وای یادم رفت کلاه بیارم! حالا پوستم حسابی می سوزه.
بدون هیچ حرفی، فورا برخاست و به سوی اتومبیلش رفت. هنگام برگشت کلاهی لبه دار و سیاه که مخصوص سوار کاری بود،در دستهایش به چشم میخورد. آن را به طرفم گرفت و گفت:
- بذار رو سرت،واسه سوارکاریه.
- ممنونم ولی خودت چی؟
با خنده گفت:
- نگران نباش،پوستم کلفته!
این را گفت ودستی به صورتش کشید . دقیق تر نگاهش کردم؛ ته ریشی که روی صورتش خودنمایی میکرد او را جذابتر از همیشه نشان میداد. همانطور که سرش پایین بود کنارم نشست.باز هم غمگین و در خود فرو رفته بود. هوس سر به سر گذاشتنش قلقکم می داد. سنگی پهن به اندازه کف دستم از درون جوی برداشتم و بالا انداختم. سنگ با شتاب به درون نهر افتاد و مقدار زیادی آب به سر و روی هر دومان پاشیده شد. سر و صورتش کاملا خیس شده بود. چشم هایش با حیرت سر تا پایم را کاوید.
- عجب شیطونیه این دختر!سرما می خوریم نیم وجبی!
در حالی که به شدت می خندیدم،شکلکی بچه گانه در آوردم و گفتم:
- نیم وجبی خودتی!
دستمال تمیزی از جیب مانتویم بیرون کشیدم و به دستش دادم.
- صورتت رو خشک کن.
در حین خشک کردن تبسمی کرد و گفت:
- تلافی این کارت رو در میارم.
نگاه عاشقانه ام را به چشمانش دوختم.
- من رو از تلافی نترسون!
دهان باز کرد که چیزی بگوید. ولی حرفش را خورد. خودم را طوری نشان دادم که منتظر جوابش هستم ولی با شنیدن صدای پای اسب، هر دو به آن طرف برگشتیم. مش باقر همراه با اسب زیبای او به ما نزدیک میشد. شور عشق و جوانی در وجودم هیاهو میکرد،با دیدن چشم های مشتاق و مست او دلم در سینه بی تاب شده بود و با تپشی دیوانه وار درونم را به آتش میکشید. هر چند در مدت زمان کوتاهی آتش این عشق به خرمن وجودم افتاده بود و هر چه میگذشت عمیق تر و شورانگیز تر میشد. گرچه شب گذشته دوباره در لفافه این مطلب را به من یادآوری کرده بود که مهمان هستم و او برای رفاه حال من هر اقدامی انجام میدهد. ولی در این لحظه، با تغییر رفتار او زندگی برایم رنگ دیگری گرفته بود. آسمان به نظرم آبی تر و زیباتر شده بود .تمام لحظات زندگی ام را در آرزوی با اون زیستن میگذارندم،حاضر بودم به خاظر این عشق ممنوع محرومیت بکشم. به دستهای گرم و نوازشگشش محتاج بودم. شبها که در بستر دراز میکشیدم به یاد لحظاتی که با او در طول روز گذرانده بودم آه میکشیدم و میگریستم. دوری گزیدن او و بعضی رفتارهای غرور آمیزش دلسرد و خسته ام میکرد،ولی تحمل میکردم چرا که لسان الغیب شیرازی نیز گفته است:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

هر چه مشق باقر نزدیکتر میشد،من ذوق زده تر میشدم. بالاخره هم طاقت از کف دادم و از جایم برخاستم و به طرف اسب دویدم. نزدیکش شدم و به گردن قهوه ای خوش رنگش دست کشیدم. مش باقر افسار عقیق را به دست فرهاد داد و گفت:
- بفرمایید آقا اینم اسبتون،صحیح و سالم!
- ممنونم مش باقر، خیلی به زحمت افتادی.
- وظیفه مه اقا.
کلاهش را جا به جا کرد و بعد از خداحافظی از ما دور شد. فرهاد زین اسب را کنترل کرد و رو به من گفت:
- آماده ای شیطون؟ دیگه نمیشه کنترلت کرد!
قهقه بلندی سر دادم. حس لذت بخشی سراسر وجودم را به تکاپو می انداخت.
- آماده آماده ام استاد!
با اینکه خودم به راحتی از عهده اش بر می آدم ولی سکوت کردم تا کمکم کند. با نرمی و لطافتی بی نظیر و به سبکی پر کاه مرا از روی زمین بلند کرد. انگار شی گرانبها و نفیسی را جا به جا میکند.رفتارش کاملا نشان دهنده شخصیت با ابهت و مردانه اش بود. پایم را که در رکاب گذاشتم به راحتی روی عقیق جابه جا شدم. نگاهش کردم. چهره اش ملتهب و رافروخته به نظر می رسید و شراره های آتش نگاهش، قلب مرا هم می سوزاند.
با لبخندی عاشقانه که کمی هم عشوه و شیطنت چاشنی اش بود گفتم:
- ممنون که لطف کردی، ببخشید مثل اینکه خیلی سنگین بودم!
او هم متقابلا با لبخندی نفس گیر و جذاب گفت:
- تو که اندازه یه دختر کوچولو هم وزن نداری فسقلی، حالا برو ببینم چه کار میکنی!
این راکفت و با کف دست به پشت عقیق کوبید. "فسقلی"،"فسقلی"،"فسقلی"! چقدر این کلمه در نظرم شیرین و دلنشین آمد. با نگاهی شوریده به او،محکم به زیر شکم اسب کوبیدم و آرام آرام از او فاصله گرفتم. دلم میخواست پرواز کنم. آنقدر شاد و مسرور بودم که احساس بی وزنی میکردم. صدای هماهنگ سم های اسب همچون سمفونی زیبا و گوش نوازی به نظر می رسید. فقط خودم و فرهاد را میدیدم.تنهای تنها!خداوندا، به خاظر این لطف بزرگ و سپاسگزار و ممنون تو خواهم بود.تکان های عقیق و نسیمی که می وزید موهایم را به این سو وآن سو می برد. میدانستم که حسرت داشتن و لمس کردنم را در دلش بیدار کرده ام. فرهاد باید می فهمید که این طلسم شکستنی است.به هر حال من همسر قانونی او بودم و هیچ اشکالی در بین نبود. از دور نگاهش کردم. دست به سینه زیر سایه درخت ایستاده بود و مرا نظاره میکرد.دلم برایش پر می کشید. آنقدر رفته بودم که هم خودم و هم عقیق از نفس افتاده بودیم. مسیر رفته را دور زدم و به سمت فرهاد برگشتم. فرهاد،فرهاد...مرد مغرور و مجذوب کننده ای که در پس ظاهر سرد و بی اعتنایش ،دریایی از عشق و محبت شناور بود!این بار آرام و خرامان حرکت کردم.تمام عشق و احساسم را در نگاهم و لبخند افسونگرم ریختم و جلوی پایش ایستادم.
- چطور بود قربان؟!
در نگاه تب آلودش یک دنیا حرف بود.
- عالی بود دختر،تو بی نظیری!
افسار اسب را گرفت و دستش را دراز کرد تا کمکم کند.حالا زمان مناسب فرار رسیده بود.این آخرین تیر ترکش احساساتم بود که باید فرهاد را به خودمی آورد. همچون کودکی که ذوقی پنهانی در دل دارد،دستهایم را باز کردم و از همان بالا خودم را رها کردم. فرهاد هم بی اختیار مرا میان زمین و آسمان گرفت و یک قدم به عقب رفت. چه گرمای لذت بخشی! تجربه آغوش ذوب کننده مردی که همسر قانونی ات باشد و تو برای وصالش پر و بال بزنی! دستهایش را روی موهایم لغزاند و در حالی که همچون تشنه ای عطش زده مرا می بویید ،با نفس و صدایی مرتعش گفت:
- شکیبا،عزیزم...من...من...
عطشی وصف ناپذیر سرا پای وجود هردویمان را در بر گرفته بود. چشم هایش سرخ سرخ بود. نگاهش آرام آرام پایین رفت و روی لبهای سرخ و مرطوبم ثابت ماند.قلبم با چنان سرعتی می کوبید که احساس کردم همان لحظه از حرکت می ایستد!دیگر مهار لرزش بدنم امکان پذیر نبود. چشم های آرام روی هم افتاد. تحمل دیدن آن همه اشتیاق را نداشتم.هرم داغ نفسش، هم زمان با طنین نجوا گونه صدایش به صورتم خورد:
- شکیبا،جادوی چشمات آخرش من رو به جنون می کشه! ای کاش..ای کاش...
کلامش را نیمه تمام گذاشت ودر اوج بهت و ناباوری مرا رها کرد و چند قدم به عقب رفت. مات و مبهوت نگاهش کردم. چنان نفس نفس میزد که گویی کیلومترها دویده است. حلقه درشت اشکی به سرعت در چشم هایش نشست و بلافاصله راهی روی گونه اش باز کرد. خدای من!قلبم تیرکشید.فرهاد مشت گرده کرده اش را محکم به روی دست دیگرش کوبید و با نعره ای وحشت ناک و دلخراش سرش را رو به آسمان بلند کرد و گفت:
- خدا...دیگه خسته شدم...کاش بمیرم و از این همه رنجی که می کشم خلاص بشم!
بند دلم پاره شد. انعکاس فریادش در دشت طنین انداخت.احساس میکردم پنجه هایی آهنین قلبم را در خود می فشارند. غم و واندوه وجودش دیوانه ام میکرد. به سمتش رفتم تا با در آغوش کشیدن،آرامش کنم ولی بلافاصله به طرف عقیق رفت و با سرعتی باور نکردنی، در حالی که همچون ابر بهار گریه میکرد دور شد،مبهوت نگاهش کردم و تنها یک جمله آرام از حنجره ام خارج شد:
- فرهاد...عزیز دلم...
دستهایم را روی صورتم گذاشتم و همان جا نشستم. گریه ای جانسور از اعماق وجودم به چشم هایم سرایت کرد. اشکهایی که انگار هرگز خیال بند آمدن نداشتند.آخر چرا؟ چه چیزی او را تا این جد زجر میداد؟ چرا حرف نمیزد و مرا از این برزخ نجات نمیداد؟ مگر من همسر او نبودم؟ این چه کابوسی بود که حتی نمیتوانست همسر قانونی اش را در آغوش بگیرد؟ دلم به اندازه همه دنیا گرفته بود. فرهاد هرگز نمیتوانست عشقی که به من داشت کتمان کند. دیگر نمیتوانست نقش بازی کند. همه پرده ها کنار رفته بود،ولی مشکل بزرگی که او را تا این حد سرخورده و مایوس کرده بود جگرم را می خراشید. کاش میتوانستم راه حالی پیدا کنم و به کمکش بشتابم. ولی آخر چگونه؟ او که حتی کوچکترین اشاره ای هم به درد و رنجش نمیکرد. از بس گریسته بودم سرم به شدت درد میکرد. آبی به صورتم زدم و اندوهناک به درو دستها خیره شدم.

گویی رنگی از غم تمام دشت را پوشانده بود ؛چند ساعتی منتظرش ماندم ولی خبری نشد.چطور دلش آمد مرا تنهای نتها در این دشت بزرگ رها کند و برود؟از بازگشتش مأیوس شدم. احساس کردم دیگر نمی توانم روی پاهایمبایستم, به طرف اتومبیل رفتم .باوجود اتومبیل خیالش راحت بود که می توانم به تنهایی به منزل برگردم.در حین رانندگی به این سو آن سو نظر می انداختم تا شاید او را ببینم ولی چه خیال باطلی!تمام ذره ذره وجودم عشق او را فریاد می زد ؛اشک هایم روان بود و عاشق تر و خود باخته تر به سوی خانه می راندم؛مدام رو ی فرمان می کوبیدم و فریاد می زدم چرا؟چرا؟چرا؟ آخر این مانع لعنتی که او را در ابراز عشق ناتوان کرده,چه بود؟هرچه گریستم تسکین نیافتم.تنها او مرهم دردهایم بود. دلشکسته و سرخورده به ویلا رفتم .هنگام وارد شدن سوئیچ را به دربان دادم تا اتومبیل را داخل بیاورد.مانده بودم غیبت او را چگونه توجیح کنم,نزدیک ظهربود . بوی قرمه سبزی در فضای خانه پیچده بود.هنگام بالا رفتن از پله ها سامیه را دیدم که با نگاه غضب آلود و زهرآگینی مرا می نگریست,اهمیتی ندادم فقط خدا خدا می کردم متوجه چشم های قرمزم نشود.بدون اینکه نگاه دیگری به او بیاندازم از کنارش گذشتم. صدایش از پشت سر میخکوبم کرد:
_اسب سواری خوش گذشت؟!
بدون اینکه به طرفش برگردم با صدایی که سعی می کردم لرزشی در آن نباشد گفتم:
_جای شما خالی,مزه اش تا مدتها از زیر دندونم نمیره!
این را گفتم و به سرعت خودم ر ابه داخل اتاق فاطمه و فائزه انداختم.حیران مانده بودم که او از کجا فهمیده ما به اسب سواری رفته بودیم؟ فامه با دیدن قیافه رنگ پریده و چشم های سرخ و متورم من به طرفم آمد و بازوهایم را گرفت ,با دقت به صورتم نگریست و با ناراحتی پرسید:
_دوباره چی شده؟... با هم دعواتون شده؟
بغضم ترکیدو سر بر شانه فاطمه آهسته گریستم. دوست نداشتم دل غصه دار او ر ابیش از این غمگین کنم ولی دست خودم نبود دلم داشت می ترکید.مرا کنار خودش روی مبل نشاند و دستم را نوازش کرد. از ترس اینکه سامیه داخل شود اشک هایم را پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. فائزه هم جلوی زانوهایم نشستو نگاه نگرانش را به لب هایم دوخت. بعد از سکوتی نسبتا طولانی ,با صدای محزونی گفتم:
_با هم رفتیم دشت,اسب سواری ....
-خب اینو که می دونیم.
_از کجا می دونید؟!
_بعد از رفتن شما ,سامیه قشقرقی به پا کرد که نگو!
_چطور؟
_به عمو مهدی گیر داد که من می خوام اسب سواری کنم,عمو از اصراش کلافه شد و رفت پیش مش باقر ,سامیه هم دنبال عمو راه افتاد.از قرار معلوم مش باقر به عمو می گه که فرهاد خان و همسرش تو دشت منتظر اسب اند و من هم الان باید اسب رو پیش اونها ببرم. سامیه هم حسابی عصبانی میشه ... با گریه اومد و با صدای بلند شروع به شکوه و شکایت از تو و فرهاد کرد . عمع هم از فرهاد دلگیر شد ولی خوشم اومد زن عمو مریم حسابی جوابش رو داد و گفت: ((سامیه جان ناراحتی نداره,چه توقع بی جایی داری!مگه گناه کرده اسب خودشه دوست داشته با زنش تنها بره,مگه جرمه؟حالا یه روز دیگه تو با داییت برو.)) سامیه هم از حرف منطقی زن عمو دهنش بسته شد و با قهر به اتاق رفت.
به فاطمه گفتم:
_ولی الان کنار نرده ها بود. چنان غضب آلود منو نگاه می کرد که حس کردم دلش می خواد هولم بده پایین.
فائزه گفت:
_ناراحت نشی ها.اون از بچگی به فرهاد علاقه داشت,مسلما چشم نداره تو رو ببینه.
_مهم نیست.
فاطمه با دلشوره گفت:
_ولش کن,بقیه اش رو بگو.
خنده تلخی کردم:
_بقیه چی رو؟به قول خودت خواستم ازش دلبری کنم که دوباره تیرم به سنگ خورد!ناراحت شد و فرار کرد.
چشمهای فاطمه از تعجب گرد شد:
_وا... ! فرار کرد؟
آهی سرد و سینه سوز کشیدم:
_خیلی حیف شد!تازه آشتی کرده بودیم می دونم دوباره باز بی اعتنایی هاش شروع میشه.
فائزه گفت:
_حالا کجا رفت این شازده بی خطر ما؟!
_نمی دونم !با اسب رفت و از جلوی چشمام ناپدید شد. یکی دو ساعتی منتظرش شدم ولی نیومد. سوار ماشین شدم و برگشتم.باید سر از راضیکه تو قلبشه در بیاریم. شما نمی دونید موقع رفتن چطوری بود,مثل ابر بهار گریه می کرد. صورتش ر ویک غم مرموز پوشونده بود. احساس می کنم یه چیزی اونو بد جور آزار می ده!
_می خوای باهاش صحبت کنم؟
_نه عزیزم,فعلا نه.
_در مورد تو چی ؟باهاش صحبت کنم؟
_نه نمی خوام غرورم جلوش بشکنه.نمی خوام فکر کنه خودمو می اندازم تو دست و پاش .اون یه عاشق فاطمه,یه عاشق واقعی!فقط سردر نمی آرم که چرا حالش اینقدر خرابه؟!
_آره خودم هم اینو کاملا حس می کنم. عشق از چشماش می باره .دیگه پنهان کاری فایده ای نداره.خدا بزرگه عزیزم. حالا بلند شو بریم پایین تا ببینی م چی میشه.
فرهاد حتی برای صرف ناهار هم نیامد و مرا در مقابل پرسشها و نگاه های مشکوک سالار خان و بقیه تنها گذاشت. تمام وجودم برای به دست آوردن خبری از او پر می زد.فکرهای مسموم و آزار دهنده مثل خوره به جانم افتاده بود و مرا عذاب می داد.خیلی سعی کردم چهره ام را شاد و سرحال نشان بدهم . همه اهل خانه در آن بعد از ظهر گرم تابستان برای استراحت نیمروزی به اتاق هایشان رفتند ولی من با وجود آنکه شب قبل هم خوب نخوابیده بودم ,اصلا خواب به چشم هایم راه نمی یافت. مدتی کنار فاطمه دراز کشیدم. بعد از چند لحظه سامیه هم به اتاق آمد. احساس کردم برای ارضای حس کنجکاوی اش به آنجا آمده است. عذر خواهی کردم و بیرون آمدم . قدم زنان به حیاط رفتم و روی نیمکتی زیر درخت بید نشستم.گل کاری ها و چمن کاری های چشمنواز نگاهم را به سمت خود کشید؛برگشتم به سمت گلها که مریم خانم ر ادیدم. با لبخند زیبایی رو به من گفت:
_اشکالی نداره کنارت بشینم؟ هرکاری کردم خوابم نبرد.حوصله ام حسابی سر رفته بود.
نگاه مهر امیزی به او کردم:
اختیار دارید . خیلی هم خ.شحال می شم.
می دانستم چهره غمناکم او ر ابسیار متعجب کرده,ولی فهمیده تر از آن بود که کنجکاوی کند. سعی کرد با حرف هایش فکر مرا از موضوعی که حدس می زد در مورد فرهاد باشد منحرف سازد. هنگام صحبت چندین بار اشک به چشم هایش نشست و گریست:
_شکیبا جان,به خدا یه لحظه چهره ثریا از جلوی نظرم دور نمی شه. چی برات بگم از مادر شوهر مرحومت همیشه واسم مثل یه خواهر بود... نمی دونم که متوجه شدی که بهش می گفتم آبجی؛به خدا از خواهر به من نزدیکتر بود. اون همیشه مثل یه معلم دانا منو راهنمایی می کرد. آخه من اون اوایل به خاطر خامی و جوونیم یه لجبازی هایی داشتم که بیشترین علتش ازدواجی بود که به صلاح دید بزرگترامون صورت گرفت؛تازه سنم به چهارده سالگی رسیده بود که یه روز پدرم منو صدا کرد و گفت: ((همای سعادت رو سرت نشسته,سالار خان تو رو واسه پسرش, آقا مهدی پسندیده.)) منم که هنوز تو حال و هوای بچگی بود دوست نداشتم اسم شوهر و ازدواج و این حرف ها رو بشنوم,عصبانی شدم و دویدم بیرون.مادرم کنارم نشست و واسن از محسنات این خانواده گفتو گفت تا بالاخره راضی شدم؛ولی از شوهردار و همسرداری چیزی نمی دونستم. این ثریا خانوم بودکه با حرف ها و موقعیتهایی که برامون به وجود می آورد,چنان منو شیفته همسرم کرد که الان هیچ کدوم حاضر به یک لحظه جدایی از هم نیستیم و همه این علاقه رو مدیون اون زن مهربون هستیم.
با کنجکاوی به زن عمو نگاه کردم و گفتم:
_میشه بپرسم مثلا چه موقیت هایی به وجود می آورد؟!
زن عمو با لبخند نگاه عمیقی به من انداخت:
-مثلا به مهدی یاد داده بود چون اسمم مریمه هر روز با یک شاخه گل مریم به خونه بیاد. نمی دونی این کار مهدی چقدر روی من اثر مطلوب گذاشت. رایحه شامه نواز گل مریم همیشه تو خونه ما جاری بود.یا اینکه روز تولدم رو به مهدی یادآوری می کردتا من رو غافلگیر کنه و با دادن هدیه و یا بردنم به گردش و تفریح و رستوران,جشن کوچکی بگیره.آخه می دونی که,مردها مشغله هاشون زیاده و سالروز تولد ها کمتر تو ذهنشون می مونه. تقصیر هم ندارن یه سر دارن و هزار سودا!
یادم آمد که هفته آینده سالروز تولد خودم است وتردید داشتم فرهاد این موضوع را بداند. از زن عمو پرسیدم :
_شما از کجا متوجه شدین این کار ها رو ثریا خانم به عمو یاد داده؟
چشم هایش به اشک نشست و گفت:
_تازه بعد از این همه سال وقتی تو بیمارستان کنار تختش ایستاده بودیم,مهدی با شوخی و خنده اون روزها رو یادآوری کرد و رو به ثریا خانم گفت: (( یادته زن داداش چه چیزهایی یادم می دادی تا انی مریم خانم این همه واسم ناز نکنه و باهام مهربونتر باشه؟!))منم اعتراف کردم تمام غدپذاهای خوشمزه ای رو که اول زندگیمون می پختم,از تجربیات ثریا خانم بوده.اون حتی از ظاهر منم ایراد می گرفت.ازم می خواست قبل از اومدن مهدی حسابی به سر و وضعم برسم,لباس های کوتاه و زیبا بپوشم تا همسرم لذت ببره. واقعا دلش مثل دریا بود.هادی خان حق داره به خاطر از دست دادن این فرشته مهربون افسرده بشه.اینکه میگن خدا گلچینه راست می گن, واقعل گل سرسبد خانواده شیرازی رو چید و پیش خودش برد!طفلکی بچه هاش هرسه پژمرده شدن. مخصوصا فرهاد که معلومه حسابی تو خودش می ریزه.بازم دخترها با صدای بلند گریه می کنن و غم هاشون رو بیرون میریزن ولی بچه ام فرهاد معلومه که از درون داره منفجر میشه!زن عمو جان بیشتر بهش برس.اون الان به دلداری و همدردی تو احتیاج داره. وجود تو کنارش غنیمته,سعی کن درکش کنی و باهاش درددل کنی.به خدا قسم برام با علیرضا هیچ فرقی نداره.
قلبم از حرف های زن عمو آتش گرفته بود. بی اختیار اشک هایم روان شد.به یاد مهربانی هاو لطف های بی دریغ مادر که راه و رسم همسرداری را به من هم آموخته بودوبه یاد رفتارهای دوگانه فرهاد که دلم را می سوزاند. زن عمو مدت کوتاهی ساکت شد و دوباره گفت:
_فکر می کنم که بدونی علیرضا به فاطمه علاقمنده...
سرم را به علامت مثبت پایین آوردم و گفتم:
_بله
_خیلی دوست داشتم قبل از مرگ ثریا به خواستگاری فاطمه بریم ولی این درد ناگهانی این قدر سریع پیش رفت که مجال هیچ کاری رو نداد. خیلی خوشحالم که حداقل ازدواج تنها پسرش رو دید و رفت. خدا رحمتش کنه ,ج.نش به جون فرهاد بند بود.
ناگهان بغضم ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کردم . زن عمو گریه ام را به حساب غم از دست دادن مادر شوهرم گذاشت و شروع کرد به دلداری دادنم. بعد از چند دقیقه هر دو از جا بلند شدیم.صدای فائزه را شنیدم که ما را برای صرف چای و عصرانه فرا می خواند. هر دو از پله ها بالا رفتیم . به دیگران پیوستیم هوا کم کم رو به تاریکی می گذاشت که فرهاد با گام هایی آهسته و کاملا خسته بازگشت. محزون و ناتوان!نزدیکتر که شد ناگهان نگاهش به من افتاد؛لب های سفیدش لرزش محسوسی داشت.رنگش پریده بود . مثل خودش غمگین و نا امید نگاهش کردم. صدای نگران عمع مهری پیوند نگاهمان را پاره کرد:
_عمه به قربونت بره کجا بودی؟چرا این قدر رنگن پریده؟لابد از صبح تا حالا چیزی نخوردی؟
احساس می کردم تمام چشم ها به من,مانند متهم نگاه می کنند,ولی پاسخ او خیال همه را تا حدودی آسوده کرد:
_سر خاک مادرم بودم. می خوام کمی استراحت کنم.لطفا کسی مزاحم نشه. بعد به اتاقی که شب قبل را در ان گذرانده بودیم رفت و در را بست. عمه در حالی که نم اشک در چشمانش نشسته بود گفت:
_بمیرم!فکر کنم حسابی سر خاک مادرش گریه کرده.
آن شب پس از صرف شام قصد بازگشت کردیم. پدر به اتاقی که فرهاد در ان خوابیده بود رفت تا بیدارش کند . همه منتظر او بودیم که با قیافه ای ژولیده از اتاق بیرون آمد . کوتاه و سر سری از همه خداحافظی کرد و پایین رفت. ما هم پس از تشکر از سالار خان و همسرش و زن عمو به خاطر زحماتشان, در اتومبیل به او پیوستیم. ظاهرا خودش را به خواب زده بود. پدر مجبور شد هدایت اتومیل ر ابه دست گیرد. هیچ کس صحبتی نمی کرد.من هم ناراحت و مغموم گوشه ماشین کز کرده بودم. گاهی فاطمه دستم را می فشرد و به من امیدواری می داد ولی حالم خرابتر از این حرف ها بود. اصلا طاقت ناراحتی اش را نداشتم.برایم مسلّم بود گناهی ندارم,اما با این همه خودم را به شدت سرزنش می کردم.
وقتی به منزل رسیدیم فوری به بستر رفت و خوابید. من نیز بدون هیچ حرف و گله ای به رختخواب رفتم.باز هم بی خوابی و فکر و خیال خاطرم را وشوش کرده بود, باید زودتر تکلیفم را روشن می کردم چون می ترسیدم این عشق ,بلای جانم شود و مرا بسوزاند. تصمیم گرفتم صبح به قول معروف((سنگ هایم را با او وا بکنم.))باید می پرسیدم و او صادقانه جوابم را می داد. یعنی آن چشمان تب آلود و نگاه آتشین خیال بود؟!یعنی او با دیدن من کس دیگری را به یاد می آورد؟اگر این چنین بود به او قول می دادم در اولین فرصت ترکش کنم,به دنبال زندگی خودم بروم و از رنجی که متحمل می شود نجاتش دهم.هرچند این به معنی مردن قلب و روح خودم بودولی تحمل می کردم.
تمام شب ,فرهائ هم مانند من بیدار بود ,این را از صدای آه های که می کشید دریافتم . سپیده سر زده بود که چشم هایم با هزاران فکر و خیال به روی هم رفت. وقتی چشم باز کردم و به ساعت نگریستم ,از ده گذشته بود.به سرعت از جایم برخاستم. در آینه به چهره ام نگاه کردم؛موهای ژولیده ,چشم های متورم و قرمز,لب های خشک و سفید!از اتاق که بیرون آمدم فرهاد را ندیدم.حتما برای صرف صبحانه پایین رفته بود.بعد از استحمام و تعویض لباس پایین رفتم.فاطمه و فائزه تنها در آشپزخانه مشغول خوردن صبحانه بودند. با دیدن من سلام و صبح به خیر گفتند و سر به زیر انداختند. دلشوره بدی به جانم افتاد. با دلواپسی پرسیدم:
_چیه؟اتفاقی افتاده؟
فاطمه گفت:
_نه عزیزم. بیا بشین.
با نگاهی به اطراف گفتم:
_پس فرهاد کجاست؟ صبحانه خورده؟
دوباره به هم نگاه کردند و چیزی نگفتند.
می شه بپرسم چتون؟
فاطمه با من من گفت:
_صبح زود ساکش رو بست و رفت تهران.شاید دو سه هفته اونجا بمونه.خواست بهت بگیم می تونی چند روزی پیش خانوادت بری,نخواستی هم همین جا بمونی !
ضربه چنان کاری و ناگهانی بود که نفسم را برید. یعنی چه؟ چرا به خودم چیزی نگفت ؟یعنی من دیگر هیچ اهمیتی برایش نداشتم؟
فلطمه که متوجه حال خرابم شد,دستم را گرفت و روی صندلی نشاند:
_به خدا خیلی نصیحتش کردم,خیلی گریه کردم و خواستم که بمونه با خودت حرف بزنه.بهش گفتم دیگه همچین گوهری مثل تو گیرش نمی آد.ولی اون در حالی که لبخند دردناکی روی لبش بود گفت: ((همه اینهایی که می گی قبول دارم. همش درسته,ولی تو هیچی نمی دونی,هیچ کس هیچی نمی دونه... ))
وحشت همه وجودم را لرزاند. فاطمه ادامه داد:
_هرچی خواهش و تمنا کردم که اگه چیزی آزارش می ده یا موضوعی هست که ما بی خبریم بگه ولی زیر بار نرفت که نرفت.بعد هم یه نگاه مملو از اندوه به ما کرد و رفت.
دستهایم را روی صورتم گذاشتم و های های گریستم. این چه حقیقتی بود که از ما پنهان می کرد؟چرا ما را با کوهی از درد و رنج تنها گذاشت؟شاید دیگر هیچ وقت بر نمی گشت. ولی این خواست خودم بود؛من با علم به این شرایط پا به زندگی اش گذاشتم. با پاهایی ناتوان برخاستم . باید تنها می شدم. دخترها هرچه اصرار کردند پیش شان بمانم قبول نکردم. ترجیح می دادم به اتاقم بروم و در دنیای تاریک خودم بمانم.دلم برای آنها ه ممی سوخت. بعد از مرگ مادر ,غصه برادرشان هم باری اضافه بر دوششان شده بود.
دو سه روزی به همین منوال گذراندم و فکر کردم. بعد از رفتنش ماندن در آن خانه برایم طاقت فرسا بود.باید هرچه زودتر دست به اقدامی می زدم تا هم او را به آرامش برسانم و هم خودم را از این سردرگمی برهانم.من با ازدواج با او چنین می پنداشتم که مرور زمان می تواند محبتم را در دلش زیاد کند. کم کم خاطرات تلخ گذشته را از یادش ببرد,ولی متأسفانه هیچ چیز تغییر نکرد. با رفتن ناگهانی اش دریافتم او بدون من می تواند خوشبخت و راحت زندگی کند پس نامه ای برایش نوشتم و تمام دلایلم را توضیح دادم.نامه ار به فاطمه سپردم و گفتم بعد از چهلم مادرش به فرهاد بدهد. بعد چمدانم را بستم و آ«ها ر اترک کردم. فاطمه و فاوزه با اشک و آه خواستند مانع رفتنم شوند,اما ب هآنها فهماندم که دیگر ادامه زندگی با او برایم مقدور نیستو بهتر است زودتر این غائله ختم شود.از ان دو خواستم خودشان برای پدر توضیح قابل قبولی بدهند. البته قول دادم زود به زود به دیدنشان بروم.
از اولین روز بازگشت به خانه پدرم,دچار بحران های روحی و عصبی شدم.پیش آمدن چنین وضعیتی برایم غیر منتظره بود.هرگز تصور نمی کردم این چنین سرنوشتی در انتظارم باشد.با چه عشق و آرزویی تن به این ازدواج داده بود.آنقدر از تصاحب قلبش اطمینان داشتم که هرگز فکر جدایی از او را نمی کردم .وجود من نه تنها باعث تسلی خاطرش نبود بلکه سبب رنج و عذابش بود.امید و آرزوهایم را برباد رفته می دیدم. دیگر برایم مهم نبود که مورد تمسخر و استهزاء دیگران قرار بگیرم .باید هر چه زودتر به این بازی خاتمه می دادم . می دانستم که برا مراسم چهلم مادرش خواهد آمد.از بچه ها خواسته بودم موضوع جدای مان را تا آن روز بازگو نکنندتا بعد از مراسم این کار انجام شود.آخر هفته,تولدم بود.مادر کیکی پخت و هر کدام برایم هدیه ای گرفتند. پدر و مادر و حتی خواهرم هر یک به نوعی می خواستند مرا از لاک تنهایی بیرون بیاورند. ذیگر هیچ چیز مرا شاد نمی کرد.از این که فرسنگ ها از من دور بود,بی اختیار دچاره دلهره و تشویش می شدم. سعی می کردم خاطره حرف هاو حرکاتش,نگاه های بی قرارش و آن روز در دشت که از نزدیک شاهد شیدایی و بی قراری اش بودم ... همه و همه را زیر خاکستر فراموشی به دست باد بسپارم.می کوشیدم به خود بقبولانم که دیگر هیچ عاملی نمی تواند تنم را به لرزه درآورد و تمام امید ها وآرزوها و رویاهای قشنگم به پایان رسیده است.ولی مگر می شد؟این عشق با پوست و گوشت و خون من عجین شده بود و فراموشی آن به هیچ وجه امکان نداشت.
نزدیک ظهر بود که زنگ در نواخته شد. صدای مرد غریبه ای مرا برای گرفتن بسته ای پستی جلوی در فراخواند. روسری را روی سرم انداختم و با عجله جلوی در رفتم .مرد پست چی دفتری را جلویم گرفت تا امضا کنم و گفت:
_خانم واعظی شما یه بسته ی سفارشی دارید. لطفا این جا رو امضا کنید.
دستپاچه امضا کردم . بسته رو گرفتم. هنوز در را نبسته بود که پسری با دسته گلی زیبا از گل های نرگس و مریم جلوی رویم سبز شد و گفت:
_منزل واعظی؟
_بله!
_خانم,ابن گل سفارش یکی از مشتریامونه واسه شما,بفرمایید.
از حیرت دهانم باز مانده بود. یعنی چه کسی این هدیه و گل را برایم فرستاده بود؟هرچه روی بسته را گشتم تا اسمی پیدا کنم,فقط با جمله ((تولدت مبارک))برخورد کردم.روی کارت دسته گل هم فقط همین جمله نوشته شده بود.در مقابل چشم های متحیر کیمیا و مادر ,بسته را روی میز گذاشتم و فورا کاغذ کادوی آن را باز کردم.خدای من باورم نمی شد !آیا این هدیه از طرف فرهاد بود؟یک دست لباس سوارکاری زیبا همراه عطری گرانقیمت داخل جعبه ای شیک و زیبا قرار داشت.
مادر با تعجب پرسی:
_عزیزم این هدیه از طرف کیه؟
با چشم های غمگین نگاهش کردم:
_مامان!باورم نمی شه از طرف فرهاده.
فورا به اتاقم رفتم,لباس را روی صورتم گذاشتم و به شدت گریستم.او تولم را به یاد داشت. کم مانده بود به جنون برسم.انگار او فقط برای دیوانه کردن من پا به سرنوشتم گذاشته بود.اگر تا این حد برایش عزیز بودم,چرا از من گریزان بود؟!
روزها و شبهای سختی از پی هم گذشتند.روز ها و ساعاتی که برایم سرشار از اندوه و حزن بودند و شب هایی همراه بابیداری و اشک و آه!از او تنها خاطره ای شیرین برایم به جا مانده بود؛خاطره ای برای تمام عمر. شاید خواب دیده بودم,خوابی با رویاهایی طلایی که در آن امید به آینده ای روشن و شب هایی سرشار از عشق و مستی وجود داشت. افسوس,افسوس که آن خواب چقدر زود تمام شده بود و چه بیداری وحشتناکی به دنبال داشت!بار ها دچار معده درد شدم ولی دیگر او نبود که با محبت هایش دردم را تسکین دهد و با چشم هایی نگران و عاشق به چشم هایم خیره شود.
چندین بار هادی خان و دخترها به منزلمان آمدند.آنها را دوست داشتم. هر چیزی که به او تعلق داشت را, دوست می داشتم.هادی خان به شدت افسرده و ناراحت بود.گفت که از ناراحتی و مشکل پسرش مطلع نیست و او را به خاطر ترک ناگهانی خانه نمی بخشم.غرورم اجازه نمی داد از فاطمه بپرسم آیا تلفن زده است یا نه.تا اینکه فاطمه به زبا آمد و گفت:
_راستی کادوی تولدت به دستت رسید؟ما ر وببخش ,از تولدت اطلاعی نداشتیم.یک روز بعداز تولدت فرهاد زنگ زدو موضوع رو به من گفت. کاش زودتر گفته بود تا من هم چیزی ...
به میان حرفش دویدم و گفتم:
_این حرف ها چیه؟من از تو توقعی ندارم. راضی به زحمتت نیستم.
_دیدی بهت می گم دیدوونه اس؟با دست پس می زنه با پا پیش می کشه.حالا هدیه ات چی بود؟
_لباس سوارکاری و عطر و گل.
_خوبه.میدونی بهش چی گفتم؟
_نه!
_گفتم نه دوستیت معلومه نه دشمنیت.حکایت خاله خرسه اس!اول اونجوری دلشو میشکنی و بی خبر میذاری میری بدون هیچ حرفی.حالام واسه اش هدیه می گیری و میفرستی.
_خوب اون چی گفت؟
_ هیچی !با عصبانیت گفت دوباره شروع نکنم,در ضمن گفت: ((من باید تکلیفم رو با خودم روشن کنم.))
آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم.فکر کردم, ((یعنی چه تکلیفی؟منظورش چی بوده؟))
فاطمه برای اینکه حال و هوای مرا عوض کند گفت:
_خیلی بی معرفتی !مگه قرار نبود بیای دیدنمون؟راستی هفته پیش با پدر رفتیم اصفهان واسه ثبت نام. خیلی برام جالب بود.اولین بار بود به محیط دانشگاه پا می گذاشت. خیلی اضطراب داشتم.
_از اول مهر میری ,درسته؟
_آره دیگه.
_پس فائزه و پدر چی میشن؟تنها می مونن؟
_غصه ام همینه, از فکر اینکه تنها می مونن آرامش ندارم. اگه درس فائزه تموم شده بود می رفتن ویلا پیش پدربزرگ و مادربزرگم.ولی فعلا قراره اونا بیان منزل ما بمونن.بازم اگر تو,تو اون خونه بودی و فرهاد هم زودتر برمی گشت,اینقدر دلشوره نداشتم.می دونستم که تنها نیستید. مامان بزرگ که همیشه مرضه و یکی باید از خودشمواظبت کنه.حالا پدربزرگ قراره شوکت خانم رو همراهشون بیاره که کار های خونه رو انجام بده. باز از این نظر خوب شد.
_اره, به هر حال امیدوارم موفق باشی.سعی کن به چیزی فکر نکنی و حسابی به درست برسی.فقط,طفلک علیرضا که با رفتنت حسابی دلخور میشه.
_آره اتفاقا دیشب خونه مون بودن. اگه بدونی چقدر گرفته و ناراحت بود.
_راستی هنوز به پدرت و فرهاد نگفتی که من دیگه قصد ندارم برگردم؟
_نه هنوز نگفتم.هر دوشون فکر می کنن بعد از اومدن فرهاد باز هم بر می گردی . هر روز پدر سراغت رو میگیره. خیلی دوستت داره. می دونم خیلی بهش ضربه می خوره.
هر دو افسرده و غمگین به گوشه ای خیره شدیم.
هنگام رفتن هادی خان قول گرفت که زودتر به دیدنشان بروم. دو سه هفته ای به چهلم ثریا خانم مانده بود.به تشویق کیمیا هر دو در کلاس های تقویتی کنکور و کلاس کامپیوتر ثبت نام کردیم.باید به طریقی اوقاتم را پر می کردم و گرنه تا مرز دیوانگی فاصله ای نداشتم.کلاسهایم را طوری تنظیم کرده بودم که مدرسه کیمیا تداخل نکند. معلم کامپیوترمان خانم خاکپاش,زنی حدودا سی ساله,خوشرو و خوش برخورد و بسیار مهربانبود.بیشتر مواقع پسر کوچکش را که فرهاد نام داشت همراه خود می آورد و من به خاطرهمنام بودن با فرهاد خودم,او را خیلی دوست داشتم. وقتی او را در بغل می گرفتم, بی اختیار چندین بار نامش را تکرار می کرئم. کیمیا که متوجه منظورم می شد,با حالتی غم انگیز مرا می نگریست؛ولی چون عاشق نبود نمی توانست واقعیت تلخ دوری عاشق از معشوق را بفهمد و درد فراق را درک کند.
بار ها به یاد فرموده مولانا افتادم که در خلوت چهل روزه اش زیر شعله های نگاه شمس سوخت و خاکستر شد و سرود:
مشرق و مغرب آرزوم,ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی,تا نرسد نشان تو
صبر پرید از دلم,عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو
فتنه گر است نام تو,پر شکر است دام تو
با طرب است جام تو,با نمک است نان تو
عقل نمانده بنده را در غم و امتحان تو
* * *
روز چهلم ثریا خانم فرا رسی.روز جمعه بود و همه مهمان ها به صرف ناهار در رستورانی نزیک منزل آقا هادی دعوت بودند. فاطمه بهمن تلفن زد شب قبل از چهلم,به خانه آنها بروم؛ولی قبول نکردم.ترجیح می دادم با فرهاد که همان روز به شیراز برگشته بود رو به رو نشوم. او حتی یکی دو بار زنگ زده بود تا با من صحبت کند ولی مادرم بنا به درخواست من به او گفته بود که شکیبا همراه پدرش بیرون رفته است. آن روز هنگاه عزیمت به رستوران,بی اختیار به وضع ظاهرم حساس شده بودم.با اینکه تصمیم داشتم به او بی اعتنایی کنم و تا حد ممکن از روبه رو شدن با او بپرهیزم,ولی شور و شعف خاصی به جانم افتاده بود.
همگی در اتومبیل پدر جای گرفتیم و راهی رستوران شدیم.فرهاد جلوی در سالن ایستاده بود و بهم همان ها خوش آمد می گفت.بی اختیار لرزش دست و پایم شروع شد.با دیدن اتومبیل پدر فورا خودش را به ما رساند.به نظرم آن هیکل قوی و تنومند,اندکی تحلیل رفته,ولی جذابیت و مظلومیت چشم هایش بیشتر شده بود. وقتی که به نزدیکمان رسید فورا سرم را پایین انداختم. بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی به ما,با حرارن خاصی رو به من گفت:
_سلام شکیبا ,حالت چطوره؟
بدون اینک ه نگاهش کنم آهسته و زیر لب گفتم:
_ممنون.
هنگامی که پیاده شدیم نزدیکم شد و گفت:
_می دونم خیلی ازم دلخوری,ولی رفتنم بی دلیل نبود,حالا نمی خوای بهم نگاه کن؟
دلم در سینه بی تابی می کرد,ولی اخم کردم و با تحکم گفتم:
_ببین فرهاد!بهتره دیگه همدیگه رو نبینیم,شاید این به نفع هر دو مون باشه که همه چیز تموم بشه.
اینها ر اگفتم و خیلی سریع به مادر و خواهرم پیوستم و با آ«ها وارد سالن شدم.حال خودم را نمی فهمیدم,بغضی آزار دهنده راه گلویم را بسته بود.فاطمه و فائزه به استقبالمان آمدند و به ما خوش آمد گفتند.فاطمه در آغوشم کشید, ولی فورا با نگاه به چشم هایم,پی به احوال ناخوشم برد. آهسته گفت:
_چیه بیرون دیدیش دوباره ریختی به هم؟نکنه چیزی بهت گفته؟
سرم را به طرفین تکان دادم. بغضم را قورت دام و به طرف مادربزرگ و زن عمو که منتظر ایستاده بودند تا احواپرسی کنند,رفتم.در سالن مجبور بودم کنار فاطمه و فائزه مانند میزبان رفتار کنمو به مهمان ها خوش آمد بگویم؛کاری که در آن حالت روحی نامناسب اصلا دوست نداشتم انجام دهم. دلم می خواست گوشه ای بنشینم و برای دل دردمندم بگریم.هنگامی که کنار فاطمه و فائزه ایستاده بودم,نگاه های تحسین آمیز عده ای از بستگانشان را روی چهره ام می دیدم و با خود می گفتم: ((حتما چند صباح دیگر که موضوع جدایی ما را بفهمند شوکه خواهند شد!))ولی دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت.نکته مهم این بود که او نمی خواست روابطمان صمیمی باشد,پس باید هر چه زودتر روی این روابط سرد خط بطلان می کشیدم. بعد اتمام مراسم سالن,با عده ای از اقوام نزدیک به خانه آنها رفتیم تا ساعتی بعد به مسجد برویم. تصمیم داشتم تا حد ممکن رو در روی او قرار نگیرم.روی مبلی کنار فاطمه و مادربزرگش نشسته بودم که فائزه آمد و کنار گوشم گفت:
_شکیبا جان فرهاد رفت طبقه بالا,منو فرستاد تا بهت بگم بری دیدنش. مثل اینکه کارت داره.
آهسته زیر گوشش گفتم:
_برو بهش بگو من دیگه با اون کاری ندارم,نمی تونم ببینمش!
_آخه می ترسم عصبانی بشه.
_اگر عصبانی بشه مثلا چه کار می کنه؟برو نگران هم نباش.
فائزه رفت و بعد از لحظاتی با اخم های درهم آمد:
_خیلی ناراحت شد. تو رو خدا برو ببین چه کارت داره.
با روحی پزمرده گفتم:
_باور کن شکسته تر از اونم که تحمل تحقیر شدن دوباره رو داشته باشم . خواهش می کنم اصرار نکن.
فاطمه که متوجه گفت و گویمان شده بود,آهسته زیر گوشم گفت:
_خودت رو ناراحت نکن,من خودم میرم ببینم چه خبره.
رو به فاطمه گفتم:
_هر طور شده قانعش کن که فعلا آمادگی دیدنش رو ندارم. من هنوز نتو نستم اونو ببخشم.
فاطمه رفت و دل مرا هم با خودش برد. چشم هایی را می دیدم که با کنجکاوی به ما زل زده اند و می خواهند از ماجرا سر در بیاورند!پس از لحظاتی دلهره آور که به معده دردم منجر شده بود,فاطمه با رنگی پریده برگت و نجوا کنان گفت:
_نمی دونی وقتی گفتم شکیبا نمی خواد ببیندت چه فریادی کشید!خدا رو شکر صدای نوار نوحه خونی بلند بود و الا تهم می فهمیدند.
_خب چی شد؟
_گفت: (0به خدا اگه نیاد بالا می آم همونجا جلوی همه دستش رو می گیرم میارمش بالا.))
_وای خدای من دیگه نمی دونم از دست این پسر به کدوم بیابون پناه ببرم!حالا چه کار کنم؟
_شکیبا جان باور کن فرهاد از دلتنگی و بی قراری اینجوری می کنه. داره جون می ده تا تو رو تنها گیر بیاره.
بی اختیار خنده ام گرفت. چشمکی حواله ام کرد و من برای جلوگیری از آبرو ریزی , به سمت در خروجی رفتم. مادر با چشم و ابرو پرسید کجا می روم.خیالش را آسوده کردم و با پاهایی لرزان را ه پله ها ر ا در پیش گرفتم. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. در آپارتمان نیمه باز بود ,بدون اینکه وارد شوم پشت در ایستادم,مثل غریبه ها ضربه ای به در زدم و منتظر ماندم. صدایش را شنیدم که با ناراحتی گفت:
_لوس بازی در نیار,بیا تو.به خدا داری دیوونم می کنی شکیبا!
آرام داخل شدم. با غرور و کمی تعجب نگاهش کردم.روی مبل نشسته و دستش را ستون چانه اش کرده بود.
دو قدم بیشتر جلو نرفتم. سرم پایین بود و مثل دختر بچه های لوس با گوشه روسری ام بازی می کردم.
_چه کارم داری که خونه رو این طوری گذاشتی رو سرت؟چه خبرته؟تو داری همه رو دیوونه می کنی یا من؟!
با دلخوری گفت:
_علیک سلام خانم !حال شما چطوره؟
کم مانده بود بزنم زیر خنده. به زور جلوی خودم را گرفتم و آمرانه گفتم:
_مگه خداحافظی کرده بودی که منتظر سلام هستی؟!
_شکیبا تو رو خدا زجرم نده.آخه چرا این جوری می کنی؟
_از خودت بپرس!
_می خوام بدونم چرا همه وسایل و لباس هاتو جمع کردی و بردی؟
_اختیار خودم رو هم ندارم؟!
_تا این جایی نه!
_اگه بخوام نباشم چی؟
ابروهایش بیشتر در هم گره خورد.
_بعنی چی ؟!
_یعنی همین که شنیدی!یعنی دیگه سناریوی جذابی که نوشتی تموم شد ... برگشتم همون جایی که باید باشم!
مثل فنر از جا پرید و به طرفم آمد:
_ اِ چطور شد؟! قرار بود به خاطر حرف مردم بیشتر بمونی...
با بی خیالی به میان حرفش دویدم:
_دیگه حرف مردم برام اهمیتی نداره! تو هم که به هدفت رسیدی,دیگه چی می خوای؟موندنم دیگه بی فایده است.
_تو رو خدا بس کن, دیوونه شدی؟
_تازه عاقل شدم! اون موقع عقلم نمی رسید,ولی حالا می گم باید تمومش کنیم.
نزدیکتر آمد. در چشم هایش دیوانگی و شوریدگی موج می زد,دستش را پیش آورد تا دستم را بگیرد ولی فورا عقب رفتم و به تندی گفتم:
_من دست نزن فرهاد!باور کن دیگه از این رفتار های تو خسته شدم.
متعجب و عصبی نگاهم کرد. سینه پهن و مردانه اش با نفس های بلند بالا و پاین می رفت.هرم داغ نفسش به صورتم می خورد و شیدایی چشم هایش کم کم دیوانه ام می کرد. با لحنی محزون و مهربان گفت:
_نه تو هیچ جا نمی ری,یعنی من نمی ذارم.
پوز خندی زدم و گفتم:
_اصلا معلومه چته؟بی خودی قهر می کنی میری بعد می آیی منت کشی ...
لب هایش به خنده ای جذاب و نفس گیر باز شد.
_قهر نکردم خانمی ,گفتم که دلیل داشتم . تازه من آرزومه منت تو رو بکشم!
چیزی در دلم فرو ریخت. کم کم داشتم مقاومتم را از دست می دادم.ادامه داد:
_اصلا بنده بیجا کردم ,خوبه؟حالا بگو الان ازم چی می خوای تا همونو انجام بدم!
چپ چپ نگاهش کردم:
_اینکه بیای محضر و تمومش کنیم.من دیگه بریدم!
ناباورانه دو قدم عقب گذاشت:
_نه,نه.خواهش می کنم حرفشو نزن.
بی حوصله گفتم:
_بس کن فرهاد!رفتارت داره منو داغون می کنه.پیش همه خردم کردی دیگه تحمل ندارم.
_ما از اول قرار گذاشتیم شش ماه.
_ولی تو دو گانه رفتار کردی. انگار با خودن درگیری داری. هنوز بین عقل و احساس مرددی.
_بمون شکیبا تمنا می کنم. به خدا همه چیز درست می شه.
_تا کی؟!
انتظار داشتم بگوید تا همیشه,تا پایان عمر. ولی با سنگدلی گفت:
_حداقل تا موقعی که خودت گفتی.
از شدت خشم تمام اندامم به لرزه افتاد. با صدایی نسبتا بلند و لرزان گفتم:
-چه حالا ,چه صد ماه دیگه,هیچ فرقی نمی کنه!دست از سرم بردار فرهاد.دیگه نمی خوام ببینمت.
این را گفتم و خودم ر ا از آپارتمانش بیرون انداختم. صدایش را می شنیدم که با بغض صدایم می کرد.
_شکیبا صبر کن... شکیبا ...
به سرعت از پله ها پایین آمدم و به خیابان رفتم .مدتی بیرون قدم زدم تا آتش خشم و التهابم فروکش کند. چقدر خود خواه بود. فقط به خودش فکر می کرد . پسره مغرور!تا کی می توانستم رفتار های ضد و نقیض او ار تحمل کنم؟صبرمن هم دیگر لبریز شده بود.
همراه با نوار روضه خوان,به شدت برای دل خودم می گریستم.حتما دیگران می گفتند عجب عروس دلسوزی!یک ساعتی بیشتر نتوانستم در مسجد بمانم.دوباره درد معده ام شدت گرفته بود. با رنگ و رویی پریده از همه خداحافظی کردم و از مسجد بیرون آمدم .مادرم تا کنار در به دنبالم آمد و گفت:
_کجا می ری مادر جون؟
-معده ام خیلی درد می کنه.نمی تونم بمونم,می رم خونه.
مادر با نگرانی جلوتر امد:
-می خوای بابات رو صدا کنم ببردت دکتر؟
_نه مامان.قرص هام خونه اس, بخورم خوب میشم.
از مسجد که بیرون آمدم؛به سوی آنطرف خیبان رفتم تا تاکسی بگیرم و به خانه برگردم. فرهاد که جلوی در مسجد ایستاده بود به محض دیدن من,با عجله به طرفم آمد و با تعجب پرسید:
_هنوز که مسجد تموم نشده,کجا میری؟!
_متأسفم!نمی تونم بمونم. دارم می رم خونه مون.
_منظورت از خونه مون ,خونه باباته؟
_آره دیگه ,پس خونه تو؟
_خونه مت!یادت باشه.
_مسخره.
نگاهش آنقدر شیفته و مظلوم بود که دلم را سوزاند. با نگرانی پرسید:
_چرا رنگت پریده؟باز معده ات درد گرفته؟!
_آره دارم می رم.اصلا نمی تونم تحمل کنم.
-صبر کن ماشین رو بیارم ببرمت دکتر.
با اخم گفتم:
_لازم نکرده,اگه دست از سرم برداری خوب می شم.در ضمن نا سلامتی شما صاحب عزایی!
_ولی چشمات اینو نمی گن!
با حرص گفتم:
_غلط کردن!
یک تاکسی جلوی پام ایستاد. دست بردم تا دستگیره را بگیرم که دولا شد و به راننده گفت:
_اقالطفابرو. سوار نمی شن.
با خشم گفتم:
-چه کار می کنی؟نه خیر آقا سوار می شم. وبدون اینکه نگاهش کنم در ماشین را گشودم و او را متحیر بر جا گذاشتم.داخل تاکسی اشک های داغ روی صورتم روان شدند. با دور شدن از او گویی جان از بدنم خارج می شد.به محض رسیدن به منزل قرص معده و آرام بخش خوردم و روی تختم افتادم و به فکر فرو رفتم. در این چند ماه از بس غم و غصه خورده بودم بسیار حساس و زودرنج شده بودم.باید تمامش می کردم,باید او را فراموش می کردم و به زندگی عادی خودم بازمی گشتم. از جا برخاستم. با اینکه آرام بخش خورده بودم اصلا آرام نگرفتم و خوابم نبرد. کلافه در خانه این سو و آنسو می رفتم, حرف هایش را به یاد می آوردم و خون دل می خوردم. مگر فراموش کردن او برایم آسان بود؟ فراموش کردن جادوی نگاه رمز آلودش!می دانستم باید از خانه بیرون بزنم و الا,به سر حد دیوانگی می رسم...
ساعتی در خیابانه بدون هدف رانندگی کردمو کوشیدم به موضوعات پیش امده فکر نکنم.درد معده ام کاهش پیدا کرده بود ولی در سرم گیجی و منگی احساس می کردم. حتما تأثیر قرص های آرام بخش بود.تصمیم گرفتم راه رفته را باز گردم که با صدای دحشتناکی به جلو پرت شدم!اتومبیل را متوقف کردم. سرم به شدت درد گرفته بود.دستم را روی پیشانی ام کشیدم و گرمی خون را در دستهایم حس کردم.در همین موقع در باز شد و صدایی شنیدم که گفت:
_خانم,حالتون خوبه؟حواستون کجا بود؟ یهو از فرعی اومدید تو خیابون. می خواهید ببرمتون بیمارستان؟
همان طور که شوکه و بی حال روی صندلی وا رفته بودم, گفتم:
_نه حالم خوبه.
پسرکی با صدای بلند گفت:
_بابا زدی ماشین نو بابامو داغون کردی,حالا جوابشو چی بدم؟
چشم هایم را بستم و لبم را گزیدم. حالا باید چه کار میکردم؟ دست و پایم را گم کرده بودم.از اتومبیل بیرون آمدم. پسرک حق داشت؛اتومبیل به شدت آسیب دیده بود. موبایلش را در آورد تا به پلیس زنگ بزند.تازه یادم افتاد که مدارکم را با خودم نیاورده ام,حتی کیفم ار!با خواهش به پسرک گفتم:
_می شه به پلیس زنگ نزنید؟به خدا همه خسارتتونو می دم. فقط اجازه بدید از موبایلتون استفاده کنم و به پدرم زنگ بزنم.
پسر که تحت تأثیر لحن التماس آمیزم قرار گرفته بود, آرام شد و گفت:
_باشه بفرمایید.
تشکر کردم و فوری شماره پدر را گرفتم ولی گوشی اش خاموش بود.فهمیدم مدتی که در مسجد بوده گوشی را خاموش کرده است.به بخت بدم لعنت فرستادم و به فکر فرو رفتم که از چه کسی کمک بخواهم؛ به یاد فرهاد افتادم. چاره ای نداشتم باید از او کمک می گرفتم. تنها راه نجاتم همین بود.امیدوار بودم گوشی او دیگر خاموش نباشد.به سرعت شماره اش را گرفتم. خوشبختانه بوق آزاد خورد. با صدایی که از همیشه بم و خش دار تر به نظر می رسید جواب داد:
_بله بفرمایید.
_ف ... ف ... فرهاد....
اسمش را که صدا زدم به گریه افتادم.
_جانم بگو ... چی شده عزیزم؟!
_به کمکت احتیاج دارم.
_چی شده,اتفاقی افتاده؟
_تصادف کردم.با پدر تماس گرفتم,موبایلش خاموش بود.
_چی؟! کجا؟صدمه ای که ندیدی؟
_تو خیابون زند,چیزی نیست . فقط زود بیا.
_الان میام اصلا خودتو ناراحت نکن.
_ممنون .زود بیا . منتظرم.
گوشی چسر جوان را تحویلش دادم و تشکر کردم.پسر از داخل اتومبیل مقداری دستمال کاغذی بیرون آورد و به دستم داد:
_بهتره خون های صورتتون رو پاک کنید.
تشکر کردم و دستمال را روی زخم هایم گذاشتم. متوجه نگاه های خیره پسر جوان شدم. معذب بودم.به داخل اتومبیل پناه بردم و در آنجا به انتظار نشستم. بعد از ده دقیقه فرهاد رسید.با دیدن صورت خون آلودم رنگش پرید. سراسیمه جلو آمد و گفت:
_چی شده؟ چرا از سرت خون می آد؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟
_چیزی نیست.

باید پانسمان بشه. تو برو تو ماشین تا من کارها رو راست و ریس کنم.
بعد از گفتگو با پسر و جلب رضایت او، کنارم نشست. به طرفم برگشت و نگاه خیره ای به صورتم انداخت.
- دختر تو اینجا چی کار می کردی؟ من فکر می کردم الان خونه ای؟
- چه می دونم، حوصله ام سر رفته بود، زدم بیرون یه گشتی بزنم که اینجوری شد.
- حالا چه کار کنم؟ ببرمت بیمارستان؟ بذار ببینم خیلی شکسته....
بعد با دو دست شالم را عقب کشید و گفت:
- بریم پانسمانش کنیم.
- نه، با یه چسب زخم درست می شه. یه خراش کوچولوئه!
- مطمئنی نمی خوای پانسمان بشه؟
- آره، مهم نیست. خونش بند اومده.
- همیشه همه چیز رو همین طوری سرسری می گیری. اصلا به فکر خودت نیستی.
از اینکه به خاطرم نگران بود و مرا سرزنش می کرد خوشحال بودم. سرم را پایین انداختم و گفتم:
- معذرت می خوام که تو مراسم مادرت مزاحمت شدم. تو برو، من حالم خوبه.
- تو هیچ وقت مزاحم نیستی! اینو بدون.
باز هم رفتارهای دوگانه. حرف هایش بوی عشق و محبت می داد، ولی هیچ گاه به سرانجام نمی رسید. با صدای گرمش به خود آمدم.
- پس اول تو رو می رسونم خونه بعد می رم سراغ مهمونا. هر چند که دلم می خواد کنارت بمونم.
- نه، گفتم که لازم نیست. می تونم خودم برم. تو از همین جا برگرد.
- دیگه چی؟ گفتم اول تو دیگه هم حرف نباشه.
بی حال تر از ان بودم که جوابش را بدهم. آرام روی صندلی اتومبیل جای گرفتم. به سرعت ماشین را روشن کرد و راه افتاد. نمی دانم چقدر از مسیر را طی کردیم که متوجه توقف ماشین شدم. چشمهایم را باز کردم. فرهاد با عجله خارج شد و بعد از دقایقی با دستهای پر برگشت.
- شکیبا، اول سرت را می بندم، باشه؟
پلکهایم را روی هم گذاشتم. گاز استریل آغشته به بتادین را روی زحم کشید و با دو چسب زخم روی آنرا بست. بعد هم آبمیوه ای را به دستم داد.
- بخور عزیزم، فشارت حسابی پایین اومده.
به زحمت چند جرعه نوشیدم. نگاه خیره اش معذبم می کرد.
- چیه؟ چرا این طوری نگاهم می کنی؟ شکل جنازه ها شدم؟
خنده اش گرفت:
- نه، اتفاقاً شکل فرشته ها شدی!
با اینکه ناراحت بودم، دلم از خوشی ضعف رفت. نگاه رهگذرانی که از کنارمان می گذشتند، هر دوی ما را به خود آورد. راه افتاد و در حین رانندگی ادامه داد:
- ماشین رو هم بسپار به من، خودم درستش می کنم.
- ممنونم. راستی چقدر بابت خسارت به اون آقا دادی؟ بگو رفتیم خونه بهت بدم.
- دیگه چی؟ چشمم روشن! اینو که قبول داری تو هنوز همسر منی و هیچ مردی از همسرش پول نمی گیره؟
به جلوی در رسیده بودیم.
- باشه ممنون.
- شکیبا، تو رو خدا بیشتر مراقب خودت باش. تو هر جا هستی نگاهها را به طرف خودت می کشی. گاهی حس می کنم نمی تونم این نگاه ها رو تحمل کنم. دوست دارم برم جلو و چشمهای طرف رو از حدقه دربیارم!
با شنیدن این حرف حال خاصی پیدا کردم. حرفهایش حالم را دگرگون کرد. با همان صدای محزون گفت:
- راستی از هدیه تولدت راضی بودی؟
- آره ممنونم که به یادم بودی. بس که از دستت عصبانی بودم یادم رفت تشکر کنم!
- ببخشید! می دونم کار بدی کردم. ولی هدیه اصلی هنوز مونده! باشه تو یه فرصت مناسب.
کنجکاوانه نگاهش کردم. انگار از نگاه مستقیمم ملتهب شد، این را از سرخی صورتش و باد زدن خودش متوجه شدم. بعد از مکث کوتاهی گفت:
- الان بهت نمی گم. بذار باشه برای بعد! فقط بدون که قابل تو رو نداره.
- باشه هر جور که راحتی. اینم می ره پیش همه اون چیزهایی که از همه پنهان می کنی! خیلی دیرت شد. برو دیگه!
با نگاهی محزون صورتم را بین دستهایش گرفت:
- شکیبا تو رو خدا درکم کن.
به التماس افتادم:
- تو چی رو از همه پنهان می کمی فرهاد؟ خواهش می کنم حرف بزن! آخه این چه موضوعیه که هیچ کس نباید بفهمه؟
سر به زیر دستهای من خیره شد. دستهایش را کنار زدم و در حالی که از ماشین خارج می شدم با حالتی عصبی فریاد زدم:
- دیدی حق دارم وقتی می گم دیوانه ای. تو از شکنجه دادن من لذت می بری. به جرم کدوم گناه نمی دونم، فقط می خوام که زودتر تکلیف منو روشن کنی، همین!
باز نگاهش به اشک نشست. سریع وارد خانه شدم بی توجه به التماس های فرهاد که سکوت کوچه را می بلعید.






سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران