رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان
بزرگ وکوچک کردن متن

گل عشق من و تو قسمت11

تاريخ : پنجشنبه 1392/05/03 | 11:18 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
 
همونجور که اشک میریختم به آرشامم نگاه کردم... دوباره من و نگاه کرد روش و از من برگردوند انگار اونم داشت گریه میکرد... چند ثانیه ای اونجوری موند و برگشت سمتم... اومد و کنارم رو مبل نشست... با صدایی که میلرزید گفت..: آرشام: خانمی سخت هست... سخت ترش نکن... خواهش می کنم سانازم... سرش و آورد پایینتر و رو اشکام و بوسید... و بعد اشکام و پاک کرد... آرشام: دلم برات تنگ میشه... بدون تو بودن حتی یه لحظشم سخته چه برسه یه ماه... دستش و کشید رو شکمم مواظب خودت باش... آرشام: مواظب کوچولومم همینطور//// وبعد دستش و گذاشت لای موهام و من و کشید سمت خودش... انگار داشت موهام و بود میکرد... نفساش که به پوست سرم میخورد کل تنم و داغ میکرد... تموم تنم ، قلبم و همۀ وجودم دوستت دارم و فریاد میزد... آرشام: دلم برای عطر تنت تنگ میشه سانازم... حالا بخند... بخند بزار فقط لبخندت تو ذهنم بمونه...باور کن اگه میشد نمیرفتم.. بخند سانازم... من: بزار منم بیام فرودگاه... آرشام: سانازم باور کن اگه بیای من نمی تونم برم... برای خودتم سخت میشه گلم... بعد من و از خودش جدا کرد و دستام و گرفت تو دستاش... آرشام: خانمی قول بده ، قول بده که این یه ماه بهت بد نمی گذره..؟ قول بده دیگه گریه نکنی باشه؟ بزار حداقل فقط دلتنگت باشم نه نگرانت... بعد چشماش ملتمسش و بهم دوخت... آرشام: باشه زندگی؟ من: باشه.. اما زود بیا... آرشام: ببین یه ماهم نیستا همش 23 روزه... فکر نکن دروغ می گم بلیطمم که دیدی دو سرِ بود... حالا بخند زود باش ببینم... بلاخره یه لبخند زدم... و خندیدم... بلند شد منم باهاش بلند شدم... تا دم در رفتم... همه کاراش و کرده بود... به خاطر من تاحالا هم وایساده بود... من: برو دیرت نشه... آرشام: فدای سرت خانمم... بیا بغلم ببینم... بعد از کلی سفارش و بوسیدن بلاخره رفت.... انگاریکه قلب منم کند و برد... آره خوب آرشام هر جا که باشه قلب منم باهاشِ... قرار بود بعد از اینکه آرشام رفت آنا بیاد دنبالم... الان فرودگاهن تازه... وسیله هامم آرشام جمع کرده بود... رفتم تو اتاقم... یکم رو تخت نشستم و دستی رو تخت کشیدم... یاد شیطنتامون و خاطره هامون افتادم... همش و دوست داشتم... هر چیزی که با آرشام باشه قشنگه.... حتی اون خاطره های تلخم... خدایا فقط کمکم کن دووم بیارم... کاش یکم دلبستگیم کمتر بود... حداقل انقدر نبود که فکر کنم بی آرشام میمیرم... فقط زودتر برگرد... فقط خداجونم امیدوارم نکنیش مثل ساعتای انتظار که هیچ وقت تمومی نداره... زود بگذرونش... مثل ساعتایی که شادی و نمی فهمی که کی گذشتِ .... +++++++ باشه انا جان برو نگران منم نباش... یکم تمرین کنم... معلمهِ بیچاره خسته شد از دستم هنوز نمی تونم درست این گیتار و تو دستم بگیرم.. انا: همش به خاطرِ دوری از آرشامِ... ذهنت درگیرِ... پس مراقب خودت باش گلم... فعلا... سعی می کنم زود بیام... گیتار و گرفتم دستم... باید یکم تمرین کنم... میخوام زودِ زود یاد بگیرم خیلی علاقه دارم... آرشام یه هفتس که رفته... سخت بود اما الان کمی بهترم... ولی دلم ازش گرفته... گفته بود هر روز زنگ میزنه اما فقط دوروزِ اول زنگ زد... یه بارم پریشب زنگ زد و گفت که نمی تونه زیاد تماس بگیره و کلی از دلم در اورد... اما اخه دیگه شبا که سرکار نیست که.... بیخیال فکر کردن شدم و شروع کردم به زدن... دیروز معلمه می گفت اگه بخوام میتونه همزمان با زدن خوندنم تمرین کنیم... میخوام بگم آره... تعریف نباشه صدای خیلی قشنگی دارم.... تمرین کنم از پسش بر میام.... *** صدای زنگ گوشیم و خاموش کردم و بلند شدم که آماده شم... امروز حتما باید یه سر برم خونه... نزدیک به دو هفتست که آرشام رفته و من همش دارم این چند دست لباس و میپوشم بهتره که هم یه سر به خونه بزنم و هم لباس بردارم... آماده شدم... طبق معمول پدر شوهرمم بیدار بود که من ببره... آروم گفتم: من: بابا جون مرسی شما برو سرکار من با ماشین خودم میرم از بیمارستان یه سر میرم خونه یکم لباس بردارم.... باباجون: خوب خودم میادم دنبالت میبرمت.... من: نه زحممتون میشه.. شاید امشب موندم خونه یکمم کار دارم... مرسی... نه دختر نمیخواد خونه بمونی بیا همینجا.... من: باشه باشه نمیخواد نگران شین... پس من خودم میام... یه لیوان شیر داد دستم و با کیک یزدی .. با خجالت گرفتم و تشکر کردم.. جدیدا تنبل شدم.. تا گوشیم زنگ میخوره اسنوزش می کنم واسه 5 مین بعد انقدر که دیرم میشه و جای اینکه من صبحونه اماده کنم بابا جون زحمت میکشه... خدمتکار خونه ام که نازش از ما بیشتر میگه من 8 صبح شروع به کار می کنم و از اونجایی که چندین ساله اینجاست ازش زیاد ایراد نمی گیرن... از خونه زدم بیرون و رفتم سمت بیمارستان ... ....... کلید و انداختم تو در و در وباز کردم.. همینکه وارد شدم... دلم گرفت... دلتنگیم تشدید شد... اخ آرشامم چقدر دلم برات تنگ شده... دلم برات یه ذره شده عزیزم... خوبه همین یه ساعت پیش باهاش حرف زدم حالش خوب بود... یکمی صداش گرفته بود که گفت سرما خورده... لباسام و در آوردم و رفتم که وسیله هام و بردارم... حتما همین خونه باید برم حموم... بهتره... کشو ها رو باز می کردم که لباس بردارم... کشوی سوم داشتم از تو کشوی جورابام، جوراب بر میداشتم که کادوی مرسا رو دیدم... ا اصلا یادمون نبودا.... یادم رفت باز کنم... برش داشتم و نشستم رو تخت... باز کردم... یه لباس خواب آبی سورمه ایه حریر بود... خیلی ناز بود.. با ست لباس زیرش و جوراباش.... خیلی س. ک س. ی بود... تو کادوش یه کاغذم بود.. برش داشتم... نوشته بود: « یه زمانی این و آرشام برام خرید.. اما قسمت نشد براش بپوشم... فکر کنم بهتره تو بپوشیش... البته الان نه... بزار وقتی که همه جوره بتونی براش باشی... اوه راستی تولدت مبارک خانم خانما» کاغذ و تو دستام مشت کردم یعنی چی؟ آرشام خریدِ؟؟ یعنی به جز من با کسی دیگه هم برای خرید لباس زیر رفته؟ عزیزِ دلت؟ آرشام فقط و فقط عزیز دل منِ... چرا آرشام چیزی راجع بهش نگفته بود /؟ نکنه دوسش داره؟ نه آرشام فقط من و دوست داره.. ساناز خنگ که نیستی از رفتارای آرشام میشه فهمید... یاد حرف انا افتادم: « می دونی ساناز قبل از تو ما خاستگاری مرسا رفته بودیم... خودش که یه آویزونیه اما مامان باباش قبول نکردن ، آرشامم خیلی راضی نبود» آره آرشام راضی نبود.. اصلا هر چیم بوده مربوط به قبل از دیدنِ من بوده... آرشام بارها گفته که قبل از ازدواج شیطونی میکرده... پس باید بگذرم... آره اصلا نباید به روش بیارم.. واسه قبل بوده... اصلا شاید دروغ گفته باشه... نه بابا یعنی یه درصدم احتمال نداد من به آرشام بگم؟ پس دروغ نیست... بیخیال مهم نیست... لباس و کاغذ و گذاشتم تو کادوش و انداختم دور... رفتم حموم . آماده شدم که برگردم خونه مادر شوهرم... حرف مرسا از یادم نمی رفت... آرشام زنگ زد رد تماس کردم... ناخواسته از دستش ناراحت بودم... اما دلم نمیخواست اینجور باشه....اگه هر چی بود واسه گذشته بوده... شاید قبل از من مرسا قسمتی از گذشتش بود ... یعنی باور کنم؟ ...     معلومه که میام... خیلی وقته جایی نرفتم... آنا: باشه پس من صبح بیدارت می کنم... اما مطمئنی می تونی تا بالا بیای؟؟ من: آروم گفتم: آره بابا هنوز اولاشه هر جا دیدم بهم فشار میاد می شینم... باباجون: اما خیلی مراقب باشا... لباس مناسبم بپوش... من: چشم... پس آنا بگو منم هستم... آنا: باشه... همه هستن خوش می گذره... بی هوا پرسیدم مرسا هم هست؟ آنا: نه بابا مرسا مثل اینکه رفته آلمان... یهو بند دلم اره شد... مرسا؟ آلمان:؟ من: از کِی؟ آنا: فکر کنم 7 روزی میشه... بلند شدم و رفتم سمت اتاقم ... شادی جون: کجا میری ساناز میوه آوردم عزیزم... من: مرسی... الان میام ... میخوام با آرشام حرف بزنم... رفتم و برای اولین بار از وقتی رفته خودم بهش زنگ زدم آخه می گه چون ممکنه جوابم و نده بهتره خودش بهم زنگ بزنه... یه بار، دوبار، هر چی زنگ زدم جواب نداد ... بار آخر گوشی وپرت کردم رو تخت داشتم میرفتم بیرون که زنگ خورد... زود پریدم سرش... من: الو... آرشام: سلام اتفاقی افتاده خوبی؟ چند بار زنگ زده بودی... من: نه اتفای نیفتاده زنگ زدم ببینم چه کار می کنی و اینکه مگه شما شبا هم کار داری که نمی تونی به من زنگ بزنی؟ آرشام: اوه اوه معلومه حسابی توپت پره... نه شبا کار ندارم اما باور کن بعضی شبا مثل جنازه می مونم... واسه همین زنگ نمی زنم خانوم گل ببخشید عسلی... خوب چه خبرا برام تعریف کن؟ من: خبرا و تعریفیا پیش شماست شما تعریف کن... آرشام: چی شده ؟ چرا با طعنه حرف میزنی؟ من: شنیدم مرسا هم آلمانِ... آرشام: همون پس از این ناراحتی... آره 3 روز پیش دیدمش ... اتفاقا دیروزم بهم زنگ زده بود برای فرداشب دعوتم کرده بیرون... من: آها اونوقت به منم نگفتی؟ باشه برو بهت خوش بگذره و بعد گوشی و قطع کردم... اه حالم داره بهم می خوره... دخترۀ جلف و سبک... خاک بر سر احمق... یعنی انقدر براش راحتِ که خودش و بنداز تو بغل یه مرد زن دار که حالا بچشم تو راهه؟ انقدر براش راحتِ که با زندگیم بازی کنه؟ خوب مگه یه مرد چقدر می تونه دووم بیاره؟ هر کی باشه تحملش جلوی عشوه های خرکی و کارای اغوا کننده مرسا تموم میشه... اه نمی دونم چرا اعتمادم و به آرشام از دست دادم... به گوشیم نگاه کردم هنوز داشت زنگ میخورد... خاموشش کردم و رفتم پایین.... همینکه نشستم و یه پرتقال برداشتم تلفن خونه زنگ زد... آنا برداشت و من و صدا کرد... من: کیه؟ آنا با ذوق گفت : آرشام... من: بگو من کاری باهاش ندارم... با این حرفم... بابا که داشت مجله می خوند سرش و بالا کرد و نگام کرد و شادی جون هم با تعجب نگام کرد.... از قصد اینجوری گفتم میخوام به مامان باباش بگم... آنا: میگه بیا کارت داره... من: رفتم تلفن و برداشتم... من: بله؟ سعی کردم بلند حرف بزنم که همه بشنون.. می دونستم که آرومم باشم بازم میشنون چون نگران شده بودن و گوشاشون تیز شده بود... آرشام: این مسخره بازیا چیه در میاری... ؟ مگه نمی دونم من جای غریبم با این کارات دستم به جایی بند نیست؟؟ من: همچین غریبم نیستی... تا خانم خانما هستن که مشکلی نداری... لطف کن دیگه زنگ نزن ... من ناراحت نیستم برو خوش باش... فقط مطمئن باش اگه اطمینان پیدا کنم دیگه اسمتم نمیارم... و بعد تلفن و قطع کردم... نشستم سر مبل و مشغول پوست کندن پرتقالم شدم... دلم می خواست گریه کنم بغض کرده بودم... اولین بار بود اینجوری و تو این موقعیت با آرشام بد حرف زدم.. حقش بود... باباجون: دخترم مشکلی پیش اومده...؟ اعصابم بهم ریخته بود... دست و پاهام می لرزید.. تازگیا اینجوری شده بودم تا عصبی میشدم کنترلم و از دست میدادم.... یهو چاقو از زیر وست پرتقال در رفت و انگشتم و بریدم... آنا: وااای ببینم چی شد؟ دستم و به نشونۀ اینکه چیزی نیست اوردم بالا... انگشت شصتم و فشار دادم رو زخمم و با صدایی که اصلا دیگه نمیشد باهاش حرف زد گفتم: هیچی... دوباره تلفن زنگ خورد... باباجون: آنا برو تلفن و بردار به آرشام بگو فعلا خونه زنگ نزنه... بلند شو زودباش ببینم... باباجون: منم مثل پدرت بگو ببینم چه کار کرده؟ آنا تلفن و قطع کرد و نشست... من: شاید آرشام کاری نکرده باشه... اما اگه یه روزی خطایی ازش ببینم چیزی بهش نمی گم فقط میرم ، و می دونید انقدر ثابت قدم هستم که سر حرفم وایسم... چون تحمل خیانت ندارم... منو میشناسید ... بلاخره اشکم درومد... بلند شدم و رفتم بالا... صدای شادی جون و شنیدم... شادی جون: پسرۀ احمق معلوم نیست چکار کرده... ببین طفل معصوم و چه جور ناراحت کرده... این پسرم مثل خودت بی لیاقت بود از اول... لیاقت فرشته ندارید شماها... اون وسط خندم گرفته بود شادی جون از آب گل آلود ماهی می گرفت خفن... باباجون: وا خانم به من چه ربطی داره... از آرشام بعید... پدر سوخته... باید باهاش حرف بزنم فکر کرده شهر هرتِ مگه؟ من این دختر و میشناسم بی دلیل حرف نمیزنه... و بعد دیگه صداشون و نشنیدم چون رفتم تو اتاق... چسب زخم نداشتم... یه تیکه از یکی از شالام و پیدا کردم و بریدمش گذاشتم رو زخمم... دراز کشیدم رو تخت و انقدر گریه کردم که خوابم برد... نکنه قضاوت کردم/؟ نه بابا میگه چند روز پیش دیدتش و فردا شبم میرن بیرون... وای نکنه مثل نوشناز به آرشامم دارو بدن... ایندفعه بر عکسشِ خوب... نکنه اتفاق بدی بیفته... شوهر من همچین آدمی نیست، هست؟ نه معلومه که نیست... شایدم... شاید باید ازش توضیح میخواستم... نه بابا اینجوری بهتره باید ادب شه....     « در رابطه با اینکه ساناز و آرشام رابطه ای ندارن و ساناز همیشه داره می گه:
خوب من تو یه مقاله پزشکی خوندم هیچ مانعی نداره البته تا سه ماه... بعد از اونم خیلی کم می تونه اتفاق بیفته اما باعث یه چیزایی میشه که امکان افتادن بچه زیاد میشه.. (ببخشید بسته حرف میزنم... بهتر از نمیشه تو سایت توضیح داد) و اینکه خود آرشامم خیلی حساس و ترسو هستش که فکر کنم از لحن حرف زدنش و طرز برخوردش متوجه شده باشید... تو یه مقاله دیگه هم خوندم: در دوران بارداری رابطه بیش از 30 دقیقه برای زن خیلی دردناکِ... و بهتره که بیشتر نشه.... و در دوران بارداری تو درصدی از زنا افزایش میل ج ن س ی هست و تو یه سری هم که درصد خیلی بیشتری رو شامل میشن (شاید 80 درصد) کاهش میل ج ن س ی رو داریم... که در اکثر موارد مرد نمیتونه تحمل کنه و کار به خیانت و اینجوری چیزا کشیده میشه... من سعی کردم تو رمانم از اون دسته خانمایی اسفاده کنم که میل ج ن س ی شون کاهش پیدا می کنه... و آقایون تحمل ندارن.... ( البته شاید شامل حال آرشام نشه... یه وقت به بچم تحمت نزنید....!!!) و می دونم بیشتریامون به چشم دیدیم... » ****
نه توضیحی خواستی نه اجازه دادی حرفم تموم شه.. زود قطع کردی سه روزم هست که جوابم و نمیدی بابام و مامانمم که انداختی به جونم.... واقعا اعتماد تو به من همین بود؟ من: آرشام کار دارم اینجا ساعت 5 صبحه ها... آرشام: حداقل میدونم تو رو بیدار نکردم چون خانم میخواد تشریف ببره کوه... اما من بهت اجازه نمیدم حق نداری بری من: جای بدی دارم نمی رم خواهر شوهرمم همرام هست... آرشام: گفتم که ساناز تو جایی نمیری... من: به نظر من مردی که خیانت می کنه هیچ حقی نداره برای زنش تصمیم بگیره... آرشام با داد گفت: آرشام: د احمق چرا نمی فهمی نمی دونستم مرسا هم میاد..؟ اونروزم اتفاقی دیدمش... دعوتشم رد کردم.. تو اجازه ندادی من حرف بزنم... من: اصلا به من چه...فکر نکن من از اون زنام که خودم و به زور بهت بچسبونم... اگه فکر می کنی با یکی دیگه خوشبخت تری دارم بهت می گم با زندگی من بازی نکن... خیلی راحت توافقی جدا میشیم... آرشام صدای ضعیفی که کم کم بلند میشد گفت: توافقی! توافقی! منظورت... طلاقههه؟!!!!!!! من: آره عزیزم اگه پای زن دیگه ای درمیونِ همچین تعجبم نداره... این دیگه مریضیت نیست که تحمل کنم... بحث ترس تو و بی میلیه منِ... پس شاید واقعا داری کاری می کنی... آرشام: ساناز به نظرت من دیگه کرج نمیام؟ من پام و میزارم کرج ... اونوقت می دونم و تو که انقدر راحت حرف میزنی.. آرشام: به نظرت انقدر الاغم که به زنِ حاملم خیانت کنم؟ یا اینکه انقدر پستم که به خاطر ارضای جسمم همچین کاری کنم؟ اونوقت وجدان خودم چی میشه؟ ته دلم بهش اعتماد داشتم اما نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت ازش ناراحتی... شاید دوریمون و دلتنگی بود که انقدر بهم فشار آورده بود... من: کار نداری ؟ میخوام برم... با صدایی که میلرزید گفت: آرشام: بابا منِ خر تو رو دوست دارم... می خوای بفهمی دوستت دارم یعنی چی؟ چرا درکم نمی کنی؟ چرا عذابم میدی...؟ منم اشکم درومده بود...دلم براش پر می کشید... دلم براش تنگ شده بود با توضیحاش باورم شده که کاری نمی کنه... اما انگار دارم اینجوری رفتار می کنم که زودتر برگردِ.... شاید فکر می کنم اینجوری یه معجزه ای میشه... آرشام: چرا حرف نمیزنی؟ سانازم من 4 روز دیگه خونه ام به اندازه کافی زجر کشیدم بزار این روزای آخری عذابم کمتر باشه... ازت خواهش می کنم باور کن به خدا قسم حتی اگه حامله ام نبودی... حتی اگه تا آخر عمرتم دیگه نمی تونستی با من باشی بازم بهت خیانت نمی کردم... باشه خانمی ؟ دیگه به این چیزا فکر نکن... هم خودت افسرده میشی هم بچما... باشه؟ لبخندی زدم و بغضم و خوردم... من: باشه... آخ فدای صدات شم... حالا بوسِ من و بده برو بخواب... من: میخوام برم کوه آرشام: ساناز فکرم و خراب نکن... گفتم نرو... خودم میام میبرمت خواهش می کنم.... من: چرا؟ آرشام: چون خطرناک... چون همه هستن... دلم نمیخواد تو تنها بری... من: اما من با آنا و سیاوشم... سیامک و المیرا هم هستن... آرشام: اگه فقط همینا بودن که خوب بود... اون نویدم هست... دوستای سیاوشم هستن... گفتم که نرو... اما مثل اینکه خیلی دوست داری بری... برو خوش بگذره... بوسم نخواستم خدافظ ... و بعد قطع کرد... خندیدم... الهی من فدای این غیرتش بشم... کاش بودش الان همچینی یه ماچ آبدارش می کردم... چقدر دوست دارم اینجوری روم حساس باشه... دراز کشیدم تو تختم و پتو رو کشیدم روم... آنا در اتاق و باز کرد و گفت: آنا: ای بابا... ساناز بلند شو تروخدا... سیاوش منتظرِ... با لبخند در حالی که هنوز تو رویای آرشام بودم گفتم تو برو من نمیام... آنا: چی شد؟ آشتی کردین:؟ سرم و به نشونه آره تکون دادم... آنا: همون کبکت خروس می خونه... بیچاره ماها... این چند روز همش مثل هاپو پاچمونو میگرفتی... کوسن رو تخت و پرت کردم سمتش و گفتم: من: ا خیلی بدی... برو دیگه...نمیام... آقای خونه اجازه نداد... شما برید خوش بگذره... آنا خنده ای کرد و در و بست.... اس ام اس دادم برای آرشام: آقای خونه چرا تماس قطع شد؟ نکنه تو قطع کردی؟ بو س که بهت ندادم.... حرفمم نزدم... خواستم بگم من امروز کوه نمی رم عزیزم... 10 دقیقه بعد جواب اومد... آرشام: آقای خونه فدای بانوی خونش و سرور دلش بشه... ممنون خانمم... خیلی گلی... دوست دارم یه عالمه... بوس از لبای شیرینت عسلم... من: سُ دو آی هانی.... ( منم همینطور عسل) ... چشمام و بستم خیلی خوابم میومد... زودم خوابم برد... .... ساعت و نگاه کردم... ساعت 11 بود... چقدر خوابیدم.. این چند روز همه کارارو شادی جون کرد برم یکم کمکش... من: سلام صبح بخیر... شادی جون با خنده من و نگاه کرد و گفت: صبح توام بخیر عزیزم... من: مرسی.... می گم این چند روز کلی زحمت دادم امروز کارا با من... شادی جون: همچین می گی انگار چه کار کردم... همه کارا که با من نیست ... پس خدمتکارم برای چیه؟ من: یاشه... خوب کمک نمیخوایین... شادی جون: نه بابا کاری نیست... بیا بریم تو اتاقم کارت دارم... با هم رفتیم تو اتاقش... ازم خواست بشینم رو راحتیا ... منم نشستم و منتظر شدم... از تو یه کمد چند تا چوب لباسی که همش روشون پیراهنای خیلی ناز آویزون بود آورد پایین.... و بعدم گذاشت رو میز عسلی... شادی جون: ببین این پیراهنای حاملگی خودمه... من شکمم خیلی تند تند بزرگ میشد... واسه همین هر کدوم اینا رو شاید 4 بارم نپوشیدم... اگه ناراحت نمیشی تو ببرشون و یکی دوبارم تو استفاده کن... من:وا برای چی ناراحت شم... اگه نمیگفتین نمی فهمیدم استفاده شدست چون خیلی نو موندن... خیلی هم نازن... آره استفاده می کنم مرررسی... شادی جون لبخندی زد و گفت: گاهی اوقات میخوام باهات حرف بزنم انا نمیزاره همش شیطنت می کنه... ساناز میخوام بدونم... میخوام بدونم تو من و بخشیدی؟ من: این چه حرفیه مامان شما کاری نکردی که... یکم بد رفتاریتون و میزارم رو حساب اینکه فکر کردید پسرتون و دزدیدم آخه مادرای الان سر زن دادن و شوهر دادنِ بچه اول با عروس و دوماداشون خیلی لج می شن... خندید و گفت: خیالم راحت باشه؟ آخه می دونی من همیشه فکر می کردم زن آرشام می تونه خوبش کنه... اما فکرشم نمی کردم تو بتونی همچین کاری کنی... چون خیلیا بودن که خودشون داوطلب میشدن... دلم میخواست یکی همسطح خودمون باشه شاید فکر می کردم تو برای پول بله میدی ... و اون ناز کردناتم برای جری تر کردن آرشامِ... شادی جون: اما خوب بدها فهمیدم تموم فکرم اشتباه بوده و شاید تو از نظر پولی با ما یکسان نبودی اما از لحاظ فکری و فرهنگی خیلی از ما بالاتر بودی... من: شاید درکتون کنم الان خیلیا هستن با پول زندگی می کنن و به پول بله میدن... شاید تو انتخاب منم بی تاثیر نبوده ولی من وقتی سر سفره عقد بله دادم به هم جیزِ آرشام بله دادم... سلامتش، مریضیش... غمش و شادیش... لبخندی زد و دستم و گرفت زنده باشی دخترم... همیشه می گم الانم می گم تو بهترین انتخاب برای پسرم بودی... می دونم که دخترت یا پسرتم طوری تربیت کنی که همینجور بهشون افتخار کنم... نم اشک و تو چشماش می دیدم... واسه همین بحث و عوض کردم و با خنده گفتم: بنظرتون بچم پسر میشه یا دختر: مادر شوهرم خنده ای کرد و گفت... پدر شوهرت که دختر دوست داره... خندیدم و گفتم از عروسکایی که هروز میخره می فهمم... من: شما چی فکر می کنی؟ مادر شوهرم: پاهات و ببینم... با خنده انگشتای پام و نشون دادم... شادی جون: پسرِ... مامانیش فداش بشه... از الان بگم بهش بگو به من نگه مادر بزرگا... بهم بگه مامانی.... من: چشم... حالا از کجا فهمیدین؟ انگشتای پاتو ببین... اگه شصت پات از انگشت کناریش بزرگتر باشه بچه پسره... حتی اگه یه میلیمتر بزرگ تر باشه... اما اگه انگشت کنار شصتت بزرگتر بود بچه دختره... مامان من اینجوری واسه همه بچه هاش و گفت... همشم درست درومد... خندیدم ... اما بعد خندم جمع شد و گفتم: یعنی اگه بچم پسر باشه ... آقا جون؟ شادی جون گفت: هر چی باشه بالایِ سرِ... سالم باشه پسر دخترش فرقی نداره... پدرشوهرتم اولین بارِ اینجوری نظر میده و میگه بچه دختره نمی دونم والا... دیگه نزدیکای دو ماهته... ایشاالله یه ماه دیگه می فهمی... من: اما من میخوام نرم سنوگرافی... شادی جون: سر آرشام به من گفتن دختره... بیچاره پسرم تا یه ماه لباسای دخترونه می پوشید البته اصلا مشخص نمی کرد... اما اتاقشم تا من براش دکور جدید انتخاب کنم صورتی بود... خنده ای بلندی کردم گفتم جدی؟؟ آره بهت نگفته؟ حتما ترسیده بهش بخندی... آخی فکر کن آرشام تو لباس دخترونه... بچگیاش خیلی خوشگل بود فکر کنم خیلی با نمک میشد... بلند شد گفت: شادی جون: اگه قول بدی بهش نگی الان عکساش و میارم ببینی... من: نه قول میدم بیارین... شادی جون عکسار و آورد من شروع کردم به دیدن....     یه دور دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم عالی شده بودم... وای خدا چقدر خوشحالم که بلاخره آرشام داره میاد... دلم برای دیدنش پر می کشه... این 23 روز برام مثل 23 سال گذشت... انقدر که این اخریا بهونه گیر شده بودم.... با صدای آنا به خودم اومدم و رفتم پایین... خدایا این دختر چرا انقدر جیغ جیغواِ... بیچاره سیاوش... همه سوار ماشین بابا شدیم و راه افتادیم... سر راه آنا برای بردارش گل خرید... اما من چیزی نخریدم... اخه خودم گلم...!!!!! نه شوخی کردم خوب اگه بخوام اونجا بغلش کنم هر چی بخرم دست و پا گیر میشه.... سر راه یهویی که باقالی فروشی کنار خیابون دیدم که باقالیاش بدجور چشمک میزد... چون ترافیک بود و ماهم هنوز به باقالی فروشی نرسیده بودیم میشد خرید... من: بابا جون... میشه بی زحمت وایسین من یکم ازین باقالیه بخرم؟ باباجون خنده ای کرد و گفت: آره دخترم چرا که نه... چه عجب تو یه چیز هوس کردی بابا... داشتم آرزو به دل می موندم یه چی برای نوم بخرم... خودم میخرم... خجالت زده سرم و انداختم پایین... ... انقدر باقالیش بهم مزه میداد که نفهمیدم کی رسیدیم... .. با ذوق پیاده شدم ... ... دیگه باید میومد خیلی وقت بود که رسیده بودن... اومد... وای خدای من اومد... چه خوش تیپ شده... یه شلوار لی... یا یه کت چرم... چه جذاب... انگار که دیدمش کلی انرژی گرفتم اما... لبخندم جمع شد و جاش و داد به اخم... آنا بعدم شادی جون برگشتن و با نگرانی نگام کردن... فقط این دو تا بودن که می دونستن من از مرسا دل خوشی ندارم البته هنوز قضیه تولد و بهشون نگفته بودم..... بی توجه به آرشام و مرسا گفتم... آقا جون سوئیچ و به من میدید؟ حالم داره بد میشه آقا جون که حواسش به آرشام بود و از بودن مرسا تعجب کرده بود گفت: صبر کن الان میان دخترم... تنها نرو بزار با هم بریم... عقب گرد کردم ... آرشام داشت نگام می کرد.. انگار اونم ناراحت بود... حتما من اومدم و مچش و گرفتم ناراحته... حتما با هم رفته بودن... اصلا شاید قضیه کاری نبوده و برای گردش رفتن... همینجور عقب عقب میرفتم... آرشام یه چیزی گفت... لب خونیم خوب نبود نفهمیدم... برگشتم و راه خروج و در پیش گرفتم... احمقِ بیشعور... مستقیم میرم خونه بابام... بزار بفهمن خریت کردم... بزار بابام بفهمه دخترش چقدر احمقِ... رفتم بیرون... بلاخره رسیدم قسمت تاکسیا... سوار شدم... اشکام و پاک کردم و گفتم آقا برو سمت کرج... مرد: کجای کرج 20 تومن میشه ها...!!!! من: آقا شما حرکت کن سمت کرج آدرسم میدم./... میخوام برم آزادگان... باشه... یهو در ماشین باز شد و آرشامم نشست... مرد: آقا خانم دربست گرفتن بفرمایید پایین... آرشام: با همیم... حرکت کن... من: کجا با همیم؟ برو پایین آرشام ... برو حالم ازت بهم میخوره... آرشام دستم و گرفت تو دستاش و محکم فشار داد... اشکام بیشتر سرازیر شد... مچ دستم داشت خورد می شد... آرشام: آقا حر کت کن.... آرشام اومد در گوشم و گفت: اینجوری استقبال می کنن آره؟ اینجوری بعد از 23 رز دلتنگی کشیدنم میای تو بغلم... اعتمادت به من همینه؟ عشقت چی همینه...؟ بعد با صدای خیلی عصبی گفت همینه؟؟؟ اصلا حرفاشو نمیشنیدم... به هق هق افتاده بودم... دیگه چی میخواستم ببینم تا باورم شه؟ حرفاش و باور کنم؟ نه این مردا عادتشونه سند و مدرکم بزاری جلوشون باز می گن که ما اشتباه می کنیم... سر من و گرفت و گذاشت تو بغلش و من و محکم به خودش فشار داد ... مقاومت نمی کردم... حوصله نداشتم.. هق هقم تو سینش خفه میشد... آرشام اومد در گوشم و گفت: باور کن تا زمانی که نشستم تو هواپیما رو صندلیم نمی دونستم که مرسا هم همسفرمه... باور کن روحمم خبر نداشت... از یکی از همکارا ساعت و روز پروازم و پرسیده... دختر چرا اینجوری رفتار می کنی.. اون میخواد حرص تو رو در بیاره.. وگرنه باور کن تو این چند روز اصلا محلش نکردم... باور کن به جون تو به جون پسرم راست می گم... از حرفش خندم گرفت... ای خدا این چرا اینجوریه..؟ اما به روی خودم نیاوردم تو بغلش ساکت شده بودم... آرشام یکم کج شد و کیف پولش و درآورد... چقدرم نازِ... فکر کنم از اونجا برای خودش خریده ها.. درش و باز کرد... اولین چیزی که به چشمم خورد عکس خودم بود... یه عکس از مجردیام ... این و از کجا اورده بود... حتما از تو آلبومم/// آرشام: باور کن... به مرگ این دختر قسم... یه وجود قشنگش قسم... به جز خودش کسی تو زندگیم نیست و نمی خوام باشه... باور کن... بازم جوابش و ندادم... آرشام: بی معرفت دلم برات یه ذره شده... حرف بزن دیگه... سانازم... صبرم داره تموم میشه ها... من: حرفی برای گفتن ندارم... من و کشید بالاتر و صورتم و نگاه کرد... آرشام: نگاه کن ترخدا تو که انقدر لوس نبودی دختر... نگاه کن دماغت انقدر قرمز شده که شبیه دلقکا شدی ... خندیدم... آرشام: آها من فدای خانمم بشم بلاخره خندید... دلم واسه همین خنده های قشنگت یه ذره شده بود... من: اما فکر نکن باورم شدا... آرشام: خانم بلا ، من اینهمه قسم خوردم برات بازم می گی باورت نشد...؟ من: اگه تو درست برخورد کنی اون به خودش اجازۀ این کارارو نمیده... آرشام: اخه من اصلا باهاش برخورد نمی کنم که درست و غلط باشه... من: همین دیگه... یه بار باهاش جدی حرف بزنی همه چی درست میشه.... آرشام: باشه تو قهر نکن که دلم بگیره یه کار می کنم دیگه اسمم نیاره... اما بازم می گم من که دیگه زن و بچه دارم اونم فکر نکنم قصد داشته باشه با یه مرد زن و بچه دار بپره فقط میخواد حرص تو رو در بیاره... من : پس قضیه لباس زیر چیه؟ شما که قبلا هم با هم بودین... آرشام: لباس زیر چیه... چی می گی تو؟ من: همون لباس زیر آبی سورمه ایه دیگه... آرشام: کمی فکر کرد و گفت آها... دخترۀ بیشرف ببین... تو از کجا میدونی؟ من: دیدی لو رفتی... هدیۀ تولدم بود... با یه کاغذ که توش نوشته بود که تو براش خریدی... آرشام: نه بابا... اون عینک فروشیه یادته بهت نشون دادم... ؟ من: آره... آرشام: طبقه سوم پاساژ دیدی که همش لباس زیر میفروشن این دوست من ورداشته اونجا عینک فروشی زده... من پیش اون بودم... اومدم بیرون مرسا رو دیدم... کلی اصرار کرد که باهاش برم انتخاب کنم.. اونروزم از دستش خیلی عصبی شدم ... آخر سر که دید نمیرم گفت حداقل یه رنگی بگو من بخرم... منم رنگی و گفتم که برای لباس زیر ازش متنفرم رنگ آبی سورمه ای... نگاش کردم... نه مردمک چشمش میلرزید نه نگاهش و ازم میدزدید که بگم دروغ می گه... یعنی راست میگه ؟ آره بابا... خودمم تو این 8 ماه دیدم که آرشام اگه کاری کنه مثل آدم وایمسته و می گه آره کارِمن بود... حتی اگه اونکار بدترین باشه...     صدام کرد یعنی از حموم اومده بیرون... رفتم تو اتاق... آرشام: خانمی من خسته ام بیا بخوابیم...!!! من: تو خسته ای بخواب من میخوام شام درست کنم... آرشام : تازه ساعت 3 بعد از ظهره عزیزم... بیا دیگه... دلم برای خانومِ تو بغلیم تنگ شده بی تو خوابم نمیبره... دیگه هرجور بود لباسم و عوض کردم و یه پیراهن خواب تا زانوم پوشیدم و خوابیدم پیشش تا خوابش ببره... یه امروز مرخصی بودم میخواستم یکم به کارام برسم... اما از حق نگذریم خودمم دلم براش تنگ شده بود... ... بی حیا... این آرشام هر دفعه بگه بی من خوابش نمیبره یعنی اینکه اصلا خوابش نمیاد فقط میخواد شیطونی کنه... من: آرشام چرا خودت و اذیت می کنی عزیزم... ببین چقدر حالت بده... آرشام: نانازم چیزی نگو... خوب میشم بگیر بخواب دیگه... منم می خوابم من: الان دوساعته به من می گی بخوام منم الان خوابم میبره اونوقت انقدر ... که نمی تونی بخوابی... نچ نمیشد.... خودم باید دست به کار می شدم... ..... ... .. آرشام: ممنونم خانمی... خسته نباشی عسلم... من: قربونت برم گلم... توام خسته نباشی آقا... ببین میخوام همیشه خواسته هاتو و بهم بگو اونقدام خودخواه نیستم... نمی خوام بی میلی من باعث شه اذیت شی.. آرشام سرش و به دستش تکیه داده بود و نگاهش به من بود و رو شکمم و لمس می کرد... انگشت اشارم و کشیدم رو لباش و گفتم: من: تازه اونقدام بی میل نبودم... خم شد روم و لبام و گذاشت رو لباش... همراهیش کردم اما دیگه خسته شده بودم خوابمم میومد... وقتی ازم جدا شد گفتم: من: من خیلی خسته شدم آرشام میشه شام حاضری بخوریم؟ برنج خیس کردما... اما حوصله ندارم چیزی درست کنم... آرشام: بخواب گلم... برم یه دوش بگیرم شام امشب با من... من: مرسی... توام خسته ای بخواب سوسیس سرخ می کنم... خسته بودم خیلی زود خوابم برد... دیگه نفهمیدم آرشامم خوابید یا نه... ...... ......... ....... آرشام: خانوم گل بلند شو شام آمادست... خانمی با توام... اوووو نانازی کوه که نکندی... من: بیدارم بابا... اما نمی دونم چرا دوست ندارم چشمام و باز کنم... آرشام: باز کن بزار من اون تیله های خوشگل چشمات وببینم... لبخندی زدم و چشمام و باز کردم... آرشام: الهی من فدای چشمای خوشکلت بشم عزیزم... و بعد رو چشمام و بوسید... دستام و حلقه کردم دور گردنش و لباش و بوسیدم و بلند شدم... یکمی کمرم درد می کرد... دستم و گذاشتم رو کمرم... من: آرشامی من یه دوش 5 دقیقه ای میگیرم میام... آرشام: کمرت درد می کنه؟ حالت خوبه... ؟ من: آره بابا... آرشام: مطمئنی ضرری نداشته باشه؟ من: نه بابا آرشام انقدر نترس هیچی نمیشه... یه دوش 5 دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون..... بوی غذا میومد یعنی چی درست کرده...؟ من که حسابی گشنمه و ضعف کردم... رفتم بیرون.... آخخخ جوووون ماهی بود... من: خودت درست کردی؟ ما که ماهی نداشتیم... آرشام: نه تو خواب بودی به مامان گفتم حالت خوب نیست.. غذا درست کرد فرستاد... چمدونمم دستشون بود دیگه همه رو با هم فرستاد... از ماهی متنفر بودم اما الان یه ماهی میشه که خیلی بهش علاقه مند شدم و خیلی دوست دارم... من: مامانت می دونست ماهی دوست دارم دستش درد نکنه... حتما یادم باشه تشکر کنم... لبخندی بهم زد و صندلی و کشید عقب که بشینم.... نشستیم و با ارشام کلی خوردیم... آرشام برام ماهی پاک میکرد... هر چیم بهش می گفتم بابا این استخون نداره غذای خودت و بخور مگه گوش میداد...؟ خلاصه شام خوبی بود.. خیلی بهم چسبید به خصوص که آرشامم بود... بعد از شام حسابی پر شده بودم و سنگین... با آرشام یه دست منچ زدیم ... انقدر شیطونی کرد که نفهمیدم کی با جرزنی برنده شد...!!! آرشام رفته بود کلی بادوم هندی و پسته برام خریده بود که من ضعیف نباشم.. .منم که عشق بادوم هندی... این پسر آخرم من و گوریل می کنه... ... آرشام: می گم کم کم باید خودت و آماده کنی برای دیدن خانوادت... من که دلم خیلی براشون تنگ شده اما از روشون خجالت می کشم... خیلی بد جداتون کردم... آهی کشیدم و گفتم: من: منم دلم براشون یه ذره شده ... منم از روشون خجالت می کشم... امیدوارم نفهمن دروغ گفتم... آرشام: متاسفم خانم گلم امیدوارم بتونم جبران همۀ خوبیات و بکنم و اینکه قول میدم دیگه هیچ وقت از خانوادت جدات نکنم... لبخندی زدم ... من: اگه مامان بابا ببینن من خوشبختم اینکه من و ازشون جدا کردی ناراحتشون نمی کنه... راضی بودن من رضایت اونا هم هست... آرشام: حالا تونستم این پرنسس زیبارو خوشبخت کنم؟؟ من: این پرنسس خوشبختِ چون بهترین پرنسِ دنیا رو همراه خودش داره...   واااای آرشام استرس گرفتم... الان همه خونۀ مامان اینا جمع شدن...آرشام: بهت گفتم بگو بیان فرودگاه استقبالمون گوش نکردی اینجوری بهتر بود... من: ا باز تو شوخیت گرفت؟ میومدن که لو می رفتیم آبروم میرفت... آرشام: خانمم استرس نداره که یه مدت مامان بابارو ندیدی همین... الان داریم میری دیدنشون... فامیل همون فامیلِ... مامان بابا هم همون مامان باباست.. من: باشه بابا تو حرف نزنی سنگین تری با این دلداری دادنت... بعد ماشین و پارک کرد... آرشام: ساناز بیا صرفه جویی در مصرف وقت... من: چی ؟ چیکار کنم؟ آرشام: تا من میرم اونور خیابون شیرینی بخرم... تو همینور خیابون گل بخر... خندیدم و گفتم باشه... پیاده شدیم... یهو برگشتم: من: آرشااام آرشام راه رفته و برگشت و گفت بله؟ من: شیرینی خامه ای یادت نره... خنده ای کرد و گفت باشه.... ++++ فقط تونستم بگم مامان و برم تو بغلش... تازه معنی دلتنگی و فهمیدم... تازه فهمیدم چقدر دلم براشون تنگ شده بود... با تموم وجود مامانم و لمس می کردم و بوش می کردم... مامان مامانم من و تو بغلش فشار میداد و می گفت: مامان: الهی مامان قوربونت بشه.. نگفتی میری من از غصه میمیرم... من: خدا نکنه مامان... دلم خیلی براتون تنگ شده بود... دیگه ازتون دور نمیشم قول میدم... ... بابا: خانم بسه... تمومش کردی برای منم بزار... وای خدا... بابام... از بغل مامان اومدم بیرون.. نم اشک تو چشمای بابا دیده میشد... مستقیم رفتم تو بغلش... من: سلام باباجونم... قربونت برم...خوبی؟ بابا: سلام به روی ماهِ یکی یه دونم... خدا نکنه عزیزم... بابا من و از خودش جدا کرد و دستش و قاب صورتم کرد و من و بوسید... بابا: چقدر خانم شدی دخترم.... خانم بودی خانم تر شدی.. من: لبخند زدم... مرسی.... تازه یاد بقیۀ فامیل افتادم... مامان: پسر می خواستم رات ندم... دخترم و برداشتی یه سال ازمون جداش کردی... آرشام: من شرمندم همه چی اتفاقی شد ... بابا با آرشام روبوسی کرد و گفت: خانم مهم اینه که صحیح و سلامتن... خوش اومدی پسرم... تا مامان به آرشام گلگی کنه و بابا باهاش حال و احول کنه با همه فامیل حرف زدم... کم کم همه نشستیم حالا کمی یخم باز شده بود... پا شدم رفتم اتاق مجردیام.... هیچی تغیر نکرده بود ... همه چی سر جاش بود... یه ساپورت پوشیدم با یه تنیک مشکی آبی... تو آینه از نیمرخ به خودم نگاه کردم... نزدیک به سه ماهم بود اما خیلی مشخص نمیشد... فقط یه کوچولو شکمم سفت شده بود. چاقتر شده بودم اما سایزم تغییر نکرده بود... رفتم بیرون... مامان تو آشپزخونه بود... من: مامانی کمک نمی خوای.؟ مامان: نه ... یه نگاه به سر تا پام انداخت... مامان: بهت ساخته ها... یه کم تپل شدی... نه که فکر کنی شوهر کردی یا به قول بعضیا خرت و سوار شدی خودت و ول کنی چاق شیا... لاغرم خوب نیست اما خودت و ول نکن... من: نه مامانی حواسم هست... نمی دونم چرا اما فکر کنم روم نشد که بهش بگم حامله ام... پیش آرشام نشستم و هر کی از یه چیزی حرف میزد... خدا رو شکر که آرشام آلمان و مثل کف دستش بلد بود... شوهر خالم تند تند سوال می پرسید من که هیچی بارم نبود اما آرشام جواب میداد... زنگو زدن بلاخره هستی و کیوانم اومدن.... خودم در ورودی و براشون باز کردم... هستی جیغ خفه ای زد و اومد تو بغلم کلی ماچ و بوسه راه انداخیتم و گریه و زاری.. با کیوانم دست دادم و بهش تبریک گفتم... آرشامم به تبعیت از من همینکارو کرد... +++ سوغاتیا رو که دادم همه تشکر کردن.. من مثل این آدمای شک به خود فکر می کردم همه فهمیدن و به روم نمیارن اما آرشام من و به آرامش دعوت می کرد و می گفت که متوجه نشدن... ... من: آرشام شام بریم خونه مامانت اینا زشته.. بخوای حساب کنی اونا بزرگتر بودن حالا ما شرایطمون فرق می کرد اول اومدیم اینجا... آرشام: جدیدا شکمو شدیا... ما هنوز ناهار نخورده تو داری برای شام تصمیم می گیری... من: چه ربطی به شکم داره... ناراحت میشن فکر می کنن بی احترامی کردیم... بزرگترن انتظار دارن... آرشام: مطمئنی نمیخوای بمونی؟ من: امشب بریم پیش مامان اینا ایشاالله از فردا جبران می کنیم... آرشام: باشه مرسی که حواست هست خانم گل... چند لحظه ای ساکت بودیم که آرشام دوباره اومد در گوشم و گفت: آرشام: به مامانت گفتی نی نی داری؟ من: نه روم نمیشه... آرشام : رو شدن نداره که بگو... من: تو چرا انقدر پررویی آرشام... می گم دیگه... آرشام: زودتر بگو دیگه... می خوام ببینم پسرم چقدر عزیزه.... من: یکاریش می کنم... وقت زیاده.... حالا کی گفته پسرِ؟ آرشام: من می گم یه پسر .... خونمون ستون نداره... قرار تو براش ستون بیاری... من: اینروزا این حرفا رو از کجات در میاری تو؟ آرشام: باور کن خودمم نمی دونم...!!!! .. سر سفره انقدر گشنم شده بود که نمی دونستم چی بخورم... وسطای غذا یه قاشق از ترشی لیته برداشتم تا نزدیک دهنمم بردم اما تا بوی سرکه به دماغم خورد نتونستم خودم و کنترل کنم... حالم داشت بهم میخورد... جلوی دهنم و گرفتم و سعی کردم خیلی آروم و محترم بدو اَم سمت دستشویی... یکم اون تو موندم روم نمیشد بیام بیرون... لپام گل انداخته بودن... گرمم شده بود... بلاخره اومدم بیرون... همه یه جوری نگام می کردن... سارا یکی از دختر خاله هام گفت: سارا: چی شد ساناز؟ خفه شدی؟ خوب آرومتر غذا بخور... بهش لبخندی زدم و نشستم... آرشام اومد در گوشم و گفت: آرشام: تو آخرم بچه من و خفه می کنی خوب ببین به چی حساسی نبر نزدیک خودت دیگه... یه چشم غرّه حسابی بهش رفتم که اصلا دیگه نگام نکرد... این پسر چرا نمی فهمه دست خودم نیست... هستی کنار دستم نشسته بود و داشتن با کیوان ریز ریز میخندیدن... یه دونه با آرنجم زدم تو پهلوش که ساکت شد... هستی: مبارک باشه مامان کوچولو... من: زهر مار آبروم رفت... خندت برای چیه؟ همه فهمیدن... هستی: بابا خجالت نداره که.... می خوای بلند اعلام کنم؟ من: نه جان مادرت.... خودم بعدا به خانما می گم دیگه... جلوی مردا زشته... هستی چیزی نگفت و به خوردنمون ادامه دادیم.... عید قشنگی بود... هر روز خونه یه نفر ... همه مهمونیا دست جمعی بود... دسته جمعی بیشتر مزه میداد.. دور هم بودی و خنده و شوخی هر کی یه چیز میگفت و جمع و شاد می کرد..... بلاخره همه فهمیدن من حامله ام... مامی خوشحال شد... بابا برام یه زنجیر خرید و بهم تبریک گفت... عروسی هستی خیلی خوب برگزار شد... منم با هستی رفتم آرایشگاه... اونروزم روز قشنگی بود... فقط با اینکه آرایشگرم گفت از رنگ گیاهی برام استفاده کرده باز میترسم یه وقت مشکلی برای تنفسم تو ماه های آخر پیش بیاد... سه روز آخر آنا و پدرشوهر، مادرشوهرم با مامان بابای من رفتیم شمال... خیلی خوش گذشت... چون ویلای خود آرشام اینا روبه دریا نبود یه ویلا اجاره کردیم.. همه چی عالی بود... آرشام هر دقیقه گیتار و میداد که من براشون بزنم... خیلی بلد نبودم اما خوب اوناییم که یاد گرفته بودم و خوب میزدم.... تو زندگیم آسایش داشتم و آرامش... همه چیز عالی بود... همه چیز سر جاش بود و من خداروشکر می کردم برای داشتن این زندگی... آرشام انقدر خوب بود که من گذشته تلخم و خیلی راحت فراموش کردم... دیگه وقتی یاد گذشته میفتادم گریه نمی کردم یه لبخند جاش و داده بود به اشک و آه... شایدم یه دهن کجی بود به گذشته به مشکلی که فکر می کرد برنده میشه اما من بهش غالب شدم... پیروز این مسابقه من بودم... دیگه به آرشام شک نداشتم... مرسا با تموم کاراش بهم ثابت کرده بود که قصدی به جز به هم زدن زندگی من نداره... آنا چون سال گذشته کنکور قبول نشد امسال به کمک سیاوش می خوند که قبول شه... و دیگه کم کم داشت به کنکور نزدیک میشد... بلاخره طرحمم تموم شد... منتظر بودم که بچم به دنیا بیاد... اگه خدا بخواد چند ماه بعد مطب میزنم... آرشام یه واحد تو یه ساختمون تجاری برام خرید که از موقعیت خوبی هم برخورداره... از وقتی طرحم تموم شد بیشتر میرفتم خونه مامان... یا خونه مامان بودم یا خونه مادرشوهرم... آرشامم از سرکار میومد دنبالم یا میموند و دور هم شام می خوردیم... یا اینکه میرفتیم خرید... من قبول نکردم برای سونوگرافی بریم... دوست داشتم یهو بفهمیم بچمون چیه... به خاطر همین اتاق خوابای مهمون تبدیل شده بود به اتاق خواب بچه که یکیش با ست صورتی و سفید تزئین شده بود و قرار شد اگه دختر دار شدیم تو این اتاق بخوابه و یکیش ست سفید و سبز بود که برای پسرمون بود... آرشام میگفت: خدا هر کدوم و بهمون داد اون اتاق میمونه برای بچۀ بعدی... زندگیمون با همین چیزا می گذشت... تا اینکه رسیدیم به مرداد و حالا من 7 ماهه باردار بودم... شکمم بزرگ تر شده بود... حالا دیگه کاملا مشخص بود که باردارم اما هر کی میدید فکر می کرد 4 ماهه یا 5 ماهه هستم... مامانم میگه به خودش بردم... میگه سر من اصلا شکم نداشت... سونوگرافی که میرفتم میخواست یه خبر خوش بده... اما من گفتم فقط اطمینان پیدا کن که بچم سالمه... نمی خوام تا به دنیا اومدنش چیزی بدونم... اونم خنده ای کرد و بهم اطمینان داد که بچه سالمه... و بهم گفت که منتظر یه شک بزرگ باشم... *** ساعت و نگاه کردم ساعت 6 شده بود... آرشام همیشه ساعت 4 خونه بود نمی دونم چرا انقدر دیر کرده بود.. نگرانش بودم... زنگ زدم به موبایلش اما اول جواب نمیداد بعدم خاموش کرد... نگرانتر شدم... باید زنگ میزدم به پدر شوهرم... ... من: الو بابا جون سلام خوبید...؟ باباجون: سلام شکر خدا خوبم... تو خوبی دخترم؟ من: ممنون... میگم ببخشید باباجون شما آرشام و ندیدی؟ ساعت 4 باید خونه باشه اما هنوز نیومده... باباجون با تعجب گفت: باباجون: نیومده خونه؟؟!!! من: بله نیومده... اما ما امروز سرمون خیلی شلوغ بود آرشام گفت تو نوبت دکتر داری و نمی تونه وایسه ساعت 2 از شرکت زد بیرون... بند دلم پاره شد... تلفن از دستم افتاد... فکر کنم اگه رو مبل نشسته بودم الان خودمم افتاده بودم... دلم درد گرفت... به خودم میپیچیدم... صدای بابا جون و میشنیدم اما نمی تونستم جواب بدم... یکم بعد شاید چند ثانیه بعد، حالم بهتر شد... یعنی دیگه میتونستم راحت نفس بکشم... تلفن و برداشتم اما قطع شده بود... دوباره و دوباره به آرشام زنگ زدم... خاموش بود... خاموش خاموش... همش فکر و خیال و منفی بافی میکردم... همش صحنه های تصادف ساختگی تو ذهنم میساختم... اینکه قرار بچم و تنها بزرگ کنم... به همه چی فکر می کردم به جز اینکه شاید آرشام حالش خوب باشه و.... صدای زنگ خونه اومد به امید اینکه آرشامِ پا شدم و یواش یواش خودم و رسوندم به در... ... در و باز کردم بابا جون بود... با گریه گفتم... من: باباجون چکار کنم آرشام هنوز نیومده... بابا جون زیر دستم و گرفت و من و نشوند رو مبل... باباجون: رنگ به رو نداری دختر نگرانی نداره... هر جا باشه تا آخر شب میاد... انگشتر تو دستم و درآورد و بهم آب طلا داد... اما من هنوزم دلشوره داشتم و نمی تونستم آروم بشینم.... باباجون زنگ زد و از آنا خواست بیاد پیشم... ... سیاوش و شادی جونم اومدن... به کل فامیل زنگ زدیم اما هیچ کس خبری ازش نداشت... تو دلم آشوبی به پا بود خدا خدا می کردم مشکلی برام پیش نیاد... ++++ ساعت 10 بود که کلید تو در چرخید... چشمام بسته بود دعا کردم که خواب نباشه و بعد چشمام و باز کردم... آرشام بود... سرش پایین بود و داشت کفشش و میزاشت یه گوشه... هنوز ندیده بود که خانوادش همه اینجان... باباجون پاشد رفت سمتش همینکه آرشام سرش و بالا کرد با تعجب به همه نگاه کرد... فقط تو یه لحظه دیدم که دست بابا جون رفت بالا و بعدش نشست تو صورت آرشام!!!!! باباجون: که زنت وقت دکتر داره آره؟ کدوم گوری بودی؟ قیافه زنت و دیدی؟ نگاه کن... جون به تنش نمونده... اگه من نیومده بودم... الان... الان بچه ایم نداشتین... بعد آرشام و هول داد و با گفتن: ادمِ بیشعور وبی فکر به تو می گن رفت بیرون از خونه... آرشام هنوز تو شک بود... یعنی همه تو شک بودن... اولین بار بود لحن خشک و عصبیِ بابا جون و میدیدم... از پشت اشکام که دیدم و تار کرده بود به آرشام نگاه کردم... با نگاه ازش میپرسیدم کجا بودی... ؟ اما اون کلافه سرش و تکون داد و رفت تو اتاق... سیاوش رفت... آنا سعی داشت آرومم کنه... اما من هنوز غم داشتم و ناراحت بودم... شوهرم از 2 بعد از ظهر کجا بود؟ بهش شک نداشتم اما میدونستم یه مشکل داره... اما نه چهرش نه قیافش اونجور نبود که بشه گفت مشکل براش پیش اومده... اصلا چرا بهم زنگ نزد... مگه نمیدونه من وضعیتم چه جوریه...؟ می تونست زنگ بزنه بگه نگرانش نباشم... نه اینکه رد تماس کنه و بعدم خاموش... شادی جون از پشت در اتاق نا امید برگشت... آرشام نه جواب میداد نه درو باز می کرد... من: شما برید من حالم خوبه... آنا: نه نمیشه تورو تنها گذاشت... من: نه الان شما برید آرشام میاد بیرون من میدونم اون الان عصبیه... همین... یرید خیالتون راحت... سعی داشتم بخندم... لبخندی زدم که خیالشون راحت باشه... شادی جون جلوی در داد زد و با صدای بلندی گفت: شادی جون: آرشام ما داریم میریم... زنت تنهاست... حواست بهش باشه... اونا رفتن... به در بستۀ اتاق نگاه کردم جای اینکه توضیح بده رفته و در اتاق و بسته... از اتاق بچه یه پتو مسافرتی برداشتم و یه بالشت... تو پذیرایی گذاشتم و دراز کشیدم... تا نصفه های شب خوابم نمیبرد... بچمم آروم نداشت... گشنش بود منم گشنم بود... از ساعت2 تا حالا چیزی نخورده بودم... آرشام هنوز نیوده بود بیرون... نشستم و به مبل تکیه دادم... بچم لگد میزد... ضعف داشتم نمی تونستم بلند شم چیزی بخورم... سرم و گذاشتم رو مبل...به اشکام اجازه دادم بیاد... صدای در اتاق و شنیدم ... سرم و بلند کردم و اشکام و پاک کردم... آرشامم بدتر از من بود... فکر کنم تاحالا نخوابیده بود...لباساشم هنوز تنش بود... آرشام: بیا برو سرجات بخواب... حرفی نزدم فقط نگاش کردم... کلافه بود... آرشام: یه مشکلی پیش اومده بود... بابا نمیزاشت برم... دکتر تو تنها بهونم بود... چیزی نگفتم... من قانع نشده بودم... این نمیشد جواب نگرانی و دلشورۀ من... بلند شدم... چشمام سیاهی میرفت... سرگیجه داشتم... یکم رفتم اما نشد... سرم گیج رفت و ... اگه آرشام من و نگرفته بود صد در صد الان بچه ای در کار نبود... وای خدایا ممنونتم.آرشام: با خودت چکار کردی...؟ چرا حالت انقدر بده؟ بریم دکتر...؟ دیگه خودش برام مهم نبود... لگدای بی جون بچم برام مهم بود... انگار دیگه انرژی نداشت... من: آرشام: برام یه چیز بیار بخورم... بچم ... آرشام نگران نگام کرد... آرشام: مگه چیزی نخوردی؟ از کی...؟ من: از ساعت 2 بلند شو... حالم داره بهم میخوره... بلند شد... داشت غر میزد... اصلا به روی خودش نمیاورد که مقصر بوده... یه کیک یزدی بهم داد... آرشام: این و بخور تا غذا گرم شه... کیک و خوردم و چشمام و بستم... با کمک آرشام قاشق قاشق غذا خوردم... هنوز حالم بد بود اما نه به اندازه قبل... به ارشام نگاه کردم اونم داشت به من نگاه می کرد... من: اگه بهم خبر داده بودی... نه خودم اذیت میشدم نه بچم... سرش و انداخت پایین... و زمزمه وار گفت...: نتونستم... نشد .... نمیشد... من: از این به بعد اگه مشکلی برای دوستات پیش اومد... خواستی با کسی بری گردش و تفریح... خواهشا زنگ بزن و بگو... بزار همونقدر که به خودت خوش میگذره به همون اندازه خیال من راحت باشه.... پاشدم و رفتم تو اتاق... نمی دونم کجا بود... اما اگه جایی بود و کاری کرده که خیانت به من حساب میشه... تا دنیا دنیاست نمی بخشمش و میسپرمش به خدا... فقط امیدوارم ذهن من مریض باشه و همش یه خیالبافی ساده باشه... اما آرشام اگه کاری نکرده بود انقدر نگاش و از من نمیدزدید و با پشیمونی نگام نمی کرد... +++++++++ یه هفته ای از اون قضیه می گذشت... آرشام سر ساعت میرفت و سر ساعت بر میگشت... هر روز برام گل میخرید و سعی داشت از دلم در بیاره... اما دل من به این راحتی صاف نمیشد چون هنوز توضیحی بهم نداده بود... یه روز که داشتم تلوزیون نگاه می کردم اومد کنارم نشست... می دونست پفیلا دوست دارم... یه بسته پفیلا پنیری داد دستم و نشست کنارم... من: ممنون... آرشام خواهش می کنم... آرشام: میشه حرف بزنیم... و بدون اینکه جواب من و بشنوه تلوزیون و خاموش کرد... موش و گربش تکراری بود واسه همین چیزی نگفتم!!!! من: میشنوم... آرشام: هنوز از دستم ناراحتی؟ من: نباید باشم؟ آرشام: من که غذر خواهی کردم... من: نیازی به عذرخواهی ندارم... ولی یه توضیح چرا... و تو هنوز یه توضیح بهم بدهکاری... آرشام: کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: آرشام: یه مشکل برای کسی پیش اومده بود پیش یکی بودم که بهتره اسمش و ندونی... ببین ساناز هفتۀ پیش و فراموش کن... امروز با بابا هم آشتی کردم... باور کن اگه موقعیت داشتم جواب تلفنت و میدادم... خانم گلم مطمئن باش نه بهت خیانت کردم نه هر فکر بدی که تو سرت داری درسته... و بعد من و بغل کرد و و بوسید... آرشام: حالام بلند شو... وقت گرفتم بریم چند تا عکس بندازیم... یادگاری بمونه... ماه پیشم نرفتیم. خنده ای کردم منم بوسش کردم به بوس محکم از لپش.... بلند شدم... قرار بود از ماه به ماه بارداریم عکس بگیریم و بعدا به بچمون نشون بدیم... 6 ماهگیمم نرفتم... شکمم بزرگتر شده بود... خوبه که حواسش هست... +++++ من اونروز وفراموش کردم و به زندگیم ادمه دادم... هنوز تو مرداد بودیم... وسط تابستون... هوا خیلی گرم و سرسام آور بود... بیشتر وقتا از بلوار ماهان تا باغ خانواده و پیاده روی میکردم... یه روز تازه از پیاده روی برگشته بودم که.... ... اونروز آنا اومد خونمون... ++++ من: سلام خوش اومدی... بیا تو... آنا در حالی که اومده بود داخل و داشت کفشش و در می آورد گفت: آنا: وای نه ساناز خیلی دیرمه باید برم... یه نگاه از تعجب بهش انداختم... خنده ای کرد و گفت: حالا چند دقیقه که این حرفا رو نداره... منم شربت اوردم و نشستم پیشش آنا: تولدِ مرساست... همه دعوتن... تو و خانوادتم دعوت کرده... یکم ناراحت شدم... اما شوهرم من و میخواست جای نگرانی و ناراحتی نداشت... پس گفتم به مرسا بگو ما هم میاییم... که ای کاش نمی رفتم... کاش قلم پام میشکست و نمیرفتم... همونجور مثل قبل بی خبر از همه چیز مثل آدمای کور زندگی میکردم.... اما رفتم.... آرشام شام خورده بود...بهم زنگ زده بود گفته بود که با یکی از همکارا شام میره بیرون... اما نفهمیدم کی... جالبه جدیدا هیچیزی رو برام توضیح نمیده.. و ممنوع کرده که به باباش زنگ بزنم و آمارش و بگیرم... گفته به سیاوش زنگ بزن... اگه به سیاوش اعتماد نداشتم فکر می کردم آرشام داره بهم خیانت می کنه اما سیاوش همچین آدمی نیست... اون قسم خورده که مثل برادرمه... ظرف میوه و برداشتم و رفتم بیرون پیشش نشستم... دست انداخت دور گردنم و گفت: آرشام: چه خبرا...؟ من: یه زردآلو برداشتم و گفتم: خبرای خوب خوب... من و به خودش فشار داد و گفت: آرشام: چه خبری :) ؟ من: جشن تولد دعوت شدیم... آرشام: بمیرم خانمی از بس موندی خونه برای یه جشن چقدر ذوق زده شدی... تقصیر خودته هر جا میگم نمیای... من: دوست ندارم با این وضعیتم زیاد تو مکان عمومی دیده شم... آرشام با شیطنت اومد نزدیک گوشم و گفت: آرشام: مکان خصوصی چی؟ من... اااا آرشام برو اونور... نپرسیدی تولد کیه ها؟ نکنه میدونی...؟! آرشام لبخندش و جمع کرد و با اخم گفت: آرشام: من از کجا بدونم....؟ من: خوب حالا به قول خودت مگه به خودت شک داری عصبی میشی... ؟ هیچی بابا تولد مرساست... فردا نه پس فردا به عبارتی جمعه دعوتیم... آرشام اوهومی گفت و به تلوزیون نگاه کرد... عکس العمل خاصی نداشت جای تعجب داشت واسم... چون تا هفته پیش اگه اسم مرسا میومد زمین و آسمون و یکی میکرد و می گفت اون میخواد زندگیمون و بهم بزنه نباید اسمشم بیاری... بیخیال یه زردآلوی دیگه هم برداشتم... آرشام بلند شد... من: کجا؟ آرشام: میرم یه چی بیارم این هسته ها رو بشکنم همینجور داری تند تند میخوری حداقل هسته هاشم بخور حالت بد نشه... خندیدم و چیزی نگفتم... خوب چه کار کنم بچم زردآلو دوست داره دیگه... آرشام داشت هسته ها رو میشکوند که موبایلم زنگ خورد... فاطی بود... از روش خجالت می کشم هفته ای یه بار زنگ میزنه حالم و میپرسه اونوقت من یه بارم بهش زنگ نمیزنم... من: سلام بر با معرفت ترین دوست دنیا... فاطی: خفه خفه فکر نکن خر میشم... من: این چه حرفیه میزنی عزیزم... چرا شخصیت خودت و خر و می بری زیر سوال؟ نمی گی خدایی نکرده به خر مملکت بر میخوره؟ فاطی جیغی زد و گفت: خیلی واقعا که دخترۀ بیشعور من زنگ زدم حالت و جا بیارم و بپرسم نینیت چطوره اونوقت تو رگباری بهم تیکه میندازی؟ می خوای ثابت کنی که من از خر کمترم؟ آره که چی؟ چرا با من همچین کاری می کنی آخه چرااا؟ من: اوخی نازی خانمی ببخشید.. نینیم خوبه سلام داره... الان داره تو دلم بپر بپر می کنه می گه: نی نی: مامان گوشیلو بده منم به خاله بگم به خَل توهین نکن... آرشام خنده ای کرد و دستش و گذاشت رو شکمم... آرشام: بابا فدای مامان بشه که شده زبونِ نی نی... فاطی: خوبه دیگه زن و شوهر با هم سرکار میزارین... کار نداری؟ اصلا می دونی چیه می دونی بچه من چی میگه؟ من: چی میگه؟ می گه : نی نیه اون: مامانی خاله روش که رو نیست چلمِ خلِ.... ( مامان خاله روش که رو نیست چرمِ خرِ) کجا بابا شوخی کردم... یه لحظه موندم بچه؟ من: فاطی گفتی بچه؟ فاطی : نه پس توله..بچه دیگه... من: یعنی میخوای بگی؟ فاطی : نمیخواد غش و ضعف کنی آره همون و میخوام بگم... من: وااای عزیزم مبارک... اگه بچم پسر بود از همین حالا دخترت واسه ماستاااا... فاطی: نه عزیزم شرمنده دختر من قصد ادامه تحصیل داره... من: حالا بزار به دنیا بیاد... همین موقع صدای گوشی آرشامم بلند شد... بهش نگاه نمی کردم اما حواسم بهش بود... یه نگاه به من انداخت و جواب داد... آرشام: سلام... جانم؟ صدای یه دختر و شنیدم پشت بندش آرشام تند تند صدای گوشیش و کم کرد و دیگه چیزی نشنیدم... مطمئنم صدای یه دختر بود... اصلا نمی فهمیدم فاطی چی میگه... قطع کردم... آرشام دید من قطع کردم بلند شد و رفت پشت پنجره پشت به من ایستاد.. صدای گوشیم بلند شد... ریجکت کردم و گوشیم و سایلنت کردم... آرشام انقدر آروم حرف میزد که نمی فهمیدم چی میگه... یهو برگشت سمت من و گفت : آرشام: ساناز می تونی امشب تنها بمونی...؟ دوستم تصادف کرده باید برم پیشش... فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم... نگاهم جوری بود یعنی اینکه خر خودتی... کلافه گفت: آرشام: جوابش یه کلمست.. آره یا نه؟ من: آره... آرشام رفت سمت اتاق و چند دقیقه بعد هول هولی من و بوسید و رفت... سوئیچم و برداشتم و بدون شال و هیچی رفتم دنبالش... اما نتونستم خودم و بهش برسونم... نا امید برگشتم بالا... کدوم دوستش بود؟ کدوم دوستش که از زن حاملشم مهمتر بود...؟ یعنی نمی تونستن به یکی دیگه زنگ بزنن بره پیشش؟ اصلا مگه این دوستش خانواده نداره؟ پس چرا من صدای دختر شنیدم؟ نه بابا شاید من یه نظرم اومده آره بابا هیچ خبری نیست... بد به دلت راه نده ساناز... فکرم و منحرف کردم... بیچاره دوستش... خدا کنه چیزیش نشده باشه... دوباره شمارۀ فاطی و گرفتم از هیچی که بهتر بود... تازه الان ناراحتم شده که یهویی قطع کردم.. ترجیح دادم آرایشگاه نرم... چون اذیت میشدم...یه آرایش ساده که با رنگ صدری لباسم جور در بیاد انجام دادم... موهامم نصفش ریختم نصفش و باز گذاشتم... آرشامم یه تیشرت سفید و یه شلوارلی ذغالی پوشیده... با نمک شده ... بهش میاد... رو تخت نشسته و من و که جلوی آینه نشسته در حال بررسی خودم بودم نگاه می کنه... من: چیه؟ چرا اینروزا همش میری تو فکر؟ یا به درو دیوار خیره میشی یا به من؟ نگاهت با ماست اما فکر ت نه... آرشام: بکم کارای شرکت زیاد شده... وگرنه مشکلی نیست خانومی... بریم؟ واقعا موندم اگه آقایون این شغلشون نبود مشغلۀ فکریشون و با چه بهونه ای ماس مالی می کردن؟؟!!! من: بریم... راستی کادوم خوبه؟ آرشام: آره خوبه حداقل از کادوی مرسا خیلی بهتره... راستم میگه اه اصلا دلم نمی خواد یادش بیفتم.... من براش یه گردنبد نقره خریدم... 120 تومن.. خیلی قشنگه... اگه خوشش نیومد بده خودم استفاده می کنم...!!! آرشام رفت پایین بهش گفتم تا پولی که دادم و به رضائی بده منم در و قفل کردم و رفتم پایین... این روزا خیلی شاد و شنگول نیست... می دونم مشکل داره و مشکلش شرکت و کار نیست اما نمی دونم چیه... اه خسته شدم... من تاحالا فکر می کردم با هم دوستم هستیم... اگه واقها مشکلی داره و به من نمیگه پس یعنی من فقط زنشم... اما من دلم می خواد همونقدر که زن و شوهریم دوستم باشیم... اونوقت برای گفتن هر چیزی به هم راحتیم... امیدوارم که چیزی نباشه... +++ وقتی وارد شدیم مرسا خیلی صمیمانه بغلم کرد و بهم خوش آمد گفت جوری که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم... اما منم مثل خودش باهاش برخورد کردم و با آرشام رفتیم پیش مادرشوهرم و پدرشوهرم... اصلا یادم رفت به مرسا بگم مامان بابای من نتونستن بیان و عذرخواهی کردن... بیخیال نشستم.. آرشام کمی پیش من نشست و گفت که میره پیش پسرا... منم چیزی نگفتم... چون دیگه تو جمعا نمی تونستم برقصم نمی خواستم آرشام و بچسبونم به خودم که حوصلش سر بره... یکم که گذشت انا گفت: آنا: ساناز رقصیدن برات مشکله و نمی تونی... بلند شو برو پیش شوهرت نشستن جایی که شوهرت هست که ضرر نداره واست... به اخماش نگاه کردم... این یعنی اینکه از یه چی خوشش نیومده... برگشتم و با چشم دنبال آرشام میگشتم هر چی میگشتم ناامیدتر میشدم... نبود... من: آنا آرشام کجاست: نیستش که... آنا پوفی کشید و گفت نمیدونم... نگرانش شدم... بلند شدم و رفتم سمتی که آرشام گفته بود میره و نگاه کردم اما نبود... تو حیاتم نگاه کردم اونجا هم نبود...پیش خودم گفتم حتما رفته بیرون چیزی بخره... حداقل اینجوری خودم و دلداری دادم.... برگشتم مبخواستم سر جام بشینم که دیدم آرشام و سیاوش و مرسا از یه اتاق اومدن بیرون... انقدر توان داشتم که خودم پهن کنم رو صندلی ... مرسا من ودید و یه لبخند دق درار بهم زد... اما من خودم نباختم... آنا دستم و گرفت: آنا: همه کاراش از قصدِ دیدی چه جوری بهت لبخند زد... من که می دونم آرشام دوستت داره.... اما نمی دونم اینروزا چرا آرشام و سیاوش انقدر دور ور مرسا میگردن... حیف... حیف که با سیاوش قهرم وگرنه الان میرفتم یه دونه میزدم تو گوش سیاوش بعدشم مرسار و از وسط جررر میدادم... از لحن آنا خندم گرفته بود... جر دادن و یه جور می گفت که به نظرم با لحنشم اینکار و کرده بود... من: چطور؟ پریشب سیاوش گفت با آرشام میره بیرون... منم بهش شک داشتم چون بعد از یه هفته که من باهاش قهر بودم اومده بود خونمون.... من و گذاشت و رفت.. منم تحمل نکردم و با ماشین بابا رفتم دنبالش... رفت تو یه سفره خونه.... شکم بیشتر شد... رفتم پایین.... دیدم مرسا و آرشام و سیاوش سر یه تخت نشستن... انقدر دق خوردم که نگو... از اونروزم با سیاوش قهرم... البته میدونم هیچ کاری نمی کننا اما خوب باید راستش و می گفت... دیگه به حرف انا اهمیت ندادم... یاد حرف آرشام افتادم... میخوام برم پیش دوستم تصادف کرده... می تونی تنها بمونی؟؟؟ تصادف تصادف؟ همه چی از ذهنم میگذشت: آرشام: ساناز از این به بعد نگرانم شدی و یا در دسترس نبودم به بابا زنگ نزن از سیاوش بپرس ... پس سیاوشم همدستش بود... خیلی نامردی سیاوش تو برادرم بودی... من: انا بعدش ، بعدش کجا رفتن؟ آنا: نمی دونم من زود برگشتم خونه... اما ساعت دو سیاوش از خونه زنگ زد و گفت رسیده... منم گفتم مهم نیست و به درک واصل شو... و بعد قطع کردم... دنیا دور سرم میچرخید... پس از دو به بعد آرشام با مرسا تنها؟؟؟ تنها بوده؟؟؟!!! بلند شدم... انا حواصش به شادی جون بود... داشت با اون حرف میزد... رفتم سمت مبلی که آرشام نشسته بود و مرسا هم کنارش بود... سیاوشم نشسته بود رو دستۀ مبل و با هم راجع به چیزی حرف میزدن... سیاوش بلند شد رفت... نویدم همون نزدیکی وایساده بود و با حرص نگاشون میکرد... رفتم نزدیکتر... انقدر نزدیک که تا بالاسر آرشام 5 قدم فاصله داشتم.... آرشام پشتش به من بود و من و نمیدید اما مرسا من و دید ... به آرشام نزدیک تر شد و با انگشت اشارش رو صورت آرشام میکشید... داشت چی کار میکرد؟ آرشام چرا هیچ حرکتی نمی کرد؟ به نوید نگاه کردم که دستاش و مشت کرده بود و با حرص نگاه میکرد... مرسا: عزیزم باور کن تحملم تموم شده... آرشام گفت: آرشام: گلم... یه کم... یه کم دیگه تحمل کن... وقتی بچم به دنیا بیاد... اونوقت تو میشی خانم.... یعنی میشی خانم خونم... تو باید بچم و تربیت کنی نه سا... ناز... از شنیدن این حرف یخ کردم... صدای خنده و شادی مرسا برای من مثل متن یه فیلم غمناک بود.. دلم میخواست همه خفه شن... دلم میخواست همه ساکت باشن... شایدم دلم میخواست برم تو یه جایی و با خودم خلوت کنم... آره دلم میخواست برم تو یه اتاق تاریک و سرم و بزارم رو شونه های خدای خودم... بهش گلایه کنم... تا ابد اشک بریزم و اون دلداریم بده.... هر لحظه صدای قلبم بلند تر میشد... محکم می کوبید به سینم... تو کلم پتک می کوبیدن... بچم انگار دو تا پا هم قرض گرفته بود... انگار 4 تا پا به دلم کوبیده میشد... عقب عقب رفتم... انقدر که رسیدم به اتاق خوابا... خدایا... من حکم چی و داشتم؟ حکم یکی که بچه بیاره بعدم بره...؟ حق من از زندگی این بود؟ یعنی مرسا لیاقت اون خونه و داره و من نمی تونم با بچم یه زندگی خوب و تجریه کنم...؟ دست گذاشتم رو شکمم ... یعنی میخوان بچم و ازم بگیرن... نه مگه شهر هرتِ؟ مملکت قانون داره... اما فکر کردی چند وقت دستت می مونه؟ نه من نمیزارم... نمیزارم با گرفتن بچم بختم و از این سیاه تر کنی آرشام... مرسا الهی تا دنیا دنیاست زجر ببینی... گلوم و گرفتم... میخواستم خودم و خفه کنم... میخواستم جیغم و خفه کنم... نباید حرفی بزنم... ممکنه اگه بفهمن من فهمیدم زندانیم کنن... آرشام اونروز و تو خواب ببینی... تو خواب ببینی که من و از خونت بیرون کنی و بچم و بسپاری به دستای مرسا... بلند شدم اشکام و پاک کردم... باید یه کاری میکردم اما چه کار...؟ باید چه کار میکردم.. فعلا باید از اینجا برم... محیطش برام عذاب آورِ... آره باید برم... گوشیم و برداشتم... زنگ زدم 133 و خواستم یه ماشین برام بفرستن... آدرس و دادم... لباسام و پوشیدم و بدون اینکه کسی بفهمه رفتم بیرون... یه ربعی وایسادم تا آژانس اومد... آرشام هنوزم بهم زنگ نزده بود بببنه کجام.... براش مهم نبود چون... اصلا معلوم نیست فهمیده من نیستم یا نه... اس ام اس زدم... نوشتم: عزیزم من دارم میرم خونه... پیش دوستات بودی نخواستم مزاحمت شم... چند ثانیه ای گذشت که زنگ زد... صدام و صاف کردم و سعی کردم که نلرزه... آرشام: الو ساناز حالت خوبه؟ با زور جوابش و دادم سعی کردم بغضم نترکه... من: آره گلم... نگران نباش زنگ زدم آژانس اومده... یه وقت نیای خونه ها مهمونی تموم شد بیا... آرشام: نه به آزانس بگو برگرده منم الان میام پایین با هم برگردیم... من: گفتم که اگه بخوای بیای عذاب وجدان میگیرم بر می گردم ها... حالم خوبه ... مهمونی تموم شد بیا... آرشام: خیالم راحت باشه؟ من: اره عزیزم... خوب دیگه برو خدافظ... قطع کردم... ساعت و نگاه کردم... 9 شب بود... شماره و گرفتم و گوشی و گذاشتم در گوشم... اه موبایلش خاموشه... زنگ زدم خونشون خودش برداشت... من: الو فاطی سلام خوبی... فاطمه: به به سلام هندونه خانم... و بعد غش غش به حرف خودش خندید... خندۀ اون یه بهونه ای شد که من بزنم زیر گریه... نگران پرسید... فاطمه: خاک تو سرم چی شده ساناز... ساناز ترخدا حرف بزن... من: فاطی می تونی فردا بیای کرج... ؟ ترو خدا... فاطی: چرا قسم میدی بگو چی شده؟ تو که نصفِ جونم کردی... من: گفتنی نیست... فردا بیا کرج... صبح زود بیا کار واجب باهات دارم... فاطی: باشه باشه... فقط آروم باش... من: هستم ببین نمی خوام آرشام بفهمه باهات قرار دارم... ساعت 8 میره سرکار... 9 خونمون باش باشه؟؟؟؟ فاطی : باشه... مراقب خودت باش عزیزم... ممکنه اتفاقی برات بیفته... من: باشه هستم ... فاطی مدارکتم بیار... شناسنامه کارت ملی... کد پستیه خونت....میبینمت خدافظ... فکر کنم بازم میخواست سوال بپرسه اما من قطع کردم.... خودمم نمی دونستم چکار می کنم... این چه تصمیمی بود که گرفتم؟ اما هر چی بود الان و تو موقعیت من بهترین تصمیم بود... آره بهترین... *** شب ساعت دو بود آرشام اومد.. خودم و زدم به خواب... ارشامم اومد و بدون اینکه اصلا به من نگاه کنه خوابید... صبحم زودتر ازش بیدار شدم... اما ترجیح دادم خودم و بزنم به خواب تا بره... حوصلش و نداشتم نه حوصله خودش، نه دروغاش و نه کاراش... یادمه اولا، قبل از رفتنش همیشه بوسم میکرد... اما الان دیگه نه لمسم می کنه نه بوسم... خیلی وقته این کار و نمی کنه... نمی دونم چند وقت بود که به مرسا دل داده بود... حتما از همون وقتی بود که رفت آلمان یا نه؟ اما من تموم رفتارای بد آرشام و ربط دادم به رابطش با مرسا... چیز واضحی بود نه نیاز به توجیح من بود نه توضیح آرشام... بلند شدم به خودم تو آینه نگاه کردم... دنبال یه ایراد می گشتم... با خودم زمزمه کردم: شکم گندم؟ با صدای بلندی گفتم: دِ نامرد مگه بچه خودت تو این شکم نیست... مگه وجودمون این تو رشد نمی کنه...؟ صدای زنگ در باعث شد اشکام و پاک کنم و برم در و باز کنم... فاطی بود دیشب به رضائی گفته بودم که در پایین و بدون هماهنگی با من براش باز کنه اما فاکیلش و اشتباه داده بودم و به فاطیم یا دادم اشتباه بگه... نمی خواستم بعد از رفتنم فاطی تو دردسر بیفته... با تعجب اومد تو خونه و به من نگاه کرد... رفتم تو بغلش و بغضم ترکید... من: فاطی دیدی؟ دیدی بدبخت شدم... همش میگفتی خوش به حالت شوهرت خوبه... ولی نبود... فاطی دیدی چه خاکی تو سرم شد... می خوان بچم و ازم بگیرن... خدایا کمکم کن.. فاطی کمکم کن... باید کمکم کنی... اگه بچم و ازم بگین من میمیرم... خودم و می کشم... همش اشک میریختم و گریه می کردم.. انگار می خواستم اشکای تنهاییم و با یکی قسمت کنم... فاطمه من از خودش جدا کرد... اشکاش و پاک کرد و با بغض گفت: چته دختر؟ کی؟ غلط کردن... درست حرف بزن ببینم چی شده... ؟ بیا بیا بشین... نگاه کن سر و روش و حتما چیزیم نخوردی... من و که همونجور گریه میکردم نشوند رو مبل و رفت تو آشپزخونم... به زور چند لقمه نون و پنیر بهم داد... فاطی: حالا درست بگو ببینم چی شده... دختر تو که اینجوری خودت و و بچت و می کشی... قیافت چرا انقدر زرده... تعریف کن... قول میدم برات کم نزارم و کمکت کنم... بگو چی شده عزیزم... همونجور که گریه می کردم همه چی و براش گفتم... همه چی... از روزایی که به آرشام شک داشتم تا دیشب... وقتی تموم شد اونم با من گریه میکرد... فاطی: غصه نداره که عزیزم... خدا جای حق نشسته مطمئن باش کمکت می کنه... من: میدونم کمکم می کنه اما می ترسم وقتی کمکم کنه که دیگه بچم و ازم گرفته باشن.... من: فاطی ببین هر چی گفتم بگو باشه... باید برام انجام بدی... الان کار زیادی باهات ندارم... فقط بیا با هم بریم ماشینم و بفروشیم... بعدم یه ماشین دیگه به نام تو بخرم... یه جورایی به آرشام می گم دارین از ایران میرید... که بعدا یه وقت سراغ تو نیاد... فاطی با گیجی گفت: برای چی؟ ماشین؟ به نامِ من؟ چرا؟ برای چی ارشام بیاد سراغ من...؟ وای باید کاملتر براش توضیح بدم.... ببین فاطی... من باید برم... برای یه مدت باید برم... برمی گردم... اما وقتی که آرشام با مرسا ازدواج کرد و بچۀ من از ذهنشون پاک شد..... اونروز بر میگردم./... تا اونروز باید مخفی زندگی کنم... اگه چیزی به نام خودم باشه راحت پیدام می کنن اما ... فاطی: دیوونه شدی دختر؟ فکر کردی چی؟ از دستت شکایت می کنه... راحت پیدات می کنه... چطوری میخوای زندگی کنی؟ اصلا کجا بری...؟ من: فاطی .. فاطی... وقت پند و اندرز نیست... من همه فکرام و کردم... اگه میبینی برات دردسر میشه برو... من بدون توام می تونم از پس همه چی بر بیام... نهایتش اینه که به یکی اعتماد می کنم که معلوم نیست آخرش سرم کلاه میزاره و مالم و میکشه بالا یه نه... فاطی: دختر کله خراب د بحث اینحرفا نیست... بحثِ اینه که گفتنش آسونه اما عمل بهش سخته... اصلا غیرِ ممکنِ... بلند شدم و خیلی قاطع گفتم : میرم آماده شم... باید برم بیمارستان با آقای اسلامی حرف بزنم... توام تا من آماده شم فکرات و بکن... و بعد تنهاش گذاشتم و رفتم تو اتاق... من تصمیمم و گرفته بودم و ازش بر نمی گشتم.. آماده شدم مدارکمم برداشتم... داشتیم میرفتیم بیرون ... فاطی هنوز تو شک حرفام بود و با تردید بلند شد.... تلفن خونه زنگ خورد... ممکن بود ارشام باشه برای همین برگشتم و تند تلفن و جواب دادم... رضائی: خانم یه خانمی اومدن با شما کار دارن... من: اسمشون:؟ رضائی: خانم می گن که مرسام... آتیش گرفتم ببین چه پررو تشریف داره که اومده در خونه من... خوبه می دونه به خونش تشنه ام... خوبه می دونه می خوام آتیشش بزنم... اونوقت با پاهای خودش ورداشته اومده اینجا... باید خونسرد رفتار کنه ... نباید بزارم بفهمه که حالا منم که دارم بازیشون میدم... رضائی: خانم چه کار کنم..؟ من: بفرستش بالا... تلفن و قطع کردم و رو به فاطی گفتم: من فاطی برو تو اتاق هر چیم شد و شنیدی نیا بیرون... فاطی: کی بود...؟ من: مرسا... برو تو اتاق نباید بفهمه تو اینجایی... فاطی رفت تو اتاق... منم در آپارتمان و باز گذاشتم و نشستم رو مبل... پر از استرس بودم... تنم می لرزید... خیلی بهم فشار وارد میشد و من مثل این پوست کلفتا به روی خودم نمیاوردم... امیدوارم اثری روی بچم نداشته باشه... دستم و گذاشتم رو شکمم... ببخشید ... ببخشید مامانی که زندگی آرومی نداریم... نباید گریه می کردم و ضعیف به نظر میرسیدم... نباید به مرسا بفهمونم که باختم... اومد تو ...با یه لبخند کثیف گفت: مرسا: به به خانم دکتر... چی شد اونشب رفتی؟ حقم داری تحملش سخته خوب... ببین من زیاد وقت ندارم.. با آرشام قراره برای ناهار بریم بیرون...دوست ندارم منتظرم باشه.. اومدم بهت بگم حالا که همه چی و میدونی یه لطفی به من و خودت بکن و گورت و از زندگی آرشام گم کن بیرون... آرشام می گه نمی تونه از بچش دست بکشه و منتظر اون به دنیا بیاد.... اما بزار بهت بگم من نمی تونم توله سگت و بزرگ کنم... پات و از زندگیم بکش بیرون... آرشام و من از اولم واسه هم بودیم... من فقط منتظر بودم حالش خوب شه که شد... ازدواج تو با آرشامم از اول به خاطر لجبازیه آرشام با من بود....یه زحمت بکش شر بچتم مثل خودت کم کن... به من زحمت نده.... و بعد رفت و در و پشت سرش بست... دروغ می گفت... همه بهم گفتن آرشام من و دوست داشت... تازه تازه این سر و کلش پیدا شد... جیغ میزدم... خفه شو آشغال... زنیکۀ خراب... بیشرف... ولگرد... فاطی اومد و سعی داشت آرومم کنه... آخر سر یدونه زد تو گوشم ... صدام قطع شد... فقط هق هق می کردم... فاطی: اینجوری که بچت و می کشی و به آرزوش میرسونیش... باید قوی باشی دختر... مگه نمی خوای داغ همه چی و بزاری به دل آرشام...؟ بزار بچت سالم به دنیا بیاد... زندگیت و از نو بساز... هه ، زندگی؟ کدوم زندگی؟ میخواستم برم انقدر بزنمش که صدای سگ بده... که جیغ بزنه.. اما می ترسیدم میترسیدم یه وقت بزنه تو شکمم... از حرفاشم معلوم بود دل خوشی از بچم نداره... از بغلش اومدم بیرون و گفتم... بریم فاطی بریم دنبالش.... با آرشام قرار داره... میخوام یه باره دیگه ببینمش شاید اندفعه باورم شد.... فاطی سوئیچ و ازم گرفت و دو تایی رفتیم پایین... پیاده بود...سر خیابونمون یه تاکسی گرفت... فاطی میرفت دنبالش و منم به حرفاش فکر می کردم... *** اخرین امضارو هم تو دفتر زدم و ماشین شد به نام کسی دیگه... تموم... حالا باید می گشتم دنبال یه ماشین دیگه... با فاطی نمایشگاه ها رو می گشتم... باید یه ماشین ارزونتر پیدا می کردم... دو سه ملیون از این پول دستم بمونه بهتره... کار ما نبود... فاطی به شوهرش زنگ زد تا بیاد... تا اون خودش و برسونه رفتیم که چیزی بخوریم... واقعا گشنم بود... ضعف داشتم.... صحبت با آقای اسلامی رو باید بزارم برای فردا... از نمایشگاه ها کارم کشید به شیطون بازار... شوهر فاطی هم اومد... اونم خیلی ناراحت شد و قول داد تا آخرش کمکم کنه... و فاطی و دعوا کرد برای اینکه چیزی بهش نگفته... ماشینم شد یه پژو 405 سفید که چند ماهی کار کرده بود ... با توجه به تشخیص رضا ( شوهر فاطی) خوب بود... سند زدیم... شد به نام فاطی... ازشم خواستم فعلا دستش باشه تا وقتش که رسید ازش می گیرم... ماشین خودشوم که صبح باهاش اومده بود و قرار شد همون بیرون بمونه یه روز بیاد برداره... با جسمی خسته و روحی خسته تر برگشتم خونه... آرشام خونه بود... ساعت و نگاه کردم... مثل اولا اومده بود خونه... تا من و دید بلند شد و اومد سمتم... آرشام: هیچ معلوم هست کجایی؟ قیافت چرا اون جوری شده؟ چرا مثل پیرزنا شدی؟ حالت خوبه؟ من: از اولم همین بودم... جدیدا به نظر تو زشت و پیرزن شدم... معلومه که خوبم... با فاطی بیرون بودم... داره از ایران میره... گفت این چند روز و برای خریدایی که داره باهاش برم بیرون... آرشام: این چه حرفیه؟ اما تو بارداری... ضعیف میشی... من: آرشام ولم کن... هیچیم نمیشه.... میخوام استراحت کنم... ناهار خوردی؟ اگه نخوردی تخم مرغ تو یخچال هست!!!!! آرشام: زمزمه وار گفت تو چته ساناز؟ اما من در اتاق و بستم و بهش تکیه دادم... آرشام... آرشامم هنوزم دوست دارم... باور کن عاشقتم... چه جوری بدون تو زندگی کنم؟ به بچمون چی بگم؟ آرشام ، آرشام بیا بیدارم کن... بیا بگو که همش خوابِ... *** یکم تو اتاق موندم اما خوابم نمیبرد... رفتم حموم و یه دوش گرفتم... آرشام شوهرمِ... بزار این چند روزه آخر یکم بیشتر نگاش کنم... که یه حرفی از چهرش و از وجودش برای بچم داشته باشم... که صورت قشنگش برای همیشه تو ذهنم بمونه... رفتم بیرون... داشت غذا درست می کرد... چه عجب... آرشام مرد خونه شده بود... فکر کنم میدونه ازش ناراحتم که اینکارارو می کنه... داره به بچش میرسه که یه تپلی مپل تحویلشون بدم... آرشام: عافیت باشه خانمی... نمی دونستم چی درست کنم... سیب زمینی سرخ کردم با نون میزنیم... من: باشه.... مرسی... نشستم سر میز ... خودش میز و چید و خوردیم... کلا امروز مهربون شده بود... بعد از شام برام میوه آورد ... خودش برام پوست می کند و میزاشت تو دهنم... منم سعی کردم کمی بیخیال باشم... اما مگه میشد... خدایا چقدر این مرد نامردِ... چرا اینجوری عاشقم می کنه... چرا کاری می کنه که با تموم وجودم بخوامش و عاشقش باشم... .... آخر شب دراز کشیده بودم و داشتم اهنگ گوش میدادم که اومد تو اتاق... کنارم دراز کشید و کنترل و برداشت و کمی صدا رو کم کرد... کنترل و ازش گرفتم گذاشتم کنارم... دستش و انداخت زیر سرم من به سقف نگاه می کردم و آرشام به من... دستش و رو بازوم حرکت میداد... مثل همیشه برام شیرین و لذت بخش بود... اما خیال اینکه این دستا دستای یکی دیگرم نوازش می کنه اعصابم و داغون می کرد.... گفت: آرشام: خانمی می تونی یه هفته ای بری خونه مامان اینا؟ من: برای چی؟ آرشام: یه سفر کاری برام پیش اومده ... تو دلم نیشخندی بهش زدم و گفتم خر خودتی پسر خوب سفر کاری؟ ههه، برای همین مهربون شده بود... بگو دوست ندارم از معشوقم دور باشم و میخوام یه هفته ای بدون وجود توی مزاحم کنارش باشم... من: کجا؟ آرشام: اصفهان... کِی؟ آرشام: اگه قبول کنی بری خونه مامان اینا من صبح زود میبرمت اونجا و بعدشم راه میفتم... پس یعنی امروز آخرین روزیه که میبینمش... من: فاطی قراره تا آخر هقته بره... زنگ میزنم این یه هفته بیاد پیشم... اینجوری بهتره... دیگه هر روز اینهمه راههم نمیره و بیاد.... آرشام دهنش و گذاشت دم گوشم و گفت : آرشام: خیالم راحت باشه؟ نفساش که تو گوشم بود... حالم و دگرگون می کرد... بیشتر میخواستمش... بیشتر بهش نیاز داشتم... روم و ازش گرفتم و به پهلو خوابیدم... با صدای بغضداری گرفتم آره.... آرشام منو از پشت بغل کرد و خودش و بیشر چسبوند بهم... آرشام: سانازی چته تو؟ خوبی؟ مطمئنی که برم؟ چرا انقدر خسته و پژمرده به نظر میرسی..؟ من: آره دیگه مربوط به کارِتِ... برو خیالت راحت... نه فکر می کنی... صدای آهنگ و زیاد کردم... تا دیگه حرفی نزنه... میخواستم شب آخری فقط با آرامش کنارش باشم... نه اینکه صدا و احساس دروغش باعث عذاب بیشترم شه... و رفتنم و سخت تر کنه.... صدای اِبی حرفای ترانش، همه و همه با شرایط من جور بود... من و حــــالا نوازش کن که این فـرصت نره از دست شاید ایـــن آخرین باره که این احساس زیـــبا هست من و حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم ، اگه لمسم کنی شاید، به دنیای تو برگردم هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کارِ سختی نیست بدونِ مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیـــست نبینم این دمِ رفتن تو چشمات غصه میشینه همه اشکات و می بوسم می دونم قسمتم اینه ... تو از چشمای من خوندی، که از این زندگی خستم کنارت اِنقدر آرومم،، که از مرگ هم نمی ترسم تنم سردِ ولی انگار تو دستای تو آتیشِ خودت پلکام و می بیندی و این قصه تموم میشه... هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدونِ مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نبینم این دمِ رفتن تو چشمات غصه میشینه همه اشکات و می بوسم می دونم قسمتم اینه... ....
 



سایر قسمت های این رمان