X
تبلیغات
♥ رمان ...... رمان ...... رمان ♥ - رمان یک عشق یک تنفر

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان یک عشق یک تنفر

تاريخ : دوشنبه 1391/08/15 | 23:20 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
فاطی...فاطی....صدای مرضیه بود که فاطمه را صدا می کرد.مرضیه وبهاره دوست های صمیمی فاطمه بودند(البته دوست نه خواهر!)مرضیه وبهاره دریکی ازپرورشگاههای تهران بزرگ شده بودند و پدر ومادر نداشتند.مرضیه بهاره فاطمه وندا چهار دوست جدانشدنی وهمسن وسال که از کودکی با هم بودند بله ندا دختر خا له ی فاطمه که درشش ماهگی در اثر تصادف خانواده اش را از دست داده بود و اقاوخانم سعادتی(پدر ومادر فاطمه وبرادرش امید)ندا را به فرزندی قبول کردند ومانند دو فرزندشان از او مراقبت می کردند وفاطمه وامید نیز ندا را مانند خواهرشان دوست میداشتند.اقای سعادتی یکی از بزرگترین تاجران فرش محسوب می شد ومنزلشان دریکی از خوش اب وهوا ترین محلات تهران بود.فاطمه ومرضیه فارغ التحصیل پزشکی وندا فارغ التحصیل برق و بهاره نیز فارغ التحصیل عمران بودند وامید نیز بعد از گرفتن لیسانس جهانگردی برای فوق لیسانس راهی امریکا شد.فاطمه دختری بسیار معمولی باپوست تقریبا سفید وموی مشکی چشمان عسلی وندا نیز چشمان وموی مشکی وصورتی سبزه و درکل بانمک و دل چسب ومرضیه نیز صورتی به سفیدی برف وچشمانی عسلی وموهایی زیتونی رنگ و بهاره نیز اززیبایی یک دختر شرقی چیزی کم نداشت صورت سفید وموهاوچشمانی به رنگ شب داشت!!!!
ندا بایکی از پسران تاجران پارچه به اسم سیاوش نامزد کرده بود ومرضیه نیز با علی وبهاره نیزبا امیر ازدواج کرده بودند که شوهران انها نیز دستشان به دهنشان می رسید.سیاوش دو برادر دیگر نیز دارد که نام های انها ارش و کیارش بود وبعداز ازدواجشان در خارج از کشور سکونت کردند! -فاطی...فاطی تورو خدا صبر کن!!-صبرکنم چی رو ببینم؟شما سه تا ادم نمی شید!-وای!خاکم به سر جون من راست میگی؟؟؟یعنی منم ادم نمیشم؟؟؟-بروبابا!تو هم که اکس انداختی توفضایی!!!-میگم فاطی خوشگله مارومیبری یه رستوران خوب؟!-اون وقت پول غذا روکی میپردازه؟؟؟؟!!!-خب بزار فکرکنم....خب معلومه فاطی چش قشنگه مو سیاهه دیگه الهی قربونش برم!!! -وای ...وای.. چه هندونه های بزرگ وسنگینی اینارو چه جوری تا رستوران ببریم؟!! ندا:هه..هه..خندیدم بی مزه لوس فاطمه:شات اپ بابا(خفه شو بابا)....با اون شوهرت ندا:توهم که هر وقت کم میاری از شوهر من ایراد میگیری!خوشگل نیست که هست خوش هیکل وپولدار نیست که هست فاطمه:مگه اینکه خودت بگی خب بالاخره بقال نمیگه ماستم ترشه!میگه؟؟؟؟ودرحالی که کمی ژست گرفته بود ادامه داد:شما سه تا…راه بیفتید میخوام بهتون ناهار بدهم!!!این حرف او باعث شد هرکدامشان به سمت ماشین هایشان بروند و اماده حرکت به سمت پاتوق همیشگی شان شوند. فاطمه (باصدای بلند):خانم ها با بشمار 3 من اماده ی زدن استارت شید وهنرتون رو بهاقایون پر مدعا نشون بدید.... یک...یک وبیست وپنج صدم….یک ونیم...یک و هفتادو پنج صدم...دو...دو وبیست وپنج صدم...دو و هشتاد وپنج صدم وباگفتن دو وهشتادو پنج صدم ماشین را به سرعت روشن کرد و با سرعت حرکت کرد وپس از ان که کمی از انها دور شد و(بافریاد بلندتراز دفعه ی قبل) گفت:اخه احمق های اشکول ...دو وهشتاد وپنج صد داریم؟؟؟و بلند بلند خندید.و در دل ادامه داد:ای ای قربون خود شیطونم الان زودتر از همه ی اونها به رستوران میرسم و یک میز رزرو میکنم و فقط پول یک غذا را میدهم!!!!وسپس لبخند شیطانی زد!!!!پس از کلی خوشحالی وذوق بالاخره به مقصد رسید و از دیدن مرضیه و بهاره وندا دران جا درجا خشکش زد ودر دل باخود گفت:اخه خدا من چه گناهی به درگاه تو کردم که باید با این سه تا اشکول عجوزه غذا بخورم؟؟؟ودر حالی که سعی میکرد تعجبش را پنهان کند از ماشین پیاده شد وبه سمت انها رفت.-سلام بچه ها نگرانتون بودم فکر کردم تصادف کردید؟(اره جون خودم) ندا:نه قربونت تو نگران ما نبودی نگران پولهات بودی؟ -نه به جون شوهر کچلت!!!بیا بریم بهتون به جای یه پرس دو پرس به همتون غذا بدم!!! ندا:اولا شوهر من کچل نیست ثانیا ما دو پرس نخواستیم یه پرس خواستیم اگه هم راضی نیستی نگیر همه تون مهمون خودم! -نه بابا این چه حرفیه بفرمائید خانمی,خودم براتون میگیرم! وبا این حرف او همگی وارد رستوران شدند. مرضیه:من میرم دستام رو بشورم!!! بهاره:من هم همینطور!! ندا :من هم میرم غذای همیشگی مان را سفارش بدم.فاطی تو هم برو جا رزرو کن!! فاطمه:باشه رفتم !!وبه راه افتاد. -فکر کنم این میز خوب باشه!!!!ویک میز که در اطراف ان چهارصندلی وجود داشت را انتخاب کرد. -سلامفاطمه! فامه به سمت صدا برگشت و پسری سبزه و با موهایی به قول خودش چمن یا به قول امروزی ها جوجه تیغی رادید ولی درکل زیبا وخوش تیپ و هیکل بود. پسر:سلام کردم ها!!! فاطمه:اخ!ببخشید...سلام!... ولی من شما رو نمیشناسم !! پسر:مگه ادم به هرکی که میشناسه سلام میده؟؟؟ فاطمه:نه ولی... نگذاشت جمله اش تمام شود پسر:میشه بشینم ؟ومنتظر جواب او نماند صندلی روبه رویی فاطمه رااشغال کرد و ادامه داد:میخواهم به حرفام گوش کنی وبعد خوب درموردشون فکر کنی ......من اسمم اشکان سپهری است ...ببین من چند روز پیش تو رو تو مترو دیدم خیلی ازت خوشم اومد قیافه ی شیرین وتو دل برویی داری..من بعد ازاون روز اومد دنبالت وخونتون روشناختم وبعد از اون هم تقریبا همه جا که میرفتی تعقیبت می کردم حالا که تنها شدی اومدم باهات صحبت کنم می دونم چه فکری میکنی من جوری تعقیبت می کردم که هیچ احدی من رو نمیدید وشک نمی کرد به طوری که توهم نفهمیدی پس نگران ابروت نباش!!! وسپس بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد:..من...من...دو..س..ت...دارم ومیخوام باهات دوست شم حالا امکانش هست؟؟؟؟ وسپس برگه ای به جیب او انداخت داد وادامه داد:من شماره تلفن وادرسم رو واست نوشتم منتظر تماست هستم..خداحافظ خانمی. وبه سرعت از رستوران خارج شدو فاطمه را با افکارش تنها گذاشت. -غذات روبخورسرد شد!!! صدای مرضیه رشته ی افکار فاطمه را پاره کرد. -جانم!چیزی گفتی؟؟! -میگم غذات رو بخور..فاطی...چیزی شده؟ -نه!ومشغول خوردن غذا شد. بعد از خوردن غذا وخارج شدن از رستوران با یکدیگر خداحافظی کرده وراهی منزل شدند. ندا:سلام!بر مادر گرامی ...احوال شریف؟؟؟؟ -سلام بر دختر گلم!خوبم.فاطمه یکم یاد بگیر!! فاطمه:چشم مادر من اخه یه ذره انصاف داشته باش من که مثل ندا نیستم که وسط حیاط داد بزنم بگم سلام که!در هر حال سلام! مامان:سلام!خوبی؟بیا تو! -چشم اومدیم!و وارد شدند. فاطمه:گلی خانم!گلی خانم!(گلی خانم خدمتکار و اشپزشون بود که پنج سالی میشد که توی خونه سعادتی کار میکرد.) گلی خانم:بله خانم جان؟؟؟ فاطمه:میشه برامون دوتا کاپوچینو اماده کنی؟؟؟ گلی خانم:چشم خانم جان!وبه طرف اشپزخانه به راه افتاد. فاطمه:ندا بیا کارت دارم؟؟؟ ندا:باشه ابجی!!!! وندا و فاطمه روی مبلی روبه روی هم نشستند. گلی خانم:بفرمائید خانم جان! فاطمه:ممنون ندا وفاطمه و مرضیه وبهاره هر مشکلی برایشان پیش می امد برای هم شرح می دادند و بدون هیچ شوخی وکلکی سعی می کردند مشکل را باهم حل کنند وهر کجا میرفتند باهم هماهنگ می کردند ویا اگر قرار بود تنهایی جایی بروند به هم خبر میدادند. ندا:خوب تعریف کن! فاطمه:نمیدونم ازکجا شروع کنم؟ -از هرجا دوست داری!!! فاطمه بدون هیچ تحریفی سیرتا پیاز گفته های اشکان رابرای ندا شرح دادواز او خواست تابه مرضیه وبهاره این موضوع راشرح دهد وفعلا به پدر و مادر چیزی نگوید انها را نگران نکند وندا نیز قبول کرد وسپس فاطمه اتاق خوبش رفت وخوابید. وقتی چشم بازکرد شب بود.به سمت پذیرایی به راه افتاد. -سلام مامان!سلام بابا! مامان:سلام بابا:سلام ندا:علیک!منم خوبم. فاطمه:خیلی خوب سلام نداجون خوب هستی؟ سیاوش در حالی که کنار ندا ایستاده بود گفت:علیک سلام!ممنون که حالم روپرسیدی منم خوبم! فاطمه:خیلی خوب حالا!زن وشوهر انگ همید!!!راست میگن خدا در وتخته خوب باهم جور میکند. سیاوش:وا..مگه سلام دادن بده واقعاکه؟؟؟فکر کنم که تو شوهرت رو کچل میکنی بیچاره شوهرت! -اولا ببخشیدا من از همه ی مردا متنفرم!ثانیا حالاحالا ها واسم کسی رو درنظر نگیرید!!!! -شما خانم ها اولش همین رو میگید ولی همین که دیدید یه خواستگار واستون اومده بدون در نظر گرفتن کوری و کچلی اش بله رومیگید.ودحالی که ادای اورا در می اورد گفت:من از همه ی مردا متنفرم هه..هه -خدایا چقدر این زن وشوهر رو بی مزه افریدی! مامان:بسه دیگه مخم رو خوردید پاشید پاشید اطراف دامادم رو خالی کنید!وسیاوش درحالی که برای فاطمه زبان در می اورد باحالت کشداری گفت:قربون مامان خوشملم برم!!!! فاطمه:ندا بیا بریم حالم بهم می خوره یه همچین پسرای لوس رو می بینم! ندا:با اینکه باید طرف شوهرم رو بگیرم اما فکر کنم چون اولین حرف درست زندگی ات رو گفتی طرف تو رو می گیرم! فاطمه:واقعا که!بخاطر مامان این حرفت رونشنیده میگیرم(وبه مادرش چشمکی زد)حالا بیا بریم اتاق من کارت دارم!!! -مثلا شنیده بگیر می خواستی چیکار کنی؟هان؟وبعد از گفتن این حرف به سمت اتاق فاطمه دوید وگفت:فقط نیم ساعت از وقت با ارزشم رو هدر تو می کنم!شنیدی؟ -شما شات اپ قربونت تامن بیام بگم چیکار میخوام بکنم! وبعد از گفتن این جمله ازهمه عذر خواست و راهی اتاقش شد. -چی می گی تو هی مخم رو می خوری اومدم دیگه!! -ااااااخخخخخ......فاطی الهی بمیری این سوزن ته گرد چی بود گذاشته بودی روی صندلی منم نشستم روش!!و سوزن ته گردی را نشان فاطمه داد. فاطمه در حالی که از خنده ریسه رفته بود گفت:دیدی میتونم جلوی زبونت روبگیرم!!!! -خیلی بی شعوری من...من...وبغض مانع از ادامه ی حرفش شد. فاطمه که متوجه گریه ی خواهرش شد اورا به اغوش کشید به او دلداری داد. -ابجی نادی(اغلب فاطمه ندا را نادی خطاب می کرد).....نادی جونم الهی فاطی قربون چشمای سیاهت بشه من فقط قصدم شوخی بودو او نیز بغضش ترکید بعد از اندکی گریه احساس درد شدیدی در بازوی راستش کرد چشمانش رابست واخ بلندی گفت! صدای خنده ندا باعث شد چشمانش را باز کند.فاطمه:تو خلی نادی؟؟هم گریه می کنی هم می خندی؟؟؟؟؟ -نه به جون تو!!! سوزن ته گردت رو بهت پس دادم. و به بازوی او اشاره کرد! فاطمه بازوی خودرا نگاه کرد. ندا تقریبا سوزن ته گرد را دران فرو کرده وفاطمه بعد از اندکی سوزن ته گرد را از دستش بیرون اورد! خواست چیزی بگوید که ندا مانع شد وگفت:میخواستم عذاب وجدان نگیری خوب!!!وحالتی مظلوم به خود گرفت. فاطمه وقتی مظلومیت خواهرش رادید اندکی به قیافه ی مظلوم او خندید وسپس اورادر اغوش گرفته وگفت:دوست دارم ابجی نادی!! -منم دوست دارم ابجی فاطی!!!و از اغوش او بیرون امد وگفت:انقدر باهم شوخی کردیم که یادمون رفت که می خواستیم راجع به اون پسره باهم صحبت کنیم!!!! -باید یه زحمتی بکشی وبه بهاره و مرضیه زنگ بزنی بگی بیان اینجا وبعد باهم در این مورد صحبت کنیم. یادت نره که به مامان چیزی نگی دوست ندارم هنوز هیچی نشده نگران بشه!!!!! -باشه وبدون هیچ حرف دیگری اتاق را ترک کرد!وفاطمه را افکارش تنها گذاشت. فاطمه(باخود)گفت:یعنی ازاین پسرای لات سرخیابونی است که با هر دختری صحبت میکنه قربون صدقه شون میره ویکم خرشون میکنه بعد ازشون استفاده میکنه و بعد ولشون میکنه؟؟؟خدایا چیکار کنم واقعا دوسم داره؟؟؟؟ -فاطی مهمون ها دارن میرن نمیای خداحافظی؟؟ صدای ندا بود که رشته افکارش را بهم ریخت. -چرا اومدم دیگه.واز اتاقش خارج شد وبا پدر و مادر سیاوش خداحافظی کرد وکنار ندا وسیاوش که با هم حرف میزدند رفت. سیاوش:خوب خانمی کاری با من نداری؟؟؟؟ ندا:نه دیگه.فقط یادت نره چی گفتم؟؟؟ فاطمه:ببخشید مزاحم لاو ترکوندنتون شدم میخواستم بگم نداجون رومامان کارش داره!!!! ندا:خیلی خوب من میرم بببینم مامان چی میگه سیاوش لطفا تا من برنگشتنم نرو!! سیاوش:باشه خانمی!!! فاطمه لحظه ای باخود فکر کرد که میتواند مشکلش را با سیاوش در میان بگذارد وازاو برادرانه کمک بخواهد زیرا بارها سیاوش اورا بدون هیچ قصد بدی کمک کرده است.به همین خاطر گفت:اقاسیاوش راستش من یه مشکلی دارم که... سیاوش نگذاشت جمله اش تمام شود بانگرانی پرسید:چه مشکلی؟؟؟من میتونم بهتون کمک کنم؟؟؟شما می تونید به من به چشم یک برادر نگاه کنید. فاطمه از اینکه سیاوش را نگران وحامی خود دید از او تشکر کرد وماجرا را برای او شرح داد واز او کمک خواست. سیاوش:کار خوبی نکردی که به پدر و مادرت نگفتی ولی خوب خوشحالم قبل از اینکه اتفاقی بینتون بیافته حداقل به من گفتی تو فقط یه ادرس از پسره به من بده تا درموردش تحقیق کنم وبهت خبر بدم واگر پسر خوبی بود اونوقت بگیم بیان خواستگاری.تا قبل از تحقیق دوست ندارم حتی بهش زنگ بزنی یا بهت زنگ بزنه چه برسه به اینکه بری ببینیش فهمیدی؟؟ فاطمه از اینکه چنین حامی مهربان و دلسوزی دارد خوشحال شد واز او تشکر کرد در همین حین ندا امد. ندا:خوب شد نرفتی سیاوش مامان داره یه چندتا کارتن سنگین واسه مهمونی امشب میاره بالا برو کمکش کن بعدش بی زحمت به مامانت اینا زنگ بزن بگو فردا میری خونه. سیاوش:چشم. وبعد به کمک مادر زنش رفت. فاطمه:گناه داره اینطوری اذیتش نکن.راستی قضیه ی مهمونی امشب چیه؟؟؟ ندا:چون شما گفتی چشم!!!واما در مورد مهمونی امشب.....والا امشب سالگرد ازدواج مامان اینا هستش وبیشتر فامیل ها ودوستانشون رو دعوت کردن.راستی به مرضیه وبهاره اینا زنگ زدم هردوشون گفتن همون شب تو مهمونی در این مورد حرف می زنیم!!! -عجب دوستایی ما داریم هروقت نیازشون داریم نیستن واقعا که!!! -بابا یه ذره درک داشته باش اونا متاهل اند وهزارتا کار و گرفتاری دارند ولی تو مجردی بزار توهم ازدواج کنی اونوقت بهت میگم!!!! -خیلی خوب مغزم رو خوردی! -فاطمه دخترم....کجایی بابا؟؟ -فکر کنم بابا کارت داره. فاطمه به سرعت نزد پدرش رفت. -بله بابا کاری داشتین؟؟؟؟ -اره دخترم بشین! -چشم.و به سرعت صندلی روبه رویی پدرش را اشغال کرد. -می خوام به حرفام گوش کنی کامل!بعد درموردش فکر کن و این روهم بدون ابروی من به تصمیم تو بسته است ومن تو رو وادار به کاری نمیکنم ببین یه سال پیش با یه شرکت قرارداد بستم ولی بعد از چند ماه فهمیدیم که شرکت تقلبی است وتمام پول موجود تو شرکت رو وقف این قرار داد کردم چون میگفتن شرکت خیلی معتبری است ولی در اصل این طور نبود حالا ور شکست شدیم ومن تا یه هفته قبل می خواستم شرکت رو بفروشم و پول فروشش روبدم به طلبکارها ولی اقای ساجدی همون اقاهه که تومریض بودی اومد عیادتت رو میگم قبول کرده که به شرکتمون کمک کنه به یک شرط که....تو با پسرش ازدواج کنی ومانع از ازدواج اون با دختر دلخواهش بشی چون اون دختر رو اون خانواده نمی پذیرن وبا اخلاق ورفتارش مخالف اند وخانم ساجدی خیلی از تو خوشش اومده برای همین تو رو در نظر گرفتن نگران نباش پسر خیلی خوبیه خیلی هم با ادبه من دیدمش می تونه تو رو خوشبخت کنه ودر ضمن از دوستان صمیمی سیاوش است ولی در هر حال تصمیم اخر رو به عهده ی خودت میذارم!خوب چی میگی؟ -بابا شما خیلی برام عزیزید ومیدونم بدبختی من رو نمیخواید باید چند روز به من وقت بدید ومن باید پسره رو ببینم! -خانواده ی اقای ساجدی امشب دعوت اند ممنون که انقدر فهمیده ای.ودخترش را به اغوش کشید. فصل-2 گلی خانم:خانم جان...خانم جان اماده شدید؟؟مهمان ها امده اند! -گلی خانم بیا ببین چطور شدم؟ فاطمه لباسی به رنگ صورتی که بلندی ان تا روی زانوانش بود وبالاتنه اش نیز دارای دوبند بود که شانه های سفید وخوش تراشش را به رخ می کشید وروی پیرهنش تماما با گل های برجسته ی صورتی رنگ با ملیله دوزی های سفید پرشده بود وفاطمه نیز ارایش زیبایی مطابق با رنگ پیراهنش کرده بود که زیباییش را دوچندان کرده بود. -خانم جان فوق العاده شدین فکر کنم دل اقا شاهرخ رو با همون نگاه اول بدزدید!!!! -اقا شاهرخ؟؟؟!!! -اره دیگه خانم جان پسر اقای ساجدی! -اهان!مرسی.راستی ندا رو ندیدید؟؟ -چرا خانم جان پایین توسالن منتظرتون هستن!اگه کاری با من ندارید من برم؟ -نه ممنون که اومدید میتونید برید! وبعد از این جمله گلی خانم رفت. فاطمه دردل گفت:یعنی واقعا مثل اسمش خوشگل است؟؟؟؟شاهرخ....شاهرخ ....واین اسم را چند بار با خود تکرار کرد.ودر عین حال نیز به سمت سالن نزد مهمان ها حرکت کرد.... گلی خانم:خانم جان...خانم جان اماده شدید؟؟مهمان ها امده اند! -گلی خانم بیا ببین چطور شدم؟ فاطمه لباسی به رنگ صورتی که بلندی ان تا روی زانوانش بود وبالاتنه اش نیز دارای دوبند بود که شانه های سفید وخوش تراشش را به رخ می کشید وروی پیرهنش تماما با گل های برجسته ی صورتی رنگ با ملیله دوزی های سفید پرشده بود وفاطمه نیز ارایش زیبایی مطابق با رنگ پیراهنش کرده بود که زیباییش را دوچندان کرده بود. -خانم جان فوق العاده شدین فکر کنم دل اقا شاهرخ رو با همون نگاه اول بدزدید!!!! -اقا شاهرخ؟؟؟!!! -اره دیگه خانم جان پسر اقای ساجدی! -اهان!مرسی.راستی ندا رو ندیدید؟؟ -چرا خانم جان پایین توسالن منتظرتون هستن!اگه کاری با من ندارید من برم؟ -نه ممنون که اومدید میتونید برید! وبعد از این جمله گلی خانم رفت. فاطمه دردل گفت:یعنی واقعا مثل اسمش خوشگل است؟؟؟؟شاهرخ....شاهرخ ....واین اسم را چند بار با خود تکرار کرد.ودر عین حال نیز به سمت سالن نزد مهمان ها حرکت کرد وبا دیدن ندا و مرضیه وبهاره خشکش زد.انها همانند لباس فاطمه را پوشیده بودند ولی با رنگی متفاوت ندا قرمزومرضیه ابی و بهاره نیز سبز پوشیده بود وهر کدام مطابق لباسشان ارایش زیبایی کرده بودند. فاطمه:پس واسه همینه که امروز صبح نیومدین میخواستین بشید فتوکپی من! مرضیه در حالی که می خندید گفت:اگه میخواستیم فتوکپی تو بشیم که باید هم رنگ تو می پوشدیم وهم رنگ تو ارایش می کردیم! فاطمه:والا الان هم فرقی نمی کنه ندا فتوکپی قرمز تو فتوکپی ابی وبهاره هم فتوکپی سبز.ودرحالی چشمانش را ریز می کرد روبه ندا گفت:نگو اون کاری که که دم ظهر به اقا سیاوش سپردی خرید لباس عین مال من ولی یه رنگ دیگه بوده! ندا:دقیقا عزیزم! فاطمه:پس شما دست به یکی کرده بودین.اره؟؟؟ سه تایی باهم باصدای بلند گفتند:بله! فاطمه هم به تقلید از انها ولی باصدای بسیار بلندتر گفت:زهر...مار واین کار او باعث شد مجلس که سرو صدای زیادی داشت ساکت شود چند لحظه همه مبهوت وبا تعجب فاطمه را نگاه کردندو فاطمه هم باخجالت رو به همه گفت:با...شما...نبودم...با... خودم...بودم.این حرف او باعث شد همه به هم نگاه کنند سپس بخندند.ومرضیه وندا وبهاره نیز ازخنده روده پرشوند. فاطمه برای این که دوباره مضحکه مجلس نشود باصدای ارامی گفت:شات اپ شید دیگه وگرنه... صدای پدرش مانع از ادامه ی حرفش شد. بابا:فاطمه دخترم...فاطمه جان! -بله بابا؟؟؟ -دخترم ایشون اقای ساجدی وایشون هم همسرشون پدرومادر شاهرخ جان هستن! فاطمه با همان نگاه اول انها را پدر و مادری مهربان ودلسوز برای پسرشان وعروس اینده شان یافت. اقای ساجدی:سلام دخترم! -سلام! خانم ساجدی:سلام عروس گلم!چقدر تو خوشگل ولطیفی ای کاش پسرم قدر تو رو بدونه و اون دخترهی هرزه رو فراموش کنه و رام تو بشه!!! فاطمه:با محبت خانم ساجدی....بامحبت میشه وحشی ترین حیوون رو هم رام کرد! اقای ساجدی:تحویل گرفتی خانم عروسمون واقعا فهمیده است! خانم ساجدی:اره حمید من که با همون نگاه اول وابسته اش شدم خدا کنه پسرمون عاقل باشه و اون دختره رو فرموش کنه!!! بابا:داماد ما کجاست؟؟؟؟ اقای ساجدی:میاد تا نیم ساعت دیگه فرستادمش دنبال شیرینی واسه ی ای این وصال! خانم ساجدی:خب دخترم تو که جواب بله رو به ما میدی مگه نه؟؟؟؟ فاطمه خجالت کشید سر به زیر انداخت و گفت:بله! وبه هم تبریک گفتند. -بابا....بابا..من اومدم! اقای ساجدی:مثل این که شاهرخ هم اومد!وهر چهار نفر به سمت صدا برگشتند. شاهرخ پسری27-28ساله بود که کت وشلوار سیاه رنگ وخوش دوختی به تن داشت قد بلند وچهارشانه وهیکلی مانند ورزشکاران داشت وصورتی سفید وچشمان و موهایی به رنگ مشکی داشت که موهایش را به سمت بالا شانه کرده بود ومقداری از انها روی پیشانیش ریخته بود واین باعث می شد که اودر نظر فاطمه زیباتر جلوه کند وبه اوخیره شود. اقای ساجدی:خب پسرم ما پیرها شما جوان ها رو تنها میذاریم!!!ورفتند. شاهرخ:خیلی خوشگلم که این طوری بهم خیره شدی؟؟؟؟ فاطمه که غرق تماشای اوبود و از اتفاقات اطرافش غافل بود.ناخوداگاه گفت:از خیلی هم بیشتر!!!!!! واین باعث شد شاهرخ بخندد وخنده ی او فاطمه را بیشتر مجذوب کند وبه چال گونه های او خیره شود و باخود گفت:چقدر خوشمل میخنده ادم دوست داره انگشت بکنه تو چال گونه هاش. واین فکرش باعث خنده اش شد. شاهرخ (باپوزخند):فاطمه می شه بپرسم به چی میخندی؟؟؟ فاطمه از این که شاهرخ او را به اسم صدا کرد هول شد و گفت: راستش من....من... سیاوش:به به!باجناق عزیز! پارسال دوست امسال اشنا. شاهرخ:سلام!سیاجان. ندا:باجناق؟؟؟ سیاوش:اره دیگه شوهراینده ی فاطمه است دیگه!!! ندا:پس اقا شاهرخ شمایین!!!بابا بهم گفته بود خواستگار فاطمه هستین ولی خبر نداشتم فاطمه جواب مثبت داده.ولی خوب به هرحال خوشحالم که عضو خانواده ماشدید!!! شاهرخ:ممنون. فاطمه که غرق تماشای شاهرخ بود باصدای ندا نگاه از او گرفت وبه ندا چشم دوخت. ندا:فاطمه بیا بریم پیش بچه ها!ببخشید اقایون ولی باید خواهرم رو پس بگیرم. فاطمه:باشه بریم.وپشت سر ندا به راه افتاد. ندا:دختر توچت شده داشتی باچشمات پسره رو قورت میدادی.پسره داشت با تمسخر نگات میکرد ولی تو ازش چشم بر نمیداری حالا اون هیچی من چند بار صدات کردم ولی تو انقدر بهش زل زده بودی و توحس و رویا بودی که صدای من رو نمی شنیدی تو چت شده نگو که دیوونه اش شدی؟ فاطمه(باصدای اروم):اره دوستش دارم کمکم میکنی؟ودرحالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد:اون یه دختر دیگه رو دوست داره کمکم کن فقط مال من باشه خواهش می کنم!! ندا دلش به حال خواهرش سوخت وگفت:بیا بریم پیش بچه ها وهمه چی بهشون بگو ببینیم چه گلی باید به سرمون بگیریم!!! وبه سمت مرضیه و بهاره به راه افتادند وفاطمه همه ی ماجرا را ازاشنایی با اشکان تا همین چند دقیقه پیش تعریف کرد و از انها چاره و کمک خواست وانها نیز قول دادند مشکل دوستشان را حل کنند. سیاوش:ببخشید خانما فاطمه رو به باجناق ما تحویل میدین؟؟؟ ندا:برو فاطمه بعدا بازهم باهم حرف می زنیم. فاطمه:باشه وبه سمت شاهرخ که کمی دور تر ایستاده بود رفت. فاطمه:سلام! شاهرخ:تو روزی چندبار سلام می کنی؟ -من که دفعه ی اول که دیدمتون که سلام نکردم! شاهرخ باحالت تمسخر:اره خوب راست میگی زل زده بودی بهم وبه چشمات اجازه نمیدادی حتی پلک بزنن! فاطمه باخجالت سربه زیر انداخت وچیزی نگفت. -حالا نمی خواد خجالت بکشی نگفتی داشتی به چی می خندیدی؟ -راستش شما همینطوری هم خوشگلید چه برسه به اینکه بخواید بخندید تازه وقتی هم میخندید لپهاتون چال می افته وناخوداگاه طرف مقابل هم با خنده ی شما میخنده! -که اینطور پس من خیلی خوشگلم ولی چی باعث شده تو اینطوری فکر کنی؟؟؟ -چشماتون و ترکیب صورتتون. -میدونستی کمتر دختری از پسری تعریف میکنه .همه ی دخترها مغرورند ولی توخیلی صریح ورک حرفت رو میزنی.برام خیلی جالبه!!!شاهرخ لحظه ای به این فکر کرد این دختر گناهی ندارد که بازیچه ی دست اوشود و در این سن کم شاهد شکستی در زندگی اش باشد وبا این فکر ادامه داد:ببین فاطمه توخیلی خوب ومهربونی من لیاقت تو رو ندارم من اگه برم کنار خیلی موقعیت های خیلی بهتر از من برات پیش میاد در ضمن من کس دیگه رو دوست دارم اگه با هم ازدواج کنیم این تویی که اذیت میشی نه من.چون ذره ای علاقه به توندارم و درنتیجه هیچ رابطه ای بین ما نخواهد بود.میفهمی؟ -اقاشاهرخ؟ -بله؟؟ -من...من...شمارو خیلی دوست دارم بخاطر شما حاضرم هر چقدر بگین صبر کنم ولی خواهش می کنم هیچوقت نگین من رو نمیخواین حداقل هیچ حرفی درمورد احساستون به من نزنید شما بعد از ازدواج هروقت بخواین میتونید به دیدن دختر مورد علاقه تون برید هرشرط دیگه ای باشه بدون چون وچرا قبول میکنم فقط دیگه نگید که از زندگی من میخواید برید بیرون. -باشه.قبول فقط یادت باشه که من همین اول در مورد خودم هشدار دادم که کس دیگه ایی رو دوست دارم و ممکنه اذیت بشی!خوب من دیگه حرف دیگه ای ندارم جز این فردا خانواده ام رو میفرستم خواستگاری!وبدون هیچ حرف دیگری فاطمه را ترک کرد وبه سمت سیاوش که مشغول گفت وگو با امیر وعلی بود رفت. ندا:فاطی...چی بهت گفت؟ فاطمه هم بدون هیچ سانسوری تمام گفته های شاهرخ را گفت. در طرف دیگر مجلس شاهرخ وسیاوش مشغول گفت وگو با علی و امیر بودند. شاهرخ:اقایون رو معرفی نمی کنی سیاوش؟ سیاوش:ایشون اقامیر شوهر بهاره خانم وایشون هم اقاعلی شوهر مرضیه خانم هستن.اقا امیر اقا علی ایشون هم اقا شاهرخ هستن.وسپس بعداز معارفه با یکدیگر دست دادند. ودر طرف دیگر مجلس نیز فاطمه وبچه ها مشغول گفت وگو بودند. ندا:فاطمه حالا میخوای چیکارکنی؟ -نمیدونم. به کمک شما احتیاج دارم. مرضیه:مطمئنی دوسش داری و ودوست داشتن رو با هوس اشتباه نگرفتی؟ -اره. مرضیه:اگه این طوره باشه ما کمکت میکنیم! ندا وبهاره نیز موافقت خود را اعلام کردند. علی:خانمی فردا مهمون داریم بریم خونه بخوابیم که فردا بتونیم زود بیدار شیم به کارها برسیم! مرضیه:باشه.وبعد از خداحافظی از همه رفتند. مرضیه:باشه.وبعد از خداحافظی از همه رفتند. امیر:بهار اماده شو یواش یواش ما هم بریم. بهاره:باشه.وانها نیز بعد از خداحافظی رفتند. کم کم همه رفتند وفقط شاهرخ وسیاوش ماندند البته با اصرار مکرر مادر فاطمه! مامان:فاطمه جان یه امشب رو کنار ندا میخوابی تا مهمونهامون تو اتاق تو بخوابند؟ -باشه مامانی. وبه همه شب به خیر گفت و همراه ندا به اتاق او رفت. -فاطی من امشب خیلی خسته ام لطفا چراغ را خاموش کن وبیا بگیر بخواب. -باشه!وکنار او روی تخت خوابید. فاطمه صبح زود قبل از ندا از خواب بیدار شد وبه حمام رفت ویکی از بهترین لباس هایش را پوشید و موهای بلندش را که تا انتهای کمرش بود شانه کرده وسپس بایک گلسر از بالا بست وبرای دیدن شوهرش وخوردن صبحانه به سالن رفت. فاطمه:صبح همگی به خیر. ودرست صندلی روبه رویی شاهرخ را اشغال کرد. فاطمه:سلام ولبخند زد. وشاهرخ نیز با سردی و بدون هیچ احساسی سلام داد. -همراه ندا و سیاوش با میای خونه باغ؟ -به چه مناسبت؟؟ -اسب سواری وخوشگذرانی. -نه ممنون نمیام. -ولی... -ولی و اخه و اما نداره بهت گفتم که نمیام. وفاطمه نیز بغض کرد ودر حالی که چشمانش پر از اشک شده بود بدون خوردن صبحانه به اتاق خودش رفت. پدرش بعد از چند دقیقه به اتاق فاطمه رفت وفهمید در قفل است از پشت در گفت:بابا چیزی شده؟چرا صبحانه نخوردی؟ -چیزی نیست فقط الان اشتها ندارم یکم بعد خودم یه چیزی میخورم. -باشه دخترم هرطور راحتی.وبدون هیچ حرف دیگری رفت و فاطمه نیز بعداز کمی اشک ریختن چشمانش سنگین شد وبه خواب رفت. -فاطمه..فاطمه..بلند شو! فاطمه درحالی که خمیازه می کشید چشم باز کرد واز دیدن شاهرخ در اتاقش تعجب کرد. -اقا شاهرخ شما اینجا چیکار میکنید؟؟ -لازم نیست با من رسمی صحبت کنی.فهمیدی؟ -باشه. -خوب بلندشو اماده شو واسه رفتن به خونه باغ. -تو....نمیای؟ -میام!دارم میرم اماده شم. وبعداز اماده شدن و خداحفظی سوار ماشین شدند. سیاوش:میگم ندا دوستاتون نمیان؟ ندا:چرا!هماهنگ کردیم تا یک ساعت دیگه خونه باغ اند. سیاوش:الان ما هم حرکت میکنیم و انشاءالله تا یک ساعت دیگه ما هم میرسیم. وبه راه افتادند وبعد از یک ساعت به ویلایشان در چالوس(خونه باغ)رسیدند وبه محض رسیدن فاطمه وندا به سمت اسطبل رفتند و به اسب هایشان سری زدند وبعد از چند دقیقه دوستانشان نیز امدند و سپس هر کدام اسبی را انتخاب کردند. ندا:من یه نقشه دارم. فاطمه:چه نقشه ای؟؟؟ ندا:ما چهارتا اسب داریم وهشت نفر هستیم هرکس با شوهرش سوار اسب شوند فاطمه هم با شاهرخ می شینه. فاطمه سرخ شد وخجالت کشید وسر به زیر انداخت. مرضیه:خانم مارپل اگه نشینه چی؟ ندا:به خاطر ابروش هم که شده سوار میشه. مرضیه:امیدوارم.وبرای عملی شدن نقشه شان اسب هایشان رابا خود بردند. مرضیه:علی سوارشو میخوایم مسابقه بدیم وامیر وسیاوش نیز روی اسبی که همسرانشان نشسته بودند نشستند. فاطمه:شاهرخ تو سوار نمیشی؟ -نه!ممنون. سیاوش:شاهرخ سوار شو دیگه ناز نکن. وشاهرخ با اکراه سوار شد. فاطمه:میشه جلو بشینی من نمی تونم با سرعت برونم وعقب می افتیم.میشه؟؟؟ -باشه.وجابه جا شدند. فاطمه ازهمان اول مسابقه تا اخرش دستش را دور کمر شاهرخ حلقه کرده و چشمانش را بسته بودو وقتی چشم باز کرد اسب ایستاده بود وبرنده ی مسابقه شده بودند. شاهرخ:میشه حلقه دستت رو بازکنی؟؟؟ -اره!معذرت میخوام اخه راستش رو بخوای من تا حالا اسب سواری نکرده بودم بخاطر همین از ترس دستم رو دور کمرت حلقه کرده بودم.بازم معذرت میخوام. وبدون هیچ حرف دیگری همراه دوستانش به داخل ویلا رفت. سیاوش:فاطمه میشه یه چند لحظهبیای؟؟؟ -بله اقا سیاوش چیزی شده؟؟؟ -راستش میخواستم بگم اشکان پسر خیلی خوبیه و خانواده ی خوبی هم داره حالا انتخاب باخودت است من فقط وظیفه ام تحقیق درموردش بود که انجام دادم. -اقا سیاوش بهش بگین من شاهرخ رو دوست دارم وبه جز اون با کس دیگه ای ازدواج نمیکنم. -باشه هرطور راحتی! وبعداز چند لحظه شاهرخ نیز به جمع انها اضافه شد. شاهرخ:اقایون خانما باید برگردیم خونه مثل این که عاقد اومده واسه عقد من وفاطمه وباز خند ادامه داد:من هم از فردا زنم مثل شما توی خونه ام زندگی میکنه! علی:فکر نمی کنی واسه عقد واومدن فاطمه خانم به خونه ات زود باشه؟ شاهرخ:صرار خانواده هاس!!!! وهرکس سوار اتومبیلی شد وبه سمت منزل اقای سعادتی به راه افتادند. بابا:سلام دخترم زود برو اتاقت لباست رو عوض کن راستی رویا خانم(ارایشگر)تو اتاقت است. فاطمه چشمی گفت وبه سوی اتاقش به راه افتاد ونگران بود واسترس داشت زیرا نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد از فردا در خانه ی شاهرخ. فاطمه بعد از پوشیدن لباس عروسی که پدر شاهرخ برایش گرفته بود برای ارایش ودرست کردن موهایش از رویا خانم کمک گرفت. رویا خانم:خانم جان کارم تموم شد خودتون رو تو ایینه ببینید. فاطمه از روی صندلی بلند شد و خود را در اینه دید و رو به رویا خانم گفت:این واقعا منم؟چقدر عوض شدم. -خب خانم جان فکر کنم من کارم تموم شد میرم سربخت ندا خانم ومادرتون با اجازه تون. ورفت. فاطمه نزدیک اینه رفت وخود را در ان دید در همین لحظه در اتاق باز شد وشاهرخ وارد شد. - قشنگ شدم اشک...؟؟؟؟ -اشکان درسته؟؟؟درست حدس زدم؟؟؟ فاطمه لحظه ای به اشتباه خود پی برد و درصدد توضیح برامد. -ببخشید اصلا حواسم نبود منظورم شاهرخ بود که با یه اسم دیگه اشتباه گرفتم معذرت میخوام. -اسم یا شخص دیگه؟؟؟ -گفتم که معذرت میخوام دیگه تکرار نمیشه. -مهم نیست. ودسته گلی را به طرف فاطمه گرفت وگفت:اینو بابام داد گفت لازم میشه وبه سمت در رفت تا بیرون برود که فاطمه گفت:شاهرخ؟؟؟ -بله؟؟؟ -میدونستی خیلی خوش تیپ شدی با این کت وشلوار؟ -ها؟؟؟ - میگم خیلی خوشگلی ولی یه چیزی کم داری. -چی کم دارم؟؟؟ - این رو. وشاخه گلی از دسته گلش چید ودر جیب کت شاهرخ گذاشت وگفت:تموم شد خیلی خوشتیپ شدی! -با این حرفات چی رو میخوای بدست بیاری؟قلب منو؟کور خوندی زنیکه جادوگر.وسپس عصبانی وخشمگین از اتاق بیرون رفت وفاطمه را ناراحت وغمگین باقی گذاشت. فصل-3 مامان:فاطمه جان مامان بیا بشین شوهرت عاقد اومد. فاطمه:باشه اومدم مامان.وبدون هیچ معطلی از اتاقش خارج شد ودر کنار شاهرخ نشست وبه جمیعت حاضر در سالن چشم دوخت. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد وبعد از خواندن خطبه برای سومین بار فاطمه بله را گفت وهمه دست زدند و نوبت به دادن کادوهارسید.پدر ومادر شاهرخ سرویس برلیان گرانقیمتی به عروسشان دادند وتعداد 1358سکه ی مهریه ی اورا نیز نقدا به حساب بانکی اش ریختند. پدر ومادر عروس نیز ساعت گرانبهایی به دامادشان دادند وهریک از حاضرین نیز کادوهایی به عروس و داماد دادند وسپس با اصرار مکرر مادر شاهرخ عکس هایی هم از عروس و داماد گرفته شد که در هر عکس با وجود لبخند های شاهرخ بازهم همه پی به ناراحت بودن داماد برده بودند. مادرشاهرخ:خب مادرجان کم کم زنت رو بردار برید امامزده صالح و بعد هم خونتون و رو به فاطمه ادامه داد:دخترم میدونم هر دختری ارزو داره عروسیش به نحو احسن انجام بشه ولی میخواستم برای عروسی تنها پسرم باشم چون من فردا از ایران میرم به همین خاطر بود که ازدواجتون هلهلکی شد ومراسم خواستگاری نیومدیم من بازه ازت معذرت میخوام! فاطمه:خواش میکنم این طوری حرف نزنید من شما رو مثل مادرم دوست دارم و قول میدم کاری کنم که پسرتون هیچوقت از من ناراحت نشه و همیشه تابع حرف هاش باشم! -میدونم دخترم.وپیشانی او وپسرش را بوسید وگفت:برید دخترم دیرتون میشه.پسرم دیگه سفارش نکنم مواظب همدیگه باشید. -چشم. فاطمه وشاهرخ با همه خداحافظی کردند ولحظه ای که فاطمه با پدر ومادرش خداحافظی میکرد بغضش ترکید وشاهرخ به زور او را از انها جدا کرد وسوار ماشین کرد وحرکت کردند به طرف تجریش. شاهرخ که گریه های تمام نشدنی فاطمه رادید بسته ی دستمال کاغذی را به طرف او گرفت وگفت:میشه دیگه گریه نکنی وتمامش کنی؟؟شما زن ها فقط زر زر میکنید و پدر ما رو در میارید اخه دختر مگه داری میری سفر قندهار که ابغوره میگیری بازم می بینی شون دیگه.راستی اگه ابغوره خیلی دوست داری تو خونه تو یخچال هست نیازی به درست کردنش نیست. فاطمه درمیان گریه قهقه ی بلندی سر داد که این موجب شد شاهرخ دست هایش را به حالت تسلیم بالا ببرد واین کار شاهرخ موجب خنده ی بیشتر فاطمه شود و صورتش خیسش را با پشت دست پاک کند. شاهرخ(با پوزخند):شما زن ها نه به گریه هاتون اعتباری هست نه به خنده هاتون.بالاخره می خندی یا گریه می کنی؟؟؟ -هردو.شاهرخ؟؟؟ -بله؟؟؟ -تو از من متنفری؟؟؟ -نه -پس چرا اون روز که خواستم باهامون بیای خونه باغ قول نکردی یا وقتی ازت خواستم سوار اسب بشی نشدی؟؟؟ -این هایی که گفتی دلایل تنفر است؟؟؟ببین من همون روز اول بهت همه چیز رو بهت گفتم من همه چیز در اختیارت میذارم جز خودم.تازه اونروز من هم اومدم خونه باغ هم اسب سوار شدم درسته؟؟؟ -اره درسته!راستی الان کجا میرم؟ -امامزاده صالح. -کی میرسم؟ -ده دقیقه دیگه. -شاهرخی!میدونستی خیلی خوشتیپ شدی امشب؟ -فاطمه....وصدای زنگ تلفن همراهش مانع شد حرفش را کامل کند. -الو سلام خانمی.خوبی؟ -.............................. -منم خوبم.کجایی؟ -................................ -تا دوساعت دیگه منم اونجام.خوب فعلا کاری نداری گلم؟ -.................................. -خداحافظ ودر تمام این لحظات فاطمه سرش را به سمت پنجره کرده بود واشک می ریخت و حسادت تمام وجودش را گرفته بود... ودر تمام این لحظات فاطمه سرش را به سمت پنجره کرده بود واشک می ریخت و حسادت تمام وجودش را گرفته بود. -رسیدیم پیاده شو. -چشم.وبدون اینکه شاهرخ صورت خیسش راببیند پیاده شد وصورتش را پاک کرده وشنلش را مرتب کرد. شاهرخ:خب ازاین طرف باید بری(با دستش سمت راست را نشان داد)ومن هم ازاین طرف (با دستش سمت چپ را نشان داد)وهمدیگه رو نیم ساعت دیگه همین جا می بینیم. -مرسی.و به سمتی که شاهرخ گفته بود رفت. فاطمه بعداز زیارت به طرف ماشین شان راه افتاد در راه پسر دستفروشی را دید که گردنبند هایی را که اسم هایی روان حک شده بود می فروخت به طرف او رفت وگفت:سلام بین گردنبند هات گردنبندی که اسم شاهرخ حک شده باشه داری؟ پسر:اره خاله بیا. -قشنگه میخوامش.وان را خرید وبه راه افتاد. وقتی به ماشین رسید شاهرخ هم امده بود وبا تلفن حرف می زد که با دیدن فاطمه تلفن راقطع کرده وبه سمت او امد. -چقدر دیر کردی. -معذرت میخوام. -مهم نیست. -این مال تو است.وگردنبند را به طرف او گرفت وادامه داد:میشه بزاری بندازم گردنت خواهش میکنم؟؟؟و با التماس به او نگاه کرد. -باشه.بااین حرف فاطمه نزدیکتر رفت وگردنبند را از پشت به گردنش بست وبی اختیار گردن اورا بوسید که این کارش باعث شد شاهرخ برگردد وبا اخم به او خیره شود. -این چه کاری بود. فاطمه(باشرم):ببخشید باور کن دیگه تکرار نمیشه. -سریع سوار شو! وفاطمه هم بدون هیچ حرفی سوارشد و سرش روی صندلی گذاشت وخوابش برد. شاهرخ:فاطمه....فاطمه...بلندشو رسیدیم.وفاطمه به ارامی چشم هایش را بازکرد. -رسیدیم؟؟؟ -اره پیاده شو من نمیام. -شاهرخ؟؟؟؟ -بله؟؟؟ -قهری؟؟؟ -نه مگه بچه ام؟؟؟ -باور کن من هیچ قصدی نداشتم نمی خواستم ...نمی خواستم این کار رو بکنم که ناراحتت کنم.باور میکنی؟؟؟ -اره. لطفا دیگه فراموشش کن ودر موردش حرف نزن. -پس دیگه ازم متنفر نیستی؟؟؟ -چرا فکرمیکنی من باید ازت متنفر باشم؟؟؟ -نمیدونم ولی باور کن هروقت از من عصبانی میشی یا ازم ناراحت میشی این فکر میاد تو سرم من تو رو خیلی دوستت دارم و دوست ندارم هیچوقت ازم متنفر بشی.....خوب زیاد وقتت رو نمی گیرم....خداحافظ. -فاطمه کلید رو نمی بری؟شاید من دیر برگردم در رو قفل کن بعد برو بخواب خداحافظ. وماشین را روشن کرده وبه راه افتاد. وقتی وارد خانه شد کلید برق را زد وبا خانه ای درهم وشلوغ رو به رو شد وچون خسته بود بدون اینکه لباسش را عوض کند به اتاقی رفت وروی تختی دراز کشید وخوابید ولی خبر نداشت که در اتاق شاهرخ خوابش برده است. بعد از چند ساعت بالاخره شاهرخ امد ویکراست به اتاقش رفت تا بخوابد ولی بادیدن فاطمه دراتاقش تعجب کرد وتصمیم گرفت روی کاناپه پذیرایی بخوابد. صبح فاطمه ساعت6 صبح باصدای زنگ موبایلش بیدار شد به حمام رفت ولباس زیبایی پوشید وتصمیم گرفت صبحانه اماده کند وبه طرف اشپزخانه حرکت کرد که بادیدن شاهرخ روی کاناپه خشکش زد ومدتی به اوکه معصومانه خوابیده بود ومقداری از موهایش روی صوتش ریخته بود اورا مانند بچه ای نشان می داد که بعداز ساعتها شیطنت خوابیده بود ارام به سمتش رفت وپتویی رویش انداخت وبه ارامی صورتش را بوسید ودر دل خدارا هزاران بار شکر کرد که شاهرخ بیدار نشد.وبرای اماده کردن صبحانه ی دو نفره راهی اشپزخانه شد. وبعد از اماده کردن صبحانه شاهرخ رصداکرد واو هم بعد از بیدار شدن برای شستن صورتش راهی دستشویی شد. -دوباره سلام!صبح به خیر. -وای خاچ توسرم (وباحالت با مزه ای روی گونه اش چنگ زد)چرا وایسادی بیا برات چای بریزم. شاهرخ با خنده نشست وگفت:میگم مامان خیلی محکم به صورتت چنگ زدی جاش قرمز شد. -پسلم.اسکال نداره دورت بگردم البته نخواستی برمیگردم. شاهرخ با شنیدن این حرف قهقه ی بلندی زد وفاطمه نیز باخنده ی او خندید. فاطمه(باخنده):می گم پسلم اگه همینطوری بخندیم چایی مادرت سرد میشه ها. -باشه چشم صبحونه بخوریم مامانی. -راستی پسلم واسه ناهار چی دوست داره؟؟؟ -وای مام من خیلی ماکارانی دوست دارم. -چشم ماکارانی واسه ناهار درست میکنم ولدی(فرزندم)!!! -ولدی؟؟؟ -اره خارجکی است دیگه معنیش یعنی پسرم.وقتی تو گفتی مام که انگلیسی است ومعنیش یعنی مامان من هم گفتم خارجکی حرف بزنم یه وقت فکرنکنی من توفول(تافل)نگرفتم. شاهرخ دوباره خندید ومیان خنده گفت:اگه یه لحظه دیگه اینجا بمونم از خنده میترکم من رفتم. وبلند شد و به اتاقش رفت ودر بین راه انگار که چیزی یادش امده باشد به سمت فاطمه برگشت وگفت:تو دیشب اشتباهی تو اتاق من خوابیدی.اتاق تو روبه رویی است. -اندراستند( (under standولدی. شاهرخ باخنده سری تکان داد وبه اتاقش رفت. فاطمه نیز بعد از اماده کردن ناهار کمی به اوضاع خانه سروسمان داد ومیز ناهار راچید وبرای صدا کردن شاهرخ راهی اتاقش شد. -مای سان(پسرم)(My Son).....ولدی...مام...کجایی بابا؟؟؟ -بیاتو! -های(Hi)!هاواریو((How are you)؟؟ -سلام ننه!خوبم. -نه تو توفول(تافل)این خارجکی رو یادمون ندادن.قربونت تسلیم ولدی. لا ادری(نمی دانم) شاهرخ دوباره خندید.... شاهرخ دوباره خندید. -اخخخخ.....خاک برچوک غذای ولدی سوخت. -بدو بریم مام. وبا این حرف سریع به اشپزخانه رفتند. -ای وای یادم نبود ولدی غذا رو کشیدم. شاهرخ بعد از شنیدن این حرف قهقه ی بلندی سر داد که موجب شد فاطمه بترسد وسریع بگوید:ولدی این چکاریه دیدی قلب تیکه پاره ی ننه ات وایستاد اونوقت افتاد سکته کرد. -مام خیلی گشنمه. -بریم ولدی جان. وهردو برای خوردن ناهار به طرف اشپزخانه رفتند ویکی از صندلی های ناهار خوری را اشغال کردند وبدون هیچ حرفی مشغول خوردن ناهار شدند. -مرسی. -خواهش شد. -فاطمه من دارم میرم شرکت چیزی لازم نداری بگیرم؟ -نه.فقط واسه شام میای؟ -اره.سبزی قرمه درست کن. -چشم شد. -خداحافظ -خداحافظ.ورفت فاطمه ابتدا میز ناهار را جمع کرد سپس مشغول تهیه ی شام شد.وبعداز اماده شدن شام به کارهای خانه رسید وکمی خانه را مرتب کرد ومیز شام راچید ومی خواست به قول خودش شام شاعرانه درست کنه برای همین همه ی چراغ ها را خاموش کرد. درهمین موقع شاهرخ وارد شد وچراغ ها را روشن کرد وبادیدن که روی صندلی ناهار خوری نشسته بود وسرش را روی بشقاب گذاشته بود خندید وگفت:مام چرا عین معتادا افتادی تو بشقاب؟ -ای وای ولدی تو چرا چراغ ها رو روشن کردی؟ما الان باید شام شاعرانه بخوریم وای برو بیرون من چراغ ها رو خاموش می کنم تو هم از اول بیاتو وبعد من رو صدا کن و وقتی دیدی جواب ندادم چراغ ها رو روشن کن وبعد وقتی دیدی من سرم توبشقابه بیا سرمیز بشین صدام کن وبعد باهم غذا میخوریم خوبه؟؟؟؟ شاهرخ درتمام این مدت می خندید وبعد از تمام شدن این حرف گفت:واسه چی؟ -مگه تو این فیلم های خارجکی ندیدی؟خواهش می کنم. انجام میدی ولدی؟؟؟وبا مظلومیت به شاهرخ خیره شد. -باشه.قبوله. -خوب پس برو پشت در وقتی چراغ ها رو خاموش کردم دوسه دقیقه بعد بیاتو. -باشه.ورفت. فاطمه(باخود):اخخخخ جون.....حالا چراغ ها رو خاموش می کنم.وچراغ ها رو خاموش کرد. شاهرخ نیز چند دقیقه بعد واردشد. شاهرخ:مام...مام... فاطمه سر از روی بشقاب برداشت وگفت:ولدی گند نزن که باید اسمم رو صدا کنی.ودوباره سر روی بشقاب گذاشت. شاهرخ:فاطمه....فاطمه... چراغ ها رو روشن کرد وپشت میز نشست وفاطمه را صداکرد. شاهرخ:فاطمه...فاطمه... -سلام عزیزم.وبافریاد ادامه داد:کات..کات وبه سمت دوربین رفت و ان را خاموش کرد. -تو داشتی فیلم می گرفتی؟؟؟ -بلی. -شام بخوریم؟؟؟ -بلی. -بلی؟؟؟ -بلی ببخشید یعنی بله. ومشغول شام خوردن شدند. فصل4- پنج ماه از زندگی مشترک انها بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت.یک روزپنج شنبه که فاطمه که شاهرخ را بشاش ومشغول تماشای تلویزیون دید خواست با او درد و دل کند. -میشه من هم نگاه کنم؟؟؟ -اره -شاهرخ؟؟؟؟ -بله؟؟ -اسم دوست دخترت چیه؟؟ -اولا دوست دخترم نه نامزدم دوما اسمش یگانه است. -شاهرخ؟؟؟ -دیگه چیه؟؟ -بهم کمک میکنی؟؟ -در مورد چی؟؟؟ -دوست پسرم!!!!ومنتظر عکس العمل شاهرخ ماند. -دوست پسرت؟؟؟منظورت چیه؟؟ وفاطمه همه چی را درباره ی اشکان سپهری توضیح داد وگفت:امروز سیاوش زنگ زد وگفت که اشکان گفته تا زمانی که من وبا تو نبینه باورش نمیشه که ازدواج کردم حالا کمکم میکنی؟؟؟ شاهرخ (با عصبانیت):اره.باید چکار کنم -هیچی من برای فردا صبح باهاش تو رستوران قرار گذاشتم فقط کافیه من و تو بریم اون رستوران و تو رو به اون نشون بدم.حالا انجام میدی؟؟؟ -اره.وبه اتاقش رفت. فاطمه متعجب از عصبانیت شاهرخ تلویزیون را خاموش کرد وبه اتاق خود رفت وخوابید. صبح روز بعد شاهرخ زودتر از فاطمه بیدار شد ومیز صبحانه را اماده کرد فاطمه نیز در همین موقع بیدار شد واز اتاقش بیرون امد. -سلام صبح به خیر. -سلام صبح به خیر.بیا صبحانه بخور. -باشه.وصندلی روبه رویی شاهرخ را اشغال کرد وتا خواست صبحانه بخورد صدای تلفن مانع شد. فاطمه:من برمی دارم.وبه سمت تلفن رفت. -الو.سلام -سلام شما؟؟ -من همسر اقای شاهرخ ساجدی هستم شما؟؟ -یگانه هستم.شاهرخ هست؟ -بله.گوشی رو نگهدارین لطفا. فاطمه از حسادت دیوانه شده بود ولی با این حال شاهرخ راصدا کرد و خود برای خوردن صبحانه راهی اشپزخانه شد. شاهرخ بعداز قطع کردن تلفن به سرعت سمت فاطمه رفت وفاطمه نیز با تع جب از روی صندلی بلند شد ولی به محض رسیدن به نزدیکی او سیلی محکمی به گوش او زد سیلی به قدری محکم بود که فاطمه به زمین افتاد وازگوشه ی لبش خون جاری شد ولی شاهرخ با فریاد ادامه داد:تو به چه حقی به یگانه گفتی زن منی هان؟؟؟برای چی میخوای زندگی من رو بهم بریزی؟؟؟من تورو دوست ندارم میفهمی؟میفهمی عوضی هرزه؟؟؟دو...ست..ندا...رم چند بخشه؟؟؟ وبازوهای فاطمه را گرفت و او را به دیوار چسباند و ادامه داد:ازت متنفرم....ازت متنفرم اشغال.وبازوهایش را رها کرد و از خانه بیرون رفت. انروز فاطمه بعداز رفتن شاهرخ به اتاقش رفت و گریه کرد هنوز جای سیلی شاهرخ می سوخت وحرف هایش اورا دیوانه میکرد.ساعتها گریه کرد وبعد خوابید. شاهرخ:فاطمه...فاطمه... فاطمه چشمهایش را باز کرد واز دیدن شاهرخ در اتاقش خشمگین شد وگفت:برو بیرون. -فاطمه من متاسفم.... -گفتم تنهام بزار شنیدی؟؟ -خواهش میکنم منو ببخش. -برو بیرون. -ولی.... -نشنیدی؟؟؟بیرون!!! -باشه.وازاتاق بیرون رفت. و فاطمه بغضش ترکید وباصدای بلند گریه کرد. ودر میان گریه بافریاد:شاهرخ ازت متنفرم ...تو دیوونه ای...دیوونه ...تو روی من دست بلند کردی....حتی بابام هم اینکارو نکرده و نمیکنه....من دیگه تورو نمی خوام عذابم دادی دیگه نمی تونم میفهمی نمی تونم...من طلاق میخوام....شاید بچه گانه باشه که من با یه سیلی میخوام همه چی تموم شه ولی...نمیتونم با مردی زندگی کنم که دلش جای دیگه است و فقط واسه اجبار جسمش این جاست و منو کنار خودش نگه داشته...و من در نظر او یه موجود مزاحم عوضی هرزه هستم وبرای من ارزشی قائل نیست فایده ای برام نداره....درسته دوست دارم ولی نه تا زمانی که دختر دیگه ای تو قلبت هست.... وبخاطر همین دوست داشتن میخوام از زندگی ات برم تا خوشحال با یگانه زندگی کنی...نگران نباش میگم من کس دیگه ای رو دوست داشتم ونمیذارم کسی اذیتت کنه...من طلاق میخوام شنیدی؟؟ -باشه ولی قبلش میخوام یه سوالی ازت بکنم؟....پای اون پسردر میونه؟ -نه گفتم که اولین واخرین کسی که دوستش داشتم ودارم توهستی نه کس دیگه ولی تا زمانی که توقلبت کس دیگه ای هست نمیتونم متاسفم. -مطمئنی بعدا پشیمون نمیشی؟؟؟؟ -اره. - به چیز هایی که گفتی عمل میکنی؟ -اره -پس از فردا میرم دنبال کارهای طلاق وبدون معطلی از اتاق خارج شد. شاهرخ لجبازی را کنار گذاشت ولحظه ای باخود فکر کرد و گفت:اگه من فاطمه رو طلاق بدم باید قید خانواده ام اخه اونا خیلی به اون وابسته اند از طرفی هم پای ابروی خانوادگی شان در میان بود بنابراین تصمیم گرفت با فاطمه اشتی کند. شاهرخ:فاطمه...فاطمه...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم.خواهش میکنم!!!!عین سگ پشیمونم مام خواهش میکنم منو ببخش.اگه ببخشی قول میدم ببرمت شهربازی یادمه بهم گفتی خیلی شهربازی رو دوست داری. فاطمه که فکر میکرد شاهرخ تحمل دوری اورا ندارد ونمی خواهد طلاقش بدهد راضی به صلح شدو از روی تختش بلند شد و دوان دوان به سمت در رفت ودر را باز کردوگفت:قبول میبخشمت ولی یه شرط داره. -چه شرطی؟؟؟ چه شرطی؟؟؟ -اینکه من برم به نداودوستام زنگ بزنم وبگم اونها هم بیان. -قبول. وبعد از شنیدن موافقت شاهرخ به سمت گوشی تلفن رفت و دوستانش را دعوت کرد و خودش هم برای اماده شدن به اتاقش رفت. -من اماده ام. شاهرخ(بالبخند):باشه بریم. در طول راه هیچ یک حرفی نمیزدند ولی فاطمه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ودر دل دعا میکرد که شاهرخ مال او باشد نه هیچ کس دیگر.او دیوانه وار شاهرخ را پرستش میکردو دوست داشت محبت شاهرخ فقط مال او باشد. وقتی به مقصد رسیدند دوستانش امده بودند همراه با شوهرانشان. فاطمه:سلام بر همگی.وبا همه سلام واحوال پرسی کرد. ندا:بچه ها بریم....سوار ماشین بشیم؟؟ همگی موافقت خود را اعلام کردند و مردها جلوی دکه فروش بلیط منتظر ماندند تا همسرانشان ماشین بازی کنند. بعد پنج دقیقه بچه ها به سمت دکه رفتند و مرضیه این بار پیشنهاد سوار شدن به چرخ وفلک را داد وبا چشمک به فاطمه افزود اقایون هم باید با ما سوار شن اگه مشکل پول است من خودم پول بلیطش رو شخصا پرداخت میکنم.ابتدا قبول نکردند بعد از خرید بلیط قبول به همراهی همسرانشان کردند. فاطمه(باترس اشکار اهسته رو به مرضیه):الهی بمیری مرضی...اخه این پیشنهاد بود دادی نمیدونی من از چرخ وفلک میترسم؟؟؟ مرضیه:بخاطر همین گفتم شاهرخ بیاد دیگه وبهسمت شوهرش رفت و با او سوار شد ولی فاطمه هنوز سر جایش ایستاده بود و به اطرافش خیره شده بود. شاهرخ(با پوزخند):فکر نکنم دیگه بیاد شبه!!! -کی؟؟؟ -همون که منتظرش هستی. -من منتظر کسی نیستم. -پس بیا بریم سوارشیم. -راستش من...از...چرخ وفلک میترسم ولدی. شاهرخ لبخندی زد وگفت:نترس بیا من پیشت میشینم وسپس رفت نشست ومنتظر فاطمه ماند. فاطمه نیز ماندن را جایز ندانست و سمت او به راه افتاد. -میگم شاهرخی شهرمون از این بالا چه خوشمل موشمل است؟ -اره قشنگه. -اااا...جلل الخلق ادم ها عین مورچه میمونن فکر کنم پیش خدا نقطه هم نباشن. -به چه چیزهایی فکر میکنی دختر. خب نگفتی چرا از چرخ وفلک میترسی؟؟؟؟ -راستش وقتی ده سالم بود سوار چرخ و فلک شدم از شانس اسکولی من برق ها رفت الله واعلم خلاصه من موندم و خدای خودم اتش نشان ها هم که پارتی باز همشون دخترا یا پسرای فامیلشون رو میاوردنشون پائین واخر از همه وقتی از ترس رو به موت بودم و از زندگی ناامید شده بودم من رو اوردن پائین تازه اون اتش نشان هم که بود منو نجات داد همه رو با خوش رویی میاورد پائین الامن.انگار با من پدر کشتگی داشته باشه!!!همیچین باخشم منو نگاه میکرد چیزی نمونده بود شلوارم رو خیس کنم خلاصه سرت رو درد نیارم من بیشتر از چرخ وفلک از اون پدر صلواتی میترسم ور اخر داستان رو بایه شعر تموم میکنم:به پایان رسید این دفتر درصورت لزوم دفتر دیگری برمیداریم. شاهرخ که در تمام این مدت میخندید گفت:فقط به خاطر اون مرده از چرخ وفلک می ترسی؟؟؟ -با اجازه یا بی اجازه بزرگترها اصلا به درک که اجازه نمیدن.....بله....لی...لی -جان؟؟؟ -هیچی بله عروس خانم بود دیگه. درهمین موقع مسئول چرخ وفلک که پسر بچه ی کوچکی بود رو به انها گفت:اقا نوبتتون تموم شده.وانها نیز پیاده شدند. شاهرخ:راستی ازاین پسره کیارش چه خبر؟؟ فاطمه:کیارش؟؟؟؟اهان منظورت اشکانه. -اره همون چه خبر؟؟ -هیچی فعلا خداروشکر نه به من زنگ زده نه به سیاوش. شاهرخ(باتمسخر):خیلی خوب به سیاوش میگم ازشون یه وقت دیگه بگیره تا بهش مراجعه کنیم. -لازم نیست.فعلا که مزاحمتی برام نداشته. -نه دوست ندارم سیاوش فکرکنه که در این مورد نمیخوام اقدامی بکنم. -باشه فردا به اشکان زنگ میزنم. -مگه تو شماره شو داری؟؟؟ -اره همون دفعه اول که دیدمش بهم داد. -پس شماره رو بهم بده تا خودم بهش زنگ بزنم. -باشه.هرطور تو بخوای. سیاوش:به اینارو شما لیلی ومجنون کی حرفاتون تموم میشه؟؟ شاهرخ:بچه ها(بااشاره به نیمکت روبه رویی شان)بریم اونجا بشینیم تا خانما برن اینور واونور رو بگردن. و هر چهار نفر به طرف نیمکت رفته و مشغول صحبت شدند. وخانمها هم در طرف دیگر مشغول صحبت بودند. مرضیه:چه خبر خوش گذشت؟؟؟بانقشه هام خدایی حال میکنی؟؟ فاطمه:تو هم با اون نقشه هات فقط یک کلمه به زور جوابمو میداد اره...نه...اره...نه بهاره:ازبس که مغروره. مرضیه:من یه فکری دارم. فاطمه:چه فکری؟؟؟ مرضیه:از اشکان استفاده کنیم. فاطمه:چی؟؟؟همین طوریش هم شاهرخ دنبال اتو (Auto)از من میگرده تا منو پیش خانواده اش خراب کنه وبعد منو با خیال راحت طلاق بده پس لطفا دور غیرت بازی وحسادت کردن رو خیط قرمز بکش. ندا:میگم چطوره همین جمعه با شماها ومامان اینا هماهنگ کنیم و بعد از فاطی این دعوت کنیم و بریم یه جای با صفا گردش وبعدهم خاطره ی خوش و وقت غروب لب دریا وباهم... فاطمه:خیلی خوب...خیلی خوب...ادامه نده دیگه فکر خوبیه. ندا:نه بابا تو چیکاره ای اونوقت؟؟؟ فاطمه:هیچی پیام بازرگانی. ندا:خیلی خوب بابا همه چی رو به من بسپارید و اسوده خاطر باشید وراحت بخوابید دفتر وکالت نداسعادتی.تلفن:00006785منتظر تماس مخاطبای عزیزم هستم.حالا بیا بوس بوس. فاطمه:خیلی خوب دیگه چرت وپرت بسه بیایید به شوهراتون بگید منو برسونند. بهاره:نه بابا مگه تو رئیس جمهوری چیزی هستی و ما خبر نداریم. فاطمه:اره بابا خبر نداری. علی:خانمها مرضیه ی من رو پس میدید؟؟ فاطمه:البت وردار عتیقه ات رو. مرضیه:خفه...بریم عزیزم. علی:بریم.وبعد از خداحافظی رفتند وبعد از انها نیز بهاره و ندا وشوهرهایشان رفتند. وفاطمه و شاهرخ هم بعد از همه به راه افتادند. شاهرخ:فاطمه تو چرا هیچوقت بهم نگفتی که اقعلی یه زمانی خواستگار تو بوده؟؟؟ -یه زمانی وقتی بهم گفت دوسم نداره منم پامو از زندگیش کشیدم بیرون. -چرا در مورد من اینطوری نشد منظورم اینه که چرا وقتی من بهت گفتم کس دیگه ای رو دوست دارم در مورد من اینکارو نکردی؟؟ -قضیه ی تو با اون خیلی فرق میکنه من تو رو خیلی دوست داشتم و دارم ونمی تونم فراموشت کنم ولی در مورد اون دقیقا برعکس است وراحت تونستم ردش کنم چون هیچ علاقه ای بهش نداشتم وندارم. -فاطمه شماره ی اون پسره رو تو این برگه برام بنویس. -باشه.وشماره اش را نوشت و به او داد. -شاهرخ؟؟؟ -بله؟؟ -بابت اونروز متاسفم من نمی خواستم باعث اختلاف بینتون بشم باورکن نمیدونستم یگانه از من خوشش نمیاد. -مهم نیست. -شاهرخ خیلی دوست داره؟؟؟ -اره. -پس من اگه واقعا ببینم دوست داره وباهم خوشبخت میشید با خانوادت صحبت میکنم یا من همه چی رو به نفع تو تموم میکنم ومیگم من کس دیگه ای رو دوست ندارم ونتونستم با پسر شما کنار بیام وبدون هیچ مشکلی میتونی کنار کسی باشی که دوستش داری نظرت چیه؟؟؟ -بابا فداکار...اینایی که گفتی تورمان ها خوندی یا تو فیلم ها دیدی؟؟؟ -ولی من جدی گفتم. -نه ممنون به کمک تو نیازی ندارم وخودم میتونم ازپس مشکل هام بربیام. -هرطور راحتی.وچشم به جاده دوخت. بعداز چند دقیقه به منزلشان رسیدند. شاهرخ:خب فکر کنم وقت خداحافظی است. -مگه نمیای تو شام بخوریم. -نه دیر میام خونه واسه شام یگانه ماکارانی پخته اگه نرم پوست کلم رو میکنه و از طرفی من عاشق ماکارانی ام.خب دیگه پیاده شو که خیلی گشنمه خداحافظ. -خداحافظ.وشاهرخ به سرعت نور از انجا دور شد ورفت.فاطمه هم به ناچار به تنهایی به خانه رفت وساعاتی گریه کرد زیرا نمی توانست شاهرخ را در کنار کس دیگری ببیند واوهم در حال حاضر تنها کاری که می تونست بکند تا ارام شود گریه بود بعد از ساعاتی گریه بالاخره خوابید وصبح وقتی بیدار شد شاهرخ بدون صبحانه به شرکت رفته بود ولی خوشحال بود که حداقل شاهرخ دیشب به خانه بازگشته بود وکنار یگانه نمانده بود. قبل از خوردن صبحانه به حمام رفت وتاپ وشلوارک تنگی که بدنش را به نمایش گذاشته بودپوشید زیرا فکر می کرد شاهرخ طبق روال همیشه شنبه ها ساعت 12نصف شب می اید.و سپس به مادرش زنگ زد وبعد ازصحبت با او و خوردن وجمع کردن میزصبحانه سراغ تلویزیون رفت ومشغول تماشای تلویزیون بود که کلید در قفل پیچید وشاهرخ به خانه امد وبا امدن او فاطمه بدون توجه به پوشش نامناسبش از تعجب به شاهرخ که بی پروا به او خیره شده بود نگاه کرد و بعد از مدتی نگاه کردن به خودشان امدند وشاهرخ سر به زیر انداخت وگفت:کیفم رو جاگذاشته بودم اومدم بردارم.وهمانطور سربهزیر به اتاقش رفت وهنگام رفتن نیز هنگامی که میخواست در خروجی را باز کند گفت:هواسرده یه لباس مناسب بپوش سرما میخوری. وبدون هیچ حرف دیگری رفت. فاطمه برای شام تصمیم گرفت ماکارانی درست کند و به شاهرخ زنگ بزند بگوید شام را به خانه بیاید. -الوسلام شاهرخ.خوبی؟؟ -خوبم کاری داشتی؟؟؟؟ -اره خواستم بگم اگه امکان داره واسه شام بیای. -باشه میام.دیگه؟؟؟ -هیچی.فقط... -فقط چی؟؟ -فقط وفقط تو رو دوست دارم ومواظب خودت باش. -خداحافظ وگوشی راقطع کرد.شاهرخ بعد از ان تلفن رابطه ی چندان خوبی با یگانه نداشت ومدام با هم جر وبحث می کردند. ساعت 10شب بود که شاهرخ امد ولی سرو وضع مناسبی نداشت دکمه های بالایی لباسش باز بود و گردنبندی که فاطمه به او داده بود دیده می شد و وقتی فاطمه ان را دید روحیه ی بیشتری گرفت. فاطمه:سلام.بیاشام امده است. -میام برم دستام رو بشورم. وقتی شاهرخ از دستشویی بیرون امد سر و وضعش بهتر شده بود وموهایش مرتب بود ولی هنوز دکمه های لباسش باز بود. -اخخخخ جون ماکارانی چقدر گشنمه مرسی. -نوش جان.شاهرخ سیاوش یگانه رو میشناسه؟؟؟ -چطور؟؟؟ -هیچی همین طوری چون خیلی باهم دوستید شاید خبر داشته باشه. -نه نمیشناسه. بعداز خوردن شام و جمع کردن میز فاطمه برای خواب به اتاقش رفت وشاهرخ هم مشغول تماشای تلویزیون شد.ولی فاطمه انگار چیزی یادش امده باشد به طرف شاهرخ رفت و کنار او نشست. بعداز خوردن شام و جمع کردن میز فاطمه برای خواب به اتاقش رفت وشاهرخ هم مشغول تماشای تلویزیون شد.ولی فاطمه انگار چیزی یادش امده باشد به طرف شاهرخ رفت و کنار او نشست. فاطمه:امروز به مامان اینا زنگ زدم واسه پنج شنبه قراره برن شمال مارو هم دعوت کردن میای دیگه؟؟؟وباالتماس به شاهرخ نگاه کرد. -اره وناگهان گردنبندی که روز ازدواجشان ازامامزاده صالح برای شاهرخ گرفته بود رادید وحالاهم در گردن شاهرخ بود بی اختیاردستش را به سمت ان برد وان را محکم گرفت وبه سمت خودش کشید که این کار باعث شد شاهرخ سرش را نزدیک صورت او بیاورد وناخوداگاه لبش را روی لب او بگذارد وفاطمه نیزبادست راستش باقی دکمه های پیراهن شاهرخ را باز کرده وپیراهنش را بیرون اورده وبه زمین پرتاب کرد وبا دستانش درحالی که لبهای او را میبوسید نیم تنه ی عریانش را میمالید. فصل5- صبح وقتی بیدار شد روی تخت شاهرخ بود وازگوشه ی دراتاق که باز بود شاهرخ را دید که در اشپزخانه به تنهایی صبحانه میخورد .فاطمه ازاتفاقات دیشب خجالت زده وسر به زیر به اشپزخانه رفت. فاطمه(با شرمی خاص واشکار):سلام صبح به خیر... شاهرخ بدون ان که جواب او را بدهد بی مقدمه گفت:میخوام بدونی اتفاقات دیشب از روی عشق وعلاقه نبود من وقتی دیروز تو رو با اون لباس ها دیدم بد جوری تحریک شدم و برای کنترل خودم زود از خونه زدم بیرون ولی وقتی دیشب من رو بوسیدی نتونستم جلوی خودم روبگیرم...شاید نفهمی من الان چی میگم چون مرد نیستی.من..من...منم یه مردم مثل همه ی مردای دیگه ام وچه بخوام وچه نخوام تو زن قانونی منی وبرای یه مرد گذشتن از زنش کار اسونی نیست و مخصوصا که لباس هایی بپوشه که بدنش رو به نمایش میذاره.اتفاق دیشب نه از لحاظ قانون ونه از لحاظ شرع ایرادی داشت وبازم میگم باور کن اتفاق دیشب به هیچ عنوان از روی علاقه نبود....وکت وکیفش رابرداشته وبدون هیچ حرفی به شرکت رفت. فاطمه بغض کرده بود زیرا او با اتفاقی دیشب رخ داده بود به ادامه ی زندگی با عشق وعلاقه در کنار شاهرخ امیدوار شده بود ولی حالا امیدش به یاس تبدیل شد. فاطمه با اتفاقاتی که دیشب برایشان افتاد مصمم تر شد برای این که شاهرخ را کنار خود نگه دارد واو را به هیچ کس ندهد وابا این فکر اشک هایش را پاک کرد و به منزل مادر و دوستانش زنگ زد و به انها گفت که پنج شنبه جمعه خواهند امد. روزها بدون هیچ اتفاق خاصی ازپی هم گذشتند وبالاخره روز موعود فرا رسید وفاطمه وشاهرخ اماده ی رفتن به مسافرت شدند. شاهرخ:لباس های منم که روتخت بود گذاشتی تو ساک؟؟؟ -اره.بریم؟؟ -بریم. وبه سمت منزل اقای سعادتی به راه افتادندوقتی به انجا رسیدند باهمه سلام واحوالپرسی کردند هنوز دوستان فاطمه نیامده بودند بنابراین مجبور شدند منتظر انها بمانند. فاطمه وقتی شاهرخ را تنها دید درکنارش نشست وگفت: -میگم شاهرخ امید قراره چند روز دیگه بیاد دیدن مامان اینا. -امید؟؟ -اره داداشم دیگه. -خب من چیکار کنم؟؟؟ -خب مامان قراره به مناسبت اومدنش جشن بگیره و این کار رو به بعد از اومدن از مسافرتمون موکول کرده واز ما خواسته که کمکش کنیم نظرت چیه موافقی کمکشون کنیم؟؟؟ -خیلی خوب باشه ولی میتونستی این رو تو چند کلمه خلاصه اش کنی وبگی میشه بعد از مسافرت بریم چندروز بمونیم خونه ی بابات اینا.نمیشد؟؟ -اونوقت تو کنجکاو نمیشدی دلیل موندنمون رو بپرسی؟؟؟ -خوب این هم حرفیه!!!! -میگم شاهرخ تو شرکت رو چیکار میکنی؟؟؟ -از خونه ی شما میرم شرکت. -شاهرخ یگانه رو دوست داری؟؟ -اره -مامانت رو چی؟؟ -اره. -بابات؟؟ -اره -ابجی هات؟؟؟ -اره. -دوستات؟؟؟ -اره. -منو؟؟؟ -چرا اینو پرسیدی؟؟؟-چون مدام میگفتی اره گفتم شاید اینبارم گفتی اره.و به چهره ی عصبانی شاهرخ نگاهی انداخت وگفت:ایش اااا....خوب چرا اونجوری نگاه میکنی؟؟؟خب ببخشید.-میشه بگی چه جوری نگاه میکنم.-خیلی بد.در ضمن چمدون ها تو ماشین است وبا خودم شلوار اضافه ندارم.-چه ربطی داشت؟؟؟شلوار اضافه واسه چی؟؟-ربطش به اینه که شما بد نگاه میکنی ومن کم مونده شلوارم رو خیس کنم و شلواری ندارم که عوض کنم تا ابروم نره؟؟؟؟افتاد یا کجه؟؟؟شاهرخ بعد از شنیدن این حرف خندید وگفت:چی افتاد یا کجه؟؟-نه دوزاری واقعا کجه.-میگم من خوابم میاد اتاقت رونشون میدی تا مهمون ها میان من بخوابم؟؟؟؟-اره.وجلوتر از شاهرخ به راه افتاد وشاهرخ هم به دنبالش.فاطمه در اتاق را باز کرد و شاهرخ داخل شد.فاطمه:اتاقم قشنگه؟؟؟-ای...بدک نیست.وری تخت دراز کشید وچشمانش رابست وگفت:من خیلی خسته ام میشه بری بذاری من استراحت کنم؟؟-اره فقط...شاهرخ چشمانش را باز کرده وبه او خیره شد و گفت:فقط چی؟؟؟؟-فقط...فقط...خیلی ...دو..ست...دارم.وقبل از اینکه شاهرخ چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.مامان:فاطمه جان برو به ندا کمک کن لباس هاش رو جمع کنه.-چشم.وبه سمت اتاق خواهرش رفت ودر نزده وارد شد.-سلام نادی جون مامان گفت تو لباس جمع کردن کمکت کنم.سلام وا...مگه خودم چلاقم؟؟؟-وا...خدانکنه.این چه حرفیه.میگم نادی کی ازدواج می کنی؟-یه سال دیگه چیه ازدستم خسته شدید؟؟؟-نه فقط ناراحت نیستی من و شاهرخ زودتر ازدواج کردیم؟؟؟-نه واسه چی؟؟راستی رابطه ات با شاهرخ چطوره؟؟؟-خوبه.راستی اقا سیاوش کجاست نمی بینمش؟؟-رفته دنبال مادرش که بیمارستان بود.-واسه چی بیمارستان؟- چند روز پیش قلبش درد گرفته بود.-وا...چرا مارو خبرنکردید بیایم عیادت؟؟؟اینقدر غریبه ایم؟؟؟-نه این چه حرفیه.والله ماخودمدن هم خبر نداشتیم وبا عصبانیت افزود:ازبس که این خانواده زیر ابی میرن!!!-وا خوب چرا حرص میخوری خواهرمن؟؟-میگی چیکار کنم.خب من کارم تموم شد ساکم روبستم چقدر هم که تو کمکم کردی!!-یه لحظه خفه فکر کنم مهمونها(دوستانشان)اومدن.-بریم پیششون؟-تو برو منم برم شاهرخ رو بیدار کنم وبعد باهم میایم.-باشه.ورفت.فاطمه هم به سمت اتاقش رفت و شاهرخ رادید که معصومانه خوابیده به سمتش رفت وخم شد تا گونه اش را ببوسد ولی همین که خواست ببوسد شاهرخ چشمانش راباز کرد وفاطمه هم سریع خود را کنار کشید.شاهرخ از تخت بلند شد وگفت:شنیده بودم که مردها به زن ها تجاوز میکنند ولی برعکسش رو نشنیده بودم.فاطمه خجالت کشید وسر به زیر انداخت وگفت:معذرت میخوام.-حالا نمیخواد خجالت بکشی دوستات اومدن؟؟؟-اره.بریم پائین؟؟-بریم.در همین موقع تلفن شاهرخ زنگ خورد وشاهرخ گفت:توبرو پائین من میام.-باشه.-به سلام یگانه خانوم خوبی؟؟؟-زیاد خوشحال نباش زنگ زدم بگم من دارم ازدواج میکنم و دیروزم نامزدیم بود وفردا هم با میریم خارج از کشور اونجا وازدواج میکنیم و زندگی میکنیم خواستم بگم شرت رو کم کن دوست ندارم محمد تو رو ببینه.فهمیدی؟؟؟-قشنگ بود حالا راستش رو هم میگی.بگو دلت برام تنگ شده بود؟؟ قشنگ بود حالا راستش رو هم میگی.بگو دلت برا تنگ شده بود؟؟-ببین هر جور دوست داری فکر کن فقط دیگه نه بهم زنگ میزنی نه کاری باهام داری فهمیدی؟؟؟-یگانه خواهش میکنم درست فکر کن من دیوانه وار دوست دارم اینکارو نکن.-من خیلی وقت پیش تصمیم رو گرفته بودم حتی قبل از اشنایی با تو من تصمیم گرفته بودم با محمد ازدواج کنم بزار راحتتر بهت بگم تو مدتی که محمد خارج بود من فقط میخواستم با تو دلم روخوش کنم تا کمتر دلم واسش تنگ بشه وحالا هم که برگشته تاریخ مصرفت تموم شده وبهت نیازی ندارم به نفع خدت است دست از سرم برداری والا همه چیز رو میریزم رو داریه وابروت میره خداحافظ.وقطع کرد.شاهرخ بعد از قطع تلفن بافریاد فاطمه را صداکرد فاطمه هم با ترس ولرز بالا امد.فاطمه:بله شاهرخ چیزی...ونگذاشت جمله اش تمام شود سیلی محکمی به گوش او خوابانید تافاطمه خواست دوباره چیزی بگوید سیلی محکمتری به گوش او نواخت وبافریاد گفت:ازت متنفرم....ازت متنفرم میفهمی؟؟؟بخاطر تو یگانه رو برای همیشه ازدست دادم برای همیشه.هیچوقت نمی بخشمت.برای اینکه تنها فقط من عذاب نکشم این عذاب رو بین هردومون تقسیم میکنم من همین فردا طلاقت میدم تا حسرت من به دلت بمونه.باصدای فریاد شاهرخ همه به داخل اتاق امدند وهمه مات و مبهوت ان دو را نگاه کردند سپس شاهرخ اتاق را ترک کرد وبیرون رفت.مامان:چی شده دخترم؟؟؟فاطمه درمیان گریه وبغض گفت:هیچی مامان شاهرخ دوتا سیلی خوابوند توگوشم وگفت بخاطر من برای همیشه دختر مورد علاقه شو از دست داده وگفت میخواد منو طلاق بده مامان من دیگه شاهرخ رو دوست ندارم دیگه نمیخوامش.من طلاق میخوام مامان.مامان:باشه دخترم اروم باش امروز بابات صحبت میکنم.مانمیزاریم عذاب بکشی.-مامان نه نمیخوام مسافرتتون رو خراب کنم برید مسافرت نباید من مسافرتتون رو زهرمارکنم.-نه مامان جان با وصعیت پیش امده هیچکس تو رونباید تنها بذاره ویادت نره ما خانواده توهستیم.همه با تکان سر حرف های خانم سعادتی را تائید کردند.سب وقتی مهمان ها رفتند فاطمه ومادرش وندا منتظر اقای سعادتی بودند وبالاخره انتظار به پایان رسید واقای سعادتی امد.بابا:سلام به همگی.ووقتی فاطمه را گریان دید سریع به سمتش رفت واو را دراغوش کشید.بابا:بابایی چی شده؟؟فاطمه:بابا شاهرخ گفت دیکهمنو نمی خواد منم دیگه اونو نمیخوام من طلاق میخوام بابا اون رو من دست بلند کرد.-غلط کرده هیچکس حق نداره به دختر های من تو بگه همین فردا میرم ذنبال کارهای طلاق.وبعد از گفتن این حرف فاطمه را از اغوشش جدا کرده وبه سمت تلفن رفت وبه شاهرخ زنگ زد.شاهرخ:سلام-به به چه عجب صداتون رو شنیدیم ببین عوضی اشغال حیف که دخترم سپرده کاری کارت نداشته باشم واز طرفی هم خیلی به پدرت مدیونم والا خدا شاهده برات ابرو نذاشتم به نعفته همین فردا میای ادرسی که محضری که بهت میگم واسه طلاق.وبعد از دادن ادرس بدون خداحافظی گوشی را گذاشت و به اقای ساجدی زنگ زد.-سلام اقای ساجدی.-سلام.حال شما؟؟-اقای ساجدی چه سلامی چه علیکی این طوری بود امانتی که بهتون دادم این طوری پسرون میخواست خوشبختش کنه اره؟؟؟درضمن همین فردا پولتون رو بهتون پس میدم خیلی وقت بود که اماده اش کرده بودم بدم.-چی شده اقای سعادتی؟؟- اگه واقعا نمیدونید از پسرتون بپرسید.خداحافظ وگوشی را قطع کرد.مامان:فاطمه جان عزیزم برو بخواب همه چیز رو بسپار به بابات.برو دخترم.بابا:اره بابا برو-چشم و به سمت اتاقش رفت و خوابید.فاطمه صبح با صدای مادرش چشم باز کرد و بیدار شد وبعد از خوردن صبحانه به همراه مادر و پدرش به محضر رفتند.بابا:شناسنامه ات پیشت است؟؟؟-اره بابا-دخترم منو ببخش که ازت خواستم به خاطر شرکت اینده ات رو از دست بدی.-بابا این چه حرفیه تازه من خودمم شاهرخ رو میخواستم.در همین حین اقای ساجدی وشاهرخ امدند وخانواده ی سعادتی وفاطمه خیلی سرد با انها سلام و احوالپرسی کردند.اقای ساجدی:دخترم این بچه بازی رو بزار کنار و برگرد سر زندگی ات.-ببخشید اقای ساجدی ولی نمیتونم قبول کنم.اگه تا دیروز پسر تون منو نمیخواست از امروز من دیگه نمیخوامش و طلاق میخوام .-ولی تو که می گفتی پسرم رو دوست داری؟؟؟-فاصله ی عشق و نفرت خیلی خیلی کمه.و به سمت قاضی رفت و روی صندلی روبرویی ان نشست وشاهرخ نیز بعد از مدتی امد بعد صیغه ی طلاق جاری شد و انها هم از محضر بیرون امدند واقای سعادتی هم پول اقای ساجدی راداد و به او گفت که دیگر قردادی با او نخواهد بست.فاطمه بعد از طلاق به کلی تغییر کرد و خیلی کم حرف شد وحتی با ندا ودوستانش حتی یک کلمه حرف نمیزد و دائم دراتاقش بود و گاها موقع غذا بیرون میامد وبعد از خوردن غذا بدون هیچ حرفی دوباره به اتاقش میرفت.شب ها هم اشک میریخت وگریه میکرد او هنوز شاهرخ را دیوانه وار دوست داشت ونمی تونست اورا فراموش کند ویا از او متنفرشود. پدرش به او پیشنهاد کرد که در کلاسی ثبت نام کرده و اوقاتش را بگذراند تا بتواند شاهرخ را راحت تر فراموش کند.فاطمه هم قبول کرد که در کلاس طراحی شرکت کند ودر یکی از اموزشگاه ها در کلاس طراحی ثبت نام کرد.



سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات