رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

یگانه قسمت5

تاريخ : یکشنبه 1392/04/30 | 10:57 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
 

لادن کمربند پارمیدا رو بست و راه افتاد تو مسیر از آینه به من نگاه کرد و گفت : کی برگشتی ؟! -یکی دو هفته ای میشه لادن : چرا تو هتل زندگی می کنی ؟! -خب خونم قم بود .. اومدم اینجا فقط واسه تدریس تو دبیرستان .. لادن : جدی ؟! چی تدریس می کنی ؟! -فریزیک دو و سه .. لادن : من میدونستم تو تو فیزیک یه چیزی میشی !! مدرکت چیه ؟! -لیسانس .. لادن : آفرین .. -خودت چیکار میکنی ؟! لادن : من آرشیتکت شرکت فربد اینا بودم .. البته تا قبل از اینکه پارمیدا به دنیا بیاد .. بعد ولش کردم .. نمیتونستم هم به پارمیدا برسم هم کارای شرکت و انجام بدم .. راستی ، اون پسره همونیه که باهاش از خونه زدی بیرون ؟! -نه .. اون نیما بود .. که دو سال پیش یهو غیبش زد .. لادن : پس این کی بود ؟! -این دوستم بود .. به کمک اون هتل پیدا کردم و موندم .. راستی پارمیدا دقیق چند سالشه ؟! لادن : پارمیدا ، ماه آینده چهار ساله میشه !! -آخی .. عمه فداش بشه .. قربونش برم من !! رسیدیم جلوی در ِ خونه .. همون خونه ای که من قبل از اینکه فکر نیما به سرم بخوره توش زندگی میکردم .. فقط سنگ دیواراش تغییر کرده بود .. وگرنه معماری خونه همونی بود که 8 سال پیش بود ..
-شما با مامان و بابا زندگی می کنید ؟! لادن : آره عمو بهمون گفت همینجا بمونیم .. تو نمیای تو ؟! -نه .. تو برو و سریع برگرد لادن : باشه .. پس پارمیدا رو نمیبرم .. میزارم پیشت بمونه -اشکال نداره .. حواسم بهش هست لادن خریداشو برداشت و رفت سمت خونه به پارمیدا که در حال شکلات خوردن بود نگاه کردم و بهش گفتم : پارمی .. مامان باباتو دوس داری ؟! با دهن پر ِ شکلات در حال ملچ مولوچ کردن گفت : اوهوم ! خندیدم و گفتم : کدومشونو بیشتر دوس داری ؟! پارمیدا : هر دو تاشونو دوس دارم! -الهی من قربونت برم. پارمیدا : مامان لادن گفت شما عمه ی منی -درست گفته گلم .. من خواهر ِ بابا فربدم پارمیدا : پس چرا تا حالا ندیدمت ؟! با این حرفش دلم گرفت .. لبخند از لبام محو شد .. واقعا چرا تا حالا منو ندیده ؟! آروم جواب دادم : چون من تو این شهر نبودم عزیزم چند دقیقه بعد لادن برگشت و سوار ماشین شد لادن : کدوم هتلی ؟! -برو هتل ... لادن : باشه بدون حرف راه افتاد و نیم ساعت بعد تو هتل بودیم .. از پذیرش کارت اتاقمو گرفتم و اعلام کردم لادن و پارمیدا مهمونای من هستن و زود میرن .. وارد آسانسور که شدیم یه زن و مرد جوون با یه پسر بچه ِ شاید یکم از پارمیدا بزرگتر تو آسانسور بودن .. پسره اومد کنار پارمیدا و بهش گفت : سلام اسم من پارساس .. با من دوست میشی ؟! خندم گرفت !! چه رک گفت !! پارمیدا با پرسش به لادن نگاه کرد .. لادن هم سرشو تکون داد که یعنی مشکلی نیست .. پارمیدا هم ذوق کرد و به پسر بچه گفت : منم پارمیدام !! آسانسور به طبقه ی ما رسید .. من و لادن ازش خارج شدیم .. پارسا به پارمیدا گفت : میای با هم بازی کنیم ؟! من کلی اسباب بازی باحال دارم !! پارمیدا به لادن گفت : مامان لادن میشه باهاش برم ؟! لادن جواب داد : برو اما زود برگرد باشه ؟! پارمیدا کلی ذوق کرد .. لادن رو به پدر و مادر پارسا گفت : مشکلی نداره پارمیدا چند دقیقه ای رو پیشتون باشه ؟! مادرش مهربون لبخند زد و گفت : نه اشکال نداره .. حواسمون بهش هست .. خواستین بیاین دنبالش ما اتاق 96 هستیم .. لادن تشکر کرد و به پارمیدا گفت : پارمی مامان ، اذیت پارسا و مامان و باباش نمی کنی ، زودی هم برمیگردی .. باشه ؟! پارمیدا لادنو بوسید و گفت : باشه مامان لادن جونم !! .. و دوید تو آسانسور و با پارسا رفت !! من و لادن رفتیم تو اتاق من .. لباسامو عوض کردم و پالتوی لادنم ازش گرفتم و آویزون کردم .. پالتوشو که در آورد به عمق سلیقه ی برادرم پی بردم !! قد بلند و اندام قشنگ ، با اون موهای بلوند لادن رو واقعا جذابش میکرد !! رو تخت من نشست و یه نگاه به اطراف انداخت و گفت : چرا تو هتل زندگی میکنی ؟! جواب دادم : آخه من وقتی اومدم اینجا خونه ی یکی از دوستام فرناز بودم حرفمو قطع کرد و گفت : دختر خاله ی فرشته ؟! -آره .. همون لادن : خب چرا همونجا نموندی ؟! -داستانش درازه .. نیما و فرشته دستشون تو یه کاسه بوده .. اونا با هم نقشه کشیده بودن من از خونه بزنم بیرون .. فرنازم دخترخاله ی فرشته بود .. نتونستم باهاش بمونم .. اگه اون شب حسین تهران نبود ، معلوم نبود من الآن کجا بودم .. لادن : میخوای با فرشته چیکار کنی ؟! می بخشیش ؟! -نه نمیتونم ببخشمش .. اون باعث شد که من 8سال از خونوادم دور باشم .. اگرم بخوام نمیتونم ببخشمش. لادن : نمیخوای برگردی خونه ؟! خاله و عمو خیلی خوشحال میشنا -نه نمیتونم لادن .. درکم کن .. نمیتونم برگردم بگم من 8سال ازتون دور بودم الآن برگشتم لادن : فربد چی ؟! به اونم نمیخوای بگی ؟! اون از همه بیشتر از رفتنت ناراحت شد .. اون خیلی تو رو دوست داشت .. حتی میخواست جشن عروسیمونو بزاره وقتی تو برگشتی که با اصرارای خاله و عمو و مامان بابای من ، راضی شد ..اون بعد ِ رفتن ِ تو بد جوری شکست .. فقط روز ِ به دنیا اومدن پارمیدا خوشحالی رو تو صورتش دیدم ... حرفشو قطع کردم و گفتم : نه لادن .. ادامه نده .. اگه به فربد بگی منو دیدی اون میخواد برگردم خونه .. منم که روم نمیشه برگردم .. بهش چیزی نگو .. باشه ؟! لادن : باشه هر طور تو بخوای .. اون پسره که باهاش فرار کردی کی بود ؟! چی شد ؟! -اون نیما بود .. من و اون یکی دو ماه تهران بودیم بعد رفتیم قُم .. تا دو سال پیش تو یه خونه زندگی میکردیم که یهو نیما غیبش می زنه و میره .. لادن : این پسره که باهاش اومده بودی خرید ؟! -اون که گفتم .. حسینه .. تو قُم با خواهرش همسایمون بودن .. خیلی پسر خوبیه .. لادن : صیغه ی اون پسره بودی ؟! -نه .. فقط همخونه بودیم .. لادن : بلایی که سرت نیاورد ؟! -نه .. یعنی خودم نزاشتم .. فکر کنم به خاطر همین موضوع گذاشت و رفت. لادن : خوبه .. میخوای چیکار کنی ؟! واسه همیشه تو این هتل زندگی کنی ؟! -نه .. یکم که پول دستم بیاد یه خونه اجاره می کنم .. تدریسم هم تموم شه بر میگردم قُم .. لادن : ولی یگانه من بهت میگم برگرد .. من شرایطو جور میکنم که برگردی .. میتونی از نو شروع کنی -حداقل الآن نه لادن .. الآن اصلا نمیتونم .. **** تقریبا یه ساعتی از رفتن لادن و پارمیدا میگذشت .. لادن کلی بهم اصرار کرد که لااقل به فربد بگم اومدم تهران .. اما من نمیتونستم .. فربد اولین کسی بود که بهم گفت نیما رو از ذهنم بیرون کنم .. حالا می رفتم بهش می گفتم تو گفتی از ذهنم بیرونش کنم اما من نکردم ؟! بعد اونم حتما بهم سرکوفت میزد که این 8 سالو ازش دور بودم .. تحمل نداشتم بهش بگم اشتباه کردم و الآن پشیمونم .. همین که فهمیده بودم فربد و لادن ازدواج کردن و یه دختر دارن برام کافی بود .. اون قدر به لادن و فربد فکر کردم تا خوابم برد ..
لادن : فربد .. فربد بیا اینجا .. ببین کی اینجاس ؟! فربد به سمت من چرخید و با دیدنم چشماش تا آخرین حد ممکن باز شد .. چند بار پلک زد و با بهت گفت : یگ .. یگانه .. این خودتی ؟! پَ نه پَ عممه !! فربد : کی برگشتی ؟! کجا بودی ؟! دیوونه نگفتی برادرت از دوریت دق می کنه ؟! چشماش پُر ِ اشک شد .. یه قطرش چکید روی گونه ش .. با دست پاکش کرد .. اما قطره های اشک دوباره صورتشو خیس کردن .. اما من چرا تو جام خشک شده بودم ؟! چرا نمیتونستم برم و بغلش کنم ؟! اصلا" مگه من به لادن نگفتم نمیخوام فربد بفهمه من برگشتم ؟! پس چرا بهش گفته ؟! لادن و صدا زدم .. -لادن ؟! چرا به فربد گفتی ؟! مگه من بهت نگفتم بهش نگو ؟! لادن : یگانه چطور دلت میاد ؟! اون خیلی دلش برات تنگ شده بود .. نتونستم ناراحتیشو ببینم و بهش نگم خواهرش نزدیکشه نگاهم به فربد افتاد .. هنوز داشت گریه می کرد .. اشکاشو پاک کرد و اومد سمت من .. فربد : یگانه کجا بودی ؟! یه قدم دیگه نزدیک شد .. -چرا بی خبر رفتی ؟! یه قدم دیگه .. -با اون پسره رفتی .. آره ؟! یه قدم دیگه .. اشکاش به خشم تبدیل شد .. -مگه بهت نگفتم فراموشش کن ؟! یه قدم دیگه اومد جلو .. صورتش از خشم سرخ شده بود .. یه قدم دیگه جلو اومد .. دیگه فاصله ای بینمون نمونده بود .. فربد : الآن خودم کاری می کنم که فراموشش کنی دستاشو آورد بالا و اومد نزدیکم .. فکر کنم میخواست با دستاش خفم کنه ! دستاش به صورتم رسید .. صدای قلبم بلند شد .. تمام توانم رو جمع کردم و از ته ِ دلم یه جیغ کشیدم .. از جام پریدم .. زمان و مکان و نداشتم .. من کجا بودم ؟ اونجا کجا بود ؟ فربد کجا رفت ؟ دستمو کشیدم به پیشونیم .. خیس بود .. چقدر عرق کرده بودم .. به دور و برم نگاه کردم .. تخت .. میز آرایش .. اتاق .. ساعت ِ 6 عصر .. من کجا بودم ؟! بعد از چند دقیقه حواسم جمع شد .. من تو هتل بودم .. فربد هم تو خواب دیدم .. یه نفس راحت کشیدم و از جام بلند شدم .. چه کابوس وحشتناکی بود .. فربد می خواست منو بکشه ؟! واسه همین من نمیخواستم برگردم .. می ترسیدم این خوابم واقعیت پیدا کنه .. رفتم تو دستشوئی و رو به روی آینه وایسادم .. صورتم خیس بود از عرق .. موهای خرماییم ژولیده شده بود .. شیر آب سرد و باز کردم .. دستامو گرفتم زیر ِ آب سرد .. سرماش داغی تنمو گرفت .. دستامو پُرِ آب کردم و پاشیدم به صورتم .. از سرماش بدنم لرزید اما سردیش بهم آرامش داد .. دوباره به صورتم آب زدم و اومدم بیرون .. تلویزیون رو روشن کردم و نشستم پاش. یه ساعتی که گذشت حوصلم سر رفت .. با خودم گفتم چیکار کنم ، چیکار نکنم گوشیمو در آوردم و زنگ زدم به حسین !! حسین سریع برداشت : به به یگانه خانوم .. آفتاب از کدوم طرف در اومده شما به ما زنگ زدین ؟! بهش خندیدم و گفتم : سلام .. همینجوری .. حوصلم سر رفته بود .. گفتم بیکاری بریم بیرون حسین : اولا" سلام به روی ماهت .. دوما" من برای تو همیشه وقت دارم .. کجایی ؟! -هتلم .. حسین : اومدم بالا !! گوششی رو قطع کرد .. دو دقیقه بعد در اتاق زده شد .. مانتو و شالم رو پوشیدم و درو باز کردم .. حسین اومد تو و درو بست یه نگاه به تیپش انداختم .. جین قهوه ای .. پیراهن سه دکمه ی راه راه قرمز و قهوه ای .. اینم بد خوشتیپ بودا !! منم که هیز !! داشتم تیپشو آنالیز میکردم که متوجه شدم داره با لبخند نگام میکنه .. وقتی فهمید نگاش میکنم با خنده بهم گفت : تیپم چطوره ؟! یه ابرومو دادم بالا و با حرکت انگشتام بهش گفتم : بچرخ اونم خوشحال یه دور زد و وایساد. دستمو گذاشتم زیر چونم و گفتم : امممم .. عالیه !! با ذوق گفت : راس میگی ؟! دلم بدجوری میخواست اذیتش کنم !! قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم : نه !! خورد تو ذوقش !! حسین : یعنی بده ؟! -نه بابا .. شوخی کردم باهات .. خیلی هم خوبه .. بیا بشین دم در خوب نیست !! اومد تو و رو یکی از صندلی ها نشست .. حسین : خب .. کجا بریم ؟! -نمیدونم .. تو تهرانو میشناسی .. خودت بگو کجا بریم ؟! حسین : منم نمیدونم بابا .. بیا بریم یه کافی شاپی جایی .. راستی ، امروز با زن داداشت چطور گذشت ؟! -اصلا خوب نبود .. ازم میخواست برگردم خونه .. منم قبول نکردم .. حسین : خب چرا ؟! برگردی که خوبه -میدونم .. اما نمیتونم برگردم .. برگردم بگم چی ؟! 8 سال ازتون دور بودم .. بی خبرتون گذاشتم .. الآن اومدم منو ببخشین ؟! نمیشه که .. حسین : باشه .. هرطور خودت میدونی .. ساعت 11 شب بود که از دور دور کردن تو خیابونا با حسین برگشتم هتل .. خسته و کوفته با لباسای بیرون ولو شدم رو تخت و به دقیقه نکشیده خوابم برد .. صدای زنگ گوشیم اومد .. باورم نمی شد به این زودی صبح شده باشه .. هنوز یه ساعتم نخوابیده بودم .. الارم گوشی رو قطع کردم و خوابیدم .. آلارم دوم شروع شد .. گوشی رو برداشتم و نگاش کردم : آلارم 2 .. ساعت 7:05 چشمام چهارتا شد .. کی ساعت 7 شده بود ؟! از جام پریدم .. سریع لباس های دیشبمو عوض کردم و مانتو و مقنعه پوشیدم .. با حسین نمی تونستم برم چون دوباره فرهمند بهم گیر می داد .. تصمیم گرفتم خودم برم .. پیاده خیلی راه بود .. اما این وقت صبح نه تاکسی گیر میومد نه آژانس دم دست بود .. پس پیاده راه افتادم به سمت دبیرستان با آخرین سرعتم داشتم میرفتم .. رسیدم به قسمتی از پیاده رو که مصالح و الوار ساختمونی گذاشته بودن ناچار رفتم تو خیابون .. حس کردم یه نفر دنبالمه .. توجه نکردم .. ماشینه برام بوق زد .. زیر لب گفتم : عجب سیریشیه ها .. برو گم شو دیگه اَه .. ماشینه اومد کنارم .. بازم به رانندش نگاه نکردم .. شیشه ی ماشین اومد پایین و یه صدای شاد گفت : خانوم سلطانی !! یکمی با ما راه بیا بابا !! این از کحا پیداش شد ؟! برگشتم سمتش و گفتم : سلام جناب فرهمند .. این وقت صبح اینجا چیکار می کنید ؟! عینک آفتابیشو زد بالا و گفت : صبح عالی متعالی خانوم ِ سلطانی !! خندیدم و گفتم : صبح شما هم بخیر اقای فرهمند فرهمند : افتخار میدی برسونمت ؟! یعنی مطمئنن میتونم بگم این فرهمند تکلیفشو با خودشم نمی دونست .. من دوم شخص مفرد بودم یا دوم شخص جمع ؟! من که نفهمیدم !! به هر حال وقت تنگ بود و نباید هدرش می دادم .. قبل از اینکه پشیمون بشه قبول کردم و سوار الگانسش شدم .. فرهمند : دیرت شده ؟! عجله داشتی ! -آره خواب موندم دیر شد !! فرهمند : ساعت اول کلاس داری ؟! -آره .. تک زنگ دوم البته .. اما باید از اول زنگ اونجا باشم .. نه ؟! فرهمند : نه نیاز نیست .. من خودمم از اول زنگ نمیرم اونجا .. اشکال نداره -خب پس خوبه .. یکم سکوت کرد و بعد گفت : ممنون تعجب کردم .. تشکر واسه چی بود ؟! -برای چی ؟! فرهمند : منظورم وقتیه که بهت گفتم با اون پسره که گفتی آشناته نیا .. ممنون که برام ارزش قائل شدی و باهاش نیومدی هاان بگو !! اقا غیرتی شدن .. جااان ؟! غیرت ؟! رو من ؟! چی شد ؟! -خواهش می کنم .. حرف شما منطقی بود تا در ِ مدرسه سکوت کردیم .. به مدرسه که رسیدیم ساعت 8:15 بود .. فرهمند ماشینشو زد تو پارکینگ و رفتیم تو ساختمون دبیرستان .. موقع ورود به دفتر ، فرهمند در زد و رو به من گفت : بفرمایید من جواب دادم : شما بفرمایید چه تعارفی هم تیکه پاره کردیم واسه هم !! فرهمند خندید و گفت : نخیر .. لیدیز فرست (Ladies First) !! لبخند زدم و تشکر کردم پامو که گذاشتم تو دفتر اولین چیزی که به نظرم اومد چشمای گرد شده ی باران بود که داشت به من و فرهمند نگاه می کرد !! به خانوم علیزاده سلام کردم و رفتم رو صندلی کنار باران نشستم .. باران سرشو به من نزدیک کرد و گفت : می بینم که خانوم خانوما با دبیر شیمیا تشریف فرما میشن .. یه چشم غره بهش رفتم و گفتم : این چه طرز حرف زدنه ؟! اقای فرهمند فقط منو تا اینجا رسوندن چشمای باران چهارتا شد باران : بگو مرگ ِ من !! بهش خندیدم و گفتم : مرگ ِ تو !! با دستش زد به بازوم و گفت : بمیر یگانه .. چطور اون تورو تا اینجا میرسونه اما به من نگاهم نمی کنه ؟! چشمام ریز کردم و متفکرانه بهش گفتم : خب شاید چون فکر می کنه تو خیلی ازش کوچیکتری .. 8 سال کم نیست !! باران بغ کرد و گفت : ینی به خاطر ِ اینه ؟! شونه هامو بالا انداختم و گفتم : نمیدونم .. گفتم شاید باران : اصلا به درک .. نخواستم بهم نگاه کنه ، پیر ِمرد !! کم مونده بود زبونشم در بیاره واسه فرهمند !! -باران ؟! باران : هوم ؟! -هوم نه و بله ! امروز کی کلاس داری ؟! باران : زنگ دوم -پس الآن اینجا چیکار می کنی ور ِ دل ِ من ؟! باران : همین .. اومده بودم با کی تشریف میاری دبیرستان که فهمیدم دیگه -ای مرض !! باران : تو دلت .. میلاد داره نگات می کنه آدم باش نگامو به فرهمند انداختم .. داشت نگام می کرد .. وقتی فهمید دارم نگاش می کنم چشماشو چرخوند و وانمود کرد به من نگاه نمی کرده زیر لب گفتم : اینم یه چیزیش میشه ها !! باران : نه .. مثل اینکه چشمش بدجوری تو رو گرفته !! با تعجب به باران نگاه کردم .. -چی داری میگی ؟! باران : میگم جناب عالی تو حلق میلاد گیر کردی !! -ببند بابا .. کجا تو حلقش گیر کردم ؟! باران : خفه .. نمی بینی چطوری نگات می کنه ؟! دوباره چشمم به فرهمند افتاد ، بازم داشت به من نگاه می کرد تو مغزم هرچی گشتم دلیلی واسه این کارش پیدا نکردم .. بیخیالش شدم کم کم باید می رفتم سر ِ کلاس -باران ، من باید برم کلاس دیگه باران : برو خدا همرات .. بپا میلاد با چشماش قورتت نده دلم میخواست اذیتش کنم لبامو جمع کردم و گفتم : ایشششش .. حسود !! باران با تعجب گفت : برو بابا .. حسود کیه ؟! -حسود تویی که چشم نداری فرهمند دو ثانیه به من نگاه کنه !! باران : اولا" فرهمند نیست و میلاده .. دوما" کسی جلوشو نگرفته نگاه کنه .. به من چه !! واینسادم بقیه ی سخنرانیشو گوش کنم .. راه افتادم و رفتم ساختمون شماره 2 و رفتم سر ِ کلاس .. کلاس تموم شد .. امتحان جلسه ی بعد رو تعیین کردم و از کلاس خارج شدم .. بعد از من آقای فرهمند از کلاس سوم تجربی خارج شد .. با یه لبخند اومد سمتم .. فرهمند : خسته نباشید -ممنون ، شما هم خسته نباشید راه افتادیم سمت ساختمون شماره 1 فرهمند : مرسی .. ساعت بعد کلاس داری ؟! -نه .. ساعت آخر کلاس دارم فرهمند : خب پس .. ناهار با من ؟! با تعجب گفتم : نه آقای فرهمند .. مزاحم نمیشم فرهمند : شما مراحمی .. این چه حرفیه ؟! -ممنون ولی ترجیح میدم پیشنهادتون رو رد کنم فرهمند : چرا اینقدر رسمی حرف می زنی ؟! -اینطوری راحت ترم
فرهمند : حالا بیا دیگه .. یه ناهار که اینقدر تعارف نداره -ممنون .. من تعارف نکردم فرهمند : باشه .. رو پیشنهادم فکر کن .. من منتظر جوابتم اینو گفت و تند تر رفت اینم در حد خودش دیوونه ایه ها ! من میگم نره این هی میگه بدوش !! لجباز ِ یه دنده !! رفتم تو دفتر .. باران هنوز اونجا بود .. بهم اشاره کرد برم پیشش بشینم .. رفتم کنارش نشستم .. باران : با میلاد حرفت شده ؟! این دختره هم دیوونه بودا !! جواب دادم : با میلاد حرفت شده یعنی چی ؟! مگه من با ایشون نسبتی داشتم که بخواد حرفم بشه ؟! باران : چه لفظ قلم شدی یهو .. نه منظورم اینه که صبح تو حلقش گیر کرده بودی .. اما انگار الآن انگار رفتی تو معدش !! خندم گرفت !! -این چه مدل ِ حرف زدنه ؟!دیوونه باران شونه هاشو بالا انداخت و گفت : همین که شنیدی .. منظورم این بود که میلاد ناراحته نگاش کن .. به فرهمند نگاه کردم .. تو خودش بود .. معلوم بود منتظر جواب ِ منه .. اما من خودمو زدم به اون راه و به باران گفتم : تو کار ِ دیگه ای هم می کنی جز دید زدن آقای فرهمند ؟! باران : آره خیلی کارا می کنم !! -میشه یه چندتاشو نام ببری منم بدونم ؟! باران : امممم .. نمیدونم خب .. آها .. به بچه ها درس میدم !! زدم زیر خنده .. -خدا نکشتت باران .. به زور این درس دادن به بچه ها رو پیدا کردی ؟! خاک تو سرت یعنی میای فقط فرهمندو دید بزنی ؟! باران : خفه بمیر بابا !! -درست حرف بزن .. جدی شدم و گفتم : باران .. ؟! باران : هوم ؟! -باز گفت هوم باران : واییی بله بابا ؟! -یه چیزی ازت بپرسم راستشو میگی ؟! باران : بپرس ببینم -تو .. به اقای فرهمند .. علاقه داری ؟! باران : علاقه که نه .. ازش خوشم میاد .. از اخلاقش یعنی .. میدونه هر رفتاری رو تو چع موقعیتی از خودش نشون بده .. -واقعا" ؟! باران : کدوم واقعا ؟!میلاد یا من ؟! - کی با اون کار داشت ؟1 من تورو گفتم .. باران : آره واقعا یه جورایی خیالم راحت شد که باران به فرهمند علاقه نداشت .. اما خودمم نمیدونم چرا این حس بهم دست داد .. به خاطر ِ این حس معذب شدم ، جلوی باران و آقای فرهمند .. بی توجه به باران سرمو انداختم پایین و رفتم کتابخونه .. یه عالمه کتاب توش بود .. بعضیاش دستنوشته ی دبیرا بود .. یه قفسه هم پر از کتابای دستنوشته ی دانش آموزای اونجا بود .. چه فرهنگ بالایی داشتن واقعا" ، دانش آموزاشون هم کتاب می نوشتن .. البته بیشترش رمان بود .. که از خلاقیت بچه های این زمونه بعیدم نیست یه رمان 400 صفحه ای بنویسن !! یکی از کتابای دستنوشته ی بچه ها رو برداشتم و شروع کردم به خوندن .. داستان جالبی داشت .. و جالب تر این بود که یه دختر ِ اول دبیرستانی نویسنده ش بود .. به اسمش توجه نکردم و شروع کردم به خوندنش .. درباره ی دو تا دختر به اسم های مینا و نازنین بود که دو تا دوست بودن و مینا یه بار عاشق شده اما عشقش بهش خیانت کرده و با یکی دیگه دوست شده .. آخرشم هم مینا و هم نازنین عاشق شدن و ازدواج کردن .. خوندنش که تموم شد برگشتم و اسمشو خوندم : گاهی شادی گاهی غم به موضوعشم می خورد .. چون بیشتر داستان درباره ی مینا بود و زندگیش پر از فراز و نشیب بنود .. در حد یه دختر اول دبیرستانی خیلی خوب نوشته بود .. هم موضوع جالبی داشت هم اسمش مناسب موضوعش بود با صدای زنگ کتابو سر جاش گذاشتم و رفتم بیرون یه هوایی بخورم .. اون ساعت هم کلاس نداشتم بچه ها تو حیاط بودن ، دو نفری ، سه نفری دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن .. یاد دوران دبیرستان خودم افتادم .. چه زود گذشت .. انگار همین دیروز بود منم پشت نیمکتای دبیرستان می نشستم و زنگای تفریح با دوستام میومدم تو حیاط و با هم حرف می زدیم .. بی اختیار یه آه کشیدم .. ای زندگی .. چقدر تند داری میدوی .. حداقل بزار بهت برسیم بعد شروع کن به حرکت .. از مدرسه خارج شدم .. یه ساعت و نیم وقت داشتم تا کلاس بعدیم .. می خواستم یکم تو کوچه قدم بزنم .. هوا سرد بود .. منم جز یه پلیور ابی که رو مانتوم پوشیده بودم دیگه لباس گرمی تنم نبود .. اما میخواستم قدم بزنم .. میخواستم یاد گذشته هام بیوفتم .. یاد وقتایی که هنوز تا این اندازه دیر نشده بود .. فرشته : یگانه .. درس خوندی ؟! -اوهوم فرشته : آره باید می پرسیدم درس نخوندی ؟! تو همیشه درس میخونی .. یگانه ؟! -ها ؟! فرشته : سر امتحان حواست به من باشه .. اوکی ؟! -نوچ نوچ .. بازم تقلب ؟! فرشته : تقلب نه .. فقط کمک کن یه خورده -گفتم نه فری فرشته : برو بمیر .. تو چه جور دوستی هستی آخه ؟! -اتفاقا اگه بهت تقلب برسونم دوست بدی میشم فرشته : نه به خدا ، تو برسون ، به جون فری دوست خوبی میشی -نه فرشته اگه معلمه ببینه چی ؟! فرشته : نمی بینه یگانهههههه !! #### چه سال خوبی بود اون سال .. سال اول دبیرستان .. تنها غممون این بود که فلان امتحانو چطور میدیم .. یا فرشته ازم میخواست بهش تقلب برسونم سر ِ امتحان .. آخرشم هیچی کمکش نمی کردم و نمره اش کم می شد .. اما به نظر من همون 11 و 12 که فرشته می گرفت ارزش همون 19 و 20 منو داشت ، چون خودش واسش زحمت کشیده بود .. #### فرشته : یگانه معدلت چند شد ؟! -19،80 تو چی ؟! فرشته : افتضاح .. 17 و نیم -خوبه که دیوونه .. آفرین فرشته : کجاش خوبه ؟! -خوبه چون خودت براش زحمت کشیدی .. حالا میخوای چه رشته ای بری ؟! فرشته : نمیدونم تو چی میری ؟! -معلومه .. ریاضی فیزیک فرشته : خب پس منم میام فیزیک .. #### سوز سردی تو بدنم پیچید .. بازوهامو دور دستام پیچیدم و خودمو بغل کردم !! یه نفس عمیق کشیدم .. همه ی بدنم سرد شد .. کل کوچه رو رفته بودم .. باید بر می گشتم .. راهمو برعکس کردم و به سمت دبیرستان برگشتم .. #### فربد : یگانه .. تو واسه این کارا کوچیکی .. اون پسره رو از ذهنت بیرون کن عزیزم .. -فربد تو هم نشو مامان و بابا .. من اونقدر بزرگ هستم که خوب و بد رو از هم تشخیص بدم .. حالا هم بیخیال نصیحت کردن شو خوشم نمیاد #### به رو به روم نگاه می کردم و حواسم به رویاهام بود .. که یهو زیر پام خالی شد .. و پام تو یه چیزی فرو رفت .. فقط تونستم از درد بیوفتم رو زمین و بگم : آخخخخخخ !! گودال کوچیکی زیر پام بود .. دفعه های قبل حواسم بهش بود اما این بار نه .. دستمو گذاشتم رو پام .. خیلی درد می کرد .. چشمامو از درد بستم و دندونامو رو هم فشار دادم .. زیر لب به خودم فوش دادم .. اگه این افکار مزاحم نبود حواسم به زیر پام جمع می شد و این بلا سرم نمیومد .. هنوز رو زمین نشسته بودم .. پام خیلی درد می کرد .. سعی کردم از جام بلند شم اما بی فاید بود نمیتونستم رو پام وایسم ..فکر کنم مچ پام از جاش در رفته بود .. اصلا نمی تونستم تکون بخورم از جام .. تو کوچه هم پرنده پر نمیزد .. اشکم داشت در میومد .. با خودم می گفتم : خدایا حالا من تو این کوچه ی خلوت چه غلطی کنم .. جیغ بکشم .. نمیشه که .. کسی هم نمیدونه من اینجام بیاد کمکم کنه با فکر اینکه تا کی باید تو سرما اونجا بشینم یه قطره اشک از چشمم جاری شد .. از در ِ دبیرستان خیلی دور نبودم .. میتونستم ببینمش .. اما نه .. نمیتونستم ببینمش .. اشک جلوی دیدمو گرفته بود .. * پنج دقیقه گذشت .. هنوزم نمیتونستم از جام بلند شم .. با چشمای اشکی به در ِ دبیرستان چشم دوخته بودم که یه نفر ازش خارج شد .. قد بلندی داشت و یه پیراهن آبی تنش بود .. پس از دخترای دبیرستان نمی تونست باشه .. چند بار پلک زدم تا اشک چشمام کنار بره .. دقیق تر که نگاه کردم فهمیدم آقای فرهمنده .. داشت به اطراف نگاه می کرد .. همه جا رو نگاه کرد .. سرشو چرخوند طرف من ، متوجه من شد .. دقیق تر نگاه کرد ، وقتی مطمئن شد منم سریع اومد سمتم فرهمند : یگانه .. تو اینجا چیکار می کنی ؟! چرا رو زمین نشستی ؟! چی شده ؟! سرمو بلند کردم و نگاهش کردم - داشتم میومدم سمت مدرسه .. پام رفت تو این گودال و افتادم زمین فرهمند : خب چرا رو زمین نشستی ؟! وا ؟! اینم مغزش عیب داشت ها !! -خب اگه می تونستم که بلند می شدم .. پام درد می کنه کنارم زانو زد و نشست فرهمند : خیلی درد داره ؟! سرمو به نشونه ی آره تکون دادم .. دستشو آورد جلو و گفت : دستتو بده به من
متعجب بهش نگاه کردم ، معنی نگاهمو فهمید و گفت : میخوام کمکت کنم بلند شی دیگه .. نمیتونی همینجا بمونی که .. تا الآنم سرما نخورده باشی شانس آوردی -سرمو تکون دادم و گفتم : نه ممنون .. یکی از بچه ها بالاخره میاد بیرون فرهمند : خودتو لوس نکن .. میخوای اینجا بشینی که چی ؟! دستتو بده به من .. کمکت می کنم دو به شک بودم که دستمو بهش بدم یا نه .. اگه نمی ذاشتم کمکم کنه باید همونحا می موندم .. دستشو آورد جلو و منتظر بهم نگاه کرد .. به چشماش نگاه کردم .. حساسیتمو از چشمام خوند و گفت : من فقط میخوام کمکت کنم یگانه .. دستمو آروم جلو بردم .. اون دستشو آورد و دستمو گرفت .. دستش که به دستم خورد تنم گرم شد .. سرما یادم رفت .. این چه حسی بود ؟! .. خودمم نمیدونم .. یه حس امنیت داشت .. بهم آرامش می داد .. دستشو محکم گرفتم .. خودش بلند شد و دست منو گرفت و کمکم کرد بلند شم وزنمو رو اون یکی پام انداختم و سعی کردم بلند شم .. پایی که آسیب دیده بود تکون خورد و درد گرفت .. بی اختیار گفتم : آیـــــی .. و خم شدم روی پام .. اونم باهام خم شد -آیــی خیلی درد میکنه .. نمیتونم راه برم فرهمند : یگانه بلند شو .. به من تکیه کن و راه بیــا با یه دستش دستمو گرفت و دست دیگشو برد پشت کمرمو به خودش نزدیکم کرد .. دوباره اون حس اومد سراغم .. حس دستش که دستمو گرفته بود، حس دستش که پشت کمرم بود .. چرا از این حس ها لذت می بردم ؟! دستشو که پشتم بود محکم تر کرد و منو به خودش چسبوند .. درد ِ پام یادم رفت .. سرمای هوا رو فراموش کردم .. نفسهام تند تر شد .. فقط به خاطر این همه نزدیکی بهش .. آروم بلند شد و منم همراه خودش بلند کرد .. تونستم بلند شم .. اما چرا ؟! یه چیزی بهم گفت : این حس ها کار خودشونو کردن .. آروم قدم برداشت سمت دبیرستان .. راهشو سمت پارکینگ کج کرد .. آروم گفتم : من امروز کلاس دارم .. فرهمند : به خانوم علیزاده میگم کنسلش کنه .. با این پا راه نمیتونی بری ، می خوای بری سر کلاس ؟! شاید شکسته باشه -اما آخه .. حرفمو قطع کرد و گفت : اما و آخــه نداره .. می برمت بیمارستان سرمو انداختم پایین و باهاش رفتم دستمو ول کرد و در ِ ماشینو باز کرد و گفت : تو بشین تا من برم با علیزاده صحبت کنم .. بهش میگم نمیتونی بری سر کلاس اروم سوار ماشین شدم .. فرهمند درو بست و رفت سمت ساختمون دبیرستان .. بعد از چند دقیقه برگشت و نشست پشت ماشین و راه افتاد -آقای فرهمند مــن .. حرفمو قطع کرد و گفت : من میــلادم ! خندیدم و گفتم : آقا میــلاد .. دوباره گفت : گفتم میــلاد !! سرمو تکون دادم و گفتم : باشه باشه .. میلاد .. ازت ممنونم .. نمیدونم اگه تو منو نمی دیدی باید چیکار می کردم .. میلاد : تشــکر لازم نیست .. وظیفم بود -چطوری فهمیدی من تو ساختمون نیستم ؟! میلاد : اول دیدم رفتی کتابخونه .. بعد رفتم اونجا نبودی .. از بچه ها پرسیدم گفتن اومدی بیرون از ساختمون -به هر حال ازت ممنونم میلاد : ای بابا .. باشه فهمیدم ممنونی .. میشه بی خیال ِ این تشکره بشی ؟! خندیدم و گفتم : باشه میلاد : هنوز پات درد می کنه ؟! -آره یکمی میلاد : الآن می رسیم بیمارستان چند دقیقه ی بعد در ِ بیمارستان بودیم میلاد کمکم کرد پیاده شم و رفتیم سمت اورژانــس .. دکتر مسئــول اومد و معاینم کرد و تشخیص داد یه پیــچ خوردگی ساده س و با چند روز بستن و مراقبت کردن خوب میشه میلاد کنارم رو تخت نشست و گفت : ناهار امروزم پرید دیگه ؟! خندیدم و گفتم : آره پرید !! میلاد : یگانه .. ؟! بهش نگاه کردم و گفتم : بلــه ؟! میلاد : خیلــی ازت خوشــم میــاد .. از حرفش جا خوردم .. چی گفت ؟! از من خوشش میاد ؟! میلاد : به نظرم آدم خاصی هستی .. نگاهت .. لبخندت .. رفتار و حرکاتت .. همه چیت با آدمایی که تا الآن شناختم فرق داره .. خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین .. میلاد خندید و گفت : پس فردا تولـــدمه !! سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم -واقعــــا" ؟! تولدت مبـــــارکـــــ !! میلاد : اینجوری خشک و خالی که نمیشه .. -برای جبران لطف امروزت هر کادویی بخوای بهت میدم میلاد : من میخوام تو یه روز از زندگیتو به من بــــدی !! ها ؟! چی میگه ؟! نفهمیدم چی گفت ؟! با استفهام بهش نگاه کردم میلاد : منظورم اینه که یه روز کامل و با من بگذرونی .. و هر کاری که می کنی با من باشه .. خرید ، صبحونه ، ناهار ، شام ، شب هم من برسونمت خونتون !! خندیدم و گفتم : داری شوخی می کنی دیگه ؟! میلاد : نه کاملا جدی دارم میگم با دهن باز داشتم بهش نگاه می کردم نه واقعا این میلاد صداش زده بودم جو گیر شده بود دیوونه !! دکتر اومد وسط بحثمون و به میلاد گفت : میتونید خانومتونو ببرید ، اما مراقبش باشید که دوباره به اون پا آسیب نرسه .. اینو گفت و رفت میلاد یه لبخند دندون نما زد و گفت : شنیدی که آقای دکتر چی گفت ؟! زدم زیر خنده و گفتم : بهش گفتی من زنتم ؟! میلاد لبخندشو جمع کرد و گفت : اره دیگه .. پس می خواستی چی بگم ؟! حالا من خندمو جمع کردم .. واقعا اینو نمی گفت چی می گفت ؟! .. روز تولد میلاد رسید طبق قولی که بهش داده بودم باید صبح رو تا شب باهاش می گذروندم !! اون روز نه من کلاس داشتم نه اون. واسه لو نرفتن هتل یه جای دیگه قرار گذاشتم و اونجا دیدمش .. همون پارکی که همیشه می رفتم .. ماشینشو دور تر از پارک گذاشته بود .. رو یکی از نیمکتها منتظرش نشسته بودم که وارد پارک شد .. یه شلوار جین قهوه ای پوشیده بود با یه پیراهن مردونه ی سفید و یه پلیور سفید مشکی هم روش .. عینک آفتابیشم که طبق معمول رو چشماش بود .. یه نگاه تحسین آمیز بهش انداختم و تیپشو با خودم مقایسه کردم .. من جین یخی پوشیده بودم با یه مانتوی آبی آسمونی .. کم نذاشته بودم ، هیچ جوره نمیخواستم در برابرش کم به نظر بیام رسید بهم به احترامش از جام بلند شدم .. عینک آفتابیشو زد روی پیشونیش و به من نگاه کرد : سلام یگــانه خانـــومِ گل ، صبح شما بخیر لبخند زدم و جواب دادم : ممنون آقـــا میلـــاد صبح شما هم بخیر اومد رو نیمکتی که من نشسته بودم نشست و گفت : صبحونه خوردی ؟! منم رو نیمکت نشستم و گفتم : نخیر .. شما خوردی ؟! یه نگاه به ساهت مچیش انداخت و گفت : نه ، ساعت هشت و نیمه .. بیا بریم یه جا صبحونه بخوریم سرمو تکون دادم و گفتم : باشه بریم بلند شد و خواست راه بیوفته که صداش زدم : آقــا میــلاد خندید و گفت : جــانم ؟! از کیفم بسته ی هدیه ای در آوردم و سمتش گرفتم : تــولــدت مبــارک لبخند زد و گفت : یگــــانه .. این چه کاریه ؟! حضور تو اینجا از هر هدیه ای بالاتره ..لازم نبود کادو بگیری .. چرا زحمت کشیدی ؟! -زحمتی نبود .. وظیفم بود هدیه بگیرم .. ناقـــابله میلاد : نه مرسی یگانه جان .. نباید زحمت می کشیدی در جعبه رو باز کرد .. برق ساعت مچی نقره ای رنگِ توی جعبه به چشماش خورد .. ذوق کرد و درش آورد .. میلاد : مرسی یگانه .. خیلی قشنگه .. ساعت خودشو از دستش در آورد و گذاشت تو جیب پلیورش و ساعت هدیه ی منو دستش کرد .. انگار واسه دستای اون ساخته شده بود ..

 




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات