رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

رمان بهار زندگی 21

تاريخ : شنبه 1392/04/15 | 17:56 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥


بنابراین وقتی ساعت 7 زنگ منزل بهناز برای بار دوم به صدا در اومد دیگه کاملا عصبانی و برافروخته بودم . به بهناز گفتم می رم توی اتاق و بیرون نمی آم ! بهناز عصبانی شد از دستم و گفت این بچه بازی ها یعنی چی ؟ بشین همین جا و مثل آدم باهاش روبرو شو و حرفت رو بزن . اما من عصبانی تر از اون بودم که به حرفاش گوش کنم و مجددا وارد اتاق مهتاب شدم و از حرصم در اتاق رو محکم پشت سرم کوبیدم ! بدون اینکه برام مهم باشه که بهناز چطور با کسرا موجه می شه و چه بهانه ای برای عدم حضور من براش جور میکنه !

صدای احوالپرسی هاشون که اومد ؛ وجود نگون بختم از هیجان گرم و بی قرار شد . برای اینکه کمی خودمو آرام نگه دارم و در برابر میل شدیدم به بیرون رفتن از اتاق مقاومت کنم شروع کردم به قدم زدن . کمی قدم می زدم و می ایستادم و دوباره در جهتی دیگر شروع می کردم . جسمم توی اتاق بود و روحم تماما بیرون از اتاق و منتظر اتفاق و تلنگری که جسمم رو هم با خودش همراه کنه .

دقایقی بعد چند ضربه به در اتاق خورد . لبخندی ناخواسته به لبم اومد . می دونستم بهناز که اومده ازم بخواد باهاش به سالن برم و مطمئن بودم بی چون و چرا همراهش خواهم رفت . این چند دقیقه ثابت کرده بود بی عرضه تر از اونم که طاقت بیارم نبینمش وقتی اینقدر نزدیک منه . تازه با پشیمونی بعدش چه کنم ؟!

با صدور اجازه من در گشوده شد و قامت کسرا جلوی چشمان متحیرم پدیدار گشت . برای یک لحظه قلبم ایستاد و بعدش تند و کوبنده تر به قفسه سینه ام کوبید .
- اجازه هست ؟

محجوبانه ازم اجازه می خواست که وارد اتاق بشه . سر تکان دادم و اون هم بی معطلی وارد شد و در رو پشت سرش بست . چند لحظه هر کدوم سر جای خودمون ایستاده و دیگری رو تماشا می کردیم که باز کسرا پیش قدم شد و به طرفم اومد . مقبلم که رسید لبخند زد و گفت :
- ببخشید دیر کردم . وسط راه به یکی زدم . تا پلیس بیاد و قضیه رو حل کنه طول کشید . حالا آماده ای که بریم ؟

با اینکه نگرانش شده بودم که چطور تصادف کرده اما جلوی خودمو گرفتم که در این باره چیزی نپرسم و در عوض گفتم :
- کجا ؟ من یه مدت اینجا می مونم !

لبخند از رو لبش محو شده بود با این حال هنوز آرام بود . کمی تو صورتم زل زد و گفت :
- چرا لجبازی می کنی بهار ؟ ما ظهر صحبتهامون کردیم و قرار شد بیام دنبالت ببرمت !
- کدوم قرار ؟ تو واسه خودت صحبت کردی و برید و دوختی ! من که تایید نکردم !

چهره اش جدی شد :
- خیلی خوب . صحبتهامونو تکمیل می کنیم و بعد می ریم .
بعد دستمو گرفت و برد به سمت تخت مهتاب و در حالیکه خودش می نشست منو هم وادار به نشستن کرد . تخت کوچک بود و هر دو در فاصله ای نزدیک از هم نشستیم . باز هم نگاهشو سر داد تو صورتم . دقیق و کنجکاو و جدی .

- بگو !
- چی بگم ؟

نفسی از سر بی حوصلگی بیرون داد و گفت :
- ناراحتی که چرا پریسا اومد خونه ام ؟

یهو براق شدم . از این بی پروایی خوشم نیومد . از اینکه اینطور مستقیم حساسیت منو نسبت به پریسا عنوان کرد ! اخم کردم :
- نه ! چرا باید رو این مساله حساس باشم ؟ اصلا کی گفته من ناراحتم که تو اینطور پیله کردی بهم ؟

تند جواب داد :
- پس چرا دیشب اومدی اینجا ؟ چرا از دیشب تا حالا به هیچ کدوم از تلفنهام جواب ندادی الا آخری که اونم فکر می کردی شهرامه ! چرا باهام برنمی گردی خونه و می خوای اینجا بمونی ؟
- اینکه دیشب به خاطر بدحالیم ، خواهرم نگرانم شد و منو با خودش به خونشون آورد چرا داره ؟ اینکه دلش می خواد بعد این همه مدت چند روزی پیشش بمونم کجاش تعجب و ناراحتی داره ؟ تلفنهاتم جواب ندادم چون همه اش خواب بود و در حال استراحت .

عصبانی شد .
- منم الان نگرانتم ، پس چرا با من برنمی گردی خونه تا پیش من باشی ؟

از کوره در رفتم :
- بهناز خواهرمه !
- منم شوهرتم !

لجم گرفت . به چه حقی ادعای همسری می کرد ؟
- دیشب کجا بودی آقای شوهر که من اونطور حالم بد شده بود ؟ حالا که حالم خوب شده و مشکلی ندارم اومدی پیشم ؟ اونم اینقدر پر مدعا ؟

- من دیشب زنگ زدم . چند بار ! جواب ندادی ، زنگ زدم رو تلفن خونه با اینکه نصف شب بود ، اما اونقدر نگرانت شده بودم که اهمیتی به این چیزا ندم . به خواهرت گفتم می خوام بیام و ببرمت اما اون نذاشت !

- نوش دارو بعد از مرگ سهراب ؟ وقتی خواهرم به دادم رسیده بود و از بحران بیرون اومده بودم حضورت دیگه چه فایده ای داشت ؟

- من نمی دونستم بهار ! رفته بودم بیرون وقتی اومدم خونه جریان رو فهمیدم . چطور به دادت می رسیدم وقتی خبر از هیچی نداشتم ؟

دیگه این بهانه اش واقعا بی خود بود . خوبه خودم با چشام دیدم خاله به منزلش زنگ زد و باهاش صحبت کرد !
- خاله ات که بهت زنگ زد و گفت ! نگفت ؟

بعد سری به نشانه افسوس تکان دادم و گفتم :
- ببین کسرا ! من هیچ انتظاری از تو ندارم . نه به عنوان همسر ، نه به عنوان دوست و نه هیچ چیز دیگه . زدن این حرفا هم هیچ فایده ای نداره . من خوب می دونم که تو هیچ تقصیری نداری. خوب ؟ مقصر منم که توقع بیجا داشتم ! نمی خوام بهت دروغ بگم . ازت ناراحت شدم . خیلی هم ناراحت شدم . حتی تا همین چند لحظه پیش هم می خواستم کله ات رو بکنم اما ...

خنده تلخی رو لبم نشست .
- اما حالا فهمیدم که اشتباه کردم . ناراحتی من بی مورده ، وقتی تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری . پس بیا این بحث رو همین جا تموم کنیم . من ... من نمی خوام دلخوری بینمون ایجاد بشه . بذار این روزای آخر به خوبی و خوشی سپری بشه تا بعد که هر کی رفت پی خودش خاطره خوب از هم داشته باشیم . من می خوام ...

کسرا با عصبانیت حرفمو قطع کرد :
- چی می گی واسه خودت ؟ من به تو تعهد ندارم ؟ اگه تو دنیا فقط یه مسئولیت و تعهد برام باقی مونده باشه اون تعهدم در برابر توئه ! تو حق داری ازم ناراحت بشی . اما حق نداری بدون شنیدن حرفام منو محکوم کنی . همینطور که حق نداری ، حق منو از داشتن خودت نادیده بگیری . نه تو نه خواهرت نه خانوم جون و نه خاله و نه هر کس دیگه ای ! اگه از دیشب صبر کردم و به خواسته دلم عمل نکردم از ادب و احترامم بوده بهار . وگرنه می اومدم شبونه با خودم می بردمت هر جا که بخوام ! می دونی از دیشب تا حالا چی به من گذشت ؟ وقتی نه می تونستم با خودت حرف بزنم نه خواهرت می ذاشت بیام لااقل ببینمت ؟ از دست خواهرتم خیلی دلخورم ولی به روش نیاوردم چون نمی خواستم این وسط یه مساله دیگه به مسائلم اضافه کنم . و گرنه چرا باید بهناز به من بگه کی بیام و کی نیام وقتی همه مسائل تو به من مربوط می شه و منم که باید اجازه بدم؛ اصلا می تونی خونه خواهرت باشی یا نه ؟

بعد نفسی تازه کرد . کمی آرام تر شده بود.
- تقصیر من این بود که دیشب اجازه دادم پریسا گوشی تلفنم رو جواب بده . همین ! تقصیر خاله هم بود در کنارش که به پریسا نگفته کار ضروری داره تا حتما بهش زنگ بزنم . خاله با شنیدن صدای پریسا دچار سوءتفاهم شده و بدون اینکه تاکید کنه کار واجبی داره ، قطع کرده . پریسا هم بنده خدا دیگه چیزی به من نگفت چون فکر نمی کرد مساله مهمی در میون باشه . منم تو بی خبری به همراه آقای محمدی و خانواده اش رفتیم خونه شون تا اونم یه سری پرونده دیگه رو به دست من برسونه و وقتی برگشتم تازه از همه چیز با خبر شدم .

مکث کرد . با انگشتش گوشه روسریمو داد کنار و گونه امو آروم نوازش کرد .
- حالا بهار خانوم بی رحم ، به نظرت من مستحق این همه بی مهری بودم ؟

بهش زل زدم و رک گفتم :
- تقصیر خودته که اجازه می دی دیگران تلفن خونه ات رو جواب بدن !

خنده اش گرفت .
- بله ، بله . حق با شماست . فقط تو رو خدا در موردش صحبت نکن که دیشب خاله حسابی از خجالتم در اومده از بس شماتتم کرد ! دفعه بعد توی خونه ام گوشی تلفن رو می ذارم بغل دستم که هر کی زنگ زد خودم در خدمتش باشم . خوبه ؟

لبخند زدم . تا حد زیادی رفع اتهام شده بود . با اینکه خوش نداشتم پریسا بره خونه اش و تازه اینقدر احساس راحتی کنه که گوشی تلفن رو هم جواب بده اما حداقل خیالم راحت شده بود که کسرا از وضعیتم بی خبر بوده که پیشم نیومد !

- الان این لبخند ملیح ، یعنی اینکه بخشیده شدم بانو ؟

خنده ام عمیق تر شد . کسرا هم همراهم خندید .

- فکر کنم واقعا خوب شده باشی و نیاز به دکتر نیست . نه ؟ رنگ و روت که نشون نمی ده !
سرمو تکون دادم .
- آره خوبم . من که از اولشم همینو می گفتم .

- خیلی خوب . پس پاشو وسایلت رو جمع کن بریم . من می رم بیرون تا تو حاضر شی .
و برخاست که اتاق رو ترک کنه که صداش کردم :



و برخاست که اتاق رو ترک کنه که صداش کردم :
- کسرا ؟

به سمتم برگشت . منم از جا برخاستم :
- جانم ؟
لبهامو جمع کردم . تردید و دو دلی تو صدام موج می زد .
- بهناز ناراحت می شه اگه بیام . قرار بود چند روزی اینجا بمونم . نه که فکر کنی واسه لحبازی یا دلخوری می گم . فقط ...

قدمی که رفته بود رو برگشت و دوباره روبروم قرار گرفت . نگاهش رو محکم و قاطع به صورتم دوخت :
- بهار ! من دوست ندارم اینجا بمونی . لااقل امشب نه ! شاید یه شب دیگه . ولی حالا می خوام که برگردی . روشنه ؟
- اما آخه ...

نگاهمو از چشماش کندم و انداختم پایین . خودمم مردد بودم که چه باید بکنم . بمونم یا برم . دلم می خواست برم اما می ترسیدم بهناز ناراحت بشه که حالا که دلخوری هام با کسرا برطرف شده اونو فراموش کردم .
تو حال و هوای خودم بودم که سئوال کسرا غافلگیرم کرد :
- تو چی دوست داری ؟

سریع بهش نگاه کردم . جدی و پرسشگر بهم زل زده بود . منتظر پاسخ بود . قطعا هر چی می گفتم نه نمی آورد !
- من ... من ...

دستاشو دو طرف صورتم قرار داد :
- هر چی تو بگی بهار. اگه واقعا دلت می خواد بمونی حرفی ندارم ! اما اگه واقعا دوست داری بمونی ، نه به خاطر معذوریت و این حرفا ! هوم؟

پلک زدم . صورتم هنوز بین دستاش بود . جوابی نداشتم . نه که نداشتم روم نمی شد حرف دلمو بزنم آخه ! آروم پرسید :
- دوست داری بمونی ؟

باز هیچ نگفتم و فقط نگاهش کردم . دستاشو از دو طرف صورتم دور کرد .
- وسایلت رو جمع کن . من خودم با بهناز حرف می زنم . نگران چیزی هم نباش . اوکی ؟

سرمو تکون دادم . لبخند اطمینان بخشی زد و بعد اتاق رو ترک کرد . خدایا چقدر خوبه این حس اعتماد و اطمینانی که بهش دارم .
بالاخره با کسرا راهی شدم . نمی دونم کسرا به بهناز چی گفت اما بهناز نه تنها ناراحت که کلی هم خوشحال شد از دیدن رابطه صمیمانه ما و مخفیانه تصمیمم رو مبنی با همراهی کسرا تایید کرد .با دیدن ماشینش و اینکه صدمه جدی ای ندیده بود خیالم راحت شد که تصادفش جدی نبوده و خسارت مالی زیادی هم در بر نداشته .

تازه حر کت کرده بودیم که کسرا ازم پرسید :
- دوست داری کجا بریم ؟

نگاهمو از پنجره کنارم به سمت کسرا چرخوندم :
- مگه قرار نیست خونه بریم ؟

- نه ! حالا که زوده ؛ بریم یه دوری بزنیم بعد می ریم خونه

و بعد در حالیکه نیم نگاهی به جانب من انداخت افزود :
- دوست داری کجا بریم ؟

شانه بالا دادم :
- نمی دونم !

دنده رو عوض کرد و از آینه بغل لاین سبقت رو زیر نظر گرفت و بعد از اطمینان از عدم وجود ماشین فرمون رو به اون سمت چرخوند .
- نظرت چیه بریم جگر بخوریم ؟

چهره ام در هم رفت :
- وای نه ! من دوست ندارم

با تعجب نگاهم کرد :
- واقعا ؟
لبامو جمع کردم و با اکراه گفتم :
- آره ... جویدنش که بماند حتی نمی تونم قورتش بدم !
- خیلی خوب ، پس چی دوست داری بخوری؟
- حالا حتما باید یه چیزی بخورم ؟ نمی شه همینطوری بریم یه جا بگردیم ؟

ابروهاشو داد بالا و با لبخند به سمتم برگشت و گفت :
- به خانمها توصیه اکید شده که غذا خوردن رو تو همه برنامه های تفریحی سالم و ناسالم آقایون بگنجونند تا صداشون در نیاد و همراه خوبی براشون باشند ! پس هر برنامه ای بچینیم و هر جا که بریم ته تهش باید از خجالت این شکم در بیایم !

خنده ام گرفت :
- خوب پس اگه اینطوره من دوست دارم یه غذای ساده بخورم .
- مثل ِ؟

فکر کردم :
- اوم ... مثل ... مثل آش رشته .... خیلی وقته نخوردم . فکر کنم از وقتی مامان اینا رفتن دیگه آش رشته نخوردم !

یاد مامان و بابا یه دفعه منو از حال و هوای شادم دور کرد و تو خودم فرو رفتم . این مدت نتونسته بودم زیاد باهاشون تماس بگیرم . این یه ماه و نیمه که مستقل شده بودم خرجم بیشتر شده و وسعم نمی رسید مدام کارت بخرم و با مامان اینها تماس بگیرم . اون بنده های خدا هم که خونه مردم بودن و اختیاری نداشتن از خودشون .

بغضم گرفت . یادم افتاد به آش رشته هایی که تقریبا هر دو هفته یکبار مامان به شکممون می بست . وقتایی که بهناز اینا می اومدن خونمون . چقدر غر می زدم من ! چقدر ناشکر بودم ! چقدر احمق بودم که ...


با احساس گرمای دستی که روی دستم قرار گرفت ، سرم رو بالا بردم و به نیم رخ کسرا نگاه کردم که جدی و متفکر به روبرو خیره شده بود . همون لحظه قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و صاف افتاد رو دست کسرا که دستمو محکم توی دستش می فشرد . کسرا نگاهشو چرخوند به سمت دستش ، ثانیه ای گذرا به خیسی روی دستش خیره موند ، نفسی طولانی از سینه بیرون فرستاد و باز نگاهشو دوخت به شیشه روبرو .

منم سرم رو به جانب راست و پنجره کنارم برگردوندم و گریه ای آرام و بی صدا سر دادم . گریه برای دوری از مامان و بابا و دلتنگی بی امانی که گه گاه طاقتم رو طاق می کرد ، گریه برای بیماری و درد بابا که معلوم نبود درمانش بالاخره نتیجه خواهد داد یا نه و در آخر گریه برای پیوستن به روزهای نزدیکی که دوری و جدایی از کسرا رو برام به ارمغان داشتند . مردی که روز به روز گرمای حضورش تو زندگیم در حال افزایش بود و داشت به جای همه آدمهای گم کرده زندگیم ، بهم محبت و عشق ارزانی می کرد .

وقتی کسرا ماشین رو پارک کرد تازه فهمیدم که بام تهرانیم ! اشکهام دقایقی بود که خشک شده بودند و تنها سوز دلم بود که داشت درونم رو خراش می داد . بدون کلامی از ماشین پیاده شدیم و دست در دست هم شروع به حرکت کردیم بدون اینکه حتی کلمه ای بینمون رد و بدل شه . با این حال سکوت پیش آمده خودش پرمعناترین حرفها رو در بر داشت و سرشار از محبتی عمیق بود که با اتصال دستهامون در هم ، بینمون جریان پیدا کرده بود . دست بزرگ و قوی کسرا که دست کوچک و نحیف من رو گرفته بود پر از حس اعتماد و اطمینان بود . مثل تنها دستاویزی برای فرار از ورطه نابودی و ناامیدی .


تمام راه رفت و برگشت سکوت بینمون کماکان برقرار بود . اون بالا آش رشته خوردیم با دو لیوان یکبار مصرف آب جوش و چای کیسه ای که من تا قبل از اون هرگز ترکیبشون رو چای نمی دونستم ! اما اون شب به بعد عنوان گواراترین و دلچسب ترین چای زندگیم رو به خودش اختصاص داد ! حتی با وجود نگه داشتن اون قند حبه ای های مزخرف روی زبان که وقتی با فرو دادن چای توی دهان آب می شند تهوع آمیزترین حالت ممکن رو بهم می بخشند !



به خونه که رسیدیم علی رغم تصورم کسرا هم همراهم وارد خونه شد . هنوز بعد از گریه ام توی ماشین با هم صحبت نکرده بودیم . وقتی وارد شدیم کسرا با کیف دستی اش به سمت مبل ها رفت و در حالیکه روشون می نشست گفت :
- برو لباساتو عوض کن و بیا

حدس زدم می خواد چیزی بهم بگه . برای همین بدون سئوالی ازش جدا شدم و بعد از تعویض لباس وارد هال شدم . کسرا سرش رو به پشتی مبل تکیه داده و چشماش رو بسته بود . خستگی از سر و روش می بارید . یه لحظه با تمام وجودم خواستم به سمتش برم و اونو محکم به آغوش بکشم و هر چی انرژی دارم روانه وجودش کنم تا خستگی ها از وجودش برند !

اما به جاش رفتم کنارش ایستادم و آرام گفتم :
- کسرا چیزی می خوری برات بیارم ؟

چشماش رو باز کرد و نگاهشو بهم دوخت . لحظاتی تو اون حالت موند و بعد سرش رو از روی پشتی برداشت و صاف نشست . دستی به صورتش کشید و گفت :
- بدم نمی آد یه نسکافه بخورم . چشام از زور خستگی باز نمی شه !
- خوب پس بهتر بری استراحت کنی . می ترسم نسکافه خواب رو از سرت بپرونه .

اما کسرا به ساعتش نگاه انداخت و از جا برخاست .
- نه خوبم . فعلا باید بیدار باشیم . برو آب جوش بذار تا منم دست و رومو بشورم !

تعجب کردم اما باز هم چیزی نگفتم . طبق خواسته اش کتری رو تا نیمه از آب پر کرده و روی گاز گذاشتم . اینطور که بوش می اومد قراره سخنرانی طول و درازی رو با هم داشته باشیم که فعلا خواب حرام بود ! ساعت 10:30 بود و به گمانم تا 12 خبری از خواب نبود . برای همین ظرفی هم از میوه آماده کردم و با پیش دستی و کارد به هال بردم .
کسرا لپ تاپش رو به همراه یک مودم وایمکس روی میز گذاشته و مشغول کار بود . وقتی خم شدم ظرف میوه رو روی میز بذارم متوجه یک جعبه کوچک کادو پیچ شده کنار وسایل کسرا شدم . نگاه به کسرا کردم اما اون حسابی سرش تو مانیتور بود و حواسش به من نبود . با تعجب و کنجکاوی فراوان برگشتم توی آشپزخانه تا نسکافه رو آماده کنم . یعنی اون کادو مال من بود ؟ یادم افتاد به حرف دیروز کسرا که می گفت قراره یه هدیه خاص بهم بده ! ته دلم غنج رفت و بی اختیار لبخند زدم . حتما کادوی منه ! چی هست یعنی ؟ جعبه ای کوچک به ابعاد کمتر از 10 در 15 ، چی می تونست در خودش داشته باشه ؟

هیچ ایده ای نداشتم که این کادو چی می تونه باشه و این هیجانم رو برای گرفتن اون کادو بیشتر می کرد . با ذوقی پنهان نسکافه رو آماده کردم و با خودم به هال بردم و روی میز مقابل کسرا نهادم . کسرا کماکان مشغول بود .چشمم دوباره به جعبه کادوپیچ شده دوخته شد که درست کنار مودم وایمکس و روی لبه انتهایی سمت چپ میز ، یعنی نقطه مقابلی که من نشسته بودم ، قرار داشت . نکنه مال من نباشه ؟ آه نه ... معلومه که مال خودمه ! وگرنه چه لزومی داشت از توی کیفش در بیاره و بذاره روی میز ! آهی کشیدم و چشم دوختم به کسرا که همزمان منو مورد خطاب قرار داد :
- دارم برات چند تا نمونه برنامه کوتاه و ساده روی لپ تاپ آماده می کنم تا باهاشون کار کنی و زبان برنامه نویسیت رو تقویت کنی !

با تعجب به دهانش چشم دوختم و پرسیدم :
- برای من ؟

نگاهی گذرا به جانبم انداخت و دوباره سرش رو فرو برد توی لپ تاپ .
- آره . یه سری مقاله انگلیسی هم هست که واسه شروع بد نیست بخونیشون . سورس برنامه ها هم ساده و قابل فهمه ! به کمک اون مقاله ها و از روی این سورس ها می تونی خودت شروع به یادگیری کنی .

بعد نگاهشو کامل بهم دوخت و ادامه داد :
- می خواستم خودم وقت بذارم و بهت یاد بدم که متاسفانه نشد . تا زمانی که پروژه اخیر رو غلتک نیافته شبانه روز کار دارم . برای همین لپ تاپم رو فعلا می ذارم در اختیارت که خودت شروع کنی به یادگیری ! هر جا هم سئوال داشتی می تونی ازم بپرسی .

با بهت گفتم :
- پس خودت چی ؟ لپ تاپت رو نمی خوای ؟

- کارفرمای همین پروژه یه لپ تاپ در اختیارم گذاشته که فعلا از اون استفاده می کنم . برای همین لپ تاپم رو می دم به تو تا شبها توی خونه باهاش کار کنی .
با خجالت و شرمندگی گفتم :
- اما آخه ... اینطور که نمی شه ... خوب من اگه بخوام لپ تاپ می خرم و ...

پرید میون حرفم :
- اگه نیاز بود که خودم واست می خریدم . اما وقتی یه دونه اضافه هست خوب چه نیازیه ... این مودم هم واسه تو خریدم که از این به بعد اینترنت داشته باشی . برنامه نویسی بدون اینترنت معنا نداره .

لبخندی از سر مهر نثار کسرا کردم و گفتم:
- مرسی کسرا ... نمی دونم چی بگم . این واقعا بهترین هدیه ای بود که می تونستی بهم بدی ... توقع نداشتم این همه باشه ... لپ تاپ و اینترنت و ...

بعدخندیدم و گفتم :
- دیگه کور از خدا چی می خواد ؟ ...

کمی مکث کردم و بعد با موذی گری ادامه دادم :
- اینترنت و لپ تاپ !

کسرا یه دفعه گارد گرفت و با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی در حالیکه انگشت اشاره اش رو به نشانه تهدید برام تکون می داد ، گفت :
- آها ... حواست باشه خانوم محترم ! ببینم بساط چت بازی راه انداختی هر دوتاش رو یکجا ازت پس می گیرم !

خصوصا با اون پسره ارجحی . نبینم میتینگهای مجازی شبانه باهاش راه بندازی ؟!!!
سرمو یه وری کردم و با شیطنت بهش نگاه کردم و گفتم :
- چشم . امر دیگه باشه آقای رئیس ؟

کسرا هم نامردی نکرد و از اون لبخندهای موذیانه دخترکش رو لب نشوند و با شیطنت ابروهاشو داد بالا و گفت:
- امر دیگه رو از این فاصله نمی شه گفت . تشریف بیارید اینجا تا بگم !

یکهویی لبخند از رو لبم محو شد و مات زل زدم به کسرا که یه دفعه قهقهه بلندی سر داد :
- از دست تو ! آخه چرا حرفی می زنی که نمی تونی پاش وایسی . ها ؟

و دوباره به خندیدنش ادامه داد . یک "لوس" زیر لبی گفتم و منم همراهش شروع به خنده کردم . کمی بعد گفت :
- حالا جدی پاشو بیا اینجا بشین کارت دارم !

نه مثل اینکه امشب اوضاع داره خطری می شه ! دوباره جدی شدم :
- بگو . می شنوم !

سعی کرد خنده شو قورت بده و اونم قیافه جدی به خودش بگیره ! با بدجنسی گفت :
- بیا اینجا اول !

آب دهنمو قورت دادم :
- اِ چرا اذیت می کنی کسرا ؟ بگو دیگه ...

- گفتنی نیست . بیا اینجا ...
- من نمی آم !
- بی خود . پاشو بیا اینجا ببینم و گرنه ...

بی اختیار از جا برخاستم :
- کسرا به خدا اگه ...

نگاه شوخ چشمای بدجنسش تمرکزم رو ازم گرفت . اونم نیم خیز شد تا به من نزدیکتر بشه :
- به خدا چی ؟
هنوز ایستاده بودم .
- به خدا اگه نزدیک ...

که یکباره کسرا خیزی برداشت و همزمان با جیغ من، دستم رو گرفت و کشید به سمت خودش روی مبل سه نفره ای که خودش روش قرار داشت !
- چقدر سرتقی تو . آدم بخواد با تو زندگی کنه همه اش باید باهات در حال سر و کله زدن باشه . یه بار محض رضای خدا به حرف آدم گوش نمی کنی که !

حالا کنارش در فاصله نزدیکی روی مبل قرار داشتم . نگاهم ترسیده و خجالت زده به لبهای کسرا دوخته شده بود . خودمم نفهمیدم چرا ! شاید انتظار داشتم شروع ماجرا از اونجا باشه . بعد از گذشتن ثانیه هایی با صدای کسرا به خودم اومدم و چشامو بردم بالا و مستقیم به چشماش نگاه کردم !

- چیه ؟
دیدم از خنده داره منفجر می شه . با این حال من خنده ام نمی گرفت . جواب دادم:
- هیچی !
- پس به چی زل زدی اینطور ؟

یه لحظه گذرا باز به لبهاش نگاه کردم و دوباره به چشماش :
- هیچی !
- اینطوری به لبام نگاه می کنی فکر میکنم چیزی دورش چسبیده !
به شدت سر تکون دادم :
- نه نه ! اصلا !

باز خنده اش گرفت از حرکتم اما سعی کرد بروز نده . در عوض روشو کرد اونور و از سمت مخالف جعبه کادویی روی میز رو برداشت و گرفت به سمتم . هنوز آثار خنده رو لباش بود :
- بگیرش . اینه اون هدیه خاصی که برات در نظر گرفتم !

من که انگار منتظر گرفتن این کادو باشم ، خجالت از سرم رفت و با خوشحالی جعبه رو از دستش گرفتم و با ذوقی کودکانه گفتم :
- وای مرسی ... چی هست ؟

با محبت نگاهم کرد :
- بازش کن ، خودت ببینی !

لحظه ای مکث کردم . انگار خجالت می کشیدم به اون سرعت کادو رو باز کنم و خودم لو بدم که چقدر هیجان زده شدم از گرفتنش . راستش اگه حتی توی این جعبه یه جواهرات بدلی هم قرار داشت برام باارزش تر و هیجان انگیزتر از اون لپ تاپ و اینترنت قرضی به شمار می رفت . شاید حماقت باشه یا شاید سادگی ولی کادو دادن یه آدابی داره مثل همین کادوپیچ شدن که اونو قشنگتر و خواستنی تر جلوه می ده !


آرام و با طمانینه شروع به باز کردن کاغذ کادو کردم . در حالیکه لبخندی ملایم هم چاشنی حرکاتم بود . اما کم کم با ظاهر شدن اونچه که توی جعبه داشت از شدت بهت و ناباوری و صد البته شوق و هیجان لبخند از لبم رفت و با صدایی که از ناباوری دو رگه شده بود گفتم :
- وای کسرا ! نه ... این خیلی زیاده ...

کسرا کماکان با محبتی خاص نگاهم می کرد .
- فقط ببخشیدکه از آک بندی در اومده ، چون باید باز می شد تا یه سری برنامه روش ریخته بشه .

در جعبه رو باز کردم . یه آیفون 4 سفید رنگ ظاهر شد . قلبم از خوشی مالش رفت و جیغ خفه ای کشیدم . داشتن همچین چیزی برای من جزو محالات بود . مثل خیلی چیزهای دیگه زندگیم که کسرا بهم بخشیده بود و مهمتر از همه عشقی که فرصت تجربه لذت بخشش رو در کنار کسرا پیدا کرده بودم .


نگاهش کردم . نگاهی سرشار از حس قدردانی و تشکر . و زمزمه کردم :
- ممنونم ... خیلی خیلی ممنونم ... همه اینها ... واقعا برای من زیاده ... من ... من نمی دونم چی بگم ... فقط دلم می خواد بدونی که خیلی برام بارزشن ... مرسی

لبخند زد . بعد آرام جعبه رو از دستم گرفت و گوشی رو از توش بیرون آورد :
- یه سیم کارت ایرانسل برات گرفتم انداختم توش . هم به خاطر اینترنت همراهش هم به خاطر اینکه سیم کارت فعلیت رو دست نزنی !

بعد خودش هم گوشی رو روشن کرد و تا فاصله ای که بالا بیاد با چشمایی که از شادی برق می زدن ، بهم گفت :
- حالا سورپرایز اصلی مونده ... صبرکن ...

همونطور بی حرکت کنارش نشسته بودم و به کارهایی که با گوشی می کرد نگاه می کردم . فکر اینکه این گوشی مال منه ، مال خودِ خودم ، بر خلاف اون لپ تاپ و اینترنت عاریتی ! حس شیرینی رو زیر پوستم می دواند . از اون شیرین تر اینکه این هدیه از طرف کسرا بود !
- می دونی الان انگلیس ساعت چنده ؟

یه لحظه از سئوال نامربوطش گیج شدم . به ساعت روی دیوار نگاه کردم . عدد 11:30 رو نشون می داد ! یه کم حساب کتاب کردم ، توی تابستون سه ساعت و نیم از ما عقب تر بودن .گفتم :
- ساعت 7 شبه . چطور ؟

لبخندی زد و بعد از نگاهی گذرا به چهره ام دوباره با گوشی مشغول شد و طوری که انگار با خودش حرف می زنه ، گفت :
- فکر کنم کارین دیگه الان خونه باشه !

دقایق دیگه ای هم سپری شد . کسرا برنامه ای به اسم Tango رو باز کرده و داشت اونجا اعمالی انجام می داد !
- شماره کارین و شماره خطی که اونجا واسه مامان و بابات تهیه شده رو ذخیره کردم . حالا اینو ببین !

صفحه گوشی رو گرفت مقابلم و من به دو اسم ذخیره شده "مام" و "کارین" چشم دوختم .
- این برنامه اسمش Tango اینم لیست کسایی که این برنامه رو ، رو گوشیشون دارن ! می دونی به چه درد می خوره ؟

گنگ بهش نگاه کردم که خودش دوباره ادامه داد :
- حالا خودت می بینی

و بعد روی اسم "مام" رفت و اونو فشرد . فکر کنم داشت شماره موبایل مامان رو می گرفت . لحظاتی گذشت . صدای بوق خوردن می اومد اما کسی جواب نمی داد . اما بعد یه دفعه صفحه سیاه شد و بعد از ثانیه هایی ابتدا عکس کسرا روی گوشی نمایش داده شد و بعد عکس خانمی که با کسرا شروع به صحبت کردند .

با بهت و ناباوری به تصویر اون خانم که با خوشحالی و هیجان مشغول صحبت با کسرا بود خیره شدم . طی صحبتها فهمیدم که این همون کارینه ! خواهر کسرا ! که با لهجه ای خاص داشت می گفت :
- اول بذار من ببینمش این خانم خوشگل رو !

کسرا با خنده صفحه گوشی رو به سمت من چرخوند . تصویر خودم توی مربعی کوچک گوشه پایین سمت چپ مشخص بود و تصویر کارین بزرگ روی صفحه نمایش داده شده بود .
- های هانی . چطوری ؟ کسرا خیلی تعریف می کرد از تو !

لبخند زدم . چهره ام هنوز تو بهت و شوک بود با این حال سعی کردم نشون ندم :
- ممنونم . شما خوبین ؟

کسرا اشاره کرد گوشی رو خودم بگیرم دستم . مثل آدمهای منگ و گیج گوشی رو از دستش گرفتم و با همون منگی با کارین صحبت کردم، بعد از کمی صحبت ، زمانی که پایان صحبتهاش رسید ؛ دیدم داره حرکت میکنه . صدای در زدن و صدای یه خانم که بفرمایید گفت و بعد گفتگوهایی نامفهوم ! صدا به شدت آشنا بود . قلبم به تاپ تاپ افتاد و چشام همینطور روی تصاویر متحرک صفحه نمایش گوشی خیره مونده بود که ناگهان چهره دوست داشتنی مامان به صورت نصفه و نیمه روی صفحه ظاهر شد که هنوز داشت با کارین حرف می زد و حواسش به گوشی نبود. با دیدنش اختیار از کفت دادم و جیغ زدم :

- مامان .... مامان ...

مامان با تعجب و حیرت از اون سمت توجهش جلب شد . گوشی در حال حرکت بود و هنوز چهره اش رو کاملا نمی دیدم . اما بالاخره بعد از لحظه ای تصویر مامان ثابت شد و مامان هم منو دید . لبهاش حرکت کرد :
- بهار خودتی مادر ؟

اشکهام سرازیر شدند .
- آره مامان . قربونتون برم ... شما خوبین ؟ بابا خوبه ؟

انگار مامان که تازه فهمیده بود داره واقعا تصویر من رو می بینه شروع به گریه کرد و صداش بلند شد :

- الهی من قربونت برم مادر. الهی فدات شم . الهی دورت بگردم . تو کجایی عزیز دلم ؟ خوبی مادر ؟ خوشی ؟ چه خبرا ؟ دلم واست یه ذره شده . پس کی می آیی دورت بگردم ؟ کارات داره درست می شه ؟
- می آم مامان .. می آم ... خیلی زود . شاید کمتر از یه ماه دیگه حتی ! مامان خوبی ؟ بابا کجاست ؟ اونم خوبه ؟
- همینجاست قربون شکل ماهت . همینجاست مادر .... بیا عباس ... بیا دخترت رو ببین از توی موبایل ...

دوباره تصاویر ناخوانا و متحرک شد و کم کم چهره بابا رو دیدم . اونم مثل مامان اول شوک زده بود . گوشی رو درست جلوی صورتش نمی گرفت تا خوب ببینمش . نمی دونم کارین کجا رفته بود . با دیدن بابا گریه ام شدت گرفت . بابا هم نمی دونست از پشت گوشی چطور احساساتش رو نشون بده و اون هم مثل مامان هول شده بود .

- عزیز بابا . دردونه بابا . چطوری جگر گوشه ؟
- بابایی . من قربونتون برم . بابایی خوبی ؟ بهتری ؟ دکتر می ری مرتب ؟ اوضاعتون خوبه ؟
- خوبه بابا . خوبه . تو چطوری گل من ؟ کی می ای ایشالا ؟
- بابا گوشی رو درست بگیر دستت تا ببینمت . بابا ..

داشتن دو تاییشون باهم حرف می زدن . مامان یه چیزی می گفت و بابا یه چیزی . بالاخره با کلی زحمت یادشون دادم گوشی رو چطور بگیرن که تصویر هر دوشون رو ببینم . سرشون رو چسبونده بودن به هم . یه طوری خنده دار .... با این حال نمی دونم چرا گریه ام بند نمی اومد . اونقدر هیجان زده شده بودم که اگه گریه نمی کردم قطعا سکته می زدم .

فکر کنم نیم ساعتی با هر دوشون صحبت کردم . تمام مدت سرشون چسبیده بود به هم و از ترس اینکه تصویرشون محو بشه از جاشون جم نخوردن . اما من به استثنای جایی که کسرا نشسته بود ، همه جای خونه رو با دوربین بهشون نشون دادم . کلی با هم حرف زدیم . انگار واقعا نزدیکم بودند . بیان کردنی نیست احساسات اون لحظاتم . اینقدر غرق مامان و بابا شدم که یادم از کسرا رفت .

تا بالاخره وقتی که قطع کردم به خودم اومدم و دیدم که توی اتاق خواب و روی تخت نشستم . با شوقی وصف ناپذیر به گوشی سفید رنگ خوشگلم خیره شدم . از حرف زدن با بابا و مامان و بالاتر از اون ، از دیدنشون به وجد اومده و سر از پا نمی شناختم . با همون حال خوش رفتم توی هال . کسرا باز سرش توی لپ تاپ بود . آرام و بی کلام کنارش نشستم . متوجهم شد . دست از کارش کشید و با لبخند بهم نگاه کرد . نمی دونستم چطور باید ازش تشکر کنم . حس می کردم هر چی بگم اوج قدردانی منو نمی رسونه و از طرفی به شدت نیاز داشتم تا حسم خوبمو بهش منتقل کنم و با تمام وجودم ازش سپاسگذاری کنم .

لحظاتی خیره به هم بی حرف گذشت تا اونکه با صدای کسرا به خودم اومدم :
- دیدیشون ؟ باهاشون حرف زدی ؟ خوب بودن ؟

لب فوقانیمو به دندان گرفتم . زبانم انگار قفل شده بود و ذهنم یاری نمی کرد برای ادای کلمات .
- بهار ...
جواب ندادم ! نمی تونستم ... تنها داشتم مقاومت می کردم که اشکم سرازیر نشه . اگر این اشک از شوق بود . کسرا نگران شد . از حالت بی حالت من شک و تردید به نگاهش راه پیدا کرد ..

- بهار خوبی ؟ چت شد ؟ اتفاقی افتاده ؟ مامان و بابا خوب بودن یا ...

زبونش نچرخید حرف بدی بزنه و مابقی کلامش رو خورد . لبام با لبخندی بغض دار ، لرزان گشت ! همونطور خیره در نگاهش مونده بودم . با نهایت عشق و محبتی که توی وجودم در حال فوران بود و اشکهایی که باز بی اجازه ام روان گشته بودند ! باز نتونستم چیزی بگم . انگار واژه ها از ذهنم لیز می خوردند و در می رفتند . حس کردم قلبم طاقت این همه هیجان نداره و باید هر طور شده چیزی بگم یا کاری کنم که ... که ناگهان بدون اینکه عقلم مجوز صادر کنه ؛ دستهامو دور گردنش حلقه کردم و خودمو تو آغوشش فرو بردم . تنها راه امکان ارتباط و انتقال احساسات توی اون لحظات پر چگالی ! برای ثانیه های شوکه و بی حرکت بود . اما بعد اونم دستاشو محکم دورم حلقه کرد و منو به خودش فشرد . با اقتدار و اطمینان و آرامش ! خدایا این لحظات رو از من نگیر . کاش این عطر سرمست کننده وجودش تا همیشه تو مشامم باقی بمونه و خاطره خوشش هرگز از ذهنم پاک که هیچ ، حتی کمرنگ هم نشه . دقایقی گذشت بدون اینکه کسی توان دل کندن از اون یکی رو داشته باشه . آغوش کسرا کماکان سفت و محکم منو در برگرفته بود طوری که انگار جدایی ازش امکان پذیر نیست . با این حال بعد از لحظاتی این من بودم که تکان خوردم و سعی کردم از اون مامن و جایگاه مطمئن دل بکنم . حلقه بازوانش رو آرام آرام شل کرد و منو از خودش جدا نمود .


نگاهم کرد . با چشمانی شفاف و براق و تشنه ! وجودم هنوز می طلبیدش ، اما دیگه جای سکوت و منگی نبود . حالا که سبک تر شده بودم زبانم داشت به کار می افتاد . دهان باز کردم چیزی بگم که این بار کسرا با حرکتی غافلگیرانه و با نهادن لبهای تشنه و داغش روی لبهای خیس و سردم ، خودش مهر خاموشی رو روی لبهام نشوند ! بوسه ای گرم ، دلپذیر ، طولانی ، پر از ناز ، نیاز و عشق ... عشقی به وسعت همه دلتنگی ها ، غصه ها ، شادمانی ها و تمناها !
چشمانم هنوز بسته بودند که لبهاش با کندی از لبهام جدا شد . چشم گشودم . چشماش قرمز و بغض دار بود . صدای آرام و خش دارش روحمو به بازی گرفت .
- بهار ... من ... من ...

دلم از جا کنده شد . از اون همه عشق و خواهشی که توی صداش موج می زد و اعترافی که حتی با چشمان بسته هم می تونستم از توی نگاهش بخونم . داشت می گفت ... بالاخره داشت اعتراف می کرد ... قسم می خورم . قسم می خورم که می خواست به عشقش اعتراف کنه ...

نفسهاش هنوز نامنظم و تند بود . کلافه و مستاصل نشون می داد . براش سخت بود حرف زدن . اما ... اما مطمئن بودم که بالاخره می گه . چشماش داشتن حرف می زدن ... همه چیز رو قبل از زبانش بهم گفته بودند . صدای قلب کوبانش که بی تابانه به قفسه سینه اش می کوبید خودش گویای همه ناگفته ها بود ... اما با تمام اینها تمام وجودم چشم شده و دوخته به لبهاش ، آرزوی شنیدن یک جمله رو از زبانش داشت . و اون .... اون جمله ...
- من باید برم ...

تیری در فضا شلیک شد و مستقیم توی قلبم فرو رفت . چیزی توی ذهن و قلبم تواما با هم آوار شد و قبل از اونکه به خودم بیام کسرا از جلوی چشمهای مسخ شده ام ناپدید شده بود .

لعنت ... لعنت ... لعنت ... تنها واژه ای که اون لحظه می تونستم هجی اش کنم ...




http://s5.picofile.com/file/8158322426/romanads.jpg

سایر قسمت های این رمان