رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان عشق و مانیا

تاريخ : پنجشنبه 1392/03/30 | 20:12 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥



پست اول -خانمی بیا بالا عزیزم -کی منتظرت گذاشته خوشگله؟ -واااای جیگرتو بخورم در رکابت باشیم -جوجو بیا امشبو بامن بگذرون مطمئن باش یه حال اساسی میکنیا اینا حرفایی بود که هرچند دقیقه یه بار بهم زده میسد! خدایا آخه اینم شد زندگی؟!حالا کجابرم؟چیکارکنم؟ایخدا لعنتت کنه زیورکه هرچی میکشم زیرسره توئه! امیدوارم یه روزی بشه بتونم جواب اینکارات وبلاهایی که سرم آوردی وبدم -خانم تاصبح قراره اینجاباشی؟! از حرفش تعجب کردم!چون اصلا لحنش مثل بقیه نبود!برگشتم تا سن صاحب شخنو حدس بزنم یه ماشین شاسی بلند اسمشم... خب نمیدونم پس فسفر الکی نمیسوزونم منو چه به این حرفا!! -چرا ماتت برده؟! جواب سوالم نگاه خیره تونبود! بهش میخورد 25 به بالا باشه بوی ادکلنشم که تا توی خیابون میومد خب توی این یکی شدیدا خبره بودم مطمئنم مارک ادکلنش کارابوت بود ادکلن خوب برای تحریک خانما اونم برای اینکار چون بوش خیلی موندگار نبود فکرکنم به جای دوش گرفتن با آب بااین ادکلن دوش گرفته بود!
خدایا چیکارکنم؟!برم؟عاقبتم چی میشه بااینکار؟البته سوال کردن نداره فرداصبح اسمم یه هرزه خیابونیه ودیگه پریای پاک مامان سیما نیستم.بالاخره که چی؟من که جایی رو ندارم بمونم به یهدختر تنهام اتاق نمیدن پس بهتره سوار بشم دستم رفت طرف دستگیره در که پسره گقت: -دخترخانم اومدی بالا دیگه واینمیسم پیاده بشی تصمیمت رو بگیر اجباری در کار نیست چه فهمیده!!! هه بزور نمیخواد سوارم کنه!فکرکنم اینم فهمید من چقدر بدبختم! تصمیم روگرفتم وسوار شدم درو بستم وپسره حرکت کرد ضبط ماشینو روشن کرد برو اگه میخوای بری دلت نسوزه واسه من

اینجوری که کلافهای بدتره خوب دل و بکن

بکن دل و از این همه خاطرههای روی آب

فکر کن ندیدیم ما هم و حتی یه بارم توی خواب

راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من اشکاش و پشت پای تو میخواد بریزه دل بکن

من که نمیمیرم اگه بخوای تو از اینجا بری چون میدونستم که تو از اول راه مسافری، مسافری

شاید نفهمیدی که من بی اون که تو چیزی بگی سپردمت دست خدا که بی خداحافظی نری

غصه راهم و نخور شاید همین جا بمونم شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم وای چه آهنگای چرتو پرتی گوش میده ها!!! انگار عاشقه خل وچل! راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من اشکاش و پشت پای تو میخواد بریزه دل بکن

من که نمیمیرم اگه بخوای تو از اینجا بری چون میدونستم که تو از اول راه مسافری، مسافری

شاید نفهمیدی که من بی اون که تو چیزی بگی سپردمت دست خدا که بی خداحافظی نری

غصه راهم و نخور شاید همین جا بمونم شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم

شاید نفهمیدی که من بی اون که تو چیزی بگی سپردمت دست خدا که بی خداحافظی نری

غصه راهم و نخور شاید همین جا بمونم شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
به سلامتی انگار مقصدمون اون بالا بالا های این شهر خراب شدس شهر تهران با این اختلاف طبقاتی زیاد! که باعث بدبختی من شد ازش متنفرم!

پسره هیچ حرفی نمیزد واین عجیب بود!! وااای خدا نکنه از اوناس که دخترا رو شکنجه میکنن ومیکشنشون !! نکنه بلایی سرم بیاره وجسدمو بندازه بیابون ! عجب غلطی کردما!! خدایا نجاتم بده خودت میدونی من دختر بدی نبودم که الآن کسی بخواد بکشتم واای نهههه خوبه بگم نگه داره آره میگم پشیمون شدم اومدم حرف بزنم که پسره وایساد و خودشو کشید طرفم ترسیدم وخودمو فشار دادم توی صندلی پسره وقتی عکس العملم رو دید پوزخندی زد و از داشبورد یه ریموت برداشت ! عجب سوتی !!! خاک بر سرت پریا! باکمی دقت به اطراف نگاه کردم تنها خونه یه کوچه بن بست واااای تنها!!!! وارد خونه شد خونه که چه عرض کنم باغ بود!!! یه عالمه رفت تا برسه به ساختمون خونه!! ماشین پارک کرد وگفت
- پیاده شد
چه عجب حرف زد!!!
به طرف ساختمون رفت منم به دنبالش
-اکرم خانم اکرم خانم کجایین؟!
-اینجام پسرم
یه خانم مسن از یه جایی اومد به نظر میرسید خدمتکاره چون لباساش اینو نشون میداد
-اکرم خانم این دخترو آمادش کنین
خدمتکاره یه نگاه پرنفرتی بهم کرد وسرشو باتاسف تکون داد رو به پسره گفت
- باشه پسرم برو استراحت کن شام که خوردی؟
-آره بابچه ها رستوران بودم راستی به منیر خانم بگو فردا ظهر ماهی درست کنه
-باشه پسرم برو من آمادش میکنم
پسره به طرف ته سالنی که ما توش بودیم رفت خدمتکارم که فهمیدم اسمش اکرمه بهم گفت دنبالش برم. داخل یه اتاق شدیم که فکر کنم از کل خونه ما بزرگتر بود خدمتکاره گفت برم حموم وخودمو تمیز بشورمهرچند من خودم تمیز بودم ولی لباسام یکم کثیف بودن اونم به خاطر امشب و کار زینت احمق
وارد حمام شدم وااای چقده خوشکله اینجا آخی مثه فیلما! دوش گرفتم واومدم بیرون
از حمام که اومدم یه دست لباس روی تخت توجهم رو جلب کرد به طرف تخت روفتم یه تخت قرمز ومشکی جالب بود کل اتاق دکوراسیون قرمز ومشکی بود هه همه چیز محیا برای کارای این پسره! تخت دونفره بزرگی بود که معلوم بود روتختی وپشتیا وملحفش نو نوئه لباس رو برداشتم مارکش هنوز بهش بود پس مال من بود چون حتی لباس زیرم گذاشته بودن! لباسارو پوشیدم اونا ترکیب سفید صورتی داشتن یه تیشرت صورتی با شلوارک سفید کش وصندل صورتی موهام رو خشک نکردم چون خیلی وقت میگرفت فقط بستم وجمعش کردم تا توی دست وپام نباشه یعنی بدون روسری برم بیرون؟! آخه احمق جلو کی میخوای روسری بپوشی جلو کسی که تا چند ساعت دیگه....
ار اتاق اومدم بیرون وخدمتکار رو صدا کردم :خانم اکرم خانم؟
اومد یه نگاهی بهم کرد انگار راضی بود ولی یه اخم کوچیکم کرد چرا نمیدونم؟!
-دنبالم بیا
به طرف دیگه سالن رفت پسره اونجا نشسه بود یه کیفم جلوش بود لباساش رو عوض کرده بود تیشرت وشلوار مشکی !اوه اوه ادکلنشم عوض کرده بود "ورساچه آبی" عاشق بوی این ادکلنم صدای پامون رو که شنید برگشت طرفمون انگار از کالای خریداری شدش راضی بود ولی اینم اخم کرد وگفت
-قبل از اینکه بشینی موهاتو باز کن اگه قرار شد اینجا بمونی هیچ وقت وقتی من هستم حق نداری موهات رو ببندی
اما
- اما اگر نداره بازش کن
زبون نفهم آخه موهای به این بلندیو باز کنم! خفه میشم که !! ولی مثه اینکه چاره ای نبود موهامو باز کردم ونشستم روبروش
-اکرم خانم به سحربگو قهوه بیاره غلیظ درست نکنه فقط
رو کرد به منو گفت
-بیا بشین کنارمن
میزنم لهش میکنما بچه پروووووووو
رفتم کنارش نشستم
-خب معرفی کن
پریا مرادی 23 سالمه
-تحصیلات ، البته اگه داری چون زنای خیابونی اصولا...
نزاشتم حرفش رو کامل کنه
یه ترم معماری
باتعجب نگام کرد انگار باور نکرد
-چرا یه ترم؟
نشد ادامه بدم
-خب حالا من: آرتیمان کیانمهر هستم
چییییییییییی؟!!
- آرتیمان
یعنی چی؟!!!!
-پسری با پاک ومقدس باتفکری پاک
پوزخندی بهش زدم فکرکننننننننن این پاک ومقدس باشه
نگاه بدی بهم کرد وادامه داد
-جراح مغز واعصاب 26 سالمه همین برات کافیه بدونی
ایول جراح مغز واعصابه !!!!!!! پس چرا از این کارا میکنه؟!! خب چه ربطی داره؟!!!
- برای اینکه اینجا بمونی یه سری شرایط هست
خب بگین
- اول از همه اینکه هروقت من بخوام باید در دسترس باشی
فهمیدم نیاز نیست بگین
عجب پروییه این دیگه ااااااه مزخرف بیشعوووووووووور

خب ادامه شروط آرتیمان خان
-دومین شرطم اینه که وقتایی که من حوصله ندارم باید بتونی حالمو خوب کنی
چه جوری؟!
یه نگاهی بهم انداخت که مثلا خودتی
-همونجور که حال قبلیا رو خوب میکردی!
چه فکری درباره من میکنه؟!!! ببین عجب بدبختی ام من
- سومین شرطم اینه که من پسره خیلی هاتی هستم اگه نمیتونی با این موضوع کنار بیای بگو
ببین تورو خدا من باچه هیولایی طرفم خاک برسر قبلیا کنن با این عقاید خرکیشون!!
شرط بعدی؟
-چهارمین شرط یا بهتره بگم هشدار اینه که بهتره منو عصبی نکنی توی کارام فوزولی کردن موقوف و وقتی ازت چیزی میپرسم رک وراست جوابم رو میدی چون به ضرر خودت تموم میشه
ودر آخرم بگم که هرکدوم از این شرایط نقض شد صبح روز بعدش خودت وسایلت رو جمع میکنی ومیری
باتعجب گفتم
مگه من قراره چند روز اینجاباشم؟!!
-تاروزی که من بخوام خیالت از بابت لباس وخوراک ومکان راحت باشه همینجا میمونی اگه دختر خوبی باشی مطمئن باش اینجا از جاهای قبلی که میرفتی از هرصورت برات بهتره خب حالا شرایط قبوله؟!
خب من که قراره امشب گند زده بشه به روحم پس حداقل اینجا بمونم بهتره ااااااااه گندت بزنن پریا با این افکارت بدون تامل گفتم
قبوله
پسره که حالا فهمیده بودم اسمش آرتامینه کیفی که روی میز گذاشته بود بود رو درش رو باز کرد همون موقع یه دختر که بهش میخورد خیلی داشته باشه 30 سالشه اومد دوتا فنجون قهوه گذاشت روی میز سلام کرد ورفت به حرفاش فکر کردم این چجوری 26سالشه و جراحه؟!! جلل خالق مردم چه جوری درس میخونن؟!!! شرطاش خیلی سخت بود نمیدونم میتونم باهاش کناربیام یانه خدا کنه بتونم!!
ببخشید میشه بگین چجوری شما بااین سن کم جراحین؟!
-گفتم توی کارم فوزولی نکن همین الآن چیزایی که باید میدونستی رو بهت گفتم آستینت رو بزن بالا
از خود راضی اه اه
برای چی؟!
-باید ازت خون بگیرم
چرااااااا؟!!!!
-تا مطمئن بشم ایدز ندداری
شما راجع به من چی فکر کردین؟!
یه نگاهی بهم کرد وپوزخند زد حتما میگه یه هرزه خیابونی که باتن فروشی روزگار میگذرونه!!
آستینم روزدم بالا گریم گرفت چشمام رو بستم وتوی دلم آه کشیدم خودش میفهمه که من اینکاره نیستم به محض...
آآآآآآآآخ
-جته دختر!!! یه سرنگ زدم توی رگتا
از بچگی از آزمایش خون بدم میومد وهمیشه ضعف میکردم البته چیز عجیبی نبود بااون وضع زندگی کم خونی!!! یاداشتن آسم که همیشه متنفر بودم که کسی بفممه البته آسمم زیاد شدید نبود ووقتایی که عصبی میشدم حمله آسم بهم دست میداد احساس کردم سرم گیج میره انگار فهمید حالم بده چون سرنگ رو که درآورد گفت
قهوتو باشکر بخور تا حالت جابیاد

هموز دلم میخواست گریه کنم ولی این راهی بود که خودم انتخابش کردم پس زر زر اضافه ممنوع پریا .نگاهی به آرتیمان کردم یه پسر باپوست گندمی موهایی مشکی که بخاطر اینکه تازه رفته بود حمام پخش شده بود روی صورتش چشمایی که فکر کنم عسلی بودن چقدر خوشمزه!!! ولبایی خوش فرم که برای جذب یه دختر خیلی خوب بودن!!!! هنوز درحال آنالیزش بودم که بانگاهش غافلگیرم کردپوزخندی زد وگفت:
-فردا خونت رو میدم برای آزمایش اگه مشکلی نداشتی میمونی حالا هم برو بخواب
شب بخیری گفتم وبه سمت اتاقی که فعلا مال من بود رفتم روی تخت دراز کشیدم چه حس خوبی بود اینکه لباس دخترونه پوشیده بودم وخبری از اون تیپ پسرونه که برای امنیتم بعد از اون اتفاق افتاد نبود هه امنیت!!!!! دربرابر چی؟!! چیزی که از فردا شب وجود نداره!! بااین فکر لرزی توی بدنم احساس کردم ! اگه زیور لعنتی اینکارو امشب نمیکرد من الآن اینجا نبودم وهنوز توی اون خراب شده خوابیده بودم ولی حداقلش این بود که ترس از بلایی که میخواست سرم بیاد نداشتم!

دختره رو فرستادم توی اتاقی که فعلا مال اون بود. نمیدونم چرا نگاهش یه معصومیت خاصی داشت چرا دربرابر شرطام فقط سکوت کرد؟!! دختری باپوست سفید موهایی که انگار خدایی لایت شده بودن که موهاش تا پایین باسنش میرسیدن لباشم خیلی خوردنی به نظر میرسید !بدون هیچ وسیله آرایشی سفید بودن!صدای زنگ موبایل بلند شد بادیدن اسم مامان روی صفحه اخم اومد روی پیشونیم بعداز این همه وقت زنگ زده بود برای چی ؟! جواب دادم
بله؟!
-سلام پسرم .خوبی عزیزم؟!
سلام ماندان خانم خوبین؟!
-آرتیمان مامان من هنوز ماندانام!!!!
ما یه بار این بحث رو کردیم شما وانوش خان دیگه هیچ وقت بابا مامان من نیستین پس خودتونو درگیر این فکرا نکنین کاری داشتین زنگ زدین؟
بابغض ادامه داد:
- پسرم اون موضوع تموم شد چراهنوز داری بهش فکرمیکن؟!!
شاید برای شما تموم شده باشه ولی برای من که زندگیم بود تموم نمیشه هیچ وقت یادتون که نرفته التماساش رو ؟!! اگه یادتون رفته یادآوری کنم؟
ماندانا به گریه افتاد
-آترتیمان بس کن فکرمیکنی من وبابات کم غم به دلمونه ؟!! فکرمیکنی ما ناراحت نشدیم؟! آخه چقدر تو بیانصافی پسر؟!
اینا دیگه نوشدارو بعد از مرگ سهرابه آره گریه کنین اگه یکم یاد التماساش بیفتین بایدخون گریه کنین وهیچ وقت خودتون رو نبخشین!
-آتریمان بهت زنگ زدم بگم ما تا آخر این ماه داریم برمیگردیم ایران
ااااااا انوش خان سرمایه گذاریاشون تموم شد؟! خوشگذرونی ومهمونیای شما چی؟!! که چی به من زنگ زدین اینو بگین؟!نکنه خیال کردین با دسته گل میام استقبالتون؟! یانه میرم خونه رو براتون آماده میکنم؟ یااینکه مهمونی ورودتون رو ترتیبشو میدم؟
صدام داشت میرفت بالا
کاش اینقدر که به فکر خودتون وخوشگذرونیاتون بودین یکمم به فکر من بودیم به فکر التماسای کسی که زندگیم بهش وابسته بود دارم بهتون اخطار میدم دیگه به من زنگ نمیزنین ایرانم اگه جایی همدیگرو دیدیم اشک تمساح برام راه نمیندازین
-چه خبرته پسر؟
صدای انوش خان بود
به به گل بود به سبزه نیز آراسته شد امیدوارم صدامو شمام شنیده باشین
-آتریمان بابا از اینکارات یه روزی پشیمون میشی
هروقت شما از کاراتون پشیمون شدین منم میشم خدافظ
گوشیو قطع کردم من نمیدونم باچه رویی بهم زنگ زده بودن؟!!! واقعا روشون میشه بعد از اون اتفاقا!!! ااااااااااااه
به طرف اتاقم به راه افتادم پله هااز همیشه طولانی تربودن باورودم به اتاق عکسای مینورام جلوی روم ظاهر شدن آخ کجایی زندگی الآن منو ببینی دختر که به چه روزی افتادم!!!
-مینورام نکن خله میفتی میمیریا
-هه هه نخیرم پس آتریمان جونم اینجا چیکارست ؟!خواستم بیفتم میگیریم کیان بدو عکسو بگیر
-امان از دست تو زلززله !!
خودمو بالاتر کشیدم وگونه مینورام رو که به شاخه درخت آویزون شده بود بوسیدم
بایادآوری خاطره اون عکس لبخند تلخی به لبم نشست لباسم رو عوض کردم وخوابیدم

پریا:
صبح طبق عادت همیشگی ساعت 7 از خواب بیدار شدم ولی از توی اتاقم نرفتم بیرون وبعد از شستن دست وصورتم به طرف پنجره بزرگی که بیشتر شبیه در بود رفتم حدسم درست بود در بود نه پنجره وبه طرف حیاط راه داشت وارد حیاط شدم واای خدایا چقده خوشگله اینجا هر طرفش یه دیزاین متفاوت جلورفتم وجای جای حیتط که نه باغ رو نگاه کردم
یه قمتی که بایه سری حصار چوبی جدا میشد وسنگریزه داخلش رودنیمکتای چوبی گرد گذاشته شده بود ووسط نیمکتا جایی بود برای روشن کردن آتیش
یه قسمت با سرامیکای خاکی رنگ طرح گل آفتابگردون درست شده بود یه میز سنگی 12 نفره با یه سری صندلی سنگی استراحت
جلوتر رفتم چند تا پله میخورد به پایین یه سری گل با ترکیبای زیبا که من تاحالا ندیده بودم ووسطشم یه گل بزرگتر توی یه گلدون خوشگل
از پله ی دیگه ای اومدم پایین وانگار این قسمت یه دنیای دیگه بودیه راه سنگی که دوطرفش پر از درخت وگل بودن انگار آدم واقعا وارد جنگل میشد هرچیم جلوتر میرفتی زیباییش بیشتر میشد آخرای این جنگل کوچیک خوشگل یه آلاچیق فوق العاده شیک بود ویه تخت دونفره خوشگل به رنگ قرمز وسفید که پرده های سفید وخوشگلی دورش بودن نشستم روی تخت خیلی نرم بود انگار از پر بود همه چیش
فکر کنم خیلی اینجا گشت وگذار کردم چون بشدت گرسنم بود بالاخره از اون آلا چیق خوشگل دل کندم وبه طرف خونه به راه افتادم معلوم بود مهندس بافکری طراحی اینجارو انجام داده بود وارد خونه که شدم اکرم خانم رو دیدن
-هیچ معلوم هست کجایی؟!! ساعت 10 میدونی چقدر دنبالت گشتیم ؟ کم کم میخواستم زنگ بزنم به آقا زود باش برو صبحونت رو بخور برای عصرم آماده باش آقا میاد دنبالت
چرا ؟؟!!
-وقتی رفتی میفهمی لباسایی که توی کمدت آویزونه عصر بپوش

آرتیمان:
بعد ز گرفن جواب آزمایش که بایکم پارتی بازی یکی از بچه های آزمایشگاه برام جورش کرده بود باخیال راحت زنگ زدم به اکرم خانم تا به دختره بگه عصر آماده باشه بعدم به طرف دفتر کیان به راه افتادم امروز کا رو بیخیال بعد از هماهنگی بامنشی رفتم داخل
-به به جناب آرتیمان خان گاوی گوسفندی آقا از این طرفا؟!!
خودتو مسخره کن بچه پرو خوبه تا دیشب بیرون بودیم باهم !!
-بله درست میفرمایین آخه خره متوجه کنایه کلام نشدی ؟!!! آخه پسر تو مطب وزندگی نداری همش اینجا ولویی!!!
میزنم لهت میکنم کیانااااا!! مسخره خوبه همش تو اوجا ولویی نمیزاری با لودگیا تمن به مریضام برسم حالام اومدم بگم عصر بیا ی محضر
نگاه کیان عصبانی شد
-دوباره؟!!!!!!!1 آرتیمان دوباره؟!! تا کی میخوای به این زندگی نکبتت ادامه بدی حالمو داری بهم میزنی بس کن دیگه مینورام دیگه رفته آخه تاکی میخوای زندگیتو خراب کنی احمق خر
خفه میشی یانه هربار من میام اینجا این موضوع رو تکرار میکنی مینورام زندگی م بود کیان حالیت هست یانه؟!!!
نگاه کیان غمگین شد میدونستم برای اونم خیلی سخته این موضوع بنابراین دیگه حرفی نزد
-امیدوارم اینم دووم نیاره پیشت
میرم سراغ بعدی خب
-خاک توی سرت کنم بااین عقاید مسخرت ساعت چند؟!
6گفتم میایم
-اکی 6 اونجام
بعد از خدافظی با کیان برخلاف اینکه زیاد اصرار کرد بمونم پیشش نموندم وتصمیم گرفتم یه چرخی توی این شهری که بهترین خاطراته 5 ساله زندگیم توی ایران توش رو داشتم بزنم
ریا:
تاعصر یکم دیگه توی اون باغ خوشگل قدم زدم وحدودای ساعت 5 رفتم تا آماده بشم یه مانتو سفید باجین آبی بود ویه شال آبی وکفشای سفید .سلیقه هرکی بود عالی بود . پوشیدمشون وبه طرف میزآرایش کنار اتاق رفتم از صدقه سری مامان آرایش کردن رو بلد بودم قربونش برم چقدر دلم براش تنگ شده ! یه آرایش ملیح کردم وبا صدای اکرم که میگفت پسره اومده دنبالم رفتم دم در توی ماشین نشسته بود در جلو رو باز کردم ونشستم توی ماشین
سلام
-سلام چقدر آن تایم
عادت ندارم سر قرارام دیر برم
-قراراااات؟!!!!!!
منظورم اونی که شما فکر میکنین نبود قراره کجا بریم؟!
-محضر
محضر؟!!!!!!! برای چی؟!
-محضر میرن اصولا چیکار میکنن؟!!
خب میرن برای عقد کردن ولی ما که...
-هه چه خوش اشتها!!! نخیر کوچولو قراره صیغه بنده بشی
چیییییییییی؟!!!!!!
-چیه خوب دوست نداری؟!! البته مهم نیست نظرت برام
چرا میخواین این کار رو بکنین؟!
-من آدم معتقد به دینی نیستم ولی یه سری چیزا رو رعایت میکنم توی این موردم ما قراره خصوصی ترین رابطه ای که یه فرد میتونه داشته باشه رو داشته باشیم خوشم نمیاد طرف مقابلم هی یاد گناه کردن واین چرتو پرتا بیفته
مگه شما خدارو قبول ندارین که میگین چرت وپرته گناه؟!!
-خدارو قبول دارم ولی عقایدم یه جور خاصه
اینو گفت وماشینو نگه داشت
-پیاده شو
از ماشین پیاده شدم به طرف یه ساختمون که روش نوشته بود دفتر ازدواج رفتیم حتی فکرشم نمیکردم بخواد صیغم بکنه!! عجیب بود کاراش ! از پله ها رفتیم بالا ووارد یه دفتر شدیم آرتیمان به طرف یه پسره رفت وشروع به احوالپرسی کرد کلا آدم خجالتی نبودم یعنی مامان نزاشت خجالتی بزرگ بشم پس سلام کردم
پسره به طرفم برگشت یه لحظه ماتش برد وزوم کرد روی صورتم!! نگاش پر از تعجب شد ! وا این چش شد چرا اینجوری داره به من نگاه میکنه!!! پسره با صدای آرتیمان به خودش اومد وسلام کرد
-س .. سلام
دستشو آورد جلو باهاش دست دادم چقدر یخ بود!!!
-خوبی کیان؟! چرا رنگت پرید پسر؟!
-خوبم دادش نگران نباش
هنوزم نگاهش به من بود انگارداشت توی صورتم دنبال یه نشونی میگشت!!! وچشماش پر از علامت سوال بودن ! با صدای دفتر دار به طرف یه سفره عقد رفتیم و صیغه محرمیت رو برامون خوند محریمم یه سکه بود! هه یه سکه در برابر پایان دختر بودنم ! کافی بود؟!!! قیمتی نمیشد روش بزاری پس همین یه سکه هم...!!
بعد از خوندن صیغه پسره که حالا میدونستم اسمش کیانه واز دوستای آرتیمانه خدافظی کرد ورفت ماهم وقتی برگشتیم خونه حدودای ساعت 8 یا 8:30 بود
-اکرم خانم
-سلام برگشتین؟
-آره میشه زود شام رو حاضر کنین؟ خیلی گرسنمه
-باشه برین لباساتونو عوض کنین دختر تو هم لباسایی که گذاشتم رو بپوش
اااااااه چقدر بدم میاد هی میگه اینایی که من گذاشتم بپوش آخه به اون چه ربطی داره من میخوام چی بپوشم ؟! به ناچار رفتم داخل اتاق تا لباسام رو عوض کنن . خدا مرگم من اینا رو باید بپوشم!!!!! اونم جلو آرتیمان!! خر احمق اون دیگه الآن یه جورایی محرمته .خب باشه چه ربطی داره . امشب میخوای چه خاکی پس بریزی روی سرت! اااااه امشبو چیکار کنم ؟! بااین فکر دوباره ترسیدم خدایا عجب غلطی کردما!!! دوباره نگاهی به لباسا انداختم اینو کجای دلم بزارم دیگه؟! یه تاپ قرمز جیغ حالت دکلته مانند داشت با یه شلوارک کوتاه همراه باصندلای قرمز من نمیدونم اینا توی خونشون مغازه لباس فروشی دارن؟! آخه همه لباسایی که من میپشوشموشون نو ان!! چاره ای نبود مجبور بودم همون لباسارو بپوشم کارم که تموم شد موهامو باز کرددم ومشغول شونه کردن موهام شدم در باز شد از آینه نگاه کردم ااااا این که آرتـــــیمانه!!! اینجا چیکار میکرد؟ سریع از جام پاشدم ولی لباسام!! دروغ چرا روم نمیشد اینجوری جلوش وایسم یکم نگام کرد واومد جلو ترسیدم ورفتم عقب اخم کرد وسر جاش وایساد
-ببین کوچولو از الآن بخوای اینجوری کنی آبمون توی یه رودخونه نمیره ها!!!
خب خب چیزه من...
-فکر کن منم مثل قبلیام البته مطمئن باش با من خیلی بیشر بهت خوش میگذره حالا دختر خوبی باش وبیا اینجا
به خودش اشاره کرد اصلا نمیتونستم برم جلو بدنم یخ کرده بود هنوز منتظر نگام میکرد کم کم اخماش داشت میرفت توی هم به ناچار جلو رفتم چقدر سخت با هر قدمی که برمیداشتم انگار روحم میخواست از تنم جدا بشه خب حالا مگه قرار بود چی بشه؟! باهاش مجبور بودم کنار بیام کاریشم نمیشد بکنم!! بالاخره باهرجون کندنی بود رسیدم مقابلش قدش خیـــــــــلی از من بلند تر بود البته شایدم من خیلی ریزه میزه بودم ولی نه خب قد منم بالای 160 بود پس اون زیادی بلنده .دستشو گذاشت زیر چونم وسرم رو آورد بالا توی چشماش نگاه کردم یه تیشرت سبز خوشگرنگ پوشیده بود که چشماش رو سبز رنگ کرده بود صورتش داشت بهم نزدیک میشد نفساش به صورتم میخورد انقدر جلو اومد که ....
انگار برق 220 ولت بهم وصل کرده بودن !!! گرمی لباش روی لبام وااای خدایا من همیشه اولین بوسه ای میخواستم داشته باشم از روی عشق بود ولی حالا .. خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم همش بدبختی بیچارگی تا کی میخواد ادامه داشته باشه؟ بس نیست؟! من از چیزی فرار کردم که حالا باید باهاش مواجه میشدم آخه چرا ؟!
هنوز توی ذهنم مشغول فکر بودم که گاز کوچیکی از لبام گرفت صورتش رو عقب برد وگفت
-اینجایی؟!
نگاش کردم این پسر چی توی چشماش داشت که از نگاه کردن بهشون سیر نمیشدم دوباره لباش رو روی لبام گذاشت واینبار با خشونت بیشتری مشغول بوسیدنم شد منم مجبور به همراهی کرد لباش رو محکمتر روی لبم فشار داد
-آرتیمان پسرم شام حضره
-اومدیم اکرم خانم
ازم جدا شد ودوباره نگاهم کرد وگفت
-تو چرا اینقدر نفس نفس میزنی؟!!
خجالت رو گذاشتم کنار وگفتم
مگه شما به من اجازه نفس کشیدن میدین؟!!
-باید عادت کنی کوچولو چون باره اولت بود زیاد طولانیش نکردم
چی من ب این آدم خودخواه بگم آخه!!! پروووووو
-بدو بریم شام


همراه آرتیمان رفتیم بیرون شام کباب برگ بود با جوجه میز اینقدر خوشگل چیده شده بود که هرکسی رو به اشتها مینداخت وما دونفرم از این قاعده مستثنی نبودیم وشروع به خوردن غذا کردیم بعد از غذا قهوه ای که سحر برامون آورده بود خوردیم وبه اتاق من رفتیم هر دو روی تخت نشسته بودیم که تلفن آرتیمان زنگ خورد
-بله؟
-...
-سلام چطور مگه؟!
-...
-منظورت چیه؟!!
-...
-اکی میای یا بیام؟!
-تا 30مین دیگه اونجام .فعلا
میخواست بره؟!! خدارا شکر آخیش داشتم از ترس میمردم خدا خیرش بده هرکسی که پشت تلفن بود
-من باید برم
کجا؟!
-یکی از دوستان کارم داره بخواب فردا صبح سر میز صبحانه میبینمت
باشه خدافظ
آرتیمان به سرعت رفت بیرون آخیییییش اینم بخیر گذشت خدایا حکمتت رو شکر .مامان همیشه راست میگفت خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگریا!!!یه شب دیگه رو هم باخیال راحت خوابیدم .

آرتیمان:
زنگ در رو زدم ووارد ساختمون خونه کیان شدم
-سلام
سلام این چرتو پرتا چیه که تو میگی؟!!!!
- نمیدونم خودمم گیج شدم اصلا وقتی دیدمش یه لحظه ماتم برد خودشه من مطوئنم آرتیمان
آخه از کجا اینقدر مطمونی
-من مطمئنم هیچ وقت صورتشو یادم نمیره کسی که هرشب عکسشو نگاه میکنم ولی فقط برام یه عکسه .تو فکر میکنی من یادم میره ؟!! مو نمیزنه قیافش حتم دارم که خودشه
چی بگم والا توبهتر میشناسیش شایدم همون باشه
-شایدی در کار نیست دارم بهت میگم خودشه
خب گیرم که خودشه میخوای چیکار کنی؟!
باید بیاد خونه من
چی؟!!!!!!!!!!!!
-همین که گفتم باید بیاد اینجا
منم گفتم چشم فردا صبح میارمش
-خفه شو احمق حالا که میدونی اون کیه دیگه حق نداری کاری باهاش داشته باشی
برو بابا زده به سرت اصلا معلوم نیست این همون باشه
-بهت بگم آرتیمان دستت بهش بخوره خودتو مرده فرض کن
بابا دستت درد نکنه یعنی من اینقدر نامردم؟! اینقدر که بخوام به بهترین رفیقم نارو بزنم
- دست خودم نیست اگه خودش باشه اول یه تنبیه اساسی میشه برای اینکه ببینم چرا اینجوری شده؟!
تواز زندگیش هیچی نمیدونی پس قضاوت بیجا نکن
-نمیدونم واقعا چی بگم ببینم آزمایش خونی که ازش گرفتی میتونم روش حساب باز کنم؟
آره میشه فردا صبح نیریم با هم دنبالش
-وای آرتیمان اگه خودش باشه عالیه آرزوم برآورده میشه خیلی خوشحالم باید به بقیه خبر بدم
نه الآن زوده بزار مطمئن شو بعد برو جار بزن نترس فرار نمیکنه حالام برو بخوابیم که حسابی خوابم میاد
-مگه من خوابم میبره امشب
هرجور این چندیال خوابت برده حالام همونجوره بگیر کپتو بزار
-گندت بزنن اینقدر بد دهنی
شب رو خونه کیان گذروندم خیلی خوبه اگه این موضوع واقعیت داشته باشه کیان بالاخره توی زندگیش بعد اونهمه گرفتاری یکمی رنگ خوشبختی رو میبینه واین عالیه .صبح باهمدیگه رفتیم آزمایشگاه آقای پرتو هم گفت مشکلمون رو سریع حل میکنه تا یه هفته دیگه جوابش آمادست بعد از آزمایشگاه رفتم بیمارستان امروز عمل داشتم یه دختر کوچولوی ناز که بااین سن کمش تومور داشت خیلی دلم براش سوخته بود اصلا وضع مالی خوبی نداشتن واز روستا اومده بودن اینجور که من فهمیده بودم تنها بچشون بود که خدا بعد از 10 سال بهشون داده بود وقتی لباسام رو عوض کردم واز کانکس"درسته؟!" اومدم بیرون مامان باباش رو همراه 5 تا آقا وخانم دیگه دیدم مامانش طبق معمول داشت گریه میکرد و اینبار فرزانه کوچولو نوازشش میکرد
-مامان جون خوب میشی باید قول بدی خوب میشی
-مامانی گریه نکن دوباره سردردت شروع میشه ها
خدایا این بچه چه روح بزرگی داشت با این سن کمش اونم توی این وضعیت به فکر مامانش بود آخ چی میشد مامان منم اینطوری بود؟!
بالاخره چشم پدرش به من افتاد
-آقای دکتر سلام
همشون اومدن طرفم مامانش باگریه گفت
-آقای دکتر خداخیرت بده ،الهی خیر از جوونیت ببینی، الهی هر چی از خدا میخوای بهت بده،شیری که خوردی حلالت باشی،معلومه سر سفره حلال بزرگ شدی
خانم من وظیم رو انجام دادم کاری نکردم
پدر دختر کوچولو باهمون لهجه خاص خودش گفت
-نه پسروم اگه تو نیبودی که این فرزانه مو نور چشم بواش الآن زبونم لال زیر خاک بود الهی هر چی موخوای خدا بت بده شیروت حلال اگه پول روچشم پوشی نکرده بودی ازوش الآن ما ویلون خیابون بودیم پسروم
وظیفم بود حاجی منم آدمم از سنگ که نیستم دعا کنین از پس عمل دخترتون بر بیام عمل سختیه وفقط به دعاهای خودتون نیاز داره
واقعا نمیدونستم دیگه چی بگم چجوری بهشون میگفتم امکان زنده موندن بچشون 30 به 70 بود؟! خدایا مثل همیشه کمکم کن سربلند بیرون بیام از در اتاق عمل . بالاخره بعد از 5 ساعت خستگی عمل تموم شد خدارا شکر من کارم رو خوب انجام دادم خدایا مثل همیشه ازت ممنونم . لباسام رو عوض کردم وبعد از خوردن ناهار که البته اون موقع عصرونه بود توی رستوران به طرف مطبم حرکت کردم .مثل همیشه شلوغ بود وکارم تا حدودای 10 طول کشید خسته وکوفته رسیدم خونه وسرم به بالشت نرسیده خوابم برد.
-نه به بچم کاری نداشته باش
-هه وقتی این زر زرا رو میکردی باید یاد حالا میفتی برو اونطرف زنیکه احمق
-تورو خدا ولش کن به پات میفتم اصلا بیا منو به جاش بزن
-توروهم به موقعش برات دارم برو گمشو کنار
- اصغر به ولای علی دست روش بلند کردی همین فردا برمیگردم
-هه برمیگردی؟!! کجا؟! نکنه برمیگردی پیش مامان بابات؟! یا نه میری پیش عمه وخاله هات؟! برمیگردم تو گورت کجا وبود که کفنت باشه آخه؟!
-نزن نامرد پست د آخه من اگه باتوی بیلیاقت نبودم که حالا همه ی اینارو داشتم که نزن بچمو کشتیش آخه بی انصاف مگه بچه چی گفت که اینجور افتادی به جونش بس کن اینقدر زدیش و دیگه نفس خودت بالا نمیاد ای الهی بمیری که ما دوتا از دستت راحت شیم
- آخه اگه تو این زر زرا رو جلوش نکنی که نمیاد به من بگه بابا دیگه مواد نکش دوستام مسخرم میکنن توی مدرسه که حقشه اینقدر میزنمش تا دیگه نفسش بالا نیاد

پریا ...پریا ...
این صدای کی بود میومد؟! آخ خدا چقدر بدنم درد میکنه!
نزن بابا ، بابا به خدا همه ی دوستام توی مدرسه روزا مسخرم میکنن که اینقدر صورتم زخمه وبدنم کبوده ،بابا نزن به خدا دفعه پیش تا یه هفته نمیتونستم راه برم ،غلط کردم دیگه از این حرفا نمیزنم بابا ،نزن به خدا چشمم داره میسوزه ، آخ بابا نزن
-خفه شوبچه اینقدر میزنمت تا دیگه روتو برا من زیاد نکنی حقته بیام جلو دوستات مثه دفعه پیش سیات کنم تا بفهمی با بزرگترت چجوری حرف بزنی ،یا نه چطوره مثه سری قبل ببرمت توی انباری هان؟!! آره این بهتره اونجا عر عرای مامانتم نمیشونم
بابا غلط کردم من از اونجا میترسم اونجا پر از سوسک وموشه دفعه قبلی موشا بدنمو گاز گرفتن نه تورو خدا اصلا به جاش ببرم مثل سری قبلی توی کوچه جلو همه بزنم یا لباسامو دربیار و کتکم بزن
-بیا بچه کم حرف بزن
-اصغر بچمو ول کن تورو روح مادرت ولش کن

پریا ... پاشو.. پریا...
با ریختن آب روی صورتم از خواب پریدم
-پریا چته چرا داد میزنی دختر؟!
صورتم خیس اشک بود داشتم گریه میکردم!! من؟! پریا ؟!! من که قول داده بودم همه چیز رو فراموش کنم! چرا دوباره این کابوس سراغم اومده بود کی میخواست تموم شه؟!کی راحت میشدم کاش منم مامان با خودش میبرد ! مامان خیلی دلم برات تنگ شده!
-پریا این آب قند رو بخور چرا هی داد میزدی و بابا بابا مکردی؟! کسی اذیتت کرد؟
بااین حرف آرتیمان بغضم دوباره شکست ،نیاز به یه نفر داشتم آرومم کنه وآرتیمان برام کار رو راحت کرد دستاش رو باز کرد وبغلم کرد ،سرم رو روی سینش گذاشتم هنوز داشتم هق هق میکردم .
-خانم کوچولو همش یه خواب بود الآن اینجایی تا وقتی پیش منی کسی نمیتونه اذیتت کنه نگران نباش
بااین حرفش آروم شدم هرچند میدونستم این حرف رو فقط برای تسلی دادن به من زد ولی همینم خوب بود من الآن فقط نیاز به تسلی داشتم وآرتیمان بااین حرفش آرومم کرد
-پریا اگه حالت بده ونمیتونی بخوابی میخوای بهت آرام بخش بزنم؟!
نه ممنون من دیگه به این خواباعادت دارم برو بخواب منم خوابم میبره
-باشه پس اگه کارم داشتی من بالا توی اتاقمم
شب بخر
عجیب بود ! رفتاراش نه به دیروزش که هنوز نرسیده اونج.ری کرد نه به حالا که گذاشت رفت مثل اینکه ه دفعه عوض شده باشه! خدا کنه سرش به آهنی ،تیر چراغ برقی چیزی خورده باشه!!
بایادآوری دوباره حرف آرتیمان به خواب رفتم


آرتیمان

معلوم نیست این دختر توی گذشتش چی کشیده که بااین همه که صداش میکردم بیدار نشده!! باید به کیان بگم. اگه این دختر همون کسی باشه که مد نظره کیانه برخلاف ظاهرش که خیلی سخت به نظر میاد خیلی شکنندست باید خیلی مراقبش باشه وقبل از روبرو شدن بامسائل جدیدی که میتونه براش پیش بیاد کیان باید آمادش بکنه چون ضربه بدی میخوره
نگاهم به عکس مینورام افتاد نور آباژور روی صورتش افتاده بود آخ مینورام چقدر دلم برات تنگ شده بیمعرفت مگه ما به هم قول نداده بودیم هرجا میریم با هم باشیم پس چرا رفتی؟! اونم بدون من؟! منی که تو همه ی زندگیم بود ومیدونستی نفسم بهنفست بنده ؟!کجایی که دیگه روزا زندگی نمیکنم همه ی کارام شده از روی عادت ،هیچ هیجانی توش پیدا نمیشه. کاش الآن اینجا بودی دختر!
-اااااااه آرتیمان این مسخره بازیا چیه آخه؟!
همین که گفتم نمیری مینورام بهت اجازه نمیدم که بری
-برو بابا الآن مثلا غیرتی شدی؟!اصلا بهت نمیاد
مینوباعصاب من بازی نکن گفتم نه یعنی نه
-اصلا به تو چه ربطی داره من دلم میخواد برم ،اصلا شاید خواستم با یه نفر اونجا باشم جایی که تو همش کنارم نباشی ، دیگه از کنایه همه خسته شدم از بس همه تیکه بارم کردن وگفتن چرا هرجا میری آرتیمان دنبالته، چرا یه لحظه تنهات نمیزاره ،بفهم آرتیمان منم آدمم نیاز به تنهایی دارم ،شاید دلم خواست با یه نفر حتی دوست بشم ..
هنوز حرف مینورام تموم نشده بود که زدم توی گوشش بانفرت نگام کرد
اینو زدم تا یادت بمونه چجوری حرف بزنی ،یادت نره من کیم ؟! توکی هستی؟!
-ازت متنفرم آرتیمان ،متنفر
اینارو بافریاد گفت واز اتاق رفت بیرون
آخ الهی دستم میشکست ودست روت بلند نمیکردم ،الهی بمیرم برات چقدر اونشب گریه کردی ،صدای گریه هات رو شنیدم و غرور لعنتیم نزاشت بیام سراغت




سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران