رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان عشق در چهار دیواری7

تاريخ : پنجشنبه 1392/03/23 | 1:6 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

به صندلی تکیه دادم و عینکم رو برداشتم. یکم چشمام رو مالش دادم و بعد از اون با بدنم کش و قوسی اومدم تا خستگیم در بیاد. از پشت میز بلند شدم. حسابی خسته شده بودم. نگاهی به ساعت کردم. یک ساعت از نیمه شب گذشته بود. با این حساب هفت ساعت بکوک فقط درس خونده بودم. معدم از گرسنگی به صدا افتاده بود. از اتاقم اومدم بیرون. از محمد کسری توی اتاقش خبری نبود. اومدم توی پذیرایی دیدم جلوی شومینه ولو شده و چند تا کتاب و جزوه هم دورشه و بعدم خوابش برده. معلوم نبود کی خوابیده . رفتم بالا سرش دست به کمر ایستادم. این مثلاً می خواد امسال فارغ التحصیل بشه؟ با پشت پا آروم زدم به پهلوش و صداش زدم.

"محمد کسری؟....کسری؟....خوابی؟"

سرشو یک دفعه ای بلند کرد، اما چشماش هنوز بسته بود. یکم مکث کرد بعد یه چشمش رو باز کرد و منو نگاه کرد سریع هم بستش.

"پ نه پ خودمو زدم به خواب تو منو بیدار کنی الکی بترسم بعد به خودم بخندم."

لبخند زدم. سرشو دوباره گذاشت روی کوسن مبل که زیر دستش بود. گفتم:

"شام خوردی؟"

جواب نداد. خسته بودم حوصله ایستادن نداشتم. نشستم روی کمرش. اونم هیچی نگفت. یکم گذشت دیدم صداش در نمیاد. نگاش کردم صورتش رو فرو کرده بود تو اون یه ذره کوسن و انگار چند ساله که نخوابیده، خوابه. دست کردم لای موهاش و یکم کشیدم اما آروم.

"کسری؟ بلند شو شام بخور، بعد بخواب.....میرم غذا رو بذارم گرم بشه."

صورتش مثل بچه ها شده بود. برای یه لحظه توی دلم قند آب شد. ناخودآگاه دُلا شدم و صورت سه تیغه شده اش رو بوسیدم. از روی کمرش بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و غذای کمی که از ظهر باقی مونده بود رو گذاشتم توی ماکرویو تا گرم بشه. بعدشم رفتم تا وسایل شام رو بچینم.

*****************

وقتی بیدارم کرد و بعد نشست روی کمرم دیگه خوابم نرفت. اوایل فکر می کردم چون یکم تو پُره باید سنگین باشه اما بعد فهمیدم که برعکس اون چیزیه که فکر می کردم. مخصوصاً الان که احساس می کنم به خاطر امتحانا به خودش فشار میاره و مدام درس می خونه، لاغر تر هم شده.

تو این فکرا بودم که متوجه شدم دستش رو کرد لای موهام یکم اونا رو کشید که برام یه جورایی خوشایند بود. بهم گفت میره شام رو گرم کنه و بعدشم صورتم رو بوسید و از روی کمر من بلند شد. وقتی رفت دستم رو گذاشتم روی جای بوسه اش و بعد بلند شدم تا برم دست و صورتم رو بشورم.

داشتم ظرف غذا رو می ذاشتم روی میز که تلفن زنگ زد. با تعجب به تلفن و بعد هم به ساعت نگاه کرد و در همون حال هم رفتم سمت تلفن. ساعت نزدیک دو بود و تماس توی این موقع شب یه جورایی ترسناک بود. چون ترسیدم که خدایی نکرده بلایی سر کسی اومده باشه.

گوشی رو برداشتم و همین که گفتم بله محمد کسری از راهروی اتاق خواب ها در حالی که با حوله ای که از فروشگاه خریده بودیم، اومد بیرون و با حالتی سوالی منو نگاه کرد. صدایی از اون سمت به گوشم خورد که خیلی دیر جواب داد، اما با صدایی بلند.

"سلام، ....آقای ستوده؟...."

صدا متعلق به یک زن بود. با گیجی گفتم:

"گوشی دستتون...."

بعد گوشی رو گرفتم سمت محمد کسری.

حوله را انداخت روی دوشش و گوشی رو گرفت. منم برگشتم و پشت میز آشپزخونه نشستم و منتظر نگاهش کردم. گفت:

"بفرمایید؟"

"......."

چهره اش کم کم از اون حالت سوالی به خوشحالی باز شد. با صدای شادی در حالی که به من نگاه می کرد گفت:

"سلاااام....پارسال دوست امسال آشنا!...خانوم خانوما خوب رفتی حاجی حاجی اروپا یه حالی از این پسر شاخ شمشادت نمی پرسی!!"

با این طرز صحبتش معلوم شد که مادرش بوده و یک دفعه ای من از این که ندونسته باهاش چند کلمه صحبت کرده بودم دچار استرس شدم. محمد متین صندلی رو عقب کشید و کنار من نشست. ادامه داد:

"ای خانوم!...ما چند باری تماس گرفتیم که پریا خانوم با شما صحبت کنه اما گفتن که تشریف بردید دریانوردی! ببینم حسابی بُرُنز کردی دیگه؟"

با خنده منو نگاه کرد. از حالت صورتم فهمید که نگران شدم. واقعاً نمی دونم چرا اما دلشوره داشتم. دستش رو دور شونه ام انداخت و منو کشید سمت خودش و با یه اخم کوچولو که یعنی چرا نگرانم سرشو برام تکون داد. لبخندی زدم و سرمو انداختم بالا که یعنی هیچی نیست.

"....."

با شیطنت منو نگاه کرد گفت:

"مامی جان پریا اینجاست...سلام می رسونه"

"...."

آروم لباش رو تکون داد:

"مامان سلام می رسونه"

بعد با صدای بلند تری خطاب به مادرش گفت:

"می خوای باهاش صحبت کنی؟"

یکدفعه ای هول شدم. کشیدم عقب و با سر و دست بهش با علامت دادم که نه. اون خندید. به مادرش گفت:

"باشه... پس شما هم می خواید اولین صحبتتون حضوری باشه؟...چه جالب! پریا هم همین تصمیم رو داشت."

نفس راحتی کشیدم و با سر حرفش رو تایید کردم. محمد کسری دستمو گرفت.

"حالا کی عازم ایران می شید؟...من فقط معطل شمام ها!"

"......"

دستشو توی هوا تکون داد.

"اوووو حالا کو تا اون موقع؟...نمی شه زودتر بیاین؟"

"......."

به من نگاه کرد.

"خب حالا آقا کامی جونتون کاراش رو ول کنه....بابا من عروسی می خوام."

اخم کشیدم عقب و آروم زدم به بازوش. که چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود تقی صدا داد.

خندید و بعد با حالت نمایشی غُر غُر کرد.

"مامی صداش رو شنیدی؟ داره منو می زنه!"

"......."

"إإإإ...مامان!...اتفاقاً پریا منو بیشتر از هر کسی دوست داره."

قیافه اش داشت می رفت توی هم.

"....."

ساکت شد. صورتش دیگه خندون نبود. دستمو ول کرد و از جاش بلند شد. دست راستشو گذاشت پشت سرش و با صدای آرومی گفت:

"مامان...دارید زود قضاوت می کنید...(برگشت نگاهم کرد.) باید ببنیش."

"....."

محمد کسری لبخند بی رمقی زد.

"آفرین مامان خوبم که حرف گوش می ده....پس من بعد از عید منتظرتون باشم دیگه؟"

"....."

برگشت نشست پشت میز. اما این بار رو به روم نشست.

"نمی دونم....یه برنامه هایی دارم...بستگی داره شما اینور عید بیاین یا اونور عید؟"

"......"

نگاهم کرد. بلند شدم تا وسایل رو بیارم. شنیدم که گفت:

"خوب اگر اونور عید اومدنتون قطعیه که ما عید خونه نیستیم."

در کابینت رو باز کردم. البته تمام کارام فورمالیته بود چون می خواستم فقط سرگرم باشم. بعد از حرفایی که محمد کسری به مادرش زده بود احساس کردم که یکم حرفای منفی زده. شنیدم محمد کسری چی گفت. خونه نیستیم؟ قراره کجا باشیم؟ بدون مشورت من برای عید برنامه چیده؟ شنیدم که محمد بعد از درخواست سوغاتی های فراوون و سفارش برای اینکه مواظب خودش باشه، از مادرش خداحافظی کرد. لیوانی که از کابینت برداشته بودم روی میز گذاشتم و نشستم پشت میز. گفتم:

"چی می گفت؟"

لبخند زد. بشقابم رو برداشت تا برام غذا بکشه. گفت:

"هیچی...بعد از عید میان...یکم سفارش کرد که یه سری به شرکت آقا کامران، شوهرش، بزنم...چیزه زیادی نگفت."

یه نگاه به غذا و بشقاب خورشتی که محمد کسری داشت هُل می داد سمت من انداختم. احساس سیری کردم. گفتم:

"مخالفت کرد، نه؟"

 یکم مکث کرد. قاشقم رو برداشتم و به بشقاب غذام چشم دوختم. شروع به بازی کردن با غذام کردم. باا صدای آرومی گفت:

"البته که نه!...فقط می گفت شاید شناخت من ازت کم باشه دارم عجله می کنم."

بی اختیار گفتم:

"شاید واقعاً همینطور باشه و مادرت درست بگه!"

قاشقی که پر کرده بود تا بذاره توی دهنش رو نگه داشت. گذاشت توی بشقابش.

"منظورت چیه؟"

هول شدم. لبخندی سرسری زدم و گفتم:

"منظور خاصی ندارم که!"

خودش رو کشید جلو.

"پریا نکنه از رابطه ای که با من داری ناراضی؟"

قاشقم رو نیمه پر کردم و خودم رو بی خیال نشون دادم.

"نه احمق جون این چه فکریه؟"

و بعد لبخند زدم و بهش نگاه کردم. اون یه طوری نگاهم می کرد که انگار فهمیده بود یه خبرایی هست. بعد از یکم مکث سرشو تکون داد و در حالی که می گفت خدا کنه همینطور که می گی باشه شروع به خوردن غذا کرد. دیگه حرف خاصی غیر از درس این حرفا بینمون زده نشد و از اونجایی که امتحانات من آخر هفته و مال اون اول هفته ی دیگه شروع می شد. می خواستیم یه برنامه ریزی درستی داشته باشیم که مثل امشب اون نخوابه و من هفت ساعت بیشتر بتونم درس بخونم.

چون فردا کلاس داشت بعد از شام فرستادمش که بره بخوابه. قبل از اینکه بره گفت:

"سه ساعت دیگه باید بیدار بشم ها!"

از طرز حرف زدن شوخش فهمیدم منظورش چیه. سعی کردم جدی باشم.

"باید بیدار بشی که بشی!...برو بخواب تا طول روز کسل نباشی...بعد از شستن ظرفا منم میام."

وقتی دید لحن صحبتم جدیه خندید.

"چشم خانوم تیمسار!...الان میرم می خوابم منو نزن."

بشقاب ها رو برداشتم و به روش لبخند زدم تا بلکه زودتر بره. دستشو تکون داد و در حالی که از آشپزخونه می رفت بیرون گفت:

"تو که فردا کلاس نداری، بذار باشه صبح که از خواب بیدار شدی بشور."

حرفی نزدم و در حالی که بشقاب به دست به ورودی آشپزخونه که خالی بود، خیره شده بودم، به این فکر می کردم که چطور می تونم با کسی که توی رقم خوردن سرنوشت من دست داشته برخورد داشته باشم.

*****************

روی تخت پریا ولو شدم. بالشتش بوی توتفرنگی می داد. صورتم رو داخلش بردم و بوش کردم. بعد خودم رو کشیدم اون سمت تخت تا جا برای پریا باز بشه. وقتی اومدم کناره تخت ناگهان یاد دفتی افتادم که اون روز این گوشه پیدا کرده بودم. یکدفعه ای یه حسی از کنجکاوی افتاد توی جونم. نشستم و به در اتاق نگاه کردم. چون چراغ اتاق خاموش بود و چراغ راهرو روشن، می شد فهمید که کسی به این سمت میاد یا نه. دو دل بودم. خیلی وقت گذشته بود و حتی پریا اشاره کوچیکی هم به این قضیه نکرده بود یا حداقل می گفت که من خاطرات روزانه ام رو می نویسم. پیش خودم گفتم شاید اصلاً دوست نداشته که تو بفهمی.

یه جورایی حرفایی که مادرم زده بود هم روم تأثیر گذاشته بود. این که می گفت "تو کامل از گذشته اش خبر نداری و ممکنه که اون فقط به خاطر پولت باهات مونده باشه و حتی حاضر شده به خاطر پول، با ارزش ترین چیزی که یه دختر می تونه داشته باشه رو تقدیم تو بکنه!" دستم رو دور زانو هام حلقه کردم. مادرم از هیچ چیز خبر نداشت. من هیچوقت نمی ذارم کاری بکنم که بعد ها باعث کوچیک شدن پریا جلوی خانواده ام بشه! باید به مادرم می گفتم که پریا هنوز سالمه  و ما رابطه امون .....

با اومدن پریا توی اتاق و روشن شدن چراغ تازه به یاد آورم که می خواستم ببینم اون دفتر هست یا نه. که با به یاد آوردن حرفای مادرم این کارم رو فراموش کردم. پریا لبخند کمرنگی زد.

"چرا توی تاریکی نشستی؟....چرا نرفتی توی اتاق خودت؟"

دراز کشیدم و بی خیال دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم.

"برای اینکه اینجا راحت ترم. اگر می خوای درس بخونی قول می دم که مزاحمت نشم و مثل بچه ها بخوابم."

پوزخندی زد و رفت سمت میزش و چند تا برگه رو مرتب کرد.

"مثل بچه ها می خوابی صدای خرناست از پشت در بسته اتاق به گوش می رسه، چه برسه به این که بخوای مثل آدم بزرگ ها بخوابی."

متعجب نگاهش کردم.

"امکان نداره من خُر خُر کنم!"

خندید. از خنده اش فهمیدم که داره سر به سرم می ذاره. گفت:

"این دفعه که صدات رو ظبط کردم و دادم گوش بدی می فهمی که من شوخی نمی کنم."

چراغ اتاق رو خاموش کرد و چراغ خواب کنار تخت رو روشن کرد که نور زیادی هم نداشت. کنارم خوابید. خودمو کشیدم سمتش و بازوم رو انداختم زیر سرش. اونم اعتراضی نکرد و در حالی که موهای طلاییش رو از یک سمت سرش جمع می کرد، سرش رو گذاشت روی سینه ام. گفتم:

"باشه، منتظرم که تو هم یه آتو بدی دستم."

با صدای آرومی که از شدت خستگی خواب آلودگی رو به کاهش رفته بود گفت:

"نمی ذارم این اتفاق بیوفته."

و بعد از صدای آروم نفسهاش فهمیدم که خوابیده. تعجبی نداشت. از صبح حسابی از خودش کار کشیده و تا الان که سه صبح بود استراحتی نداشته. لبخند زدم. فقط حضورش و نفس های گرمش که به سینه ام می خورد برای من آرامش بخش بود. سرش رو بوسیدم و منم سعی کردم بخوابم.

 

در آپارتمان باز شد. از صدای حرکت کردنش می تونستم حدس بزنم محمد کسری است، به خاطر همین سرمو از روی جزوه بلند نکردم. متوجه شدم رفت سمت آشپزخونه. صداش رو از اونجا شنیدم:

"علیک سلام خانوم!...تو رو خدا انقدر تحویل می گیری، من خجالت زده می شم ها!"

خطی که داشتم می خوندم رو گم کردم.

"أه...کسری ساکت...حواسم پرت شد!"

دوباره شروع کردم از دو سه خط بالاتر به خوندن. دیدم دیگه هیچی نگفت. یواشی سر بلند کردم زیر چشمی نگاهش کردم. چون توی حال نشسته بودم آشپزخونه هم که دید داشت.

دوباره رفته بود خرید. پاکتها روی میز بودند و اون داشت بعضی ها رو می چید توی یخچال بعضی رو هم می ذاشت توی سینک. جزوه رو بستم و با اخمی که در اثر کنجکاوی بود نگاهش کردم.

"خبریه؟ اینا چیه دیگه؟"

یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره مشغول کارش شد. حرفی نزد. ‘خاک توی سرت کنن پریا که تو دلت از جای دیگه ای پر بود سر این مظلوم خالی کردی’! با صدای آرومی گفت:

"شما درست رو بخون کار به چیزی نداشته باش."

کلافه دستم رو به پیشونیم کشیدم.

"حالا تو بگو چرا دوباره رفتی خرید؟!"

چیزی نگفت. کتش رو تازه درآورد انداخت روپشتی صندلی میز. آستین هاش رو همونطور که تا می زد گفت:

"اگر درس نداری برو یه کم بخواب تا شب سرحال بشی."

جزوه رو گذاشتم کنارم و از جام بلند شدم. دست به سینه رفتم توی آشپزخونه. احساس ندامت و درد عذاب وجدان یکجا اومد سراغم. از طرفی هم با کاری که من امروز، بعد از مدتها دوباره، انجام داده بودم اعصاب درست درمونی هم نداشتم به خاطر همین هم نمی خواستم کوتاه بیام.

"ای بابا...می گی چه خبره یا نه؟"

کیسه پرتقال رو خالی کرد توی سینک و شیر آب رو باز کرد. بازم حرفی نزد. سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم.

"کسی رو دعوت کردی؟"

فقط سرشو تکون داد و شروع کرد به شستن پرتقال ها. دستکش رو از توی کشو کابینت کشیدم بیرون و گرفتم سمتش.

"دستت رو خشک کن اینارو دستت کن!"

یک جفت دستکش دیگه هم برای خودم برداشتم. اونم به حرفم گوش داد و دست از کار کشید تا دستکش ها رو دستش کنه. منم رفتم سراغ میوه ها و باقی شون رو ریختم روی سر پرتقال ها. یه سبد هم از کابینت بیرون آوردم تا شسته ها رو بریزم داخلش و شروع کردم به شستن. اومد کنارم ایستاد تا با هم کار رو انجام بدیم. سعی کرردم تمام اون خاطرات منفی رو از مغزم بیرون کنم و به الان فکر کنم به این که من دیگه نمی تونم و نمی خوام که انتقام بگیرم. می خواستم خودمو مشغول کنم تا از این افکار رها بشم.

"نمی خوای بگی امشب چه خبره؟"

صدام آروم بود. گفت:

"امروز بابام رو دوباره دیدم!"

خشکم زد. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم. نکنه عمو حقایق رو گفته؟ سعی کردم به خودم مسلط باشم با این حال بازم با لکنت گفتم:

"چی؟...مگه...مگه قبلا هم دیده بودیش؟"

صورتش حالتی از عذاب وجدان به خودش گرفت. با تلخی گفت:

"خب...آره....دو هفته پیش...اون زمانی که تو رو تنها فرستادم خونه!"

من که می دونستم پس چرا می خواستم با سوال ججواب کردنش بی خودی اونو دچاره حس بدی کنم و خودم رو خوب نشون بدم. گفتم:

"آهان!...خب درمورد چی حرف زدین؟"

این سوالی بود که بعد از دفعه ی اولی که همو دیده بودن می خواستم ازش بپرسم اما نمی تونستم و من الان دقیقاض منظورم برای هم دفعه ی اول و هم دفعه ی دوم بود. شونه هاش رو انداخت بالا.

"اون دفعه حرف خاصی جز این که فقط دلش برام تنگ شده بود و می خواسته منو ببینه نزد....اما اینبار … من از تو حرفی بهش نزدم...می ترسم با دیدنت بهت بی احترامی کنه."

بهم نگاه نمی کرد. از طرفی به خاطر این حرفش وجدان دردم تا سر حد خودش رسید و به خاطر بد خُلقیم باهاش از خودم بدم اومد. هنوز نگاهم نمی کرد. نمی دونم چرا زبونم نمی چرخید عذر خواهی کنم. نگاهش کردم و سعی کردم لحن آرومی داشته باشم تا بلکه نخوام عذرخواهی کنم.

"پس یعنی امشب دعوتش کردی که منو بهش معرفی کنی؟"

سریع گفت:

"در واقع خودش خودش رو دعوت کرد!"

میوه ها تموم شده بود. کاهویی که برای سالاد خریده بود رو آوورد تا بشوره. گفتم:

"اون بده من برو میوه ها رو خشک کن....(اونم بدون حرفی دستکش ها رو درآوورد.) پس هیچ نظری نداری که با دیدن من و رابطه ی بین ما ممکن چه عکس العملی نشون بده؟"

چند تا دستمال تمیز از کشو برداشت و مشغول شد. گفتم:

"میوه خوری، طبقه بالای اون کابینت آخریست."

بلند شد تا میوه خوری رو بیاره و من همچنان منتظر جوابش بودم. برگشت و میوه خوری رو گذاشت کنارش تا حین خشک کردن، میوه ها رو هم بچینه. گفت:

"فقط بهش گفتم ممکنه از چیزی که می خوام امشب بهش بگم خوشش نیاد."

کاهو ها رو که برگ برگ شده بدم گذاشتم کنار و رفتم توی چیدن میوه ها کمکش کنم. گفتم:

"اینجوری نچین....کاش یکم موز هم گرفته بودی!"

یه نگاه به اطرافش کرد. خم شد از روی میز پاکتی رو از بین باقیه پاکتها کشید بیرون. نگاهم کرد و لبخند زد.

"خانومی، من حواسم جمع ِ !"

لبخند زدم. پاکت رو برگردوند سر جاش. با شیطنت گفت:

"می ترسی؟"

نگاهش کردم. از اینکه از اون حالت ساکت بودنش بیرون اومد خوشحال شدم. در ضمن می ترسیدم اما نه از اون لحاظی که محمد کسری فکر می کرد. می ترسیدم که یه وقتی عموم بخواد همه چیز رو قبل از من به محمد کسری بگه. زیر چشمی نگاهش کردم و بعد به کارم مشغول شدم.

"آره...یه کم....میشه گوجه و خیار ها رو هم بشری؟ می خوام اول سالاد و دسر رو درست کنم."

خندید.

"کارگر مفت گیر آوردی؟"

سرمو به شوخی با تأسف تکون دادم.

"خوبه دو دقیقه پیش گفتی برم استراحت کنم حالا اینجوری می گی؟ اگر می رفتم که شب باید نیمرو می ذاشتی جلوی پدر عزیزت!"

با شیطنت گفت:

"اونقدر دنیا دیده هستیم که بتونیم یه نون و بوقلمون درست کنیم."

پاکت گوجه و خیار ها رو دادم دستش که بشوره و اونم رفت سمت سینک. همونطر که دستکش ها رو دستش می کرد گفتم:

"اول از اون که تو چند نفری؟....دوم از اون (یه جورایی داشتم حسادتم رو زیر خنده هام پنهان می کردم.) منظورت از دنیا دیدن دوست دخترای سابقتن دیگه؟"

دست از کار کشید برگشت با نیشخند نگاهم کرد.

"مطمئنی سابق بودن؟"

گُر گرفتم. خنده روی صورتم ماسید. با دیدن چهره ی من به قهقهه خندید. گفت:

"این به اون در که تا پام رو گذاشتم توی خونه زدی توی ذوقم."

بعد وقتی دید دارم همینطوری هاج و واج نگاش می کنم. با خنده دست از کار کشید و اومد سمتم. منو کشید توی آغوشش و با صداش که خنده درش موج می زد گفتک

"شوخی کردم گلم...چشام دربیاد اگر به غیر از تو به شخص دیگه ای بخوام نگاه اون جوری داشته باشم."

یکم رفت عقب تا نگاهم کنه. با لحن بامزه ای گفت:

"جونه کسری با اون آسمون چشات اینطوری نگام نکن الان قلبم می ایسته."

انقدر لحنش بازه بود که من هم خنده ام گرفت. بوسه ای روی گونه ام گذاشت و با خنده برگشت سر کارش و منم مشغول کار خودم شدم.

برای چند ثانیه از فکر بودن کسری با شخص دیگه ای بدچار شوک شده بودم. نگاهش کردم داشت یه شعری رو زمزمه وار زیر لب می خوند و گه گداری هم به من نگاه می کرد و لبخند می زد و من هم درجواب بهش لبخند می زدم.

نمی دونستم که ممکنه شب چه اتفاقی بیفته و یا دلیل اومدن عموم به اینجا چی میتونست باشه. یا میومد که منو رسوا کنه یا به قول خودش فقط میومد تا به پسر یکی یه دونه اش سر بزنه.

 

 

صدای زنگ آپارتمان که بلند شد نزدیک بود قالب تهی کنم. یه نگاه به پریا انداختم. زیادی خونسرد بود. عوضش به جاش تا دلتون بخواد من دستپاچه و هول بودم. پریا رفت تا در رو باز کنه. بلند شدم و دنبالش دویدم.

"صبر کن...من باز می کنم!"

مکث کرد تا من به طرف در برم. سعی کردم هیجانم رو پنهان کنم. عصبی بودم. همون موقع صدای زنگ تلفن هم بلند شد. به پریا نگاه کردم. اشاره کرد که جواب می ده و من در رو باز کنم.سرمو تکون دادم اون هم رفت. یه نفس عمیق کشیدم و در رو باز کردم. از دیدن صحنه ی رو به روم انگار یه سطل آب یخ خالی کردن روی سرم. فریاد زد:

"سورپراااایز!!"

دستاش رو بلند کرد و اومد طرفم و من همینطور هاج و واج به اون کاراش خیره شده بودم. با این حال دستمو دورش حلقه کردم. خیلی وقت بود که ندیده بودمش! اما الان حسابی من غافلگیر شده بودم چون گفته بود که تا قبل از عید نمیاد. و نمی دونستم همین یه شوخی ساده مادرم ممکنه تمام زندگی منو بریزه بهم.

****************

گوشی رو که برداشتم، شخص پشت گوشی مهلت صحبت به من نداد و سریع گفت:

"پریا خیلی زود با محمد کسری به یه بهونه ای از خونه برید بیرون."

اخمام رفت توی هم.

"چی؟....تو کی هستی؟"

با حالت عصبی گفت:

"من فتاحم....حرفی رو که زدم گوش کن و گرنه توی بد مخمصه ای گیر می کنین!"

عمو بود. با گیجی گفتم:

"مگه شما الان پشت در آپارتمان نیستید؟"

با نا امیدی گفت:

"وای، نه!...(انگار با خودش حرف زد و بعد از من سوال کرد.) اون اونجاست!....اون اونجاست؟"

پرسیدم:

"کی اینجاست؟"

در همون حال هم برگشتم سمت محمد کسری و با دیدن زن عموم جواب سوالم رو گرفتم. خیره به اون و با دهنی باز با دستایی مرتعش گوشی رو که هنوز صدای عمو میومد که حرف می زد رو آووردم پایین و اون رو خاموش کردم.

****************

من داشتم مامان رو به سمت پذیرایی راهنمایی می کردم و هردو خندان به سمت پریا که اون قسمت پشت به ما ایستاده بود می رفتیم. مامان با دیدنش چشمکی به من زد و خندید. خواستم پریا رو صدا کنم که برگشت سمت ما. قیافه اش وحشتناک شده بود. متعجب، آشفته، ترس و حتی انگار احساس کردم.....نفرت؟ اما من در اون لحظه واقعا تمام این فکرا رو به سمت عقب ذهنم کشوندم و همچنان مثل کورها سعی می کردم پریا رو به مادرم که حالا اون هم صورتش تغییر می کرد و من که بهش بی توجه بودم رو به بهش معرفی می کردم.

"مامان...این دختر زیبا و دوست داشتنی که مثل فرشته هاست همسر عزیز منه...و پریا، این خانوم زیبا و با وقار که مشاهده می کنی مادر عزیز و یک دونه ی منه!"

من همچنان بی خبر از همه جا نگاهم بین پریا و مامان رد و بدل می شد. وقتی توی این حالت بودم تازه متوجه تغییرات مامان و پریا شدم و اون موقع بود که کم کم خنده روب لبام ماسید. صورت مامان هر لحظه خشمگین تر می شد و صورت پریا هر لحظه توی هم فشرده تر و از شدت نفرت و یا شاید هم ترس تیره تر می شد.

یکدفعه مامان با حالتی عصبی که تا به حال هیچ وقت توی عمرم ازش ندیده بودم، حتی زمان هایی که با پدر جنگ و دعوا داشتن، به سمت پریا حرکت کرد و توی یه یک قدمیش ایستاد. دستش رو بلند کرد و محکم خوابوند زیر گوش پریا! طوری که موهای بلند و طلاییش ریخته شد توی صورتش.

اونقدر این اتفاق سریع افتاد که یک ثانیه بعد به خودم اومدم و رفتم سمتشون. بین پریا و مامان ایستادم. و با شتاب گفتم:

"مامان معلوم هست داری چیکار می کنی؟....من انتظار این حرکت رو از بابا داشتم نه شما!"

وقتی شروع کرد به حرف زدن شک کردم که این همون مادریه که چند لحظه پیش جلوی در داشت قربون صدقه ی من می رفت؟!!

با کینه خطاب به پریا گفت:

"دختره ی آشغال!...یکبار مادر کُلفَتت زندگی منو ریخت بهم بس نبود که حالا دوباره دخترش برگشته؟....با خودت چی فکر کردی؟...میرم انتقام مادرم رو می گیرم؟ میرم تمام زندگی و پولشون رو آتیش می زنم؟.....دختر جون اگر فکر کردی با بردن دل پسر ساده لوح من می تونی اینکارا رو بکنی کور خوندی؟....تا من زنده ام نمی ذارم هیچ کدون از این کارا رو بکنی!....حالا برای من موش شدی؟...(بلند خندید) یادم رفته بود که تو هم دختر همون موش مرده ای که زندگی منو به جهنم تبدیل کرد."

صدای پریا که هنوز پشت سرم ایستاده بود و سرش پایین بود رو شنیدم.

"حق نداری در مورد مادرم اینطوری حرف بزنی."

صداش خشمگین بود و ....نفرتی عمیق درش میج میزد. و من اصلاً نمی فهمیدم که اینجا چه خبره.

 عشق در چهار دیواری

 

 

 

برگشتم سمت مامان.

"مامان این حرفا  چیه؟...داری در مورد چی حرف می زنی؟"

یه پوزخند زد و منو هُل داد کنار و رفت سمت پریا بازوش رو گرفت و تکونش داد.

"پس چرا حرف نمی زنی؟...چرا جوابش رو نمی دی؟ ... نگاه کن"

چونه اش رو کشید سمت خودش و توی چشماش خیره شد.

"...می دونی از کجا شناختمت؟...از این قیافه نحست که شبیه اون زنیکه است...."

اعتراض کنان بازوی مامان رو گرفتم و کشیدمش عقب.

"معلوم هست اینجا چه خبره؟"

دوباره خواست بره سمت پریا که گرفتمش. همونطور که به پریا و اونم به مامان نگاه می کرد بهش گفت:

"تو می دونستی کسری کیه، نه؟....به خاطر همین چترت رو باز کردی روی این ساده؟....حالا چرا بهش نمی گی چرا نمی گی کی هستی و به خاطر پولاشه که باهاشی، هرزه؟....بگو ...نمیگی؟....نه؟...."

عصبی خندید. همونجور که بازوش رو گرفته بودم به من نگاه کرد.

"آقایی که ادعات میشه این هرزه کوچولو رو می شناسی....آقایی که می گفتی پریا فقط خودمو می خواد....حالا خوب گوش کن....دلیل جدایی من از بابات به خاطر مادر اینه....مادر این یه کُلفَت ناچیز بیشتر نبود....وقتی پاش رسید به خونه اشرافیه ستوده اولین کاری که کرد، شیفته کردن و فریب دادن دوتا برادر بود، که یکیشون زن داشت و تا چند ماه بعدش می خواست پدر بشه.....حالا خودت حدس اونی که هم شوهر بود هم پدر کی بود؟....."

هاج و واج به دهن مامان خیره شده بودم. آروم به پریا نگاه کردم. با التماس نگاهم می کرد. اشک توی چشماش حلقه زده بود. صدای مامان رو شنیدم.

"دو دو تا چهارتا کردنش سخت نیست.....مادر همین هرزه دید نمی تونه  با بابات  کاری از پیش ببره، تورش رو انداخت روی برادرش، یعنی عموی تو.....حالا بازم  مسئله اونقدرا پیچیده نیست!"

با پوزخند ساکت شد و منتظر موند. با ناباوری رفتم سمت پریا. ساکت بود و ملتمسانه به من چشم دوخته بود. اینی که جلوی منه پریا نیست که من می شناسم. اونی نیست که برای یه بی احترامی غوغا به پا می کرد! اون...اون داشت خُرد می شد و من حتی اون لحظه هم بهش توجه نکردم. دوباره صدای عصبانی مامان رو شنیدم که با دستور گفت:

"محمد کسری من پایین توی ماشین منتظرتم. وسایلت رو جمع کن. دیگه نمی خوام حتی یک دقیقه ی دیگه هم اینجا بمونی."

صدای تق تق پاشنه های کفشش رو شنیدم و بعد صدای به هم خوردن محکم در آپارتمان رو. مسخ شده بودم. با لکنت گفتم:

"یعنی....یعنی تو، دختر عموی...."

با اشکها و چونه ای لرزون سرشو تکون داد. وا رفتم. تمام این مدت.....حالت ناباوری من داشت جای خودش رو به عصبانیت و خشم و بی منطق بودن می داد.

"تمام این مدت داشتی منو بازی می دادی؟"

دهن باز کرد حرف بزنه.

"محمد کسری من....."

مهلت ندادم.

"چند وقته که می دونستی ما با هم....."

حتی گفتن دختر عمو پسر عمو بودنمون هم برام غریب بود. جواب نداد و فقط بی صدا اشک می ریخت. چشمای سبزش توی اشک زیبا شده بود. مثل یه الهه....اما اون موقع این چیزی نبود که بخواد حواث منو به کل پرت کنه.

"پرسیدم، چند وقته که می دونی ما با هم فامیلیم؟"

یه جورایی گفتنش برام سخت بود. اما گفتم. حرف نزد و سرشو انداخت پایین. بازوهاش رو گرفتم توی مشتم و فشار دادم.

"پریا جواب بده...چند وقته؟"

از درد چهره اش رفت توی هم اما هیچی نگفت با صدای آروم و بغض داری گفت:

"از روزای اولی که توی دانشگاه عاشقت شدم."

دستمو بی اختیار بلند کردمو زدم توی دهنش. دیوانه شده بودم. اختیارم رو از دست داده بودم. نمی دونستم با این کارم دارم چه بلاهایی سر خودم و پریا میارم. کارایی که بعد ها به خاطرش هزار بار به خودم لعنت فرستادم. که چرا نذاشتم حرف بزنه، از خودش دفاع کنه....یکطرفه به قاضی رفتم.

دوباره کشیدمش سمت خودم. وسط لب خوش فورمش یکم چاک خورده بود و خون میومد. چقدر احمق بودم...با عصبانیت تکونش دادم.

"تو بابام رو دیده بودی آره؟....به خاطر همین انقدر آروم بودی؟....اون تو رو دیده بود و همه چیز رو می دونست آره؟آره؟....جواب بده!"

فریاد می زدم. انگار دنبال یه روزنه بودم که بگه تمام این چیزها دروغه. بازوش رو انقدر فشار داده بودم که صداش در اومد و با التماس و ناله واری گفت:

"محمد کسری....دستم...."

اسمم رو که آوورد قلبم آتیش گرفت. اما اون لحظه انقدر سنگدل شده بودم که الان خودم هم باور نمی شه. با حرص و بغض فریاد زدم.

"خفه شو....اسم منو به زبونت نیار ... به خاطر چی؟ به خاطر چی این همه با من بازی کردی؟....چندوقت عروسک گردونم شده بودی خوشحال بودی؟....به منو خانواده ام می خندیدی که یه احمق و بی خاصیت رو از بینشون پیدا کردی که می تونی انتقام خودت رو بگیری؟....اونم به خاطر پول؟..."

پرتش کردم روی زمین. آرنج دستش خرد به گوشه میز عسلی. میز افتاد و صدای شکستن گلدون روش، صدای ناله ی پریا رو در خودش محو کرد. شاید هم من نخواستم که بشنوم. کیف پولم رو از جیب پشت شلوارم کشیدم بیرون. چندتا چک پول و تراول که تازه از صبح از بانک گرفته بودم رو پرت کردم طرفش.

"بیا...اینم پول...بردار...مگه همینو نمی خواستی؟...(پوزخند صدا داری زدم) آهان تو بیشتر می خواستی... میلیونی می خواستی؟ .... یا چی؟....(صدام آروم شده بود و متوجه حالم نمی شدم.) فقط می خواستی عشق و غرورم رو ازم بگیری؟....این انصاف نیست."

دیگه حتی صبر نکردم تا به هق هق گریه اش که داشت تمام وجودم رو می سوزوند گوش کنم. رفتم توی اتاق و خیلی سریع هر چیزی که دم دستم اومد رو ریختم توی کوله ام و بدون اینکه حتی به پریا که ملتمسانه اسمم رو صدا می زد و می خواست که به حرفاش گوش کنم از اون آپارتمان، که برام شده بود عبادتگاه، و از پریا که برام مثل یه الهه بود، اومدم بیرون و تازه اون زمان بود که متوجه صورت خیسم شدم.

از روی صندلی بلند شدم. از کنار آینه میز توالت که گذشتم با دیدن خودم تعجبی نکردم. الان سه روزی میشه که از دیدن این چهره ی رنجور و زرد عادت کرده بودم. نغمه وارد اتاقم شد.

"ساکت کجاست؟"

با بی تفاوتی نگاهش کردم و با دست به زیر تخت اشاره کردم. یکم با غصه و حرص نگاهم کرد و بعد خم شد تا ساک رو برداره. منم رفتم سمت کمد تا لباسام رو بردارم. صدای خفه اش که از زیر تخت میومد رو شنیدم.

"بهت گفته بودم پریا اینکار رو نکن!"

با صدای خفه و آرومی بهش گفتم:

"نغمه می دونم، نگو!"

نغمه اومد بیرون. ساک رو گذاشت روی تخت و لباسایی که دستم بود رو گرفت. شروع کرد به مرتب کردنشون منم کنارش روی تخت نشستم. گفت:

"به پژمان گفتم بره باهاش حرف بزنه، گفت اصلاً در دسترس نیست، نه همراهش نه خونه مادرش نه هیچ جای دیگه ای....میگم....میگم، مادرش از کجا اومد؟"

چشمام رو بستم و دستم رو گذاشتم روی پیشونیم. با صدای آهسته ای گفتم:

"نمی دونم....مثل اینکه خواسته ما رو غافلگیر کنه."

نغمه یه تاپ لیمویی رنگ رو گرفت دستش. گفت:

"که خیلی هم خوب این کار رو کرده."

تاپ رو از دستش آروم کشیدم.

"اینو نمی برم."

بدون حرفی نگاهم کرد و یه دامن صورتی رو برداشت. اون رو هم از دستش کشیدم. بغض گلوم رو گرفته بود. مثل هردفعه ای که توی این سه روز بهش دچار شده بودم. به بقیه لباسها نگاه کردم. بیشترش رو برداشتم و جز دو سه تا تیکه چیزی باقی نذاشتم.

همونطور که اونا رو جدا مرتب می کردم که برگردونم توی کمد اشکم آروم روون شد. نغمه با دلسوزی دستی به بازوم کشید و به کمکم مشغول شد. گفتم:

"هر چی که برام گرفته رو نمی برم."

نغمه با آرامش گفت:

"باشه عزیزم، نمی بریمشون."

صدام لرزش داشت. دلم به حال خودم و محمد کسری می سوخت. یعنی خوشی من از زندگی همین سه ماه بود؟ یعنی اعتماد محمد کسری به من فقط همین قدر بود؟ عشقی که ادعاش رو داشت تا همین اندازه بود؟ چرا؟ چرا کسری؟ چرا نذاشتی حرف بزنم؟ چرا صدای گریه های از ته دلم رو نشنیدی؟ کجا بودی وقتی دیروز سوزن سرُم، توی دستام بود؟ بی اختیار دست کشیدم به صورتم. تازه امروز داشت جای کم کم جای کبودی ضربه محمد کسری محو می شد....چطور دلت اومد؟

نغمه دستشو گذاشت روی شونه ام.

"پریا بسه چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی؟"

با هق هق گفتم:

"چون دارم از درون می سوزم...حق من این نبود!...نغمه نمی ذارم...."

زدم روی سینه ام.

"دیگه گول این قلب لعنتی رو نمی خورم....نمی ذارم این برای من تصمیم بگیره....نه تنها تو بلکه عقلمم بهم گفت این کار درست نیست...اما این لعنتی نذاشت...گفت نه پریا عشق می تونه حلاله هر مشکلی بشه....اما شکستم....خرد شدم....همه چیزم نابود شد."

چمباتمه زدم کنار تخت. جفت دستام رو گذاشتم روی سرم. داشتم دیوونه می شدم. هوای خونه برام سنگین شده بود. خودم رو حسابی باخته بودم. هر جا که چشم می انداختم یا چهره خندون محمد رو می دیدم، یا به یاد کارای بامزه اش می افتادم که هر دو داشت منو از پا در می آورد.

##

اون آخرین لحظه ای بود که با چشمانی لرزان از اشک، به خونه ای که فکر می کردم قصر آرزوهامه نگاه کردم. تو دلم با هر گوشه اش با هر خاطره ای از محمد کسری خداحافظی کرده بودم. هر وسیله ایی که محمد کسری برام خریده بود، هر شیئه ای هر چند نا چیز که حتی ممکن بود به چشم هم نیاد رو با خودم نبردم. از وسایلم فقط یک چیز رو نبردم. چون نبود که ببرم! دیگه فرقی هم نمی کرد.

نغمه بازوم رو کشید.

"پریا بسه دیگه...چشمات در اومد از بس گریه کردی....بیا..بابا پایین منتظره."

وبعد به سختی از اون مکان دل کندم. تمام احساساتم، قلبم، عشقم، شادیم رو اونجا جا گذاشتم و فقط غرورم، نفرتم، کینه ام و نا امیدیم رو با خودم بردم.

****************

 

دو ماه بعد

 

به سیگار توی دستم خیره شدم. این چیه؟ این شده همدم من؟ از روی مبل وسط اتاقم توی ویلای شمال، به شیشه مشروب روی لبه بالکن نگاه کردم. اون شده همراز من؟ سرم رو کشیدم عقب و به سقف خیره شدم. دارم با خودم چه می کنم؟

دارم دیوونه میشم. سیگار رو گذاشتم گوشه لبم و با حرص یه پک زدم. نفسم رو نگه داشتم. نمی شد. رهاش کردم. چشام رو بستم. دوباره برای چندمین بار دو چشم گریون پریا رو جلوی روم دیدم. پلکم رو محکم به هم فشار دادم. انگار می خواستم اونا رو واقعی کنم. نمی شد.

با حالتی عصبی بلند شدم و رفتم توی بالکن. شیشه مشروب رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم. طوری که یه مقدار وارد راه بینیم شد و باعث سوزشم شد. سرفه کنان سرمو گرفتم پایین. می خواست اونقدر مست بشم که حداقل اونطوری بتونم ببینمش.

سیگار رو از بالکن پرت کردم پایین. نشستم همونجا و تکیه ام رو دادم به دیواره ی بالکن. صدای امواج آروم دریا به گوشم می خورد. سرمو بلند کردم و به آسمون پر ستاره خیره شدم. با صدای آرومی که بغض آلود بود گفتم:

"میون این همه ستاره....ستاره من الان کجاست؟"

دوباره از شیشه و اون زهر ماری سر کشیدم. چرا پریا؟ چرا با من اینکار رو کردی؟ چرا زودتر همه چیز رو به من نگفتی؟ چرا؟...چرا گذاشتی روی عهد و پیمانم پا بذارم؟ چرا گذاشتی کار به اینجا برسه؟ تقصیر توإ که از خودم متنفرم. چرا نموندی تا برگردم؟ کاش...کاش زودتر دفتر خاطرات مادرت رو خونده بودم....آره پریا، دفتری که فکر می کردم برای تو باشه، برای مادرت بود....کاش همون روز به جای برگردوندنش اون رو می بردم و می خوندم که حالا به این اوضاع دچار نمی شدم! سرگردون، آواره....مثل مجنون شدم!....دوستت نغمه هرکاریش کردم نگفت کجایی....التماسش کردم.... فقط از پژمان شنیدم که رفته شمال اما نمیدونم کجا؟ کدوم شهر؟ کدوم دانشگاه؟......نا امیدِ نا امید شده بودم.

دوباره شیشه رو سر کشیدم و اینبار تا آخرین قطره اش خوردم. پریا کجایی؟ یه نشونه...فقط یکی...تلوتلو خوران بلند شدم رو به دریا کردم. دستم رو گذاشتم لبه بالکن و خودم رو کشیدم بالا. اشکی بود که از کل صورتم رو پوشونده بود. ایستادم لبه بالکن. هیچی حالیم نبود. سرمو گرفتم بالا و دستام رو از هم باز کردم. رو به آسمون لبخند زدم. به حد دیوانگی رسیده بودم دیگه هیچیز برام اهمیت نداشت. وقتی پریا رو ندارم پس زندگی رو هم نمی خوام که داشته باشم.

با نیم لبخندی گفتم:

"اگر زنده موندم پس معلومه که هنوز دوسم داره، اگر هم که .....اون وقته که یعنی بمیرم برام بهتره."

دیوانه وار خندیدم. یکم تلوتلو خوردم و یک قدم برداشتم. سقوط بود و بعد از اون هیچی.......




سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران