رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

صرفا جهت اینکه خرفهم شی!!!3

تاريخ : دوشنبه 1392/03/20 | 15:31 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

خودم رو دوباره توی اینه ورانداز کردم.یه دور چرخیدم.خوبه دیگه مگه میخوام برم عروسی.دلش هم بخواد خدمتکار به این نازی...

خندیدم.گرچه شاید باید به غرورم بر میخورد.با غرور کنار اومده بودم . هدف که داشته باشی دیگه خیلی چیزا رو باید ندید بگیری.خوب جوون بودم و مغرور. حتی بیشتر از حد عادی اما خوب مسءله ای به نام شعور هم وجود داره. ملوک خانم هم کار میکنه. خیلیای دیگه هم همین کارو میکنن.من که تخم دو زرده نکردم.نشسته بودم گوشه ی تخت و فکر میکردم .یهو یاد ساعت قرارم افتادم . وایییی اگه دیر میکردم همین اول کاری که کلام پس معرکه بود.میدون هروی کجا و لواسون کجا؟؟؟؟

شتابزده کولم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.اونقدر هول شده بودم که از پله های منتهی به هال افتادم.مچ پام به شدت درد میکرد. صدای خنده هی فرشادو توی اون گیرو دار شنیدم.

-هههههه عین هواپیما سقوط کردی

لحنم رو کمی لاتی کردم. از این کار ها هم خوب بلد بودم

-بر خرمگس معرکه لعنت!

خودشو جمع و جور کرد و نیششو بست از پله ها پایین اومد.

-بذار کمکت کنم خانوم کوچولو.

-دستتو بکش . هنوز افلیج نشدم که به کمک نیاز داشته باشم.

با حالت مسخره ای لبشو گزید .

-نگووو فرشاد بمیره هم نمیذاره عشقش افلیج شه .حیفی

-زهر مار ترجیح میدم جذام بگیرم عشق تو نباشم

حوصله ی کل کل باهاشو نداشتم.کمی پامو مالیدم و به سمت در رفتم که از پشت کولم و کشید

-کجا حالا با این عجله؟

-به تو چه؟

-خوب بذار برسونمت.

-عادت نکردم سوار قاطر شم می افتم

ول کن نبود

-قاطر چرا سوار هلو خانم من میشیم.z4 که قاطر نیست؟هست؟

پوفی کشیدم و راهمو ادامه دادم.پسره ی سیریش بی غرور.من هنوز عقده  بی ام و ندارم.کتونی مو از توی جا کفشی دراوردم و سرع پوشیدم.

پشت سرم وایساده بود.

-تو هم بالاخره وا میدی 

-هه باش داداش خوش باش

پوزخند تلخ و مثلا بچه زرنگانه ای زد.مسخره بود.تیپش خودش کاراش سرتاپاش رفیقاش قیافش …کلا یه نفر که لقب ادم براش سنگینی میکرد.

***

سریعا پول اژانس رو حساب کردم و پیاده شدم.ساعت ۴:۲۰ دقیقه بود.وای من …۲۰ دقیقه تاخیر اونم سر قرار با یه ادم جدی و عنق.خدابه خیر کنه عاقبت مارو.والا.بسم اللهی گفتم و با دست لرزون زنگو فشار دادم.

-بله؟

-س س  سسلام ب …بخشید با اقای پناهی قرار داشتم

-یه لحظه صبر کنین.

صدای مرد مسنی بود.داشتم سکته میکردم که درو زدند. پامو با تردید وارد باغ گذاشتم.واااوووو براوووو داره اینجا به والله . عجب باغی … یه باغ خیلی بزرگ و پر دارو درخت بود.باجود پاییز اما باز هم کلی درخت داشت. یاد ویلای شمالمون افتادم که البته از اینجا کوچیک تر بود یادش به خیر.دوتا ویلا توی باغ بود که یکی روبه روی در ورودی و دیگری انتهای باغ بودو یه راه خیلی خوشگل هم بهش میرسید.لبخند زدم .هوای سردو پاییزی لواسون سرحالم کرده بود.لبخندی زدم و نفس عمیق کشیدم.تازه یادم افتاد واسه چی اومدم اینجا.به سمت ویلای اصلی قدم برداشتم.خواستم دستگیره رو بدم پایین که ترجیح دادم در بزنم.

-بفرما تو.

-سلام

-اقا توی پذیرایی تشریف دارن

سرمو تکون دادم . پیرمرده مسن و خشکی بود.لباس باغبونی هم تنش بود.پس در نتیجه این باغ شاهکار این اقاسست.دمش گرم.اروم ولی سنگین به سمت پذیرایی رفتم.وسایل داخل خونه کاملا مدرن بود و در قسمت های زیادی از خونه ساز های موسیقی جلب توجه میکردند. روی هر دیوار هم یک عکس از اقای پناهی خود شیفته بود. مردنم اعتماد به نفس دارنا.نگاهم رو از خونه گرفتم و دنبالش گشتم.

-۲۰ مین دیر کردی

بله؟اوا ببخشیدددد سس…س.س.لام مسیر یه کم دور

-۲۰ مین دیر کردی

کوووفففتتتت.حالا چت شد مگه؟اهههه

-شرمنده 

-۲۰ مین خیلیه 

-مممممن  من  دیگه تکرار نمیشه

-نباید بشه 

-مممبله

هول شده بودم.خیلی خیلی هم هول شده بودم. یه جذبه ی خاصی داشت و یه نگاه سرد و غرور امیز.یه لحظه دلم خواست کاش اونجا نبودم.نمیدونم چرا با حرف زدنش احساس میکردم غرورم درحاله له شدنه.من که با خودم تا کرده بودم. پس چرا حالا… 

-بشین

صدای پر از تحکم و خشنش رشته ی افکارم رو پاره کرد.

-ممنون راحتم

-وقتی یه چیزی رو میگم دیگه نه نباید روش بیاد چه به تعارف چه به هر کوفت دیگه ای این اصله اوله.

یه لحظه با مظلومیت نگاهش کردم.رفتارم دست خودم نبود.احساس کوچیکی میکردم.نشستم روی مبل مجلسی که نزدیکم بود.معذب بودم. سرم رو انداختم پایین. مثلا میخواستم نشون بدم نورمالم و به جای اینکه ناخنم رو بجوم دست هام رو محکم روی پاهام فشار میدادم.جو خیلی سنگینی بود برام.

-این که اینجا اومدی یعنی قبول کردی که برای من کار کنی پس خوب گوشاتو جمع کن ببین چی میگم والا یه انفاقی می افته که از استرس جای اینکه پاهاتو فشار بدی سرتو میکوبی به دیوار.

پوزخند زد. سرم رو بلند کردم. طاقت تحقیر و تهدید رو نداشتم.اون هرکی هم که باشه حق نداشت بامن اینطوری حرف بزنه.نگاهم رو مغرورانه کردم.خیلی سنگین ،خانومانه ولی در عین حال با احترام گفتم:

اقای پناهی من میدونم که شما ادم حساسی هستین. ولی مطمءن باشین اونقدر احمق نیستم که بخوان با تهدید چیزی رو حالیم کنن.

-در ضمن به من ربطی نداره تو چه طوری بزرگ شدی . پیش من این زبونتو کوتاه میکنی واین شرو وری اضافی رو نمیبافی.من اینطوری راحتم.افتاد؟

داشتم حرصی میشدم دلم خواست یکی بزنم تو گوشش و برم ولی جرات نداشتم.

-فهمت بیجک گرفت یا نه شمایی که احمق نیستی 

سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.

از جاش بلند شدو اومد روبه روم ایستاد.

-نه مثل اینکه خیلی چیزا حالیت نیست.سوال که میپرسم شکلک در نیار زبون که داری جواب بده فهمیدی؟ج و ا ب با زبون

صدایش خیلی بلند بود.لحنش سر تا پا بوی تحقیر میداد . اخه من اینجا چه کار میکنم؟

باداد بلندش از جا پریدم

-فهمیدی یا نه؟

-فهمیدم

- هه امید وارم.

-اشپزی بلدی که؟

-بلدم

-نیمرو نه ها اشپزی

-بلدم

-میبینم حالا

-کارایی که باید بکنی زیادن.من نمیتونم کارای خودمو با برنامه ی درسی یه بچه محصل بچینم تو باید خودتو هماهنگ کنی.

-بله

-چون صبحا تا ظهر نیستی پنجشنبه یا جمعه رو کامل باید کار کنی.

کارا باید دقیق باشه چون من دقیقم.نظافت باید کامله کامل باشه حساسم.

صبحا قبل از این که بری همیشه یه دست لباس کنار گذاشتم.اتو میکنی مابقی لباسارو میشوری یه صبحونه میذاری بعد میری. هرچی که تو یخچال بود حالا. از مهدتون که برگشتی اگه خریدی لازمه پول واسش میگیری خردارو هم باید خودت بگیری من وقت ندارم.ناهار ها خونه نیستم.خونه رو تمیز میکنی و یه شام نه در حد نایب ولی خوب و قابل خوردن درست میکنی 

و در ضمن جز وقتایی که من هستم حق نداری پاتو توی اتاقم بذاری.وسطه حرفه من نمیپری و جز حرفای ضروری و بله و خیر که البته نه ای نباید وجود داشته باشه صداتو نشنوم.اینارو صرفا جهت این گفتم که خرفهم شی!شدی؟؟؟؟

گیج حرفاش و اوامرش بودم. فکر نمیکردم انقدر سخت باشه .

-چی شدم؟؟؟

-خرفهم شدی؟

و به مغزم اشاره کردم.چشمام گرد شده بود و معصوم.نقطه ضعفم همین بود. به خاطر ظاهر معصومم به سادگی باهام هرطور دلشون میخواست برخورد میکردن و من جوابشونو میدادم ولی اینبار واقعا به قول فرشاد یه بچه یتیم واقعی شده بودم.

-شدم

-بیا دنبالم

دنبالش راه افتادم.به سمت پله های منتهی به اتاق ها میرفت . از پله ها بالا رفتیم. فکر میکردم همین جا وایمیسه ولی بازهم از پله های دیگری بالا رفت.سرگیجه گرفته بودم. طبقه ی سوم نسبتا تاریک بود ولی با همون طرز ساختمون. یه پنجره ی بزرگ هم بود که نور خورشیدرو وارد راهرو ها میکرد .۲ تا اتاق توی طبقه بودن.رفت سمته یکی از اتاقا و درشو باز کرد.یاد سارا کورو افتادم. چه شباهتی داشتیم منو سارا.حتی توقع داشتم به اتاق زیر شیروونی مطله اتاق خدمتکاری اون برم ولی بر خلاف تصورم یه اتاق متوسط دیدم که همه چیز داشت ولی معلوم بود مدت زیادیه دست نخورده.یه کمد ،تخت،حتی میز ارایش و یه سری خرت و پرت . اتاق ساده ای بود که لوازمش ست سفید و یاسی بودن.تعجب کرده بودم راستیتش

-همین جا میخوابی . کلا من ساعت ۱۱ خاموشم تو هم تا ۱۱:۳۰-۱۲ کاراتو تموم میکنی و بعدش پایین نباش.سه ساعت هم تو روز ازادی .والسلام

-من از فردا باید بیام؟

-اره

-پس الان برم؟

دستشو خیلی شل و گیج تکونی داد که یعنی مرخصی.نفسم رو بیرون دادم .احساس بدی رو همراه یه بغض لعنتی باخودم از اون باغ سلطنتی و عجیب بیرون اوردم.احساس زندانی رو داشتم که برای یک روز مرخصی گرفته.توی تاکسی هم نفهمیدم چه جوری صورتم تر شد وافکارم خالی نه حتی مغشوش…




سایر قسمت های این رمان