رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان بازی عشق2

تاريخ : دوشنبه 1392/03/20 | 12:3 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
نیما منو برد تو اتاق و رو تخت نشوند -نیما تو برو پایین ..نمیخواد نگران من باشی ..جلو اینا هم چیزی نگو وقت ابروم نرهههههههههههه -باشه هر وقت کار داشتی ی تک بزن سریع میام پیشت گوشیمو از رو میز برداشت و بهم داد....کمکم کرد ک دراز بکشم ...رفت بیرون 2 مین ک گذشت وقتی مطمئن شدم رفته از تختم بیرون اومدم شروع کردم مث دیونه ها بالا پایین پریدم ..ذوق کرده بودم خرکی از میزان ذوقم ک کاسته شد سریع لپ تابم و گرفتم روی تخت نشستم ...ببینم تو سایت چ خبره ....خیلی وقته ب بچه ها سر نزدم دلم خیلی براشون تنگ شده بود ...یعنی عشتق است بچه های فارس استار چت خداییش هم کاربرای خوبی داره هم مدیریتش عالیههههههههههه ..نگاه کردم ببینم کیا هستن لب و لوچم اویزون شد ....شانس ما رو باش نه دنی هست ن شادی ..علی روزگار هم نیست ...اخه چرااااااااااااااااااااا من با همه بچه ها دوست بودم ولی با این 3 تا راحت تر بودم ..رفتم تو چت و ی ذره با بچه ها حرفیدم ..روحم تازه شد ...اوه اوه چ صداهایی داره از پایین میاد ..عجیب حس کنجکاویم برانگیخته شده بود ک ببینم این دوست پدر گرامی بنده کی هست در اتاقمو ب ارومی باز کردم ... دوتا پله پایین رفتم ..سرمو ی خورده کج کردم تا بتونم تو سالنو ببینم هیییییییییییی اینا دقیقا رو ب جایی نشستن ک من راحت بتونم دیدشون بزنم هههههههه... اخه ...دوست بابا چ قیافه مهربونی داره ..ی خانمه هم کنار مامان نشسته لابد اینم زنشه ...چ جدی میزنه ولی ی لبخند رو لبشه هی سرشو بالا پایین میکنه حتما داره سخنان مامانو تایید میکنه ...چشممو چرخوندم کنار نیلو ی دختر نشسته بود واییییییییییییییییی چ خوشگله الهی مامانت فدات بشه ...کاش میومدم پایین اگه اخلاقتم مث قیافت بود تو رو برا داداشی خودم میگرفتم .... تو همین فکرا بودم ک دیدم اون چیزو ک نباید میدیدم ...نهههه ..این ک همون اق دکتر خودمونه ههههههههه قیافشو چ ب خودشم رسیده نکبت اگه میدونستم مهمونمون پسرش اینه ک میموندم ی بلای خوب سرش میوردم ...عوضی... چ خودشم گرفته از پله ها بالا رفتم ....پریدم رو تختم ...یادم باشه بعدا بیوگرافی کامل اینا رو از نیلو بپرسم ...نه ک اجیم فضول باشه ها ...نه الهی فداش شم مث خودم ی کمی کنجکاوه فصل سوم : با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم ...ی نگاه ب ساعت گوشیم انداختم 5 صب بود ..اروم بلند شدم رفتم وضو گرفتم ..ی چادر رو سرم انداختم تند نمازمو خوندم (ریا نشه ...از عجباته ک من نمازمو سر وقت بخونم ) چادر نمازمو جمع کردم رفتم پایین تو اشپزخونه ...چایی ساز و ب رق زدم ..ی بسته نون از تو فریزر بیرون گذاشتم ...اب ک جوش امد چایی دم کردم سریع رفتم بالا ..ی دوش 10 دقیقه ای گرفتم ...از حمام ک بیرون امدم تازه فهمیدم چ غلطی کردم ... حالا من چ جوری موهامو خشک کنم ...جلوی اینه ایستادم .. ی ذره سرم کریستال رو دستام ریختم ...شروع کردم ب موهام مالیدن چون موهام تا کمرم بود و پرپشت بود ی ذره شونه زدنشون وقتمو میگرفت ..سعی کردم سرعتمو بالا ببرم تند موهامو شونه زدم و ی سشوار سرسری فقط برای اینکه موهام خشک بشه کشیدم وگرنه موهام لخت بود و نیازی ب سشوار نداشت ....در کمدمو باز کردم ..ی شلوار جین مشکی ..با ی مانتو مشکی و مغنه سرمه ایمو سر کردم ...حوصله ارایش کردن و نداشتم هر چی ساده تر باشم بهتره .... ی فر مژه زدم ی کرم ضد افتاب با ی برق لب همینم زیادیه ..کیف مشکیمو برداشتم ..ی نگاه دیگه ب خودم تو اینه انداختم رفتم پایین ...نصف لیوان چایی با دو تا لقمه نون و عسل خوردم ...کفش های ال استار سرمه ایمو پا کردم ..پیش ب سوی روز جدید ***************** پشت میزم ک نشستم ..ساعتو نگاه کردم ..ایول ب خودم چ ان تایمم .... حالا چیکار کنم .... تو همین فکرا بودم ک صدای سلام ی دختر ب گوشم خورد ...سریع از جام بلند شدم و عین گیجا منم بهش سلام کردم دختر ی لبخند قشنگ زد ..دستشو ب طرفم دراز کرد -سلام من مریم شکوهی هستم منشی اینجا و فکر کنم ک شما هم باید منشی جدید باشین بهش دست دادم و مث خودش لبخند زدم -سلام منم نفس رادمنش هستم بله از این ب بعد مث اینکه همکاریم -خوشوقتم ..راستش عزیزم من امروز امدم ک هم خودتو ببینم و هم کارا رو بهت یاد بدم تا قبل از اینکه بقیه بیان کارا رو بهم یاد داد و زود رفت چون گفت دانشجو مدیریته والان کلاس داره ...ب ساعت نگاه کردم ههههههه ... جز من و اکبر اقا کسی نیومده ساعت 8:30 ...صدای تق تق کفش نگاهمو ب طرف در کشوند ...حدس میزدم این عظیمی چندش باشه .... ههههههههههه....اره خودش بی فرهنگشه ...اینو باش انگار اومده عروسی ک اینقده مالونده ب خودش همون جور نشسته بهش سلام کردم ....ی نگاه از بالا ب پایین بهم انداخت ..ی پوزخند چندش اوری هم چاشنی نگاهش کرد -سلام ...ب اکبر اقا بگین برام ی فنجون قهوه بیارن احمق...مگه من گارسونم .. اصلا ب من چه تک تک بقیه کارمند ها هم رسیدن ....من اگه رئیستون بودم میدونستم ک باهاتون چیکار کنم ... الان چ موقع اومدن سر کاره .. البته نیست ک این دکی خیلی ب موقع میاد ...اون ک رئیستون باشه خب معلومه کارمنداش چین دیگه ......بلههههههههههه اقا پیداشون شد ساعت و نگاه کردم 9:15 بود ..روی صندلیم نیم خیز شدم -سلام (فک کنین ی درصد من ب این بگم رئیس) -سلام خانوم ...لطفا ب اکبر اقا بگین 5 دقیقه دیگه ی لیوان چای برای من بیارن -بله چشم (بی فرهنگ اینم مث عظیمی منو با گارسون اشتباه گرفته ) داشتم ب تلفنا جواب میدادم ک دکی زنگ زد -خانوم لطفا قرار ملاقاتای امروز برام بیارین پوشه قرار ملاقاتشو گرفتم رفتم پشت در ....ی نفس عمیق کشیدم و در زدم -بفرمایید در و باز کردم و رفتم داخل پوشه رو ب سمتش گرفتم -بفرمایید ....اقای صابری هم الان زنگ زدن و گفتن ک امروز نمیتونن بیان دیدم زیر لب داره با خودش غر غر میکنه .... -اه هیچ وقت خوش قول نیست حیف ک کارم باهاش گیره -جناب بهراد چیزی فرمودین ب خودش اومد ...ی نفس عمیق کشید -نه ..شما میتونین برین -با اجازه داشتم در و باز میکردم -خانوم..... ههههههههههه ...اینو باش هنوز فامیلمم نمیدنه ... -رادمنش هستم -خانوم رادمنش ب خانوم عظیمی بگین بیان ب اتاقم -چشم از اتاقش بیرون امدم ...با عظیمی چندش هم خبر دادم ک دکی بهراد باهاش کار داره داشتم کارامو انجام میدادم ک این عظیمی مث اژدها از اتاق دکی بیرون اومد ..اینقدر عصبانی بود ک حتی منم ندید ک دارم متعجب نگاش میکنم ..بی خیال شونه ای بالا انداختم ... از بی کاری نمیدونستم باید چیکار کنم در حال مگس پروندم ...دیدم اینجوری فایده ای نداره من ک بیکارم حداقل ی اهنگی گوش بدم ..در کیفمو باز کردم ...گوشی اچ تی سی نازم و با هنذفریشو در اوردم ی گوشی هنذفری گذاشتم تو گوشم ...گوشی دیگشم گذاشتم زیر مغنعم ک دیده نشه ...فقط ی گوشی گذاشته بودم ک اگر کسی صدام زد متوجه شم وهمین روز اولی ضایع بازی در نیاورده باشم صدای اهنگو نا اخر زیاد کردم یکی از اهنگ های مریم حیدر زاده رو انداختم .... اخه چقد من این اهنگو دوس دارم ...عجیب رفتم تو حس عطر زرد گل یاس نمیخوام عطر زرد گل یاس نمیخوام نمره بیست کلاس نمیخوام من فقط واسه چشم تو جون میدم عاشقای بی حواس نمیخوام من تو رو میخوام اونا رو نمیخوام نفسم تویی هوا رو نمیخوام عشق رو نقطه جوش نمیخوام دوره گرد گل فروشو نمیخوام اونی ک چشاش ب رنگ عسله مجنون خونه ب دوشو نمیخوام من تو رو میخوام اونا رو نمیخوام نفسم تویی هوا رو نمیخوام من کسی با قد رعنا نمیخوام همین جور داشتم با هنگ زمزمه میکردم چشای درشت و گیرا نمیخوام دوست دارم قایق سواری رو ولی جز تو از هیچ کسی دریا نمیخوام من تو رو میخوام اونا رو نمیخوام نفسم تویی هوا رو نمیخوام موهای خیلی پریشون نمیخوام ادم زیادی مجنون نمیخوام میدونی چشم منو گرفتی و جز تو هیچی از خدامون نمیخوام من تو رو میخوام اونا رو نمیخوام نفسم تویی هوا رو نمیخوام چشم شرقی سیاهو نمیخوام صورتای مثل ماهو نمیخوام اخه وقتی تو تو فکر من باشی حق دارم بگم گناه و نمیخوام همچین تو جو بودم ک متوجه اطرافم نبودم با صدای خنده ی نفر از عالم هپروت در اومدم ..ئه این ک دکی ...چرا داره میخنده ..نکنه خل شده . ولی خداییش وقتی میخنده چ جذاب میشه ...(نفس ...ببند اون دهنتو .) او داشت میخندید و منم مث گیجا داشتم نگاش میکردم خندش ک تمام شد ...ی پوزخند زد ..یک تای ابروشو بالا انداخت و گفت -خوبه خوشم میاد توقعت کمه .... البته بیشتر از اینا هم نباید بخوای این چی داشت بلغور میکرد برا خودش .... میام ی اوسایا (حرکتی است در کونگ فو ک با پا زده میشود ) میزنم بهت ک دیگه نتونی بلند شی با بی خیالی شونه ای بالا انداختم -در هر صورت فک نمیکنن اصلا ب شما ربطی داشته باشه ک بخوایین در موردش اظهار نظر کنین (ای ول ب خودم ..بابا جسارت .. چی گفتم ..) صورتش قرمز شده بود ...ههههههههههه...... فک نمیکرد ک اینجوری جوابشو بدم با عصبانیت و در حالی ک دندوناشو روی هم فشارد میداد ( بابا فشار نده اون دندوناتو خرد شد ) -خانوم اینجا محل کاره ....اپرا ک نیست ک دارین میخونین ...عوض این کارا ب کارتون برسین ..من حقوق الکی ب کسی نمیدم بدشم ب من اجازه حرف زدن نداد و ب اتاقش رفت بیشعووووووووووووور .... عوضــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــی .....ازت متنفرم ساعت 2 شد دیدم همه بلند شدن دارن برا خودشون میرن بیرون ............ ههههههههههههه ......یعنی ساعت کاری تمام شد .دیدم دختری داره ب طرفم میاد دستشو ب طرفم دراز کرد سلام ..من غزالم تو واحد حسابداریم باهاش دست دادم -سلام ..منم نفسم -نفس جون میخوایم بریم ناهار اومدم ازت دعوت کنم ک ناهار و با ما باشی ههههههههه ... پس وقت ناهار شده بود ...الکی ذوق کردم ک ساعت کاری تمامه -مزاحم نمیشم - چ مزاحمتی عزیزم ...حقیقتش ناهار بهانست میخوایم بیشتر باهات اشنا شیم -مگه چند نفرین حالا بیا بریم ...تا با بقیه اشنات کنم -پس چند لحظه اجازه بده تا دکتر و خبر کنم ( حاظرم هر چی بگم جز رئیس ) در اتاقشو زدم ..بفرمایید ک شندیدم رفتم داخل -ببخشید اگه کاری ندارین من میتونم برا ناهار برم ساعت مچیشو نگاه کرد -بفرمایید ..میتونید برید فقط سر ساعت بر گردید از اتاقش بیرون امدم ..کیفمو بر داشتم و همراه غزال از شرکت بیرون امدیم -حالا کجا باید بریم -غذاخوری طبقه پایینه همه میرن اونجا وارد غذا خوری ک شدیم بوی کباب کوبیده ب دماغ نازنینم خورد ....ههههههه ... چ شانسی دارمااااااااااااا (اخه من عاشق کوبیده ام ) غزال دست منو گرفت و ب طرف میز 6 نفری برد ..جلو میز ک رسیدیم غزال –معرفی میکنم خانوم ها بهاره کاشفی تو بخش بایگانی ... هانیه دلاوری تو بخش بازاریابی .... پرستو امینی و رعنا سزاوار تو بخش کنترل کیفیت و منم غزال قسمت حسابرسی هستم با همشون دست دادم و اظهار خوشحالی کردم پرستو – خب ما ک معرفی شدیم تو نمیخوای خودتو معرفی کنم ی لبخند زدم -نفس رادمنش هستم و سمت منشی دکی ب عهد دارم با این حرفم همشون پقی زدن زیر خنده هانیه- چی گفتی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا کسی اینجوری صداش نکرده بود ..یا میگن جناب بهراد یا رئیس -خب اشتباه میکنن ...تازه همین دکی هم از سرش زیادیه ...راستی این عظیمی چندش کو خاک بر سرم من چی گفتم ...نکنه برن بش بگن غزال ی لبخند زد ک تمام دندوناش دیده شد -دیدین نفس هم ک امروز روز اول کاریشه میگه عظیمی چندش ...حالا خودتون فکر کنین ک من چ جوری اینو تو ی اتاق تحمل میکنم در حالی ک غذا میخوردیم با بچه ها میگفتیم و میخندیدیم ...(البته فقط اونا حرف زدن من بیشتر شنوده بودم ) غزال لیسانس حسابداری داشت و فوق العاده دختر مهربونی بود ....پرستو و رعنا هر دو لیسانس مدیریت داشتن ...پرستو خیلی شوخ و شیطون بود و از همه سرحال تر ....ولی رعنا خیلی خجالتی و ساکت بود ....بهاره هم دختر خوبی بود ولی فک میکنم از اون ادمای دیر جوش باشه چون سعی میکرد تو بحث ها شرکت نکنه ....بهار فوق دیپلم کامپیوتر داشت الان دقیقا 3 ماه از اون روزی ک رقتم سر کار میگذره ....واقعا خیلی خسته ام دانشگاه ...درس... کلاس ورزشی.... شرکت ...سرو کله زدن با این دکی از خود راضی .....همه و همه خستم کرده بود .........ههههههههههه ...حتی تو این 3 ماه خانوادم نفهمیدن ک میرم سر کار .....دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم .... پدر بزرگم میخواست ک من با پسر عموم ازدواج کنم .. منم تو جمع برگشتم گفتم محاله .. من با این ازدواج نمیکنن .. خلاصه چشمتون روز بد نبینه اونشب ی دعوایی شده بود ک نگووووووووووووووووووووووو وووو..... پدر بزرگرم با بی رحمی تمام جلو تمام فامیل بهم گفت که ارمان از سرتم زیادیه .. باید از خداتم باشه ... منم لجم گرفت با پرویی تمام بش گفتم خیلیا دوست دارن ک با من ازدواج کنن ... ارمان لیاقت منو نداره مامانم با این حرفم محکم تو صورت خودش زد و بابام اینقد عصبانی بود ک کارد میزدی خونش در نمیمد .....بعد از چند روز پدر بزرگم ب خونه ما اومد و ی پاکت جلو روم گذاشت . دقیقا حرفاش مو ب مو یادمه -بگیر .. بازش کن با شک پاکت و از روی میز بر داشتم و بازش کردم ..... از چیزی ک دیدم چشمام داشت از حدقه میزد بیرون .. یعنی چی ... .. ی نگاه ب بابا انداختم با ناراحتی داشت نگام میکرد دوباره ب برگه داخل پاکت نگاه کردم .. ی وکالت نامه بود .. ک نشون میداد میتونم خودم با هر کسی ک میخوام ازدواج کنم صدای پدربزرگم رشته افکارمو پاره کرد ... -تا 5 ماه دیگه باید ازدواج کنی .. با هر کسی ک دوست داری .. در غیر این صورت بی برو برگرد باید زن ارمان بشی کپ کرده بودم .. این چپی داشت میگفت .. یعنی این همون پدربزرگ مهربون خودمه .. نه این امکان نداره .. چرا اینقده سنگ دل شده -در ضمن با کسی باید ازدواج کنی ک ب خانواد ما بیان .. فهمیدی نه دیگه نمیتونستم این همه سنگ دلی رو تحمل کنم .. در حالی ک پاکت و تو دستام فشار میدادم و حلقه اشک تو چشمام جمع شده بود ....برای از بین نرفتن غرورم .. سریع از جام بلند شدم و ب طرف پله ها رفتم .. پامو روی پله اول ک گذاشتم .. همون طور ک پشتم ب اقا جون و بابا بود گفتم -باشه قبوله حالا 1 ماه از اون اتفاق میگذره و من موندم چ غلطی کنم .... کتابمو از روی میز برداشتم ..فصل امتحانات بود منم عجیب داشتم درس میخوندم ....دلم میخواست بورسیه بگیرم و برای دکترا برم فرانسه ...حداقل میتونستم از این ادما فرار کنم ... چند ساعت پشت سر هم بود ک داشتم میخوندم ...دیگه مخم داشت سوت میکشید ..مامان از پایین صدام کرد ک برم شام بخورم ولی اینقد ک خسته بودم میلی ب شام نداشتم ولی برای اینکه مامان ناراحت نشه بلند شدم ک برم پایین ...رفتم جلو ایینه ی مقدار خودمو مرتب کنم....هههههههههه ...لباسام ب تنم زار میزد ....خودم باورم نمیشد ک اینهمه لاغر شده باشم ..شونه ای بالا انداختم و رفتم شام نوش جون کنم نیلو – نفس تو چرا اینقده لاغر شدی -مامان- از بس با دوستاش بیرون میره حله حوله میخوره دیگه غذا میلش نمیشه نیما –چیکارش دارین ..اینجوری خوشگل تر شده شروع کرد ب خندیدن ههههههههههه نمکدون ....من نمیدونم این کجای حرفش خنده دار بود ک الکی داره میخنده ...روانیه پسره -مامان من میل ندارم ...میرم بخوابم -تو بیخود میکنی ...بشین غذاتو بخور نشستم و چند لقمه دیگه هم خوردم ... میزو منو نیلو جمع کردیم ... مامان داشت چای درست میکرد .... من و نیلو هم با هم ظرفا رو شستیم ...خداییش نیلو رو خیلی دوست دارم ..با این ک شستن ظرفا نوبت من بود ....نیلو ک دید خسته ام اومد کمکم کرد ********************* سر کار دائم خمیازه میکشیدم چشمام خمار شده بود بدجور ....اصلا حال و حوصله خودمو نداشتم ...بلند شدم رفتم ی ابی ب صورتم زدم ک خواب از سرم بپره ...فردا امتحان اخرمه و راحت میشم داشتم نامه ای ک دکی داده بود تایپ میکردم ...گوشیم شروع کرد ب زنگ زدن ... ب صفحه گوشیم نگاه انداختم ... سیماااااااااااااااااااااا ا -سلام سیما جونممممممممممممممممممممم -سلام عسیسم خوبی -خوبم تو چطوری نفس این مبحث تو تولید خیلی سنگینه تو متوجه شدی -اره ی چیزایی ازش فهمیدم -کارت کی تمام میشه -ساعت 4 ..... میایی خونمون این ی مبحثو با هم بخونیم - بله ک میام ...پس 4 منتظرم باش میام دنبالت اونور با هم بریم بدرس
- اوکی فعلا کاری نداری .... مراجعه کننده دارم
- نه قربانت ..بای -بای سرم و بالا کردم ...ب مردی ک روب روم ایستاده بود ی نگاه کردم -سلام خانوم ... میخواستم جناب بهراد ببینم - سلام ... قرار قبلی داشتین - خیر - شرمنده ... ایشون سرشون خیلی شلوغه .. بدون قرار قبلی نمیتونم بفرستمتون داخل - خانوم باور کنین کار من فوریه .. شما ب ایشون اطلاع بدین من اومدم - اسمتون ؟ - مهران بهراد هستم هاااااااااااااااااان .. نکنه این برادرشههههههههههههه -چشم .. شما بفرمایید بشینید .. من ب ایشون اطلاع میدم رفت روی صندلی نشست .. نمیدونم حس کردم ک خیلی پریشون و کلافست چون دائم دستشو تو موهاش میکشید فوری تلفنو بر داشتم -دکتر اقایی ب اسم مهران بهراد اومدن و میخوان با شما ملاقات کنن - بفرستینشون داخل خانوم - بله چشم - اقا بهراد ... دکتر منتظرتونن -فوری از روی صندلی بلند شد و ب اتاق دکی رفت ... خودمو مشغول کار کردم ک تلفن روی میز زنگ خورد گوشی برداشتم -خانوم رادمنش لطفا 3 تا فنجون قهوه بیارین - چشم الان ب احمد اقا میگم ک بیارن - نه .. اگه ممکنه خودتون زحمتشو بکشین مگه من نوکرتممممممممممممممممم -چشم ب طرف اشپزخون رفتم احمد اقا داشت روی کابینتو تمیز میکرد -احمد اقا میشه 3 تا فنجون قهوه بریزین - بله حتما صب کردم تا قهوه درست کرد ... میخواست خودش ببره .. ک جلوشو گرفتم -خودم میبرم احمد اقا ی نگاه بهم انداخت و سینی بهم داد ب طرف در اتاق دکی رفتم ...در زدم ... صدای بفرماییدشو ک شنیدم رفتم داخل .. تا در و باز کردم هر دوشون روشونو ب سمت من چر خوندن -بفرمایید سینی و روی میز گذاشتم .. میخواستم برگردم برم بیرون ک با صدای دکی متوقف شدم -اگه ممکنه خودتونم بشینید یعنی چیکار داره روی صندلی نشستم مهران –ببینین خانوم دکی –مهران صب کن مهران سرشون ب طرف دکی چرخوند
-مهرداد من حوصله مقدمه چینی ندارم -خب صب کن خودم بش میگم اینا چی دارن میگن .. چی میخوان ب من بگن مهران –ببینین خانوم رادمنش من پسر عموی مهرداد هستم خب ب من چه .. بیشعور منو کشوندن اینجا نسبت فامیلی برا من مشخص کنن -مهران گفتم صب کن خودم بگم چی میخواست بگه .. چرا اینقده کلافه .. این ک صب اومد خوب بود -دارم حرف میزنم وسط حرفم نپر مهران – من دختر عممو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم خب ب سلامتی .. ب من چ ربطی داره -ولی ی مشکلی هست .. همه فامیل اونو نامزد مهرداد میدونن چون پدر بزرگم اینطور خواسته ههههههههههههه .. قضیه جالب شد بقیش -خوبیش اینه ک مهرداد مهرسا رو مث خواهر خودش دوست داره خب خب -دو ماه پیش توی یک مهمونی میخواستن نامزدی مهرداد و مهرسا رو علنی کنن که که چی درد بگیری بگو دیگه دکی –مهران ازت خواهش میکنم ..من ی غلطی کردم خودم درستش میکنم مهران – گفتم وسط حرف من نپر مهران دوباره روشو ب طرف من برگردوند -که مهرداد تو جمع گفت ک خودش نامزد داره ههههههههههههه ... ای مارمولک دور از چشم مامانت نامزد کردی ب دکی نگاه کردم .. داشت عصبی دستاشو داخل موهاش میکرد و سرشو پایین انداخته بود اوخی .. خب این ک خجالت نداره بچه -خانوم رادمنش نمیخواین بدونن چ کسی و ب عنوان نامزد خودش معرفی کرده ب من چ مگه من فضول مردمم همین جور داشتم بی خیال نگاش میکرد .. ی نفس عمیق کشید و گفت -شما رو - منو چی شما رو ب عنوان نامزد خودش معرفی کرده هنگ کردم .. این چی گفت ..... -من متوجه نمیشم ک شما چی میگین سرمو ب طرف دکتر برگردوندم -دکتر پسر عموتون دارن چی میگن - من معذرت میخوام ولی باور کنین مجبور شدم چنین دروغی بگم -خب حالا ک چی مهران –خب همه میخوان نامزد مهرداد و ببینن تا باور کنن... اکه بفهمم ک دروغ گفته مجبورش میکنن ک با مهرسا ازدواج کنه .. این جوری زندگی 3 نفر خراب میشه دکی –راستش ما از شما میخوایم ک کمکمون کنین -اخه من چ کمکی میتونم ک ب شما کنم -شما باید نقش نامزد منو بازی کنین با صدای بلندی -چییییییییییییییییییییییی /؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عمراااااااااااااااااااااا ااااا یکدفعه هر دوشون یکصدا گفتن ... خواهش میکنم مونده بودم چیکار کنم .. من برم نقش نامزد این دکی بازی کنم .. امکان ندارهههههههههههههههههههه من داشتم فکر میکردم و این دو تا هم همینجور بهم خیره شده بودن مهران –خانوم رادمنش ب خدا ما قصد بدی نداریم .. نمیذاریمم ک برای شما مشکلی پیش بیاد -.......................... مهران – اصلا ب خاطر ی دختر دیگه مثل خودتون ... خودتون اگه مجبور بودین با کسی ک دوسش ندارین ازدواج کنین چ کار میکردین این چی گفت ..... یکدفعه یاد موقعیت خودم افتادم .. میتونستم منم دکی ب عنوان نامزد خودم معرفی کنم .. حالا برا بعدش خدا بزرگه -خانوم ب خدا ما وقت نداریم فرداشب مهمونیه و مهرداد باید نامزد خودشو ب همه نشون بده -خب هردوشون با نگاه منتظر داشتن نگام میکردن -خب باشه قبول میکنم ....فقط هردوشون یکصدا -فقط چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا شما چرا با همه حرف میزنین دلمو زدم ب دریا -منم ی شرط دارم مهرداد-چ شرطی -شرطم سنگین نیست .. اگه میشه بعدا بگم دکی داشت با چشم های ریز شده نگام میکرد مهران – پس بلند شین تا دیر نشده -کجا ؟ چی دیر بشه -محضر این دفعه هم من هم دکی با هم -چییییییییییییییییییی دکی-محضر برا چی مهران – راستش اقا جون میخواست بگه این نامزدی از نظر من قابل قبول نیست .. منم دروغ گفتم دکی –مهران چی گفتی ؟ -خب راستش ب پته پته افتاده بود -راستش من گفتم ک شما با هم عقد کردین ایست قلبی رو زدم دکی –تو غلط کردی مهران با عجله سریع گفت -برادر من چرا جوش میاری ...نگفتم ک عقد دائم .. گفتم صیغش کردی هر دومون داشتیم با خشم مهران و نگاه میکردیم دکی –من چنین کاری نمیکنم -منم منصرف شدم مهران -ی صیغه کوتاه مدته اصلا لازم نیست ک ب هم کاری داشته باشین .. مهرداد خواهش میکنم ازت... تو ک میدونی من چقدر مهرسا رو دوست دارم تو بذار من ب مهرسا برسم ب خدا خودم تا اخر عمر نوکرتم هر کاری بخوای برات میکنم خلاصه با کلی خواهش و التماس قبول کردیم از ماشین دکی پیاده شدیم جلو محضر خونه بودیم خدایا خودت بهم کمک کن ..... بابا منو ببخش عاقد برای بار سوم خطبه رو خوند دو دل بودم ی نگاه ب ایینه جلو روم انداختم ... دکی داشت نگام میکرد ی نفس عمیق کشیدم -با توکل ب خدا بله اصلا نفمیده بودم عاقد چی خوند فقط فهمیدم مدت صیغه 1 ساله ب ساعتم نگاه کردم 3:30 بود واییییییییییییییی ... سیما قرار بود بیاد دنبالم رو مو کردم ب طرفشون خب با اجازه من دیگه برم دکی –صب کنین شمارو هم تا ی جایی میرسونیم -ممنون ی جایی کار دارم با اجازه حوصلشو نداشتم برای همین برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سوار شدم .... جلوی در شرکت پیاده شدم ماشین سیما رو دیدم ک روب روی شرکت ایستاده .... سریع رفتم سوار شدم -سلام سیما داشت مشکوک نگام میکرد -سلام ... کجا بودی .. مگه شرکت نبودی -میشه راه بیافتی .. ماشین و روشن کرد .. داشت اروم تو خیابون ب سمت خونه ما میرفت -سیما حالم خوب نیست - چی شده باز پر خوری کردی با صدایی ک بغض توش موج میزد نالیدم -نه ماشین کنار خیابون نگه داشت بر گشت طرفم -نفس چی شده ... منو نگاه کن ... داری گریه میکنی ... رئیست چیزی بهت گفته نفهمیدم چی شد ک بلند زدم زیر گریه و پریدم بغلش ... با صدای بلند داشتم گریه میکردم .. سیما هم سعی داشت ارومم کنه وقتی ی ذره اروم شدم همه چیزو براش تعریف کردم از اون مهمونی .. حرفای پدربزرگم ... چیزای ک بهش گفته بودم ... از اون وکالت نامه ... از تهدید پدربزرگم ... بی خوابی های چند وقت اخیر ....بعدشم جریان امروز دیگه ب هق هق افتاده بودم -الهی بگردم تو چ دل پری داشتی ... مگه من دوستت نبودم ... چرا زودتر بهم نگفتی -سیما حالا چیکار کنم -نگران نباش فقط کافیه تو خودتو ب خانواده اون نشون بدی اونم خودشو ب خانواده تو -من میترسم تو عمرم چنین غلطی نکرده بودم .. حالا چ جوری برم سر کار هر روز با این از خود راضی چشم تو چشم شم ...اون همین جوریشم هر روز تیکه بارونم میکرد .. دیگه چ برسه ب الان -تقصیر خودته .. اخه این چ تیپی ک تو باهاش میری شرکت .. هان ... ی اشاره ب سرو وضعم کرد -مگه چشه -چشم نیست گوشه -مانتو گشاد ساده ... تیپ ساده ارایشم ک نمیکنی هر کی ندونه فک میکنه وضع مالیت افتظاحه -خب میگی چیکار کنم الان ک باید بریم خونه درس بخونیم .. فردا اخرین امتحانه .. این هفته رو ک رفتی دانشگاه دیگه نمیخواد بری سر کار -چپی نرم سر کار -اره نرو تو ک ب این حقوق نیازی نداری ...خودم میگردم برات ی کار بهتر جور میکنم -اخه اینجوری میترسم فک کنه ک ب خاطر او نمیرم سر کار - بذار هر فکری ک میخواد بکنه بکنه .. تو اصلا این چیزا برات مهم نباشه -باشه با هم ب خونه ما رفتیم .. خانواده من سیما رو خیلی دوست داشتن ...هر جایی ک با او بودم دل مامانمم جمع بود ...همیشه بهم میگه تو دوستات سیما ی چز دیگست ... تا شب با هم درس خوندیم رفع اشکال کردیم **************************
صب با صدای گوشیم بیدار شدم .. -بله -نفس الهی نمیری .. نیم ساعت دیگه امتحان شروع میشه با این حرف سیما خواب از سرم پرید مث سیخ نشستم ... -مگه الان ساعت چنده
-مگه الان ساعت چنده -ههههههههههههه ...عاشق شدی رفت .. تازه میپرسه ساعت چنده ساعت 7:30 ....8 امتحان شروع میشه -اوکی اوکی الان میام مث جت از تخت پریدم پایین .. سریع حاظر شدم و با اژانس رفتم دان -امتحان چیکار کردی -بد نبود ولی اونجور ک میخواستمم نشد - دیگه بی خیال شو .. فک کن الان میری خونه راحت .. بدون هیچ استرسی میگیری میخوابی داشتم با سیما از دان بیرون میومد ک گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود حوصله جواب دادن نداشتم ... دوباره زنگ زد ... گوشی برداشتم -بفرمایید -چرا جواب نمیدی این کیه دیگه -ب تو چه فضولی - با من درست صحبت کن -برو بابا .. مزاحمم مزاحمای قدیم تلفنو قطع کردی -کی بود - نمیدونم .. گوشی ک برداشتم میگه چرا جواب نمیدی -هههههههههه چ مزاحم باحالی دوباره گوشیم زنگ خورد -سیما بیا تو بگیر جواب خود مزاحمشه سیما –بفرمایید -................................. -ب تو چ ک من کیم .. اصلا خودت کی هستی ک زنگ زدی -..................... -بله ک باید جواب بدین یا خودتو مث بچه ادم معرفی کن یا دیگه زنگ نزن ... فهمیدی -........................ -ش شماااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟/ سیما رنگ از روش پرید و گوشی و ب طرف من کرفت -تو ماشین منتظرتم بعدشم ی چشمک زد ورفت ......وااااااااااااااااااا.... ......این چرا همیچن کرد -بله کاری داشتین -کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -ب تو چ ک من کجام ... مزاحم دیونه -نفس با من درست صحبت کن هااااااااااااااااان .. این اسم منو از کجا میدونه -شما منو از کجا میشناسین -دختره خل مهردادم -خل خودتی .. بی ادب .. مهرداد کیه دیگه یک دفعه دوهزاری کج و کولم افتاد .. با پته پته -سلام .. خوب هستین .. ببخشید نشناختم -هههههههههههه .. ب خودم اومدم اصلا این برا چی بهم زنگ زده -کاری داشتین جناب بهراد -لابد کار داشتم ک زنگ زدم ... امشب مهمونیه ..میخواستم بیام دنبالت با هم بریم خرید هههههههههههههه .... همین مونده با تو بیام خرید خونمو بکنی تو شیشه -ممنون مزاحم شما نمیشم ...لباس دارم -لازم نکرده خودم میام دنبالت چ پروئههههههههههههههههههههه هههههه -فهلا ک سرم شلوغه وقت خرید ندارم .... خودم میرم ی چیزی میگیرم .. فقط شما ادرس و بگین ک من باید امشب کجا بیام صدای نفسای عصبی ک میکشید از پشت تلفن می اومد -خودم میام دنبالت .. ما ساعت 7 باید اونجا باشیم .. کجا بیام دنبالت تو پروندت ادرسی از خونت ننوشتی - من ساعت 6 میام میدون .... میاستم -باشه اومدم خداحافظی کنم دیدم تلفنو قطع کرده... میگم بیشعوری دیگهههههههههههههههههههههه هههه سیما منو ب خونه رسوند ... رفتم تو اتاقمو خودمو پرت کردم روی تخت ... واقعا ب خواب نیاز داشتم ... ساعت 3 از گرسنگی بیدار شدم رفتم تو اشپزخونه مامان داشت با نیلو صحبت میکرد -جا قحط بود اومدین تو اشپزخونه دارین صحبت میکنین مامان –ئه بیدار شدی ... الان غذاتو برات گرم میکنم دیدم خسته ای بیدارت نکردم میخواست بلند شه ک دستمو رو شونش گذاشتم و نذاشتم ک بلند شه -نمیخواد خودم گرم میکنم غذامو گرم کردم و جلشون نشستم تند وتند داشتم میخوردم وقتی ک عذام تمام شد -اخیششششششششششششش .... مامانی دسستت درد نکنه داشتم از گرسنگی میمردم -نوش جون میخواستم بلندشم ک ظرف غذامو بشورم ک نیلو سریع ظرفو از دستم گرفت -تو بشین من میشورم - اورین اجی گلم ب تو میگن ی خواهر نمونه مامان –نفس -جون دلم -من مادرتم ... میبینم ک چطور داری زجر میکشی ... ببین چقد لاغر شدی نیلو –البته خوشگلتر شدی مامان –نیلوفر دارم حرف میزنم -خب ببخشید مامان – نفس من نمیخوام ک تو ب خاطر حرف پدر بزرگت اینقدر خودتو عذاب بدی .... دخترم باور کن ک ارمان پسر بدی نیست .. من و باباتو از خدامونه ک ارمان دامادمون بشه ... بیا و برو از پدربزرگت عذر خواهی کن از پشت میز بلند شدم -نه من زیر بار حرف زور نمیرم خودم ی جوری مشکلمو حل میکنم از حمام در امدم ....واییییییییییییییی ساعت 4:30 حالا یکی بیاد موهای منو خشک کنه جلو اینه نشسته بودم ارو اروم موهامو شونه میکردم نیم ساعت بود ک داشتم ب موهام ور میرفتم (خب چیکار کنم بلنده موهام ) موچینو برداشتمو افتادم ب جون ابروهام مث همیشه ی ذره تمیزشون کردم .. مداد چشممو برداشتم و ب ارومی داخل چشمامو مداد کشیدم ...روی مژه های پرپشتمم چند دفعه ریمل کشیدم ی کی کرم زدم حالا نوبت رژ گونه صورتیمه ...رژ صورتی ماتمم ک زدم دیگه تکمیل بودم .. ارایشم ملایم بود خیلی بوقت بود ک ارایش نکرده بودم بلند شدم از داخل کمد شلوار جین مشکی و کت ابی کاربنی براقمو برداشتم کتم خیلی قنگ و مجلسی بود .. استینای سه ربی داشت .... زیر کت ی تاپ براق مشکی پوشیدم چون کتم یقه خیلی بازی داشت ی گردنبند ظریف هم گردن کردم ک خیلی ب لباسم میومد و درخشندگی خاصی داشت موهامو جمع کردم پشت سرم بالا بستم ..جلو موهامم کج و حالت دار ریختم تو صورتم شال چروک ابی کاربنیمم سر کردم پالتو خز دار مشکی ک کاملا فیت تنم بود و ی کمربند سگک دار داشت تنم کردم کیف ورنی ابی کاربنیمم گرفتم ساعت مارکمم گرفتم این ساعتو خیلی دوست داشتم چون نیما سر تولدم بهم هدیه داده بود .. دستبند ست کردنبندمم دست کردم جلو اینه استاده بودم .....ویییییییییییییییی خدا چ جیگری بودم خودم خبر نداشتم ....چشم های نسبتا درشت و وحشی ک حالا ب کمک مداد بیشتر جلب توجه میکرد ...مژه های پرپشت وبلند .. گونه های نسبتا برجسته .. لب های کاملا غنچه و بینی کوچیکی داشتم رنگ پوستمم گندمگون بود ساعت 5:30 ب مامان گفتم ک تولد یکی از دوستامه و از خونه زدم بیرون داخل کوچه کسی نبود تنها صدایی ک میومد صدای کفش های پاشنه دار من بود .. ب سر کوچه ک رسیدم ی تاکسی گرفتم ..جلو میدون .. پیاده شدم الان نزدیک 10 دقیقه بود ک منتظر اقا بود .. داشتم تو این هوا سرد قندیل میبستم گوشیمو از داخل کیفم در اوردم داشت زنگ میخورد ... ههههههههههه .. خودشه .. شیطونه میگه هر چی از دهنم در میاد بارش کنم -بله -پس چرا نمیایی .. 10 دقیقه ک منتظرتم هاااااااااااااااااااان چ دروغگوییه -محض اطلاعتون جناب من الان 10 دقیفه ک کنار میدون... کنار ی روزنامه فروشی ایستادم و دارم قند یل میبندم -پس چرا من نمیبینمت چون کوری -شما بیا کنار دکه روزنامه فروشی .. من اونجا ایستادم -باشه الان میام ماشینشو دیدم ک از دور داشت نزدیک میشد نزدیک روزنامه فروشی ایستاد منم چون خیلی سردم بود دیگه تعلل نکردم و سریع پریدم در ماشین و باز کردم و نشتم .. بیچاره جا خورد خانوم بفرمایید پایین وااااااااااااااااااا .. میگم روانیه میگین نه رومو ب طرفش کرم جناب بهراد نمیخواین حرکت کنین فک کنم دیر شد همین جور هاج وواج با دهن باز داشت نگام میکرد بعد 1 مین ب خودش اومد و راه افتاد از شانسمون تو ترافیک گیر کرده بودیم .. هیچ کدوممون حرفی نمیزدیم ولی متوجه نگاه زیر زیرکی اقا بودم با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفته بود صدای زنگ گوشیم سکوت داخل ماشین و شکست -سلام نیما -.................. -کی ارمان ؟؟؟؟؟؟؟؟/// -نه زنگ نزده ..اگه هم زده باشه من خبر ندارم -.............................. -خب ! ک این طور .. خوب شد ک بهم خبر دادی .. خودم ی کاریش میکنم -............................. -باشه باشه . چشممممممممممممممممممممممم مممممممممممم .کاری نداری -............... -بای -کی بود ب خودم اومدم اصلا حواسم نبود اینم تو ماشین نشته -هیچکی جلو ی ساختمون خیلی بزرگ نگه داشت دو تا بوق زد ی مردی در و باز کرد ..اوه اوه اینجا رو چ خبره همه ماشین های مدل بالا از ماشین پیاده شدیم اومد کنارمو دستمو گرفت بچه پرو چ سریع هم پسر خاله شد دستمو از دستش بیرون اوردم -چیکار میکنین ؟ -جو نگیرتت برای ظاهر سازی جلو مهمونا باید دستتو بگیرم در ضمن دستشو داخل کتش کرد و ی جعبه ازش بیرون اورد -بیا اینو بگیر -این چیه -بازش کن میفهمی در جعبه رو باز کردم .. ی انگشتر طلا سفید بود ک ی نکین داشت .. خیلی ظریف و قشنگ بود -دستت کن مثلا نامزدمی نامزدی و همچین با تمسخر گفت انگشتر و دست کردم دوباره دستمو گرفت و با هم ب طرف سالن رفتیم ..وارد خونه ک شدیم ی خانوم جلو اومد و ازمون پالتوهامونو گرفت .. میخواست شالمم بگیره ک مخالفت کردم ... این دکی هم عجیب ب من خیره شده بود .. دیگه این خیره شدناش داشت اعصابمو ب هم میریخت دوباره دستم و گرفت و با هم ب طرف سالن رفتیم ب مخض اینکه وارد شدیم همه ساکت شدن و داشتن نگامون میکردن ک یکدفعه مامان دکی جلو اومد و صورتو بوسید -سلام دخترم خیلی خوش امدی -سلام ممنون با تک تک فامیلشون احوال پرسی کردم ... این دختر عموهاش ک میخواستن منو بکشن همچین با غیض نگام میکردن ک نگوووووووووووووو سلام من مهرسا هستم دختر عمع مهرداد پس مهرسا اینه .. خداییش خیلی خوشگله باهاش دست دادم -سلام من نفس هستم خوشحالم ک میبینمتون -مهرداد جان میشه این خانومتو با من غرض بدی -نچ نمیشه خانومم باید کنار من باشه -مهرداد چقد لوس شدی خب میخوایمم بیشتر با نامزدت اشنا شیم فامیلای خوبی داشتن نزدیک من نشسته بود و مواظب بود ک ی وقت من سوتی ندم با امدن پدر بزرگ مهرداد همه جمع ساکت شدن همه ب احترامش بلند شدیم ب طرف ما اومد -پس دختری ک مهرداد ب خاطرش تو رو من ایستاده تویی یا 5 تن این بابابزرگش مث شمر میمونه -خوشکلی ....ولی میدونم توام مث دخترای دیگه ب خاطر ثروت مهرداد ک طرفش اومدی خیلی بهم بر خورد مهرداد –اقاجون این چ حرفیه ک میزنین .... من نفس و دوست دارم -ساکت شو فک کردی نمیدونم ک منشیته .. تو رفتی ی منشی گرفتی باهاش ازدواج کردی معلوم نیست خانوادش خبر دارن ک الان اینجا هست یا نه نه دیگه نمیتونستم ساکت بمونم ب چ جراتی داره ب من توهین میکنه -جناب بهراد .. من از هر کسی میتونستم این حرفا رو بشنوم الا شما .. شما ک مثلا بزرگتر فامیلین ...باید اینجور صحبت کنین مگه هر کس منشی باشه بی خانواده .. مگه اصالت نداره .. این حرفاتون چ معنی میده من ک ب شما بی احترامی نکردم ک دارین علنا تو جمع ب من بی احترامی میکنین خیلی مودبانه باهاش صحبت کردم ب طرف در رفتم و وسایلمو از همون خانوم گرفتم همه هنوز تو بهت بودن حتی مهرداد از خونه زدم بیرون ی تاکسی گرفتم و رفتم خونه -نفس چرا اینقده زود امدی -خوشم نیامد از جمشون زود برگشتم دیگه اجازه حرف دیگه ای بهشون دادمو رفتم تو اتاقم در و از داخل قفل کردم ک کسی نتونه بیاد داخل تا تونستم گریه کردم صب با صدای در از خواب بیدار شدم -نفس .. حالت خوبه ... چرا در اتاقتو قفل کردی - خوبم مامان .. الان میام پایین گوشیمو ار داخل کیفم در اوردم .. روشنش ک کردم سیل میسکال ها و اس ام اس هم مواجه شدم همه هم از طرف مهرداد بود نخونده همشونو پاک کردم میخواستم گوشیمو بذار کنار ک زنگ خورد .. خودش بود -بله -چرا گوشیت خاموشه .. چرا جواب پیاممو ندادی .. هاااااااااااااااااااااان -خاموشه ک خاموشه فک نمیکنم ک ب شما ربطی دشته باشه -نفس با من درست صحبت کن ...دیروز با اجازه کی سرتو انداخی پایین و رفتی هااااااااااااان -ههههههههههههه با اجازه خودم .. لابد انتظار داشتین بشینم و ب حرفای پدربزرگتون گوش کنم -چرا سر کار نیامدی -دیگه نمیام بهتره بگردین دنبال ی منشی دیگه -نفس همین الان با زبون خوش بلند شو بیا شرکت وگرنه من میدونمو تو -نمیاممممممممممممممممممممم ممم -ک نمیایی نه -ک نمیایی نه -نه ...فقط ی قرار بذارین بریم محضر صیغه رو فسخ کنین -نفس دعا کن پیدات نکنم وگرنه بیچارت میکنم -هیچ کاری نمیتونی بکنی -باشه خودت خواستی -برو بابا تلفنو قطع کردم داشتم صبحانه میخوردم ک تلفن خونه زنگ زد .. همه رفته بودن بیرون و من خونه تنها بودم تلفنو برداشتم -بله -سلام کپ کردم این ک صدای مهرداد -چرا اینجا زنگ زدی همین الان بلند شو بیا شرکت -نمیام -نفس با من لج نکن .. شمارتو ک پیدا کردم .. میام ادرس خونت هم پیدا میکنم - چی میخوای از جونم تو بیا من بهت میگم چی میخوام -................... -میایی یا نه -الان میام ************************* وارد شرکت شدم تلفنم زن خورد -بیا تو اتاقم بعدشم قطع کرد ... هان این از کجا فهمید ک من اومدم رفتم تو اتاقش -در و ببند در و بستم -چیکار داری از پشت میزش بیرون اومد مقابلم قرار گرفت داشتم نگاش میکردم ک صورتم سوزش شدیدی و احساس کرد منو زد .... تو بهت بود ک چرا منو زده .. مچ دستمو محکم گرفت و منو ب سمت خودش کشید -با اجازه کی اون وقت شب سرتو انداختی پایین رفتی هااااااااااااااااااااان داشتم تقلا میکردم ک مچمو ازاد کنم ولی اون زورش بیشتر از من بود -مگه با تو نیستم جوابمو بده -پدربزرگت با چ اجازه ای بهم توهین کرد -دو دقیفه دندون روی جگر میذاشتی من همه چیز و درست میکردم -ههههههههههههههههههه ... حالا میگی چ کنم .. تو میخواستی ی شب نامزدتو ببینن ک دیدن .. حالا هم ما رو ب خیر و شما رو ب سلام ههههههه فک کردی همه چیز تمام شد ... با صدای زنگ گوشیش .. صحبتشو قطع کرد -سلام مامان --....................... -ممنون خوبم -............................... -کجا؟ امشب ؟ -................... -رادمنش با شندین فامیلم برگشتم و نگاش کردم -.............. -باشه چشم زودتر میام تلفنشو ک قطع کرد برگشت طرف من ... چشماشو ریز کرده بود و داشت با دقت نگام میکرد -تو با محمد علی رادمنش نسبتی داری ؟ چی باید میگفتم .....مونده بودم چ جوابی باید بهش بدم ک در زدن در باز شد ...ههههههههههههه ... این عظیمی چندش چی میگه دیگه ... ولی مث اینکه این دفعه خوش موقع امد ... باید سریع جیم بزنم -ببخشید اقای رئیس میشه ی نگاه ب اینا بندازید -با اجازه منم برم ب بقیه کارام برسم عظیمی برگشت و منو نگاه کرد -ئه شما اینجایین ... صب که اومدم شرکت ندیدمتون ب تو چ فضول خانوم جوابشو ندادم تا بسوزه ... فوری از اتاق اومدم بیرون پشت میزم نشستم و دستامو دو طرف سرم گذاشتم .. یعنی فهمیده .. حالا باید چیکار کنم ..... عظیمی از اتاق مهرداد بیرون اومد و ب من گفت -رئیس گفتن متنی ک باید تایپ میکردین اشکال داره .... برو اتاقش باهات کار داره ی پوزخند زشت هم بهم زد ... وارد اتاق مهرداد شدم (ههههههههههههه... از کی تا حالا برام مهرداد شده ...... نفسسسسسسسسسسسسس .. این همون دکیههههههههههه) -خب نگفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خودمو زدم ب گیجی -چیو نگفتم - گفتم تو با محمد علی رادمنش نسبتی داری؟؟؟؟؟؟؟ معلوم بود ک حرصش گرفته -خب فرض کن ک نسبتی دارم .. که چی ؟ -چ نسبتی باهاش داری ؟ -فضولی ؟ -نفس ده دفعه بهت گفتم با من درست صحبت کن ؟ - خب چیکار داری ک من باهاش چ نسبتی دارم .. خب عمومه -خب پس خیالم راحت شد .... -خیالت از چی راحت شد ... -فضولی ؟ -ب جهنم نگو - اخههههههههههه ..کوچولو دلم برات سوخت .... بهت میگم ... امشب ی وقت بلند نشی بیایی خونه عمو جونت -هههههههه .. من بخوام برم خونه عموم چ ربطی ب شما داره ... بعد یکدفعه چشمامو ریز کردم .. اصلا امشب چ خبره -مگه امشب چ خبره -ب صندلیش تکیه داد... هیچی بابا امشب خونه عمو جونت دعوتیمممممممممممم .. با صدای بلندی -نهههههههههههههههههههههههه هههههههههه بیچاره با نه من از جا پرید -چته دختره دیونه چرا داد میکشی؟ -حالا من چیکار کنم .. امشب کجا برم ب صورت سوالی داشت نگام میکرد -یعنی چی ک کجا بری ؟ خب برو خونتون -خونمون .. ک همون جایی ک شما میخوایید برید اونجا - من گیج شدم چی میگی تو سرمو پایین انداختم -خب راستش ... من دروغ کفتم -دروغ گفتی .؟؟؟ چ دروغی ؟؟؟؟؟؟/ واضح صحبت کن بفهمم چی میگی ؟ - خب من ... من اون عموم نیست ... -چییییییییییییی؟؟؟؟ پس کیته ؟ -..... -نفس با توام چرا جواب نمیدی - خب اون بابامه یکدفعه از روی صندلیش چنان بلند شد ک صندلیش با صدای محکمی زمین خورد ... ب طرفم اومد و مچ دستمو گرفت .. -امکان نداره .. اونا ک ی دختر بیشتر ندارن - خی نیلو خواهر کوچیکه منه .. اوشب ک شما اومده بودین خونه ما .. من تو اتاقم بودم -رسما بدبخت شدیم .... -حالا چیکر کنیم .... -نمیدونم .. الان اگه مامانم اینا بفهمن ک تو کی هستی چی میشه .. خودت چی ... میخوای چیکار کنی .. -یعنی چی چیکار کنم -خب اگه خانوادت بفهمن ک بی اجازه اونا با من نامزد کردی ههههههههههههههه .. چ دل خوشی داره این ... نه ... الان وقتشه -یادت میاد گفتم ک ب ی شرط این کارو انجام میدم همین جور منتظر داشت نگام میکرد -خب.... ازت میخوام امشب خودتو نامزد من معرفی کنی ؟ -چی میگی تو ...حالت خوش نیستا -ببین منم تغریبا مشکلم مث توئه ... هیچ از خودت پرسیدی ک چرا عاقد بدون اجازه پدرم خطبه رو خوند .... چون ... -اصلا تو ب این چیزا کاری نداشته باش .. فقط امشب خودتو نامزد من معرفی کن ...امشب تولد نیماست .. همه خونه ما دعوتن -باشه *********************** برای امشب ی ارایش خیلی ملایم کردم .. ی لباس پوشیده سنگین و زیبا پوشیدم موهامو کج ریختم تو صورتم ... شالمم روی سرم انداختم .. استرس داشتم زیاد .. نمیدونستم خانوادم چ جوری باهام برخورد میکنن....تغریبا همه مهمونا امده بودم داشتم با شادی دختر خالم صحبت میکرد ک نگاهم ب کسایی ک داشتن از در وارد میشدن افتاد .. ضربان قلبم رسیده بود ب هزار .. داشتم میمرد ...از پونه عذر خواهی کردم و ب طرف مهرداد و خانوادش رفتم مامانو باباو نیما داشتن بهشون خوش امد میگفتم ....خودم بهشون نزدیک کردم و ی نفس عمیق کشیدم -سلام با صدای سلامم ....همشون بهم نگاه کردن .... پدر و مادر مهرداد ک با لبخند داشتن نگام میکردن .. مث اینکه خود مهرداد اونا رو از قبل اماده کرده بود بابام –اینم از دختر بزرگم نفس مامان مهرداد- سلام دخترم خوبی ؟ -ممنون خیلی خوش امدین با پدر مهرداد هم احوال پرسی کردم .. این دفعه خواهرش نیامده بود ... بابا و مامان پدرو مادر مهردادو بطرف سالن راهنمایی میکردن -سلام
این صدای مهرداد بود .. ب طرفش برگشتم ... اوهههههههه لالا چ تیپی هم زده .... -سلام ... خوش امدین بفرمایید داخل ... همه چیو ب خانوادت گفتی -گفتم ک تو دختر اقای رادمنشی -خب -بابا ک فهمید خیلی خوشحال شد .. مامان هم همینطور نیما ب طرفمون اومد -مهرداد جان بیا اینجا با بچه ها اشنات کنم همه در حال حرف زدن بودن ک .. پدر بزرگ خوب نفس جان ... تو بهم گفتی ک امشب نامزدتو ب ما معرفی میکنی مامان و بابا و وبقیه داشتن با نگاه پرسشگر نگام میکردن اب دهنمو قورت دادم .. ی نگاه ب مهرداد انداختم ک اروم نشسته بود ..ی نگاه هم ب خانوادش انداختم پدر و مادرش داشتم با لبخند نگام میکردم پدربزرگ – نفس جان چی شد ارزو (خواهر ارمان .. دختر عموم )- هههههههههههه این همه رو سر کار .. نامزدی وجود نداره زبونم بند امده بود ... مهرداد – من نامزد نفس هستم اخیسششششششششششششششششششششش ششششششششششش مامانو بابا دهنشون باز مونده بود .. نیما چشاش اندازه گردو شده بود ارمان –ههههههه شما کی نامزد کردین ....این نامزدی درست نیست .. پدر بزرگ شما ی چیزی بگین پدربزرگ جا خورده بود ...انگار باورش نشده بود ک مهرداد نامزد منه پدر بزرگ –خب شما دو تا جون الکی برای همدیگه تصمیم گرفتین .. اصلا ب خانوادهاتون فکر کردین ...ولی ب نظر من این نامزدی ی حرفی ک بین این دو تا جون زده شده .. پس از نظر باطه .. من ارمان و برای نفس در نظر گرفتم یکی بیاد جلو منو بگیره .. الانه ک بزنم پدربزگمو بکشم ... -اقا جون –شما خودتون گفتین .. حالا ک نامزدم اینجاست شما میگین قبول ندارین .. من بمیرمم با ارمان ازدواج نمیکنم پدر بزرگ ب طرف پدر برگشت -محمد علی دخترتو خوب تربیت نکردی ...بهش یاد ندادی ک نباید رو حرف بزرگتر حرف بزنه بیچاره بابام نمیدونست چی بگه .... پدربزرگ – من امشب جلو همه ارمان و نفس و نامزد هم معرفی میکنم -صب کنین این صدای مهرداد بود -اقابزرگ حرمتتون واجبه .. منم قصد هیچگونه بی احترامی ب شما ندارم .. ولی شما چطوری ی زن شوهر دار و نامزد یکی دیگه معرفی میکنین -چی گفتی -نفس زن منه نیلو چنان جیغی کشید ک پرده های گوشم پاره شد -نفس غلط کرده .. مدرک داری -میتونم ببرمتون همون محضر ک عقد کردیم -باید طلاغش بدی .. همین ک گفتم ... نفس متعلق ب ارمانه -من این کار و نمیکنم -پدر بزرگ ب طرف من برگشت -یا همین فردا از این پسره جدا میشی یا از خانواده طرد میشی قلبم داشت میایستاد .. چی میگفت ..مگه من مسخرشم ک هر دفعه ی حرف میزنه -پدربزرگ با این کاراتون میخوایین چیو ثابت کنین .. هیچوقت نمیبخشمتون با سرعت ب طرف اتاقم رفتم ..چمدونموو از زیر تخت برداشتم هر چی ک دستم میرسید توش میریختم ..مدارکمو برداشتم ..لباسامو تن کردم رفتم پایین ..نگاه همه ب من بود -من از اینجا میرم .. ولی میدونم پشیمون میشین مامان –نفس مامان جان کجا میری دیگه ب حرف کسی گوش ندادم خودمو با اون چمدون سنگین با دو ب سر کوچه رسوندم میخواستم تاکسی بگیرم ک ی ماشین جلو پام ترمز کرد -سوار شو این ک مهرداد.. حوصله لج بازی نداشتم سریع سوار شدم .. -انگار عادته زود قهر کنی بری ؟ -خیلی خودخواهه ..هیچ وقت نمیبخشمش شروع کردم ب گریه کردم -نفس داری گریه میکنی .. حالا کجا میخوای بری شال و کلاه کردی -میرم خونه دوستم -لازم نکرده من امدم تا برت گردونم .. -من پامو اونجا نمیذارم ... فردا ی قرار بذار بریم محضر صیغه رو فسخ کن یکدفعه ماشین ایستاد -میخوای با ارمان ازدواج کنی -ههههههههههه .. بمیرمم زن اون نمیشم -پس برا چی میخوای صیغه رو فسخ کنی -چون قرارمون تمام شد -نه هنوز مشکل من حل نشده جلو ی خونه ایستاد -اینجا کجائه ک منو اوردی -اینجا خونه ماست .....قرار شده تا اقا بزرگتون اتش بس اعلام کنه شما مهمون ما باشد این کلمات و با لحن مسخره ای میگفت اصلا خوشم نیامد ... مگه من بهش گفتم ک منو بیار اینجا .. خیلی ناراحت شدم از ماشین پیاده شدیم وارد ساختمون شدیم مهان خواهر مهرداد ب طرفمون امد -سلام نفس جون خیلی خوش امدی باهاش دست دادم -سلام مهان جان ببخشید ک مزاحم شما شدم ی اخم با نمکی کرد -ئهههههه دیگه نبینم از این حرفا بزنی .. مزاحم چیه عزیزم .. فک کن اینجا خونه خودته چمدونمو گرفت -اینو میبرم تو اتاقت مامان بهم زنگ زد و اطلاع داد چی شده توام بیا بریم لباستو عوض کن بی چون و چرا دنبالش راه افتاد منو ب سمت اتاقی ک برام در نظر گرفته بود راهنمایی کرد -بفرما داخل نفس جون از این ب بعد این اتاق متعلق ب شماست -ممنون ببخشید ک این همه زحمتتون دادم -باز گفت زحمت .. میزنمتا ...من میرم توام راحت استراحت کن مهان از اتاق رفت بیرون .. منم خودمو روی تخت انداختم حتی لباسامم عوض نکردم .. سرم خیلی درد میکرد با صدای زنگ بیدار شدم ... ساعت مچیمو نگاه کردم ... ساعت 12 شب بود .. ی نگاه ب اطرافم انداختم تازه متوجه موقعیتم شده بودم .. من خونه مهرداد شون بودم .. هنوز مانتو بیرونم تنم بود از اتاق بیرون امدم تا اب بخورم ک متوجه صدا شدم ... بالا راه پله ایستاده بودم .. میخواستم برگردم تو اتاقم ک اسم خودمو شنیدم مهان –مامان ب نظر من نفس دختر خوبیه -منم نگفتم بده .. منم میگم ک خوبه -مهرداد چی شد ک با نفس پنهونی نامزد کردی ؟ چرا از همون اول ب من یا پدرت نگفتی -خب راستش یهویی شد دیگه .. تازه شما موافقت میکردین .. پدربزرگ نمیذاشت -مهرداد .. مهان ..بهتون گفته باشم تا وقتی ک این دختر اینجاست نمیخوام اب تو دلش تکون بخوره .. مهرداد پسرم خانواده اقای رادمنش ب ما اعتماد کردن دخترشونو دست ما سپردن نمیخوام اتفاقی بیفته ک خدایی نگرده دلخوری ب وجود بیاد... متوجه منظورم ک میشی -بله مادر متوجه هستم ..حالا اجاه میدین بریم بخوابیم ...من ک دارم میمیرم از خواب -برو بخواب با صدای پای متوجه شدم ک یکی داره از پله ها بالا میاد ..سریع ب اتاقم رفتم ...چقد من بدبخت بودم ..حوصله نداشتم لباسمو عوض کنم همین جوری خودمو روی تخت انداختم -اههههههههههه این کیه ک داره ی بند در میزنه و نمیذاره ک بخوابم بلند شدم با همون سرو وضع ژولیده ب طرف در رفتم و در و باز کردم ههههههههههه این ک این دکی خله ..این وقت صب چی میگه اینجا -اجازه میدی بیام تو ب خودم اومدم .. سریع از جلوی در کنار رفتم -بفرمایید داخل اتاق امد .. ی نگاه ببهم انداخت -ببین اومدم ی چیزایی رو بهت بگم .. خانوادم هنوز نمیدونن ک این نامزدی سوریه ...... میخوام جلو اونا مراعات کنی تا مشکل منم حل بشه و اقا جون از خرشیطون بیاد پایین .....فقط جلو خانوادم باید نقش عاشقای دلخسته رو بازی کنیم ... حوصلشو نداشتم -اوکی ...حرفاتون تمام شد -اره .. میخواست از اتاق بره بیرون .. ک ب طرفم برگشت -میخوای امروز اگه خسته ای سر کار نیا هههههههه اقا رو باش .. من دیگه پامو تو اون شرکتت کوفتیت نمیذارم -راستش فک کنم بهتره بگردین دنبال ی منشی دیگه -منظورت چیه -منظورم واضحه دیگه نمیخوام بیام سر کار ی پوزخند بهم زد -ههههههه .. خانوم کوچولو اتفاقا کار الان ب دردت میخوره ... مدرک درست درمونی ک نداری .. الانم ک از خانوادت جدایی ... چطوری میخوای از ددی جونت پول بگیری ..در ضمن فک نکنم جایی دیگه بهت کار بدن .. الان همه منشی ها لیسانس دارن نه مث تو .......خدایا چقدر ی ادم میتونه وقیح باشه ... خیلی از حرفش ناراحت شدم .. ولی از قدیم گفتن جواب ابلهان خاموشیست ..ب تکون دادن سری ب علامت تاسف براش اکتفا کردم -حرفاتونو گفتین حالا لطفا برین بیرون -هههههههه میگن گدا رو رو بدی صابخونه میشه میخواستم جوابشو بدم ک فوری از اتاق رفت بیرون روی تخت نشستم ..زان.هامو جمع کردم تو بغلم.... ارنجامو روی زانوهام گذاشتم و دستامو دو طرف سرم گذاشته بودم .. نه .. چرا این ادم اینقده خودخواه ... مگه اون چی داره ک من ندارم .... ادم از خود راضی یک هفته تمام از اتاقم بیرون نیامدم حتی غذامم مهان برام میورد تو اتاقم ... مهرداد کاری بهم نداشت .. فقط هر وقت از جلوی در اتاقم ک رد میشد ی چیزی برا خودش میپروند منم همشو نشنیده میگرفتم .. تمام کارای انتخاب واحد ترم جدید و سیما برام انجام داده بود .... تو این یک هفته فقط فکر کردم .. حالا متوجه میشم ک همه کارام از اولشم هم اشتباه بوده .. من نباید اونجوری تو رو اقا بزرگ در میومدم باید از طریق مامان و بابا ب اقا بزرگ میفهموندم ک ارمان و نمیخوام ....اونشب هم نباید فوری با ی حرف اقا بزرگ از خونه قهر میکردم ... اخه من نمیدونم این چ اخلاق گندیه ک من دارم .. دیگه از همه خجالت میکشم .. حتی مامانو بابام .... ولی دیگه کار از کار گذشته باید ب همه ثابت کنم ک میتونم .. میتونم حتی تنهایی هم شده روی پای خودم بایستم ...بیشتر از همه دوست دارم رو این ادم مغرور و کم کنم لباسامو عوض کردم ... ی سارفون سبز کاهویی ... ی لباس سفید هم زیرش پوشیدم ....شلوار های دامنی مشکیمم پام کردم ...شال مشکیمم سر کردم ..بعد یک هفته داشتم از اتاقم خارج میشدم ب اشپزخونه رفتم ... فقط مامان مهرداد تو اشپزخونه بود و داشت لپه ها رو پاک میکرد -سلام فوری سرشو بالا اورد و نگاهم کرد .. مث اینکه باورش نشده بود ک از اتاقم بیرون اودم .. بعد چند لحظه ب خودش امد ی لبخند ملیح زد -سلام دختر گلم .. بیا بشین برات ی چایی بریزم -ممنون خودم میریزم ی لیوان از جا ظرفی برداشتم و دو تا چایی خوشرنگ ریختم و رفتم سر میز و کنار مادر مهرداد نشستم -خیلی خوشحالم ک از اون اتاق بیرون اومدی .. مهرداد میگفت ب خاطر اتاف اون شب خیلی ناراحتی.. خیلی بهت اصرار کرده ولی نیامدیهههههههههههه ..اره همچین ب دست و پام افتاده بود ک نگو ...پسره خودخواه حتی نیامده بگه مرده ای یا زنده -راستش خیلی حرفای پدربزرگم برام سنگین بود ..خودم میدونم اشتباه کردم و نباید اونجوری از خونه میزدم بیرون دستمو گرفت و با خوشحالی گفت -عزیزم خوشحالم ک خودت متوجه شدی کارت اشتباه بود .. تو زندگی ادم ممکنه اتفاقای بدتر از این بیافته ولی ادم نباید ک سریع جابزنه .. تو باید با مشکلاتت مبارزه کنی ..الانم نگران نباش خودم الان زنگ میزنم و با مادرت صحبت میکنم .. حتما پدرت هم میبخشتت داشت بلند میشد ک بره تلفن کنه ک سریع دستشو گرفتم -میدونم ک خیلی بهتون زحمت دادم و این چند روز مزاحمتون شدم ....ولی دیگه کار از کار گذشته ..اگه من الان ب خونه برگردم یعنی تسلیم خواسته اقابزرگ شدم میون حرفم پرید -دخترم این چ حرفیه ک میزنی ..زحمت کجا بود .... توام الان عضوی از این خانواده ای ... مث اینکه یادت رفته تو عروس خانواده بهرادی ...مگه من اجازه میدم پدربزرگت عروس ب این خوبی و از چنگم در بیاره .. فقط تو لیاقت پسر منو داری .. من میدونم بیشتر دخترایی ک دور و بر پسر من میپلکن .... فقطو فقط ب فکر پولشن نه خودش .. توام تا هر وقت ک بخوای میتونی اینجا بمونی ..اینجام مث خونه خودته .... از این ب بعد هم ب من مامان بگو .. باشه یعنی واقعا مهرداد پسر این مادره .. با این ک قیافه خیلی جدی داره ولی خیلی مهربون .. عجیب مهرش ب دلم نشسته بود -چشم مامان اونروز منو مامان با هم غذا درست کردیم تا تونستیم صحبت کردیم .. واعا مامان مهرداد فرشتست ....اقای بهراد و مهان هم ک اومدن با هم غذا خوردیم و من و مهان ظرفا رو شستیم -سلام سیما جونم -سلام خوبی خانوممممممممممممممممم فهر قروووووو -سیماااااااااااااااااااااا اااااااااااا-اوهههههههههههههه چرا حالا داد میکشی باور کن اروم تر هم بگی میشنوم ..حالا بگو ببینم چی شده خانوم یادشون افتاده ی دوستی هم دارن -سیما جونم -ای درد ... هر وقت اینجوری میگی سیما جونم میفهمم ی کاری داری .. بنال عزیزم -خیلی بی ادبی ..راستش میخوام برم دنبال کاریکدفعه زد زیر خنده -اخه دیونه دیگه چرا دنبال کار میگردی برو پیش همون نامزد جونت این جوری راحت تر میتونی چکش کنی -سیما اصلا باهاتن شوخی ندارم ... اون هیچ نسبتی با من نداره ..فهمیدی -اها اون وقت اگه با هم هیچ نسبتی ندارین اونوقت خونه اونا چ غلطی میکنی -من اومدم خونه دوست بابام ن خونه نامزدم -باشه بابا ترش نکن حالا .. فردا میام دنبالت باهم بریم دنبال ی کاری -نچ عصر بیا -بلا نکنه جایی رو در نظر داری-چرا ک نه - کجا - تو بیا خودت میفهمی -اوکی ساعت 5 میام دنبالت ...فقط ادرسو اس کن برام -باشه -ببین مامانم صدام میکنم اگه کاری نداری برم ببینم چی میگه -نه کار دیگهای ندارم سلام برسون بهشون -حتما ..پس فعلا بای -بایی پالتو مشکی اسپرت با ی جین ابی پوشیدم شال مشکی رو هم سر کردم .. ی ارایش خیلی ملایم هم روی صورتم نشوندم کیفمو برداشتم و از پله ها پایین رفتم هیچ کس توی هال نبود ...صبح ب مامان گفته بودم ک با یکی از دوستام میرم بیرون از در خارج شدم چکمه ها ی لژ دارمو پا کردم ..صدای بوق ماشین شنیدم فهمیدم ک سیما امده ..برای این ک بیشتر بوق نزنه ..سریع بیرون رفتم -سلام ..چ خبرته اینقده بوق میزنی -سلام عششششششششششخممممممممممممم ممممممم .. خوبی جو جو ..-خوبم بریم حالا ک دیر شد تو راه احوال پرسی کن -امرامر شماست بفرمایید کجا برم منم ب همون سمت پرواز میکنم ادرسو بهش دادم ماشینو نگه داشت و هر دو از ماشین پیاده شدیم -اینجا کجاست اونوقت -موسسه زبان تو ک زبانت خوبه باز امدی کدوم زبانو یاد بگیری -خله نیامدم ک یاد بگیرم ...امدم ک یاد بدم -بابا ایولللللللللللللللللللللل للللللللللل .... از اول همین کار و میکردی مرض داشتی رفتی منشی شدی .. ولی همچین ب ضررتم نشدا الکی الکی شووووووور کردی رفت -سیما کتک میخوای عزیز دل خواهر -نچ من غلط کردم.. حرفمو پس میگیرم با هم ب داخل موسه رفتیم ...ی موسسه زبان خصوصی بود ک همه زبان ها رو اموزش میداد .... وقتی مدارکو نشونشون دادم ... ب راحتی استخدامم کردن .. قرار شده بود هر 3 تا زبان و اموزش بدم ... کلاس زیاد برداشتم ..البته چون یکی از استادامم اونجا بود و معرفم شده بود بهم بیشتر کلاس دادن ...حقوق خوبی هم میدادن تا ساعت 7 با سیما تو شهر دور دور کردیم و رفتیم تو این هوا سرد بستنی خوردیم .... چقدر هم ک مردم بهمون خندیدن زنگ در و زدم ...سریع در باز شد ب داخل رفتم و بلند سلام کردم مامان –سلام دخترم خوش گذشت -اره خیلی جا شما خالی بود .. پس بقیه کجان -مهرداد ک هنوز شرکته ... بقیه هم تو اتاقاشون .. داری میری لباساتو عوض کنی مهان رو هم صدا کن -باشه چشم سریع رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم ....ی تونیک بنفش ک تا رون پاهام میرسید تن کردم با ی شلوار دامنی مشکی ... شال بنفشمم سر کردم ...(ای خدا چ عذابیه تو خونه هم باید شال سر کنم ) چند ضربه ب در اتاق مهان زدم -مهان جون بیداری -اره بیا تو در و باز کردم و ب داخل اتاقش رفتم -خسته نباشید چقد درس میخونی تو دختر -وایییییییییییییی نفس تو ک نمیدونی کنکور چقد سخته مخصوصا کارشناسی ارشد ههههههههههه .. شانس ما رو باش اینم فک میکنه بنده بی سواد تشریف دارم ...هی هی هی -حالا نمیخواد خودتو خیلی هم خسته کنی پاشو بیا بریم پایین شام بخوریم
-اوکی این صفحه رو تموم کنم میام -باشه پس من میرم ب مامان کمک کنم رفتم داخل اشپزخونه -کمک نمیخواین ؟-اگه برات زحمتی نمیشه بیا این سالاد و درست کن -چشممممممممممممممممممممممم مممممبا صبر و حوصله داشتم سالاد درست میکردم .. نمیخواستم سالادم ایرادی داشته باشه .. -سلام مامان هههههههههه این دکی هم تشریف فرما شد بالاخره -سلام پسرم چرا اینقدر دیر کردی ..قبلا زودتر خونه میامدی -گیر نده دیگه مامان کارام زیاده ...گیر ی منشی افتادم از هر ده تا کلمه ای ک تایپ میکنه 9 تاش غلطه .. اینقده گیجه ک نگو -سلام بطرفم برگشت ..ی نگاه بهم انداخت مطمئنا باز هم میخواست پوزخند بزنه ولی چرا داره میخنده -سلاممممممممممممممممممم خانوم گل خودم چ عجب اومدی بیرون از تو اون اتاق هاااااااااااااااااااااان .. خانوممممممم گل .. بی شعور داشت جلو مامانش نقش بازی میکرد ..بزار ی ذره ضایعش کنم ی ذره دلم خنک شه متوجه بودم مامان حرکاتمونو زیر نظر گرفته .. خودمو لوس کردم -نیست ک تو خیلی بهم سر میزدی ....اصلا گفتی نفسی هم هست یا نه بیچاره چشاش 4تا شده بود هیچ فکر نمیکرد ک من اینطوری جلو مامانش نقش بازی کنم .. صب کن اقا مهرداد دارم برات -عزیزم من ک همش بهت سر میزدم تو میگفتی ک میخوای تنها باشی . من برای راحتی خودت تنهات میذاشتم .. اصلا از همین فردا بیا شرکت سر کارت با ب بهانه کار هم ک شده بیشتر همدیگه رو ببینم ی چشمکی زد و -مث سابق ای ادم پروووووووووووووووووو .. میخواد از اب گل الود ماهی بگیره -نچ مگه میشه عروس خانواد بهراد منشی باشه ههههههههههههه لجش در امده بود -باشه هر طور دوست داری گلم ولی هر وقت ک خواستی برگردی برای تو جا دارم هههههههههه کور خوندی عمرا برگردم مامان –یعنی ابراز علاقتون منو کشته ..پاشو بیا برو اون لباساتو عوض کن ...خواهر و باباتم صدا کن -ئهههههههه مامان وقتی شما اینجا ایستادین خب من چ جوری ابراز علاقه کنمیعنی این بشر ب سنگ پا قزوین گفته زکی ..چقد پروههههههههههههه ..خجالتم نمیشه ..پسره چشم سفید .. من اب شدم رفتم تو زمین با این حرفش مهان-واییییییییی مامان سیر شدم چقد میگی بخور -مهان تو ک همش تو اتاقتی داری درس میخونی باید ب فکر تغذیتم باشی -مامان من اگه امسال ارشد قبول نشم خودمو میکشم -یعنی چی این حرفا ..امسال نشد ..سال دیگه رو ک ازت نگرفتن ولی من حتم دارم قبول میشی -مهان چ رشته ای میخونی ؟؟؟؟؟//-گرافیک -موفق باشی -ممنون ..راستی ...تو نمیخوای ....حرفشو قطع کرد -من نمیخوام چی ؟-هیچی -بگو دیگه قیافه مظلومی ب خودش گرفت -اخه میترسم ناراحت شی-حالا تو بگو من قول میدم ناراحت نشم مهرداد –بگو دیگه مهان منم کنجکاو شدم چی میخوای بگی مهان –تو نمیخوای ادامه تحصیل بدی ... اگه بخوای خودم کمکت میکنم همهشون داشتم نگام میکردن ...انگار منتظر بودن من بگم دوست دارم ادامه تحصیل بدم -خب من دوست دارم تا دکترا درسمو ادامه بدم ..مهرداد کنار گوشم طوری ک دیگران متوجه نشن ..-تو اول برو کنکور بده قبول شو بعد ب فکر دکترا باش پسره احمقاقای بهراد –اره دخترم هیچی بهتر از درس خوندن نیست مهان –اگه بخوای منم میتونم کمکت کنم -چ کمکی ؟-خب کنکور خیلی سخته ....ادم باید خودشو بکشه تا قبول شه ی لبخند زدم -ولی من ک نیازی ب کنکور ندارم -یعنی چی ؟ -چون خودم دانشجوام هرسشون با هم -چیییییییییییییییییییییییی ییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پیچ پیچی ..لئوناردوداوینچی -خب من دانشجوی ارشد حسابداری هستم مهرداد بیشتر از همه جا خورده بود مامان –مهرداد تو میدونستی وب ما چیزی نگفتی مهرداد-خب خب ...اره ...مگه میشه ندونم دروغگو پست مامان –موفق باشی دخترم .-تو این مدت شما خیلی ب من لطف داشتین ..راستش من نمیدونم ک چ جوری باید لطفتونو جبران کنم اقای بهراد-نفس جان این چ حرفیه ک میزنی ...توام برام مث مهان میمونی -شما ب من لطف دارین ..راستش من میخواستم با یکی از دوستام زندگی کنم مهرداد از روی صندلیش بلند شد -پاشو بیا کارت دارم بهم اجازه حرف زدن نداد ..دستم و گرفت ومنو با خودش ب اتق خودش برد -این حرفا چیه ک میزنی -چ حرفایی-این ک میخوای از اینجا بری ؟-ببین اقای دکتر مشکل شما هم حل شد -کی گفته مشکل من حل شده -من میگم امروز عمتون زنگ زده بود اینجا میخواست دعوت کنه برای نامزدی مهرسا و مهران -خب ک چییعنی مشکل شما هم حل شده و پایان این بازی مسخره -خب ب فرض ک مشکلم حل شده باشه ..تو فعلا تا یکسال زن منی -هههههه ..اقا توهم نزن ... من و شما با هم هیچ نسبتی نداریم ....منم همین روزا از اینجا میرم دستمو ک هنوز تو دستش بود محکم فشار داد ..دردم گرفته بود ولی نمیخواستم جلوش کم بیارم -فکر رفتن از اینجا رو از سرت بیرون کن .. تو ک هنوز مشکلت با خانوادت حل نشده ... نمیخوام از اینجا بری و بیافتی تو راه های بد ..اونوقت خانوادت میان یقه من و میچسبن -شما لازم نکرده ب فکر مشکل من باشی ...-نفس این حرف اخرم بود تو هیچ جا نمیری ..دیگه ام نمیخوام چیزی بشنوم -برو بابا مگه ب حرف توئه -نفس میزنمتا اینقد با من کل کل نکن ..حالا هم از اتاقم برو بیرون میخوام استراحت کنم -تا حالا کسی بهت کفته ک چقد بیشعوری دیدم داره بلند میشه بیاد ..سریع از اتاقش پریدم بیرون رفتم پایین کمک کنم ظرفا رو بشورم .. تا ولرد اشپزخونه شدم مهان پرید جلوم -نفس تو ک جدی نمیخوای از اینجا بری ...-فعلا ک اقا داداشتون برام خط و نشون کشیده ک اگه بخوام برم قلم پامو میشکونه -بیخود میکنه ...ولی خیلی دوست داره هاااااااااااااااااااااااا ااااارههههههههههههه ....معلومه ی لبخند براش زدم با کمک هم ظرفا رو شستیم صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم ... امروز روز اول کاریم بود نمیخواستم دیر کنم .. کلاسامم شروع شده بود ولی تریپ ترم بالایی برداشته بودیم گفته بودیم هفته اول و نمیریم ی دوش گرفتم تا سرحال بشم ... ی مانتو مشکی با جین ابی ..مغنه مشکی هم سر کردم کیفم و گوشیمو بر داشتم سریع رفتم پایین ..ی یادداشت برای مامان نوشتم ک میرم بیرون و عصر بر میگردم کفش های ال استار صورتی مو پا کردم ..از خونه زدم بیرون ... میخواستم تاکسی بگیرم ولی منصرف شدم با ید تا وقتی ک تکلیفم مشخص نشده صرفه جویی کنم ....پس ترجیح دادم با اتوبوس برم تا عصر همش کلاس داشتم .. -خب بچه ها این چون جلسه اول بود بهتون سخت نگرفتم ولی از جلسه بعد ب هیچ عنوان سر کلاس فارسی صحبت نمیکنیم .. خب خسته نباشید برا امروز کافیه میتونید برید بچه ها داشتن از کلاس خارج میشدن ک یکی از پسراس کلاس ک بهش میخورد 26 -27 ساله باشه جلو امد -ببخشید استاد -بفرمایید - من همیشه زبانم افتضاح بوده .. اصلا متوجه نمیشم شما سر کلاس چس میگین -خب چرا امدی فرانسه یاد بگیری - پدر من ی شرکت تجهیزات پزشکی داره .. قراره من ب عنوان نمایندش ب فرانسه برم ولی هیچی از فرانسه متوجه نمیشم -خب بید تمرینتو بالا ببری .. زبان فرانسه برخلاف انگلیس ی مقدار پیچیده .. باید بیشتر براش وقت بذاری .. -راستش ی چیز دیگه ای هم هست - چی - خب من وقت ندارم ..یعنی تنهایی حوصله خوندن ندارم خب .. ب من چه ..این ی ذره مشکوک میزنه ...-خب این دیگه مشکل خودتونه ..اگه میخواین موفق باشین باید بیشتر تمرین کنین ...مخصوصا ک وقت کلاس خیلی کمه و من مجبورام سریع تر درس بدم صدای زنگ گوشیم اومد گوشیمو از داخل کیفم بیرون اوردم ...مهرداد بود ..یعنی چی کارم داره -معذرت میخوام ..اگه کاری ندارین من دیگه باید برم -فعلا نه گوشی همچنان داشت زنگ میخورد ازش خداحافظی کردم و-بله -بله و بلا .. کجایی .. چرا اینقد دیر جواب دادی هاااان
-مودب باشین .. ب شما هیچ ربطی نداره ک من کجام
-نفس بهت میگم کجایی .. مث ادم جواب بده وگرنه من میدونم و تو -این چ طرز حرف زدنه .. چیکار داری ک من کجام -گفتم کجاییبا دادی ک کشید خداییش ترسیدم هیچ وقت اینجوری سرم داد نکشیده بود ادرسو بهش دادم -همونجا باش الان میام -نمیخواد خودم میام -گفتم دارم میام گوشی فورا قطع کره 20 دقیقه بود ک تو این هوای سرد منتظر اقا بود ...صبح یادم رفته بود ک با خودم سویشرتمو بیارم .. داشتم از سرما میلرزیدم ...تو دلم صد تا فحش نثارش کردم ..همیجوری دشتم زیر لبی بهش بد و بیراه میگفتم ک اقا رسید ..فوری در و باز کردم و پریدم داخل ماشین -سلام دستامو جلو دهنم گرفته بودم و داشتم با بازدم دهانم گرمشون میکردم دیدم هنوزم همونجا هستیم سرمو بالا اوردم ک ازش بپرسم ک چرا حرکت نمیکنه .. دیدم اقا مات داره نگام میکنه ..یکدفعه ی اخم کرد مهرداد-این چ وضعی ک بیرون امدی ...اصلا اینجا چیکار میکنی -خب یادم رفت سویی شرتمو بردارم بخاری ماشینو بیشتر کرد -جواب سوال دوممو ندادی ...گفتم اینجا چیکار میکنی -اومدم سر کارم خب -چییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟-چرا داد میزنی -ی بار دیگه بگو چی گفتی -گفتم اومدم سر کار چشماشو ریز کرد -چ کاری اونوقت .. اصلا تو با اجازه کی میری سر کار .. کار میخواستی میومدی پیش خودم -یواش چته تخت گاز داری برا خودت حرف میزنی ... من برای کار کردن نیاز ب اجازه شما ندارم -نفس اون رو منو بالا نیارا ... تو اینجا چیکار میکنی -ای بابا .. مگه فضولی تو -شوهرتم نفهم -ههههههههههههه ..باز ک خیالاتی شدی دستمو محکم گرفت و پیچ داد ..دستم داشت میشکست -بگو اینجا چیکار میکنی -خب دستمو ول کن میگم ..اییییییییییییی-گفتم بگو -من اینجا استاد زبانم ..ای یییییییییییی ...مهرداد تو رو خدا دستم داره میشکنه دستمو ول کرد -چ زبانی تدریس میکنی ..اصلا مگه زبان بلدی دستم خیلی درد میکرد .. اشکام در اوده بود -معلومه ک بلدم ... زبان انگلیسی ... فرانسه و المانی تدریس میکنم چنگی داخل موهاش زد ک نشون از کلافگیش میداد ...-رنج سنی شاگردات چقدره ؟-از 20 تا 30 -خب حالا هر چی .. چرا داری کار میکنی .. پول میخوای بگو خودم بهت میدم ... دوست ندارم بری سر کا ر .. حالا چرا داری گریه میکنی -وحشی زدی دستمو پیچوندی میگی چرا داری گریه میکنی .. در ضمن کار کردن من ب شما هیچ ربطی نداره -هههههههههه فلا ک ربط داره -منظورت چیه ...اصلا تو برا چی اومدی اینجا -چون مامان وبابات اومدن خونه ما منتظر دختر لوس و قهروشونن-جدی میگی .. مامان و بابام -نه دارم الکی میگم .. مگه من با تو شوخی دارم -یعنی منو بخشیدن - من نمیدونم ....میذاری راه بیفتم -مگه من جلوتو گرفتم خب راه بیافت اخر من زبون تو یکی کوتاه میکنم فوری از ماشین پیاده شدم ... استرس گرفته بودم ... داشتم از داخل یخ میزدم ک گرمای دستی و روی دستام احساس کردم مهرداد دستامو گرفته بود .. -تو چرا اینقده سردی .. ادم ک مامان و باباش نباید بترسه کوچولو -مهرداد میشه با من شوخی نکنی فوری زبونمو گزیدم ....وایییییییییییی من از کی تا حالا ب این میگم مهرداد نگاش کردم .. دیدم نیشاشو تا بناگوش باز کرده و زل زده ب چشمام -بیا بریم داخل ...نمیخواد بترسی خانوم کوچولو ای درد و خانوم کوچولو وارد خونه ک شدیم نگاهم اول از همه ب مامانم خورد فوری دویدم و خودمو بغلش انداختم .. شروع کردم ب گریه کردم -مامان ببخشید ... اشتباه کردم .. اونموقع عصبانی بودم نفهمیدم دارم چیکار میکنم مامان منو محکم بغل کرده بود انگار اونم میترسید ک از دستش فرار کنم -نفس .. چرا داری گریه میکنی .. پاشو خودتو جمع کن زشته از بغل مامان بیرون امدم ...نگاهم ب بابا افتاد ...از بابا خجالت میکشیدم ..سرمو پایین انداختم -سلام بابا- دختر رفتی حاجی حاجی مکه ... بیا اینجا کنار خودم بشین ک دلم برا نفسم ی ذره شده سرمو بالا اوردم ... نیشام تا خوداگاه باز شد .. فوری رفتم کنار بابا خودمو جا کردم بابا-مسعود جن واقعا ازت ممنونم ک تو این مدت مواظب دخترم بودی -این چ حرفیه ک میزنی .. اینقدرم دخترم دخترم نکن .. نفس عروس ماست کی میره این همه راهووو.... اینا رو چ خوش خیالن ..باباجان اینا همه ی بازی ..چرا جو میگیردتون ..عروس کجا بود .. مگه من مخم عیب پیدا کرده زن این دیونه بشمممممممممممممم-دیگه اومدیم این دختره رو با خودمون ببریم .... ی دفعه زبونم باز شد -بابا اقا بزرگ چی .. منو بخشیده -متاسفانه نه .. هنوزم سر حرفش هست ..میگه باید از هم جدا شین حتی اگه نخوای با امید ازدواج کنی مهرداد- ببخشید من منظورتونو متوجه نمیشم .. یعنی چی ...نفس زن منه منم طلاقش نمیدم واااااااااااااااااااااا...� � فیلمی هم بازی میکنه این بشر بابا-پسرم راه دیگه ای نمونده مهرداد-معذرت میخوام ولی پدر نفس شمایی...منم الان در حضور همین جمع نفس از شما خواستگاری میکنم یا خداااااااااااااااااااااا.. . چی میگه این .. غلط کردی ک خواستگاری میکنی -مهرداد جان تو پسر بهترین دوستمی .... خدایی نکرده نمیخوام بهت توهین کنم ولی زندگی دخترم در میونه .. منم تو این مدت بیکار نبودم و در موردت کامل تحقیق کردم ...از انتخاب دخترمم خوشحالم ..ولی ب هر حال اقابزرگ پدر منه و منم نمیخوام ک بهش بی احترامی کنم -ببخشید وسط حرفتو ..پس من باید مطمئن شم ک نفس مال من میمونه ک اجازه بدم برگرده خونه دیگه همه با این حرف مهرداد دهنشون باز مونده بود .. من ک بدتر از همه .... زده ب سرش .. معلوم نیست ک چ نقشه ای تو سرشه اقای بهراد –محمد جان چرا اینقده سخت میگیری .. این دو تا جون همدیگه رو دوست دارن .. اگه اجازه بدی .. ی صیغه مادام العمر براشون بخونیم تا هم خیال اینا راحت شه .. هم اقا بزرگ کوتاه بیان چیکار کنم .. قضیه داره جدی میشه بابا- من ک حرفی ندارم تا دخترم چی بگه همه نگاه ها ب سمت من بدبخت چرخید مهرداد-پدرجان نفس هم موافقه .... تو بیخود میکنی ک میگی من موافقم -چی میگی دخترم ...چی میتونم بگم .. اگه الان بگم نه ک ابروم میره سرمو پایین انداختم -هر چی ک شما بگین مامان مهرداد-خب پس مبارکه .. اگه اجازه بدین خو مسعود صیغشونو بخونه پدر بهراد اول صیغه یک ساله ما رو باطل کرد.. دوباره صیغه مادامالعمر خوند ..وقتی بله دادم ی نگاه ب مهرداد کردم ک لبخند رو لباش بود خدایا خودمو بی خودت سپردم .. این دیوانه معلوم نیست چ نقشه ای تو کلشه بعد از شام بابا روشو ب طرف مهردادبرگردوند و با حالت بامزه ای -مهرداد جان حالا اجازه میدین دخترمو ببرم خونه با این حرف بابا همه شروع کردن ب خندیدن مهرداد-ای بابا این چ حرفیه اجازه ما هم دست شماست ...بابا –خب نفس جان برو وسایلتو جمع کن ک بریم -چشم سریع ب اتاقم رفتم ..داشتم تند و تند وسایلمو جمع میکردم احساس کردم کسی پشت سرمه برگشتم ..ئهههههههه این ک مهرداد .... اینجا چی میخواد مهرداد-خوشحالی ک داری برمیگردی خونه -اره چرا خوشحال نباشم ..اومد روی تختم نشست ... دستمو گرفت و منو ب طرف خودش کشوند و روی پای خوش نشوند این چرا داره همچین میکنه ..میخواستم از روی پاش بلند شم ک نذاشت -ی دقیه اروم بگیر .. هی ول میخوره
-مهردادولم کن ..الان یکی میاد میبینه زشته-نترس کسی نمیاد .. نفس -بله -دلم نمیخواد ک سر کار بری -ای بابا مهردا چرا زور میگی اخه من چیکار ب تو دارم -دیگه الان برگشتی خونه ولی از این ب بعد خودم خرجتو میدم .. از باباتم نمیخواد پول بگیری نه مث اینکه این جدی جدی زده ب سرش مهرداد –باشه ساکت داشتمنگاش میکردم .. منو بیشتر ب خودش فشرد ..اروم در گوشم گفت-باشه نفسم نفساش ک ب گردن و گوشم ک میخورد داشت دیونم میکرد ...اصلا حال خودمو نمیفهمیدم -باشه تا اینو گفتم گرمی لباشو رو لبام احساس کردم ...چشمام گرد شده بود ... داشت اروم و با ولع لبامو میبوسید بعد چند لحظه ب خودم اومدم و دستامو روی سینش گذاشتمو ب عقب هولش دادم ...ولی نکبت از جاش ی ذره هم تکون نخورد ...همین جور ب کارش داشت ادامه میداد .. دیگه داشتم نفس کم میاوردم با قدرت ب عقب هولش دادم ..لباشو از لبام جدا کرد ی نگاه شیطنت امیز بهم انداخت -برای تجربه اول با اینکه همراهیم نکردی ولی خوب بود من همین جور مات داشتم نگاش میکردم -تو ب چ جراتی اینکارو کردی -کار بدی نکردم ..زنمی دلم میخواد ببوسمت حرفیه ؟از روی پاش بلند شدم وسایلمو سریع داشتم میریختم تو چمدونم ..عصبانی بودم .. نمیدونم چرا اجازه دادم ..ک باهام اینکارو بکنه ..حتی فکرشم نمیکردم اولین بوسه زندگیم اینجوری باشه مهرداد- حالا چرا فرار میکنی خانوم کوچولو ..از این به بعد باید منتظر چیزای دیگه هم باشه ی چشمک هم زد ....دیگه خونم داشت جوش میومد ...مهان- زن داداشششششششششششششششششششش ای درد و زن داداش -جانم مهان -وای چ حالی میده بهت میگم زن داداش .. اهان راستی اومدم بگم مامانت گفت منتظرتن -باشه الان میام میخواستم چمدونمو بردارم ک مهرداد اونو از دستم کشید جلوی در از همه شون تشکر کردم میخواستم برم داخل ماشین بشینم ک مهرداد دستمو گرفت و گونمو بوسید خاااااااااااااااااااااک بر سرت کنن مهرداد ابرومو بردی .... ی نگاه ب مامانو بابا انداختم ...داشتن زیرزیرکی میخندیدن ...مهرداد-عزیزم مراقب خودت باش مامان مهرداد-حتما باید ازت دور باشه تا قدرشو بدونی ...بعد روشو ب طرف مامانم کرد-واالله ما تو این مدت چنین رفتاری ازش ندیده بودیم مهان – خب اونموقع همش جلو چشمش بوده الان ک داره میره داداشم نمیتونه دوریشو تحمل کنه *************** الان چند روزه ک ب خونه خودمون برگشتم .... دیگه سر کار نمیرفتم ... چون مهردادب موسسه زنگ زده بود و گفته بود من دیگه نمیتونم بیام ...خیلی از کارش لجم گرفته بود .. برا همین منم این چند روز گوشیمو خاموش کرده بودم ...وقتایی هم ک ب خونه زنگ میزد جواب تلفنشو نمیدادم ....امروز باید میرفتم دانشگاه ....سیما بیچاره اینقد از دستم حرص خورده بود ک نگو ..اخه بهش گفته بودم ....موب مو هر چی استاد میگه رو بنویسه .. میدونم ک اگه دستش بهم برسه زندم نمیذاره ی مانتو کرم شکلاتی تن کردم شلوار جین تیکه ای ابی روشن ...با کفش های عروسکی همرنگ مانتوم مغنعه مشکیمو سر کردم ... امروز ی ارایش خیلی ملایم کرده بودم ..از وقتی لاغر شده بودم ..احساس میکنم ...گونه هام برجسته تر شده ...جلو ماهام رو هم زدم بالایی ...کیف ورنی قهوه ایمو هم برداشتم ..از خونه زدم بیرون ..ی دربست تا دانشگاه گرفتم ..حوصله اتوبوس دانشگاه نداشتم ب کلاس ک رسیدم ..ی نگاهی داخل انداختم ...اوههههههههههههه ... من چقد زود امدم رفتم روی یکی از صندلی های ردیف دوم نشستم ....-سلامممممممممممممم بیشعووووووووووووور-سلاممممممممم ادب ک نداری -نفس خیلی بیشعوری ...میخواستی بذار ترم تمام شد بیا سر کلاس -حالا مگه چی شده -درد و چی شده ... این سارا داره خودشو میکشه ک بورسیه رو بگیره اونوقت خانوم رفته چپیده تو خونه -مگه سارا هم دنبال بورسیه - پ ن پ فقط تو دنبالش بودی .. حالا چی شد ک امروز قدم رنجه فرمودین و کلاس و منور کردین -دیگه دیدم بی من صفا نداره .. توام ک همش اصرار کردی گفتم ک بیام ..ک ی وقتی خدایی نکره روی تو رو زمین ننداخته باشم دفتر پاپکوشو برداشت میخواست باهاش محکم بزنه تو سرم ک فوری جا خالی دادم -سیما جان ..عزیزکم ..دلبندم .. نکن این کارا رو -باشه نفس خانوم ب هم میرسیم ..راستی چطوری با نامزد گرامیتون -وایییییییییییییییییییی ... سیما یادم ننداز ک دلم ازش خونه ...با اون کاری هم ک کرد ..واقعا از دتش شاکیم سیما ی لبخند موزی زد -ای شیطون برای من با سانسور تعریف کرده بودی ..بگو ببینم چکار کرده وییییییییییییییییییییی.. من چی گفته ...درسته ک سیما دوست صمیمیم بود ولی روم نمیشد بهش بگم ..تازه اگر میفهمید ب خاطر بی عرضه بودنم یکی محکم میزد تو سرم -هیچی بابا ...رفته زنگ زده ب موسسه ک نمیتونم بیام -خرهههههههههه..دیگه چی از این بهتره ..بخور و بخواب ...ولی نفس فک میکنم ک مهرداد دوست داره -ههههههههه ..ن بابا ...معلوم نیست چ نقشه ای تو کلشه با امدن استاد هر دو تامون ساکت شدیم .. من ک تمام حواصمو داده بودم ب درس .. کلاس ک تمام شد با سیما و چند تا از بچه ها ب بوفه رفتیم تا ی چیزی بخوریم سارا-نفس چرا این چند وقت دانشگاه نمیومدی -حوصله نداشتم نوشین –نفس خالس نبند من تو رو میشناسم سر هر کلاسی جیم بزنی ..سر کلاسای تخصصی غایب نمیشی -ای بابا اصلا نمیخواستم بیام با صدای زنگ گوشیم ..فوری گوشی از تو جیب مانتوم بیرون اوردم ..مهرداد بود ..اول میخواستم جوابشو ندم ..ولی دلم براش سوخت ..از سر میز بلند شدم و ب گوشه سلف رفتم -بله -بههههههههه سلام خانومممممممممم چ عجب جواب دادی -کاری داری -اره کار دارم ..بیکار ک نیستم ک ب تو زنگ بزنم درد ..پسره بی اتیکت -خب جالا چیکار داری -الان بلند شو بیا شرکت -من الان دانشگاهم ..کلاس دارم نمیتونم بیام ..اگه کاری داری الان بگو -عزیزم ...وقتی میگم بیا یعنی بیا -هووووف ..حالا بعد کلاسم میام ....-باشه ..فقط ...شخصی سوار نشو خواهشا ...کاری نداری -نه -پس فعلا بای این چرا یهو اینقده مهربون شده بود ..البته تا وقتی ک به حرفاش گوش میکردم مهربون بود .کلاسم ک تمام شد ی دربت گرفتم و ب شرکت مهرداد رفتم ..نمیدونم چیکارم داشت ...وارد شرکت شدم ..جای منشی ی دختر نشسته بود ک خودشو با ارایش خفه کرده بود ...-سلام منشی-سلام بفرمایید-میخواستم جناب بهراد ببینم -وقت قبلی داشتین -نه -پس نمیتونین امروز ایشونو ببینین ..برین ی روز دیگه بیاین -میشه بهشون بگین ک من اینجا هستم ...-گفتم ک نه ..ایشون سرشون خیلی شلوغه ..برای ادمایی مث شما هیچ وقت وقت ندارن خیلی بیخود کرده با تو دختره جلفففففففففففففففففففب سمت اتاق مهرداد رفتم و بدون این ک در بزنم در و باز کردم مشی –خانوم گفتم ک ایشون وقت ندارن شما رو ببینن ...مهرداد از پشت میزش بلند شد و ب طرفم اومد منشی – قربان من بهشون گفتم ک شما نمیتونین ایشونو ببینی ولی ایشون عین اسب رم کردن و اومد داخل مهرداد –خانوم این چ طرز حرف زدنه ..دفعه اخرتون باشه ک با نامزد منایجوری حرف میزنین یعنی منشی با این حرف مهرداد چشماش گرد شده بود -در ضمن ایشون هر وقت اومدن میتونن بیان داخل ..حالا هم میتونین برین ..ب احمد اقا هم بگو ک برای ما قهوه بیاره -چ چچشم منشی ک بیرون رفت -واقعا ک منو کشوندی اینجا ک ادمایی مث این بهمتوهین کنن مهرداد دستمو گرفت ..منو ب طرف صندلیها کشوند -اول بیا بشین ..چرا حالا اینقد عصبانی میشی .. من ک جوابشو دادم روی صندلی نشستم خودش هم روبه روی من نشست -خب بگو چیکار داری ک منو تا اینجا کشوندی - مگه باید برای دیدن زنم کاری داشتم باشم هاااااااااااااااااااااااا نوقتی دید من همین جوری دارم نگاش میکنم مهرداد- نفس چرا تلفنتو خاموش کردی ..چرا جوابمو نمیدادی ... -چرا ب موسسه زنگ زدی و گفتی ک من نمیتونم بیام - ما با هم صحبت کردیم قرار شد تودیگه سر کار نری -اونوقت چرا -چراش دیگه ب خودم مربوطه در اتاق زده شد ..احمد اقا داخل امد و فنجون قهوه رو جلومون گذاشت ..احمداقا-خانوم رادمنش شمایی ؟؟؟؟؟ دلمون خیلی برای شما تنگ شده بود .. ان شااا... اومدین ک دوباره مشغول شین مهرداد- نه احمداقا ایشون دیگه اینجا کار نمیکنه احمداقا – ولی منشی بهتر از خانوم رادمنش اقا نمیتونین پیدا کنین مهرداد اخم کرد با لحن تقریبا عصبی رو ب احمد اقا طوری ک سعی میکرد صداش بالا نره -احمد اقا خانوم رادمنش همسر منه .. منم دوست ندارم ک کار کنه احمد اقا اول متعجب ما رو نگاه کرد ..بعدش ی لبخند زد ...ب پای هم پیر شین ..قربان شما خیلی ب هم میایین مهرداد مشخص بود ک کلافه شده -خودمون میدونیم ک همدیگه میایم . ..شما هم بهتره بری ب کارات برسی احمد اقا ک بیرون رفت ....من شروع کردم ب خندیدن -مهرداد ب اون بیچاره چیکار داری ...بیچاره میخواسته ی حرفی زده باشه -نفس تا حالا کسی بهت گفته ک چقد خوشگل میخندی با این حرف مهرداد نیشم بسته شد -نفس هیچ وقت جلو کسی اینجوری نخند باشههههههههههه -خب حالا نمیخوای بگی چیکار داشتی از جایش بلند شد و از داخل کیفش چیزی بیرون اورد ..دوباره امد روب روی من نشست دستشو ب طرفم دراز کرد -بیا این مال توئه نگاهی ب دستش انداختم ی کارت بانکی بود ..وقتی دید همین جوری دارم نگاش میکنم دستمو گرفت و کارت تو دستم گذاشت -این چیه مهرداد؟-خب از این ب بعد من ماهیانه ی مبلغ ناقابل میریزم ب حسابت -اونوقت چرا من نیازی ب این ندارم -نفس ..چند دفعه بهت بگم .. تو از زمانی ک بله رو ب من دادی .. من خودمو مسئول تو میدونم ...دوست دارم هر چیزی ک خواستی ب خودم بگی
-مهرداد من معنی این کاراتو نمیفهمم .. تو داری با این کارات گیجم میکنی -معنی کارای من واضحه ..این تویی ک نمیخوای بفهمی فقط توسکوت داشتم نگاهش میکردم ....نه ...یعنی مهرداد بهم علاقه داره ..ولی تا ب حال حرفی نزده -حالا نمیخواد زیاد فکر کنی ..چند دقیقه صبر کنی ..کارای منم تمام میشه با هم میریم ی شام توپ مهمون من -خب من حوصلم سر میره -تنبل خانوم فقط چند دقیقه -اوکی ...فقط مهردا زیادطولش نده ک من خیلی گرسنمه -ای شیطون مث اینکه منتظر بودی .. باشه چشم زود تمامش میکنم نزدیک 1 ساعت بود ک الاف بودم بلند شدم تا برم ی هوایی بخورم -کجا میری ؟-میرم اب بخورم الان میام -نمیخواد الان میگم برات بیارن -میخوام ی هوایی هم بخورم -باشه از اتاقش بیرون امدم از شرکت زدم بیرون فقط داشتم ب عابرایی ک داشتن تو خیابون میرفتن نگاه میکردم ...ک نگاهم متوجه رونیز نقره ای مهران شد ... با دقت بیشتری نگاه کردم .. از ماشین بیرون امد .. بله خودشه ..اینجا چیکار میکنه ..رفت داخل شرکت .. بعد چند دقیقه منم داخل شرکت رفتم .. منشی سرجاش نبود .. معلوم نیست کجا رفته ... میخواستم برم داخل اتاق مهرداد ..ک صداشون مانع از کارم شد مهران-مهرداد معلومه ک داری چیکار میکنی .. تو ب چ حقی داری با این دختر بیچاره بازی میکنی مهرداد-ببین مهران تو خودت بهتر از هر کس دیگه ای میدونی ک من نازیلا رو دوست دارم نفسم داشت بند میومد ..نازیلا دیگه کیه -اخه الاغ تو ک نازیلا رو دوست داری چرا دوباره این دختر بیچاره صیغه کردی .. اونم در حضور خانوادش -تنها راه برای جلب اعتماد خانوادم همین بود .. فوقش میگم ب درد هم نمیخوردیم .. از هم جدا میشیم ... مامانمم دیگه با ازدواج من و نازیلا مخالف نمیکنه -خیلی پست شدی مهرداد .. ب خدا نازیلا ارزش نداره .... بهتر از نفس پیدا نمیکنی -ههههههههه .. من ب نفس کوچکترین علاقه ای ندارم .... دارم همه این کارا رو میکنم ک باهام مخالفت کنه منم بزنم زیرش ..وقتی بهش گفتم نمیخوام سر کار بری .. فک میکردم الان دعوا راه میندازه ..ولی نمیدونم چرا قبول کرد -گناه داره نکن اینکارا رو .. اون نازیلا چی داره -مهران بهت اجازه نمیدم ک ب نازیلا توهین کنی خدایا این حرفا چی بود ک میشنیدم .. حالم داشت بهم میخورد .. حتی نمیتونستم فکرشو بکنم .. . اون عوضی میخواست از طریق من ب خواستش برسه .. خیلی پسته .. حالم خیلی بد بود ..با دو خودمو ب دستشویی رسوندم ... شیر اب و باز کردم و تا تونستم گریه کردم ...حالا باید چکار کنم ...از دستشویی بیرون امدم .. در اتاق مهرداد باز بود ..یکم نزدیک شدم ..دیدم کسی تو اتاق نیست ...رفتم داخل کیفمو برداشتم ..میخواستم از اتاق خارج بشم ...ک دوباره برگشتم ..کارت بانکی از داخل کیفم در اوردم روی میزش انداختم ..... فوری از اتاق زدم بیرون .. میخواستم از شرکت خارج بشم ک دیدم مهرداد و مهران ... جلوی ماشین مهران ایستادن ..دارن حرف میزنن .. جوری ک دیده نشدم از شرکت خارج شدم .. شروع کردم ب دویدن .. دیگه پاهام جونی نداشت ... ب خودم امدم دیدم ساعت 9 شبه ..گوشیمو از داخل کیفم بیرون اوردم .. 11 تا میس کال داشتم همه هم از مهرداد بود .. رفتم ب پارک شقایق .. گوشیمو دوباره در اوردم .. بین شماره های سیو شده توش چشمم ب اسم نیما خورد ... بهش زنگ زدم -سلام نفس خانوم چ عجب یاد برادرتون افتادین چقد خوشحال بود .. خوش ب حالش داشتم گریه میکردم ..میون هق هق هام -نیما-نفس داری گریه میکنی ؟ چی شده -نیما بیا پیشم ؟ تو رو خدا ؟ -چی شده نفس نگرانم کردی .. چرا داری گریه میکنی ؟تو الان کجایی-من پارک شقایقم ..فقط بیا .. ب کسی هم چیزی نگو ...-باشه .. من الان خودمو میرسونم تا وقتی ک نیما بیاد همش داشتم گریه میکردم ... هر کسی ک از کنارم رد میشد ...ی چیزی میگفت -نفس سرمو بلند کردم ..چ زود رسید -نیما .. کمکم کن ..دارم داغون میشم ... نیما امد کنارم نشست ...دستشو انداخت دور کمرم ..منو ب خودش نزدیک کرد .. سرمو روی سینش گذاشت -نفس..خواهری چرا داری گریه میکنی .. کی اذیتت کرده .. بگو همین الان میرم پدرشو در میارم دیگه تحمل نداشتم .. نیما برادرم بود خیلی دوستش داشتم ...گریه میکردمو میگفتم ... از سر کار رفتنم ... از نامزدی سوری ک با مهرداد کردم .. از دروغاش .. کاراش ... توهیناش... از حرفایی ک امروز شنیده بود نیما یکدفعه بلند شد ایستاد ..بهش نگاه کردم ..چشماش سرخ شده بود ....تند تند نفس میکشید ..دستاشو مشت کرده بود و داشت فشار میداد -غلط کرده پسره بی همه چیز .. فک کرده کیه ... پدرشو در میارم .. فک کرده اینجا شهر هرته .. توام بی کس و کاری ... توام غلط کردی چنین گوهی خوردی .. شوهر میخواستی ..ب خودم میگفتی .. با اجازه کی سرخود عمل کرده .. بیا اینم عاقبتش .. راحت شدی شدت گریه هام بیشتر شده بود ..ب هق هق افتاده بودم -بلند شو حالا نمیخواد گریه کنی .. بیچارش میکنم ....-نیما داد کشید -چیههههههههههههههههه!! چیز دیگه ای هم مونده ک بهم نگفته باشی ... -نه ب خدا همینا بود ک بهت گفتم -پس چی ؟-نیما من نمیخوام با این وضع ابروم بره .. مامان و بابا داغون میشن -ههههههههه .. نکنه میخوای چشماتو روی همه چیز ببندی و بشی عروسک اقا -نه نه .. ولی نمیخوام اون بفهمه ک من همه چیزو میدونم ..-منظورت چیه -میخوام ازش انتقام بگیرم -چ جوری؟؟؟؟؟؟؟؟ نفس چرت نگو .. تو اگه عرضه داشتی .. نمیذاشتی این بی همه چیز این جور با احساساتت بازی کنه -نیما خواهش میکنم اینقد منو سرزنش نکن .. اگه میدونستم میخوای این جوری کنی .. هرگز بهت هیچی نمیگفتم -تو بیخود میکردی ک نمیگفتی .. باید زودتر از اینا همه چیز و ب من میگفتی ..الان پاشو بریم خونه حتما نگرانت شدن با نیما ب خونه رفتیم .. تمام شب و داشتم فکر میکردم ..اخه چرا این کارو با من کرد .. تصمیم گرفتم فعلا بهش محل ندم تا ببینم بعد چی میشه فصل چهارم :-نفس چته امروز پکری -سیما -هان-هان چیه بگو بله -هههههههههق -واسه من ناز نکن این کارا رو باید برای یکی دیگه بکنی -چ دل خوشی داری تو -چی شده باز-سیما بعد کلاس همه چیز و برات تعریف میکنم -اوکیروی صندلی محوطه دانشگاه نشسته بودیم ... -خب منتظرم تعریف کن -گول خوردم -یعنی چی ؟-یعنی مهرداد باهام بازی کرد سیما محکم تو صورتش زد -خاک بر سرم ..چیکارت کرده .. ازش شکایت میکنیم .. عوضی... اصلا ناراحت نباش میریم دکتر..-چ خبرتهههههههه...برا خودت تا کجا ها ک نرفتی-خب تو داری میگی سرت کلاه گذاشته ..باهات بازی کرده -یکی میزنم تو سرتا .. مهرداد یکی دیگه رو دوست داره .. منم فقط بازیچه ام-چییییییییییییییییی...غلط کرده وقتی یکی دیگه رو دوست داره میاد خواستگاری تو -حالم ازش بهم میخوره ... -حالا چجوری فهمیدی -چیو



سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران