رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان بازی عشق1

تاريخ : دوشنبه 1392/03/13 | 22:3 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

فصل اول:

روزی منم مث همه بودم البته نه مث همه همه ی جوری از همون اولم متفاوت بودم البته این نظر خودمه من از همون اول فکر میکردم با دیگران فرق دارم ولی نمیدونم چ فرقی شاید ب خاطر افکارم بوده از همون اول کودکیم هیچ چیزیو جدی نگرفتم تو کودکی خودم غرق بودم تنها زندگی بازی کردن خوش بودن بود با این ک وضع مالی عالی نداشتیم اما بازم خوشحال بودم ی دختر شیطون وسرزنده ک از دیوار راست بالا میرفت

بذارین اول از خودم بگم ....اسمم نفس ...دختر بابا ..... ی دختر اوووووووووووم سبزه رو البته ب نظر خودم بانمکوووووووووووووووووووو و ی داداشی بزرگتر از خودم دارم ب اسم نیما اختلاف سنی زیادی نداریم یسال و سه ماه این داداشی ما از من بزرگتره ی پسر شیطون و غدو فوق العاده بد اخلاق ...ووووووووووویییییییییییی وقتی عصبانی میشه خیلی خیلی خطرناک میشه واما اجی کوچیکه نیلوفر ک من نیلو صداش میکنم ک خوشش نمیاد ب درک ک خوشش نمیاد مگه من خوشم میاد ک ب من میگه تپلو ووووووووووووویی یادم رفت بگم من ی ذره تپلم حالا بگذریم بعدا در مورد من بیشتر میفهمید نیلو 3 سال از من کوچیکتره و تتغاری خونه ما حالا نوبتی هم باشه نوبت مامی خودمه اتوساااااااااااااااااا جون خودم مامانم خانه داره ی خانم خانه دار تمام عیار دسپختش ک حرف نداره مامانم خیلی مهربون ولی چ کنیم دیگه بازم هر کاری کنی بازم طرفدار تتغاری خونست

اصلا ایششششششممم شد (چندشم شد) یعنی چیییییییییییییییییییییییی ی اه اه اینقده بدم میااااااااااااااااااد همش فکر این تتغارین یعنی هههههههههههههق

خوب نوبتی هم باشه نوبت میتیکومان وووووووووووووییییییی بابامو میگمااااااااااااااااااااا ااااااااااااا محمد علی رادمنش بزرگ خانواده رادمنش ی ادم فوق العاده پرجذبه البته خیلی مهربونه و با ما خیلی شوخی میکنه ولی بد ازش حساب میبریمااااااااااااااااااا اااا بابام کارمند بانکه وضع مالیمون عالی نیست ولی متوسط رو ب بالا خوب اینم از بیوگرافی خونوادم

-نفس بلند شو مگه امروز کلاس نداری

- وای مامان تو رو خدا ولم کن بذار یذره دیگه بخوابم اخه من چ گناهی کردم فقط 5 دقیقه دیگه

- پاشو پاشو خودتو لوس نکن دختر ک نباید اینقده تنبل باشه

-وووووویی اخه مادر من کی گفته ک من تنبلم باباجان من دیشب تا دیروقت بیدار بودم

- میخواستی بیدار نمون عوض اینکه اون گوشیتو تا صب دست بگیری بهش ذل بزنی میگرفتی میخوابیدی اخر کور میشی رمان خوندن ک برات نون و اب نمیشه من موندم اگه همین جوری ک رمان میخوندی درس میخوندی الان وضعت این نبود

- اه مامان صب امدی من و بیدار کنی یا اینکه اعصابمو خورد کنی خب هر کسی تو زندگیش ب ی تفریحاتی نیاز داره دیگه

- عوض اینکه ی بند حرف بزنی بلند شو تا دیرت نشده

مامان اینو گفت و رفت . وای خدا جون چرا مامان و بابای من اینقده ب من گیر میدن اصلا شاید من نخوام امروز برم کلاس

همین جوری ک داشتم با خودم غرغر میکردم بلند شدم رفتم دستشویی صورتمو شستم ولی طبق معمول همیشه همین جور ابچکون بیرون امدم رفتم اشپزخونه

-سلام باباییییییییییییییییییییی ی صب بخیر

سلامممممممممممممم دختر خلم


-بابا واقعا ک دلم ب تو خوش بود مث اینکه توام دیگه دوسم نداری
مامان-عوض این حرفا بیا صبحانتو بخور باز نیا بگو سر کلاس از کرسنگی داشتم میمردم
-تو ک میدونی من صبحانه خور نیستم همون ی نصف لیوان چایی برام کافیه
بابا-ساعت چند کلاس داری
-ساعت 9 کلاس دارم تا عصر...... باباییییییییییییییییییییی ییییییی میشه امروز من ماشینو ببرم اخه دیرم شده
-میخواستی زودتر بیدار شو من امروز خیلی کار دارم با اژانس برو
سلام
-به به شازده پسررررررررررررررر چ عجب بیدار شدی از من یاد بگیر ببین چ سحرخیزم
-اره همه و تو ب خرس گفتی برو من جات هستم از صدای عین کلاغ تو بیدار شدم اه اه بذار بیدار شی بعد اینقد غرغر کن
-خیلی بی شعوری هر چی من بهت هیچی نمیگم تو پرو تر میشی
- نه تو رو خدا بیا چیزیم بگو
بابا-خجالت بکشین مثلا بزرگتر سر سفره نشسته هنوز بیدار نشدن عین سگ و گربه افتادن ب جون هم
-اوف من ک حوصله ندارم رفتم حاظر شم برم حداقل ب کلاسم برسم
در کمدمو باز کردم ی مانتو مشکی تا سر زانوم ی شلوار جین ابی و مقنعه مشکیمم بر داشتم تو اینه ب خودم نگاه کردم
ی ارایش خیلی ملایم کردم کوله خاکیمو برداشتم وسایلمو همین جوری توش ریختم نمیدونم چرا اصلا امروز حوصله نداشتم رفتم تو حیاط کفش های ال استار سرمه ایمو پا کردم ی بسم الله گفتم و از خونه خارج شدم
وووووووووووووویی کوچه ک نیست اتوبان تهران قم چرا این اینقده درازه هر چی میرم نمیرسم بعد ده دقیقه راه رفتن تازه رسیدم سر کوچه اههههههههههههه حالا مگه تاکسی میاد موقع هایی ک تاکسی نمیخوای جلوت ایستادن برات بوق میزنن
موقع هایی ک دیرت شده مث الان من دریغ از یک عدد تاکسی جهنمممممممممممممممممممم شخصی سوار میشم گرچه ددی خوشگلم بفهمه پدرمو در میاره ولی بیخی حداقل مجبور نمیشم برا استاد گرامیم توضیح بدم ک چرا دیر رسیدم سر کلاس
اخیشششششششششششششش تازه 10 مین مونده ب 9 پس هنوز وقت دارم اول برم تو دستشویی ببینم سر و وضعم خوبه
-کثافت اشغال مردی کجایی
ایش این ک صدای سیما خرهههههههههههههههههههههه
-سلامممممممممممم کچل جون خوبی
-مرسی تو خوبی مو دار
-چته باز امروز رم کردی
-تمرینا رو حل کردی ؟ چقد خوندی
-هاااااااااااااااااااااااا ان مگه تمرین داشتیم
-ساعت خواب منو باش ب امید کی بودم
-بیخی بابا بیا بریم سر کلاس ا یکی از بچه ها میگیریم
- بریم
وقتی وارد کلاس شدیم دیدم بلهههههههههههههههههههه فقط ردیف اول خالیه کـثــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــافتا میدونستن امروز حل تمیرنه همشون رفتن ردیف عقب نشستن خدا جون اخه من چ گناهی کردم عدل ک امروز من تمرین حل نکردم باید دیر میرسیدم تا همه صندلی ها پر بشه
-هو ی نفس کجایی بیا بگیر بشین ببینیم چ خاکی باید تو سرمون بریزیم عین مجستمه ایستاده زل زده ب این و اون بشین تا ابرومونو نبردی
کنارسیما روی صندلی نشستم ب بچه ها نگاه کردم
-سیما ببین میتونی از یکی از این پسرا تمریناشونو بگیری
-ای جان شوهر ایندتم ک اومد
-چی میگی تو.
-خره جناب شمس و میگم دیگه
-سیما صد دفعه بهت گفتم منو ب این نچسبون خوشم نمیاد
-چرا پسر ب این خوبی تازه از لحظ رنک پوست هم مث هم هستسن وای وقتی ازدواج کنین بچه هاتون میشن حاجی نوروز
-دهنتو ببند اگه خیلی چشمتو گرفته مال تو فعلا ک جنابعالی با جناب شمس جیک تو جیکی
-نچ من پدرام و مث داداشم میدونم خانوادمم کاملا اطلاع دارن
-هههههههههه مطمئنی ولی اون بهت ب ی چشم دیگه نگاه میکنه ها
- من از اولم بهش گفتم دوستی ما فقط تو دانشگاهه درسمون ک تمام شد من میرم سی خودم تو ام برو سی خودت
-ولی ازمن ب تو گفتن بود رابطتونو کم تر کنین بهتره تو ک دلت نمیخواد بهت وابسته شه
-سلام خانوم حمیدی خوبین
-سلام تو خوبی
سلام خانوم رادمنش خوب هستین
-سلام ممنون
سیما– تمرینا رو حل کردی
پدرام –فقط 7و8 حل کردم
-حالا درست هست
-اره از یکی از بچه های ترم بالایی گرفتم
-پس خودت حل نکردی البته اگه حل میکردی جای تعجب داشت حالا بده ببینم چیکار کردی
-بیا فقط ببخشید خطم زیاد خوب نیست من برم پیش بچه ها فعلا
من-بده همینم بنویسیم
-نچ نمیدم برو خودت از یکی بگیر
-سیما لوس نشو حوصله ندارم
-بیا بابا چته تو امروز
همین جور ک داشتیم حرف میزدیم استاد فخاری امد سر کلاس یا خدا چرا من هر وقت اینو میبینم استرس میگیرم خدایا 100 تا صلوات نذرت این منو صدا نکنه امروز
استاد- خب مث اینکه امروز باید تمرین حل میکردیم درسته
ای درد و درسته موقع های دیگه میمیره تمرین حل کنه
استاد- ولی چون وقت کلاستون کمه امروز و درس میدم ی جلسه جبرانی میذارم برای حل تمرین
اخیشششششششششششششششششششش خدا جون خودم نوکرت مرسیییییییییییییییییییییی ییییییی
تا اخر کلاس فقط حواسمو جمع درسام کردم سر هر کلاسی درس گوش ندم با صنعتی نمیشه شوخی کرد ویییییییییییییی خداییش خیلی درس سختیه کلاس ک تمام شد ی نفس راحت کشیدم
-نفسسسسسسسسسسسس دارم از گشنگی میمیرم بیا بریم سلف
- کوفت همچین میگه گشنمه هر کی ندونه فک میکنه تا الان تو قحطی بوده
-خو چیکار کنم گرسنمه من ک مث تو این همه دنبه ندارم ک ازشون استفاده کنم
اینو گت و بعدش شروع کرد غش غش خندیدن
-زهر مار هزار دفعه من چاق نیستم پفکیم بهتر از توام ک عین اسکلت میمونی

-هر چی هستم از تو بهترم حالا میایی یا خودم برم


-خودت برو من نمیام

دستو گرفتو گفت

-بیا بابا شوخی کردم چ زود بهش بر میخوره

با هم رفتیم بوفه دانشگاه دو تا چایی با کیک گرفتیم رفتیم تو یکی از الاچیق های نشستیم

-سیما ی جا اشنا داری

- اشنا برا چی

- خب میخواستم برم سر کار

-سر کار !!!!!!!!! دردت چیه تو ک ددی جونت نمیذاره کار کنی

-راستش بابا هیچ وقت برام کم نذاشته ولی من خودم دوست ندارم ازش پول بگیرم

-چرا مگه چیزی بهت گفته

- نه چیزی بهم نگفته فقط دوست دارم زودتر مستقل شم

-هههههههههه بیا برو زن این پدی جون شو مستقل میشی دیگه از باباتم پول نمیگیری

-سیما تو رو خدا ی ذره جدی باش

-اخه کار کجا بود من اگه اشنا داشتم اول برای خودم ی کاری میکردم تازه ما ترم 5 هستیم چی بلدیم میریم سر کار ضایع میشیم

-پس چیکار کنم

-اوووووووووووووووم راستش دوستم مژده رو میشناسی

-مژده!

-اره همون ک تو شرکت واردات صادرات اینده سازان کار میکرد منشی بود

-اهان تازه یادم اومد خیلی دختر خوبیه خب

-داره ازدواج میکنه

ب سلامتی !سیمااااااااااا

-چیه گوشمو کر کردی

سیما ترشیدیم رفت اینم پرید

-درد گفتم چی شده همچین داد کشیدی

-خب حالا همین

- نه راستش نامزدش راضی نیست ک مژده کار کنه

-خب

- خبو کوفت دنبال ی منشی میگردن

-خب ب من چه

- ای بمیری مگه دنبال کار نیستی

-چیییییییییییییییییییییییی یییییییی میخوای بگی که من نفس با این همه ادعا پاشم برم منشی شم عمراااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا

-مگه چیه دلتم بخواد

-بر فرض ک دلمم خواست بابامو چیکار کنم چی بهش بگم او بهم اجازه نمیده تو رشته مربوط ب خودم کار کنم اون وقت اگه بفهمه قراره منشی بشم ک واویلا میشه

- حالا از من گفتن بود هر جور ک خودت دوست داری

صدای زنگ گوشیم رشته صحبنمونو پاره کرد

-جون دلممممممممممممممممممممممم م

-...............................

-میسی عسلم تو خوفی

-...............................

سیما داشت با نگاه بد نگام میکرد و اروم ازم پرسید کیه

اروم بش گفتم ک دختر خالمه

-هان نه حواسم ب توده بگو

دیدیم سیما داره خشمگین نگام میکنه ای خدا این دختر چرا اینقده فضولههههههههههههههههههههه هه برای اینکه شکشو برطرف کنم گوشیمو گذاشتم رو اسپیکر

-نفس تو مثلا دخترخالمیاااااااااااااااا ااا بیا دیگه

-اخه من بیام چی بگم تو میخوای با بی افت بری ددر منو میخوای چیکار

- خب راستش نمیخوام باهاش تنها باشم

- وایی الهه تو پیش خودت نمیگی اگه ی وقت بابام یا نیما ما رو ببینن اونوقت من باید چیکار کنم

-ب جون خودم کسی نمیفهمه فقط همین دفعه

-اصلا مگه تا حالا باش بیرون نرفتی

-نه

یعنی چی نه

-خب نرفتم دیگه این اولین باریه ک میخوایم همیدیگه رو ببینیم

-چیییییییییییییییییییییییی ییییی

-اونوقت چ جوری با هم اشنا شدید

- نفس بیست سوالیه بیا دیگه چرا اینقده سوال میکنی

-نچ تا نگی نمیام

-خب راستش تو چت روم با هم اشنا شدیم

پخی زدم زیر خنده سیما هم مث من ترکیده بود ازخنده حالا نخند کی بخند با صدای الهه ب خودمون امدیم

-نفس بمیری الهی گوشیت رو اسپیکره کی پیشته ههههههههههههههههههه

-ببخشید حالا چرا داد میزنی اره رو اسپیکره این دوست فضولم سیما پیشمه

-درد بگیری ابرومو بردی

-حالا اینا رو ولش یعنی خاک بر سرت گونی گونی اخه دختر خوب تو رو چ حسابی رفتی ی دوست مجازی پیدا کردی اونم میخوای بری دیدنش

-خب مگه چیه خیلی پسر خوبیه

-ههههههههههه تو از کجا میدونی خوبه

-نفس اصلا بیخود کردم بهت زنگ زدم خودم میرم

-حالا چرا ناراحت میشی باشه میام

سیما - الهه جون منم سیما میشه منم بیام جون من

-اره سیما بیاد ب نظر منم خوبه

-هوف باشه

-حالا کی قرار داری

-امروز ساعت 6 کافی شاپ ترنج

-اووووووم باشه ما تا 5 کلاس دارم خودمونو سریع میرسونیم

-باشه پس من برم ب کارام برسم کاری نداری فعلا بیای

میخواستم بگم بای دیدم دختره احمق قطع کرده بیشعوره دیگه .... منو باش میخوام بخاطر خانوم چ فداکاری کنم (حالا هر کی ندونه فک میکنه میخوام چیکا کنم ههههههههههههههه چ خودمم دست بالا گرفتم ) تا ساعت 5 یونی بودیم کلاسمون ک تمام شد با سیما سریع پریدیم تو دستشویی تا ی صفایی ب خودمون بدیم صورتمو شستم و دوباره کرم زدن مغنعمو در اوردم و موهامو از دوباره بستم سیما ک رفته بود تو جون اینه داشت داخل چشمام مداد میکشید عوضی وقتی مداد میکشه چقد خوشمل میشه


-سیما بسه دیگه تو ک قرار نداری بیا بریم دیرمون شد
-صبر کن الان تمام میشه
تو حیاط دانشگاه منتظر اتوبوس بودیم
-سیما خو میمردی همین پرایدم از بابات قبول میکردی ک الان اینقده الاف اتوبوس نباشیم
-من از پراید خوشم نمیاد یا زانتیا یا هیچی
- کی میره این همه راهو توببین همین پرایدم بهت میده بعد درخواست زانتیا بکن
-تو چرا خودت ماشین نمیاری
-هووووووووف من ک شانس ندارم اولا ببام رانندگی خانوما رو قبول نداره ثانیا میگه جاده دانشگاه خطرناکه ثالثا خودش ب ماشین نیاز داره
- خب بهش بگو برات ی ماشین بگیره
-نچ نمیخوام دوست ندارم ازش خواهش کنم
-اتوبوس اومد بپر ک اگه دیر بجنبی جا برا نشستن نداریم
سوار اتوبوی دانشگاه شدیم ویییییییییییییییی خوب شد جاگیر اوردیم وگرنه له میشدیماااااااااااااااا این سیما هم از اول تا اخر راه همش سرش تو گوشیش بود نه اینجوری نمیشه من باید بفهمم ک چ خبره یعنی چی او همه چیز منو میدونه اونوقت سر خودش ک میرسه خانوم شروع میکنه ب زیر ابی رفتن .از اتوبوس پیاده شدیم تاکسی گرفتیم تا بریم ب قرار دو عاشق مجازی خل ک همدیگه رو ندیدن برسیم وارد کافی شاپ شدیم چ خبررررررررررررررررررررر اه اه اینقده از جاهای شلوغ بدم میاد
-نفس پس این دخمل خالت کو
-نمیدونم صب کن تا بهش ی زنگ بزنم
گوشیمو برداشتم تا یزنگ ب الهه بزنم وقتی میخواستم شمارشو بگیرم دیدم بلههههههههههه خانوم خودش زنگید
-کجایی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-کوری نفس من میز اخر دست چپ نشستم ی ساعته دارم برات دست تکون میدم
سرم و برگردوندم همونجایی ک الهه گفته بود هووووووووووووووووووووووف این دختره جا بود ک انتخاب کرده اه ادم برای قرار عاشقانه ی جای خوب انتخاب میکنه ن ی جای تاریک دست سیماو گرفتم و با هم ب طرف میزی ک الهه اونجا نشسته بود رفتیم
الهه-سلام پس کجایین شما
-سلام بابا دیر ک نکردیم اینقده غرغر میکنی ئه راستی
دستمو طرف سیما گرفتم و گفتم اینم دوست فضول بنده سیما خانوم وایشونم دخمل خاله خل بنده الهه جون هر دوشون ب هم دست دادن و اظهار خوشحالی کردن ب طرف الهه برگشتم و گفت
-خب تو اینجا بشین و منتظر شازده بمون من و بهار هم میریم میز کناری شما فقط الهه ضایع نکنیا ک ما رو میشناسی
-باشه حواسم هست
دست سیماو گرفتم و با هم رفیم میز کناری الهه نشستیم
سیما- نفس ب نظرت این پسره چ شکلیه
-شکل عمه من! من اخه از کجا بدونم چ شکلی حرفا میزنیا
-وااااااااااا ی سوال ازت پرسیدما اصاب نداریا
-مگه شما برا ادم ............
داشتم حرف میزدم ک دهنم همین جوری باز موند ....چشام داشت از حدقه میزد بیرون
-اوی چته تو سکته کردی
-نــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــه
- سیما اونجا رو نگاه
- کجا رو
- بابا میز الهه اینا رو میگم
سیما سرشو طرف میز الهه چرخوند
-خب ک چ........................

-هان چی شد توام سکته کردی


یهو سیما پخی زد زیر خنده
-چته تو اروم تر ابرومنو بردی
-وای نفس اونجا رو نگاه تو رو خدا نگاه کن اخه کی فکرشو میکرد
یکدفعه گوشیشو از توی کیفش در اورد و گفت
-باید مدرک داشته باشم بدون مدرک نمیشه
فوری گوشیشو از دستش قاپیدم
-میخوای چ غلطی کنی دختر دیونه
-ئه نفس بده گوشیمو اخه وقتی به بچه ها بگم سر ب زیر ترین پسر کلاس ک از دومتری دخترا رد نمیشد الان داره با ی دختر جینگول تو کافی شاپ بستنی میخوره ک کسی حرفمو باور نمیکنه
با اخم نگاش کردم
-سیما هر چی اینجا دیدی یا شندیدی فورا دیلیتش میکنی مفهوم شد
- ولی خداییش پسر خوبیه اخی نگاه کن چ خجالتیم میکشه
ی دفعه هر دوتامون زدیم زیر خنده سیما راست میگفت اخه کی باورش میشد ک رضا پازکی نجیب ترین و سر بزیر ترین پسر کلاس الان با دختر خاله شیطون من تو ی کافی شاپ نشسته
-سیما بلند شو بریم
-هان کجا بریم ما ک هنوز چیزی نخوردیم در ضمن هنوز تا پایان ماموریتون خیلی مونده
-پاشو این پسره بی خطره قول میدم اگه الهه اینو اغفالش نکنه این الهه اغفال نمیکنه
- حالا نمیشه ی چیزی بخوریم
- سیما من کلاس دارم الان
- اوکی ولی حیف شد میذاشتی تا اخرشو میدیدیم
گوشیمو در اوردمو ب الهه پیام دادم ( ک این پسره رو میشناسم و پسر خوبیه مواظب باش تا اغفالش نکنی پسر مردمو ی شکلک خنده هم گذاشتم) و براش فرستادم منتظر نگاش کردم ی دفعه سرشو اورد بالا نگام کرد منم برای اینکه پازکی ما رو نبینه براش ی چشمک زدم و با سیما رفتیم بیرون
با سیما جلو همون کافی شاپ خداحافظی کردم و سریع ی تاکسی گرفتم ک ب کلاسم برسم جزسیما ک دوست صمیمیمه و مث نیلو دوسش دارم کسی نمیدونست ک من چند ساله دارم کونگ فو کار میکنم حتی چند بار مسابقاتم رفتم و مدال اوردم ولی کسی خبر نداشت خانوادم همیشه فکر میکردن بعد کلاسام با بهار میرم بیرون و دور میزنم برا همینم ازم نمیپرسیدن کجایی یا چه میکنی البته بگم بابام بهم خیلی اعتماد داره هیچ وقت ب این کارام کاری نداشت همیشه میگه برای من فقط درسته ک مهمه دلم میخواد درستو تا دکترا ادامه بدی کی میره این همه راهو من همین فوق لیسانسمو بگیرم برا بعدش ی فکری میکنم
شب وقتی رو تختم دراز کشیده بودم داشتم ب این فکر میکردم چرا خانوادم حتی ازم ی خبرم نمیگیرن نمیگن مردست یا زنده تقریبا میتونم بگم ک خانوادم ازم هیچی نمیدونن مثلا هیچ کدوم نمیدونن ک من مربی شنام یا اینکه رزمی کار میکنم یا ب 3 زبان المانی فرانسه و انگلیسی کاملا مسلطم هی خدا یکی از ارزوهام ک بهش نرسیدم یاد گرفتن موسیقی بود ک خداییش امکان اینکه موسیقی یاد بگیرم اصلا ندارم البته ی بار گفتم ک میخوام برم کلاس ویلون چون عاشق ویلونم ولی بابام چی گفت گفت همین مونده ک دخترم بره مطرب بشه واقعا نمیدونم این چ افکاریه ک بابام داره
********************
صب با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم امروز کلاس نداشتم قصد داشتم برم دنبال کار بگردم ولی نمیخواستم فعلا خانوادم چیزی بدونن رفتم تو دستشویی و صورتمو شستم بازم صورتمو خشک نکردم همین جوری رفتم تو اشپزخونه دیدم مامان و بابام دارن پچ پچ میکنن اول ی سرفه کردم ک اعلام حضور کرده باشم بعدش ی سلام بلند بالا تقدیم روی گل هردوشون کردم اونا هم تا متوجه من شدن بی خیال این پچ پچ کردن شدن
-نفس تو هنوز یاد نگرفتی باید صورتتو خشک کنی اخه این چ وضعشه هر کی بیاد تو رو ببره دو روزه برت میگردونه با این کارات
-مامان جان چ خبره اول صبحی من این جوری بیشتر دوست دارم دوست دارم صورتم همیجوری خشک بشه
بابا رو ب مامان کرد و گفت
-چیکارش داری دخترمو بیا هیمنجا کنار من بشین چ عجب دختر ما امروز صبح زود بیدار شده افتاب از کدوم طرف در اومده
خودمو لوس کردمو رفتیم کنار بابا روی صندلی نشستم و با لحن بچه گونه ای گفتم
-بابایی میبینی مامانی چگد منو نالاحت میتونه امش ازم ایلاد میگیله
بابا ی لبخند محو زد و گفت
-توام کم مامانتو اذیت نمیکنیا وروجک
-ئه بابایی مگه من چیکار کردم از همه کارام ایراد میگیره
- باباجان مامانت هر کاری ک میکنه ب خاطر خودت میکنه اینقده اذیتش نکن
هووووووووووووف باز نصیحت لیوانمو برداشتم داشتم چایی تلخمو اروم اروم میخوردم اخه من هیچ وقت قند یا شکر نمیخورم ن ب خاطر اینکه رژیم داشته باشم نه چون اصلا دوست ندارم خودمو بکشم بعضی وقتا ی ذره خیلی کم چاییمو شیرین کنم ولی در عوضش عاشق شکلاتم اونم از نوع کاکائوش
-نفس صبحانت ک تمام شد بهم کمک کن ی ذره خونه رو مرتب کنیم
- وا مامان خونه ب این مرتبی
- کجاش مرتبطه اخر هفته مهمان داریم و من هنوز هیچ کاری نکردم
- حالا کو تا اخر هفته تا اون......

هان مامان چی گفت مهمان قضیه بو داره


مامان مگه اخر هفته کی قراره ک بیاد

- میذاشتی سال دیگه میپرسیدی دختر تو چرا اینقد تو هپروتی اخر هفته قرار یکی از دوستای بابات با خانوادش بیاد اینجا
-کدوم دوست بابا
- تو نمیشناسیش
-الان ک ی جایی کار دارم اومدم کمکت میکنم
- تو ک امروز کلاس نداری
- قراره برا یکی از بچه ها درس توضیح بدم
- باشه برا ناهار ک میایی؟
-اره میام فعلا با اجازه من برم حاظر شم ک کلی دیرم شده
- صبر کن ببینم تو ک هنوز هیچی نخوردی
- مامان جان تو ک میدونی نمیخورم پس الکی خودتو اذیت نکن
پریدم ی ماچ ابدار از لپای مامانی خوشمل خودم گرفتم بعدش بدوبدو رفتم تو اتاقم ی مانتو سرمه ای با شلوار جین مشکی و ی مغنه مشکی سر کردم ی کرم ضد افتاب زدم و ی رژ رنک لب زدم همین کافیه امروز میخواستم برم همون جایی ک سیما بهم گفته بود دیشب ازش ادرسو گرفتم و بش گفتم نمیخوام کسی بدونه حواسش باشه جایی سوتی نده
فصل دوم :
جلوی ی برج بزرگ ایستاده بودم وییییییییییییییییییییی خدا چقد بزرگه حال میده ادم بره خودکشی کنه هههههههههههههه الان باید بابا اینجا باشه بهم بتوپه بگه...هی بهت میگم این رمان ها رو نخون ی چیزی بخون ک ارزش علمی داشته باشه رفتم داخل برج و وارد اسانسور شدم و دکمه 17 را فشار دادم ....ویییییییییییییی این استرس چی میگه من ک تا الان خوب بودم سعی کردم چند بار نفس غمیق بکشم تا از استرسم کم بشه در اسانسور باز شد منم با قدمای ن چندان محم ب طرف در شرکت رفتم ی بسم الله گفتم وارد شدم ...به به چ شرکت تمیز و خلوتی اروم ب طرف میزی رفتم ک ی دختر جلف پشتش نشسته بود
-سلام برا اگهی استخدامتون مزاحم شدم
دختر ی نگاه چندش اوری بهم انداخت و گفت چند لحظه منتظر باشین
اوق این دختره چرا اینجوری نگام میگرد نکبت ....حدود نیم ساعت بود ک منتظر بودم این دختره هم همچین خودشو گرفته بود ک نگو
-ببخشید خانوم تا کی باید منتظر باشم
- خانوم چ عجله ای دارین سرشون شلوغه صبر کنین خودشو اطلاع میدن
دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم اه اصلا کار نخواستیم .... با صدای تلفن منشی ب خودم اومدم
-بله چشم الان میفرستمشون داخل
- دنبال من بیاین
هووووف بالاخره انتظار تمام شد از روی صندلی بلند شدم و ب ارامی پشت سر خانوم چندش ب راه افتادم .....خفه شدم اهههههههههههه اخه این چ عطری ک ب خودت زدی دختر چندش .....جلوی ی در بزرگ قهوه ای ایستاد و در زد و رفت داخل بعد امد و رو ب من گفت ک برم داخل
ی بسم الله گفتم و در زدم سعی کردم اروم باشم و بی تقاوت حالا نه ک کارشون خیلی برام مهمه صدای بفرمایید و ک شنیدم رفتم داخل .....نگاه ب میز انداختم هههههههههه اقا رو سرش پایینه ی سرفه کردم ک مثلا اعلام حضور کرده باشم اقا سرشو بیاره بالا ک گفت بفرمایید بشینید ....اروم رفتم و روی صندلی نشستم مشغول دید زدن اتاق شدم ی اتاق بزرگ ک شامل ی میز چوبی بزرگ قهوه ای ی دست مبل چرم قهوه ای ی قاب بزرگ نقاشی ک من هیچی ازش سر در نمیوردم هم زده بود ب دیوار اخه یکی نیست بهش بگه الان این یعنی چی ایشششششششششششش..... حالا نوبت خودشه البته سرش پایینه و هیچی مشخص نیسیت فقط میتونم بگم موهای پرپشت حالت دار خرمایی داره ...هیکلو ک دیگه نگو چارشونهههههههههههههه میخواستم منم سرمو ببرم پایین تر تا صورتشو ببینم ک یکدفعه سرشو اورد بالا و فیس تو فیس شدیم اوه مای گاد ......خدایا بنازم ب خلقتت .....وییییییییییییییی این چقد خوشگلهههههههههههههههههههه ههه لامصب ......ب خودم اومدم ک دیدم داره با ی پوزخند معنا دار نگام میکنه
-دید زدنتون تمام شد
بیشعوررررررررررررر منو مسخره میکنی مردیکه زشت نفهم انگار ن انگار ک ی ساعته معطل اقام بی ارزش
-سلام
ای درد بگیری نفس الان این سلام چی بود ک من گفتم
ی پوزخند دیگه زد و با حالت مسخره ای گفت
-سلام ...امرتون
-برای استخدام امدم
-خب تا حالا سابقه کار داشتین
-نه نداشتم
چرا میخواین کار کنینن
یکی نیست بهش بگه ب تو چه اخه این چ سوالایی ک میپرسی
-خب برای مستقل شدن
-یعنی تنها هدفتون برای کار کردن مستقل شدنه
-بله
- چند سالتونه ؟ مدرکتون چیه
حالا خوبه میخواد ی منشی استخدام کنه ها خودشو کشت
-22 سالمه و در حال حاظر دیپلم دارم
-کار با کامپیوتر رو بلدین ؟
ای خدا این چرا فکر کرده ک من از پشت کوه امدم الان ی بچه هم کار با کامپیوتر و بلده
-بله بلدم
هیف ک ارزش نداری وگرنه تمام استعدادامو برات رو میکردن بی ارزش من خودم مدرک کامپیوتر دارم
تلفنشو برداشت و گفت
-احمد اقا لطف کنین دو تا چای بیارین برامون
چ عجب فهمش رسید ک باید ی چایی چیزی بدن بابا مردم از تشنگی اینا از شمرن بدترن ....همین جوری داشتم غرغر میکردم ک یاد دانشگاه افتادم ی دفعه فوری گفتم
-ببخشید راستش من همیشه نمیتونم بیام
تا امد چیزی بگه ک صدای باز شدن در اومد و ظاهرا ایشون احمداقا هستن برامون چایی اوردن
-ممنون احمد اقا میتونی بری
-چشم رئیس
اوق رئیس چیه من از کلمه رئیس بدم میااااااااااااااااااااااا اااااد
وقتی احمد اقا از اتاق بیرون رفت روشو ب سمت من برگردوند و گفت خب میفرمودین گفتین ک همیشه نمیتونین بیاین جای دیگه ای هم کار میکنین
-نه راستش ی سری کار شخصی دارم
ی ابرو شو بالا انداختو منتظر بود ک من بیشتر توضیح بدم ک منم هیچی نگفتم .....اصلا نمیدونم ک چرا نگفتم ک میرم دانشگاه ب خاطر همین نمیتونم هر روز بیام
-ما دو تا منشی داریم چون سرمون خیلی شلوغه نیاز ب منشی دوم داریم شما دقیقا چ روزایی نمیتونین بیایین
-خب راستش من یکشنبه ها و دوشنبه ها و سه شنبه ها رو نمیتونم بیام
-پس روزایی ک میتونین بیایین رو با منشی فیکس کنین ک مشکلی نداشته باشین 3 روز شما میاین و 3 روز هم خانوم شکوهی
در کشو میزشو باز کرد ی برگه از اون بیرون اورد و ب سمت من گرفت و گفت
-اینو پر کنین و بدین ب خانوم شکوهی در مورد قیمتم چون تازه کار هستین و تمام وقت نیستین 150 تومان میدیم البته اگه کارتون خوب باشه و مشکلی نداشته باشین حقوقتون بیشتر میشه
بیشعورررررررررررر مگه میخوای ب گارگر افغانی حقوق بدی ولی بیخی قبول میکنم
سرمو ک بالا اوردم دیدم داره با ی حالت مسخره ای نگام میکنه و گفت
-البته ما چون نیاز فوری ب ی منشی داشتیم شما استخدام شدن وگرنه ما برای منشی هامونم سختگیری زیادی داریم
نکبت میخواست حرص منو در بیاره خودمو بی خیال نشون دادم و گفتم
-از کی میتونم بیام
-امروز ک چهارشنبست شما میتونین برای هفته اینده شنبه
از جام بلند شدم و گفتم پس من هفته اینده میام با اجازه
دیگه منظر نشدم ک چیزی بگه از اتاق زدم بیرون ادم مغرور بی اتیکت شروع کردم ب دراوردن اداش( ما چون نیاز فوری ب منشی داشتیم شما رو استخدام کردیم *) هقققققققققققققققققققققق دلتم بخواد ک من براتون کار کنم ...ب طرف میز منشی رفتم و ی خودکار ازش گرفتم و برگه رو پر کردم و بهش دادم میخواستم برم ک یکدفعه یاد ی چیزی افتادم سریع ب طرفش برگشتم و گفتم
-خانوم شکوهی من چ ساعتی باید بیام
دیدم همین جوری داره نگاهم میکنه ....ئه این ک الان سالم بود چرا ی دفعه ای لال شد ...ی پوزخندی زد و گفت
-من شکوهی نیستم اون کار داشت نتونست ک بیاد
-یعنی ایجا کار نمیکنین
ی نگاه فخر فروشانه بهم انداخت و گفت
-من عظیمی حسابدار اینجا هستم چون سر دکتر خیلی شلوغ بود من موندم تا کمکشون کنم
دیدم نخیر طرف خیلی پروئه منم مث خودش بهش گفتم
-حالا هر چی ساعت شروع کاری کی هست
انگار ک از حرف من بدش اومده باشه دهنشو کج کرد
-ساعت 7:30
-اوکی پس فعلا بای
از در شرکت بیرون اومدم و سوار اسانسور شدم نمیدونم چرا گفتم دیپلم دارم (خب از دهنم پرید) حالا بیخی ی مدت اینجا کار میکنم فوقمو ک چند وقت دیگه گرفتم میرم ی جای دیگه از برج بیرون اومدم ... به به چ هوایی تاکسی کیلو چنده این هوا فقط پیاده روی میخواد ...حالا تا ی جایی پیاده میرم خسته ک شدم تاکسی میگیرم ...داشتم پیاده میرفتم ک ی دفعه دلم هوای سیما رو کرد فوری گوشیمو در اوردم تا بهش بزنگم ...ویییییییییییییی اهنگ پیشوازت تو حلقم ...
خدایا عاشقم کرد و
کنار من نمیمونه
داره دل میکنه میره
بهم میگه پشیمونه
خدایا عاشقم کردو
حالا از بودنم سیره
دلی ک عاشق من بود
ی جای دیگه ای گیره
خودش با من نمیمونه
میگه تقدیر ما اینه
-سلام عسیسممممممممممممممممممممم ممممممممم
-سلامممممممممممم سیما جونم خوبییییییییییییی خوشی سلامتی چ میکنی چ خبر
- یواشتر بابا چ خبرته شادی کبکت خروس میخونه
-چرا نخونه استخدام شدم
-بابا دم شما گرمممممممممممم کجایی الان جوجو
-تو خیابون دارم از هوای تازه نهایت استفاده رو میبرم
-دقیقا کدوم خیابونی
-چطور
-بگو زود باش
-خیابون .....

-باش تا ده مین دیگه اونجام


-مگه کجایی ؟
- همون دور و ورا
-سیما نمیخواد بیایی
-گفتم باش تا بیام فعلا
ب صفحه گوشی ی نگاه انداختم اخ ک چقد من این دختر و دوست دارم خداییش همش پر از شور و نشاطه
تو همین فکرا بودم ک سیما جلو پام ترمز کرد ...در و باز کردم و سریع سوار شدم
-سلام چطوری ؟
-سلام سیما باز ماشین باباتو گرفت راه افتادی تو خیابون دور دور کردن
- پس چی حوصله خونه نداشتم ....خب تبریک میگممممممممممممم استخدام شدی
با حالت گرفته ای گفتم مرسی
-چت شد
-سیماااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ا
- ای درد چته داد میزنی
-سیما این دیگه کیه انگاری از دماغ فیل افتاده همچین فخرفروشانه ادمو نگاه میکنه انگار کی هست
-بیخود کرده ب دوست من چپ نگاه میکنه برم فکشو بیارم پایین
-نههههههههههههههه نمیخواد تو خون خودتو کثیف نکن
-خب حالا کجا بریم
اوووووووووووووووووم بریم ی چیزی بزنیم تو رگ
-اینجورررررررررررررررررررر
-ناجوررررررررررررررر
-بزن بریم
با هم ب کافی شاپ همیشگیمون رفتیم مث همیشه بستنی سفارش دادیم و شروع کردیم ب حرف زدن تا تونستیم خندیدیم ....
من دوستای زیادی داشتم ولی میون دوستام سیما رو بیشتر دوست داشتن چون خداییش ادمو درک میکنه و خیلی بامعرفته ....
-سلامممممم من امدم
مامان از اتاقش امد بیرون و گفت
-نفس خوبه بهت گفتم من مهمان دارم اونوقت تو با دوستات میری خوش بگذرونی اخه تو کی میخوای بزرگ شی
-مامان من ک زود اومدم
-سلام اجی جونم
-سلام نیلو خوبی کجا داری میری
نیلو با ی تیپ خوشمل اسپرت جلوم ایستاد و ی چرخ زد و گفت
-خوبم
-اره ..نگفتی کجا داری میری
-دارم میرم دانشگاه
ی ابرومو بالا انداختم و گفتم
-تو ک امروز کلاس نداری زود تند سریع بگو کجا داری میری
-ای بابا نفس چرا گیر میدی دارم میرم یونی از یکی از بچه ها کتاب بگیرم
-با این سرو وضع
-مگه سرووضعم چشه
-چشم نیست گوشه ...هر کی ندونه فک میکنه اومدی مهمونی
-اصلا تو ب من چیکار داری مگه من ازت میپرسم صب تا حالا کجا بودی
-نبایدم بپرسی
-هههههههههههه اونوقت چرا
-چون من خواهر بزرگترتم تو باید ب حرف من گوش کنی نه من ب حرف تو
زبونمو براش در اوردم تا بیشتر حرصش بیره منم کیف کنم ... چیکار کنیم دیگه جون ب جونم کنن دوست داشتم اذیت کنم ..رفتم تو اتاقم واییییییییییییییییی خوبه مامان الان اینجا نیست تا سر از بدن مبارکم جدا منه اینجا چرا اینقده ب هم ریختست نچ نچ حالا کی حوصله داره ک تمیز کنه اینجا رو ولی بذار اول تمیز کنم بعد برم پایین وگرنه مامان زندم نمیذاره..... بعد تمیز کردن اتاقم رفتم ی دوش گرفتم تا سر حال بشم داشتم موهامو شونه میکردم ک صدای در اومد
-بفرمایید
-داری چ میکنی
-نیما باورم نمیشه تو در زدی
-هههههههههه فک کردی همه مث تو بی فرهنگن
اومد روی تختم نشست و گوشیمو گرفت و طبق معمول بی اجازه در حال سرک کشیدن تو گوشیم بود ...البته این عادتش بود ...منم چون ب خودم مطمئن بودم چیزی بهش نگفتم
-نیما کاری داشتی

-نه حوصلم سر رفته بود اومدم ببینم داری چیکار میکنی

یعنی این بشر فقط دوست داشت حرص منو در بیاره

-این اس ام اسا چیه شما دخترا ب هم میدین

دهنشو کج کرد و صداشو نازک کرد و با حالت بامزه ای گفت

-چطوری عششششششششششششخم ....ملسی جوجو تو خوفیییییییییییی ....حالم ب هم خورد چقد لوسین

فوری گوشیمو از دستش قاپیدم گفتم

-ب توچه از شما ک بهتریم همش میگین چطوری داداش

-داداش گفتن ما پسرا بهتره تا مسخره بازی های شما

دوباره شونمو برداشتمو درحالی ک موهای نازنینمو شونه میکردم با بی تفاوتی گفتم

-خب ک چی الان اومدی اینا رو بهم بگی

ی دفعه از روی تخت بلند شد و رفت از اتاق بیرون ....یعنی ناراحت شد... من ک چیزی بهش نگفتم ک بخواد ناراحت بشه

داشتم با خودم فکر میکردم ک دوباره اومد تو اتاق ولی ایندفعه پیرهنش هم دستش بود ....ی نگاه شوم بهم انداخت ک خودم تا اخرشو خوندم

با ی حالت تهاجمی رو کردم بهش

-من برات اتو نمیکنم

-تو اتو میکنی

-نچ

ی دفعه پرید و لپ تابمو از رو میز برداشت و دیدم ای دل غافل میخواد تو اینم فضولی کنه ...من از هر چی راحت بگذرم از این ی قلم نمیتونم راحت بگذرم فورا دویدم طرفشو میخواستم لپ تابمو ازش بگیرم ک دستشو بالا گرفت ....یعنی خدایا چرا این داداش من مث نبردبومهههههههههههههههههه ههههه

با عصبانیت بش گفتم

-نیما بده لپ تابمو باهات شوخی ندارم

یکطرف لبش بالا اود

-اتو میکنی یا نه

از چشماش شیطنت میبارید معلوم بود چ خیالات شومی داره

پیرهنشو ازش گرفتم و تمام خشممو تو صورتش پاشیدم ....اخه من خیلی بدم میومد کسی بهم زور بگه

-نیما تا حالا بهت گفتم ک چقد ازت متنفرم

نیما لپ تابمو روی میز گذاشت ی نگاه شیطون بهم انداخت

-این حس متقابله خواهر خلممممممممممممممممممممممم مممممممم

شروع کرد غش غش خندیدن و از اتاقم رفت بیرون

منو میگی دوست داشتم لباسشو تیکه تیکه کنم ...حداقل دلم خنک شه (ههههههه البته فقط دوست داشتم این کارو بکنم عمرا جراتشو نداشتم )

پیرهن نیما رو ب دقت اتو کردم و بردم بهش دادم و رفتم پایین ببینم بقیه در چ حالن ههههههههههههههه ...اینجا رو باش

پدر گرامی ک طبق معمول ی ماشین حساب گرفته دستشو با ی دستش داره با سیبیلاش ور میره با ی دست دیگشم در حال زدن روی ماشین حساب بود ..خب در این جور مواقع یعنی پدر در حال حساب کتابه و کسی نباید مزاحمش بشه .....رفتم تو اشپزخونه ببینم مامانم داره چیکار میکنه

اخه الهی بگردم تک و تنها نشسته

از پشت بغلش کردم و ماچ گنده ازش گرفتم بیچاره همچین هول شد ک نگو

-چه عجب از اتاقت در امدی

-داشتم اتاقمو تمیز میکردم

-مثلا قرار بود تو کار خونه بهم کمک کنی

لیوانو از جا ظرفی برداشتم بردم از یخچال اب گرفتم و ی نفس خوردم

اخیشششششششششششششششششششش

-چند ساله اب نخوردی ک اینجوری میکنی

-از صب تا حالا اب نخوردم ...حالا بگو ببینم اتوسا جون چرا تنها نشستی

-هزار دفعه بهت گفتم خوشم نمیاد منو ب اسم صدا کنی

-خب حالا

ی کاغذ از روی میز برداشتو نشونم داد ....چ خبرررررررررررر

-مامان چ خبره این همه خرید

-نفس حالا ک بیکاری پاشو حاظر شو بریم خرید ..تو کار خونه ک ی ذره کمکم نکردی

-مامان میشه من نیام ....اخه درسام مونده

از روی صندلی بلند شود و ب طرف در رفت

-تو هیچ وقت ب درد ادم نمیخوری ..هیچ وقت نشد ی بار از رو دوش ادم بر داری

میدونستم ک مامان ناراحت شده ...ولی چیکار کنم حوصله خرید رفتن و نداشتم چون میدونستم میخواد مجبورم کنه لباس بخرم

...نمیخوام بگم ادم کم خرجی ام نه ولی چون نمیخواستم تو این مهمونی باشم پس نیازی هم ب لباس نبود (البته کلا ادمیم ک حوصله خرید کردنو ندارم )

*************************

تو اتاق پشت میزم نشسته بودم ...دستامو دو طرف سرم گذاشته بودم ....تو این فکر بودم ک چ کلکی سوار کنم ک پایین نرم ...تو مهمونی نباشم ....سرمو بلند کردم ...ب ساعت روی دیوار ی نگاه انداختم ...دیگه زمان زیادی ندارم ...هر کاری میخوام بکنم باید سریع تر انجام بدم ....یک دفعه فکری ب ذهنم رسید ...بشکنی تو هوا زدم ...با صدای بلند و شادی گفتم اینههههههههه

از اتاقم اومدم بیرون ..پله ها رو ب سرعت پایین میومدم و بلند مامانو صدا زدم ....

-مامــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــان ......مامـــــــــــــــــــ ـــــــــــــــان

وقتی دیدم مامان داره ب پله ها نزدیک میشه ....حالا موقع اجرا نقشم بود ...باید این ریسکو میکردم ....داشتم مامانو نگاه میکردم و سریع از پله ها پایین میومدم ...ک ی پامو پشت اون یکی پام گذاشتم ...خودمو پرت کردم پایین ...چنان جیغ بنفشی کشیدم ک هنجرم پاره شد ....داشتم رو پله ها غل میخوردم ..صدای یا ابوالضل مامانمو شنیدم ...با صدای جیغم همه از اتاقاشون بیرون اومدن دیدم همه دارن نگام میکنن زدم زیر گریه (خداییش من باید هنر پیشه میشدم ...عجب فیلمیما)

-ای پا ا اا اممممممم

نیما اومد دست ب پام بزنه

ی جیغ بنفش کشیدم ..همون جور ک گریه میکردم بریده بریده گفتم

-دس ت ن ز ززن ...ااای.... ما م ا ن..... پ اا م

نیما-بزار ببینم چی شده

مامان –خدا مرگم بده

بابا-نیلوفر بیا کمک نیما کن نفس و بلند کنین ببریمش دکتر

هاااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااان ...........دکتر چیههه پدر من اینا همش فیلمه ...حالا وقعت دیگه باشه میگه چیزی نیست خوب میشی ...اخه من اگه الان دکتر برم ضایع میشم کــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــه

صدای زنگ در هممونو میخ کوب کرد

نیلوفر – مامامن مهمونا اومدن .. حالا چیکار کنیم

-وای چ بد نیما کمکم کن برم تو اتاقم استراحت کنم خوب میشم

-چی چیو استراحت کنم خوب میشم باید بریم دکتر

شیطونه میگه همچین بزنمش ک بچسبه ب سقفا

بابا- مطمئنی خوبی ؟؟؟

-اره

-نیما کمکش کن بره تو اتاقش ...نیلوفر توام برو در و باز کن مهمونا پشت درن ابروم رفت


نیما منو برد تو اتاق و رو تخت نشوند
-نیما تو برو پایین ..نمیخواد نگران من باشی ..جلو اینا هم چیزی نگو وقت ابروم نرهههههههههههه
-باشه هر وقت کار داشتی ی تک بزن سریع میام پیشت
گوشیمو از رو میز برداشت و بهم داد....کمکم کرد ک دراز بکشم ...رفت بیرون
2 مین ک گذشت وقتی مطمئن شدم رفته از تختم بیرون اومدم شروع کردم مث دیونه ها بالا پایین پریدم ..ذوق کرده بودم خرکی
از میزان ذوقم ک کاسته شد سریع لپ تابم و گرفتم روی تخت نشستم ...ببینم تو سایت چ خبره ....خیلی وقته ب بچه ها سر نزدم دلم خیلی براشون تنگ شده بود ...یعنی عشتق است بچه های فارس استار چت خداییش هم کاربرای خوبی داره هم مدیریتش عالیههههههههههه ..نگاه کردم ببینم کیا هستن لب و لوچم اویزون شد ....شانس ما رو باش نه دنی هست ن شادی ..علی روزگار هم نیست ...اخه چرااااااااااااااااااااا من با همه بچه ها دوست بودم ولی با این 3 تا راحت تر بودم ..رفتم تو چت و ی ذره با بچه ها حرفیدم ..روحم تازه شد ...اوه اوه چ صداهایی داره از پایین میاد ..عجیب حس کنجکاویم برانگیخته شده بود ک ببینم این دوست پدر گرامی بنده کی هست
در اتاقمو ب ارومی باز کردم ... دوتا پله پایین رفتم ..سرمو ی خورده کج کردم تا بتونم تو سالنو ببینم هیییییییییییی اینا دقیقا رو ب جایی نشستن ک من راحت بتونم دیدشون بزنم هههههههه... اخه ...دوست بابا چ قیافه مهربونی داره ..ی خانمه هم کنار مامان نشسته لابد اینم زنشه ...چ جدی میزنه ولی ی لبخند رو لبشه هی سرشو بالا پایین میکنه حتما داره سخنان مامانو تایید میکنه ...چشممو چرخوندم کنار نیلو ی دختر نشسته بود واییییییییییییییییی چ خوشگله الهی مامانت فدات بشه ...کاش میومدم پایین اگه اخلاقتم مث قیافت بود تو رو برا داداشی خودم میگرفتم .... تو همین فکرا بودم ک دیدم اون چیزو ک نباید میدیدم ...نهههه ..این ک همون اق دکتر خودمونه ههههههههه قیافشو چ ب خودشم رسیده نکبت اگه میدونستم مهمونمون پسرش اینه ک میموندم ی بلای خوب سرش میوردم ...عوضی... چ خودشم گرفته
از پله ها بالا رفتم ....پریدم رو تختم ...یادم باشه بعدا بیوگرافی کامل اینا رو از نیلو بپرسم ...نه ک اجیم فضول باشه ها ...نه الهی فداش شم مث خودم ی کمی کنجکاوه

فصل سوم :
با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم ...ی نگاه ب ساعت گوشیم انداختم 5 صب بود ..اروم بلند شدم رفتم وضو گرفتم ..ی چادر رو سرم انداختم تند نمازمو خوندم (ریا نشه ...از عجباته ک من نمازمو سر وقت بخونم ) چادر نمازمو جمع کردم رفتم پایین تو اشپزخونه ...چایی ساز و ب رق زدم ..ی بسته نون از تو فریزر بیرون گذاشتم ...اب ک جوش امد چایی دم کردم سریع رفتم بالا ..ی دوش 10 دقیقه ای گرفتم ...از حمام ک بیرون امدم تازه فهمیدم چ غلطی کردم ... حالا من چ جوری موهامو خشک کنم ...جلوی اینه ایستادم .. ی ذره سرم کریستال رو دستام ریختم ...شروع کردم ب موهام مالیدن چون موهام تا کمرم بود و پرپشت بود ی ذره شونه زدنشون وقتمو میگرفت ..سعی کردم سرعتمو بالا ببرم تند موهامو شونه زدم و ی سشوار سرسری فقط برای اینکه موهام خشک بشه کشیدم وگرنه موهام لخت بود و نیازی ب سشوار نداشت ....در کمدمو باز کردم ..ی شلوار جین مشکی ..با ی مانتو مشکی و مغنه سرمه ایمو سر کردم ...حوصله ارایش کردن و نداشتم هر چی ساده تر باشم بهتره .... ی فر مژه زدم ی کرم ضد افتاب با ی برق لب همینم زیادیه ..کیف مشکیمو برداشتم ..ی نگاه دیگه ب خودم تو اینه انداختم رفتم پایین ...نصف لیوان چایی با دو تا لقمه نون و عسل خوردم ...کفش های ال استار سرمه ایمو پا کردم ..پیش ب سوی روز جدید
*****************
پشت میزم ک نشستم ..ساعتو نگاه کردم ..ایول ب خودم چ ان تایمم .... حالا چیکار کنم .... تو همین فکرا بودم ک صدای سلام ی دختر ب گوشم خورد ...سریع از جام بلند شدم و عین گیجا منم بهش سلام کردم
دختر ی لبخند قشنگ زد ..دستشو ب طرفم دراز کرد
-سلام من مریم شکوهی هستم منشی اینجا و فکر کنم ک شما هم باید منشی جدید باشین
بهش دست دادم و مث خودش لبخند زدم
-سلام منم نفس رادمنش هستم بله از این ب بعد مث اینکه همکاریم
-خوشوقتم ..راستش عزیزم من امروز امدم ک هم خودتو ببینم و هم کارا رو بهت یاد بدم
تا قبل از اینکه بقیه بیان کارا رو بهم یاد داد و زود رفت چون گفت دانشجو مدیریته والان کلاس داره ...ب ساعت نگاه کردم ههههههه ... جز من و اکبر اقا کسی نیومده ساعت 8:30 ...صدای تق تق کفش نگاهمو ب طرف در کشوند ...حدس میزدم این عظیمی چندش باشه .... ههههههههههه....اره خودش بی فرهنگشه ...اینو باش انگار اومده عروسی ک اینقده مالونده ب خودش
همون جور نشسته بهش سلام کردم ....ی نگاه از بالا ب پایین بهم انداخت ..ی پوزخند چندش اوری هم چاشنی نگاهش کرد
-سلام ...ب اکبر اقا بگین برام ی فنجون قهوه بیارن
احمق...مگه من گارسونم .. اصلا ب من چه
تک تک بقیه کارمند ها هم رسیدن ....من اگه رئیستون بودم میدونستم ک باهاتون چیکار کنم ... الان چ موقع اومدن سر کاره .. البته نیست ک این دکی خیلی ب موقع میاد ...اون ک رئیستون باشه خب معلومه کارمنداش چین دیگه ......بلههههههههههه اقا پیداشون شد ساعت و نگاه کردم 9:15 بود ..روی صندلیم نیم خیز شدم
-سلام (فک کنین ی درصد من ب این بگم رئیس)
-سلام خانوم ...لطفا ب اکبر اقا بگین 5 دقیقه دیگه ی لیوان چای برای من بیارن
-بله چشم (بی فرهنگ اینم مث عظیمی منو با گارسون اشتباه گرفته )
داشتم ب تلفنا جواب میدادم ک دکی زنگ زد
-خانوم لطفا قرار ملاقاتای امروز برام بیارین
پوشه قرار ملاقاتشو گرفتم رفتم پشت در ....ی نفس عمیق کشیدم و در زدم
-بفرمایید




سایر قسمت های این رمان