X
تبلیغات
♥ رمان ...... رمان ...... رمان ♥ - رمان تو با منی

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان تو با منی

تاريخ : پنجشنبه 1391/07/13 | 18:51 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥

وقتي خونو گرفت احساس كردم سرم گيج مي ره....
دستمو گذاشتم رو سرم
پرستار- خوبي؟
-بله
پرستار- زيادي لاغري چيزي نيست... يه ابميوه بخوري خوب ميشي ...
از روي صندلي بلند شدم كمي سرم گيج مي رفت
ناصري- حالت سر جاشه؟
- اره اگه بري كنار
ناصري از جلوي در كنار رفت
سرم گيج رفت و چارچوب درو گرفتم ....ناصري سريع بازومو گرفت
-گفتم كمكم كني؟ .
ناصري- چته ..نگرفته بودمت كه الان با مخ خورده بودي زمين
دستشو پس زدم و به طرف در خروجي رفتم..همين كه از در امدم بيرون .نور خوشيد به چشمم خورد
- .لعنتي.... كمي سر جام وايستادم كه سرم از دوران بيفته
تو همين لحظه ناصري دوباره بازومو گرفت
ناصري- شرمنده ....تو كه نمي توني دو قدم راه بري براي من كلاس الكي نيا ...حوصله نش كشي ندارم...
و منو به سمت ماشين برد درو باز كرد و همونطور كه بازومو گرفته بود منو نشوند رو صندلي ....
و درو بست...
وقتي پشت فرمون نشست
ناصري- وقتي غذا حيف و ميل مي كني و نمي خوري ...عاقبتت ميشه همين..... كه تو اوج جوني به يه عصا احتياج پيدا كني
- اگه اون عصا تو باشي حاضرم بميرم ولي از تو كمك نگيرم...
ناصري- فعلا كه شديم 2 به هيچ
سريع بهش نگاه كردم
ناصري- يادت رفت البته بي چشم و رويي ديگه.... چيزي يادت نمي مونه
برنامه ي ناقصتو كه درست كردم الانم نذاشتم با صورت بري تو جوي اب ....

-ببين من نظرم عوض شد.... اصلا نمي خوام به این سفر برم...درو باز كردم ..
- از نظر من همه چي منتفيه
پاي راستمو گذاشتم رو زمين كه دوباره دستمو گرفت
ناصري- چرا زود از كوره در مي ري.....باشه ديگه هيچي نمي گم... تازه بهت ارفاقم مي كنم 3 به هيچ به نفع تو ...حالا خوبه
ناصري- جون من انقدر اذيت نكن....
- جون تو براي من ارزشي نداره
ناصري- باشه مرگ من انقدر اذيت نكن
- مرده اتم برام مهم نيست
ناصري- يه بلا نسبتي حداقل بگو
شونه هامو انداختم بالا
تو دلم گفتم ....خدا كنه این بازي هر چي زودتر تموم بشه ...

به جلوي شركت رسيديم ...خواستم پياده شم...
ناصري- اهو
-بله؟؟/////
خوب دارم تمرين مي كنم ...ناسلامتي فردا پس فردا عقد مي كنيم ...همكارا مي فهمن جلوي اونا كه نمي تونم بهت بگم خانوم فرزانه
-چه عقد كنيم چه نكنيم.... تو محيط كار بايد به من بگيد خانوم فرزانه
ناصري- اوه بابا كي مي ره این همه راهو
ولي من مثل تو نيستم عزيزم ...بهت اجازه مي دم اسم كوچيكمو صدا كني
عماد ..يه بار بگو ببينم مي توني بگي يا نه
- اقاي ناصري اون روي سگ منو بالا نياريد

در ماشينو محكم بستم.... اونم پياده شد...به طرف خيابون رفتم كه رد بشم و به اونطرف برم...... به وسط خيابون رسيدم ....كه صداي كشيده بوق ماشيني گوشمو كر كرد ..تا خواستم بينم چي شده ناصري منو گرفت تو بغلشو و دوتايمونو كشيد كنار
چشامو باز كردم هنوز تو بغلش بودم
ناصري- حواست كجاست ...
با تنفر بهش نگاه كردمو خودمو از تو بغلش كشيدم بيرون...
- اخرين بارت باشه به من دست مي زني
.....وثوقي كه شاهد ماجرا بود نزديكم امد ..
وثوقي- حالتون خوبه خانوم مهندس
جوابي ندادم
وثوقي- خدا خيلي بهتون رحم كرد... اگه اقا مهندس نبود معلوم نبود چه اتفاقي براتون مي يو فتاد
به حرفاش اهميتي ندادمو خودمو به پله ها رسوندم...مي خواستم خودمو زودتر به اتاق فريبا برسونم..
در و به شدت باز كردم
فريبا- چرا تو اينطوري مياي تو.... باز چيه؟
- فريبا بيا این بازي رو تموم كن من نمي تونم با این كنار بيام ..از صبح تا حالا هي رو اعصابم داره رژه مي ره
فريبا- اهو صبر داشته باش.... اينا همش از حساسيت هاي بي مورد و زياد توه
- نه فريبا نمي تونم ..اون يه ديونه قل زنجيريه
فريبا اروم از جاش بلند شد و به طرف من كه هنوز بين در نيمه باز اتاقش وايستاده بودم امد
فريبا- بيا بشين بگو ببينم چي شده...
دستمو گرفت و منو به طرف يكي از صندليا برد كه بشينم
فريبا- خوب حالا بگو
ناصري- چي رو بگه خانوم...
منم نمي تونم...مگه چقدر تحمل دارم ...مهرم ازاد جونم حلال ...نه ببخشيد جونم ازاد مهرم حلال ..يا نه اهان مهرم حالال جونم ازاد ...
-ديدي ديدي گفتم این ديونه است ..من نمي تونم
فريبا كه سر درگم شده بود...
فريبا- چي شده؟.... درست و حسابي حرف بزنيد ببينم...
خواستم حرف بزنم كه ناصري در حالي كه لقمه منو برداشته بودو مي خورد..
ناصري- خانوم طاهري من موندم شما چطور با ايشون دوستيد....
ليوان چايي فريبا رو كه رو ميز بود بر داشت
ناصري- مال شماست؟
فريبا با لبخند..بله
ناصري- پس با اجازه
فريبا- نوش جان
داشتم مي گفتم منم نمي تونم ...قيد این مسافرت كاريي كذايي رو مي زنم ولي با ايشون عقد نمي كنم...
- فكر كردي من درمونده این سفرم كه به پات بيفتم....
ناصري- اگرم فكر كردي منم حاضرم خودمو به هر خفتي تن بدم در اشتباهي خانوم
فريبا با داد....اهو ....اقاي ناصري بسهههههههههه
دوتايمون به فريبا نگاه كرديم
فريبا- اگه همين الان كنار بيايد و بخوايد ادامه بديد ديگه من نيستم ...دوتاتون خسته ام كرديد؟
با چه جون كندني همه كارارو براي فردا اماده كرده بودم...
ديگه لازم نيست همه اين چيزا رو تحمل كنيد ....مثل اينكه نمي خوايد بريد ..پس عقد صوريه هم در كار نيست ..حالا بيرون...نمي خوام دوتاتونو ببينم
ناصري- يعني فردا همه چي اماده است؟
-فريبا كار فردا تموم ميشه؟
به دوتامون نگاه كرد..
فريبا- شما دوتا خودتونم مي دونيد اصلا چي مي خوايد...
شديد مثل بچه ها ...تو مياي.. بعدش اون يكيتون مياد اصلا به من چه ...چرا مياد به من مي گيد...
خودتون دوتا ادم بزرگ و بالغيد ...درس خونده ايد....
به طرف ميزش رفت
فريبا- اين ادرس محضر داره است ...اگه به توافق رسيديد.. فردا بريد و قال قضيه رو بكنيد ديگه هم با من كاري نداشته باشيد ...
ليوان چايشو كه دست ناصري بود گرفت...از حالا من هيچ كارم ....و پشتشو به ما كرد...
ناصري- خانوم طاهري يكم تند رفتم ..
- .فريبا ببخش اخلاق منو كه مي شناسي...
اما فريبا بر نمي گشت
من و ناصري به هم نگاه كرديم...
يه دفعه دوتايي
ما با هم مشكلي نداريم
كه خودمونم تعجب كرديم
فريبا با خنده بر گشت...
پس فردا ساعت 9 صبح سه تايمون جلوي محضر ميايم...
اقاي ناصري من از طرف شما يه شاهد بيارم يا مياريد....
ناصري- خودم ميارم ...
فريبا- خوبه....حالا بيرون
دوتايي همزمان امديم بيرون..
بهم نگاهي كرديم و هر كدوم طرفي رفتيم

اخراي ساعت كاري تلفنم زنگ زد
نادر بود
نادر- سلام
-اوه نادر ببخش انقدر سرم شلوغ بود كه يادم رفت باهات تماس بگيرم..
نادر- اشكالي نداره متوجه شدم حتما سرت شلوغه....فردا چطور؟.... مي توني ؟
-فردا بعد ظهر خوبه
نادر- يادت كه نميره
-نه این دفعه يادم مي مونه
نادر- پس تا فردا
-باشه تا فردا

***
تا صبح خوابم نبرد ....از كاري كه مي خواستم بكنم مي ترسيدم .....
صبح شده بودو من مضطرب....سعي كردم ساده تر از هميشه باشم ....شلوار جينمو پوشيدم مانتو و مقنعه اي مشكيمو برداشتم ...نمي خواستم كه باور كنم قراره يه اتفاق بيفته...حتي ارايش ملايمي كه هر روز مي كردم از اونم صرف نظر كردم........
****
تا در حياطو بستم ....فريبا برام بوق زد
فريبا- كسي تون مرده؟
- نه
فريبا- لباس مشكي تر از این نداشتي كه بپوشي
- مگه لباسم چشه
فريبا- نا سلامتي داري مي ري عقد كني
- فريبا اینكه عقد واقعي نيست .....پس براي چي بايد به خودم برسم ...
فريبا- الحق دوتاتون كله شقيد....
نزديك 9 بود كه به محضر رسيديم....منو فريبا پياده شديم كه ناصري هم امد و يكي هم كنارش بود..
فريبا- برگه فوت پدرتو اوردي
- اره
فريبا- چطور گواهي گرفتي .
- .به برادرم گفتم براي رفتن نياز به گواهي فوت دارم اونم برام جور كرد...
فريبا از اينكه این همه بهشون دروغ گفتم خودمو نمي بخشم
فريبا- حالا خودتو ناراحت نكن
ناصري به طرف ما امد ...اون بر خلاف من حسابي به خودش رسيده بود...
خيلي خوشتيپ كرده بود.... بوي ادكلنش از 10 متري مي يومد ...
فريبا- این انگار عروسيشه.... ببين چطور ي تيپ زده
فريبا- خاك برسرت ...این عقلش بيشتر از توه گره گوريه
فريبا خطاب به ناصري ...ايشون شاهد شماست؟
ناصري- بله يكي از دوستانه...
فريبا- بهشون گفتيد قضيه چيه ؟
ناصري - بله ..
فريبا- اونوقت ايشون...
ناصري- مطمئن باشيد از حالا فقط ما 4 نفر مي دونيم
دوستش به طرف ما امد
ناصري- سامان از دوستان من و بعد دستشو به طرف ما كرد
خانوم طاهري و خانوم فرزانه

سامان - سلام خانوما
من با سر سلام كردم ولي فريبا جوابشو داد
فريبا- بهتره بريم ...
قبل از اينكه نوبت ما باشه دوتا خانواده ديگه امده بودن ....جمعيتشون زياد بود...جا براي نشستن دو نفر بود...... من و فريبا نشستيم
به عروس و داماد نگاه كرديم كه از خوشحالي رو پاشون بند نبودن...يه لحظه احساس كردم كسي كنارمه به بغلم نگاه كردم ناصري دقيقا كنارم وايستاده بود و اونم مشغول تماشا
تا عروس بله رو گفت همه دست زدنو كل كشيدن ...داماد داشت حلقه دست عروس مي كرد....
نمي دونم چرا دلم مي خواست كه امروز منم تو دستم حلقه مي كردم ....طور خاصي به
بهشون نگاه مي كردم ...
دست داماد مي لرزيد ...دوتايشون حسابي قرمز كرده بودن.....با ديدن اونا تبسم كوچيكي كردم ...شايدم با این تبسم مي خواستم بگم ..........كاش امروز منم بله واقعي رو مي گفتم ...
تا دوتا خانواده به همراه عروس و داماد خارج بشن ساعت 9 و نيم شد .
فريبا- شناسنامه و اون برگه گواهي رو بده
دوتاشو دادم دست فريبا...
كه ناصري دوتاشو از دست فريبا گرفت
و خودش رفت جلو

فريبا- اهو هنوز دير نشده ........مي توني همه چي رو بهم بزنيم..انگار نه انگار

- فريبا با اينكه مي ترسم ولي این سفر برام مهمه
فريبا- باشه فقط يادت باشه من بهت گفتم.... از اينجا به بعدش هر چي بشه پاي خودته ...مي توني؟
-اميدوارم كه بتونم..
فريبا- ناصري هم ادم بدي نيست .....سعي كنيد با هم كنار بياد مثل دوتا دوست
ناصري- بيايد نوبت ماست ...
با دستاي لرزون و پاهاي شل به طرف اتاق عقد رفتم...
(ولش كن اهو ..اين سفر اصلا مهم نيست كه به خاطرش انقدر به خانوادت دروغ گفتي
...اما من مي خوام برم ...خيلي زحمت كشيدم بايد برم...قرار نيست كسي بفهمه .....كسي نمي فهمه .)
قبل از وارد شدن به اتاق مكثي كردم ...فريبا كنارم بود و ناصري كنار صندلي داماد و عروس وايستاده بود ...و دوستشم پشت سرمون
فريبا- چي شد نظرت عوض شد...
به ناصري نگاه كردم ..كمي رنگش پريده بود....و سعي مي كرد ارامششو حفظ كنه...
فريبا- مي تونيم برگرديم اهو ..هيچ اجباري در كار نيست
چشمامو بست ...ترسيده بودم ..اما من تصميمو گرفته بودم
- نه تمومش مي كنيم ...
و به طرف ناصري رفتم...
احساس كردم خيالش راحت شد...
بند كيفم تو دستم بودو باهش ور مي رفتم ...
محضر دار- اقا داماد بيايد اينجا رو امضا كنيد ...
ناصري به طرف محضر دار رفت ..
محضر دار- مهريه عروس خانوم چيه؟
سريع به فريبا كه مثلا مدير برنامه هام بود نگاه كردم.... ولي اونم انگار يادش رفته بود ..
ناصري نگاهي به ما كرد...شناسنامه امواز روي ميز برداشت ...
صفحه اولشو نگاه كرد ...
ناصري- مثل همه ي عروس داماد حاج اقا يه جلد كلام الله مجيد يك دست اينه و شمدان... و...
بهم نگاهي كرد و لبخندي زد
محضر دار- و چي اقا داماد؟
و 1365 تا سكه
دست فريبا رو گرفتم
-این داره چيكار مي كنه؟
فريبا- چه مي دونم يه لحظه صبر كن
فريبا زودي خودشو به ناصري رسوند...
قرارمون این نبود..
ناصري- شما با من سر مهريه قراري نبسته بوديد
فريبا- اقاي ناصري مي فهميد داريد چيكار مي كنيد؟...اهو اونجور ادمي نيست ...ولي خدايي نكرده ....ممكنه
ناصري- خانوم طاهري شما به فكر مشكل من نباشيد ..بفرمايد بريم دير شد
فريبا با نگراني به طرفم امد و سرشو به گوشم نزديك كرد ......عزيزم تازه فهميدم راست مي گفتي این يه خله تمام عياره
ناصري امد كنارم نشست
- من چنين چيزي رو نمي خوام و قبول ندارم..
ناصري- ای بابا مي توني این عقد صوري رو هم بهم بريزي ...بزار فكر كنم مثلا دست و دلبازم..تو واقعيت كه نمي تونم از این حماقتا بكنم
-اگه موقعه طلاق مهريمو خواستم..
ناصري با شيطنت لبخندي زد ......منم انوقت همه چيزو به خانوادت مي گم
زير لب غرلند كردم ديونه
با خنده ....خودتي
محضر دار- عروس خانوم شما هم بيايد امضا كنيد ...
منم رفتم و امضا كردم
محضر دار- خوب بفرمايد بشينيد تا شروع كنيم ...
فريبا سريع از توي كيفش يه چادر سفيد در اورد و انداخت رو سرم
-نيازي به این كارا نيست فريبا
ولي اون بدون حرف و با يه لبخند چادرو رو سرم انداخت
قلبم تند تند مي زد ...صورتم گر گرفته بود و لبام خشك شده بود ..... تو اون سرما بدجوري عرق كرده بودم به طوري كه حركت قطره هاي عرقو روي گردن و كمرم حس مي كردم

محضردارد براي اولين بار ازم پرسيد
از خجالت داشتم اب مي شدم..... سريع خواستم بگم بله
ناصري- اه اه نگيا .......تا سه نشه بازي نشه
بهش نگاه كردم...
ناصري- يه بار تو زندگيمون داريم زن مي گيريما ...عزيزم تحمل داشته باش.... مي دونم عجله داري و لي بذار دفعه سوم ..
- با عصبانيت ........ سعي كن از اينجا كه رفتيم بيرون زياد جلوي چشمم افتابي نشي
ناصري- باشه تو حالا براي سومين بار بگو ...
ناصري با خنده...
عروس رفته بشكه باروت بياره
عاقد يه دفعه سرشو اورد بالا ...چي بياره؟
ناصري- هيچي اقا رفته مثلا گل بياره
فريبا و سامان ريز ريز مي خنديدن..و من حرص مي خوردم..
براي بار دوم پرسيد

زودي بهش نگاه كردم كه حرف بي ربط نزنه
كه در اوج ناباوري
ناصري- عروس رفته تخم كفتر بياره تا زبون منو كه از ترس بنده امده باز كنه
سامان ديگه نتونست خودشو كنترل كنه و به سرعت از اتاق رفت بيرون ..
فريبا از خنده سرخ شده بود..
ناصري مي خنديد
- خيلي مسخره ای
ناصري- عزيزم اينا شيرينيه زندگيه يه روزي غبطه ي اين روزا رو مي خوريا...
محضر دار- اقا داماد مثل اينكه زيادي شوخن
نمي دونم این سامان كجا رفته بود ..... عاقد شروع كرد براي بار سوم خوندن ...
كه سامان امد و چشمكي به ناصري زد ...
محضر دار- وكيلم ..
به ناصري نگاه كردم
ناصري- عزيزم سكته ام نديا .... بگو بله و راحتم كن از این منجلاب ...
به لجش مي خواستم بگم نه ولي ناچار بودم بگم بله
با صداي ارومي
بله
سامان و فريبا شروع كرد به دست زدن.... فريبا رو سر دوتامون نقل مي ريخت
-بس كن فريبا
فريبا- اهو خرابش نكن ..تبريك مي گم اقاي ناصري.... اهو جان تبريك مي گم
- براي چي تبريك مي گي این يه عقد صوريه... این كه تبريك گفتن نداره..
فريبا...حالا... این از طرف من برا دوتاتون
يه سكه بود .....
- ولخرجي براي كاري كه مي دوني همش الكيه...
سامان - عماد جان تبريك مي گم .اهو خانوم تبريك...از بابت اقا عماد حسابي شانس اوريد...خوشبخت بشيد
بفرمايد
اونم يه سكه به من و يه سكه به عماد داد.
-این چي مي گه؟..... خوشبختي چيه؟ ..شانس اوردن چيه؟
ناصري- بابا بذار بگن ..خودشون بدبختا كه نمي تون حالا حالاها به این زوديا به اين ارزوها برسن ..حداقل اينطوري خودشونو تخليه مي كنن..شما جدي نگير ...
بلند شدم كه چادرو در بيارم و برم ............كه.ناصري دستمو گرفت و منو وادار كرد بشينم
- ولم كن چيكار مي كني؟
ناصري خطاب به سامان و فريبا ...شما دوتا كجا مي ريد؟
فريبا و سامان برگشتن و بهمون نگاه كردن
سامان -بريم ديگه ديدنيا پنج شنبه ها بود كه ما دوشنبه ديديم..
ناصري- پس هنوز ديدينه اصلي رو نديد..
دوتاشون مشتاق برگشتن طرف ما ...هنوز دستم تو دستش بود...
با دست ازادش دست برد تو جيب كتش و يه جعبه كوچولو در اورد
جعبه رو باز كرد...... يه انگشتر كه به طرز زيبايي روش نگين كاري شده بود ...معلوم بود حسابي گرونه...
فريبا - واي ببين داماد چه كرده ...
سامان با خنده –دلا رو ديونه كرده
داشت خون خونمو مي خورد ...
دستمو اورد بالا و حلقه رو تو دستم كرد...
ناصري با حالت بامزه ای .....واي خدا مرگم بده اندازشه
هر سه تاشون مي خنديدن كه من با عصبانيت از جام بلند شدم...

- بسه ديگه شورشو دراورديد ..انگار فراموش كرديد براي چي اينجاييم ...من دلقك شما نيستم كه هي بهم بخنديد
چادرو با شدت پرت كردم رو صندلي و از محضر زدم بيرون...
ديونه ها...مزخرفا.....فريبا تو ديگه چرا..اونا خلن تو كه دوست چندين و چند سالمه تو ديگه چرا ؟

دستي به مقنعه ام كشيدم كه چشمم خورد به حلقه .....سرجام وايستادم و خوب نگاش كردم....
حتي نمي دونم چه احساسي داشتم...قادر به يه لبخند زدن ساده هم نبودم...نمي دونستم چيكار كردم...
تازه پشيمون شدم و اسممو وارد شناسنامه مردي كرده بودم كه نمي دونستم كيه ...چطور تونسته بودم شناسنامه امو سياه كنم...
دلم خواست داد بزنم و يا كاري كنم كه تخليه بشم از دست این همه افكار مزاحم .... سرعت قدمامو زياد كردم..حالا مي دويدم ....مي دونستم اشتباه كردم...
.فريبا.... سامان و ناصري كه حالا اسمش بيشتر به چشمم ميومد ....همش جلوي چشام مي يومدن ......كه داشتن بهم مي خنديدن و با دست نشونم مي دادن....

اشكام در امده بود و به سرعت از روي صورتم سر مي خوردن ....چهره مادر و برادرم جلوم نقش بست ....اگه اونا بفهمن.... ديگه منو تو خونه راه نمي دن ....خسته از دويدن ...سرعتمو كم كردم و به اطراف نگاه كردم يه پارك كوچيك كنار خيابون بود.... بيشتر بهش مي خورد فضاي سبز باشه تا پارك...
درمونده از كارم به طرف يكي از نيمكتا رفتم و روش نشستم....به خاطر بارون ..... ديروز هنوز نمناك بود..احساس سرما كردم ..سرمو بين دستام نگه داشتم....

موبايلم زنگ خورد
به شماره نگاه كردم نادر بود ....
نه این يكي رو نمي تونستم تحمل كنم ...گوشيمو گذاشتم كنارم روي نيمكت و دوباره سرمو گذاشتم بين دستام
هنوز زنگ مي زد.....ولي نگاهي به گوشي نمي نداختم
خانوم فرزانه اتفاقي نيفتاده مي تونيم همه چي رو همون طور كه زود انجام داديم.... همونطور زود بهم بزنيم...نيازي به این همه ناراحتي و تحمل فشار نيست ..
سرمو از بين دستام اوردم بالا ...به ناصري كه حالا كنارم رو نيمكت نشسته بود نگاه كردم..
ناصري - بايد بگم شما موجود ناشناخته ای هستيد ...البته اصلاح مي كنم ... خانوما موجودات عجيبي هستن...
- شما همه چي رو به مسخره گي مي گيريد...
نمي دونم چه لزومي به دادن حلقه و پخش كردن نقل داريد..اين تبريك گفتنا چيه ؟..من نمي تونم این چيزا رو تحمل كنم...
ناصري - مشكل شما این چيزاست..؟.
-به اندازه كافي تحت فشار هستم......خانواده ام از این حماقتم خبري ندارن واگه بفهمن تنها دخترشون چنين كاري كرده.... مي دوني چي ميشه؟
ناصري - خانوم فرزانه قرار نيست كسي بفهمه ...
-مي دونم كه از حالا همش بايد شناسنامه رو قايم كنم كه دست كسي نيفته...
ناصري - اگه ناراحت اونيد.... مي تونم پيش خودم نگهش دارم تا وقتي كه طلاق بگيريم..
-اصلا براي چي شما 1365 سكه مهرم كرديد...؟
ناصري - مگه قراره ازم بگيري؟
-نه
ناصري - پس سوالات مسخره است ...
ناصري نسبت به چند دقيقه پيش كه شاد بود مي خنديد و مثل تازه دامادا شوخي مي كرد ....حالا شده بود برج زهرمار كه با يه من عسلم نمي شدخوردش....
-اون دوتا كجان ...؟
ناصري - ماشين خانوم طاهري پنچر شده بود ...سامان داره غلامي مي كنه و براش پنچر گيري مي كنه...
- پس چرا شما اينجايد
؟
ناصري - ناسلامتي زنمي يا ...نمي تونم ولت كنم ...بين این همه گرگ
با عصبانيت بهش نگاه كردم ..
ناصري - شوخي كردم گفتم يكم بخنديم حالت جا بياد ...كه بدتر حالت در امد...
كيفمو برداشتم و به طرف خيابون رفتم ...
از كنار ماشين ناصري رد شدم...مي خواستم برم خونه.... اصلا حالم خوب نبود..
ناصري - كجا...؟
-خونه
ناصري - مي رسونمت
-اقاي ناصري شما هيچ تعهدي در قبال من نداريد پس نگرانم نباشيد...ما فقط تو محيط كار زن و شوهريم نه جاي ديگه ...
ناصري - خانوم فرزانه حتي نمي زايد به عنوان يه همكار برسونمتون؟
به خيابون نگاه كردم خبري از تاكسي نبود ..به طرف ماشين رفتم و سوار شدم...
ناصري - نميايد شركت...؟

-امروز نه
ناصري - براتون مرخصي رد كنم...؟
-فريبا این كارو مي كنه
****
ناصري اهنگي گذاشت و خودش شروع كرد به همخوني با اهنگ ...
خدا چرا اين فكرو تو سر مردا انداختي..... كه احساس كنن صداي معركه ای دارن...(بدون استثنا همه ي اقايون چنين افكار مبهمي دارن كه صدايي بهتر از صداي خودشون وجود نداره و دنبال يه گوش مفت مي گردن ....با عرض معذرت از اقايون )
گوشه لبمو به دندون گرفتم و با حرص يه بيرون نگاه كردم....
ناصري - عاشق شدن تو این دوره زمونه بی فایده است مي دونيد چرا؟
بهش نگاه كردم...
با لبخندي ...چون یا تو دل اونو بدبختو میشکنی یا اون دل توي بيچاره رو.... یا...........ويا اينكه دنیا دل هردوطرفو به ضرب گلوله عشق مي شكنه در حالي كه مي خنديد
پس ازدواج كردنم بي فايده ميشه ... چون قبل از 30 سالگی مي گي خيلي زوده بعد از 30 سالگی تازه مغزت شروع به فعاليت مي كنه كه هي يارو خيلي دير شده
در اخرم بايد به این نتيجه برسي كه بچه دار شدنم بی فایده است..... چون یا خوب از آب در میاد كه مايه افتخارت ميشه............یا بد از آب در میاد كه باعث خفتت ميشه که در اون صورتم بقیه از دستش به عذابن
مي بيني منو تو داريم بي خودي حرص مي خوريم .....

- يعني شما نه عاشق مي شيد....... نه ازدواج و نه بچه دار....
با خنده مرموزي ...ادم عاقل اره این كاراو كه نمي كنه .....ولي من كه عاقل نيستم...و زد زير خنده
- پس بايد عرض كنم شما مردا از دم بي عقل هستيد
ناصري - شايدم و حتما به خاطر همينه كه ما بي عقلا عاشق پنج نوع از دخترا مي شيم
با تعجب بهش نگاه كردم ...
هنوز مي خنديدو نيشش باز بود...
انگشت اشارشو برد بالا و تكون داد

اول از همه اون دخترايي هستند که پسرا رو بدبخت میکنن!
دوم اونايي که اشک پسرا رو در میارن!
سوم جوون پسرا رو به لبشون میرسونن!
چهارم کاری میکنن پسرا روزی 18 بارآرزوی مرگ کنن!
اخريام که به اشتباه فکر ‏میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن
و شما جز دسته پنجم هستيد
-خيلي ادم مضحكي هستيد ..
ناصري - ممنون..
-نگه داريد من پياده مي شم...
ناصري - شما كه انقدر به صراحت به من مي گيد بي عقل ...چطور طاقت دو كلمه حرفو نداريد...
سرمو انداختم پايين و سعي كردم بهش نگاه نكنم ..راست مي گفت....... من زياده روي كرده بود.
به بيرون نگاه كردم ..نمي خواستم در برابرش كم بيارم
ناصري - عين بچه ها رفتار نكن كه تا كم ميارن مي خوان فرارو بر قرار ترجيح بدن ...
بهتره خانوم فرزانه برای اون غرور كذايت يه off بزاري و بهش بگي : بي معرفت بشکن و بشين سر جات كه دنیا دو روز بيشتر نيست ...كه يه روزشم رفته پي كارش
ببينيد من مثل شما حوصله شوخي كردن و استفاده از كلماتو ندارم...پس خواهشا تمومش كنيد
هنوز لبخند رو لبش مونده بود
شما دختر ا فقط از عشق تو پروفايل قلبتون چيزي جز يه قلب تير خورده نداريد كه گاهي ازش خون مي چكه و گاهي هم سيب زميني بي رگ ميشه و يه ذره خونم نداره....

با صداي لرزون- حرفاتون برام ارزشي نداره ....بي خودي خودتونو خسته نكنيد من نه گوش مي كنم و نه اهميت مي دم چي بلغور مي كنيد...
انگشترشو از دستم در اوردم ..و به طرفش گرفتم ...
بدون اينكه نگام كنه
ناصري- ادم كه حلقه روز عقدشو پس نمي ده
-خواهش مي كنم اين بازي مسخره رو تموم كنيد ..من اگه نخوام اينو دستم كنم كي رو بايد ببينم
ناصري- منو
-پس بگيرس
ناصري- خانوم فرزانه من هرچي با ارامش باهاتون حرف مي زنم شما اصلا همكاري نمي كنيد ...و سعي داريد صداي منو هم بالا ببريد
من اين حلقه رو از روي علاقه نگرفتم ...جلوي همكارا لازم بود..فكر مي كنيد بين خانوما اولين چيزي كه گفته ميشه چيه؟..ميگن خانوم فرزانه .......يا اهو جان اين اقا خوشگله كه شوهرت شده.........حلقه اي هم برات گرفته.... بده ببينيم
حالا شما به احتمال زياد اين چيزا رو بي ارزشو مسخره مي دونيد....... و شايدم از اين چيزا سر در نمياريد ...
ولي من نمي تونم خودمو بي ابرو كنم كه فردا پس فردا بهم بگن عرضه خريد يه حلقه رو نداشت
اين حلقه هم پيش شما امانت تا وقتي كه بريم محضر .... كه توي زمان مناسب بدم به كسي كه لياقتشو داره
حرفاش داشت اتيشم مي زد...اون مونو خوارو ذليل كرده بود و بهم ثابت كرده بود لياقت عشق اونو ندارم ....
در حالي كه حتي من اونو ادم حساب نمي كردم ......چه برسه كه اونو به عنوان همسرم كنار خودم داشته باشم....
انچنان اعتماد به نفسي داشت كه فكر مي كردم هر لحظه بهش رو مي دادي خودشو به عنوان نامزد رياست جمهوري هم معرفي مي كرد
طوري وانمود مي كرد كه ازدواج با من يه بازي بچگانه است كه مي خواد از اين طريق به خواسته هاي بزرگترش برسه....
بايداعتراف كنم كه وقتي گفت مهرم 1365 سكه ...خوشحال شدم و از ته دل از اينكه اين كارو مي كنم شاد شدم...و با دادن حلقه مهر تاييد رو هم زد
اما حالا با حرفايي كه زد فهميدم هيچ علاقه اي به دختر وحشي و مغروري چون من نداره..
به قول فريبا هر لحظه اماده چنگ انداختن به طرف مقابلم بودم و با وجود چشاي درشت و جذاب نمي تونستم مردي رو بيشتر از 2 ساعت در كنار خودم داشته باشم ..
كم كم به اين يقين رسيده بودم كه واقعا اوضام خرابه ..
اون با ارامش مي روند و با اهنگ مي خوند....حرف زدن زياد منم باعث مي شد كه بدتر كوچيك بشم
پس سكوت كردم....و به دلم بي صاحبم خون ريختم

سر خيابون نگه داشت ...
ناصري- ببخشيد نمي خوام جلب توجه كنم ....بسلامت
احساس كردم شخصيتم در حال از بين رفتنه و خبري از اون اهوي مغرور نيست كه كسي جرات حرف زدن باهاشو نداشت ....چه برسه كه بخواد بهش توهين كنه
مي خواستم حرفي بزنم دادي بزنم ولي نمي تونستم... چيزي تو ذهنم نمي امد ...هر چي رو هم كه مي گفتم.......پتكش مي كرد و مي كوبيد تو سرم ....دستش رو فرمون بود و به جلو نگاه مي كرد ... ديگه نمي خنديد و از اون چهره شيطون جز يه اخم نبود...
درو باز كردم پياده شدم....
هنوز در باز بود ...ذهنمو متمركز كردم ...
انگشتر توي دستمو نگاه كرد ..... خم شدم و با شدت كوبيدمش رو داشبورد ....
- بده به هموني كه لياقتشو داره و درو به شدت كوبيدم و به طرف كوچه راه افتادم ...
...
حالا احساس مي كردم از غرورم چيزي مونده و حرف براي گفتن دارم كه دستي محكم رو شونه ام گذاشته شد و منو به طرف خودش كشوند....نزديك بود كه بيفتم ولي انقدر زورش زياد بود كه منو با يه دست كنترل كرد و با چهره غضبناكش بهم خيره شد...
شانس اوردم كسي تو كوچه نبود
ناصري- اخرين بارت باشه با من اينطوري حرف مي زني....بهت گفتم امانت بمونه تو دستت تا هر وقتي كه خودم ازت بگيرم ...دست راستم كه اويزون بود و گرفت و انگشترو محكم با دستش كوبيد كف دستم ...
......
ناصري- اهو اگه يه بار ديگه...يه بار ديگه اينو بهم پسش بدي.... قبل از اينكه خودم خواسته باشم ....بد مي بيني خيليم بد مي بيني ..كاري مي كنم كه از كردت پشيمون بشي
دستمو ول كرد و با عصبانيت يقه كتشو درست كرد و ازم جدا شد و به طرف ماشينش رفت...
نه همون يه ذره غرورمم با كار مسخره ام هم از بين رفت
با چشاي گريون به انگشتر نگاه كردم .....
احساس از اينجا موندو از اونجا روند ها رو داشتم ....حتي به پشت سرشم يه نگاه كرد تا ببينه با اهو فرزانه چيكار كرده ... چقدر راحت كوه غرورمو حلاجي كرد
من چطور تونسته بودم خودمو تا این حد خارو خفيف كنم ...

حلقه رو با چشاي گريون گذاشتم تو كيفم و به طرف خونه رفتم ....مامان نبود ...احمد م كه طبق معمول سر كار ...پس وقت كافي براي يه دل سير گريه كردنو داشتم ...(كار همه ي دخترا در صورت كم اوردن .... )

****
وقتي مامان امد سعي كردم مثل هميشه رفتار كنم كه شك نكنه و بد بودن حالمو بهونه كردم و زياد جلوش ظاهر نمي شد م
شب هم با شوخياي احمد تظاهر كردم كه شادم ..چقدر ازشون خجالت مي كشيدم...تازه كه كار از كار گذشته بودم..... فهميده بودم كه نبايد این كارو مي كردم ...چند باري فريبا تماس گرفت ولي جوابشو ندادم..نادرم كه خودشو خفه كرده بود بس كه زنگ زده بود...
مي دونستم قرار بود امروز منو ببينه ....احتمال مي دادم مي خواست چي بگه پس اگه نمي ديدمش بهتر بود...
دست و دلم به كار نمي رفت ...كيفمو كه رو تخت انداخته بودمو برداشتم وحلقه رو دراوردم واقعا قشنگ بود ....و به دستام مي يومد....
با نگاه كردن به حلقه حس ارامش بهم دست داد.....و دلم مي خواست بيشتر نگاش كنم ...لحظه ای كه عماد انگشترو تو دستم مي كرد ....ياد دستاش افتادم كه چقدر گرم بود و سعي مي كرد با خنده و شوخي از لرزش دستاش كم كنه ولي چون دستم توي دستش بود من تنها كسي بودم كه لرزش دستاشو حس كردم ....
انقدر زرنگ بود كه به چشام نگاه نكنه.... كه خودشو لو نده
به ياد اون لحظه و شوخياش خندم گرفت...
واقعا ديونه ای.... خل ديونه...خودمو پرت كردم رو تخت و سعي كردم به چيزي فكر نكنم ...به حلقه تو دستم نگاه كردم و بعد دستمو گذاشتم زير سرم...
ديگه نمي زارم غرورمو له كنه...
هنوز عصبانيت منو نديدي؟
تو افكار خودم غرق بودم كه باز صداي این مزاحم هميشگي در امد...گوشي رو برداشتم ..خودش بود به ساعت نگاه كردم 2 صبح بود...
هنوز به شماره نگاه مي كردم كه قطع شد...گوشي رو گذاشتم رو عسلي و دستمو گذاشتم زير سرم كه دوباره شروع كرد به زنگ خوردن..... گوشي رو برداشتم و بدون نگاه كردن به صفحه نمايش دكمه سبزو فشار دادم
-بله
حرفي نزد
- چرا حرف نمي زني؟
ناصري- ببخش فكر كنم اشتباه تماس گرفتم........ نمي دونم چرا شماره تو رو گرفتم
-تازه فهميدي اشتباه گرفتي .....حالا كه نصف شبي منو بيدا كردي
ناصري- گفتم ببخش ...مي خواستم به سامان زنگ بزنم ...حواسم نبود شماره تو رو گرفتم
-شما ساعت 2 نيمه شب مي خواي زنگ بزني به سامان......بعد به من زنگ مي زني
ناصري- اهو گفتم كه اشتباه شده
-من اهو نيستم این هزار بار ...لطفا از این به بعد حواستونو جمع كنيد..فهميديد......و گوشي رو قطع كردم...
مردك ديوانه
به پهلو شدم كه دوباره گوشيم زنگ زد
- بله چيه؟
ناصري- چرا انقدر تو بد اخلاقي..... ادم مي ترسه با هات حرف بزنه
خندم گرفت
- خوابم مياد.... نكنه بازم اشتباهي تما س گرفتي
ناصري- اگه بگم اره باور مي كني ؟
-نه
ناصري- خوبه كه باور نمي كني ... چون این دفعه با خودت كار داشتم
- تو عادت داري با كسي كه كار داري نصف شب بهش زنگ بزني
ناصري- نه.......ولي بايد يه چيز مهمي رو بهت مي گفتم ..
دست راستمو گذاشتم رو پيشوني
-خوب چيه بگو
ناصري- داري به زور به حرفام گوش مي كني ؟
- انتظار نداري نصف شبي به خاطر تماس تو بالا و پايين بپرم..
ناصري- يعني نپريدي؟
-اقاي ناصري
ناصري- جونم
تو دلم گفتم مرض
-اگه كاري نداري من تماسو قطع كنم
ناصري- اخموي بد اخلاق ..نه كاري ندارم
-اوه خدا.......پس خداحافظ
ناصري- نه نه يادم امد ...
-اقاي ناصري من به شدت خوابم مياد...
ناصري- پس چرا من خوابم نمياد
-اونو ديگه بايد از خودتون پرسيد ...نه من
ناصري- باشه تو اولين فرصت مي پرسم........راستي جدي جدي این دفعه مي خواستم بگم صبح ميام دنبالت
-براي چي؟
ناصري- براي اينكه باهم بريم سركار
-كه چي بشه
ناصري- كه ذوق كنيم
-مهندس
ناصري- جانم
-من تحملم فوق العاده كمه
ناصري- معلومه
-پس چرا رو اعصاب من راه مي ريد ...
ناصري- من كه راه نمي رم
-پس داريد چيكار مي كنيد؟
ناصري- دارم اسكيت سواري مي كنم ...
گوشي رو قطع كردم و پرتش كردم رو بالشتم ...
خندم گرفته بود...
ديونه زنجيري ...
كه دوباره زنگ زد...
خندمو قورت دادمو فقط گوش كردم ..
ناصري- فردا ساعت 7:30 منتظرتم و قطع كرد..

صبح به زور از جام بلند شدم ......دو سه لقمه صبحونه خوردم و اماده شدم ....وقتي به سر كوچه رسيدم يادم افتاد .... اقا خودشون براي خودشون قرار گذاشتن.... به ساعت نگاه كردم 8 بود...
نزديك ماشينش شدم برام از توي ماشين دست تكون داد
اما من در كمال خونسردي به طرف ديگه ای راه افتادم... دو بار برام بوق زد... ولي من همچنان در كوچه علي چپ به سر مي بردم..... و اونو به دست فراموشي سپردم..... البته مثلا ....وگرنه خدا مي دونه فقط حاضر بودم كه ميليون ميليون پول بدم كه چهره ضايع شدنشو ببينم ..بدبختي نمي تونستم برگردمو عقبو نگاه كنم
..انتظار منت كشي رو از طرفش داشتم...
با اين خيال چندتا از ماشيناي سواري رو كه براي سوار كردن مسافر و پياده كردن كنار من وايمستادن رد مي كردم ...
اما خبري از این شازده پسر نبود...
خوب اگه تا 10 شمردم نيومد ....من يه ماشين مي گيرم و ميرم ...
تو دلم شروع كردم ........هنوز به 3 نرسيده بودم كه ماشينش با سرعت از كنارم رد شد و حتي يه نيش ترمز هم نكرد ...
چشام چهارتا شد...
-رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
اون خوب مي تونست اخلاق منو پيش بيني كنه ...در حالي كه من تو این امر كاملا عاجز بودم و نمي تونستم كار بعديشو تشخيص بدم ...
با عصبانيت پامو محكم كوبيدم به سطل زباله كه حسابي زوارش در رفته بود....... و با ضربه دوم از جاش كنده شد و افتاد رو پام
-اخخخخ
پامو اوردم بالا و لنگون لنگون شروع كردم به بالا و پايين پريدن...
لعنت به این شانس ...
حسابي دير شده بود...
يه سواري دربست گرفتم و خودمو رسوندم به شركت در حالي كه مي لنگيدم وارد شدم ......عماد راحت تو جاش لم داده بود به كاراش مي رسيد.... حتي بهم نگاه هم نكرد
خوب نگاه نكن به درك كي محتاج نگاه توه
...در اتاق فريبا هم بسته بود ...به طرف اتاق خودم رفتم ...

عينكمو گذاشتم رو چشام و شروع كردم .....عاشق برنامه نويسي بودم وقتي شروع به كار مي كردم كمتر به محيط اطرفم توجه مي كردم ....هنوز پام درد مي كرد و حين كار رو پام دست مي كشيدم...از وقتي امده بودم وقت نكرده بودم بهش يه نگاه بندازم ...پاچه شلوارو دادم بالا ..بله تا جايي كه مي تونسته كبود شده و ما رو روسياه
-الهي خير نبيني عماد كه هر چي مي كشم از تو مي كشم....
ناصري- با پات چيكار كردي ....؟
همونطور كه خم بودم عماد و بالاي سرم ديدم...
سرخ شدم و سريع پاچه شلوارمو دادم پايين ...
ناصري- راه رفتن ساده اتم بلد نيستي ...بي خود نبود گفتم صبر كن بيام دنبالت ......يه جورايي حقته
كنار پام نشست و خواست به پام دست بزنه
- داري چيكار مي كنه؟
ناصري- مي خوام پاتو ببيينم
-برو بيرون
ناصري- چيزي شده
-اقاي ناصري بين من شما چيزي نيست .....نگرانيتونم مسخره است ....بريد بيرون تا همكارا برامون حرف در نيوردن
ناصري- چرا بايد حرف در بيارن؟
-اقاي ناصري
ناصري- اونا كه همه مي دونن من شما ديروز عقد كرديم
-چي؟
ناصري- نخود چي كشميش ...و خنديد
- اونا مي دون؟
ناصري- صبح گفتم زود بيام دنبالتون ....كه باهم بيام ولي شما انگار به مزاقتون خوش نيومد ..منم تنهايي اظهار وجود كردم ..
- پس چرا كسي به من چيزي نگفت ...؟
ناصري- چهره اتو... تو اينه ديدي؟
-چشه؟
ناصري- نگفتم چيزيشه...گفتم ديدي؟
-نه
ناصري- خوب سعي كن در اصرع وقت ببيني.... چون چيزي كمتر از اژدهاي دو سر نداري
فكم كه بر اثر عصبانيت به لرزش در امد....خواستم چندتا حرف ابدار نثارش كنم
ناصري- ای......... ای........... قبل از حرفي ......خوب فكر كن ببين مي خواي چي بگي ... بعد بگو ...رو پاتم فشار نيار ...من زن عليل نمي خوام...
حلقه اتم كه دستت نكردي ......چقدر تو منو دق مي دي دختر ...
ناصري- براي ناهار ميام دنبالت ....
با لبخند كه دندوناشو رديف مي كرد ....فعلا باباي عزيز دلم ....انقدرم حرص نخور....... جلوي همكارا لازمه...و از اتاق رفت بيرون
...تمام خشممو تو دستم خالي كردم و محكم كوبيدم رو ميز
سرشو يهو اورد تو...
ناصري- ميز ترك بر نداشت....و شروع كرد به خنديدن
ناصري- بخند عزيزم....دنيا ارزش ناراحتي شدنو نداره ...
دستمو اوردم بالا و چند بار بازو بستش كردم ...كه دردش كمتر بشه
من بلاخره از دست این سكته مي زنم....

فريبا بعد از چند دقيقه با سر خوشي وارد اتاق شد..
فريبا- سلام به تازه عروس شركت
-زهرمار ارومتر
فريبا- براي چي ارومتر..الان كه همه مي دونن .........چرا صبح با ناصري نيومدي ..نبودي همه ي شيرنيا تموم شد...
فريبا- كاش بودي و قيافه بعضيا رو مي ديدي... سپيده كه باورش نمي شد... انگار داشته براي این ناصري تور پهن مي كرده ....كه تو زودتر تورتو جمع كردي
-خجالت بكش فريبا ..اون شوهر من نيست...نمي دونم چرا تو هم مثل ناصري باورت شده خبريه
فريبا- اهو چرا داغ مي كني؟ ..... قرارمون بود تو محيط كار همه بدونن ...فردا پس فردا كه مي خوايد براي گذروندن كلاس دوره ای بريد........ اونجا مي خواي چيكار كني؟....... لازم بود همه بدون
- كلاس چي؟
قرار ه اسم اونايي كه رد شده ...به مدت يه هفته براي گذروندن كلاساي تخصصي و حرفه ای ببرن شمال..
-كي؟
فريبا- تا چند روز ديگه .....ناصري بهت نگفت؟
دستمو كشيدم رو پام در حالي كه كمي چشامو از درد تنگ كرده بودم ...نه خبرش بياد چيزي به من نگفت
فريبا- حتما مي خواسته بهت بگه...وقت نشده ....
-الان ديگه اسمامونو رد كردن ؟
فريبا- اره رد كردن فقط مداركتونو بايد زودي بياريد ...ناصري مي گفت تا فردا اماده است اره؟
-نمي دونم
فريبا- نمي دوني ؟
-فريبا بازپرس شدي ؟
فريبا- خيلي خوب من برم كمي كار دارم........ وقت ناهار مي بينمت ..
سرمو براش تكون دادم...
اخه كلاس ديگه براي چي؟
اه بخشكي شانس ..حالا من اینو چطور تحمل كنم ...

**
وقت ناهار شده بود كه عماد به اتاق من امدم
عماد- بيا بريم
- من كار دارم الان وقت ندارم
عماد- اذيت نكن زودي مي خوري مياي
-مي گم نمي تونم بيام
عماد- بيا امديم خودم كمكت مي كنم زودي تمومش كني
-ممنون همون يه بار كافي بود
دستشو با حالت عصبي تو موهاش فرو برد و رفت
كاري نداشتم كه انجام بدم..دلم نمي خواست زير نگاههاي ديگران كنكاش بشم ..
كبيري و محمدي كه قبلا براي خواستگاريم امده بودن..... لابد با این ازدواج يهويي من حسابي جا خورده بودن ....شايد فكر اينكه من با مرد ساده ای كه از نظر قيافه در سطح اونا و شايد كمي كمتر از محمدي بود قابل قبول نبود..
من هنوز چيزي در مورد ناصري نمي دونستم ......
.فقط راحت حرف زدن ، بذلگويي و چهره با نمكش باعث مي شد خيليا جذبش بشن .....حتي سپيده هم عاشقش شده بود ..دختري كه تزش در پذيرش همسر داشتن چهره زيبا بود با وجود ناصري از این حرفش گذشته بود و خواهانش شده بود ......چه برسه به بقيه كه چندان در بند قيافه نبودن ....
الكي با دكمه هاي كيبورد ور مي رفتم و روشون ضربه مي زدم.....
از رفتن ناصري 10 دقيقه ای مي گذشت ......حلقه رو در اوردم و تو دستم كردم....از جام بلند شدم و به طرف سلف راه افتادم

توي راهرو بعضي از همكارارو مي ديدم كه با سر يا با زبون بهم سلام مي كرديم ....ولي هيچ كدومشون بهم تبريك نمي گفتن ...
به شك افتاده بودم كه چرا هيچ كس حرفي نمي زنه.... نكنه عماد دروغ بهم گفته ...
از در سلف كه وارد شدم سر چرخوندم تا فريبا رو ببينم ..پيش يكي از بچه ها نشسته بود ...خواستم برم كه چشمم خورد به عماد ....يه صندلي كنارش خالي بود...
سپيده غذاشو گرفته بود و داشت به طرف عماد مي رفت ... .. عماد منو ديد و با يه لبخند سرشو برام تكون داد كه برم پيشش....... با این حركت سپيده هم منو نگاه كرد ...
ناخوداگاه احساس خطر كردم و ناخواسته به طرف عماد رفتم ..صداشونو شنيدم
عماد- متاسفم خانوم رحمتي اينجا جاي همسر بنده است ...
سپيده با كينه بهم نگاه كرد... با سيني غذا از كنارم رد شد..........يه لحظه كنارم وايستاد
دم گوشم.... ما كه تو این چند ساله چيزي ازت نديدم ...نمي دونم عاشق چيت شده كه اينطوري برات سر و دست مي شكونه ...
-حتما اون چيزي رو ديده كه تو وجود تو عمرا نديده ....
سپيده- ايشششش......

فريبا كه شاهد ماجرا بود همونطور قاشق رو هوا داشت ما رو نگاه مي كرد... بيشتر همكارا وقتي ديدن به طرف عماد مي رم .... به ما نگاه كردن ....يه جورايي خجالت مي كشيدم ...بلاخره نشستم ...سرم پايين بود و دوتا دستامو تو هم گره كردم ..انقدر هول كرده بودم كه يادم رفت ظرف غذامو بگيرم ....
همانطور كه دستامو تو هم قلاب كرده بودم انگشتر خودنمايي مي كرد...
عماد از كنارم بلند شد...بهش نگاه كردم...
با خنده سرشو به گوشم نزديك كرد...
عماد- دختر خوب چرا غذاتو نگرفتي ....و خودش رفت كه برام غذا بگيره ...
سپيده گهگاه موقع خوردن به من و دستم نگاه مي كرد ...دستام عرق كرده بود .... عماد امد و سيني غذا رو جلوم گذاشت ....
صندليشو كمي به من نزديكتر كرد...
نفسمو اروم دادم بيرون و با دستاي لرزون زير نگاه ديگران قاشقو برداشتم .....سرمو اوردم بالا و به عماد نگاه كردم كه داشت با حوصله غذا مي خورد ...
محمدي كه كينه از گذشته داشت همچنان نگام مي كرد ....يه لحظه چشم تو چشم شديم ...
نمي تونستم نگاشو بخونم
شايد مي گفت چرا این؟ ...من چي از این كمتر داشتم...
عماد- چرا نمي خوري .... دوست نداري ؟
- نمي دونم چرا يهو سير شدم...
عماد- شايد دوست نداري ..مي خواي بريم بيرون يه چيز ديگه برات بگيرم...
- نه نه همينو مي خورم ...
عماد-..خواستگارت بوده ؟
-كي ؟
عماد- محمدي
-محمدي؟
عماد- اره هموني كه داره با چشاش قورتت مياده
-اره
عماد- .اي واي پس چه ظلمي تو حق بدبختش كردم
به خنده افتادم و با يه لبخند كمرنگ شايدم تو حق خودت ظلم كردي؟
عماد- چرا جوابش كردي؟
-كسي نبود كه من مي خواستم...زيادي هم مغرور بود
عماد- نه اينكه تو اصلا نمي دوني غرورو چطور مي نويسن
-من مغرورو نيستم...
سرشو به گوشم نزديك كرد
اينو من و تو مي دونيم... ولي اينايي كه اطرافمون نشستن حرفتو قبول ندارن..
عماد- چيكارشون كردي كه يه تبريك خشك و خالي هم نمي گن ...
شونه هامو بالا انداختم
عماد- پات چطوره؟
-خوبه ممنون
عماد- فريبا بهت گفت يه هفته براي بچه هايي كه مي خوان برن كلاس گذاشتن
-بله گفته.......رفتن اجباريه؟
عماد- يعني اگه اجباري نباشه نمياي
-نه
عماد- چرا؟
-حوصله سفرو ندارم....
عماد- حوصله سفرو نداري يا حوصله منو
-هر دوتاش
عماد- خوبه ركي ...فهميدم كه چرا هيچ كدوم از اينا ازت خوششون نمياد
-چرا؟
عماد- چون از دم بايد تو برجك همشون زده باشي
در حال خوردن باز سپيده روديدم كه با حسرت نگامون مي كرد ....درست ميز روبه رومون نشسته بود ....سرمو پايين انداختم و مشغول شدم ...
عماد- چقدر مهربون نگات مي كنه ...
چيزي نگفتم ..
عماد- هنوز داره نگات مي كنه
بازم سكوت كردم
. عماد يه تيكه از مرغشو برداشت و گذاشت تو ظرف من ...
-چيكار مي كني؟ .... من ...
طوري كه سپيده بشنوه .....بخور خوشمزه است عزيزم
به مرغ نگاه كردم ...فكر اينكه غذا از ظرف عماده حالمو بد مي كرد.... نه تنها عماد ...هر كس ديگه ای هم بود نمي تونستم بخورم ...
منظور كار عمادو فهميده بودم..... به سپيده زير چشمي نگاه كردم كه حالا با خيال راحت نگامون مي كرد...
بخاطر نگاه خيره سپيده مجبور شدم ...اما بازم نمي تونستم.... خدا این وحشتناكه ...اگه بخورم و بالا بيارم چي ...
فقط دو سه لقمه دختر ...با چنگالي كمي از مرغ جدا كردم ....چنگالو اروم به طرف دهنم بردم ..
عماد برام نوشابه ريخت ..و كنارم گذاشت ..
عماد- .بخور ديگه جون به سرم كردي ..اگه حالت بد شد پشت بندش نوشابه بخور...
چشمموبستم و چنگالو به همراه تيكه مرغ گذاشتم تو دهنم .....احساس بدي داشتم هنوز تيكه مرغ و چنگال تو دهنم بود ..
چنگالو كشيدم بيرون و اروم شروع كردم به جوييدن...فكر كردم دارم بالا ميارم كه سريع ليوانه نوشابه رو برداشتم و كمي سر كشيدم...سپيده هنوز داشت نگام كرد...
عماد با خنده و كمي بلند در حالي كه سپيده رو مي ديد .....به نظرت این موقعه خواب چشاش بسته ام ميشه ..؟
ديگه به خنده افتادم....و نتونستم خودمو كنترل كنم ...
سپيده قرمز شد ... از پشت ميز بلند شد.....و از سلف خارج شد..
من هنوز مي خنديدم ...و بدون اينكه يادم بياد این مرغ عماده كه تو ظرف منه.... يه تيكه ديگه از مرغشو برداشتم و گذاشتم تو دهنم
عماد- اوففففف راحت شديم ..فكر نمي كردم يه روز غذا خوردنم اناليز بشه ....خوشمزه است؟
..يه دفعه يادم امد ...و دوباره نوشابه خوردم ...
و ديگه چيزي نخوردم ...
-من سير شدم
از جام بلند شدم
عماد- منم سير شدم ........و همراه من از سلف امد بيرون...


عماد- اگه ناراحت نمي شي ...اخر وقت برسونمت ...
- نه ممنون بعد از شركت بايد برم جايي
عماد- خوب مي رسونمت
- نه ممنون .....
به طرف اتاقم رفتم..ولي زودي برگشتم.
- اقاي ناصري اون پايين فقط يه نقش بازي كردن بود..... نه ابراز علاقه ....پس مثل هميشه باشيد
عماد- بله مي دونم ....نمي گفتينم قابل فهم بود....
از صبح نادر چندين بار زنگ زده بود و من بهش جواب نداده بودم ....ساعت اداري كه تموم شد ...از شركت امدم بيرون كه نادرو اونور خيابون ديدم .... به ماشينش تكيه داده بود و انتظار منو مي كشيد ...از خيابون رد شدم و به طرفش رفتم
نادر- انقدر سرت شلوغه... كه ديگه جواب منو نمي دي؟
- ببخش این روزا خيلي كار داشتم ...
نادر- الان چي مي تونم يه دوساعتي وقتتو بگيرم ....
برگشتم و به در شركت نگاه كردم..
عماد سوئيچ دستش بود و به طرف ماشينش مي رفت كه مارو ديد ..... وايستاد و خوب براندازمون كرد...
- بهتره بريم اينجا همكارا مي ببينن خوب نيست
نادر-منو تو پسر خاله و دختر خاله ايم ....مشكلي نيست
- اونا كه نمي دونن
نادر- باشه پس سوار شو ..
.در جلو رو برام باز كرد ..به عماد كه داشت نگامون مي كرد نگاه كردم ....در و بستم و سعي كردم بهش نگاه نكنم ...
نادر- بريم كافي شاپ خيلي توپ .... نظرت چيه؟
- هر جايي مي خواي بري برو فقط زود برو ...
ماشين حركت كرد.. عماد داشت نگاه مي كرد...
(چرا من نگران بودم كه عماد ما رو باهم ببينه ........ بين منو اون كه چيزي نبود ..اونم حق نداشت نسبت به من احساس مالكيت كنه ...پس نگران چي بودم)
- نمي شه حرفتو همينجا بزني من خيلي كار دارم بايد زودي برسم خونه
ماشينو گوشه ای پارك كردو به طرفم برگشت..
نادر- باشه انگار خيلي كار داري..كه حتي حاضر نيستي دو دقيقه با من تنها باشي ..
- نه اينطور نيست این روزا بايد خودمو اماده كنم.... براي يه هفته دارم مي رم يه سفر كاري .....
بايد قبل از رفتن كارامو تحويل بدم ..
نادر- باشه پس بهت مي گم ....
نادر از بچگيش هم مقدمه چين خوبي نبود .....و سريع مي رفت سر اصل مطلب ....
نادر- اهو خاله رو كه ميشناسي... لابد بعد از رفتنم چو انداخته من دكتر و از این چيزا شدم
سرمو به نشونه تاييد تكون دادم
نادر- اما من دكتر نشدم ....يعني اصلا نرفتم كه دكتر بشم ...نمي دونم مامان چرا این حرفو زده...من اونجا به كمك يكي از دوستانم يه مغازه زديم و كارو كاسبيمونم اي بدك نيست ..اهومن براي دو سه ماهي امدم كه دوباره برگردم..
راستش امدن من به ايران فقط يه دليل داشت ....و اون دليل تو بودي اهو
اهو من دوست دارم ..دلم مي خواد زن من بشي و قبل از رفتنم با من ازدواج كني كه باهم برگرديم...
مي دونستم كه نادر مي خواد در این مورد حرف بزنه...... اما فكرشو نمي كردم اينقدر صريح حرفشو بزنه و از من بخواد همه چي رو ول كنم و با كسي ازدواج كنم كه نه درس خونده ونه معلوم بود كه اونجا داره چيكار مي كنه ...همونطور خيره بهش نگاه مي كردم كه دستمو تو دستش گرفت...
نادر- من دوست دارم ....شايد توقع زياديه.... ولي دلم مي خواد جواب تو هم مثبت باشه ...من به جز تو نمي تونم به دختر ديگه ای فكر كنم....
چنان بي مقدمه و يه دفعه درخواستشو مطرح كرده بود كه حتي نمي تونستم حرف بزنم فقط دستمو از دستش كشيدم بيرون و از ماشينش پياده شدم.....اونم پياده شد...
نادر- چيه ....نكنه دلت يه جاي ديگه گيره
- نادر تو خيلي عوض شدي ....دل من پيش كسي نيست ..
نادر- پس چرا جوابمو نمي دي؟ ...يعني درخواستمو رد مي كني ؟
- نادر من كسي نيستم كه بتونم تو روخوشبخت كنم متاسفم..... بهتره ديگه در این مورد حرفي نزنيم ..
دستمو كشيد....
نادر- ولي من تو رو مي خوام ...
در تلاش بودم كه بي سرو صدا ردش كنم ولي اون نمي خواست ..كفري شدم ... و كنترلمو از دست دادم
- نادر من خاله نيستم كه هر دروغ شاخداري رو بهش تحويل بدي و منم چشم بسته قبول كنم....
برو جونم سر كسي رو كلاه بذار كه تو رونشناسه
نادر- منظورت چيه اهو؟
- هيچي فقط دست از سرم بدار
محكم دستمو فشار داد...
نادر- تو به مادرم قول دادي
- من قول دادم؟....كي كه خودم يادم نمياد؟
-معلوم نيست چه گندي اونجا بالا اوردي.كه حالا امدي .....و دنبال مني ....
فكر ميكني وقتي ايران بودي از گند كارايت خبر نداشتم.... تا قبل از اينكه بري حتي مي دونستم با چندتا دختر بودي ...
انقدر مي شناسمت كه مي دونم ...ازدواج با منم يه بهانه است... معلوم نيست تو اون مخت چي مي گذره كه اين دفعه مي خواي منو بازيچه ي كارات كني
نادر چنان كشيده خوابوند دم گوشم ....كه برق از چشام پريد ..... با بهت بهش نگاه كردم
نادر- تو مال مني ....حالا مي بيني
- تو عرضه دماغ كشيدن هم نداري.... چه برسه كه سعي كني كه منو مال خودت كني ...
كه يكي ديگه خوابوند تو گوشم..
- وحشي
دوباره خواست منو بزنه كه دستي دستشو گرفت...
عماد- كيسه بوكس مي خواي بيا رو من امتحان كن ...
نادر- به شما چه ايشون همسر منه
عماد چشاش گشاد شد و به من نگاه كرد...
با حركت سر.... نه
عماد- خانوم فرزانه ؟
- نه اقاي مهندس دروغ مي گه
نادر- اهو؟
- نادر خيلي پستي
نادر به هر دومون نگاه كرد و خودشو از عماد جدا كرد .... سوار ماشينش شد و با سرعت از كنارمون رد شد ...
دستي به گوشه لبم كشيدم ...خوني شده بود
عماد- این كي بود؟ ....
- بايد به توام جواب پس بدم...
دستمالي در اوردم و گوشه لبم گذاشتم
عماد- اره بايد جواب پس بدي
- چرا؟
عماد- چون زن عقديم هستي
- خوب تو بازيت غرق شدي ....نه مهندس من زن شما نيستم.... اون چيزي كه تو شناسنامتونه فقط يه اسمه..... نه چيزي ديگه ...ديگه هم تو كاراي من سرك نكشيد
عماد- حتي فقط يه اسمم باشه.... بايد جواب منو بدي ....اون كي بود كه انقدر راحت روت دست بلند مي كنه ....
با داد...به توچه
بازوهامو از دو طرف گرفت ...
عماد- با من اينطوري حرف نزن ....و منو به سمت ماشينش در حالي كه به بازوم چنگ انداخته بود مي كشوند....در عقب باز كردو منو انداخت تو ماشين...
- همتون عين هميد.... تو چيكارمي ؟...كه به خودت اجازه مي دي با هام اينطوري رفتار كني ..عقده ای ...
يه دفعه برگشت و خواست باپشت دستش بكوبه تو دهنم ...
كه من سريع دستامو گرفتم جلوي صورتم و چشامو بستم
مكث كرد.....و بعد از چند ثانيه پشتش به هم كرد و به روبه رو خيره شد..
عماد- حداقل تا وقتي اسمت تو شناسنامه منه از اينكارا نكن ...
حرفي نزدم..... ماشينو روشن كرد..... به دستمال خوني نگاه كردم اشكم در امد....از دست نادر عصباني بودم كه فكر مي كرد من زنشم و هر جور دوست داشت باهم رفتار مي كرد..... بيشتر از همه هم از دست عماد عصباني بودم....كه فكر مي كرد من يه دختره هرزه هستم...

سرمو تكيه داده بودم به شيشه و به ظاهر به بيرون نگاه مي كردم ......نمي خواستم به چيزي فكر كنم .....حتي نمي خواستم فكر كنم این كيه كه من تو ماشينشم... و داريم كجا مي ريم ....
نم نم باران كه شروع كرد به باريدن شيشه رو كشيدم پايين ..هواي سرد و مطبوعي به صورتم خورد ....دلم براي خودم مي سوخت كه تو اوج جوني براي رسيدن به ارزوهام مجبور بودم تن به هر كاري بدم...
هنوز نمي دونستم كه اشتباه كردم يا نه....عماد هم اصلا حرفي نمي زد ..اونم خفه خون گرفته بود...
شايدم فهميده بود زياده روي كرده ...اخه به اون چه ..من كه زنت نيستم كه ناراحتي با كي مي رم با كي حرف مي زنم...
همين طور در حال فكر كردن بودم و خودمو از دنيا جدا كرده بودم كه ماشينو نگه داشت و پياده شد




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات