رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

رمان گناهکار قسمت2

تاريخ : پنجشنبه 1392/02/26 | 9:18 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
 

به نام خدا

همراه پرستار وارد اتاق شدم..زخم عمیقی روی دستم ایجاد شده بود..پرستار از اتاق بیرون رفت..پس چرا انقدر دست دست می کنند؟..

حالا علاوه بر سوزش درد هم داشتم..به دیوار سفید اتاق خیره شدم..صورت دختر هنوز هم جلوی چشمام بود..چشمای خاکستری..پوست سفید..لبای کوچیک ..ظاهرش نظرم رو جلب نکرده بود..به هیچ وجه..ولی گستاخی و جسارتی که تو وجودش داشت..اون..دختر بی پروایی بود..

در اتاق باز شد..سرمو چرخوندم..با دیدن مرد جوونی تو لباس سفید پزشکی اخم کردم..چون دقیقا با حضور بی موقعش باعث پاره شدن رشته ی افکارم شده بود..

با لبخند نگام کرد..کنارم ایستاد..
--سلام..خانم پرستار گفتند که زخمتون نسبتا عمیقه..باید معاینه بشید..لطفا اروم باشید و..
--کارتــو بکن دکتــر..

با شنیدن صدای بلندم ساکت شد..درد دستم زیاد بود و این دکترِ پرحرف اینجا وایساده بود واسه ی من روضه می خوند..

نگاهش کردم..با همون لبخند سرش رو تکون داد..
به طرف میزی که کنار اتاق بود رفت و گفت :اسمتون؟..
مکث کردم..
-تهرانی..

سرش رو کج کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت..وسایل پانسمان رو کنارم گذاشت..استین لباسم رو بالا زد..ابروهام رو درهم کشیدم..
--خوشبختم..من هم رادفر هستم..خب..زخمتون نسبتا عمیقه..ولی چیز خاصی نیست..اروم باشید..
-من ارومم..فقط کارتو انجام بده..

دستش از حرکت ایستاد..کمی نگام کرد ولی نگاه من مستقیم به روی دیوار بود..زخمم رو شستشو داد..لبامو محکم روی هم فشردم..
--نمی خواین بگید این زخم چطور روی بازوتون ایجاد شده؟!..اینکه کار کیه و..
-نـــه..

به ارومی سرش رو تکون داد :بسیار خب..هر طور راحتید..
سکوت کردم..بیش از اندازه توی کارم فضولی می کرد..
دکتر بازوم رو بخیه می زد که پرستار وارد اتاق شد..
--دکتر رادفر ..خانم امینی پشت خط هستند..گفتند باهاتون کار فوری دارند..
--بهشون بگید تا چند دقیقه ی دیگه خودم تماس می گیرم..فعلا نمی تونم..
--باشه چشم..

پرستار از اتاق بیرون رفت..کارش که تموم شد دستکش هاش رو در اورد ..
همونطور که دستاشو می شست گفت :لباستون خونی شده..چون دستتون رو پانسمان کردم اون رو نپوشید بهتره..اگر بخواید من..
-نه..نیازی نیست..من عادت به پوشیدن لباس های دیگران ندارم ..

با یک حرکت با دست سالمم پیراهنم رو در اوردم و پرتش کردم رو تخت..زیر پوش رکابی مشکی تنم بود..کتم رو روی همون تن کردم..همین کافی بود..

خواستم از اتاق بیرون برم که صداش رو شنیدم..برنگشتم ..
درهمون حال گفت :بیشتر مراقب باشید..پانسمانتون رو سر موقع تعویض کنید..در ضمن..
رو به روم ایستاد..کاغذی رو به طرفم گرفت و با لبخند گفت :این نسخه رو خریداری کنید..داروهاتون رو به موقع استفاده کنید..یه امپول هم نوشتم که باید همین الان تزریق کنید..انشالله که مشکلتون برطرف میشه..

نگاهش کردم.. تقریبا هم قد من بود..چهارشونه..چشمای مشکی..پوست گندمی..و موهای یک دست مشکی..
همون موقع در باز شد و همون پرستار دوباره وارد اتاق شد..
با عجله رو به دکتر گفت :دکتر.. خانم امینی میگن که کارشون فوریه..عجله دارن..چی بهشون بگم؟..
--خیلی خب..بریم..
از کنارم رد شد و همراه پرستار بیرون رفت..

بعد از تسویه از بیمارستان بیرون اومدم..بدون اینکه حتی نگاه کوتاهی به نسخه بندازم یک راست به سمت خونه روندم..
خسته بودم..به نظر خودم استراحت از هر چیزی برای من بهتر بود..این زخم برای من به اندازه ی یک خراش هم اهمیت نداشت.. زخم هایی که بر قلب و روح من نشسته بود ازار دهنده تر و عمیق تر از زخم جسمم بود..
به طوری که این زخم در مقابل اونها چون خراشی به چشم می امد..
************************
روی تختم دراز کشیدم..جسما و روحا خسته بودم ولی خواب هم با چشمانم بیگانه بود..مثل همیشه اینجور مواقع به موسیقی گوش می دادم..

با شنیدن صدای رعد و برق از جا بلند شدم و کنار پنجره ایستادم..
کنترل دستگاه رو از روی میز برداشتم و از همونجا روشنش کردم..

صدای اهنگ فضای اتاق رو پر کرد..دیگه از اون سکوت خبری نبود..این اهنگ ارامش داشت..روحم رو اروم می کرد..وگرنه جسمم که مدت هاست در ارامشه..مثل یک مرده ی متحرک..
پرده رو کنار زدم..بارون به شدت می بارید و قطرات لجوجانه خودشون رو به پنجره ی اتاق می زدند..

(اهنگ ببار بارون..سعید اسایش)..

ببار بارون ببار غم دارم امشب
مثل خاک کویر تب دارم امشب
ببار بارون به جون نیمه جونم
ببار بارون که هم رنگ جنونم
ببار بارون دلم ماتم گرفته
صدای خون دلم رو غم گرفته
ببار بارون که من داغونم امشب
رفیق ساقی و میخونم امشب
ببار بارون که من ویرونم امشب
مثل دیوونه ها حیرونم امشب


دست داغم رو روی شیشه ی بارون خورده کشیدم..نمی تونستم قطرات رو زیر پوستم لمس کنم..
چشمامو بستم..صدای قطرات بارون که به شدت به شیشه ی پنجره می خورد توی سرم صدا می کرد..
چشمامو روی هم فشردم..

اون شب بارونی..اون..اونجا..زیر بارون..کثافته رذل..اشغال عوضی..

چشمامو باز کردم..دستمو مشت کردم و به شیشه چسبوندم..پیشونیم رو بهش تکیه دادم..
تموم خاطرات پشت سر هم توی سرم ردیف می شدند و این منو ازار می داد..
من فراموش کردم..اره..آرشام اون شب نفرت انگیز رو از یاد برده..فراموش کردم..


ببار بارون ببار غم دارم امشب
مثل خاک کویر تب دارم امشب
ببار بارون به جون نیمه جونم
ببار بارون که هم رنگ جنونم
ببار بارون دلم ماتم گرفته
صدای خون دلم رو غم گرفته
ببار بارون که من داغونم امشب
رفیق ساقی و میخونم امشب
ببار بارون که من ویرونم امشب
مثل دیوونه ها حیرونم امشب


با خشم برگشتم و دستامو توی جیبم فرو بردم..سرمو بالا گرفتم..حس می کردم در و دیوارهای این اتاق دارن بهم پوزخند می زنند..
چشمام و محکم روی هم فشار دادم..

(آرشـــام..کجایی؟..
آرشـام..من اینجام..چرا نگام نمی کنی؟..اینو ببین..نگاش کن آرشام..چشماتو باز کن)..

عربده کشیدم و چشمامو باز کردم..با خشم به طرف میز گوشه ی اتاق رفتم و با همه ی اون چیزهایی که روش چیده شده بود بلندش کردم و پرتش کردم وسط اتاق..

صدای شکستن گلدون و کریستال های روی میز بیش از پیش اعصابم رو خرد کرد..
جای زخمم می سوخت..ولی برام مهم نبود..خشمم کنترل شده نبود..افسار گسیخته بود..داشتم دیوونه می شدم..یا شاید هم شدم..اره..آرشام دیوونه ست..دیوونه ش کردن..آرشام رو روانی کردن..
(آرشام..آرشام..)..

صدام نکن لعنتی..صدام نکن..صدام نکن..
زانو زدم..سرم به پایین خم شد..اهنگ هنوز هم پخش می شد..باز برگشته بود از اول و زمزمه های ارومش تو گوشم زنگ می زد..
ارومم می کرد ولی الان..الان خشم بود که وجودمو احاطه کرده بود..دستامو مشت کردم..
فقط انتقام ..این حس شیرین بود که ارومم می کرد..انتقام..

فصل سوم



1 هفته گذشته بود و من هنوز در پاکت رو باز نکرده بودم..امروز وقتش بود..بیش از این نباید پشت گوش می انداختم..اجرای اوامرِ شایان ضروری بود..

پاکت رو از توی گاوصندق بیرون اوردم..با شنیدن صدای تقه ای که به در اتاق خورد سرمو بلند کردم..
-بیا تو..
--قربان قهوه تون رو اوردم..
با نگاهم به میز اشاره کردم..بعد از خارج شدن خدمتکار سیگارم رو روشن کردم و همزمان با فرستادن دودش به بیرون در پاکت رو هم باز کردم..
دود که از جلوی چشمام محو شد عکس رو بیرون کشیدم..با دیدنش یک تای ابروم رو بالا دادم..پس اینبار نوبت این بود..خائن..هه..

هنوز نمی دونست خیانت اون هم به من و در مقابل همینطور به شایان عواقب خوشایندی در بر نداره؟..خیانت به شایان ..به من و همه ی گروه بود..من هم باید به نوعی باهاش تسویه می کردم..

شهیاد..نفر بعدی ..کسی که نقشه ی قتلم رو ریخته بود..چند تا مدرک ازش تو مشت داشتم..می دونستم از من دل خوشی نداره..به ظاهر دوست و در باطن دشمنم محسوب می شد..چندجا مشتش جلوم باز شده بود ولی هر بار با شَک ازش می گذشتم ولی اینبار فرق می کرد..ازش مدرک داشتم..
اینکه قصد داره منو به قتل برسونه..

هدف من کشتن ادما نبود..گرچه اینها آدم نیستند..انگل، رذل و پست فطرت هم برای اینها کمترین چیزه..
ولی من مجبورم..برای اینکه همیشه پیروز میدان باشم و سرسختیم رو حفظ کنم باید چشمم رو به روی خیلی چیزها ببندم..
اما کسایی که بخوان نابودم کنند رو از سر راهم بر میدارم..همشون از قماش شایان بودند..اگر بهش دِینی نداشتم تنها و به راحتی به اهداف خودم می رسیدم..ولی به زودی همه ی اینها تموم میشه و..
مسیرم یکطرفه میشه ..
******************
توی خونه ش نبود..بی شک می دونست دنبالشم..و تنها من از جای اون خبر داشتم..
از پشت گاوداری وارد شدم..ماشینم رو درست وسط گاوداری نگه داشتم..

خودش بود..وسط محوطه ی خروجی ایستاده بود..با شنیدن صدای گاز ماشینم برگشت و نگام کرد..وحشت رو ازهمون فاصله توی چشماش دیدم..

پوزخند زدم و عینک افتابیم رو روی چشمام جا به جا کردم..فرار کرد..به سرعت می دوید..پام رو روی گاز فشردم و پشت سرش رفتم..
به دیوار رسید ازش بالا رفت..سریع پریدم پایین و کتم رو کندم و همراه عینک پرت کردم تو ماشین..

پریدم و دستم رو به لبه ی دیوار گرفتم..خودمو کشیدم بالا و تند پریدم اونطرف.. رفت پشت گاوداری ..به سرعت باد پشت سرش دویدم..
شهیاد یک مرد 35 یا 36 ساله که با توجه به سنش تر و فرز بود..لوله ی گاز رو گرفت و بالا رفت از همونجا می تونست بپره توی گاوداری.. پشت سرش رفتم ..

خواست بپره که سریع دستمو دراز کردم..یقه ش رو از پشت گرفتم و از بالای دیوار پرتش کردم پایین..از درد ناله کرد..مطمئن بودم یا دست و پا یا دنده هاش خورد شدند..

رفتم کنارش..اونجا مکان مناسبی برای اجرای دستور شایان نبود..بردمش لا به لای درختا..نیمه بیهوش بود..همون ضربه کار خودشو کرده بود..
پرتش کردم رو زمین..به خودش می پیچید..صدا خفه کن رو روی اسلحه نصب کردم ..نشونه گرفتم..

لای چشماشو باز کرد و با دیدن اسلحه زبونش باز شد..
نالید :نکن آرشام..ما که با هم همکاریم..
-خفه شو..من با خیانتکارها همکاری نمی کنم..
--مجبور شدم لعنتی..اونا تهدیدم کردن..
-فکر نکن از کارات خبــــر ندارم..که نقشه ی قتل منو می کشی آره؟..در ضمن تو به بزرگترین دشمن ما نیمی از اصرار گروهه شایان رو لو دادی..خودت هم خوب می دونی در چنین موقعیتی جزات چیه..
--اره..می دونم..مرگ..این تو قانونه اون شایانه کثافته..پایانه هر چیزه..می دونستم ولی بازم اینکارو کردم..
-عکسایی که با اون دخترا و زیر دستای اون عوضی توی استخر انداخته بودی همه رو دیدم..تو چی فکر کردی؟..نفس بکشی شایان از همه چیز مطلع میشه..اونوقت تویِ هیچی ندار می خواستی در حقش خیانت کنی؟..از پشت به هر دوی ما خنجر زدی..اللخصوص به من که یه جورایی بهت اعتماد داشتم..
--اره خب..باید هم طرفداریش رو کنی..چون اون..
--خفه شو..بسه..دیگه هرچی که گفتی بسه..تموم شد..
--خیلی خب..حرفی ندارم..اره..خیانت کردم جزاش رو هم می بینم..فقط اینو بدون از همه ی شماها متنفرم..از همه تون بیــــزارم..مطمئن باش اگه کارم به اینجا کشیده نمی شد از روی زمین نیست و نابودت می کردم..تو سر راهه من قرار گرفتی ..حالا هم بزن..نزنی این منم که اعزرائیل رو میارم پیشوازت..

چشماشو بست..اسلحه رو توی دستم فشردم..نوک اسلحه مرکز پیشونی شهیاد رو نشونه گرفته بود.. شمارش معکوس شروع شد..3..........2...........1...........

لبامو روی هم فشردم..چشمامو بستم و با باز کردنش قصد شلیک داشتم که دیدم دستش به سرعت به طرف کمرش رفت و همین که خواست اسلحه ش رو در بیاره شلیک کردم..و همزمان جسم بی جون شهیاد روی زمین افتاد..نفس حبس شده م رو بیرون دادم..اسلحه رو اوردم پایین..
این ماموریت هم به پایان رسید..یک خائن کشته شد..این قانون جزای هر خیانتکاری بود..چه تو قانونه من..چه شایان..
خائن مستحق مجازات بود..
*********************
--اجرا شد؟..
-تمومش کردم..
--خوبه..برات یه ماموریته جدید دارم ارشام..
-گوش می کنم..
--یه محموله ی بزرگ قراره از مرز افغانستان وارد بشه..انقدری که توی این سری از بارهامون حساسیت به خرج دادم توی هیچ کدوم تا به این مدت حساس نبودم..
پس اینو بدون که بالاترین اهمیت رو برام داره..می خوام تنها خودِ تو بر اون نظارت کنی..تنها کسی که توی گروه بهش اعتماده کامل دارم و می دونم تحت هر شرایطی با عقل تصمیم می گیره تو هستی..
باید محدوده ت رو تغییر بدی و تا می تونی حفظش کنی..یه خطه جدا بهت میدم که از طریق اون با من در ارتباط باشی..خونه و هر چیزی که بهش احتیاج داری برات محیا می کنم..از این بابت مشکلی نیست..
تا زمانی که خودم هم بهت ملحق نشدم هیچ کاری جز نگهداری و محافظت از محموله نمی کنی..بعد از اون با شُرَکا و خریدارها وارد معامله می شیم که اینجا هم روی کمک تو حساب می کنم..
یک بار گفتم بازهم میگم و تاکید می کنم که این محموله برای من خیلی مهمه ..برای همین تو رو انتخاب کردم ..می دونم از پسش بر میای..


سکوت کردم..فکر نمی کردم..نه..چون نیازی به فکر کردن نبود..
هیچ وقت تو کار قاچاق نبودم ولی هر محموله ای که نیاز به ورود یا خروج داشت این من بودم که بر کارها و اوامر شایان نظارت می کردم..فقط و فقط بر حسب همون دینی که بهش داشتم..

سودش تنها توی جیب اون می رفت..از اونجایی که خیلی جاها به دردم می خورد من هم تو خیلی از کارها می تونستم براش حکم بهترین مهره رو داشته باشم..
برای همین موقعیتم رو حفظ می کردم و همیشه به بهترین نحو اون رو به پایان می رسوندم..

-بسیار خب..کی باید حرکت کنم؟..
--اخر همین هفته..هفته ی دیگه محموله وارد میشه..
سرم رو تکان دادم..باید اماده می شدم..
اینطور که از گفته های شایان مشخص بود این ماموریت مهمتر از دیگر ماموریت هایی ِ که داشتم..ولی خب..من کارم رو بلدم..

تقه ای به در خورد..همونطور که پرونده ها و مدارک مربوط به شرکت رو بررسی می کردم گفتم :بیا تو..
در باز و بسته شد ..صدای قدم هاش رو شنیدم که به طرفم می امد.. خانم رحمانی منشی شرکت بود..

سرمو بلند نکردم و در همون حال گفتم :بگو..
--قربان این برگه ها رو باید امضا کنید ..
-کدوم برگه ها؟..
--برگه های تحویل کالاهای جدید..بعضی هاشون هم فاکتور و رسید هستند..نیاز به تایید شما دارن..
-بذار روی میز بعد امضا می کنم..
--باشه چشم..راستی قربان یه نفر می خواد شما رو ببینه..

اینبار سرمو بلند کردم ..نگاهش کردم و جدی گفتم :گفته بودم نمی خوام کسی رو ببینم..
با ترس من من کنان گفت :بـ..بله بله..بهشون گفتم ولی ..ایشون گفتند که مانعی نداره و شما بهشون اجازه دادید..
-خودشو معرفی کرد؟..
-یه خانمی هستن..فکر کنم گفتن صدر..درسته گفت شیدا صدر ..

نفسمو بیرون دادم .. به در اشاره کردم :بسیار خب بگو بیاد داخل..درضمن 2 تا فنجون قهوه همراه کیک بیار اتاقم ..

تعجب رو تو چشماش دیدم ولی چون می دونست اگر دیر به دستوراتم عمل کنه بی برو برگرد اخراجش می کنم بعد از گفتن " چشم قربان..همین الان"..سریع از اتاق بیرون رفت..
******************
نگاهم رو توی چشماش دوختم..همونطور که انتظارش رو داشتم..شیک و چشمگیر..
با غرور به پشتی صندلیم تکیه دادم :چطور شد سرزده به دیدنم اومدید؟..مهندس صدر چطورند؟..

انگشتای کشیده ش رو با ناز در هم گره زد وبا لبخند نگام کرد:ایشون هم خوبن و سلام رسوندند..خب دیگه حُسنش به همین سرزده اومدنم بود..
-چطور؟!..
--خب از شب تولدم به اینطرف دیگه خبری ازتون نداشتم..این شد که خدمت رسیدم..
-بله..کمی سرم شلوغ بود..
--الان چی؟..هنوزم سرتون شلوغه؟..

نگاه خاصی بهش انداختم و بدون اینکه به لحنم کوچکترین تغییری بدم گفتم :نه..تا قبل از اینکه شما بیاید ولی الان..تمام وقت در اختیار شما هستم..

نگاهش رو دیدم که برقی درش جهید..نگاهم به انگشتان دستش افتاد که با استرس اونها رو در هم می فشرد..پاهاش رو تکان می داد و اینها همه نشان از ان داشت که ارام و قرار ندارد..

چون ماری زهرالود و کشنده ارام ارام به طعمه نزدیک می شدم..بدون اینکه اون رو به وحشت بیاندازم..و در بهترین زمان ممکن طبق اونچه که من می خوام طعمه اسیرم می شد..به طوری که هیچ راهی برای فرارش باقی نمی گذاشتم..

--راستش برای یه کاری مزاحمتون شدم..البته بیشترین قصدم دیدن خود شما بود..اخه..با همون دیدار اول ..چطور بگم..
با لبخند ادامه داد :بگذریم..
-کارتون با من چیه؟..کمکی ازم ساخته ست؟..
--بله..البته اگر قابل بدونید..من یه سرمایه ی جزئی دارم که بلااستفاده نگهش داشتم..تا به الان هیچ قصدی روش نداشتم..ولی وقتی تعریف شما رو از پدرم و شرکای ایشون شنیدم و اینکه چقدر توی کارتون ماهر هستید..می خواستم اگر مایل باشید این سرمایه رو به شما واگذار کنم و در عوض من رو شریک خودتون بدونید..دوست دارم در کنار شما مشغول به کار بشم..

-شما که گفتید توی شرکت پدرتون مشغول هستید..
--بله درسته..ولی اگر شما پیشنهادم رو قبول کنید با شما کار می کنم..
-می دونید کار ما چیه؟..
--بله..البته تا حدودی..اینکه تو کار واردات و صادرات لوازم کامپیوتری و تجهیزاتی از این قبیل هستید..
-بعلاوه ی یک سری چیزهای دیگه که تنها خودم و شرکام ازشون با خبر هستیم..
--خب حالا نظرتون چیه؟..من رو هم تو جمع شرکاتون قبول می کنید؟..

متفکرانه نگاهش کردم..بهترین موقعیت بود..اینکه بیشتر بهش نزدیک بشم..اون هم اروم اروم..خودش ناخواسته و ندانسته به طرف دامی که براش پهن کرده بودم قدم بر می داشت..

-جوابتون رو فرداشب میدم..به صرف شام تو یکی از بهترین رستوران های شهر دعوتتون می کنم..نظرتون چیه؟..
لبخند زد و سرش رو تکان داد :عالیه..
-بسیار خب..خودم میام دنبالتون..منتظرم باشید..زمانش رو بعد بهتون خبر میدم..

از جا بلند شد ولی من تکان نخوردم..از این حرکتم تعجب کرد..تا همینقدر هم زیاد از حد تحویلش گرفتم.. ولی بیشتر از اون یعنی رد شدن از خط قرمز..

دستشو جلو اورد..نگاهم رو از توی چشمای سبز و براقش به روی دستش سوق دادم.. مکث کوتاهی کردم .. دستش را میان انگشتانم گرفتم و نرم و ارام فشردم..
--ازتون ممنونم..در هر صورت شما یکی از بهترین دوستان ما هستید..همکاری با شما باعث افتخارمه..فعلا..

تنها سرم رو کمی تکان دادم ..دستش رو اروم رها کردم ..به سمت در رفت که بین راه ایستاد و برگشت..
--شماره ی منو دارید دیگه درسته؟..
سرمو تکان دادم.. کمی نگام کرد..وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم با لبخند ازاتاق بیرون رفت..

خودکار رو توی دستام گرفتم و جلوی صورتم نگه داشتم..نگاهم مستقیم به در بود ..
به فرداشب فکر می کردم..اینکه قرار بود رویاییش کنم..برای شیدا صدر..و قدم اصلی رو بردارم..
تا مقصد نهایی خیلی راه مانده بود..ولی فرداشب..اصلی ترین برگ از نقشه م ورق می خورد..

تو مسیر برگشت به خونه بودم که موبایلم زنگ خورد..به شماره ای که روی صفحه ش افتاده بود نگاه کردم..شایان..
نفس عمیق کشیدم و جواب دادم..
--الو..آرشام..
-بله..چیزی شده؟..
--اگر اب دستته بذار زمین سریع خودتو برسون خونه ی من..
-چی شده؟!..
--فقط کاری که گفتم رو بکن..زود باش..
-باشه..الان تو راهم..دارم میام..

تماس رو قطع کردم..صداش مضطرب نبود..بیشتر هیجان داشت..
کنجکاو بودم بدونم اینبار ازم چی می خواد..به سرعت به طرف خونه ش روندم..
*********************
مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و دود سیگار اطرافش رو پر کرده بود..
اشاره کرد نزدیکش بایستم..با چند قدمِ بلند رو به روش قرار گرفتم..سکوت کردم تا خودش حرف بزنه و دلیل این همه عجله رو توضیح بده..

سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد..دودها کم و کمتر شدند و من تونستم چهره ی شایان رو بهتر و واضح تر ببینم..
چشمان قهوه ای روشن و خمار..که وقتی عصبانی می شد باریک تر از حد معمول نشون می داد..لبان نسبتا کلفت و بینی گوشتی..که در حین خشونت چین می افتاد و لبانش رو روی هم می فشرد..چونه ی تقریبا باریک و موهای پرپشت و بلند جو گندمی ازاون یک مردِ قوی و محکم ساخته بود..چهارشونه و قد بلند..
گذر زمان روی چهره ش تاثیر چندانی نگذاشته بود حتی روی ..ذاتش..

بدون هیچ حرفی در کشوی میزش رو باز کرد و 2 تا پاکت بیرون اورد..یکی قرمز ودیگری..سفید..انداخت روی میز و به طرفم سُر داد..
--برشون دار..
اروم دست دراز کردم و هر دو رو برداشتم..
--بازشون نکن..به هیچ وجه..

اینبار با تعجب نگاهش کردم..پاکت ها رو توی دستم فشردم..
-چطور؟!..
--زمانش که برسه بهت میگم ..فعلا تموم فکر و ذهنت رو بذار روی ماموریتی که بهت واگذار کردم..فردا حرکت می کنی؟..
-اره، فردا عصر..
--بسیار خب..چنگیز و اسکندر و جمشید رو هم باهات می فرستم..می دونم خودت از پس هر کاری بر میای..ولی نیاز به بادیگارد داری..چون این محموله های جدید خواهان زیادی داره..ممکنه دست دشمنامون بیاد تو کار..
--منظورتون رو کاملا متوجه شدم..باشه من با بودن اونها مشکلی ندارم..گرچه نیازی هم بهشون نیست..
--می دونم..ولی اینجوری خیالم راحت تره..به محض اینکه محموله برسه 2 روز بعد من هم خودم رو بهتون می رسونم..باید همه چیز طبق برنامه پیش بره..مراقب پلیس ها هم باش..خودت که بهتر می دونی؟..امیدوارم متوجه منظورم شده باشی..

-کاملا..
پاکت ها رو توی هوا تکان دادم و ادامه دادم : و نمی خواید درمورد این پاکت ها توضیح بیشتری بدید؟..
--فعلا نه..توی پاکت سفید تموم توضیحات رو دادم..ولی توی پاکت قرمز..ماموریت جدیدت رو گذاشتم..یک ماموریت فوق حساس و ماهرانه..تو رو انتخاب کردم اون هم به دلایلی که بعد خودت می فهمی..
-از کی باید ماموریت جدید رو شروع کنم؟..
--بهت میگم..ولی تا اون موقع به هیچ وجه در پاکت ها رو باز نکن..این خیلی مهمه..چون نمی خوام ذهنت بیخود درگیر بشه تا به وقتش..درحال حاضر ماموریت فعلی که بهت محول کردم مهمتره..

سرمو به نشانه ی تایید ِ حرف هاش تکان دادم..حتما نقشه ای توی سر داشت که انقدر محافظه کارانه رفتار می کرد..
شایان هیچ حرفی رو بی دلیل نمی زد وبرای تک تک کلمات و حرف هاش دلایل محکمی داشت..

--هر وقت خواستی حرکت کنی و همینطور به محل رسیدی بهم زنگ بزن..
یک گوشی موبایل روی میز گذاشت وگفت :این رو بردار..یک خط محرمانه و حفاظت شده ست..هیچ کس نمی تونه این خط رو ردیابی کنه..حتی پلیس ها..

گوشی رو برداشتم..برای اولین بار نبود که ازچنین خطی استفاده می کردم..
--لحظه به لحظه گزارش کارها رو بهم بده..می دونم نیاز به گفتن این حرفا نیست ولی تاکید می کنم که مراقب همه چیز باشی..
-این ماموریت هم مثل سایر ماموریت ها با موفقیت انجام میشه ..بهتون قول میدم..
سرش رو تکان داد و با لبخند رضایت بخشی نگاهم کرد..
********************
جلوی ویلای صدر توقف کردم..مثل همیشه تیپ سرا پا مشکی زده بودم..بوی ادکلن مخصوصم فضای ماشین رو پر کرده بود..هیچ هیجانی نداشتم..ازهمیشه اروم تر بودم..

بهش پیام دادم که پشت درمنتظرشم..از اینکه براش بوق بزنم و کلا از اینجورکارها متنفر بودم..
بعد از 5 دقیقه حاضر واماده ..شیک و جذاب از در بیرون امد..ست قرمز زده بود..موهاش رو کج ریخته بود یک طرف صورتش و بقیه رو صاف ریخته بود روی شونه هاش..شال سرخی که روی سرش انداخه بود رو ازادانه رها کرده بود..

از ماشین پیاده نشدم..در رو باز کرد و نشست..بوی عطر تندی که به خودش زده بود باعث شد اخمام رو در هم بکشم..از این بو متنفر بودم..ولی باید تحمل می کردم..

دستش رو به سمتم دراز کرد..
--سلام..چه وقت شناس..راس ساعت رسیدی..
دستش رو فشردم..
-سلام..من همیشه وقت شناسم واز اینکه کسی من رو معطل بذاره متنفرم..
لحنم بیش از حد جدی نبود..امشب رو باید تا حدی از جلد واقعیم بیرون می امدم ..
--وقتی پیام دادی که 9 اماده باشم نمی دونی با چه سرعتی حاضر شدم..
فقط سرمو تکان دادم..

حرکت کردم..راه زیادی نمونده بود که پرسید :نمی خوای بگی توی کدوم رستوران میز رزرو کردی؟..
نگاهش کردم..نگاه اون هم روی من بود..توی دلم پوزخند زدم و به جاده خیره شدم..
- مدیترانه..
--اوه..باید جای خوبی باشه..تا حالا نرفتم..
-به نظر من خوبه..
--حتما همینطوره..چون تو انتخابش کردی..

از گوشه ی چشم نگاهش کردم..چه زود جای شما رو به تو داد..تا دیروز توی شرکت می گفت شما ولی الان..این عالیه..

ماشین رو کناری پارک کردم و هر دو پیاده شدیم..
شیدا با ناز به طرفم امد و دستانش رو دور بازوم حلقه کرد..چیزی نگفتم..وارد رستوران شدیم..تا به حال به اینجا نیومده بودم..ولی برای اولین بار جای بدی نبود..

--واو..چه جای محشریه..انتخابت عالیه آرشام..
جوابی ندادم..یکی از خدمه ها با لباس فرم به طرفمون امد..
با احترام تعظیم کوتاهی کرد و گفت :سلام..به رستوران مدیترانه خوش امدید..
-سلام..ممنونم..من قبلا میز رزرو کرده بودم..
--اسم شریفتون؟..
-تهرانی..آرشام تهرانی..

توی لیست رو چک کرد و با لبخند گفت :بله..بفرمایید تا راهنماییتون کنم..از این طرف لطفا..
همراهش رفتیم..موسیقی .. فضای کاملا تمیز و چشمگیر..جای بدی نبود..
صندلی رو برای شیدا و من کشید و گفت :بفرمایید..این هم از میزی که سفارش داده بودید..
منو رو روی میز گذاشت و بعد هم از کنارمون رفت..
یکی از منوها رو برداشتم..شیدا هم داشت انتخاب می کرد..

گارسون بعد از چند دقیقه امد:انتخاب کردید قربان؟..
به شیدا اشاره کردم و گفتم :اول ایشون..
شیدا با لبخند رو به گارسون گفت :اینجا همه نوع غذایی دارید؟..
--بله..استیک .. انواع جوجه ..انواع کباب ..سوپ .. ماهی .. میگو..
--عالیه..ترجیح میدم یه غذای دریایی بخورم..خوراک میگو لطفا..
--چشم..نوشیدنی چی میل دارید؟..
--ترجیحا فقط اب..ممنونم..
--سوپ چطور؟..
--عالیه..

--و شما قربان؟..
-برای من هم خوراک میگو بیارید..
--بله چشم..

با رفتن گارسون شیدا لبخند زد و نگاهم کرد..سعی کردم لبخند بزنم ولی به پوزخند بیشتر شبیه بود..
اجبارا هیچ وقت نمی خندیدم..حتی وقتی که درحال اجرای نقشه م بودم..

در حین خوردن غذا هیچ کدوم حرف نزدیم..
بعد از صرف شام رو بهش گفتم :اگر وقت داری می تونیم بریم دربند و اونجا حرفامون رو بزنیم..
با رضایت نگام کرد وخندید:من تمام وقت در خدمتت هستم..فکر خوبیه..دربند تو شب خیلی دیدنی و با صفاست..

میز رو تسویه کردم و از رستوران بیرون امدیم..
توی ماشین که نشستیم متوجه شدم بیش از حد با من احساس راحتی می کنه..مرتب با ناز پاهاش رو تکان می داد و دستشو روی اونها می کشید..
نگاهش از پنجره به بیرون بود ولی تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتم..

-کدوم رستوران؟..
--خودت کدوم رو بیشتر می پسندی؟..
با لبخند نگام کرد ولی نگاه من مستقیم به جاده بود..رسیدیم..کناری پارک کردم تا بقیه ی راه رو پیاده بریم..
-یعنی انتخاب انقدر سخته؟..
--نه..انتخاب کردم..منتظر بودم یه بار دیگه ازم بپرسی..

چند لحظه نگاهش کردم..معلوم نیست داره پیش خودش چه خیالاتی می کنه..
هر دو پیاده شدیم و حرکت کردیم..
بازوم رو محکم توی دست گرفت وگفت :من میگم بریم مطبق..چطوره؟..
-حرفی نیست..
*****************
پشت میز نشستیم..مثل همیشه شلوغ بود..
--خیلی خوشم میاد که هیچ وقت اینجاها خلوت نمیشه..
سرمو تکان دادم وبه اطراف نگاهی انداختم..
-درسته که اینجا هم رستورانه ولی خب هوای اینجا کجا و رستوران سر بسته ی تهران کجا..برای همین اینجا رو انتخاب کردم..
--موافقم..تازه بعدش هم می تونیم کمی این اطراف بگردیم..

قهوه و کیک سفارش دادیم..من مثل همیشه فقط تلخ می خوردم..زندگی من خودش تلخ تر از طعم و مزه ی قهوه بود و من با همه ی اینها اون رو هر روز میچشم..پس این تلخی زود گذر که در مقابل اونها چیزی نبود..

قهوه با وجود مزه ی تلخش طعم خوشی داشت..ولی زندگیِ من..هم تلخ بود و هم ..متعفن..طعم زهرش رو با تمام وجود مزمزه می کردم و در اخر سر می کشیدم..
این بود زندگی تلخ تر از زهر ِ آرشام..ولی چرا؟!..تنها خودم می دونستم و ..

سرمو بلند کردم و نیم نگاهی به اسمون انداختم..با اون هم قهر بودم..خیلی وقت بود که آرشام خدا رو فراموش کرده بود..خیلی وقته که اسمش رو به زبون نمی اوردم..10 ساله که دیگه نگفتم خدایا..این همه خوشبختی رو مدیون تو هستم و ..شکرت..نه..

من خدا رو فراموش کردم و دیگه هم نمی خوام یادی ازش بکنم..خدایی که همه ی خوشبختی رو از من گرفت..خدایی که می تونست جلوی اون همه کثافتکاری رو بگیره ولی نگرفت..می تونست و..

آه..اصلا دیگه نمیخوام بهش فکر کنم..اینجا فقط هدفم مهمه..همین..وقتی این هدف شد مسیر انتخابیم دیگه یاد خدا درش هیچ معنایی نداره..
انتقام..فقط انتقام..

با صدای شیدا به خودم اومدم..قهوه م سرد شده بود و با این حال یک ضرب تا ته سر کشیدم..
مزه ی تلخش ازارم نداد..دوست داشتم..چون طعم داشت..اگر زندگی من هم یکی از این دو تا رو داشت شاید..آرشام این راه رو انتخاب نمی کرد ولی نحسیِ زندگی من یکی دوتا نبود..

--آرشام نمی خوای نظرت رو در مورد پیشنهادم بگی؟!..
فنجون خالی قهوه رو توی دستم فشردم..نگاهم رو بالا کشیدم و روی صورتش نگه داشتم..

-من حرفی ندارم..فردا می تونی بیای شرکت؟..باید درمورد یک سری مسائل مربوط به کارمون باهات حرف بزنم..

با خوشحالی نگام کرد ودر حالی که لبخند پهن و بزرگی بر روی لباش خودنمایی می کرد گفت :چرا که نه؟..از این به بعد تماما در اختیارتم..وای آرشام نمی دونی چقدر خوشحالم..همکاری با تو باعث افتخارمه..اصلا باورم نمیشه که انتخابم کردی..اخه شنیده بودم تو همینجوری به کسی اعتماد نمی کنی که بعد هم بخوای اون رو شریک خودت بدونی..

فنجون رو با ارامش گذاشتم روی میز و متفکرانه نگاهش کردم..برق خوشحالی هنوز هم درون چشمانش می درخشید..

خونسرد گفتم :تو برای من هر کس نیستی..و اینو بدون که اگر همه چیز رو درموردت نمی دونستم هیچ وقت قبولت نمی کردم..ولی..

به پشتی صندلیم تکیه دادم..از توی چشماش می خوندم که کنجکاوه بدونه چی می خوام بگم..
بیش ازاین منتظرش نذاشتم وبا لبخند کجی که روی لبام نشوندم گفتم :اگر در طول همکاری با شرکته من و مشارکت تو گروه بتونی کاملا اعتمادمو جلب کنی..حاضرم خیلی کارها برات انجام بدم..

دستامو روی میز قرار دادم وبا انگشت بهش اشاره کردم : وتمومه اینها به خود تو بستگی داره..

--مطئن باش من از پسش بر میام..می دونم شرکت شما جزو بهترین هاست و از این بابت افتخار می کنم که بتونم باهاتون شریک باشم..من هر کاری می کنم تا بتونم نظر و اعتمادت رو به خودم جلب کنم..و اینو بدون حتما همچین روزی می رسه..
-امیدوارم..

از پشت میز بلند شدم ..
-من میرم دست هامو بشورم..وقتی برگشتم حرکت می کنیم..
با لبخند سرش رو تکان داد..
*****************
به فضای اطرافم نگاه کردم..تصمیم گرفتم چند دقیقه ای بی خیال شیدا بشم و کمی از اون هوا استفاده کنم..
تو فکر بودم که برگشتم و همون موقع یکی محکم بهم تنه زد ..به تندی برگشتم که دیدم یه دختر روی زمین پهن شده و داره دستشو ماساژ میده..
سرش پایین بود و فقط صداش رو شنیدم..

نالید :ای دستم..اخ اخ..مگه کوری؟!..
سرشو بلند کرد و با خشم گفت :مرتیکه چرا بدون راهنما بر می گردی و..

لال شد و من هم با تعجب نگاهش کردم..همون دختری بود که اون شب با چاقو بازوم رو زخمی کرد..
یک قدم به طرفش برداشتم که تند و فرز از جا بلند شد و دوید..من هم درست پشت سرش بودم..تیز بود و خیلی سریع می دوید..
از بین مردم که کنار رودخونه ایستاده بودند به سختی رد شدم و مسیر نگام فقط به سمت اون دختر بود که گمش نکنم..
داشت می رفت سمت درختا..بهترین جا واسه غافلگیریش بود..پیچیدم سمت چپ که یه راه باریکه بود و حتم داشتم به همون مسیری می رسه که دختره داشت فرار می کرد..و حدسم درست بود چون تا رسیدم سر راهش قرار گرفتم وتا خواست برگرده بازوشو گرفتم و کشیدمش تو بغلم..

هیچ کس اونجا نبود..تنها چراغ های اون سمت کمی این اطراف رو روشن کرده بود..
محکم بین بازوهام نگهش داشتم..

با حرص گفت :ولم کن اشغال..بلایی که اون سری به سرت اوردم واسه ت درس عبرت نشده اره؟..
--می دونستی خیلی پرویی؟..و مطمئنم این رو نمی دونستی که هیچ دختری جرات انجام چنین غلطِ اضافه ای رو نداشته که روی من دست بلند کنه و حالا تو به خودت چنین جسارتی رو دادی..و باید بدونی که من چنین دخترایی رو بدون مجازات رهاشون نمی کنم..همونطور که سری قبل بهت گفته بودم..

دست از تقلا برداشت و سرشو بالا گرفت ..نفس نفس می زد و گرمی نفسش توی صورتم می خورد..
مستقیم زل زد توی چشمام و با خشم گفت :و بهتره تو هم اینوبدونی که دلارام هیچ وقت ساکت نمی شینه که یه خری مثل تو پیدا بشه و بهش جفتک بندازه..

زانوشو محکم اورد بالا و خواست ضربه بزنه که با دست ازادم گرفتمش ..محکم فشارش دادم که با درد اخماش جمع شد..
زانوش رو ول کردم و یه کشیده ی محکم خوابوندم توی صورتش..صدای کشیده م انقدر بلند بود که سکوت اونجا رو بر هم زد..کشیده ی دوم رو هم زدم و صورتش به سمت چپ برگشت و اینبار جیغ خفیفی کشید..

از روی شال موهاش رو گرفتم وسرشو به عقب کشیدم..
--کشیده ی اول رو زدم به خاطر کار اون شبت و کشیده ی دوم هم به خاطر تموم اهانت هایی که به من کردی..و حالا می مونه مجازات اصلی..

یک دفعه دستشو محکم کشید بیرون و با تموم زورش به صورتم چنگ زد..نیمه ی چپ صورتم سوخت ولی ولش نکردم که اینبار با آرنجش کوبید توی شکمم که از درد خم شدم..برخلاف تصورم زورش خیلی زیاد بود ..
داد زد :کثافته یابوکِش..کی باشی که بخوای منو مجازات کنی؟..پدرتو در میارم خیال کردی چی؟..عوضی..

به طرفش خیز برداشتم که فرار کرد...دنبالش دویدم ..با اینکه دو تا کشیده ی محکم ازم خورده بود ولی باز هم فرز بود..
به یکی تنه زدم که تا برگشتم در این بین حواسم پرت شد و اینبار لابه لای جمعیت گم و گور شد..با حرص و عصبانیت دستامو مشت کردم و کوبیدم رو یکی از ماشینایی که اونجا پارک شده بود..صدای دزدگیرش بلند شد ..
کلافه تو موهام دست کشیدم و به طرف رستوران رفتم..دستمالم رو روی خراشی که اون دختر روی صورتم ایجاد کرده بود گذاشتم..

شیدا با دیدنم از جا بلند شد وبا نگرانی نگاهم کرد..
--کجا بودی آرشام؟!..حتی به موبایلت هم زنگ زدم جواب ندادی..
-همین اطراف بودم..گوشیم روی سایلنته..
دستم رو از روی صورتم برداشتم..جای خراش کمی می سوخت..با دیدن صورتم اخم کمرنگی کرد و مشکوک نگام کرد..

--چرا انقدر اشفته ای آرشام؟!..با کسی دعوا کردی؟..روی صورتت جای چنگه..
با اخم غلیظی نگاهش کردم که سکوت کرد..زیادتر از حدش سوال می پرسید و من هم عادت به جواب دادن اون هم به چنین سوالاته بیخودی نداشتم..
-بریم..

بدون هیچ حرفی کیفش رو برداشت و حرکت کردیم..مرتب به اطراف نگاه می کردم تا شاید بتونم اون دختر رو پیدا کنم ولی انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین..

تا حالا ندیده بودم یه دختر این همه زور و جسارت داشته باشه..با اون جُثه و هیکلِ ظریف این همه زور..جای تعجب داشت..

صداش توی سرم تکرار شد..
(و بهتره تو هم اینوبدونی که دلارام هیچ وقت ساکت نمی شینه که یه خری مثل تو پیدا بشه و بهش جفتک بندازه..)

دلارام..
اینبار جون سالم به در برد ولی با وجود امشب مطمئنم که باز هم می بینمش..ولی کی و کجا؟!..نمی دونم..
فقط حتم داشتم که ما باز هم با هم دیدار خواهیم داشت..و اینبار دیگر وضعیت کاملا فرق می کرد..مطمئنا این دیدارها نمی تونه اتفاقی باشه..

فصل چهارم


-الو..
--آرشام..تو راهی؟..
-اره، دارم میرم پیشواز..
--عالیه..به محض تحویل و جا به جایی بهم زنگ بزن..فراموش نکن مراقب همه چیز باش..می دونم که نیازی به توضیحاته دوباره ی من نیست..پس خوب حواست رو جمع کن..

از اینکه این همه سفارش می کرد هیچ خوشم نمی اومد..من کارم رو حرفه ای انجام می دادم و هیچ نیازی به یاداوری های مکرر و بی مورد شایان نبود..

-همه چیز رو می دونم..
--بسیار خب..فعلا..

تماس رو قطع کردم..گوشی رو پرت کردم رو صندلی کنارم..با دقت همه جا رو زیر نظر داشتم..چه از پشت سر و چه رو به رو..حتی اطراف و تموم ماشین هایی که تو مسیر بودند..
فقط 3 تا بادیگاردی که توسط شایان دنبالم فرستاده بود پشت سرم حرکت می کردند..
حتی به این سه تا مزاحم هم نیاز نداشتم..ولی این ماموریته شایان بود و اون بود که تصمیم می گرفت..

چند ساعت توی راه بودم ..محموله از مرز رد شده بود و حالا وقت تحویلش بود..
از ماشین پیاده شدم..اون سه نفر هم پشت سرم بودند..به طرف راننده رفتم..کنارش چند تا مرد قوی هیکل ایستاد که 2 تاشون افغانی بودند..

-همه چیز باید چک بشه..
--حرفی نیست..برو ببین..فقط زودتر تا واسه م دردسر نشده..تا اینجا هم جونم به لبم رسید..دو تای دیگه هم تو راهه تا نیم ساعت دیگه می رسن..

محموله رو چک کردم..مشکلی نداشت..صبر کردم تا اون 2 تای دیگه هم برسه..بعد از بررسی های لازم کاری نمونده بود..
من جلو افتادم و بقیه هم تو مسیر دنبالم می اومدند..راه رو خیلی خوب بلد بودم..این راه خاکی و دور افتاده دقیقا همون مسیری بود که من به شایان پیشنهاد دادم..
بی خطر و بی دردسر برای حمل و انتقال محموله های قاچاق..

جلوی انبار نگه داشتم..
-با دقت محموله ها رو خالی می کنید و می بریدشون همون جای همیشگی..مراقب باشید که اگر کوچکترین ضرری به محموله ی شایان برسه همینجا خلاصتون می کنم..شیر فهم شد؟..

--بله قربان..
سر جمع 10 نفر بودند که در مدت زمان کوتاهی تموم بار رو انتقال دادن داخل انبار..
****************
شماره ی شایان رو گرفتم..
--چی شد؟..
-با موفقیت به اتمام رسید..

صدای سرمستش توی گوشی پیچید..
--عالیه ..بهتر از این نمیشه..کارت حرف نداشت آرشام..مثل همیشه..
-دستور جدید چیه؟..
--فعلا هیچی..مهمترین مرحله ش به اجرا در اومد..باز هم باید احتیاط کنی که پلیسا بویی نبرده باشن..تعداد نگهبانا رو بیشتر کن..اون سه تا غول تشن رو هم بذار همونجا بمونن..تهدیدشون کن که چهار چشمی مراقب محموله ها باشن..

-همین کار رو کردم..باشه ..و دیگه؟..
--برو به همون ادرسی که بهت دادم..تا پایان ماموریت موندنت توی اون خونه الزامیه..
-باشه..الان حرکت می کنم..
--دیگه کاری ندارم..
-پس فعلا..

گوشی رو گذاشتم توی جیبم..با همون اخمی که روی پیشونی داشتم ..نگاه جدی به تک تکشون انداختم..
-چنگیز..اسکندر..جمشید..
--بله قربان..
--بله..
--بله رییس..

-شماها اینجا می مونید..
رو به تک تکشون که 14 نفر بودند بلند و جدی داد زدم :اگر یکی از شماها کوتاهی بکنه و نتونه به وظیفه ش درست عمل کنه..فقط با یک گلوله از اسلحه ی من و یا شایان طرفه..می دونید که با هیچ کدومتون شوخی ندارم..پس حواستون رو خوب جمع کنید..شیر فهم شد؟..

همگی اطاعت کردند..
-فردا دوباره سر می زنم..شاید خود اقای شایان هم شخصا همراه من بیان..پس کاری نکنید که برای تک تکتون گرون تموم بشه..اگر یکی از شماها مرتکب خطایی بشه..افراد دیگه هم مجازات میشن..

عینک افتابیم رو به چشم زدم و سوار ماشین شدم..شیشه رو پایین دادم..با دست به اسکندر اشاره کردم..به طرفم دوید و کنار پنجره ایستاد..

--بله رییس..
-لحظه به لحظه امار اینجا رو به من میدی..
--چشم رییس..

حرکت کردم..مستقیم به همون ادرسی که شایان داده بود..درست تو بالاترین نقطه ی تهران قرار داشت..
تا انبار محموله فاصله ای نداشت.با ماشین 20 دقیقه راه بود..
پس برای همین اینجا رو انتخاب کرده بود..
*********************
ماشین رو بردم تو..خونه حتی سرایدار هم نداشت..ظاهرا اینجا تنها و مستقل هستم..
به این تنهایی کوتاه مدت نیاز داشتم..اگر می تونستم و نیازی نداشتم خونه ی خودم رو هم مشابه غار می ساختم ولی با نمایی پیشرفته..تاریک..سرد..بی روح و..پر از سکوت..

یه خونه ی ویلایی بود..پر از دار و درخت و گل وگیاه..خونه های اطراف هم همه ویلایی بودند..
نمای ساختمان تماما سنگ بود..از پله ها بالا رفتم و روی بالکن ایستادم..دور تا دور بالکن ستون های بلند با نقش و نگار های هم رنگ خودش ساخته شده بود..

با پام به در ضربه زدم..محکم باز شد ..چمدونم رو کشیدم و رفتم داخل..هیچ وقت به ظواهر توجه ای نمی کردم..برای همین یک نگاه سرسری به اطراف انداختم..همه چیز معمولی بود..وسایل ساده انتخاب شده بودند..

روی مبل توی سالن پذیرایی نشستم..
موبایلم زنگ خورد..با خستگی به صفحه ی گوشیم نگاه کردم..شیدا..
تک سرفه ای کردم تا صدام رو صاف بکنم..

-الو..بفرمایید..
صدای پر از هیجانش رو شنیدم..
--الو سلام آرشام..خوبی؟..
-ممنونم..
--زنگ زدم ازت تشکر کنم..اینکه از امروز رسما می تونم در کنارتون فعالیت کنم منو هیجان زده کرده..

پوزخند زدم..ولی صدام این رو نشون نمی داد..
--خوشحالم..امیدوارم بتونی در کنار ما و توی گروه هدف مشخصی رو دنبال کنی..
--حتما همینطوره..مرسی..امروز که گفتی وقت نداری ناهار بریم بیرون..امشب چی؟..میشه؟..
-نه..متاسفم..مدتی رو اومدم مسافرت..تا اخر همین هفته به احتمال زیاد بر می گردم..
صداش پکر شد..زمزمه وار گفت :پس من تا اون موقع چکار کنم؟..بدجور وابسته ت شدم..

--چیزی گفتی؟..
آه کشید :هیچی..بی خیال..بهت خوش بگذره..
--ممنونم..اگرکاری نداری می خوام قطع کنم..تازه رسیدم و خسته م..
تند گفت :باشه باشه..شرمنده بد موقع مزاحمت شدم..
-نه..مشکلی نیست..
--اوکی برو..بای..
-به امید دیدار..

سکوت کرد اما قطع نکرد..ولی اینطرف خط بر لبم لبخند تمسخر امیزی بود و در همون حال تماس رو قطع کردم..
دستامو از هم باز کردم و کشو قوسی به بدنم دادم..باید یه دوش می گرفتم..واقعا خسته بودم..
به خاطر اینکه به موقع برسم زودتر حرکت کردم ..
و حالا نیاز به استراحت داشتم..

حوله م رو دورم پیچیدم و از حموم بیرون امدم..
حوله ی کوچیکتری روی سرم انداختم و مشغول خشک کردن موهام شدم..
جلوی آینه ایستادم..با حرص حوله رو از روی موهام کشیدم..کار ِ همیشه م بود..وقتی تند تند حوله رو روی موهام می کشیدم یه حس کلافگی بهم دست می داد..

نگاهی به اتاق و وسایل داخلش انداختم..یک تخت دونفره زیر پنجره ی اتاق..اباژور های کریستال..
نگاهم رو به راست چرخاندم..آینه ی قدی..میز و صندلی..سمت چپ هم 2 تا در قرار داشت که یکی حمام و دیگری دستشویی بود..
این اتاق رو می پسندیدم..چون همه چیزش مستقل و در دسترس بود..بدون اینکه نیازی به خارج شدن از اتاق باشه..

به پشت روی تخت افتادم و دست راستم رو زیر سرم گذاشتم..داشتم به همه چیز و..شاید هم هیچ چیز فکر می کردم..
ذهنم مثل همیشه درگیر اتفاقات اخیر بود..از طرفی برنامه های خودم ..و از طرفی دیگر ماموریت هایی که از سوی شایان به پستم می خورد..همه و همه بر کلافگی ام می افزود..

ولی نه..برنامه های خودم کاملا متفاوت و جدا از این قضایا بودند..برای اونها هدف داشتم..برای رسیدن به اون چیزی که انتهای این بازی قرار داشت لحظه شماری می کردم..
اون شخص..اون کسی که مهره ی اصلی توی دستاش بود..منتظر اون بودم..کسی که شخصا ..نفر دهم بازی من محسوب می شد..
شیدا هشتم بود و بعد از نفر نهم..نوبت به اون می رسید..ولی تمام درگیری های ذهنیم از این بابت بود که..نمی دونستم اون کیه..
اون فرد مجهول که مهره ی اصلی این بازی ِ چه کسیه؟!..بی شک جنسیتش با تموم کسانی که توی بازیم و در راه هدفم سد شده بودند فرق داشت..
جنسیت لطیفی چون مهره های توی دستم نداشت..در مقابل آرشام نمی تونه بایسته..باید تقاص کارش رو پس بده..
نفر دهم..مهره ی اصلیه منه..
***********************
داشتم با لپ تاپم کار می کردم که صدای گوشیم بلند شد..همانطور که نگاهم مستقیم به صفحه ی مانیتور بود دستم رو دراز کردم و گوشی رو از روی میز برداشتم..

صفحه ی مانیتور رو بستم..به شماره نگاه کردم..اسکندر بود..دکمه ی برقراری تماس را فشردم..

-بگو اسکندر..
--سلام قربان..
به پیشونیم دست کشیدم :سلام..بگو چی شده؟!..
-- قربان..دیشب یه سری مزاحم اومدن و گرد و خاک کردن ولی حمله شون بی نتیجه موند..تهش همه شون رو آش و لاش کردیم..
-نفهمیدید از کدوم دار و دسته بودن؟!..
--نه قربان..یکیشون زنده ست..هرکار می کنیم مُقور نمیاد..
-بسیار خب..الان خودم رو می رسونم..تا وقتی که نیومدم هیچ کاری نمی کنید..
--چشم قربان..

گوشی رو قطع کردم..گوشه ش رو به لب گرفتم و به فکر فرو رفتم..باید به شایان خبر می دادم..تصمیم نهایی با اون بود..

سریع شماره ش رو گرفتم..

--بله..
بی مقدمه گفتم :دیشب اونطرف سر و صدا شده..
--مشکل چیه آرشام؟!..
-دارم میرم یه سر و گوش اب بدم..ظاهرا بچه ها یکیشون رو زنده گرفتن ولی چیزی رو لو نداده..
--می دونم کارتو بلدی..پس تمومش کن..
-بله..فعلا..

به محض اینکه تماس رو قطع کردم از جا بلند شدم..کتم رو از روی چوب لباسی توی راهرو برداشتم و از خونه بیرون زدم..
*******************
با تک بوقی که زدم در انبار باز شد..ماشین رو داخل بردم..عینک افتابیم رو برداشتم و پرت کردم تو ماشین..
همه ی افراد دور تا دور انبار ایستاده بودند..اون فرد مزاحم هم روی صندلی درست تو قسمت مرکز انبار روی صندلی نشسته بود ..
دست و پاهاش رو با زنجیر بسته بودند و سرش هم رو به زمین خم شده بود..

رو به روش ایستادم..اسکندر کنارم ایستاد..
-- قربان هر کار کردیم لب از لب باز نکرد..دیگه کم مونده بود با یه تیر خلاصش کنیم که شما دستور دادید دست نگه داریم و..

دستمو بالا اوردم..ساکت شد..
-همگی برید بیرون..یالا..

انبار خالی شد و جز من و اون هیچ کس اونجا حضور نداشت..چرخی به دورش زدم..

--من فقط 1 فرصت بهت میدم..اینکه بدون شکنجه به حرف بیای و بگی از طرف چه گروه یا شخصی اجیز شده بودید تا به محموله دسترسی پیدا کنید؟!..پس جواب بده..مطمئن باش به نفع خودت تموم میشه..

رو به روش ایستادم..ساکت بود..
-سرتو بالا بگیر..
هیچ حرکتی نکرد..با یک حرکت موهاش رو توی دست گرفتم و سرشو به عقب کشیدم..از درد صورتش جمع شد..

داد زدم: مُقور میای و جوابم رو میدی..یا اینکه ترفند اصلیم رو روی تو هم پیاده کنم؟!..
پوزخند زد:هر کار دلت می خواد بکن..من هیچ کسی رو لو نمیدم..و اصلا هم نمی دونم داری در مورد چی حرف می زنی..

با خشم به عقب هلش دادم..با صندلی پرت شد..
-که نمی دونی دارم در مورد چی حرف می زنم اره؟!..دیشب که گرد و خاک راه انداخته بودید چی؟!..نکنه در مورد اون هم چیزی نمی دونی؟!..خیلی خب..کاری می کنم که همه چیز رو به یاد بیاری..نگران نباش..این فراموشی کوتاه مدته..چون راه درمانش رو خیلی خوب بلدم..

بلندتر داد زدم :وسایل رو بیارید..

در انبار باز شد و 1 میز چرخ دار توسط نگهبان کنارم قرار گرفت..با حرکت دست مرخصش کردم..
انبر فلزی رو از روی میز برداشتم..جلوی چشمام ..توی دستم چرخوندم..زیر نور می درخشید..

یقه ش رو گرفتم و به حالت اول برش گردوندم..انبر رو جلوی صورتش گرفتم..
-می دونی می خوام با این وسایل چکار کنم؟!..اره؟!..بذار خودم بهت بگم..تموم اینها برای اینه که حافظه ت رو بهت برگردونم..و اینو بدون تا وقتی که برنگشته..من هم دست از کارم نمی کشم..

نفس نفس می زد..ولی خیلی خوب خودش رو کنترل می کرد..انبر رو دور انگشتش محکم کردم..
نگاهم توی صورتش بود و با خشم دندونامو روی هم ساییدم..انبر رو پیچوندم که همراهش انگشتش هم برگشت..
صدای فریاد گوش خراشش بلند شد..و من صدای خرد شدن انگشتش رو شنیدم..

کنار ایستادم..مثل مار به خودش می پیچید و ناله می کرد..
-خودت این راهو انتخاب کردی.. واینو بدون اگر بازهم چیزی نگی..اینبار با چاقو و شاید..تیغ طرف باشی..

صورتش خیس از عرق بود ..با ته مونده ی جونی که براش باقی مونده بود داد زد:رییسم همتون رو می فرسته به جهنم..هم تو و هم اون شایانه کثافت رو..این محموله هم عاقبت سهم رییس من میشه..اون اروم نمیشینه..

چونه ش رو محکم تو دست گرفتم و فشردم: زیادی حرف می زنی..فکر نکنم سن و سالت اونقدری باشه که اینطور برای من نطق کنی..رییست؟!..خب بگو ببینم اون کیه؟!..

توی چشمام زل زد ..به صورتم تف انداخت..
--من هیچ کسی رو لو نمیدم..با یه تیر خلاصم کن عوضیه بی پدر و مادر..

دستم رو به صورتم کشیدم..همیشه از این کار متنفر بودم..با حرفی که بهم زد وکاری که کرد دست گذاشت روی نقطه ضعفم..واگرهم نمی خواستم کارشو تموم کنم حالا عزمم راسخ شده بود که به درک واصلش کنم..
همیشه روی این دو چیز حساس بودم..دیگه هیچ راهی براش باقی نمیذارم..

اسلحه م رو در اوردم..مثل همیشه صدا خفه کن رو روش نصب کردم..نشونه گرفتم..

-کار خوبی نکردی ..فکر نمی کنم بیشتر از 30 داشته باشی..اما خیلی خوب بلدی به وظایفت عمل کنی..همیشه با کلام شروع می کنم..با شکنجه ادامه میدم و..در اخر اگر به نتیجه نرسیدم..

یک خط فرضی روی گردنم کشیدم و با پوزخند ادامه دادم :خلاص می کنم..ولی نه کلامم و نه شکنجه روی تو تاثیری نداشت..با حرف ها و کاری که کردی هیچ راهی به جز پیاده کردن راه سوم نذاشتی..پس پیشنهاد می کنم قبل از فشردن ماشه اون هم توسطه من..اخرین فرصت رو از دست ندی..یا همکاری با ما و یا..اتمام زندگیت..

--هیچ کدوم از اینایی که گفتی برام مهم نیست..نه می خوام که با شماها همکاری کنم.. و نه اینکه به زندگیم ادامه بدم..چون در هر دو صورت کشته میشم..پس همین الان تمومش کن..

-برای اخرین بار می پرسم..هیچ جوری همکاری نمی کنی؟!..داری این فرصت رو هم از دست میدی..

فقط نگام کرد..و از توی چشماش خوندم که منتظره کارشو تموم کنم..
یعنی انقدر اون شخص براش مهم بود که حتی به قیمت جونش هم یک کلمه ازش حرفی نمی زد؟!..مطمئنا اون شخص افراد وفادار و تحت پوشش رو فرستاده که از این بابت خیالش راحت باشه..و این ترفند کار هیچ کس نیست جز..منصوری..

اماده ی شلیک شدم و در اخرین لحظه رو بهش گفتم :منصوری..درسته؟!..

چشمانش از تعجب بازتر شد..پس حدسم درست بود..
تا خواست حرفی بزنه بچه ها رو صدا زدم..اسلحه رو پرت کردم طرف یکیشون که رو هوا قاپید..
پوزخند زدم و در حالی که نگام به اون بود گفتم: می سپرمش به شماها..دستور شایان رو اجرا کنید..

--چشم اقا..
پشتم رو بهش کردم و به طرف ماشینم رفتم..
دنده عقب گرفتم و از انبار بیرون امدم..
چنگیز با دیدنم به طرفم امد..ترمز کردم..

-بیشتر مراقب باشید..فردا با شایان بر می گردم..می خوام وقتی که اومد همه چیز مرتب باشه..
--اطاعت رییس..

عینکم رو به چشم زدم و از اونجا دور شدم..

کتم رو تنم کردم..توی حیاط باغ قدم می زدم..منتظر شایان بودم که گفته بود راس ساعت 11 خودش رو می رسونه..

می دونستم وقت شناسه ..هنوز 10 دقیقه باقی مانده بود..روی صندلی زیر درخت نشستم..آرنج دستامو به دسته ی صندلی تکیه دادم..
توی فکر بودم..نگاهم مستقیم به درخت بید مجنونی بود که درست اونطرف استخر قرار داشت..

از بید مجنون متنفر بودم..منو یاد اون عوضی می انداخت..با نفرت روم و برگردوندم..
حتی یادش هم ازارم می داد..

بعد از این همه سال..هنوز هم مرور خاطرات اذیتم می کرد..ای کاش می تونستم یه جوری این قسمت از زندگیم رو چه از توی ذهنم و چه زندگیم حذف کنم..

ای کاش می تونستم با یه پاک کُن ِ معمولی خط به خط..جزء به جزِء ِ گذشته رو با همه ی حوادثه بد و شومش پاک کنم و بعد هم با خیال راحت به صفحه ی سفید و خالی از خاطره هام نگاه کنم..
بی شک این خوشحالم می کرد..ولی حیف..همه ش ای کاش بود وحسرت ..آه..

با صدای فریادی ک از پشت دیوار به گوشم خورد اروم سرم رو بگردوندم..
صدای مشاجره ی 2 تا مرد بود..درست پشت دیوار..
کنجکاوی نکردم..برای همین نگاهم و به استخر دوختم..ولی ناخداگاه حرف هاشون رو می شنیدم..دست خودم نبود..

--بهت گفته بودم چکار کنی..برای چی هیچ وقت به حرفام گوش نمی کنی؟!..
--چوم نمی خوام..چون نمی تونم..اونی که شما ازم می خوای در توانم نیست..
--باید بتونی..
--چرا؟!..
--چون من میگم..
--دیگه نه..همیشه این تو بودی که بهم امر کردی و این من بودم که گفتم چشم..ولی دیگه همه چیز فرق کرده..حالا من میگم و شما میگی چشم..
--خفه شــو..
--نه..دیگه بسه..
--تمومش کن..
--تمومش می کنم..ولی الان نه..

بعد از چند لحظه صدای کوبیده شدن در نشان از پایان مشاجره شون داشت..
چشمامو بستم..پیش خودم می گفتم مدتی رو اینجا تنهام و ارامش دارم..ولی امیدوارم این سر و صداها اینطور ادامه دار نباشه..
در غیر اینصورت باید یه فکر دیگه ای بکنم..
*******************
همراه شایان تو مسیرِ انبار بودیم..
--به بچه ها گفتی امروز قراره از محموله بازدید کنم؟..
-بله..قبلا سفارش کردم..
--خوبه..امیدوارم تا پایان همه چیز همینطور بی سر و صدا پیش بره..
-همچین بی سرو صدا هم نبود..اون گروهی که بهمون حمله کردن رو فراموش کردین؟!..
--نه..می دونم تمامش کار منصوریه..اون همیشه به اجناس و محموله های من ناخونک می زنه..
-اینبار هم بچه ها مجبور شدن چند نفر و بکشن..
--این کار و حرفه ی ماست آرشام..فراموش نکن برای رسیدن به هر اونچه که هدفت مقدور کرده باید ریسک پذیر باشی و همه ی اون چیزهایی که سد راهت هستند رو برداری..

-با قتل؟!..
--قتل؟!..نه آرشام..این اسمش قتل نیست..این هم بخشی از کار و هدف ماست..برات یه مثال می زنم..تو اگر بخوای قله ای رو فتح کنی باید موانع رو هم از سر راهت برداری..اون موانع هر چیز می تونه باشه..
چه موجودی که دارای حیاته..چه حتی یه تخته سنگ که اگه زیر پات گیر کنه تو رو به عقب پرت می کنه ..یعنی به نوعی تو رو ازهدف که همون رسیدن به قله ست دور می کنه..
آرشام..پس باید محوشون کنی..نیست و نابودشون کنی..و 2 راه بیشتر نداری..یا رسیدن به هدف و مقصدی که برات مشخص شده ..یا..حفظ انسانیت و پیروی از قلبت..
این دو در کنار هم جایی ندارند..چرا که هیچ وقت تاریک و روشنی..سیاهی و سفیدی.. نمی تونن با هم یک جا باشن..در اونصورت جذابیته هم رو از دست میدن..ولی اگه تنها باشن..هر کدوم جذابیته وجودیه خودش رو حفظ می کنه..

-و راه و هدف ما تاریکی و سیاهیه..درسته؟..
--پشیمونی؟!..
-به هیچ وجه..ولی من تو هر چیز افراط رو قبول ندارم..کار خودم رو می کنم..
--و این نشون میده که هدفت برات مهمه..پس مجبوری که این راه رو انتخاب کنی..
-راه برگشتی هم هست؟..

--این رو همون موقع که با من پیمان دوستی بستی بهت گفتم..مسیری که من جلوی پات میذارم مقصدش مشخصه ولی یک طرفه ست..هیچ راه برگشتی نداره..وقتی الوده شدی دیگه شدی و هیچ کاری هم نمیشه کرد..و الودگی پایانش چیه؟..

سکوت کردم..چون جوابش رو می دونستم..
به 10 سال پیش فکر کردم..درست زمانی که با شایان این پیمان رو بستم..ازش خواستم منو اونطور که می خوام تعلیم بده ..
جوری که از سنگ هم سخت تر و بی احساس تر بشم..و همینطور هم شد..

به مرور سخت تر و نفوذ ناپذیرتر شدم..جوری که گاهی یادم میره کی بودم..
یه پسر شاد و سرزنده..شوخ و سر حال..کسی که توی مهمونی ها و مجالس همه رو شاد می کرد و همه دوستش داشتن..ولی اون ماله زمانی بود که نمی دونستم اطرافم چه خبره..
وقتی که چشمم به روی حقیقت ها باز شد..وقتی که فهمیدم توی این دنیا باید درّنده باشی تا توسط دیگران دریده نشی..
یه جوون 20 ساله که از همون سن راه سنگ شدن و بی احساس بودن رو اموخت..و کم کم تبدیل شد به کوهی از غرور و تکبر..خودخواهی و گناه..
و من خودم این راه رو انتخاب کردم..چون به کمکش می تونستم به اون چیزی که می خوام دست پیدا کنم..پس مجبور بودم..

از شایان خواستم من رو اموزش بده و در مقابل دینم رو بهش ادا کردم..
و من از آرشامِ شاد و خوشحال تبدیل شدم به ارشامِ مغرور و ..گناهکار..

همیشه این واژه توی ذهنم بود که من یک گناهکارم..شاید صدای وجدانی بود که سالهاست خفته نگهش داشتم..
ولی گه گاه زیر لب این کلمه رو تکرار می کرد " گناهکار "..

بودم..و افتخار هم می کردم..برای خرد کردن باید محکم بود..جوری که حتی ذره ای ترک ، بر احساست چیره نشه..
و من تونستم..سخت و نفوذ ناپذیر..این همون چیزی بود که می خواستم..

شایان تمام محموله ها را بازرسی کرد..همیشه شخصا خودش روی اونها نظارت داشت..توی کارش دقیق بود و حساب شده عمل می کرد..

--همه چیز عالیه..همونطور که می خواستم..
مردونه دستش رو گذاشت روی شونه م و کمی فشرد..
--کارت حرف نداشت آرشام..مثل همیشه..

یکی از افراد سراسیمه وارد انبار شد..
داد زدم: مگه دستور ندادم تا نگفتم وارد نشید؟..
وحشت زده گفت: قربان پلیسا..
تیز نگاهش کردم: پلیسا چی؟!..
--محاصره مون کردن قربان..

نگاهی بین من و شایان رد و بدل شد..کاملا خونسرد بود..
-- پس شکور چه غلطی می کرد؟!..مگه نگفتم به محض دیدنه مورد مشکوک خبرم کنید؟..
--قربان یه دفعه ریختن دورمون کردن..الان هم با چند تا از بچه ها درگیرن..
-لعنتیااااااا..

زیر لب غریدم و به طرف در هجوم بردم..با دست لباسش رو گرفتم و پرتش کردم اونطرف..
رفتم بیرون..صدای تیراندازی از پشت انبار بود..اسلحه م را در اوردم..اماده ی شلیک شدم..ارام از کناره ی انبار به اونطرف سرک کشیدم..چند تا ماشین و افراد پلیس اون طرف اماده ایستاده بودند و به طرف بچه های ما شلیک می کردند..
لعنتیا..همینو کم داشتیم..

شایان کنارم ایستاد..اسلحه ش را در اورد ..
-هنوز اینطرف نفوذ نکردن..
--می دونی که باید چکار کنی؟..
سرمو تکان دادم..

--من از چپ میرم..تو از راست وارد شو..تیراندازی می کنیم به بچه ها هم دستور بده عقب نشینی نکنن..اگر تار و مار شدن که هیچی ولی اگر اونطور که می خواستیم پیش نرفت..دیگه خودت می دونی که باید تو این جور مواقع چکار کرد..
-نیازی به بازگوییش نیست..
--می دونم..ولی یاداوریش می تونه لازم باشه..فقط هر کار می تونی بکن ..من نباید این محموله رو ازدست بدم..کلی ضرر می کنم..می فهمی که چی میگم؟..
-خیالت راحت..نمیذارم حتی یه گوشه از محموله هم دست اونها بیافته..
زد رو شونه م و گفت:خوبه..مراقب باش..

ازم دور شد و رفت سمت چپ..نفس عمیق کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم..اروم بودم..بار اولم نبود که اینطور توسط پلیس ها محاصره می شدیم..برای اینجور مواقع هم روش های خودم رو داشتم تا گیر نیافتیم..

رفتم سمت راست..چسبیده به دیواره انبار حرکت می کردم..هنوز کسی متوجه من نشده بود..خیز برداشتم سمت درختا چند تا شلیک به طرفم شد که سرمو دزدیدم..پشت درخت کمین کردم..
گلوله هایی که به طرفم شلیک می شد با صدای تیزی به بدنه ی درخت اصابت می کرد و صداش توی گوشم می پیچید..
بی سیم رو در اوردم..
-چنگیز..صدامو می شنوی؟!..
--بله رییس..صداتون رو واضح دارم..
-به بچه ها بگو عقب نشینی نکنن..تا..

یه تیر درست از بیخ گوشم رد شد..خیز برداشتم و به سرعته باد از لابه لای درختا رد شدم..پشت یکیشون کمین کردم و از همونجا اونطرف رو می پاییدم..

--رییس..رییس ..
نفس حبس شده م رو بیرون دادم..تند گفتم: گوش کن ببین چی میگم..به هیچ عنوان عقب نشینی نمی کنید..تا خودم دستور بدم..شیر فهم شد؟..
--چشم رییس..
-اوضاع چطوره؟..
-2 تا از بچه ها زخمی شدن ولی از اونا یکی هم کم نشده..
-فقط اماده باش و به دستورام عمل کن..بچه ها رو هم در جریان بذار..
--چشم رییس..

بیسیم رو گذاشتم تو جیبم که صدایی از پشت بلندگو به گوشم رسید..
--بهتره خودتون رو تسلیم کنید..به نفع خودتونه..دستاتون رو بذارید روی سرتون و بیاید بیرون..

هه..اره خب تو اینو گفتی بقیه هم عمل می کنند..افراده من جوری تعلیم دیده بودند که بدون اجازه م نفس هم نمی کشیدند..حتی اگر توسط مخالفین تیکه تیکه می شدند نه گروه رو لو می دادند و نه از دستورات سرپیچی می کردند..
و حالا این با دو کلمه تهدید فکر می کرد می تونه اونها رو وادار به تسلیم کنه..

با پوزخند برگشتم..سنگ بزرگی که پشت درخت بود رو حرکت دادم..شاخ و برگ ها رو کنار زدم..اسلحه ها اونجا بودند..برای موارده این چنینی اینجا جاسازشون کرده بودم..از جای اونها فقط افراد درجه یک و من و شایان خبر داشتیم..

کنترل..اسلحه و نارنجک..در کل مهماته اولیه برای تار و مار کردن دشمن..اون هم در کسری از ثانیه..

جعبه ی اسلحه ی پیستول رو بیرون اوردم..یکی از اسلحه های قدرتمنده من بود..با تمومه تجهیزاتش..
سریع اوردمش بیرون و اماده ش کردم..از قبل پرش کرده بودم والان هم اماده ی شلیک بود..
خشابش ظرفیت 12 گلوله رو داشت..و خیلی سریع می تونستم جایگزینش کنم..

یکی از نارنجک ها رو هم برداشتم..کنترل رو گذاشتم توی جیبم..دوباره سنگ رو گذاشتم روی مهمات و اینبار محتاطانه به طرف درختی رفتم که نزدیک به افراده پلیس بود..
متوجه من بودند و با شلیک گلوله هایی که به سمتم می شد مستقیم من رو نشونه می گرفتند..
ولی هنوز نشونه گیری ارشام رو ندیده بودند..باید نشونشون می دادم..خوب نبود دست خالی راهیشون کنم..

تا چند لحظه بی حرکت ماندم..هنوز هم صدای تیراندازی می امد..سرمو کمی خم کردم..به طرفم شلیک شد..خیلی سریع سرمو دزدیدم..
حالا که موقعیت رو سنجیده بودم وقتش بود..با یک حرکته حساب شده ولی تند و فرز به طرفشون شلیک کردم و در همون حال مسیرم رو به طرف انبار طی کردم..
فاصله م باهاش زیاد بود و تا به اونجا می تونستم تا حدودی تار و مارشون کنم..

دستم و روی ماشه گذاشته بودم و با هر تیک گلوله ای به طرفشون شلیک می کردم..اسلحه ی خوش دستی بود و من هم توی این زمینه مهارتهای کافی رو داشتم..

یه گلوله درست از کنار بازوم رد شد و چون فاصله ش باهام کم بود بازومو خراش داد..از درد ناله کردم و سرعتم و بیشتر کردم..
پشت دیوار انبار مخفی شدم..نفس نفس می زدم..حتی با چندتا نفس عمیق هم حالم جا نیومد..انگار هیچ رقمه دست بردار نبودند..خیلی خب..خودتون خواستید..
به بازوم نگاه کردم..چیز مهمی نبود..یه خراش کاملا سطحی..

--چنگیز..صدامو می شنوی؟..
چند لحظه سکوت بود..تا اینکه صداش به گوشم خورد..
--صداتونو دارم رییس..
-اوضاع اونطرف چطوره؟..
--خوب نیست رییس..
-نقشه ی شماره 3 رو اجرا می کنیم..
--چشم رییس..الان با بچه ها هماهنگ می کنم..

همراهم را در اوردم و به شایان زنگ زدم..
--الو..آرشام..
-در چه حالید؟..
--تعدادشون زیاده ..نمیشه کاری کرد..
--به چنگیز دستور دادم نقشه ی شماره 3 رو اجرا می کنیم..زنگ زدم تا به شما هم اطلاع داده باشم..
--باشه..موفق باشی..
-شما هم همینطور..

صدای تیراندازی قطع شده بود..بچه ها کارشون رو بلد بودند..پوزخنده مرموزی روی لب هام نشست..
کنترل رو در اوردم...فقط 3 تا دکمه ی قرمز با یه نمایشگر روش نصب شده بود..

توی دستم تکونش دادم..نیم نگاهی به اونطرف انداختم..اماده ی شلیک بودند ولی حرکتی نمی کردند..انگار تعجب کرده بودند و به اوضاع مشکوک بودند..

نگاهم را به سمت چپشون دوختم..زیر درخت بشکه های به ظاهر خالی ردیف بودند..نگاهم رو بهشون دوختم و دکمه ی اول رو فشار دادم..صدای مهیبه انفجار اطراف رو پر کرد..
بینشون همهمه افتاد...با انفجار دوم که درست سمت راستشون بود اوضاعشون بدتر شد..حتم داشتم می دونستن که انفجار سوم تو مرکز و درست جایی که ایستاده بودند انجام میشه..

فرمانده دستور عقب نشینی داد..همگی نشستن تو ماشیناشون و برگشتن عقب..دکمه ی سوم رو فشردم و اینبار که بمب توی زمین کار شده بود منفجر شد و اطراف رو گرد و خاک پر کرد..باید مطمئنشون می کردم که اینجا امن نیست..

بچه ها ریختن بیرون..با خوشحالی به این صحنه نگاه می کردند..کنترل رو گذاشتم توی جیبم و رفتم جلو..
شایان کنارم ایستاد..چشمانش از خوشحالی برق خاصی داشت..دستمو با موفقیت فشرد..
--کارت حرف نداشت پسر..تو معرکه ای..فکر نمی کردم جواب بده..چون تا حالا ازمایشش نکرده بودیم..

مغرور نگاهش کردم..درست می گفت..این ایده ی خودم بود و تا به الان به مرحله ی اجرا نرسیده بود..ولی جواب داد و این یعنی موفقیتی که از آنه من شده بود..

--از اینکه تو گروهه من هستی و با من همکاری می کنی خیلی خوشحالم آرشام..
-من هم همینطور اقای شایان..

با لبخند رضایتمندی سرش را تکان داد..
--دستت چی شده؟!..
-چیز مهمی نیست..

نگاهی به اطراف انداختم: به نظر من بهتره محموله رو انتقال بدیم..دیگه اینجا امن نیست..
--اره..مطمئنم باز بر می گردن ..زمان رو نباید از دست داد..اونا هم حتم دارن که محموله رو منتقل می کنیم..برای همین برامون به پا میذارن..
-من یه نقشه دارم..

هر دو از افراد فاصله گرفتیم تا کسی نتونه متوجه ی مکالماتمون بشه..
--نقشه ت چیه آرشام؟!..
-بهتر نیست یکی از ماشین ها رو مختص بدیم به محموله ها و یه ماشین خالی از محموله رو هم بفرستیم تو جاده که اگر خواستن تعقیبمون کنن اون ماشین تو دیدرس شون باشه..
-ماشینی که محموله ها رو حمل می کنه رو چطور رد کنیم؟!..
--اون با من..مشکلی نداره..من یه مسیری رو می شناسم که مطمئنم کسی نمی تونه ردشو بگیره..

کمی نگام کرد..معلوم بود داره فکر می کنه و کمی تردید داره..ولی بالاخره جوابم رو داد..
--بسیار خب..چاره ای نیست..در هر صورت ریسکه..
-من دستورشو میدم..
--همین کارو بکن..امشب معامله انجام میشه..
-کجا منتقلشون کنیم؟!..
--بهترین جا همون ویلایی هست که تو الان توش اقامت داری..معامله هم همونجا انجام میشه..
-ادمای مورد اعتمادی هستند؟!..
--شک نکن..از اون گردن کلافتایی که نمیشه رو حرفشون حرفی زد..

پوزخند زدم و سرمو تکان دادم..
محموله رو در ظرف مدت 30 دقیقه بار زدیم..فرصته زیادی نبود..شاید همین الان هم ما رو زیر نظر داشتند..
ماشینی که قرار بود محموله توش قرار بگیره رو بردیم تو انبار که تو دید نباشه..ماشین دوم هم که واسه ی رد گم کردن بود بیرون از انبار نگه داشتیم و با گونی های پر از سنگ و خاک پرش کردیم..

همه چیز طبق نقشه پیش رفت..
******************
مهمانی برپا شد..
گروهی که طرف معالمه ی شایان بودند هم حضور داشتند..از طرف شایان یه بهترین نحو ازشون پذیرایی شد..
محموله معامله شد و شایان از این موفقیته جدید خوشحال بود ..

دستور داد به این مناسب مهمانی با شکوهی تو ویلای خودش برگزار بشه..

فصل پنجم

" دلارام "

داشتم لباسا رو می ریختم تو ماشین لباسشویی که موبایلم زنگ خورد..یه نگاه به صفحه ش انداختم..پریا بود..
دستامو که خیس بود با حوله خشک کردم و جواب دادم..

-سلام بچه مایه دار..
--سلام و زهر مار..یه بار شد وقتی زنگ می زنم به جای این جمله بگی الو؟..
-خب وقتی می دونم تویی دیگه چرا بگم الو؟..یه باره میرم سر اسم و رسمت..
--لابد اسمم بچه و رسمم مایه دار اره؟!..
-دقیقااااا..
--مرض..
-دارررررم..چی شده بعد از چند هفته یادت افتاده یه رفیقی هم داری؟!..
--باور کن مسافرت بودم..اونجا هم سرم حسابی شلوغ بود وقت نشد بهت بزنگم..
-باشه بابا باورکردم..چه خبرا؟..
--هیچی زنگ زدم بگم بیام عصر دنبالت با هم بریم خرید؟..
-نه .. جونه پری نمی تونم..
--باز تو بهونه اوردی؟..بیا دیگه خوش می گذره..
-با دیوه دوسر چکار کنم؟!..
--اوه اوه مگه برگشته؟!..
-اره همین دیشب..
--چیزی نگفت؟!..
-چی داره بگه؟..هنوز از راه نرسیده یه نگاهه چپ بهم انداخت بعدم خبر مرگش رفت تو اتاقش..صبح زود هم زد بیرون..
--عجب رویی داره..
-اوهوم..سن جده بابابزرگه منو داره اونوقت..
--صد بار بهت گفتم بزن بیرون از اون خراب شده..گوش نکردی..حالا بخور..
-چی میگی تو؟!..الله بختکی یه حرفی رو هوا می زنیا..من اگه اینجا رو ول می کردم که باید اشغال دونی های کنار خیابون رو دو دستی می چسبیدم..
--خب می اومدی پیش من..
-هه..که دو روز دیگه بابات جفتمون رو بندازه از خونه ش بیرون؟!..
--دیگه اونجوریا هم نیست..
-حالا هرچی..منت بالا سرمه و منم نمی خوام باشه..اصلا تا کی اونجا باشم؟..نمیشه..
--نه اینکه اونجا سرت منت نمی ذارن..اخه کدوم ادمی با پرستارش اینکارو می کنه؟..3 ساله داری تر و خشکش می کنی عین خیالش هم نیست..
-اگر بود که الان عین کوزت در حال شستن و سابیدن نبودم..
--تو فقط وظیفه داری مراقب سلامتیش باشی نه اینکه کلفتیشو بکنی..
-اینو منم می دونم..یکی باید به این پیره هاف هافو بگو..
خندید: می خوای من بیام بگم؟!..
-اگه سرت به تنت زیادی کرده بیا..
-- نه هنوز..
-پس خفه..

هر دو خندیدیم..
--الان در چه حالی؟!..
-جات خالی دارم رخت می شورم..به اندازه ی 1 سال لباس چرکای تَلَنبار شدش رو اورده واسه منه بدبخت..

آه کشید..مثل همیشه ناراحت شده بود..
-چرا آه می کشی؟..به جونه پری دلسوزی کنی همچین می زنم تو..
--هوووووووی کی خواست دلسوزی کنه تو هم..اصلا کی با تو بود؟..
-گفتم گوشی دستت بیاد..
--اومده..خیلی وقته..
-اِِِِِ..چه زود..

خندید..مکث کردم وگفتم: فرداشب مهمونی دعوته..
--خوبه دیگه میری یه حال و هوا هم عوض می کنی..
-اونجور جاها راحت نیستم..دوست ندارم برم..
--ولی مجبورت می کنه..
-می دونم..همیشه عین اشرافیا باید تیپ بزنم که چی؟..اقا رو این مسائل حساســـــه..د اخه به من چه..من یه پرستار و بیشتر هم نقش خدمتکار رو واسه ش دارم نمی فهمم چرا باید عین ادم پولدارا لباس بپوشم برم محفله دوست و اشناهاش مانور بدم..

--این که حرص خوردن نداره دیوونه..مگه چه اشکال داره؟..راستی نکنه بهت نظر مَظَر داره؟!..
بلند خندیدم: برو گمشو تو هم..طرف 60 سالشه..
--خب تو هم 22 سالته..
-تفاوت رو حس کردی؟!..
--اره خداوکیلی خیلیه..
خندیدم..ادا در اوردمو با ناز گفتم: حالا ایناش به کنــــار مشکل اینجاست عاشقش هم نیستــــم..عشقه من باید حداقل چند سال از خودم بزرگتر باشه نه یه قرن..این دیگه به درد من نمی خوره..خاک می طلبه..

غش غش خندید: خاک تو سرت..ارزوی مرگشو داری؟!..
لبامو جمع کردم: خداییش نه..درسته اذیتم میکنه..اخم و تخم می کنه و..ولی نه..من هیچ وقت ارزوی مرگه کسی رو نداشتم..حتی ..اون..
--هنوزم یادش می افتی؟!..
پوزخند زدم: دیوونه ای ها..بابام بوده..باید از یادم بره؟!..
سکوت کرد..جوابی نداشت بده..

-خب دیگه من برم به کار و بدبختیم برسم..
--باشه برو..ولی خودتو زیاد اذیت نکن..
-مگه دسته منه؟!..دستور میده باید بهش عمل کنم..نکنم میندازتم بیرون..
--انقدر عوضیه؟..
-فراتر از تصورت..خب کاری نداری؟..
نفسشو داد بیرون و گفت:نه ..
-اوکی..فعلا بای..
--بای..


گوشی رو قطع کردم..
همونطور که لباسا رو با حرص می چپوندم تو ماشین لباسشویی زیر لب با خودم غرغر می کردم: خاک تو سرت دلارام که انقدر تو سری خوری..

دستام اروم اروم از حرکت ایستاد..مات به دیوار اشپرخونه نگاه کردم..زیر لب گفتم: مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟..یا باید حرف بشنوم یا..
حتی نمی تونستم بهش فکر کنم..اینجا لااقل اونجوری حقیر نمی شدم..فقط چون اینجا زندگی می کردم مجبور بودم کاراشم انجام بدم..به عنوان پرستارش استخدام شدم ولی..چی فکر می کردم چی شد..
مهم نیست..من راه خودمو میرم..این زندگی منه و خودمم براش تصمیم می گیرم..
چند بار زیر لب تکرار کردم تا بشه ملکه ی ذهنم..با اینکه شده بود..ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه..

آه عمیقی کشیدم وسرمو تکون دادم..برم به کارام برسم که این فکر وخیالا نه واسم نون میشه نه اب..
****************
عصر برگشت خونه..مثل همیشه اخماشو کشیده بود تو هم انگار ارثه بچه هاشو کوفت کردم..
--یه لیوان اب به من بده..

سرمو تکون دادم و رفتم تو اشپزخونه..با لیوان اب برگشتم تو سالن..ولی نبود..رفتم پشت در اتاقش..خواستم در بزنم که صداش باعث شد ناخداگاه فالگوش وایسم..اهلش هم نبودما..ولی اون لحظه حسه فضولی داشت خفه م می کرد..

--بهش بگو یه زنگ به من بزنه..........خفه ش کن..نذار چیزی بگه..........خیلی خب فردا میام سر می زنم...........

دیگه چیزی نگفت..ای کاش زودتر اومده بودم..لااقل بیشتره حرفاشو می شنیدم..حالا بی خیال خوبه گفتم اهلش نیستم..ولی منظورش از اینکه گفت" خفه ش کن" کی بود؟!..

تقه ای به در زدم..
--بیا تو..
درو باز کردم و رفتم تو اتاق..روی صندلیش پشت پنجره نشسته بود و بیرون رو تماشا می کرد..
موهای یک دست سفید..چشمایی که در اثر کهولت سن بی فروغ شده بودن ولی همچنان خشک و جدی..دست چروکیده ش رو اورد جلو لیوان رواز دستم گرفت..

وایسادم ابشو بخوره بعد بزنم به چاک..ابش رو که خورد لیوان و ازش گرفتم..
خواستم برم بیرون که خشک و سرد گفت: در نبوده من خبری نشد؟..
تو دلم گفتم شده ولی به تو ربطی نداره..
-نه..
--خیلی خب برو بیرون می خوام استراحت کنم..امشب زود شام می خورم پس اماده ش کن..

دندونامو روی هم ساییدم..نوکره بابات غلام سیاه..
-باشه..
--می تونی بری..

بدون هیچ حرفی از اتاقش اومدم بیرون..ای کاش یه جوری از دستش راحت می شدم..حالا ای کاش فقط همین بود..
شامش رو اماده کردم..طبق معمول رژیمی..بی نمک..بدون روغن..چه اشغالی از اب در اومد..چطوری اینو می خوره؟!..

میزو اماده کردم و صداش زدم..به عصاش تکیه داده بود و میزو نگاه می کرد..اروم نشست پشتش و شروع کرد به خوردن..مثل همیشه اروم و بی سرو صدا..
-با من کاری ندارید؟..
سرشو به نشونه ی نه تکون داد..
-شب بخیر..
هیچی نگفت..توقعی هم نداشتم..

از اشپزخونه اومدم بیرون..خوبه قبلا یه چیزی خورده بودم وگرنه جلوی این پیری که نمی شد چیزی خورد..
رفتم تو اتاقم ..مثل هر شب درو از تو قفل کردم ..
کلافه یه نگاه به اطرافم انداختم..حالا چکار کنم؟!..
کتاب بخونم؟..بی خیال حسش نیست..
اهنگ گوش کنم؟..نه بابا میرم تو فاز اشک و اه همینجوریش خفن رفتم تو حال و هوای افسردگی دیگه بدتر میشم..
اصلا برم بمیرم راحت شم هان؟..اره خب فکر خوبیه ولی اون دنیا هم کسی منتظرم نیست..
پس بتمرگ کم زر بزن..
نشستم رو تخت..به فرداشب فکر می کردم که باید با این مرتیکه برم مهمونی..
بازم لبخندای مصنوعی..نگاه های هرزه و پیشنهادات وقیحانه..دیگه خسته شدم..کی این کابوس لعنتی تموم میشه؟!..
وقتی که موهام رنگ دندونام سفید شد؟!..22 ساله دارم توی عذاب زندگی می کنم..از وقتی به دنیا اومدم تا به الان که دارم اینطور زندگیمو ادامه میدم..کلا یه روزه خوش به منه بدبخت نیومده..آه..
حالا هم که یه چیز عین خوره افتاده بود به جونم و ولم نمی کرد..باید چکار می کردم؟!..

مهمونی که می گرفت من می شدم ساقی و هزار کوفت و زهرمارش..شراب سرو کن..غذا اماده کن..خونه رو تمیز کن..بشور..بساب...بمیر..
اَاَاَاَاَه..چقدر زندگیه من نکبتیه..
ادم یه دفعه بیافته بمیره ولی اینجوری زجرکش نشه..اینکه بخوای کاری رو بر خلافه میلت انجام بدی صد پله بدتر از شکنجه شدنه..اینم خودش نوعی شکنجه ست..ولی یه جوره دیگه و به یه روشه دیگه..
انقدر با خودم غرغر کردم و اه و ناله سر دادم تا اینکه نفهمیدم کی خوابم برد..

 

   ادامه دارد...




سایر قسمت های این رمان
X بستن تبلیغات