رمان

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

تاريخ : جمعه 1391/07/07 | 16:49 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
چشماش رو باز کرد . حالا کنار تختش رسیده بودم و نگاهش می کردم چشمم به چشمانش دوخته شد ارام لبها شو تکان داد حرف س را خارج کرد .
-آفرین پسرم داری زبان باز می کنی . دو روز دیگه شعر هم می خوانی حالا بیا غذا بخور . پیش بندش را بستم و یک دستمال دستم گرفتم و ارام ارام غذا شو داخل دهانش ریختم و او در تمام این مدت خیره نگاهم می کرد . و کمی که خورد سرش را کمی مایل کرد .و دهانش را بست . فهمیدم دیگه غذا نمی خوره .
-بخور روبیک جان . اگر نخوری زود جون نمی گیری . بخور . باز هم دهانش را باز نکرد .
-خوب پس بگذار کمی بگذره بعد دوباره بهت می دم و غذا رو روی میز گذاشتم و رفتم برای نماز .. مشغول سلام دادن نماز بودم که دکتر امد . بلند شدم وسایل نمازم را جمع کردم
دکتر گفت :اگر اجازه بدهید یک عکس ازتون موقع نماز خوندن بندازم ؟
-می دونید جوابم چیه ؟
-چرا نه ؟
-اجازه می دهم با هوش و استعداد بی نظیرتون جواب شو به خودتون بدید .
کنار روبیک رفت و داشت معاینه اش می کرد گفت :ببین از جوابتون خوشش امد . بعد به شوخی گفت :روبیک بزار پاشید سر خانم امین یک دوئل با هم می کنیم هر که زنده موند بعد رو به من کرد و گفت :شما ان موقع کجایید ؟
-وقتی مردان عاقل بی عقل می شوند زنان عاقلانه دنبال زندگیشون می روند .
-دیدی دوئل منتفی شد هر دومون رو جواب کرد سامان برد
-اونو دیگه چرا قاطی شوخی هاتون می کنید
-اون که اول بازی بود تازه وقتی من و روبیک نبودیم . متوجه شدم توجه روبیک جلب شده .
-آقای دکتر شوخی بس نیست ؟
-اصلا شوخی نیست اهل خونه گفتن
-چی گفتن ؟
-اینکه احتمالا آقا سامان امروز و فردا می خواد سراغ پدرتون بره
-برای چی ؟ نگاهم کرد .
-معمولا با پدر یک دختر برای چی صحبت می کنند ؟
روبیک چشم شو بست . اشاره به روبیک کردم سرش را به معنی عیب نداره . تکان داد . با اشاره بهم فهماند از قصد میگه . کمی ارام شدم .
دکتر می خواست با بر انگیختن حس حسادت بهبود روبیک رو سرعت بده و من رو وسیله کرده بود .
-خوب حالا نظرتون چیه ؟
-راجع به چی ؟ سامان یا روبیک .
پایین پای روبیک بود و نمی دانم داشت چی رو امتحان می کرد شاید حس پای روبیک رو
-واقعاً می خواهی یک مثلث برای انتخاب داشته باشی ؟
-من نمی خواستم پیش اومد
-کی راس مثلثه ؟
-هر کی قوی تره . مگه نگفتید اهل دوئل ید .
دکتر خندید نمی دونم تا حالا کسی بهش گفته بود چقدر خواستنی می شود موقع خندیدن . سرم را پایین انداختم انقدر باهوش بود که بفهمد به چی فکر می کنم . به سمت روبیک رفت
-چی می خواستین بگین . ملاحظه کردین .
-مگه نمی گید ملاحظه کرم خوب پس خوبه ملاحظه ام را حفظ کنم
-روبیک بیا امتحانش کنیم لعیا خانم جان این روبیک ما بگو چی می خواستی بگی
-نه متاسفم
-جون سامان خان
-غیر ممکنه
-این تن بمیره و به خودش زد
-خدا نکنه . نمی تونم بگم
-جان پدرتون .
با ناراحتی گفتم :آقای دکتر
-فهمیدم حرفتون زشت بود که نگفتید
-هیچم زشت نبود
-پس چرا نمی گید ؟
-دلم نمی خواد
-جان مادرتون .
-بابا پیش خودم گفتم ایا تا به حال کسی به شما گفته موقع خندیدن چقدر جذاب تر می شید ؟
-اره گفتن
-کی ؟
-شما بعد از مادرم .
خندید و گفت :ببین روبیک باعث شدی چه حرفهایی را این خانم امین بزنه حالا تا صبح میشینه نماز می خونه و استغفار می کنه
-چرا باید این کارو بکنم
-چون هیچ وقت از این حرفای خوب نمی زدید یک بار هم بزنید از خدا طلب مغفرت می کنید . وقتی کمی فکر کردم دیدم راست میگه . رفتم لبه تخت نشستم.
-کجایید . به طرفم برگشت چون پشتش به من بود گفت :رفتید قایم شدید .
-نه دیدم از حالا بروم سر نمازم بهتره
دکتر دوباره خندید
-دعا می کنم خداوند هیچ دختری را اسیر دست دو تا مرد نکنه تازه در حالی که ان دختر چاره ای هم نداشته باشه
-پس شما اسیر ید
-روبیک ببین حواست باشه خوب اسیر داری کن من که دارم میرم . دکتر رفت دستش را شست و امد بیرون . بلند شدم و پایین تخت روبیک ایستادم .
دکتر آهسته گفت :سراغی از رویا خانم بگیرید
-در مورد ؟
-در مورد سامان خان
-مگه همش شوخی نبود
-مگه مال شما بود
-بله
-دلم را شکستید . خداحافظ و رفت . نمی شد فهمید دکتر کی شوخی می کند کی جدی هست . روبیک داشت نگاهم می کرد کنارش نشستم و دستش را گرفتم و شروع به ورزش دادن شدن .
-روبیک جان زودتر حرف بزن ببینم چطور حرف میزنی . ببین آقای دکتر چقدر حرف زد . حوصله مون سر نرفت و نفهمیدیم کی ساعت شش شد اگر حرف بزنی اول چی میگی به دهانش نگاه کردم
-لعیا
-لطفاً قوی شو و بلند شو . همه دارن ازت جلو می زنن .
یک ساعت بعد غذای روبیک سرد شده بود گذاشتم بیرون اتاق رفتم نشستم روی مبل و شروع به خواندن کتاب کردم . بعد از مدتی الهه خانم به دیدن روبیک امد من هم از فرصت استفاده کردم و سراغ رویا رو گرفتم . الهه خانم گفت که توی اتاقش هست بهتر بری ببینیش من هم پیش روبیک هستم .
چشمی گفتم . و از در خارج شدم . کنار در ایستادم و بعد در زدم . صدای رویا امد :بله .
-منم لعیا .
-بفرمائید
وارد اتاقی تقریباً اندازه اتاق روبیک شدم . یک سرویس خواب یاسی و شامل تخت . جای کامپیوتر و عسلی و دکوری خلاصه خیلی وسایل دیگر و انباشته از عروسک . به خجالت سلام کردم . لبه تخت نشست و تعارفم کرد . روی مبلی نشستم
-امروز نیومدی دیدن روبیک لااقل من هم ببینمت از مامانت اجازه گرفتم خودم اومدم
-لطف کردی
-انگار خسته هستی .
-از آقای سامان چه خبر .
-خبری ندارم روز پنج شنبه که می خواستم خانه برم می خواست منو برسونه قبول نکردم .ولی چون خونه ما خیلی دور بود اصرار کرد منو برسونه البته خیلی معذب شدم و خجالت کشیدم ولی خیلی اصرار کرد .
-اره می دونم سامان همین طوره . کاری رو که بخواد بکنه باید بکنه کسی نمی تونه مانعش بشه . خیلی طول کشید که برسید .
-نه با اون سرعتی که آقای سامان داشت خیلی هم نه ولی خوب یک ساعتی شد
-در طول مسیر از چی صحبت می کردین ؟
-من که صحبت نمی کردم می دونی که اهل حرف زدن با مردهای غریبه نیستم
-سامان غریبه است ؟
-نیست . من در تمام عمرم اون رو دوبار دیدم گمان نمی کنم اینم در آشنایی را باز کنه .
-خوب سامان چی می گفت .
-فقط داشت از حالتون و وضعیت روحی تون سوال می کرد .
-واقعاً می پرسید یا داری سر به سرم می گذاری ؟
-واقعاً می پرسید . اون نگران بود که شما وقتتون را هدر ندید نگران ناراحتی شما بود . به خاطر روبیک باید دروغ می گفتم .
-یعنی چیزی از خودت نپرسید .
-چرا پرسید از کارم راضیم ؟
-یعنی چی ؟
-خوب دیروز یکماه من تمام شده بود و من حقوق یک ماه را از قبل گرفته بودم می خواست بدونه تصمیم به ادامه کار دارم یا نه . اون منو به این خونه اورد . من هر کار خوب یا بدی بکنم او هم باید پاسخگو باشه . نگران بود که حال روبیک خوب شده . نکنه من برم و بر نگردم و البته بیشتر نگران روحیه خانواده عموش بود تا من .
-نه این طور نیست حتما نگران تو هم بود
-یعنی . اگر پسر عموم مریض احواله و تازه بهتر شده شما اگر خسته شدید یا خیلی سخت تونه به خاطر اونها سعی کنید به کارتون برگردید نشان دهنده نگران بودن طرف برای ادمه
-می دونی که سامان منظوری نداشته
رویا وقتی خیالش از من راحت شد از طرف من به عشقش زیانی نمی رسه به طرفداری از سامان رفت و می خواست نشان بده که من برای سامان مهم هستم . خواست چیزی دیگری بگه که زودتر گفتم .
-قبول . آقا سامان شما به همه فکر می کنه و همه براش مهمند و نگران همه هست . خوشحال شدی ؟
رویا از ته دل خندید .
-پاشو برو حموم منم برم پایین الان الهه خانم می خواد بره منتظر منه تا برم پیش روبیک .راستی رویا تا یادم نرفته امروز روبیک حرف زد .
-واقعاً چی گفت نه بذار بگم .حتما گفت :لعیا یا ...دوستت دارم .
-ای ای . از دست تو .
-جان من راستش را بگو چی گفت ؟
-اولی درست بود صدا زد لعیا . بعد گفت :مامان بعدا سلام و همین
-خیلی خوبه . پس واجبه بعد از حمام بیام ببینمش
-تشریف بیارید ما منتظر قدوم مبارک شما هستیم . و از اتاق خارج شدم . در را بستم نفس راحتی کشیدم . هیچ وقت در طول عمر کوتاهم نگذاشته بودم کسی از من ناراحت بشه و اگر خدا بخواد تا پایان عمرم نخواهم گذاشت
وارد اتاق شدم الهه خانم داشت با روبیک حرف می زد و می خندید .
-خوب شد من رفتم شما با هم حرفهای خصوصی تون رو زدید
-فقط من زدم کاش روبیک هم حرف می زد .
-زده اون با نگاهش با شما حرف زده . انشاالله حرف هم می زنه . فکر کنم به حرف بیفته تلافی تمام مدت رو در بیاره
-آرزوی منه که روبیک حرف بزنه و من گوش کنم شما نمی دونید چه صدای زیبایی داره این روبیک ما
-بعدا می فهمم انشاالله
با خوشحالی رفت . رویا اون روز بارها به ما سر زد و خیلی سر به سر می گذاشت . ولی من توجه نمی کردم و فقط می خندیدم . دکتر دستور داده بود که تخت روبیک رو عوض کنند تا قسمت بالای ان بلند شه تا بتونم روبیک را در طول روز گاهی در حد نشستن بالا بیاورم اوائل درد شدیدی داشت و فریاد می زد یعنی اولین فریادها را ان موقع کشید ولی بعد عادت کرد که برای هر کاری خلاف میلش بود فریاد بزند و این خواستن ها و توقعات زیاد بود و انجام انها که همه اش به عهده من بود گاهی دور از توان ولی او متوجه نبود و می خواست خواسته اش فورا برآورده شود . تا انجا که شرع به من اجازه میداد کارهایش را انجام می دادم ولی گاهی چیزهایی می خواست که نمی شد . یعنی از نظر من شدنی نبود . بعد از بهبود نسبی اش من دیگه بدون دستکش به او دست نمی زدم و او هر بار فریادش را بلندتر می شد . روزی یک بار گاهی بیشتر گریه می کردم چاره ای نداشتم دکتر هم به تازگی طرفداری از اون رو می کرد می گفت چون مریضه گناهی نداره ولی من قبول نمی کردم . دکتر می خواست روبیک را برای فیزیوتراپی دست و پا به مرکز مخصوص بفرستد ولی روبیک اصرار می کرد یا بامن برود یا دستش را به دست کس دیگری نخواهد داد .
می گفت برای راه رفتن باید من زیر بغلش را بگیرم و حر کتش بدهم و من از این کار امتناع می کردم . تا این که یک روز بعدازظهر بعد از اینکه سر غذا دادن روبیک با او بحثم شد گله مند روی مبل نشسته بودم و کتاب می خواندم .
روبیک چشمانش را بسته بود و مثلا قهر بود کمی که گذشت چشمانش را باز کرد از زیر نگاهش می کردم چند لحظه به من خیره شد و گفت :لعیا من گرسنه ام .
-منم میخواستم غذا تو بدم خودت نخواستی .
-چی می شده وقتی به من غذا میدی دیگه ان دستکش های لعنتی را دست نکنی ؟
-میدونی که نمیشه
-تو قبلا بدون دستکش دستهای منو ورزش میدادی و سرم را جابجا می کردی ؟
-ان موقع تو بی هوش بودی بعدا نیمه هوش بودی ولی الان کاملاً هوشیاری .
-خوب اگر دلت می خواد بی هوش بشم ؟
-من دلم نمی خواد
-پس چرا منو اذیت می کنی ؟
-من اذیت می کنم یا تو ؟
-چه فرقی می کنه
-تو غذا می خواهی منم غذا میدم . تو می خواهی دستات رو ورزش بدم و چرب کنم منم انجام میدهم .
-نه با ان دستکش های لعنتی . من می خوام دستاتو حس کنم
-ولی من نمی خوام
-ازت کم میشه ؟
-نه گناه کبیره است دست من به دست یا بدن یک نا محرم بخوره
-من مریضم
-در این مورد از همه مردها بیرون سالم تری
-کاش نبودم حالا چرا انجا نشستی بیا کنار تختم روی این صندلی بشین
-نمی خوام اینجا برای کتاب خواندن بهتره
-ولی من خوشم نمیاد تو دور بشینی
-بیام نزدیک تا صدای قار و قور شکم جنابعالی رو گوش کنم ؟ جام راحته و شروع به خواندن کردم . با کلافگی نگاهم کرد .
-ان کتاب رو بیار پایین تر
-چرا ؟
-بتونم صورتت را ببینم
-نمی خوام من اینطور راحتم
-لعیا منو اذیت نکن من تحمل ندارم و دستش را همان اندکی تکان داد
-غذا تو می خوری بیام اونجا ؟
-اخرش حرف خودت و با دلخوری گفت :می خورم .
کتاب را کنار گذاشتم و دست کش را دستم کردم با نفرت رویش را برگرداند . دستمالی برداشتم و زیر گردنش گذاشتم تختش را کمی بالا آوردم با فریاد خواست بالاتر نبرم . دانه های عرق بر روی پیشانیش نشست با دستمال دانه های عرق را پاک کردم
روبیک با التماس گفت :تو که اینقدر مهربانی ان دستکش ها را در بیار من نسبت به انها آلرژی پیدا کردم
-نمیشه . باز شروع نکن . ایستادم کنارش و مشغول غذا دادن شدم .
-بشین رو تخت خسته می شی .
-شما راحت باش من خسته نمی شم
-من راحت نیستم . قاشق بعدی غذا را در دهانش گذاشتم و پاسخش را ندادم . غذا که تمام شد صورتش را پاک کردم و دوباره تخت را به حال اول برگرداندم . دو هفته بود که منزل خودمان نرفته بودم . روبیک به انواع مختلف حیله ها متوسل شده بود تا من ترکش نکنم . اما من تصمیم داشتم این هفته حتما به خانه بروم دلم برای پدر و مادرم و لیلا و حتی سینا تنگ شده بود .
تازه غذای روبیک تمام شده بود که تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم لیلا بود خیلی خوشحال شدم ولی کمی که گذشت متوجه لحن غمگینش شدم و بعد با اضطراب سراغ پدر و مادر را گرفتم اول نمی خواست چیزی بگوید ولی با اصرار من اقرار کرد که حال پدرم خوب نیست و در منزل بستری شده . گریه کردم و به اصرار ازش خواستم راستشو بگه و او قسم و ایه می خورد که راست می گه و گفت :اگر می تونم برم خونه . تلفن را قطع کردم و هم چنان گریه می کردم
-چی شده ؟
-پدرم مریض شده . خونه خوابیده
-حتما سرما خورده دارو بخوره خوب میشه
-نه یک سرماخوردگی ساده پدرم را توی خانه نمی خوابانه
ولی روبیک قبول نمی کرد .وقتی دید دارم از اتاق خارج می شم .
-کجا ؟
-می رم با مامانت حرف بزنم و اجازه بگیرم بروم خونه مون
-نمی خواد بری
-دارم می گم پدرم مریضه
-نه این کلک لیلا ست تا تو رو بکشونه خونه و من تنها بمونم
-چه کلکی ؟ این حرفها چیه ؟
-من میدونم تو حق نداری بری
جواب شو ندادم و از اتاق بیرون رفتم . از خدمه پرسیدم الهه خانم کجاست .
-توی تراس
رفتم تو تراس روی صندلی نشسته بود و در سکوت اب میوه می خورد . سلام کردم لبخندی زد و جواب داد
-پرسید روبیک خوابه ؟
-نه
-پس چطور از دستش فرار کردی و خندید
میدونست که روبیک روی من حساسه که از جلوی چشمش نباید زیاد دور برم .
-الان ناراحته ولی مجبور بودم بیام پیشتون
-بیا بشین بگم برات اب میوه بیارن
-نه ممنون . می خواستم بگم لیلا زنگ زد و گفت پدرم مریضه و خانه خوابیده گفت اگر بتونم برم خونه
-حتما باید بری و اشاره به رد کرد ؟
با وجود فاصله زیاد تا اتاق روبیک صداهای گنگی به گوش می رسید معلوم بود روبیک تمام انرژیش را در گلویش انداخته و در حال مصرف شان است .
-حقته که بری دو هفته است اصلا خونه نرفتی ولی اگر روبیک اروم میشه برو . می دونی که دکتر گفته نباید اصلا عصبانیش کنیم . ممکنه حالش خراب بشه .
چیزی نگفتم به اتاق روبیک برگشتم صدای فریادش هر لحظه که به اتاق نزدیک می شدم بیشتر میشد در را باز کردم و وارد شدم .
از شدت فعالیت عرق کرده بود . کنارش رفتم و با دستمال عرق پیشانیش را پاک کردم
-برای چی فریاد می زنی ؟
-چرا منو تنها می زاری ؟می دونی که نمی تونم تنها بمونم
-زودتر خوب شو تا بتونی راه بری . تنها نمونی
-فکر می کنی خودم نمی خوام
-وقتی نمی ری فیزیوتراپی و نرمش و استخر پس تقصیر کیه ؟
-تو بیا منم می رم
-حرف های بی خود نزن . لیوان اب را برداشتم و کمی بهش دادم
-من امشب می رم صبح زود می یام
-نه تو نمی ری
-روبیک منطقی باش
-نمی خوام منطقی باشم تو نمی ری
-در هر حال من می رم
-حال من وخیم می شه
-اصلا این طور نیست تو هیچ طوریت نمیشه
-میشه من از حالا دست و پاهام درد گرفته
-روبیک پدرم مریضه .اون دوست داره منو ببینه
-میگم راننده بره بیاردش اینجا تورو ببینه
-روبیک ان مریضه
رفتم توی حمام
-کجا می ری ؟ بیا من دست و پام درد می کنه بیا کمی نرمش بده .از انجا صدا زدم باشه حاضر شم می یام .
لباس های خودم را پوشیدم و اومدم بیرون . داشتم مقنعه ام را درست می کردم چادرم زیر بغلم بود تا منو این طور دید شروع به فریاد زدن و بی تابی کرد.
-تو قصد داری منو بکشی .لیلا از خونه نقشه کشیده .شایدم تو کشیدی و الان داری منو فریب میدی
هر چه کردم ساکتش کنم نمی توانستم . تصمیم داشتم دیگر به حرفش گوش نکنم
-اگر این کارها را بکنی میرم دیگه نمی یام .
اینو که گفتم ساکت شد ولی بعد از چند لحظه شروع به تشنج کرد حرکت سریع بدنش تکان های شدید . فریاد زدم و الهه خانم را صدا کردم الهه خانم خودش رو رسوند و سریع به دکتر زنگ زد . الهه خانم دستمالی را توی دهان روبیک گذاشت و پاهای اونو گرفت و بهم گفت .:دستها شو بگیرم
روبیک تقریبا ارام گرفته بود که دکتر رسید بعد از اینکه الهه خانم جریان را تعریف کرد دکتر شروع به معالجه و تزریق دارو کرد و نیم ساعت طول کشید تا روبیک کمی به هوش امد . من تمام مدت می گریستم و دست روبیک توی دستم بود . صدای به گوشم رسید . فهمیدم حالش جا اومده . می خواستم دستش رو رها کنم که با انگشت دستم را گرفت و گفت :خواهش می کنم بذار اروم باشم .
دکتر به دستمان نگاهی انداخت و سرش را به کارش گرم کرد
-آقای دکتر حالش خوبه ؟
-اره خوبه
-روبیک من باید برم بابا مو ببینم . اون مریضه در حالیکه چشمها شو باز می کرد گفت :منم مریضم . لیلا پیش بابات هست من کسی رو ندارم
-مامان و رویا و آقای دکتر . این همه خدمتکار
-اونا به درد من نمی خورن
-روبیک خواهش می کنم صبح زود میام
-نه اصرار نکن حالم بد می شه ها .
دستم را از دستش بیرون کشیدم و روی صندلی نشستم و شروع به گریه کردم
-برای چی گریه می کنی ؟
جواب شو ندادم
-گریه نکن . به گریه ام ادامه دادم . جواب شو ندادم
-برای رفتنه
-برای پدر مه
-تو منو درک نمی کنی
-تو درک می کنی ؟ انقدر خودخواهی که فقط به خودت فکر می کنی
-تو میری بر نمی گردی . من می دونم . می خواهی از پیش من فرار کنی
دکتر مداخله کرد و گفت :ببخشید لعیا خانم . بعد رو به روبیک گفت :من با لعیا خانم میرم خونشون پدرشون رو معاینه می کنم و اگر نیازی به وجود لعیا نبود با خودم برشون می گردونم چطوره ؟
روبیک دنداناشو بهم سائید و گفت :می گم نره شما می گید با من بره . من به شما اطمینان ندارم
-با اقا کاظم می ریم با اون که اطمینان داری دیگه
گریه نمی کردم و به حرف های انها گوش می کردم که فکر می کردند راجع به یک ادم وابسته کم شعور دارند تصمیم می گیرند . ولی حرفی نمی زدم .
-لعیا چه ضمانتی میدی برمی گردی ؟.
-روبیک من هنوز حقوق این ماه مو نگرفتم . مطمئن باش برمی گردم .
-می دونم دلت با پول نیست پس اون ضمانت قبول نیست .
-هر چی تو بگی می خواهی یک دست و یک پا مو ببرم بزارم پیشت ضمانت ؟
-منو با خودت ببر.
-اگر تا حالا به حرف دکتر گوش می کردی می تونستی الان تا اندازه ای راه بیای و تو رو با خودمون می بردیم .
-کدوم خودمون ؟ اگر من می تونستم بیام که نمی گذاشتم دکتر و اقا کاظم تورو ببرند . خندیدم .
-چیه نمیتونم تا خونه تون ببرمت ؟
-نه خنده ام واسه این بود که اگر تو خوب شده بودی که من اصلا اینجا نبودم که تو منو ببری .
چند لحظه خیره نگاهم کرد . سرم را پایین انداختم گفتم :برم ؟
-از من نخواه که بهت بگم برو . نمی تونم عزیزم .نمی تونم .
بلند شدم و لبخند زنان گفتم :خوب نگو . برو چشماتو ببند بعد باز کن .
چشماشو بست من از اتاق بیرون امدم و به سمت تراس رفتم و الهه خانم توی سالن بود گفت :اقا کاظم آماده است صبر کن دکتر هم بیاد
-واقعاً دکتر می خواد بیاد ؟
-اره من گفتم بیاد چون پدرتون را معاینه کنه ازش تشکر کردم یک ربع گذشت تا دکتر امد .
به الهه خانم گفت :بهش ارام بخش زدم خوابید ولی شما پیشش باشید تنهاش نزارید .
-باشه . من خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردم کمی بعد دکتر هم امد من عقب نشستم و دکتر صندلی جلو تا خونه حرفی نزدیم . به خونه که رسیدم وارد خانه شدم و یا الله گفتم تا لیلا و مادر بفهمند همراه دارم . بعد بیرون امدم و تعارف کردم داخل شوند .
اقا کاظم داخل ماشین ماند ولی دکتر وارد شد نگاهی به خانه انداخت وارد اتاق شدم رخت خوابی کنار اتاق پهن بود و پدرم روی ان خوابیده بود . جلوی پای دکتر خواست بلند بشه که نگذاشت . بعد از سلام گرمی نشست و با مادرم و لیلا هم احوالپرسی کرد . من با مادر و لیلا رو بوسی کردم و کنار پدرم نشستم و دستش را بوسیدم و حال شو پرسیدم .
-خوبم. لیلا خیلی شلوغش کرده .
لیلا از آشپزخانه صدام کرد و سینی چای را به دستم داد . دکتر عین پسری که به خواستگاری رفته لبخند زد و چای را برداشت و گفتم
-چای . اشتباهی متوجه شدید .
فهمید منظورم چیه . شروع به خندیدن کرد . بعد پدرم را معاینه کرد در مدت معاینه به صورتش نگاه کردم اخم هایش در هم بود و با دقت دو بار فشار را گرفت و صدای قلب پدرم را گوش کرد . بعد نشست و به پدرم گفت :لباس شو مرتب کنه .
-آقای دکتر مشکل چیه ؟
-الان نمی تونم بگم . یک آدرس می دم خدمت لیلا خانم فردا صبح اول وقت پدر را بیارن کلینیک اونجا یک سری عکس و آزمایش و نوار قلب بگیریم تا مشخص بشه . حدس من درسته یا نه .
-چه حدسی ؟
-الان نمی گم انشاالله که حدسم غلطه . بعد رو به پدرم گفت :میشه من و شما تنها باشیم تا چند کلمه با هم صحبت کنیم ؟
-خواهش می کنم بعد به من و لیلا اشاره کرد بلند شیم .
دلم به شور افتاد یعنی چی شده بود .
لیلا گفت :عجب دکتر با حالیه . چقدر جذاب و متینه.تو نصف این رو هم به ما نگفته بودی.جواب شو ندادم ولی در عوض سراغ سینا را گرفتم .
-خوبه دیشب اینجا بود برای احوالپرسی بابا .
سعی کردم از لای در صدای دکتر را بشنوم ولی فایده نداشت . اون آهسته حرف می زد که قادر به شنیدن نبودیم . ده دقیقه گذشته بود که صدای مادرم بلند شد لعیا جان بیا مامان
رفتم توی اتاق نمی دونستم چی چیزی می خواستن به من بگن
گفت :بشین . به کنار دستش اشاره کرد . نشستم .
پدرم گفت :لعیا بابا . آقای دکتر حرفهایی زده که پر بیراه نبود
-راجع به چی ؟
-آقای دکتر می گن اون مریضتون اسمش چی بود؟
-روبیک
-همان اقا انگار الان به هوش هستند نیاز به مراقبت بیشتری دارند و شما باید گاهی دست اونو بگیری و ...
-با دستکش می گیرم
-می دونم بابا می دونم تو خیلی مقیدی برای همین آقای دکتر پیشنهاد می کنند برای راحت شدن کار شما و آسایش مریض یک صیغه محرمیت بین شما و مریض خونده بشه ...
دیگه حرفها رو نمی شنیدم به دکتر خیره شده بودم
دکتر انگار داشت مسخره ام می کرد می گفت :تو فقط یک پرستاری چیز بیشتری نیستی و ما هر طور بخواهیم از وجود ت استفاده می کنیم هر طور مریضتون راحت تر و راضی تر باشه .
وقتی به خودم امدم که مادرم داشت تکانم می داد . لعیا . لعیا جان . شنیدی بابات چی گفت ؟
-اره شنیدم
-تو موافقی ؟
-نه اصلا اگر دوست دارن من همین طور براشون کار می کنم و گرنه از همین الان ترک خدمت می کنم و بلند شدم رفتم توی اتاق دیگه
لیلا داشت گریه می کرد ولی من اشکی برای ریختن نداشتم کنار در حمام نشستم و پاها مو بغل کردم لیلا کنارم نشست و دستش را روی پام گذاشت و گفت :نمی خواد دیگه بری ولشون کن فکر می کنن کین .
در اتاق زده شد بلند شدم و چادرم را مرتب کردم دکتر گفت :اجازه هست ؟
-بفرمائید .
در را باز کرد و گفت :مزاحم نمیشم فقط خواستم بگم حاضرید بریم . اون می دونست که من به خاطر شادی پدرم و شادی خواهرم باید دنبالش برم چیزی نگفتم .
لیلا گفت :آقای دکتر دو هفته است لیلا خونه نیومده امشب بگذارید بمونه .
-لعیا خانم خودشون می دونند اگر شب روبیک بیدار شه و لعیا را نبینه خونه رو رو سرش می ذاره و چه بسا دوباره غش و تشنج عارضش بشه که این اصلا به صلاحش نیست شما نمی دونید ولی من می دونم که تا الان خواهرتون چقدر برای روبیک زحمت کشیده یک زحمت شبانه روزی . روبیک زنده بودنش را مدیون خواهر شماست چون اگر خواهرتون کمی دیرتر پیداش شده بود ما قرار بود بدن روبیک را برای اهدا اعضا به بیمارستان منتقل کنیم .
ناخودآگاه بدنم لرزید و این لرزه از نگاه دکتر و لیلا پنهان نماند . لیلا چیزی نگفت . من راه افتادم .دکتر به سمت اتاق رفت و با خانوداه ام خداحافظی کرد ولی لیلا از در اتاق بیرون نیامد او دچار عذاب وجدان شده بود چون می دانست همه فداکاری ها به خاطر اونه .
بین راه هیچ حرفی زده نشده به خانه که رسیدیم دکتر هم داخل شد در خانه را باز کردم صدای ناله و فریادهای روبیک خانه را پر کرده بود به سمت اتاق دویدم در را باز کردم یک دست روبیک را الهه خانم و یک دستش را رویا گرفته بودند روبیک فریاد زنان سرش را به هر سو مایل می کرد سلام کردم سکوت همه جا را گرفت . خدای من اشکهای روبیک رو صورتش جاری بود بعد از مدت ها روبیک گریه کرده بود و اون هم بخاطر من . الهه خانم و رویا جواب سلامم را دادند و دست روبیک را رها کردند . روبیک چشماشو بست و چیزی نگفت به سمت حمام رفتم و یک بلوز و دامن پسته ای رنگ را انتخاب کردم و پوشیدم شالی سدری انتخاب کردم به سر بستم و از در حمام خارج شدم الهه خانم و رویا رفته بودند و دکتر هم نبود . من و روبیک تنها بودیم . روی تختم رفتم و دراز کشیدم و پشتم رو به روبیک کردم می دونستم چقدر از این کارم ناراحت می شه هر شب می گفت بگذار من خوابم بره تو پشتت رو کن تا بیدارم می خوام چشمات رو ببینم ولی امشب قهر بود پس من هم قهر بودم . کمی که گذشت داشتم قران هایی که در هنگام خوابیدن می خواندم را قرائت می کردم و تسبیح حضرت زهرا را می خواندم که صداش در امد .
-دعا هات تموم شد برگرد .
جواب شو ندادم ولی برگشتم
-پدرت خوب بود............... نگاهش نکردم
-بهت خوش گذشت با دکتر تنها رفتی و خوش گذراندی .چشمامو بسته بودم و هیچ نمی گفتم
-خوش گذشت ؟ سکوت کردم
-جواب مو بده .
-من جوابی ندارم . می خوام بخوابم .خسته ام .
-من شام نخوردم
-می خوردی . مادر و خواهرتون بهتون ندادند .
-دادند . نخوردم تا جنابعالی بیایید با هم بخوریم .
-منتظر بودید .
-نخیر . چون امید نداشتم شما برگردید .وقتی فکر می کردم این دکتر چه حرفها که نمی تونه بزنه و چه کارها نمی تونه بکنه .اتیش گرفتم و به خودم بدو بیراه می گفتم که چرا اجازه دادم با دکتر بری .
-مگه اجازه من دست توئه ؟
-اره فعلا هست .
-اشتباه نکن . اصلا این طور نیست .
-هست . برای اینکه عصبانی نشه جواب شو ندادم .
-شام خوردی ؟
-نخیر . من فقط انقدر فرصت کردم سلام کنم به خانواده ام . همش توی راه بودم ..
-پس بلندشو با هم بخوریم . چیزی نگفتم .
با التماس گفت :لعیا جان . ...
دوباره شده بود روبیک دوست داشتنی و مهربان . هر وقت اوضاع بر وفق مرادش بود نرم مثل مخمل و مهربان مثل ابر می شد ولی وای اگر یک حرفش خریدار پیدا نمی کرد دنیا را به هم می ریخت . البته همه می گفتند که قبلا این طور نبود و من همیشه می گفتم از قدم منه و البته که بیراه نمی گفتم چون فقط حساسیتش روی من بود و لاغیر . من نباید از جلوی چشمش تکان می خوردم اگر چند دقیقه منو نمی دید فریادش گوش اسمان را کر می کرد و زمان و زمین را به هم می ریخت .
بلند شدم و در اتاق را باز کردم . و صدا زدم تا غذا شو بیارند . کمی بعد غذا شو آوردند . تشکر کردم . تخت را بالا آوردم و شروع به دادن غذایش کردم به چشمانش نگاه نمی کردم کمی که خورد با دست اشاره کرد بسه .
-بخور هنوز چیزی نخوردی .؟
-نمی خوام . غذا را روی عسلی کنار میز گذاشتم .
-هنوز دلخوری ؟
-از چی ؟
-نمی دونم شاید از انکه پیش خانواده ات نموندی .
چیزی نگفتم .
-امروز منو بر نگردوندی . تختش را خواباندم و دستکش را دستم کردم و به سمت راست برش گردوندم و روی صندلی نشستم .
-لعیا چیزی برام نمی خونی ؟
-نه حوصله ندارم .
-نگران نباش پدرت خوب میشه .
-نگران نیستم .
-پس چیه ؟ رفتی خونه تون . اومدی غریبه شدی . برای همین می گم نرو خونه .
-اصلا ارتباطی به خونه نداره .
-دکتر چیزی گفته ؟
-لطفاً سوال نکن . می خوام تو حال خودم باشم .
عصبانی شد و گفت :بلند شو . نمی خوام پیشم بشینی . بعد سعی کرد برگرده .
-بچه نشو . بگذار لااقل نیم ساعت بگذره . پشتت زخم می شه ها .
-با این صورتی که تو کردی زخم پشتم بهتر از دیدن اخمهای توئه .
جواب شو ندادم و همان طور باقی ماندم . می دونستم داره نگاهم می کنه .
-خسته نمی شی اینقدر منو نگاه می کنی ؟
-نه خسته نمی شم اگر چاره داشتم نمی گذاشتم یک لحظه از جلوی چشمام دور بشی .
-چاره داری و انقدر به خودت فشار بیار تا غش کنی . منظورم به حالش در روز قبل بود
-باورت نمیشه نمی تونم تحمل کنم .
-روبیک سعی کن عادت کنی به اینکه بعد از یک مدتی حالا هر چند وقت بالاخره من باید برم .من هم برای خودم زندگی و برنامه هایی دارم .
چشماشو بست و گفت :نمی خوام بهش فکر کنم حالا که اینجا نشستی هر چند اخمو و بد اخلاق ولی هستی هر وقت فردا شد بعد فکر فردا را می کنم .
بعد شروع به تعریف از داستان های دوران دانشگاهش کرد و منو به خنده انداخت . فضای اتاق را شاد کرد . یک ساعتش تمام شد به پشت برش گردوندم .
-از دستکش هات بدم میاد
-این جمله را روزی صد بار دست کم تکرار میکنی خسته نمی شی .
-هر وقت تو از دست کردن شان خسته شدی من هم از گفتنش خسته میشم
-پس دعا نکن تا من خسته بشم چون اگر خسته بشم خواهم رفت .
سرش را تکان داد و چیزی نگفت در اتاق را زدند و شامم را دادند
به روبیک گفتم بقیه غذا شو می خوره . اول به او بعد خودم بخورم
-نه می خوام از غذای تو کمی بخورم
-نمی تونی هنوز معده ات عادت نکرده
-بیا اینجا بشین . منظورش صندلی نزدیک تختش بود . خودت بخور فقط کمی از هر کدوم که می خوری به من بده .شام چیه ؟
-سوپ و مرغ سوخاری و ماست و سالاد و دوغ
-بیا اینجا رفتم همانجا نشستم
- اول خودت بخور .نه اول منو بلند کن . تختش را بالا آوردم . نشستم کمی از سوپم خوردم بعد قاشقش را برداشتم و کمی از سوپم را بهش دادم
-ببخش لعیا یادم رفت بپرسم بدت نمیاد با قاشق من توی ظرفت بزنی .
-لوس نشو بدم نمیاد
-ببین فقط از دست زدن به من بدت میاد نه ؟
-دوباره شروع نکن می خوام غذا مو در آرامش بخورم . دو قاشق خودم می خوردم .و یکی به او میدادم با اشتها می خورد . غذای خودشو رو به این ولع نمی خورد . سوپ که تمام شد .
-روبیک دیگه مرغ رو نمی تونی بخوری
-می تونم فقط کمی با دقت با دستت بذار دهنم
-تقصیر . خودت نیست بی هوش که شدی عقل از سرت پریده با دست چرا ؟
-بیشتر دوست دارم یا الله زود باش یک تکه
-بذار زنگ بزنم از دکتر بپرسم
اخم هاشو درهم کرد و گفت :بهانه بهتری برای تلفن زدن به دکتر پیدا نکردی و صورتش را به سمت دیگر برگرداند . یک تکه کوچک مرغ را کنار دهانش گرفتم .
-بخور قهرو
کمی مکث کرد تا خواست بخوره گذاشتم دهنم و گفتم :تا ادب شی زود بخوری .
تکه ای دیگه جدا کردم و گرفتم جلو دهانش پرید مرغ رو از دستم بخوره انگشتم رفت تو دهانش . فریادم بلند شد
روبیک در حالی که می خندید گفت :خوب شد دیگه منو اذیت نکن حالا تا صبح بشین استغفر الله بگو
-فکر کردی تو باید بگی من که گناه نکردم تو کردی
-نوش جونم . اگه این گناه گردن منه پس چرا تو ناراحتی من می خوام برم جهنم .دیگه دستکش دستت نکن . روسریت رو هم بردار .
سینی غذا مو برداشتم و رفتم روی کاناپه نشستم و صورتم را به سمت دیگه کردم
-قهر کردی جواب شو ندادم . کمی ماست خوردم و سینی را روی میز گذاشتم
-ماست می خوری بهت بدم
-چرا دیگه شام تو نمی خوری ؟
-سیر شدم
-بدت اومد؟ حالت صورتم نشان داد که متوجه نشدم اشاره به انگشتم کرد .
-نه واقعاً سیر شدم .امشب با هم شام خوردیم مزه داد.
-مرسی همین حرفها را می زنی بدون تو نمی تونم نه بخورم نه بخوابم
-فقط می خواهی بی هوش بشی
-دقیقا یا دنیا با تو یا اصلا دنیا را خط می زنم
-زبون نریز .همین طوری عزیزی
-واقعاً لعیا راست می گی؟
-مگه شک داشتی . برای اینکه سوءتفاهم نشه ادامه دادم :یک مریض عزیز برای یک پرستار تمام وقت
-واقعاً نمی تونی این طور ذوقمون را قیچی نکنی ؟
-خودت چی میگی ؟
جواب نداد ....
-حالا ماست می خوری یا سینی بگذارم بیرون ؟
-با قاشق خودت بده
-نه دیگه به امراض دیگه ات جنون هم اضافه کن
-قبول
با قاشق خودم یک قاشق ماست بهش دادم خورد و تو صورتم خندید . دیگه بهش ندادم
-همین ؟
-همینم باید سوال جواب بدم
-به کسی مربوط نیست .
سینی رو بیرون گذاشتم در را بستم و گفتم ولی به بدن جنابعالی مربوطه . رفتم مسواک زدم و وضو گرفتم و اومدم مشغول نماز شدم . بعد از نماز بلند شدم . وسایل نمازم را جمع کردم
-نمی دونم . ولی جبران می کنم
-چه جوری ؟
-بذار از جام بلند شم تورو می خوابونم سر جام و یک عمر.... بعد نگاهم کرد و حرفش را تمام نکرد
-تو سالم شو از جات بلند شو نمی خواد تلافی کنی
-بعد تو چه کار می کنی ؟
-به خودم مربوطه
-باشه . پس به من مربوط نیست . خواستم بخوابم که
-لعیا منو بر نگردوندی .
بلند شدم دستکش دستم کردم و به سمت چپ برگرداندم و نشستم روی صندلی سرم می خارید با دست آزادم سرم را خا راندم.
-من خوب شم تو کچل شدی .
-راضیم . تو به اون فکر نکن .
-بعد رو دست مامان و بابات می مونی .؟
سرم را تکان دادم
-نکنه یکی هست که تو رو کچل هم قبول داره ؟ بازم به سکوتم ادامه دادم
-موهات لخته یا حالت داره ؟
-فکر کنم به تو مربوط نیست
-این که دیگه گناه نداره
-چی ؟
-اینکه بدونم موهات چه حالتی داره ؟
-داره یا نداره ؟
-نداره . ولی من نمی خوام بگم
-چرا ؟
-چون بعدش می شینی برای خودت خیالات می بافی بعد گیر میدی حالا یکبار موها تو ببینم
-اینقدر منو تابلو نکن نشون بده
-باشه . تو هم سوال نکن
-لعیا جون من موهات چطوریه ؟ سکوت . جون لیلاتون . سکوت . جون بابات .
تا اینو گفت اشک توی چشمم جمع شد
-ناراحتت کردم قصدی نداشتم خوب مرگ من
-ببین چه سمجی هستی . مو هام خرمائیه . لخته . بلنده . دیگه چی ؟
-چه با حال . حتما خیلی دیدن داره ؟
-اصلا دیدن نداره . فقط برای من زحمت داره . دانشگاه که رفتم اول موها مو کوتاه می کنم
-بی خود دست بهشون نمی زنی . خدا چرا روبیک فکر می کنه من ملک مطلق اون هستم
-اگر موهات اینقدر بلنده چرا از زیر شالت بیرون نیست
-برای اینکه توی لباسمه
-اذیت نمی شی ؟
-می شم . ولی تو بگو چه کار کنم ؟
-هیچی بزار بیرون اون که گناه نداره
-روبیک چرا گناه نداره اونم جزء زینت زن به حساب میاد
-باشه خوب فهمیدم
-اگر پسر خوبی باشم یک روز می ذاری موها تو ببینم
-نخیر . می خوای برام برس بکش
ذوق زده گفت -چه شود . راستی میدی؟ سرم را برگردوندم و شروع به زمزمه یک شعر کردم .
-بلند بخون
-نمی خوام
-بابا خودت گفتی د کلمه که دیگر گناه نداره
-باشه .من می خونم ولی تو چشمها تو ببند شاید خوابت ببره
-نمی خوام می خوام نگات کنم ببینم وقتی شعر می خوانی چه شکلی می شی ؟
-شکل گور خر . بعد روبیک از این اسم زد زیر خنده حالا بخند کی بخند .
-حالا چرا گور خر
-چه میدونم همین طوری گفتم
-بخون لعیا بخون دیگه .
-باشه
شروع کردن به خوندن


زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آئینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین و ضربان دل ها
زندگی هندسه ساده و یک سان نفس هاست
هر کجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره . فکر . هوا . عشق . زمین . مال من است
چه اهمیتی دارد
گاه اگر می رفتید
قارچ های غربت


چند قطره اشک ره گم کرده راه یافته از چشمم فرو چکید . به ساعت نگاه کردم یک ساعت تمام شده بود روبیک را برگرداندم چشمش را باز کرد قطر های فراری اشک هر کدام از یک طرف غلتیدند . خواستم با دستم که در دستکش بود پاک کنم .
-نکن . می سوزه
دستکش ها را درآوردم دستمالی برداشتم و اشکها شو پاک کردم
-ببخش اذیتت می کنم
لبخند زدم
-این گذشتت منو گشته
-تو خوب بشو نیستی
رفتم سر جام خوابیدم تمام بدنم درد می کرد ولی خوابم نمی برد .
به یاد پدرم افتادم که ممکنه چه بیماری داشته باشه که آقای دکتر به من نگفت . با همین خیالات خوابیدم فکر کنم خواب بدی دیدم چون با صدای روبیک بیدار شدم . داشت منو صدا می کرد بلند شدم عرق کرده بودم شالم را درست کردم
-چیزی شده ؟
-توی خواب ناله می کردی صدات کردم خواب بد نبینی .
تشکر کردم پرسیدم چیزی می خواهی ؟
-نه راحت باش .
نگاهش کردم تشنه بود بلند شدم .
-بیا کمی اب بخور .
با لبخند قبول کرد کمی از اب لیوان نوشید . اذان صبح را گفته بودند ساعت اینو نشان میداد رفتم وضو گرفتم و مشغول نماز شدم بعد از نماز برای سلامتی پدرم دعا کردم و گریه کردم پدرم مرد زحمت کشی بود . بعد از نماز و دعا نشستم و سجاده را جمع کردم و چادرم را تا کردم گذاشتم روی تخت .
روبیک گفت :خوش به حال خدا
-چرا ؟
-تو بنده ی شاکر خدایی . لعیا راستی . انگار حرف جدیدی یادش امد گفت :تو بعد از خدا کی رو خیلی دوست داری ؟
-پدر و مادر و لیلا .
-بعد ...
-هنوز تصمیم نگرفتم
-یعنی هستند کسانی که بعد از اینها دوستشون داری ولی ترتیب شو نمی دونی ؟
-اره . خیلی ها هستند ولی نمی دونم کدومشون بعد از لیلا و بعد از ... نفرات قبل شون دوست دارم
-یک سوال دیگه
-روبیک بخواب
-همین اخریه
-خوب بپرس
-تو این لیستت ایا من . دکتر و سامان هم هستیم ؟
-اره هستید .
-کدوممون قبل از اون یکی هستیم
-روبیک نه خودت رو اذیت نکن نه منو بس کن
-نه جون من کی اوله ؟
-تو اولی خوب شد .
-نه با این طور گفتن معلومه از سرباز کنی حرف زدی منم قبول ندارم .
طبق معمول داشت خودش را اذیت می کرد .
-حتما سامان اوله چون هم جوونه هم سالمه من که سالم نیستم . دکتر هم که جوون نیست تازه اول با سامان اشنا شدی
-نه اصلا این طور نیست سامان هیچ برتری نداره دکتر ممکنه . جوون نباشه ولی تجربه ای که داره جبران جوونی شو می کنه تو هم که همیشه این طور نمی مونی بالاخره از روی تخت بلند میشی
-تا اون موقع سامان قاپ تورو دزدیده . پس سر من و دکتر بی کلاه می مونه
-پس بگذار یک لیست از خواستگارهای گوناگونم از جمله پسر اقا کاظم و پسر خاله اکرم خانم بهت بدم تا ببینی کدومشون اول ترند
با چشمهای غضب الود نگاهم کرد و گفت :نه دیگه من رفتم اخر خط بعد دلخور چشماشو بست
چون می دونستم نباید عصبانی بشه رفتم کنارش و با آرامش صداش کردم
-روبیک ..
جواب مو نداد
-روبیک جان
-بله
-دلخور شدی ؟
-نشم ؟ من احمق اینجا خوابیدم و از زمین و زمان خاطر خواه برای خانم پیدا می شه
-من که جواب شون کردم .خودت می دونی که من اصلا قصدم ازدواج نیست . البته حالا حالاها
-بهتر . پس خیالم راحت باشه .
-اه راحت باش
خندید عین یک بچه معصوم که دغدغه فکریش فقط اینکه مادرش کنارش باشه و از کنارش نره .
رفتم سر جام خوابیدم ولی خوابم نمی برد . روبیک خوابید و ساعت هشت بلند شدم و آماده شدم برای یک روز کاری دیگر
طبق معمول دکتر و دست یارانش امدند . روبیک حمام کرد و کارهای لازمه را انجام دادند . من توی حیاط نگران قدم می زدم ظهر شده بود که تلفن زنگ زد الهه خانم گوشی را برداشت و بعد از کمی صحبت منو صدا کرد تازه وارد سالن شده بودم
-بله ؟
-لیلا خانمه . با عجله گوشی را گرفتم و لیلا صداش گرفته بود معلوم بود خیلی گریه کرده .
-چی شده ؟ راستشو بگو .
شروع کرد به گریه کردن . یکی گوشی رو ازش گرفت .فهمیدم سینا است
-بعد از سلام پرسیدم اقا سینا چی شده ؟
-نگران نباشید هنوز چیزی نشده .
-درست بگید ببینم چی شده ؟
-صبح ما رفتیم کلینیکی که دکتر راد ادرس داده بود اون نوار قلب و اکو و تست ورزش گرفتن و گفتن یکی از دریچه های قلب پدرتون مسدود شده ؟
-خوب ؟
-همین از ان طرف لیلا چیزی گفت که سینا گفت :خدا بزرگه
-لیلا چی میگه ؟
-چیز مهمی نیست . لیلا گوشی را گرفت و گفت
-لعیا دکتر گفت هزینه انژیو به پنج میلیون تومان می شه چون بیمه که نیستیم تازه اگر رک واقعاً بسته باشه باید بالن بزنند یا عمل باز قلب بکند و این یعنی . گریه کرد .
من مفهوم ان را فهمیدم یعنی ده میلیون یا بیست میلیون پول برای عمل قلب چطور این پول رو جور کنیم من هم گریستم .
الهه خانم برای اینکه من راحت حرف بزنم خودش را در انتهای سالن مشغول کرده بود ولی وقتی گریستن منو دید کنارم امد و
پرسید :چی شده ؟ خبر بدی بود ؟
-پدرم قلبش ناراحته باید عمل کنه
-خوب این که چیزی نیست خیلی ها قلبشون با باتری کار می کنه و سالها زنده اند این که چیزی نیست
بله برای او چیزی نبود خرج یک روز خونه شون نزدیک یک میلیون بود چیزی نیست ولی برای ما ... همانجا نشستم . فکر کردم ولی فایده نداشت ما راه چاره ای جز فروختن خانه نداشتیم . و اگر اونو میفروختیم کجا زندگی می کردیم تازه مگر ان خانه را چقدر می خریدند .
آقای دکتر صدام کرد موبایل هنوز دستش بود معلوم بود تازه با کسی صحبت کرده . نزدیکش شدم
-پس شما هم می دونید
سرم را تکان دادم
-نگران نباشید هم کارم گفت اگر زود اقدام کنید خطری نیست
-یعنی چقدر زود
-یعنی فردا بخوابند بیمارستان انژو انجام میشه اگر مشکل حل شد که هیچ اگر نشد عمل می کنند
-هم کارتون گفتند هزینه اش چقدر می شه ؟
-این که مشکلی نیست .
-هست .لیلا گفت .هزینه انژیو فقط چهار تا پنج میلیونه
دکتر سرش را تکان داد و گفتم :اگر عمل بخواد .
-تا بیست میلیون هزینه داره
-بعد پدر من از کجا باید این پول را تهیه کنه
اشک هام ناخواسته از گونه هام سرازیر شد
-بریم کمی قدم بزنیم
سرم را تکان دادم صدای روبیک از اتاق بلند شد انگار بو کشید من با کسی حرف می زنم یا جایی می رم
-نمی خواد جواب شو بدی بیا بریم .
نزدیک در سالن شده بودم که دلم طاقت نیاورد صدای فریاد روبیک هر لحظه بلند تر می شد .
-شما صبر کنید و به سمت اتاق روبیک رفتم در را باز کردم و زود بستم چون روبیک برهنه بود و پرستار ها در حال تن کردن لباس هاش بودند .
-برای چی منو بی موقع صدا می زنی تو که هنوز لباس تنت نیست ؟
-نباشه بیا تو
-نه نمی یام بزار کارشون تموم شه
-کجا می ری ؟
-توی حیاط قدم می زدم
-با کی ؟
-با سایه ام
-دکتر کو ؟
-من دیدمش داشت می رفت و باهم راهش صحبت می کرد فکر می کنم کسی کارش داشت رفت بیرون . کارش داری؟
-نه
-روبیک من می روم توی حیاط چقدر کار داری ؟
-نیم ساعت یا سه ربع دیگه
-شنیدی ؟
-اره منم همون موقع می یام پیشت
-مطمئنی دکتر رفت بیرون به دکتر نگاه کردم که بیرون از سالن ایستاده بود
-مطمئنم
-باشه لعیا می خوای نرو توی حیاط توی سالن بمون
-نمی خوام می خوام برم توی باغ یک کم نفس بکشم .خداحافظ
سریع رفتم تا دیگه حرف نزنه بیرون از سالن با دکتر همراه شدم حیاط را دور زدیم پشت حیاط باغ بزرگی بود آهسته از میان درختان رفتیم تا به آلاچیق وسط باغ رسیدیم . دکتر خیلی راحت راه میرفت داخل آلاچیق شد و روی نیمکت نشست و با دست اشاره به کنارش کرد تا من بنشینم . من با کمی فاصله از جایی که او نشان داده بود نشستم .
-شما نگران چی هستید ؟
-نگران پدرم
-کسی تو اقوامتون نیست که کمکتون کنه ؟
-نه همه مثل خودمونند
-پس چی کار می کنید ؟؟
-فقط می مونه خونه مون . اونو باید بفروشیم تا پول عمل رو فراهم کنیم
-این کار خیلی طول می کشه
-چه کار کنیم . چاره دیگری نیست . و از این که چاره ی دیگری نداشتیم . گریستم
-من در حال ساختن یک بیمارستان هستم فرزندی که ندارم خواستم بعد از خودم یک طوری اسمم را زنده نکه دارم و گرنه دریغ نمی کردم
سرم را به علامت اینکه می دانم تکان دادم
-فقط یک کار می شه کرد
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم
-فقط احتیاج به کمی گذشت و فداکاری داره ....
-چکار میشه کرد
-شما به عقد موقت روبیک در بیائید
با دهانی باز و قطرات اشکی که تنها روی گونه ها مانده بود و همراهی نداشتند نگاهش کردم عمق نگاهش تاسف بود .

-مهریه عقد موقت را انقدر می گیریم که خرج عمل پدرتون بشه . می دونم خیلی سخته روبیک غیر قابل تحمله همین طوری شم زندگی را بر شما زهر کرده ولی فقط چند ماه و بعد تموم میشه اما پدرتون زنده می مونه چی ؟
یعنی اگر پدرم عمل نشه زنده نمی مونه .
-می خواهی بهش فکر کنی ؟ ولی فقط چند دقیقه پدرتون وقت زیادی نداره . هر لحظه در شرف سکته است . حتی وقتی ما اینجا در حال گپ زدن دوستانه هستیم . او لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر میشه
-من باید چی کار کنم ؟
-شما فقط موافقت کنید بقیه کارها با من
-چه طوری ؟
-من می رم به روبیک و مادرش میگم شما موافقت کردید و برای اینکه پشیمون نشید امشب پدر شو بیاریم تا عقد انجام بگیره در صورت موافقت من می رم پدرتون را میارم
-مادرم و لیلا نفهمند به پدرم هم نگید برای چی قبول کردم بگید بخاطر اینکه به گناه نیفتم .اگر پدرم بفهمه قبول نمی کنه
-می دونم تو همون لحظات اول که دیدمش متوجه شدم که شما به پدرتون رفتید با این همه گذشت و فداکاری هر کس دیگری بود با این رفتار روبیک تا حالا صد دفعه فرار کرده بود و شما در حالی که همه آنچه را دریافت می کنید به پای خانواده می ریزید
-اینها که کاری نیست
-هست . ایثاره . گذشته . خودتون متوجه نیستید . بعد از جا بلند شد و گفت :بریم
-شما برید .من می خوام کمی اینجا بنشینم .
چیزی نگفت و راه افتاد . کمی که دور شد صداش کردم برگشت باورم نمیشد که دکتر ها هم گریه کنند
-به روبیک نگید مجبور به این کار شدم . سرش را تکان داد و رفت .
او نفهمید که از این فاصله برق اشک را در چشمان بی رنگش دیده ام . شروع کردم به گریستن . به تلخی همه زهر های دنیا گریستم . پدرم مهم تر بود . روبیک آنقدرها هم بد نبود . باید مثل یک برده عمل می کردم . باید به خاطر سلامتی پدرم این کار رو می کردم . لیلا برام گفته بود که دکتر به پدرم گفته شما اصلا درد نداشتید ؟ پدرم هم لبخند زده . یعنی به خاطر ما تحمل می کرده تا مبادا این مریضی هم به هزینه زندگی اضافه بشه . او گذشت کرده بود مثل همیشه حالا نوبت منه .
بلند شدم و آهسته به خانه رفتم وارد سالن شدم در اتاق روبیک ایستادم الهه خانم و روبیک در حال حرف زدن بودند منو که دیدند سکوت کردند .
روبیک نگاهم کرد حالت نگاهش مشمئز م کرد احساس کردم نگاهش مالکانه است و پیروز مندانه . وقتی که دید دم در ایستادم
-بیا تو
-می خوام چادرم را بردارم . می رم بیرون بشینم
-هر طور مایلی مثل همیشه اصرار نکرد که بی خود جایی نرم . آرامش قبل از طوفان
لبخند گرگ قبل از حمله به میش . چادرم را برداشتم و از در امدم بیرون رفتم کنار پنجره که مشرف به حیاط بود نشستم به همه چی فکر کردم دکتر رفته بود پدرم را بیاره . تا منو به عقد روبیک در بیاره یک پسری که از گردن قادر به فعالیت نیست . معلوم نیست هیچگاه به فعالیت برسه یا نه .
ماشین اقا کاظم وارد شد پدرم و آقای دکتر پیاده شدند احساس کردم پدرم خمیده تر از همیشه است . بلند شدم . جلو راهشان ایستادم به هم رسیدیم دست در گردن پدرم انداختم و پیشانیش را بوسیدم او پدر عزیز من بود . دکتر لبخندی زد و به این عاطفه پدر و فرزندی نگاه می کرد . به سمت اتاق روبیک راه افتادیم . دم اتاق با خجالت ایستادیم . سلام کردیم . الهه خانم جلو امد و سلام و احوالپرسی کرد . دکتر وارد شد بعد پدرم و در اخر من .
روبیک با پدرم به گرمی احوالپرسی کرد پدرم به سمت تخت روبیک رفت تا با او دست بدهد و روبیک شرمگین پایین را نگاه کرد . از اینکه قادر به حرکت دادن دستانش نبود خجل بود .پدرم به نرمی روی دستش زد :
-خدا بزرگه جوون امیدت به خدا باشه و بس
مردد در نشستن بودم که پدرم و دکتر روی کاناپه نشستند . الهه خانم رفت تا دستور پذیرایی بده . دکتر اشاره کرد روی صندلی کنار روبیک بنشینم . همان کار را کردم
میوه و شیرینی و چای برای پذیرایی روی میز چیده شد . صدای یا الله گویان ما را متوجه رسیدن اقا کاظم کرد و یک روحانی همراه او بود با سلام و تعارف وارد اتاق شد و در کنار پدرم نشست . اقا کاظم بیرون رفت . الهه خانم هم روی مبل نشست
با صحبت های آهسته دکتر با مرد روحانی متوجه امر شد و گفت
-مدت عقد موقت چه مدت و مهریه لازم چقدر خواهد بود
دکتر گفت :مدت عقد دو ماه و مهریه توافقی . پنجاه سکه بهار آزادی است که الهه خانم در سکوت گوش می کرد . او هیچ چیز جز سلامتی روبیک برایش مهم نبود . ولی روبیک مخالف بود و او میخواست مدت را بیشتر کنیم . اما دکتر گفت :دو ماه کافیه . ولی روبیک با اصرار می خواست مدت بیشتر باشه من و پدرم چیزی نمی گفتیم . الهه خانم گفت :
-مدت را دو برابر تا سلامتی نسبی روبیک و مهریه را هم دو برابر کنید .
دکتر به من نگاه کرد این یعنی همه پولی که پدرم نیاز داشت
روبیک یک دفعه گفت :اصلا چطوره عقد دائم بخونیم .
انگار اعتراض من فضا را شکافت و بر همه گوشها کوبیده شد
دکتر گفت :نه اگر قرار برای عقد دائم باشه انشاالله بعدا .
الهه خانم هم ناراضی بود چون وقتی روبیک علت را پرسید او را همراهی نکرد . او منو فقط برای پرستاری شب و روز فرزندش می خواست نه عقد دائم و همسرش .
به مدت فکر نکردم به اینکه اگر کنکور قبول شوم روبیک اجازه رفتن ندهد بعدها به این مشکل برخوردم باید چی کار کنم .
همه با رضایت قبول کردند و روبیک با ناراحتی
وکالت گرفته شد و با آهسته ترین صداها بله را گفتم . بعد خطبه خوانده شد برای مدت چهار ماه به عقد موقت روبیک در امدم .
مرد روحانی گفت :که مهریه متعه عندالمطالبه در زمان است .
الهه خانم گفت :که معادل نقدی چکش را می نویسد
پدرم با تعارف و افتادگی گفت :که لازم نیست او نمی دانست که ملزومات هم اوست
شیرینی را دکتر گرداند و من با اکراه برداشتم و میان دستانم مثل یک شی با قیمت حفظش کردم بعد از خوردن چای و شیرینی مرد روحانی آماده رفتن شد و اتاق رو ترک کرد همزمان با او الهه خانم و دکتر و پدرم هم از اتاق بیرون رفتند . به دنبال انها قصد خروج داشتم که روبیک صدام زد لعیا نرو
-می رم با بابام خداحافظی کنم
-فقط برای چند ثانیه برو .
رفتم پدرم را بوسیدم و به خدا سپر دمش و او رفت تا با اقا کاظم به خانه برود
به دکتر نگاهی کردم غم نگاه دکتر راد مونس همه درد نگاهم شد .
-دکتر پدرم که نفهمید
-نه خیالتون راحت باشه الهه خانم که چک را نوشت فردا با دکتر متین هماهنگ میکنم با پدر تماس بگیره و اونو برای درمان به کلینیک بخواد و بگه هزینه ای را نخواهد گرفت به خاطر آشنایی با من .
از این کلام شرمگین سرش را پایین انداخت .
صدای روبیک بلند شد که می گفت :لعیا ..
نگاهم در نگاه دکتر گره خورد . احساس کردم دندانهای دکتر همدیگر را می سائیدند ولی چرا ؟
با سنگینی به سمت اتاق روبیک رفتم و خودم را به خدا سپردم . وارد اتاق شدم چادرم را در آوردم و تا کردم و سر جایش گذاشتم
-روسریت رو هم در بیار . اون رو هم درآوردم
-لعیا موها تو باز کن مثل یک برده مطیع بافت موها مو باز کردم و برس کشیدم
-چقدر زیبا شدی خدا می دونه که زن با موهاش چقدر زیباتر میشه که می گه موهاشونو بپوشند . همان طور که برس به دست نشستم
-بیا پیش من
-بزار نماز ظهر و عصرم را بخوانم
قبول کرد وضو گرفتم و مشغول نماز شدم .
غذای روبیک را آوردند کنارش نشستم و مشغول غذا دادن به او شدم تمام غذا شو خورد . بعد از غذا کنارش نشستم و برش گردوندم به سمت راست با دست نگهش داشتم با آرامش چشماشو بست و خوابید . حالا خیالش راحت بود که دستکش در کار نیست . روبیک خوابش برد بعد از یک ساعت برش گردوندم و به پشت خواباندمش با ناله از خواب بیدار شد
-چی شد؟
-پشتم می سوزه . فکر کردم بازی حدیده تخت را بالا آوردم . تکان تخت فریادش را به اسمان برد
-چی شد چرا فریاد می زنی ؟
-پشتم می سوزه . انگار زخم شده
لبه تخت نشستم روبیک را به سمت خودم کشیدم سرش را به شانه ام تکیه دادم و لباسش را بالا زدم واقعاً زخم بود
-چرا این طور شده ؟
زخم ها نشان می داد که خیلی تازه نیستند .به صورتش نگاه کردم
-باید به دکتر بگم پماد چیزی براش تجویز کنه حتما درمان داره ؟
-پماد داده توی کشو ست
-پس چرا به من نگفتی ؟
-وقتی تو اینقدر حیا داشتی که دستم را نمی گرفتی چطوری می خواستی مثل الان تو بغلت بیفتم و تو کمرم پماد بمالی .
دیدم راست میگه دلم برای یک ذره مظلومیتش سوخت
-تو می گفتی من یک فکری می کردم .
دوباره خواباندمش ناله اش به اسمان بلند شد .
پماد را از کشو برداشتم دوباره لبه تخت نشستم بلندش کردم و به سینه ام چسباند م سرش را کنار سرم نگه داشته بود
-سرت را روی شانه ام بذار تا بتونم یک دستم را آزاد کنم
سرش را روی شانه ام خواباند پماد را روی کمرش مالیدم گاهی صورتش را میان گودی گردنم فشار می داد می فهمیدم در ان ناحیه درد و سوزش بیشتر است . تمام پشتش را پماد آغشته کردم و کمی ماساژ دادم پشتم درد گرفته بود .
-بسه می خوابی ؟
-جام خوبه
-کمر من درد گرفته
-حیف که دستم کاری نیست و گرنه تلافی می کردم
به سمت عقب هولش دادم
-بزار صورتت را ببینم فوری خواباندمش
-داری شیطون می شی ؟
-فرشته مراقب من خیلی قویه شیطانی فایده نداره
-خوشم میاد که اقرار به ضعف می کنی
-گاهی ممکنه فرشته خوابش بره یا بره مهمونی .
خندیدم رفتم دستها مو شستم به سختی چربی از دستم برده شد .روبیک چند بار صدام کرد بیرون که امدم
-خیلی بدت امد ؟ مثل اون قاتلی که دستاش خونی بود و از عذاب وجدان هر چه می شست فکر می کرد خون ها پاک نمیشه هر چی می شستی فکر می کردی تمیز نمیشه
-نه این طور نیست . چربی پماد زیاد بود
-باید به دکتر بگم تختت را بکشیم کنار دیوار تا توی روز تکیه بدی بتونی پاها تو اویزون کنی ؟ تا خون در پاهات جریان بهتری پیدا کنه ؟
-یعنی جای تخت تو ؟
-اره دیگه
-تو کجا می خوابی .
-چطوره بگم یه تخت دو نفره بیارن تا تو هم راحت همان جا بخوابی ؟؟
دقیق نگاهش کردم ببینم داره شوخی می کنه یا جدی می گه ؟ درحالی که خیره در میان چشمانم می نگریست .
-ناراحت می شی اگر بگم این کارو بکنند تو پیشم می خوابی چون می تونم بگم تخت را بیارند ولی نمی تونم شبها مجبورت کنم پیشم بخوابی ولی اگر رضایت بدی .
سرم را پایین انداختم .
-به من نگاه کن . سکوت کردم .
-سرت را بالا بگیر . منو ببین انقدر با دست هات بازی نکن .
نمی تونستم بهش نگاه کنم .
با صدای بلند تری گفت :اگر این دست لعنتی کاری کرد . لعیا از چی می ترسی ؟ لعنتی به من نگاه کن .
هنوز کارش بودم گفت :منو بیار بالا .
تختش را بالا آوردم حالا به حالت نشسته بود
-بشین .
لب تختش نشستم ولی هم چنان بهش نگاه نمی کردم .
-لعیا خواهش می کنم به من نگاه کن .
سرم را بالا گرفتم دست من نبود که وقتی چشمانم را بالا آوردم انگار درهای زندان را گشوده بودند و قطرات اشک فرار کنان از چشمانم می گریختند .
روبیک صورتش را به من نزدیک کرد و گفت :اینقدر سخته کنار یک نفر بخوابی که فقط لذت دیدن را می بره . می خواهی از اونم محروم باشم . باشه هر چی تو بخواهی . چی می گی ؟
-اگر تخت دو نفره باشه نمی تونی تکیه بدی و پاها تو اویزون کنی ولی اگر دو تا تک نفره باشه طی روز میشه بی نشون فاصله انداخت تا تو راحت باشی .
-نمی دونی چقدر مهربونی . فقط من می دونم .
داشت صورتش را بیشتر به من نزدیک می کرد بلند شدم و رفتم طرف در اتاق گفت :کجا ؟
-بگم شام تو بیارن .
-خودشون می یارن . بهانه نیار برای در رفتن .
-فرار نمی کنم . واقعاً می رم یک چیزی برای خوردن بیارم .
برای اعتراض مجدد صبر نکردم و به آشپزخانه رفتم و غذای روبیک را گرفتم .
-اگر شام منم آماده است با هم می برم .
-آماده است .
سینی را روی هم قرار دادم و بردم داخل اتاق از دیدن روبیک ماتم برد به پهنا صورتش داشت اشک می ریخت نزدیک بود غذاها از دستم بیفته . انها را زود روی میز گذاشتم با سرعت به سمتش رفتم کنارش نشستم و با دست هام اشکها شو پاک کردم صداش کردم روبیک جان . چشماشو بسته بود سرش را توی بغلم گرفتم چنان هق هق سر داد که دلم از جا کنده شد . صورتش را به دستام گرفتم و با التماس گرفتم .
-روبیک جان من ؟
نفس نفس افتاده بود حالا دیگه من گریه می کردم پیشانیم را به پیشانیش چسباندم گفتم .
-مرگ من بس کن . خواهش می کنم . او توجه نمی کرد دیدم فایده نداره از در تهدید درآمدم.
-اگر تمومش نکنی می ذارم می رم تا صبح بر نمی گردم .
گریه اش آهسته تر شد ولی قطع نشد بلند شدم سرش را آهسته روی بالش گذاشتم شالم را سر کردم و به سمت در رفتم در اوج گریه بود در را بار کردم یک دفعه صدا کرد لعیا . لعیا نرو .....
برگشتم دستش بین اسمان و زمین مانده بود بعد خوشحال در را بستم به سمتش دویدم ...
-روبیک دست تو بلند کردی . دست شو گرفتم و به نوک انگشتش بوسه زدم .چشماشو باز کرد تعجب .حسرت و شادی همه در نگاهش موج می زد .دستش را بالا بردم و با سر انگشتانش اشکش را پاک کردم داشت به هم ثابت می شد هر کدام از اعضای روبیک با شوک
و یک هیجان عصبی به حرکت در میاد ولی تا حرکت کردن همه اندام روبیک شاید از من دیگر چیزی باقی نمی ماند ولی این خیلی مهم نبود .
با لبخند نگاهش کردم . دستمال را تر کردم و صورتش را از اشکها شستم و کنار تخت را بالا آوردم . ناله کرد .
-چی شد ؟
-نمی دونم چرا ناحیه کمرم خیلی درد می کنه نگران شدم کلیه هاش بود .غذا شو آوردم و کنارش نشستم و ارام ارام دهانش کردم
-خود تم بخور .
-این غذای شماست .
-اهان یادم نبودم . سعی کرد دستش را بالا بیاره کمی سر جام جابجا شدم یعنی به نوعی ترسیدم
دستش را روی پام گذاشت و گفت :ترسیدی ؟ من وتو محرم هستیم دیگه از چی می ترسی ؟
چیزی نگفتم سعی کرد دستش رو بالا بیاره عضلات صورتش شاید از درد یا فشار کش اومد و لبهاش در هم پیچید دستش را به صورتم رسوند و روی گونه ام کشید . هر چند از داخل می لرزیدم ولی در ظاهر لبخند زدم . توی دلم گفتم .
-چه شانسی دارم من تا حالا دستش کار نمی کرد همین امروز که محرم شدیم دست شم به کار افتاد .
روبیک دست شو انداخت غذاش تموم شد . رفتم ظرفش رو روی میز گذاشتم خواستم روی مبل بشینم و غذا مو بخورم .
-لعیا بیا پیش من .
-باشه غذا مو بردم کنارش .مو هام امده بود جلو شانه ام انداختمش عقب .
-به این بازیچه من کاری نداشته باش . بگذار دورت بریزند .
-دورمند . می افتند توی غذا کمی سوپ خوردم قاشق شو آوردم گفتم :می خوری ؟
خندید از سوپ دهنش کردم .
-اگر دکتر بفهمد .
-بفهمه اختیار شکمم که با خودمه .
-نه دیگه . بعد از این همه مدت نخوردن نمی تونی این طوری با سرعت همه چی بخوری.
-من با اون اب رقیق سیر نمی شم .
-به دکتر می گم .
-نه . ادامه داد . خودم می گم . خوشم نمیاد زیاد با دکتر سر و کار داشته باشی .
-منظوری ندارم .
-می دونم ولی اون داره .
نگاهش نکردم کتلت هایی را که توی سینی بود نصف کردم با چنگال برداشتم و جلوی دهانش گرفتم . خندید و خورد بعد خودم خوردم .
بعد از چند تکه خوردن از درد به خودش پیچید ظرف غذا مو روی میز گذاشتم و گفتم :چی شد ؟ ...




http://s5.picofile.com/file/8158550526/romanadsww.gif

سایر قسمت های این رمان