رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

بزرگ وکوچک کردن متن

میگل 1 قسمت 5

تاريخ : پنجشنبه 1392/02/19 | 12:36 | نويسنده : ♥♥♥مینا♥♥♥
 

به نام خدا

با این فکر لبخند زد..نا خود اگاه حس کرد باید برای شهروز مهم باشه که تا امروز بهش احترام گذاشته و جلوی اون کاری نکرده...اصلا همین که به خودش نظر نداشته کلی حرف بود!
لباسهاش و در اورد و نشست پشت میز تحریر تو اتاقش....به امروزش و دیروزش و فرداهاش فکر کرد....لبخند رضایت بخشی زد...خدارو شکر کرد که امسال رو هم تونست مدرسه بره....برای ترگل ارزوی خوشبختی کرد....ولی باز هم نتونست از پدر مادرش بگذره..
هنوز گلوش خشک بود اما جرات بیرون رفتن نداشت با اینکه دیگه تاریک شده بود و خیلی از وقتی که رسیده بود گذشته بود...نهارم نخورده بود...شهروز هم بعد از رفتن کیانا یعنی در واقع بیرون کردن کیانا خوابیده بود و هنوز بیدار نشده بود....می گل که دیگه حوصله اش سر رفت و گرسنگی و تشنگی هم بهش فشار اورده بود وقتی دید شهروز سراغی ازش نمیگیره رفت بیرون..چراغها همه خاموش بود به غیر از چند تا آباژوری که گوشه کنار خونه روشن بود...با وجود مجسمه های بزرگ فضای ترسناکی درست شده بود..سعی کرد جو نده و نترسه رفت سمت آشپزخونه اما صدای زنگ در از جا پروندش!به سمت در رفت و در و باز کرد...پسری که پشت در بود لبخند پر معنی زد و گفت:چه عجب....چشممون به جمال تو رو شن شد!!می گلی دیگه!!!
می گل با تعجب همراه با ترس گفت:بله!
پسر دستش و دراز کرد
-علی هستم!
می گل دستش که به دستگیره بود و برداشت و تو دست دیگه اش قفل کرد و برگشت سمت اتاق شهروز و نگه کرد...نا خودآگاه ترسیده بود.
-نترس عزیزم...لولو که نیستم....مطمئن باش با یه دست دادن شهروز ناراحت نمیشه...
این و گفت و بدون تعارف اومد تو!
-ش...ش...شهروز ..
-خوابه میدونم..از اوضاع خونه معلومه!تو همیشه با روسری تو خونه میگردی؟
-مگه چیه؟
علی که داشت به سمت آشپزخونه میرفت برگشت با تعجب و در عین حال همون لبخند معنی دارش نگاهی به می گل انداخت و گفت:چه جالب...مثل خود شهروز سوال و با سوال جواب میدی!!! 
می گل نگاه عصبانیش و ازش گرفت و با قدمهای تند تری خودش و به آشپزخونه رسوند..گرسنه تر و تشنه تر از اون بود که بخواد بی خیال غذا و اب بشه...با حرص در یخچال و باز کرد از توش چند تا تیکه کالباس در اورد و یه تیکه نون برداشت ...دست برد خیار شور برداره که یکی از پشت دستش و گرفت
علی در حالی که سرش کنار گوشش بود گفت:کالباس نخور دهنت بو میگیره!بعد یه ادامس گرفت جلوش و گفت:بیا...این و بخور تا بهت بگم!
می گل که هنگ کرده بود سعی کرد به خودش بیاد!با ارنجش به شکم علی که چسبیده بود بهش ضربه ای زد اما علی بدون اینکه ولش کنه فقط کمی شکمش و داد عقب!
-تو خیلی خوشگلی...بی خود نیست شهروز قایمت کرده...مارو هم نسق کرده اینجا نیایم!فکر نمیکردم همین امروز تیرم به هدف بخوره خودت در و باز کنی!
حرفش که تموم شد قبل از اینکه می گل عکس العملی نشون بده صدای اونطرف اپن جفتشون و پروند!
-علی اقا لاس زدنتون تموم شد اجازه بدید منم اظهار نظر کنم!
علی صاف ایستاد..با صدایی که ترس توش موج میزد گفت:بیدار شدی؟
-نه هنوز خوابم!
در حالی که هنوز ترس داشت اما برای اینکه مثلا شهروز و اروم کنه گفت:پس داشتی خواب میدیدی!!!
نگاه عصبانی شهروز از روی علی به روی می گل چرخید
-برو تو اتاقت!
می گل که بنا به عادت همیشگیش گرسنه که میشد گریه میکرد بغض کرد...و با بغض گفت:گشنمه خب!
شهروز احساس کرد اب یخ ریختن روش...فکر کرد این جمله چقدر عاجزانه بیان شد!علی سرش و انداخت پایین و اومد بیرون شهروز که بر خلاف انتظار خودش دلش برای می گل سوخت...اما این احساس رو قیافه اش هیچ تاثیری نذاشت...با همون اخم گفت:پس غذا بخور..لاس نزن!
می گل در حالی که دوباره دستش رفت سمت یخچال که چیزی برداره زیر لب گفت:دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
یکدفعه یکی با شدت برش گردوند سمت دیگه طوری که شیشه خیار شور افتاد و شکست.
شهروز در حالی که دندونهاش و به هم فشار میداد گفت:چی گفتی؟
-چرا اینجوری میکنی؟
-سوال من و با سوال جواب نده...گفتم چی گفتی!
خواست بگه خودت شنفتی اما ترسید..مستعد کتک خوردن بود!
-هییچی!
گوشش و اورد جلو و گفت:چی؟؟؟تکرارش کن!
-گفتم دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
بعد از این جمله بازوش و که محکم گرفته بود ول کرد و گفت:بار آخرت باشه...!!!
می گل که قصد داشت تو اشپزخونه غذا بخوره...پشیمون شد...بشقاب کالباس و نون و سس و گذاشت تو سینی و رفت تو اتاقش! 
شهروز با عصبانیت رفت کنار علی که داشت به شیشه اکواریوم میزد!
-بار آخرت باشه ...
علی-کاری نکردم که!
-گفته بودم اینکاره نیست..فقط یه همخونه است...
-کاری نکردم که!!!!!
-غلط کردی...عوضی اون هم ادمه احساس داره...نمیخوام وسوسه بشه!
-خب اگر ادمه چرا نباید حال کنه؟
-علی بار آخرت بود!اون دست من امانته...فکر کن نیست...!
-اخه هست...خیلی هم خوشگله بیشرف!
شهروز در حالی که با عصبانیت علی و که مثلا حواسش به اکواریوم بود نگاه میکرد گفت:علی....با هر کس دوست داشتی تا حالا خوابیدی!هر بار مکان خواستی اومدی اینجا بدون سر خر!هر کاری خواستی کردی..کلی از مامانت حرف شنیدم....هیچ کودوم مهم نیست...اما این یکی و نمیزارم دست بزنی...
-سوگلی خودته؟
-پاش و برو بیرون!
-باشه بابا باشه...غلط کردم...مال خودت...تقصیر مامانه از بس هی گفت این دختره کیه پیش شهروز؟از کجا اومده؟با شهروز چه رابطه ای داره؟تو هم که هی میگفتیم بیایم اونجا سر میدووندی..وسوسه شدم بیام ببینمش..که دیدم....
بعد سرش و به حالتی که داره گیج میره چرخوند!
-بزار درس بخونه بره دانشگاه...به سن قانونی برسه...بعد هر کاری میخوای بکن....البته اگر خودش خواست...الان باید درس بخونه!
علی با تعجب به شهروز که به سمت اشپزخونه میرفت نگاه کرد و در جواب سوالش که پرسید چای یا قهوه گفت:چای!
شهروز تو آشپزخونه که رسید با دیدن شیشه ها و خیارشورها کف آشپزخونه غر زد:بی بی لازم شد که اینجا...دختره ی احمق!
وقتی لیوانهای چای رو گذاشت رو میز علی همچنان داشت به حرفهای شهروز فکر میکرد!منظورش چی بود که بعد از اینکه رفت دانشگاه هر کاری میخوای بکن؟یعنی خودش نمیخوادتش؟یعنی خودشم بهش دست نمیزنه؟پس برای چی اوردتش؟نمیتونم باور کنم فقط برای رضای خدا باشه!
-بخور سرد نشه...اومده بودی فقط فضولی؟
-نه...خب هم فضولی..هم اینکه خبری ازت نبود....از وقتی اومدی یه مهمونی یه عشق و حالی...
-یه کار گرفتم باید تحویلش بدم سریع...دیر شده!خیلی سرم شلوغه...هفته دیگه تحویلش میدم..کارم سبک بشه یه مهمونی میگیرم!
-اینم هست؟
و با چشم به مسیر اتاق می گل اشاره کرد!
-چه گیری دادی به این....نه...نمیزارم از اتاق بیاد بیرون..نمیخوام تو این محیطها بیاد ذهنش مشغول بشه! 
با باز شدن مدارس زندگی هردوشون نظم پیدا کرد...دیگه شهروز میدونست صبحها می گل خونه نیست و میتونه اون موقع با دوست دخترهاش تنها باشه....می گل هم کم کم دستش اومده بود چه روزهایی شهروز تا کی بیرونه!روز اول مدرسه وقتی میخواست از در بره بیرون یه کارت عابر بانک با یه یادداشت رو در چسبونده شده بود!که روش نوشته بود هر ماه تو این کارت پول میریزم!
-دیوونه انگار خودش لال !ولی زود پشیمون شد از این فکر, تو دلش ازش تشکر کرد....احساس کرد شهروز بهش شخصیت داده...درسته باهاش حرف نمیزد..اما همینقدر که به فکر این بود که باید بهش پول بده یعنی اهمیت دادن...یعنی شخصیت دادن...احساس زنده بودن میکرد..احساس استقلال...احساس انسانیت...!
اما پاش که به مدرسه رسید خانوم موحد حسابی حالش و گرفت...تا رسید تو حیاط از بلندگو صداش کردن..انگار کشیکش و میکشیدن!
-بله خانوم؟
-بیا تو درم ببند!
همون کاری که گفت و کرد و سر به زیر ایستاد!
-ببین خانوم ضیایی....من به امید داشتن یه شاگرد نمونه ثبت نامت کردم..امیدوارم پشیمون نشم....پس سعی کن از لحاظ درسی که نمونه بشی هیچ, از لحاظ اخلاقی هم مشکلی نداشته باشی...با اینکه انضباط سالهای قبلت همه 20 بوده اما لازمه تذکر بدم..چون میدونم پیش چه ادمی زندگی میکنی...من بچه خواهرم و خوب میشناسم...اون پسری نیست که دختر خوشگلی مثل تورو الکی تو خونه اش راه داده باشه!هدفش چیه نمیدونم....اما ازمونی که دادی وسوسه ام کرد ثبت نامت کنم....حالا خوب گوش کن..هر کس تو مدرسه من احیانا احیانا مورد انضباطی داشته بشه بار اول تعهد میگیریم بار دم 1 هفته اخراج و بار سوم کلا بیرونش میکنیم..اما تو بار اولت بار اخرت میشه...فهمیدی؟
-بله خانوم....
-از زندگیتم برای دوستات چیزی نمیگی...به همه میگی با برادرت تنها زندگی میکنی...هیچ توضیحی هم نمیدی...پای پسر من و شهروزم نمیخوام به مدرسه باز بشه...به هیچ عنوان!!!
-چشم خانوم!
-میتونی بری!
از در اومد بیرون نفس عمیقی کشید و با این کار بغضش و فرو داد...بالای پله ها که رسید گلاره و سما از تو حیاط براش دست تکون دادن...لبخند پهنی زد و دوید سمتشون!
یک هفته بود که مدرسه ها باز شده بود و اون روز اولین اخر هفته مدرسه ای بود...هنوز مهر نیومده بود..اما وقتی مدرسه رسمی شروع به کار کرده بود فضا فضای مهرماه شده بود...جلوی ساختمون از بچه ها جدا شد از در نگهبانی رفت تو و به مش قاسم که دیگه میدونستن می گل جزوی از این برج سلام کرد و با کلیدی که شهروز براش درست کرده بود در و باز کرد و رفت تو...در کمال تعجب شهروز دید که تو خونه است و داره راه میره و با تلفن صحبت میکنه...تا جایی که فهمیده بود شهروز پنج شنبه ها خونه نمیموند...بی توجه به حضور شهروز ,با یه سلام زیر لبی رفت تو اتاقش....چقدر بد بود اینکه حس سربار بودن داشت...حس احساس نشدن...اون حتی نمیتونست به خودش اجازه بده از همخونه اش اطلاعات داشته باشه...اینقدر بد اخلاق و مغرور بود که نمیتونست 2 تا سوال ازش بپرسه!خودشم مغرور بود..از اینکه چیزی بپرسه و جواب نگیره بدش میومد...احساس سرخورگی میکرد..همیشه سعی کرده بود غرور و شخصیتش و حفظ کنه و نزاره کسی بهش توهین کنه اصلا یکی از دلایلی که با کارهای خواهرش مخالف بود همین بود..فکر میکرد ادم باید خیلی پست و بی شخصیت باشه که برای لباس تنش ,تنش و بفروشه!اما وقتی این حرفهارو برای ترگل میزد جوابش این بود:برو به بقال سر کوچه هم اینهارو بگو ببینم چی بهت میده؟
با ناراحتی از یاداوری کارهای خواهرش سری تکون داد و مانتو مقنعه اش و در اورد!و اویزون کرد...چشمش و دور اتاق چرخوند...فردا جمعه بود و میتونست امروز کمی استراحت کنه ...نشست رو تختش....اتاق خوشگلی داشت....یه اتاق کرم صورتی....با پرده های کرم و گلهای صورتیو برگهای صدری...تخت فلزی کرم رنگ...دیوارهای صدری روشن....میز تحریر کرم با یه قاب پارچه ای صورتی و صدری که حالا به جای عکس فابریکی که توش بود یکی از عکسهای خودش و ترگل و گذاشته بود...دستی رو صورت ترگل کشید...
-دیوونه....تو ارزوی یه همچین اتاقی داشتی...تو دنبال این زندگی بودی...اما حالا من توشم...شاید اگر تو هم پاک زندگی میکردی الان اینجا بودی...یا یه جایی مثل اینجا...شاید نه به شیکی اینجا...ولی یه زندگی برای خودت....
صدای قار و قور شکمش اجازه فکر کردن بیشتر بهش نداد...صبح دیر بیدار شده بود و صبحانه نخورده بود..توی مدرسه هم به هوای اینکه پنجشنبه ها زودتر تعطیل میشن و زود میره خونه چیزی نخورده بود..حالا هم که اومده شهروز خونه بود!!!اما گرسنگی این حرفها حالیش نبود..شلوار جین و تی شرت استین کوتاهی پوشید...کمی فکر کرد و باز تصمیم گرفت شالش و سرش کنه...اینطوری خیال خودش راحت تر بود!رفت بیرون و اول تو دستشویی ابی به سر و صورتش زد..بعد رفت سمت آشپزخونه...کلا تو این چند وقت این مسیر بیشترین مسیری بود که رفته بود! 
-چی میخوای؟
برگشت سمت صدا!
-من میتونم با شما صحبت کنم؟
شهروز که جا خورده بود با قیافه حق به جانب گفت:در چه مورد؟
-در مورد وجود من تو این خونه!
شهروز سر تا پای می گل و نگاه مغرورانه ای کرد و با دست به مبل اشاره کرد و گفت:بشین!
می گل هم نشست!فکر کرد باید اول تکلیفم و تو این خونه مشخص کنم بعد غذا بخورم..این مهمتره!
-اول میخواستم ازتون تشکر کنم!بابت عابر بانک!دوم میخواستم تشکر کنم..بابت امنیتی که تا الان داشتم..هر چند برای قضاوت در این مورد زوده...اما تا همینجاش هم برای من کلیه!
وقتی دید صدایی از شهروز نمیاد سرش و بلند کرد...چشمهای میشی رنگش داشت خیره نگاهش میکرد....از تو صورتش نمیشد هیچ چی فهمید...بی روح و بی حالت بود.......فقط داشت خیره می گل و نگاه میکرد...می گل برای اینکه رشته کلام و از دست نده لبخندی زد و باز نگاهش و از نگاهش گرفت
-ولی چیزی که هست اینه که...من نمیدونم جایگاهم تو این خونه چیه؟من حتی برای غذا خوردنم میام بیرون شما میپرسی چی میخوای؟خب یه وقتها شما خونه اید من گرسنه امه...تشنه امه...میدونم اینجا خونه شماست...اما منم یه موجود زنده ام....من تا جایی که بتونم تو اتاقم میمونم!از اتاقم بیرون نمیام که مزاحم شما نباشم.....اما یک وقتها هم....
صدای علی که از پشتش اومد باعث شد کمی از جاش بپره...فکر نمیکرد کس دیگه ای هم تو خونه باشه!
علی-به...خانوم خوشگله!
می گل سرش و گردوند سمت شهروز...پوزخندی رو لباش بود و وقتی دید می گل داره نگاهش میکنه یه ابروشم داد بالا!
شهروز:پاش و برو غذا بخور برو تو اتاقت...شب مهمون دارم...از اتاقت بیرون نیا....
می گل تقریبا به سمت آشپزخونه دوید...به نظرش علی خطر ناک تر از شهروز بود...در واقع شهروزم نمیخواست علی, می گل و ببینه...میدونست بالاخره یه کرمی میریزه!تمام مدتی که می گل سر میز غذا خورد شهروز دور و بر آشپزخونه بود....نمیخواست علی دم پر می گل بشه!با خودش میگفت:.اوردمش اینجا از کثافت نجاتش بدم..نمیتونم زندگی خودم و مختل کنم و هیچ کار نکنم که...ولی میتونم مراقبش باشم...!تو همین حین علی هم منتظر فرصت بود بره و به قول خودش مخ می گل و بزنه...از نظر اون خییلیی عجیب بود شهروز به می گل نظری نداره و این نهایت بی سلیقه گی شهروز و میرسوند...و با خودش فکر میکرد نباید بزارم مال کس دیگه ای بشه!اما شهروز اینقدر باهوش بود که همه فکرهای علی رو بخونه!
با صدای زنگ در رو به علی گفت:ببین کیه؟
علی :تو نزدک تری که!
-بهت میگم ببین کیه!
بعد بلند شد و رفت سمت می گل
-بقیه اش و ببر تو اتاقت بخور!
-تموم شد.
این گفت و بلند شد بشقابش و برداشت!
-پس برو تو اتاقت!
-این و بشورم!
با حرص بشقاب و از دستش قاپید و گفت:میگم برو تو اتاقت!
می گل هم در حالی که با حرص قدم بر میداشت با خودش فکر کرد معلوم نیست باز چه جور مهمونی داره که من نباید ببینمشون! 
تازه با حرص نشسته بود رو تختش که در زدن..از ترس اینکه علی باشه پرید پشت در و گفت بله؟
شهروز بود با صدای محکم و با لحنی دستوری گفت:در اتاقت و قفل کن!
بدون اینکه چیزی بگه کارت و گذاشت رو در و دکمه قرمز رنگ و زد.
تمام تنش گوش شده بود ببینه مهمونشون کیه...با وجود فاصله از پذیرایی و در بسته سخت میشد فهمید اما متوجه این شد که بینشون هم خانوم هست هم آقا...تازه از گوش ایستادن فارغ شده بود که باز صدای زنگ بلند شد ...و این زنگها ادامه داشت
-پس مهمون نداره...مهمونی داره!
برای اینکه سرش و گرم کنه یکی از کتابهاش و برداشت و پرید رو تخت...چیزی درس نداده بودن که بخواد درس بخونه...الکی نگاهی بهشون انداخت....اما همه حواسش بیرون بود..پیش موزیکی که ملایم بود و صدای خنده های مستانه و لیوانهایی که به هم میخورد!کم کم موزیک تند تر و صداها بیشتر شد....گاهی میشد حس کرد مهمونها پشت در اتاق اون هم میان و میرن..شاید از دستشویی راهرو استفاده میکردن!تمام حواسش بیرون بود..میدونست این مهمونی یکی از همون مهمونیهاییه که ترگل اسرار داشت اون و با خودش ببره..حالا تو همون خونه است..اما تو مهمونی نیست!با خودش فکر کرد اگر دستشویی داشته باشم باید چیکار کنم؟با این فکر خودشم خنده اش گرفت...ساعت و نگاه کرد...تقریبا 8 شب بود...پاشد کمی از پنجره بزرگ اتاقش بیرون و نگاه کرد..چقدر از این بالا همه چی کوچیک بود....با خودش فکر کرد...یعنی خدا هم از اون بالا مارو اینقدر کوچیک میبینه؟شاید...شاید اصلا خیلیهارو نمیبینه!!!مثلا من..ترگل....مامان و بابام....خدایا دارم کفر میگم؟؟؟اما نه...اگر مارو میدید من الان تو خونه خودمون پیش مامان و بابام بودم...پیش ترگل....من که همیشه قانع بودم به یه خونه کوچیک اما با صفا...چرا بعضی وقتها خواسته های بزرگ دیگران و میبینی اما خواسته من به این کمی رو ندیدی؟شایدم چون کوچیک بود ندیدی..تو همیشه بزرگهارو میبینی شاید خیلی از ما دوری....مثل من که الان اینقدر از اون پایینیها دورم که فقط اثری ازشون و میبینم....انگشتش و رو شیشه کشید....و خواست جواب خودش و بده که تقه ای به در خورد.از جا پرید رفت سمت در اما هیچی نگفت .میترسید..بایدم میترسید...از همه هم که مطمئن باشه نمیتونست از علی مطمئن باشه!
باز تقه ای به در خورد با خودش فکر کرد...هر کی هست بالاخره صداش در میاد..!بعد از اینکه بار دیگه به در زد صداش کرد!
-می گل!
خودش بود...علی بود!بیشرف!
-می گل درو باز کن...برات شام اوردم..
می گل هیچی نگفت...با خودش فکر کرد بزار فکر کنه خوابم...مطمئنا اگر شهروز بود در و باز میکرد!
-می گل!شهروز گفت برات شام بیارم!
می گل رفت رو تخت دراز کشید..گرسنگی هم میمرد در و رو علی باز نمیکرد..معلوم نبود الان تو چه حالی هست!!!
چند دقیقه بعد صدای شهروز اومد!
-می گل...می گل!
از جا پرید رفت پشت در
-بله؟
-در و باز کن ببینم!
حتی تو این موقعیتم دستور میداد...خواهش نمیکرد.
می گل در و باز کرد...یادش رفته بود چیزی رو سرش بندازه...چند ثانیه نگاه شهروز روش ثابت شد بوی الکلی که خورده بود با دود سیگاری که تو دستش بود و عطر معرکه و خوش بویی که رو تنش بود قاطی شده بود...یه لحظه احساس کرد از این بو خوشش اومد...سیگاری که شهروز میکشید بوش 180 درجه با بوی سیگار تر گل فرق داشت.... 
-چرا در و باز نمیکنی؟بیا یه چیزی بخور! 
بشقاب و گرفت و گفت:ممنون!آخه قبل شما علی اومده بود پشت در...شما فرستاده بودیدش؟؟؟
شهروز اخمهاش و کمی تو هم کرد و گفت:خیلی خب خودم باهاش حرف میزنم...در و رو کسی باز نکن
-چشم
داشت در و میبست که صدای شهروز و شنید!
-درو قفل کن...
این و گفت و رفت..
.با خودش فکر کرد به زندانی هم اینطوری غذا نمیدن!
بشقاب غذاش و دست نخورده گذاشت رو میز و رفت زیر پتوش....کم کم چشمهاش گرم شد!
-ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــ
چشمهاش و که باز کرد کیانارو دید که تو بغلش خوابیده..بازوش و با سر انگشتهاش نوازش کرد!کیانا کش و قوسی به بدنش داد و روش و به سمت شهروز چرخوند!شهروز نگاهی تو صورت برنزه اش انداخت و لبهاش و بوسید!
-شهروز بزار بخوابم!!!
-ساعت 10...الان بیدار میشه!
-اه...به من چه!!!اصلا به اون چه!!!خونته !!یعنی تو خونه خودتم نمیتونی راحت باشی؟
-من یه مسئولیتی قبول کردم باید پاش وایسم....دلم نمیخواد ذهنش درگیر این مسائل بشه!
-بزار بخوابم دیگه!!!
-پاش و بریم یه چیزی بخور...ضعف میکنیااا!!!
-چه عجب به منم فکر کردی!
یه ابروش و داد بالا و گفت:من به تو فکر نمیکنم؟؟؟
-شهروووووز!!!تو دیشب فکر کنم هر بار هوشیار شدی یه دور کار من و ساختی...تا میومد خوابم ببره باز بیدارم میکردی!
این جمله ها لحن اعتراض همراه با رضایت داشت....شهروز لبخند کجی زد و گفت:بدت اومد؟
-نههه!!!
این کلمه رو با کلی ناز و ادا گفت و روش و کرد اونور!
شهروز بلند شد و رفت سمت حمام تو اتاقش و گفت:خوشحال میشم همراهیم کنی!!!
کیانا چشمکی براش زد و بیشتر رفت زیر پتو..این هم از سیاستش بود..تا شهروز رفت تو حموم از زیر لحاف اومد بیرون دوید تو اشپزخونه چند تا پرتقال از تو یخچال در اورد و ابش و گرفت...کمی شکر بهش زد و دوید سمت اتاق...وسط راه می گل و دید که داشت میرفت سمت اشپزخونه...کیانا که لباس خواب خوشگلی هم تنش بود ایستاد تو چشمهای می گل زل زد و گفت:برای شهروز میبرم...تو حمومه!
می گل بی تفاوت شونه بالا انداخت و گفت:خب به من چه؟
کیانا که بی تفاوتی می گل بیشتر عصبانیش کرد با حرص رفت سمت اتاق شهروز و در و کوبید به هم...در حموم و باز کرد در حالی که خون خونش و میخورد سعی کرد اروم باشه با ناز گفت:بفرمایید عزیزم!
شهروز دستش و گرفت و کشیدش تو حموم!اب پرتقال بخورم یا خجالت؟اما کیانا همه فکر و ذکرش چشمهای زیبا و صورت جذاب می گل بود....حسودی تمام جونش و گرفته بود...نمیتونست قبول کنه شهروز در برابر اون عکس العملی نداشته باشه... و از اونجایی که تو خیال خودش خانوم این خونه بود ,دلش میخواست این دختر رو یه جوری دک کنه! 
تو فکر بود که صدای داد شهروز در اومد!کجایی؟؟حواست به من نیست...حوصله نداری برو بیرون....در حالی که کیانارو از خودش جدا کرد شامپو رو برداشت و کمی رو سرش ریخت و شروع کرد سرش و شستن.
کیانا در حالی که خودش و چسبوند بهش گفت:نه عزیز....





سایر قسمت های این رمان

عکس بازیگران